روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

ستاره

پنجشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۴۱ ق.ظ

چالش

.

خاطره مشترک من و دوستم که هیچ کس نفهمید و هیچ وقت گفته نشد.

من به خاطر علاقه اى که به فیلم و تئاتر داشتم، در دانشگاه اکثر اوقات توى کانون فیلم و عکس بودم، رابطه زیادى هم با بچه هاى تئاتر داشتم. (چند تا فیلم کوتاه هم ساختیم و نمایشنامه تئاتر هم مینوشم)

اون زمان، کانونهاى فرهنگى دانشگاهها شامل هفت کانون فیلم وعکس ، تئاتر ، موسیقی ، گردشگرى ، ادبیات ، هلال احمر و کانون نشریات بود. سال ٨٦ ابتدا دبیر کانون فیلم و بعدش دبیر کل کانونها شدم.

اواسط سال یکى از بچه ها اومد و گفت، میخوایم یه نشریه بزنیم و ...

هم مجوز میخواست و هم یه مطلب که براشون بنویسم.

من شروع کردم به نوشتن تا اینکه اولین شمارش چاپ بشه، بعدا بره براى مجوز و...

از قضا همون زمان اوایل دوره احمدى نژاد بود، و دوره تعطیلی "انجمن اسلامی" های اصلاح طلب و شلوغی و تحصن و...

نشریه منتشر شد و بدون نام پخش شد و با اینکه ربطی به شلوغی ها نداشت، سر و صداى زیادى کرد.

چند روز بعد، با همین دوستم که نشریه پخش کرده بود، بیرون بودیم، من رفتم از اونور خیابون چیزی بخرم، داشتم برمیگشتم که یهو دو نفر لباس شخصی، اومدن و دوستمو با دستبند و خیلی آروم، کردن توی ماشین و بردنش!

منو ندیدن! نمیدونم دیدن یا نه، اما من مات بودم و اونا رفتن!

من وسط خیابون کپ کرده بودم. زدم توی فرعی و دویدم و فرااار.

شب دوستم زنگ زد ، دیدم یه جوری داره حرف میزنه و با علامت و اشاره و... خلاصه نصف شب رفتم و پیداش کردم و دیدمش.

گفت ماموراى وزارت اطلاعات بودن! بردنش و دو ساعت سین جین کردن و بعدشم بردنش دادگسترى، و بازپرس هم گفته مسئول نشر هم باید بیاد!

فرداش هنوز ما داشتیم فکر میکردیم که چه کنیم،، که مامورین محترم، اومدن سراغ من و خیلى محترمانه منو بردن. با ماشینی که هیچی از بیرون دیده نمیشد و با چشم بسته!

جزییات جالب و عجیب این ماجرا خیلی زیاده، خلاصه میگم که من هم به اتهام دبیرکل و ناظر کانون نشریات، دوستمو همراهی کردم و رفتیم دادگاه. و تصمیم گرفتیم هیچ اسم کس دیگه اى رو نیاریم.

جالب بود! به خاطر یک نشریه طنز، هر دو نفر، دو اتهام خوردیم و باهم به دو دادگاه مختلف رفتیم.اول،  تهییج افکار عمومی و اغتشاش. دوم ، اقدام علیه امنیت ملى!!!!

دادگاه اول به شش ماه حبس، و در دادگاه دوم به سی ضربه شلاق محکوم شدیم.

قاضی اولی، بهتر بود و توضیح داد که راهی نداشته (البته راست نمیگفت) و راهنمایی کرد که چطور اعتراض کنیم و...

خلاصه روی حبس اعتراض کردیم و ارجاع شد دادگاه استان.

اما قاضی دوم! عجیب احمق و عوضى بود!

اینو بگم من اصلا آدم کینه اى نیستم و بدى هاى آدما رو معمولا رد میکنم و میسپرم به خدا و کلید اسرار و... :-) اما حرفهایی که قاضی دوم به ما زد و حکمی که داد، هیچ وقت از ذهن من بیرون نخواهد رفت! و ما هم با عصبانیت و قطعیت، بدون اعتراض، حکم رو بردیم اجرای احکام و شلاق خوردیم! در ماه رمضان و با زبون روزه!

شلاقی که شاید اون روز با دوستم و سربازهای دادگستری که کلی کمکمون کردن و افسر نگهبانی که شلاق میزد و جداً انسان خوبی بود، شاید اون روز خندیدیم و دردشو با شوخى و خنده گذروندیم، اما درد فکریش بسیار زیاد بود!

و اینکه من اون قاضی دوم رو نتونستم به خدا و کلید اسرار، واگذار بکنم! و به خودم واگذار کردم. به خشم خودم. و الان سالها میگذره و من در اون شهر نیستم اما کاملاً خبر از احوال قاضى محترم و لحظاتشو دارم و منتظرم تا کمی سرم خلوت بشه و وقتش بشه، شاید باهم صحبتی بکنیم!

اما حکم حبس،

حکمی که همه قاضی ها و وکیل ها که باهاشون مشورت کردیم، گفتن هیچ کاریش نمیشه کرد، خودم بدون وکیل، در یک حرکت انتحارى شش ماهه، و البته لطف خدا و درک و فهم بسیار بالاى قاضی استان (دادگاه تجدید نظر) موفق به باطل کردنش شدم و تبرئه شدیم.

و اما شدیم دانشجوی ستاره دار! البته این دومین ستاره من بود، و من در دوران دانشجویی بعدا مفتخر به دریافت یک ستاره دیگه شدم و به قول بچه ها سرگرد شدم :-D ستاره هایی که نهایتا نتونست منو از دانشگاه اخراج بکنه (بالاخره دبیر کل بودم دیگه) ، اما مشکلات زیادی ایجاد کرد.

.

نکته: شش ماه بعد ، من به دلیلی که هیچ ربطى به دانشگاه و موارد سیاسی و این داستان نداشت، به زندان رفتم! در دو مقطع زمانى ، اما به یک اتهام.

یکبار دو روز بازداشتگاه و هفت روز زندان. بار دوم هم دو روز بازداشتگاه و سه روز زندان. و بعدش با سند آزاد شدم و بعد هم تبرئه شدم و ... همین.

روزهاى فوق العاده جالب و پر از تجربه ای بود که بعدا حتما تعریف میکنم.

  • ۹۴/۰۵/۰۱
  • دکتر میم

نظرات (۲۲)

  • پیسکول فرجی
  • جنایتکار !
    حالا که اینو گفتی منم +18 رو میگم !
    پاسخ:
    رضا ، الان جنایتکارو با من بودى یا با اونا؟!  :-D 
    منتظرم :-) 
  • فاطیما کیان
  • تف تو روشون چی کشیدی تو دکتر :(
    فقط خوندمش بدنم از عصبانیت داشت میلرزید 
    دلم به حال تمام آدم های بیگناهی که اینجوری از امثال اون آشغالا خوردن میسوزه
    پاسخ:
    خیلى خیلى زیادن این آدما و این قاضیا متاسفانه
    دکتر یه امضا میدی من ، هرچی نباشه دانشجوی ستاره دار و اتهام سیاسی اونم علیه امنیت ملی شوخی نیس. اگه میرفتی اونطرف الان کلی مشهور شده بودی :دی
    ولی خودمونیم تف به ذات سیاست که خیلی کثیفه
    پاسخ:
    آره بابا ، هنوز برگه حکم شلاق و حبسمونو دارم :-D 
    اون قاضى خوبه به شوخی میگفت همین حکم رو ، هر سفارتى ببرى ، بهت اقامت میدن که بری :-) 
    پس ما داریم وبلاگ یک دانشجوی ستاره دار را می خوانیم ..:)
    جرایم سیاسی بی درو پیکر ترین جرایم است ...
    پاسخ:
    سالها از دوران دانشجویی میگذره :-) 
    در ضمن، اون مورد نشریه هم اصلا سیاسی نبوداا !
  • پیسکول فرجی
  • خوب دکتر خاطره ی منو خوندی
    منم حذفش کردم
    ببین یکی شخصی ترین خاطراتم رو تعریف کردم !!!
    چطور بود ؟
    پاسخ:
    خییلى خوب بود. از نحوه نوشتنت و دیدگاهت هم خوشم اومد. ماشالا رضااا ;-) 
    ولی آخه آدمى با شعور و شخصیت تو، اینو عمومى توی وبلاگ مینویسه!؟ :-D 
    راضى ام ازت ;-) 
  • میکروب آزاد
  • چه جالب
    اصلا بهتون نمیومد اینهمه افتخار آفرینی!
    خانواده هم در جریان این اتفاقات نیستن؟
    پاسخ:
    کدوم افتخار؟ سرگرد بودن؟ :-) 
    خانواده؟! میگم هیچکس نمیدونست.
    آخه خیلى از اتفاقا بود که دوستام میدونستن، همخونه هام، اکیپمون،... ولی خانواده نه.
    اما اینو کلاً هیشکی!
    بالاخره نگران میشن دیگه... :-) 
  • پیسکول فرجی
  • خودت گفتی +18 بزار !
    انتظار داشتی در مورد گل و بلبل حرف بزنم ? :D
    سه سال پیش در یک شرکت خصوصى استخدام شدم. بعد از یه مدت ، یکى از همکارانم که شرایط شغلى بهترى از من داشت، شرایط خوبى در شرکت نداشت و اگه میرفت، حقوق و پست و شرایط من خیلى بهتر میشد.
    دلم نمیخواست ، اما مدتى براى خرابتر شدن اوضاعش همه کار کردم.  و اون بالاخره رفت.
    شرایط من طبق انتظار خیلى بهتر شد اما عذاب وجدان عجیبى گرفتم. بعد از مدتى هر روز شرایط کاریم و سوتى هام بد و بدتر شد تا اینکه با یک اشتباه وحشتناک و تحقیر از اون شرکت رفتم.
    حس پس دادن تقاص کارام بینهایت بد بود. اونقدر که حتى روم نمیشد اینو به نزدیکترین کسم بگم و حتى توى وبلاگم منتشر کنم.
    من اشتباه کردم و جاى پس گردنى خدا هنوز درد میکنه :-( 
    منم بازداشت شدم ... یه روز ... 4-5 سال پیش
    شلاق هم قرار بود بخورم به جرم روزه خواری.. در واقع خوردن آب تو جایی که هیچکس نبود ... روبروی کانکس پلیس
    البته بهونه بود ماموری که بازداشتم کرد از بلبل زبونی من خوشش نیومد بهش میگفتم اینجا که کسی نیست چرا میگی ملاءعام؟
    گفتم دروغ تو که خیلی بیشتر از آب خوردن من جرمه تو این ماه رمضونی
    اگر معذرت خواهی کرده بودم ولم میکرد... ولی یه درصد فکر کن من معذرت بخوام
    ولی افسرتجسسی که باید پرونده ام رو می فرستاد دادسرا نذاشت یه آخوندی رو دید و ازش خواست تا پا درمیونی کنن و حکم شلاق رو برام اجرا نکنن
    آخونده هم وقتی من رو دید داد و قال راه انداخت که چرا با جوانهای مردم اینکار رو میکنین و از دین متنفرشون میکنین ولش کنین بره این بندهءخدا رو یه چکه آب خورده وسط این گرما
    خلاصه با پا درمیونی آخوند محترم ما آزاد شدیم
    البته من از این کارها نمیکنم اون روز هم ازکوه برمیگشتم و واقعا داشتم می مردم از تشنگی دیدم هیچکس نیست آب خوردم ولی کانکس پلیس رو ندیده بودم

    تو دوران احمدی نژاد به خصوص تو اون داستانهای 88 کمتر کسی هست که آسیب ندیده باشه
    امیدوارم تو روحیه اتون تاثیر نذاشته باشه و در عوض احساس شجاعت کرده باشین
    پاسخ:
    اگه تو روحیه ام تاثیر داشت که الان اینجا نبودم! :-) 
    خیلى هم خوش گذشت :-) 
    درمورد بازداشت اینطوری مثل روزه خواری و حجاب و .... متاسفانه اونقدر دست مامورا باز گذاشته شده که بعضى از ماموراى عقده اى، بهترین فرصت واسه عقده گشایی دارن. قوانینش هم خیلى هم سلیقه ای شده!

    هههههه(دکتر ببخشید اما من یه کم خندیدم اول بهتون )اما جدا واقعا بعضی تو یه مقام های هستن که لیاقتش رو ندارن و الکی یه صندلی رو پرکردن دقیقا مثل همین قاضی

    بعدش چطور ستاره دار شدی ولی اخراجش نشدی ؟

    اون ستاره اولی برای چی بود؟

    بروزم


    پاسخ:
    من نمیدونم شما چند سالتونه، اما بعد از دوران خاتمی و شروع احمدی نژاد در دانشگاهها به خاطر تغییرات عجیب در ریاست دانشگاهها ، بستن انجمن های اسلامی که اصلاح طلب بودند ، و بعضی فشارهای بیخود، شلوغی ها و اعتراض های زیادى پیش اومد.
    به خاطر همین در اکثر دانشگاهها ستاره میدادند، اما سعی میکردند دلیل اخراج ، چیز دیگری باشه! مثلا مشروط شدن اجباری و اخراج بدون کمیسیون!
    سال ٨٦ از دانشگاه ما (دانشگاه بزرگ دولتی) ١٠٦ نفر اخراج شدند! و همه با تغییر نمرات و مشروطی!
    من همیشه از ستاره دار شدن و سیاست میترسم و خیلی محافظه کار بودم ولی همیشه دلم خواسته بدونم این آدمایی که بی کله میرن تو دل ماجرا چه جوری ند.
    شما حسابی مرد شدی ها علاوه بر سربازی یه چندتا زندان و سابقه شلاقم داری.تیزی چیزی نخوردی؟:))
    پاسخ:
    همچین بی کله هم نبود!
    من زیاد درگیر سیاست در دانشگاه نشدم! سیاست در دانشگاه اکثرا یه جوّ کورکورانه و تعصبیه! چه اینویا ، چه اونوریا
    تیر خوردن دیدم، اما خودم هنوز نه :-) 
  • فاطمه سادات
  • چه جالب . 

    من 15 سالمه کلا تو دوران احمدی نژاد یه چیزی های حالیم بود یعنی کم وبیش از انتخابات موسوی واحمدی نژاده یادمه (حافظه کودکی ام خیلی قویی نیست اما انتخابات ومناظره هارو کاملا یادمه)

    جالی تاسف داره که سیاست باعث بشه دانشجو ها وجوان ها از دانشگاه اخراج بشن


    درسته بچه ام وفعلا چیزی زیادی از سیاست نمیدونم اما  باز میدونم این روزها بری تا سوپرمارکت برگردی کلی خود به خود به سیاست ربط پیدا کردی حتی اگه نخواهی


    پاسخ:
    احتمالا خوش به حالت که پانزده سالته :-) 
    چقدر بد ‍َن این تبعاتِ سیا ‍ست...
    وقتی خاطره می‌شن تعریف کردنشون و خوندنشون شاید خیلی درد نداشته باشه اما همون موقع خیــــــــــلی درد داره. فکر کنم تا حدودی بتونم درک ‍تون کنم.
    امیدوارم یه روزی توی همین دنیا، اون قاضی ‍ه حالش اساسی گرفته شه...
  • میکروب آزاد
  • این مساله و پرونده و اینا بعدش براتون مشکلی ایجاد نکرد؟
    مثلا روی شغلتون تاثیری نگذاشت؟
    پاسخ:
    نه ، ببین درسته که بستگى به نوع پرونده داره، اما اولا تبرئه شدیم. دوما دولت بعدا به اجبار ستاره ها رو حذف کرد. سوما قوه قضاییه هم رویکردش رفت بسمت درس عبرت دادن به جوونا و... که حواسشونو جمع کنن.
    از همه مهمتر اینکه من میدونستم که صد سال سر کار دولتى نخواهم رفت!
    پس هزار ستاره و ... هم مهم نبود! :-)  و همینطور هم شد
    الان دیگه راههاى زیادى هم واسه حله اینطور مسائل بلدم :-D 
  • میکروب آزاد
  • ماجرای تقاص هم جالب بود
    من راضی هستم که کارای بدم اینجوری جبران بشه ولی در عوض بدون اعتراف و عذرخواهی اون طرف منو ببخشه
    البته شدنی نیست
    پاسخ:
    گاهی بعضى اتفاقا نمی افته!
    بعضى اتفاقا هم نیوفته، بهتره!

    این که جز افتخاراتت بود. من فکر کردم قراره از یک چیزی که بابتش مثلا خجالت زده هستی بنویسی
    پاسخ:
    من کلا خجالتى ام دیگه :-) 
    خب بععضى از افتخارات هم نمیشه گفت!
    در ضمن مواردى که خجالت زده شدم رو همه میدونن ! راز نیس
    اما باشه، ماجراى بعدى رو بدون چالش درمورد چیزى که خجالت زده ام مینویسم :-
  • آناهیتا طـــ
  • سرگرد خیلی خوب بود :))

    خیلی وحشتناکه که آدم کاری به سیاست نداشته باشه و اینجوری بهش اتهام سیاسی بزنن... 
    اون 88 کذایی من ترم اول دانشگاه بودم و چندتا از بچه های به شدت کله خرمون بقیه رو دور خودشون جمع کردن که بریم شعار بدیم و اینحرفا خوش می گذره... و بنده در طی اون اتفاقات یه باتوم اساسی فرود اومد روی کمرم و تا چندهفته استراحت مطلق بودم :| :|
    دانشجوی ستاره دار...
    خوووبه که حداقل دو تا ستاره گرفتید هاااا ، بقیه فوقش یه ستاره داشته باشن ...
    پاسخ:
    روایت داریم ٣ تا گرفتم! :-D 
  • گمـــــــشده :)
  • یاد خاطره دانشگاه خودم افتادم
    من ورودی سال 88 بودم.
    جو دانشگاه وحشتناک بود. نمی دونم قبلش چطوری بود ولی از 88 به بعد جُم می خوردی 4 نفر میومدن دور و برت.
    من سیاسی نبودم. ولی دنبال هیجان بودم.:دی
    مثل الان که حقیقتا هیجان خونم پایین اومده و نمی دونم باید چه گلی به سرمبارکم بگیرم.
    البته سوای هیجان یک همکلاسی داشتم که ازش خوشم میومد. خیلی بلد بود. و تو اون سن دوست داشتم منو ببینه و توجهکی نثارم کنه.
    (این داستان چیزی نیست که هیشکی ندونه ولی اون قسمتش که برای جلب توجه سهیل بود رو به هیشکی نگفتم.:)))))
    یه وبلاگ گروهی داشتیم منم نویسنده اش. نهاد رهبری تو دانشکده ما بود. یه اخوندی هم مسئولش بود ازون ......ها.
    خیلی منفور بود.
    نمی دونم چرا نمی شد بهش اعتماد کرد.
    یه متن انتقادی تو وبلاگ در موردش نوشتم.
    خیلی خیلی متن ساده و پیش افتاده ای بود. یعنی هیچی نداشت. حتی یادمه اخرش نوشته بودم فلانی همه اش به فکر اینه پاچه دانشجوها رو بگیره
    به خاطر اون کلمه پاچه گیری حذفش کردم یا یه معادل براش گذاشتم.
    نقدمم بیشتر مربوط بود به نحوه تدریسش
    خلاصه کاری ندارم
    رفت تا سه ماه بعد
    نهاد رهبری یه کتابخونه داشت
    من گاهی ازونجا کتاب می گرفتم
    یه بار که رفتم مسئولش گفت حاجاقا کارت داره
    منم از همه جا بی خبر تو فکر این بودم که قراره یه نشریه بزنن. لابد می خواد از منم دعوت کنه(قبلا یکی از دوستامو دعوت کرده بود)
    آقا چشمتون روز بد نبینه
    حاجاقا نگووو یه گوله آتیش
    خخخخخخ
    چنان منو تخریب شخصیتی کرد که تا مدت ها جرات نداشتم با کسی حرف بزنم
    من اون موقع 19 سالم بود.
    هر خری بلانسبت شما می فهمید قضیه یا عشقیه یا از سرجوگیری
    ولی حاجاقا مگه دست بردار بود
    الان که بهش فکر می کنم می بینم چون از نظر اونا وجهه نرمالی داشتم(چادری بودم) فقط به تخریب شخصیتی اکتفا کرد وگرنه الان سروان بودم
    :))))))))))))))

    ++دکتر خدایی رفتی شلاق خوردی؟ بابت یه متن؟ به هیشششششکی هم نگفتی/؟
    خدا حفظت کنه.
    والا
    خاک بر سر اون قاضی بکنن

    پاسخ:
    همه اون جمع خوردیم. بین خودمون موند!
  • گمـــــــشده :)
  • http://boregot.blog.ir/1394/05/01/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87#comment-kig0X2SC-jw
    راستی تو کامنت بالایی گفتین راه در روشو پیدا کردین
    به منم بگین برم یه کار هیجانی بکنم بعد راه در روشو اعلام کنم مجازات نشم
    خخخخخخخخخ
    پاسخ:
    :-)))
    اینجا؟! :-))
    :خنج کشیدن به صورت 

    وااای دکتر میم.. من همیشه با دهن باز و چشای قد نعلبکی میرم از اینجا..

    چقدر چیزای زیادی بلدین. چقدر تجربه های عجیبی دارین. چقدر خوبه.. خوش به حالتون
    پاسخ:
    بقول شاعر،
    کفاره شرابخوری های بی حساب
    هشیار درمیانهٔ مستان نشستن است
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی