روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

معلم

يكشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۴۴ ق.ظ

این متنو بیشتر از یک ماه پیش برای روز معلم نوشته بودم که بلاگفا سوخت! اما گفتم حداقل روزنوشت من نسوزه:


- اول دبیرستان:

تنفر من از زبان انگلیسی, در دوران راهنمایی بخاطر معلمی بود که من به هیج وجه باهاش نمیساختم! همیشه اول کلاس یه کاری میکردم که منو بندازه بیرون و برم فوتبال!

اما از دبیرستان همه چیز عوض شد. معلم زبان و یک افق جدید :-)

من نمیتونم انرژی نامحدود این معلم, برای یاد دادن و انتقال بهترین اطلاعات به دانش آموزان رو توصیف بکنم! همه چیز اونقدر عالی بود که نمره های ۱۲ ، ۱۳ و با التماس و ترس دوره راهنمایی تبدیل شده بود به ۱۹ و ۲۰ دوره دبیرستان و براحتی!

استاد, اونقدر برای ما انرژی و علاقه صرف میکرد که ما رومون نمیشد وقت و انرژی نزاریم! شاید اوایل با اکراه بود, اما تبدیل شد به یک فرهنگ! ... و من بودم که زبان انگلیسیه کنکور ریاضی رو ۹۶% زدم.

- دانشگاه , ترم دوم :

از این ترم, استادی به دانشکده اومده بود, با ۷۰ سال سن و سالها بود که در امریکا , فرانسه و استرالیا تدریس میکرد و ظاهرا برای پروژه ای ۵، ۶ ساله به ایران اومده بود و وقتی هم گذاشته بود برای تدریس.

اوایل بسختی فارسی صحبت میکرد, اولین درسی که باهاش داشتیم, ترم دوم, ساعت ۸ تا ۱۰ صبح بود. منی که به قول بچه ها در کل دوران لیسانس, خورشید ۸ صبح دانشگاه رو ندیده بودم, مرتب سر این کلاس حاضر بودم :-)

استاد فوق العاده پرانرژی و پرانتظاری بود. تجربه سالها تدریس در اروپا و امریکا, براش این توهم رو ساخته بود که ما هم هر روز بعد از کلاسش, میریم توی کتابخونه یا سایت دانشگاه و سرچ میزنیم و درمورد مطالب درسی اون روز تحقیق و بحث میکنیم!! خبر نداشت از اوضاع ما و آب هندونه و سنجد و... ! :-)

اما استاد اونقدر روی روش های تدریس خاصش پافشاری کرد و انرژی گذاشت که ما هم کم کم به توهم استاد رنگ واقعیت دادیم و حداقل برای من شده بود یک نوع فرهنگ خاص! البته بماند که از سال دوم, استاد لطف خاصی به من داشت و به قول همسر, که میگفت "تو اگه سر کلاس بری یا نری, امتحان بدی یا ندی, استاد نمره اول کلاسو بهت میده" :-) اما حداقل ‘من درس نخون‘  , تبدیل شدم به ‘من محقق درس نخون‘

و این استاد, یکی از اتفاقات خوب زندگی من بود.


- سالهای حوالی سوم راهنمایی تا سال سوم دانشگاه :

شاید بزرگترین و مهمترین اتفاق زندگی من, آشنایی , شاگردی و زندگی با معلمی بود که بی شک, درصد زیادی از من, ساخته ی اوست! زنی کامل, اسپانیایی تبار, استاد روانشناسی و روانکاوی دانشگاه بارسلون , که من بهش ‘خاله ساریتا‘ میگفتم.

صحبت در مورد تاثیرات این معلم, و آموخته ها و درس ها و اتفاقات, اونقدر زیاده که اینجا جا نمیشه! اما حتما کم کم مینویسم چیزهایی رو سالها فقط برای خودم نگه داشتم.

دنیا, این معلم بزرگ رو سال ۲۰۰۸ از دست داد :-(


نهایت:

معلم, شمشیر دولبه ست. حتی خطرناک تر از کتاب! (البته شاگرد بی مغز هم همینطور)

معلمی که بی توجه انتخاب بشه , خطرناک تر از کتابیه که بی تحقیق و درک و علم, خونده میشه و تاثیراتشون, مسیرهای اصلی زندگی رو جابجا میکنه!

همانقدر که معلم خوب, شما رو به عرش میرسونه, معلم بد, شاید کمی دیر, اما شما رو نابود خواهد کرد! (معلم بد, بی علم و منطق نیست. اتفاقا درست نشون دادن مسیر غلط, تبحر و تخصص بیشتری میطلبه)

شاید یک کتاب خطرناک, نتونه شما رو به نوشته هاش قانع بکنه و جواب شما رو بده, اما معلم خطرناک, قطعا شما رو به ذهنیات خودش قانع میکنه!

اما در کل, دست معلم خوب رو باید بوسید. بی شک, آخرین زورهای نردبان لق و تق و فرهنگ نابود شده ی ما برای ایستادن, بخاطر تلاشهای معدود معلمان خوبیست که هنوز هستند...

  • ۹۴/۰۳/۲۴
  • دکتر میم

نظرات (۵)

دکتر یعنی مثلا زبانت توپه؟ :-) D-:
اما راست میگی, منم در زمینه نقاشی افتضاح بودم ولی یه استاد بمب اومد و منو منفجر کرد. از افتضاح تبدیل شدم به بد رو به روشد :-)
یعنی تو اسپانیا پیش استاد بودی؟  یا استادت اینجا اومده بود؟
پاسخ:
الکی مثلا آره
الکی مثلا آره
الکی مثلا آره
;-)
  • دختر همساده
  • منم که عاشق معلمام هستم...
    چ باحال منم از معلم زبانم بدم میومد اما خوبیش به این بود که اولین معلم زبانم نبود و یه وقتی تو دبیرستان بهم رسید که زبانم عالی بود واسه اون موقع و اینو میدونستم.واسه همین هرگز مغلوب انرژی های منفیش نشدم.

  • گمـــــــشده :)
  • شدیدا دوست دارم در مورد خاله ساریتا بیشتر بدونم

    :|

    فضول هم نیستم.

    از بس ازش گفتین خب

    پاسخ:
    :-)
    کمتر از دو ساله که شروع کردم به شناختن خودم و هَرس کردن چیزای اضافی شخصیتم , به عبارتی شروع کردم به رشد دادن خودم! درسته دیر شروع کردم درسته که خیلی کند و لاکپشتی حرکت کردم تو این مدت اما نکته امیدوار کننده اینه که هنوز مشتاقم, هنوز هم جستجوگرم هنوز هم دنبال یادگرفتن هستم، چقد از آدم های با نظام فکری شما خوشم میاد و چقدر برای خودم متاسفم تو این شش سال بلاگری کمتر از چند ماهِ شما رو میشناسم, و چرا بجای این همه قرار وبلاگی که چندان فایده ای نداشت با شما و دوستانی که باهاشون در ارتباط بودین آشنا نشدم چقدر دوست دارم باهاتون در ارتباط باشم ازتون یاد بگیرم، سلیقه کتابیم فیلمی خودم رو ارتقا بدم خودم رو آدم بهتری بکنم
    چقد افسوس خوردم که با 25 سال سن هیچ خاله ریتای تو زندگیم نداشتم که ازش یاد بگیرم, چقد افسوس که به اندازه 25 سال فهیم نیستم...

    ---
    حالا جدای از این مسائل، از اونجای که به کتاب و فیلم علاقه دارم (برای اینکه بدونین این علاقه چندان هم سرسری نیست نمایشگاه کتاب امسال چیزی حدود 400 تومن کتاب خریدم) و مطالعاتی هم داشتم (که اگه خواستین می تونم اسماشونو بگم)، ممنون میشم راهنماییم کنین
    برای کتاب خون شدن از کجا به صورت جدی شروع کرد؟، مثلا تو حیطه مذهبی تاریخی پستای خودتونو خوندم و کمک کننده بود
    اما می دونین من ماهی نمی خوام ماهی گیری رو می خوام یاد بگیرم, ممنون میشم راهنمایی کنید :)
    پاسخ:
    شما لطف دارین ⁦:-)⁩
    خب اینطوری که شما میگی صحبت کنیم، باید یا با هولدن هماهنگ بکنی برای قرار وبلاگی، که البته اونجاها شاید زیاد اون چیزی خودت میخوای، نصیبت نشه، چون بحث رو همه جمع پیش میبرن.
    و یا سر رویدادهایی که میشه گروهی رفت، مثل نمایشگاه، کوه، ...
    خواهش می کنم، ممنون از لطف شما که حاضرین بهم کمک کنین

    متاسفانه من تهران نیستم، یه مدتی رو فقط اونجا زندگی کردم.
    می دونین مشکل من تو حوزه کتاب اینه که خیلی پراکندم، مطالعات پراکندمم فقط تو زمینه ادبیات داستانی بوده، جدای از اینکه هنوز یه سری کتابا فهمش برام ثقیله جریان همون سر درگم بودنه، که حالا جز ادبیات داستانی تو حوزه های دیگه هم قطعا باید مطالعه صورت بگیره ولی پراکنده بودن مطالب چیزی عایدت نمی کنه و بیشتر گیج میشی
    نظامی که توانایی تشخیص کتاب خوب تو زمنیه های مختلف رو بهت بده تا شخص از مراحل ابتدایی شروع کنه و خودشو به سطح بالاتر برسونه فکر می کنم هدف غایی هستش
    حس می کنم منظورمو تا حدودی رسوندم و پرچونگی نکنم دیگه :دی
    پاسخ:
    خب باید بعد از مطالعه عمومی ببینید چه شاخه ای علاقه دارین؟!
    مثلا من معمولا دوکتاب در حال خوندم دارم، یکی عمومی، یکی هم توی زمینه ای که دارم پیگیری میکنم. که الان تاریخ معاصره
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی