روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

خاک سرد

پنجشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۱۲ ق.ظ

(منتقل شده از بلاگفا)

توی فصل سوم سریال "شرلوک" (۲۰۱۳) ، سر عروسی دکتر واتسون , از شرلوک میخوان که بیاد و به عنوان ساقدوش درباره دوست و همخونه ش, دکتر واتسون, صحبت بکنه.
شرلوک, یه خاطره از یکی از پرونده های جنایی که داشتن تعریف میکنه , که لحظاتی بعد از وقوع یک قتل باهم سر صحنه جنایت میرسند: 
"مقتول افتاده بود روی زمین و به شدت ازش خون میرفت. از ناحیه نخاع ضربه وارد شده بود و من به سرعت به دنبال سرنخ می گشتم. ناگهان دیدم دکتر واتسون به جای کمک به من در بررسی صحنه, با انرژی تمام داره جلوی خونریزی مقتول رو میگیره و میگه :"هنوز زنده س" !!!  ،،، من بی توجه به اون و اون بی توجه به من, کارمون رو میکردیم.... اما اون روز, من در ذهن و دلم تلنگر شدیدی خوردم! وقتی که من داشتم با بدبینانه ترین حالت, دنبال قاتل میگشتم,, واتسون  داشت جان یک انسان (مقتول) را نجات میداد!! "
... و در آخر دکتر واتسون جان آن انسان را نجات داد , یعنی در واقع قتلی رخ نداد!
 
..
 
بعد از دوران بچگی, و از وقتی که مثلا اندکی سن و عقل و شعور پیدا کردیم, همیشه قهرمان زندگی من, بابام بود.
الان اصلا نمیخوام درباره اون زمان و روابطمون و طرز تربیت و ... اینا بگم, اما شاید, بزرگ بودن بابا ها رو خیلیا الان نفهمن یا شاید بابای اونا به نظرشون جوری بوده که قهرمان نبوده و نیست! اما زندگی من طوری گذشت که بابا, برام بزرگترین و قوی ترین و مهم ترین مرد بود!
یادمه حدود ۱۰ ،، ۱۲ سال پیش برای اجرای یک تست عجیب روانشناسی که احتیاج به سوالات پیش زمینه داشت تا روال تست بر اساس اونا آماده بشه (بعدا مفصل درموردش میگم) , ازم پرسیدن "بزرگترین ترس زندگیت چیه؟!!"
ما با اینکه بچه های مستقل و متکی به خودمون بار اومدیم, اما جواب این سوال رو با اطمینان میدونستم. "بزرگترین ترس زندگیم, نبودن بابامه"
 
..
 
از حدود ۲۰ روز پیش, بابا حالش بد شد و بردیمش بیمارستان. چند روز بعد حالش بدتر شد.
من فکر می کردم آدم قوی و با تجربه ای هستم. اما درک لحظه ای رو که دکتر میارت یه گوشه و میگه "اوضاع خیلی خرابه اما به مامانت نگو" ... 
من این گونه لحظه ها تجربه کرده بودم, اما پیچیدگی این بار, در مورد بابا رو درک نکرده بودم. به شدت سعی می کردم امیدوار باشم. حتی تصورش هم سخت بود, اما در تک تک لحظاتی که همه , حتی پزشک ها , "شرلوک" وار و ناامیدانه از علمی حرف میزدن که نتیجه اش برای من خیلی گران تموم میشد, من سعی میکردم "دکتر واتسون" باشم!
فهمیدم این لحظات بخش های مهمی از زندگی هرکسیه که شاید بارها بهش بر بخوره!
مثل واتسون, همون شب امیدوارانه ترین حرکتی که میتونستم رو انجام دادم.
اما..
بزرگترین ترس زندگی من ۹ روز پیش اتفاق افتاد!
بابا , صبح پنجشنبه ۲۸ اسفند , رفت...

  • ۹۴/۰۱/۰۶
  • دکتر میم

نظرات (۴)

خدا رحمتشون کنه
پاسخ:
ممنون
خدا رحمت کنه ایشون رو.

پاسخ:
ممنون
  • گمـــــــشده :)
  • این پست رو مطمئن حداقل دو بار دیگه خوندم

    ولی جدی چرا از روابطتتون نمی نویسین؟ من همیشه دنبال همچین پست هایی هستم. ولی کم پیدا می شه.

    در مورد این تست روانشناسی هم ننوشتین فک کنم یا یادم نیست.

    ++و این که از روزی که یادم میاد بزرگترین ترس زندگیم همین ترس شما بوده

    پاسخ:
    سعی میکنم بنویسم
  • یادگار ...
  • سلام
    :(
    خدا رحمتشون کنه
    پاسخ:
    خدا رفتگان شما هم بیامرزه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی