روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

اهمیت من در خانواده

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۹ ق.ظ

خدا همه رفتگان رو بیامرزه, 

بابام زیاد به درس و دانشگاه از این نظر که به درد کار و شغل آدم میخوره, اعتقاد خاصی نداشت! (من هم همچنان و قویا تایید میکنم) . توی کل فامیل ما هم کارمند اداری نبود و نیست, همه شغل آزاد و معمولا فنی.

بابام گاراژ داشت و یه تعمیرگاه بزرگ ماشین, با ۱۰ ، ۲۰ تا کارگر. ما هم از بچگی عشق اینو داشتیم که بعد از مدرسه و کل تابستون, بریم اونجا, پای کار :-)

دوران فوق العاده ای بود و پر از قصه.

چند سال بعد, من سال دوم یا سوم دانشگاه بودم که دفترچه بیمه ام رو تمدید نکردن و گفتن تا ۱۸ ، ۱۹ سالگی بیشتر نمیشه تحت تکفل پدر باشی!

من شهرستان درس میخوندم. اومدم تهران و به بابا گفتم که آره... اینطوری شده. بابا هم با قیافه ی خیلی حق به جانب و شاکی گفت یعنی چی؟ برای چی تمدید نکردن؟

گفتم آخه با قوانین الان, برای پسرا تا ۱۹ سالگی بیشتر نمیشه!

گفت خب؟! مگه تو ۱۷ سالت نیس؟!!! :))))

همه از خنده مرده بودیم,, گفتم باباااا , من ۲۲ سالمه! ۳ ساله دانشجو شدماا !!! دانشجوی شهرستان!!

خیلی جدی و با تعجب گفت: دانشجو ؟؟!! دانشجوی شهرستان؟!! اوووه پس بگو چند وقته بعضی وقتا شبا خونه نیستی!!!! پس میری شهرستان!!   :-):-) D:

...

دیگه اوضاع ما و افراد حاضر در اون لحظه رو تصور کنید...

اما بدون شوخی, من با ۳ تا داداش و یه خواهر, پنج تا بچه بودیم و دوره کودکی و نوجوونی و جوونیه عالی و جذابی داشتیم.

  • ۹۴/۰۴/۰۵
  • دکتر میم

نظرات (۶)

  • اقای روانی
  • :))) بابا خانواده شما پر جمعیت ، ما دوتیایییم هیچ کاریش نمیشه کرد :)
    پاسخ:
    :-) چیو هیچ کاریش نمیشه کرد؟
    باز دوتا که خوبه. تک نباشی!
    با اجازت من به هر کی رسیدم این ماجرا رو تعریف کردم. 
    هیچکی قد خودم نخندید چون از زبان خودت شنیده بودم :-))
    پاسخ:
    :-))
    نوش جونت :-)
  • فاطیما کیان
  • یاد بابای بابام افتادم خدا بیامرز اسم بابای من رو بلد نبود هیچ اصلا نمیدونست من نوه اش هستم !
    پاسخ:
    خدا بیامرزشون 
    البته بابای من نه اینکه ندونه,, بخاطر اینکه میدونست ما جوری بزرگ شدیم که میتونیم خودمون رو جمع و جور کنیم, زیاد پیگیر نبود و دغدغه فکری ما رو نداشت. خیالش راحت بود :-)

  • میکروب آزاد
  • ماهم سه تا برادریم و یه خواهر
    خاطره با نمکی بود ولی خودمو که گذاشتم جای شما دراون شرایط دیدم که
    بی شک طبق معمول قهر میکردم!
    پاسخ:
    چرا قهر؟ ما اونقدر خندیدیم که تا سه روز کمردرد داشتم :-)
    البته مسلما جای من نمیبودی, چون دختری , و توی خونه ما دختر سالاری بود :-)

    ما6تا بچه ایم ولی الان چون بقیه ازدواج کردن 4نفر تو خونه هستن وهمه  تمام اعصاب خوردی هاشون رو سرمن خالی میکنند چون من بچه کوچیک هستم و ازکودکی چیزی نفهمیدم یعنی اصلا کودکی نکردم نوجوانی هم که مزخرف تر از کودکی


    امیدوارم شما از این به بعد یعنی جوانی و میان سالی وکهن سالی شیرین ولذت بخشی داشته باشی وهمیشه سالم وسلامت از ثانیه های زندگی لذت ببری

    پاسخ:
    منم بچه آخر بودم, سخت نگیر , خوش میگذره :-)
    ممنونم, شما هم همینطور
    سلام :)
    یک دنیا خندیدم با پستتون :))))
    مرسی مرسی
    مخصوصا با این جمله : اوووه پس بگو چند وقته بعضی وقتا شبا خونه نیستی!!!! پس میری شهرستان!!   :-):-) D:

     :)))

    خدا ان شاالله پدرتون و رحمت کنه...
    اللهم صل علی محمد و آل محمد...
    پاسخ:
    ایشالا همیشه همینطوری بخندی :-)

    ممنون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی