روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

پربیننده ترین مطالب

آخر ِ چالش

چهارشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۰۶ ب.ظ

راستش قرار به برگزارى این چالش به چند دلیل بود ، 

اول گفتن ناگفته ها

دوم شنیدن و خوندن نظرات دوستان در مورد هر خاطره

سوم خوندن تجربه هاى مشابه

اینو بگم که در قسمت لوب پشت مغز، بالاى مخچه، قسمتى از مغز وجود داره که طبق یافته هاى جدید کنترل هاى احساسى و وجدان رو به عهده داره. گفتن و شنیدن خاطرات ناگفته و مقایسه خاطرات مشترک با دیگران و دیدن عکس العملها، بشدت این قسمت رو تحریک میکنه و فرد رو در مواجهه هاى بعدى با اتفاقات مشابه، بسیار کارآمد تر!

اما به قول یکى از دوستان ، اونایى که توى وبلاگ خودشون نوشتن، کم و بیش به این نتیجه رسیدن، ولى دوستانى که اینجا کامنت گذاشتن، کمتر نتیجه گرفتن.

بخاطر همین فعلا دوتا کار میکنیم، یکى لینک اونایى که توى وبلاگ خودشون نوشتن رو میزارم، حتما برید بخونید و نظرتون رو بنویسید. حرفاى جالب و خوندنى زیادى زده شده.

و اینکه درمورد کامنتهاى ناشناس، نظرسنجى میزاریم، که حرفاتونو در مورد هر کدوم بنویسید.

(اگه لینک وبلاگى رو ننوشتم، بگید تا بنویسم)


 - من و خدا دوستیم (فاطیما)

- میکروب آزاد

- آفتاب (پیسکول) (به درخواست خودش حذف شد)

- مشق سکوت (رها)

- حاجى (مططفى).

جدید: -- بعد از خواندن بسوزان (یه مرد جدى)

جدید : -- نون والقلم (ریحان)

جدید : Vanilla Avenue (یادداشتهاى خانم پروانه)

جدید : آلمى

جدیدتر : دخترى با موهاى خرمایى

جدیدتر : من نوشت هاى سارا

جدیدتر : تاج بى بى

جدیدتر : راحنا

جدیدتر: ماهان

جدیدتر: فا نو

جدیدتر :  خانومى ...

جدیدترین : نسیم


کامنت ها:

١. ناشناس (کامنت اول مطلب چالش)

٢. ناشناس (کامنت دوم مطلب چالش)

٣. ناشناس (کامنت سوم و چهارم مطلب چالش)

٤. یه مادر ( کامنت پنجم مطلب چالش)

٥. Tornado (کامنت هشتم مطلب چالش)

٦. رضوان (کامنت نهم مطلب چالش)

٧. گلى (کامنت دهم مطلب چالش)

٨. تقاص (کامنت هشتم مطلب ستاره)

٩. جدید: ف (کامنت شانزدهم مطلب چالش)

١٠. جدید ناشناس (کامنت هجدهم مطلب چالش)


(خواهشاً نظرات مرتبط)

اما نکته بسیار مهم خودم درمورد خاطره گلى (شماره ٧)  و نظرات بعد از اون:

بعد از خاطره خیلى مهم گلى گفته شد که الان به بچه ها آموزش هایى درمورد خطرات تجاوز جنسى و داد و فریاد راه انداختن و گفتن به بزرگترها داده میشه.

همه اینها عالى و قبول، اما یه اصل خیلى مهم در روانشناسى کودک میگه که : "بچه ها هم گاهى دروغ میگن! "

و این خیلى مهمه که توى این دور و زمونه که اکثر کودکان در معرض مستقیم ماهواره و اینترنت و شبکه هاى اجتماعى و محتواى اونها هستن، ممکنه تخیلاتى جنسى بسازند و بگن!

دنیاى کودکان، سادگیه پیچیده اى داره که درکش راحت نیست.

یعنى مخصوصا اونایى که کودک دارند، همونقدرى که کودک و روحیاتش براتون مهمه،، نباید حرفهاى کودکان رو بى مهابا و بسرعت قبول کنند و زیرکانه و مهربانانه از کودک توضیحاتى بخوان که بعداً در برخورد و تهمت زدن به دیگران شرمنده نشن! گاهى اتفاقات ناشى از دروغ کودکان بسیار بد و غیرقابل تصوره!

هرچى توضیح بدم، فکر نکنم به اندازه دیدن فیلم دانمارکى و فوق العاده Jagten (اسم انگلیسیش The Hunt ) گویا باشه. سعى کنید حتما این فیلمو ببینید. لینکشو پیدا میکنم...


ب.ن : لینکشو یافتم : لینک 1

  • ۹۴/۰۵/۰۷
  • دکتر میم

نظرات (۲۵)

آقای دکتر الان برای میکروب آزاد چطور میشه تو سایت خودش کامنت گذاشت از کجا باید عضو شد؟
همینجا بگیم نظرمون رو یا بریم به خودش بگیم؟

برای اون کامنت های ناشناس چی ؟ رو همین پست کامنت بذاریم یا پست جداگانه برای هرکدوم میذاری؟
من چرا گیجم الان؟
پاسخ:
براى هرکسی توی وبلاگ خودش.
برای کامنتها شماره زدم، همینجا بنویسید
همشو توی یه کامنت. یا جدا جدا هرطور راحتی
من گیج کننده نوشتم؟
(برای عضویت در تامفا، اینجا: http://www.tumfa.com )
هنوز کامنت بدون عضویتش راه نیوفتاده
در مورد خاطرهءگلی
آقای دکتر
به نظر من هر پدر مادری بچهءخودش رو و راست و دروغش رو میشناسه و می تونه قبل از آبروریزی مورد رو واقعا بررسی کنه
ولی مهمه که بچه خانواده اش رو در جریان بذاره
این آسیب بزرگترین آسیب روانیه که تا حالا شناخته شده پس حتی به قیمت آبرو ریزی یکی به ناحق هم ارزش داره که بچه ها آگاه بشن برای اعلام وضعیت

اگر در مورد جنایتهای خیلی وحشتناک...بیماریهای روانی خیلی عمیق و غیر قابل درمان مطالعه داشته باشین می بینین بالای 70-80 درصدشون تو بچگی مورد آزار جنسی و تجاوزهای جنسی قرار گرفتن

خیلی اتفاق بدیه ... نابودگره و خیلی مهمه ... خیلی
پاسخ:
آگاهی بچه ، حتی به قیمت بردن آبروی کسی حتی به ناحق؟!!!!!!!!!؟ 
درست فهمیدم؟؟!!!!!!! آخه چرا؟ راههاى بهتری برای آمزش به بچه هست!
آقای دکتر من تصمیم دارم خیلی برای این پست شما وقت بذارم
وقتم زیاد نیست ولی طی چند روز آینده رو از تمام وقتم همینجا استفاده خواهم کرد تا آخرش
و یکی یکی برای رازها کامنت خواهم گذاشت و اگر لازم باشه وارد بحث هم میشم
در مورد فاطیما و رهای مشق سکوت تو وب خودشون کامنت گذاشتم
ولی بقیه رو همینجا با اجازه تون میگم

اگر اجازه بدین هر وقت شد و اومدم نت برای یکی مینویسم

برای میکروب آزاد به زمان خیلی زیادی احتیاج دارم و بحث مفصلی خواهد بود پس تو یه وقت مناسب تر

اول آفتاب (پیسکول فرجی)

من نتونستم لینکی که برای همجنس گرایی داده بودن رو پیدا کنم و بخونم ولی با توجه به متن و چیزی که من متوجه شدم عشق یه نوجوان دوران بلوغ به همجنس بزرگتر از خودش خیلی به همجنس گرایی ربط نداره
تو اون دوران نوجوانها به شدت در حال پر کردن بخش وجودی مربوط به جنس خودشون هستن و به اولین الگوی مورد قبول همجنس خودشون که برسن به شدت بهش علاقمند میشن و میخوان مثل اون بشن و بعد از زمان کوتاهی که خلاءمردونه یا زنونه اشون پر شد اون عشق هم خود به خود تبدیل به علاقه ای سالم میشه

شما برای اون بچه هایی که عاشق شما شدن یه الگوی خوب بودین و اونها در حال همانند سازی و از اونجایی که بچه های روستایی ساده تر هستن عشق و علاقه شون رو ابراز کردن
به نظر من مهمترین بخش اون خاطره همین بود که باید باز میشد
پاسخ:
سلام
ممنون
خیلى لطف میکنى 
  • میکروب آزاد
  • درمورد خاطره ناشناس اول اینکه گاهی خیلی چیزا برای آدم خط قرمزه، خیلی از رابطه ها رو اشتباه میدونه و چقدر افرادی که اون اشتباه رو کردن سرزنش میکنه ولی یه روز به خودش میاد و میبینه که تاکجاها که پیش نرفته
    همینکه به خودت اومدی خیلی حرفه ، خیلی
    همه این رابطه ها انتهای تقریبا مشابهی دارن ولی نمیدونم چرا افراد خودشونو جدا از بقیه میدونن و یا حتی اگه بدونن تهش چیه باز پیش میرن
  • میکروب آزاد
  • درمورد خاطره ناشناس دوم هم اونروز بهتون گفتم که با خوندنش حس کردم خاطره های مشابه دارم ولی یادم نمیاد
    الان یادم اومد
    http://www.tumfa.com/view/post:1084
    و حتی شاید چیزایی که بعدها یادم بیاد!
    خیلی مهمه این جبران کردن بهرحال حقی از کسی ضایع شده حالا من حقی که ضایع کردم معنوی بوده و جبران پذیر نیست جز اظهار پشیمونی و خلالیت خواستن
    ولی این شخص میتونه اون ضرر مالی رو جبران کنه هرچند که بیانش کار خیلی سختیه ولی باید یه راهی وجود داشته باشه
  • میکروب آزاد
  • و یه سوال از ناشناس سوم

    وقتی از دست مادرت ناراحت بودی چیزی هم بهش گفتی؟
  • میکروب آزاد
  • و اما گلی

    تقریبا محاله که دختری از این خاطره ها نداشته باشه
    حالا کمرنگ تر و پررنگتر شاید ولی همه این احساس بد رو تجربه کردن
    و چقدر مادرا مقصرن تو این قضیه
    منم مثل گلی تصمیم دارم خیلی مواظب بچه هام باشم و به هیچکس اعتماد نکنم و به هیچ وجه در آینده شاغل نباشم 
    هیچکدوم از دوستام از شاغل بودن مادراشون رضایت نداشتن و ندارن
  • میکروب آزاد
  • نمیدونم سروصدای بچه ها تو چنین مواقعی درسته 
    اصلا نمیدونم کار درست چیه
    ولی حس بدی دارم که افراد بیشتری متوجه بشن چون بازم محاله از حافظشون پاک بشه و وقتی بزرگ بشی باز یه طوری ممکنه نگات کنن و حتی وقتی اون شخص رو ببینن
    من فعلا تنها راه حل خوب رو یه مادره خوب میدونم
    و کاری که گلی کرد و خیلی ازما
  • میکروب آزاد
  • خیلی حرف زدم ولی اینم بگم که واقعا بچه ها خیلی دروغگو و خیال پردازن در این رابطه
    حتی در بزرگسالی هم
    خوابگاه که بودیم یه شب با بچه ها فیلمtaken نگاه کردیم
    فرداشبش یکی از بچه ها که ورودی جدید بود و ازماکوچیکتر حالش بد شد و اینا
    اورژانس اومد و...
    ازش پرسیدن چت شده گفت یه بار منو دزدیدن و بردن و چند نفر بودن و عموم اومد دنبالم گشت و نجاتم داد و...
    زنگ زدیم مامانش گفت اصلا چنین اتفاقی نیوفتاده
    بعدش فهمیدیم تاثیر فیلم شب قبله!
    پاسخ:
    :-)))
  • میکروب آزاد
  • و درآخر 
    نسیم جان خوشحال میشم نظرتو بشنوم
    تو وبلاگ خودم بگی بهتره

    درضمن عضویت شما در تامفا موجب شادی پیسکول است!
    سلام 
    درمورد خاطره گلی باید بگم خانم پوران درخشنده توی فیلم دخترا فریاد نمیزنن خیلی خوب به این مسئله پرداخته واینکه اگه همچین اتفاقی پیش افتاد اونو پیش کسی بازگو نکنن ولی من بعید میبینم که بچه ا ی بیاد دروغ در این خصوص بگه مگه اینکه یه اتفاقی برا دوستش پیش اومده باشه و ترس از اینکه تنها بمونه وکسی بهش تجاوز کنه خیال بافی کنه ودروغ بگه
    در مورد خاطره خودم باید بگم اون روز که این خاطره رو درجمع بچه ها تعریف میکردم فکر نمی کردم  که یه روز نوه ام ازمن بل بگیره ودستم بندازه برا همین بیشتر باید مواظب حرف زدنم باشم چون بچه ها منتظرن که یه جرفی ازدهن ادم بشنون که بعدا بگیرنت دستگاه واسباب خنده بشی سن هم وقتی میره بالا ادم حساس و زود رنج میشه وممکنه بازگو کردن خاطرهای که تعریف کردی درجمع اونم توسط یه نوه شیطون باعث شرمندگیت بشه چون اونروز خیلی از خودم رفتم

    در مورد گلی و ماجراش ، برای منم مشابهش تو بچگی اتفاق افتاد.7 ،8 سالم بود. مامانم خیلی مواظب ما بود اصلا اجازه نداشتم تنها برم خوراکی بخرم حتما یکی از داداشام یا یه بزرگتر همراهم بود اما اونروز من تنها رفتم ، سوپرمارکتی که صاحبش یه مرد حدودا 60 ساله بود. نمیدونم به چه سرعتی فرار کردم و اون شب تا صبح من بغل بابام خوابیدم. قشنگ یادمه که سرم رو پاهای بابام بود و اون داشت روزنامه میخوند و من تو فکر اینکه بگم نگم چیکار کنم واقعا ترسیده بودم.بعد یه مدت که گذشت مثل اینکه با بچه های دیگه این رفتارو نشون داده بود و خلاصه اهل محل پیگیر شدن. 
    من هیچوقت برای کسی تعریف نکردم ولی اینکه تمام اون شب به بابام چسبیده بودمو یادم نمیره. 
    دکتر جان
    در کنار راههای دیگه ای که به بچه ها آموزش میدن این یکی هم هست
    مهم تر از همه اینه که بچه ها رو آگاه میکنن که ممکنه چنین چیزهایی براتون پیش بیاد حواستون رو جمع کنین و بهشون میگن پدر مادرها می دونن که ممکنه چنین چیزی پیش بیاد بهشون بگین و ازشون کمک بگیرین... احساس گناه نکنین چون شما مقصر نیستین
    داد بزنین و از محل فرار کنین
    به نظر من هم بچه ء توهمی و دروغگو دیگه در این مورد خیلی باید مریض باشه تا بتونه چنین توهمی با جزییات بزنه و برای خانواده اش تعریف کنه

    و نفر دوم میکروب آزاد
    من عضو اون سایت شدم و کامنت گذاشتم ولی نمی دونم ارسال شده یا نه
    با وضعیت اونجا آشنایی ندارم
    اینجا اون کامنت رو کپی میکنم ولی اگر اونجا ثبت شده باشه برای ادامه بحث میرم تو وب خود میکروب آزاد

    خب به نظر من شما باید خیلی قدرتمند و بدون ذره ای لغزش احساسی تمام توانت رو جمع بکنی و شجاعانه بری دیدن این آقا

    تمام واقعیات رو بهش بگی و بهش بگی خصوصیات ایشون با معیارهای شما برای ازدواج فرق داره و شما تصمیم دیگه ای غیر از ازدواج با ایشون برای زندگیتون دارین

    اتفاقی که افتاده اینه که شما هر دوتاتون الان در هم گیر کردین و هر دو باید رها بشین هم ایشون هم شما... شما هم گیر کردی چون عذاب وجدان داری و کنجکاو هستی در مورد اون سالها بیشتر بدونی و باهاش چت کردی

    اما برای رفتن و دیدنش باید چندتا نکته رو رعایت کنی
    اول اینکه به ساده ترین شکل ممکن از لحاظ ظاهر و از لحاظ پوشش بری...
    بدون احساسات حرف بزنی
    و مواظب باشی تو رودربایستی گیر نکنی
    خیلی خیلی احتمال داره که ایشون شما رو که ببینه کلا حال و هواش عوض بشه چون مطمئنا اون تا الان از شما یه بتی ساخته که خیلی با واقعیت فرق میکنه و ممکنه وقتی ببینه و متوجه بشه این که اون نیست کلا خلاص بشه

    اولین اشتباهت که سالهای نوجوانیت انجام دادی این بود که خانواده ات رو در جریان نذاشتی ... باید میگفتی و بار مسئولیتش رو از رو شونه های خودت برمیداشتی مطمئنا اون زمان پدر مادر شما تجربهءبیشتری داشتن برای رد کردن خواستگار و مجبورنمیشدی بپیچونیش اون هم ممکن بود اونجوری راحت تر با قضیه کنار بیاد
    اشتباه دومت هم همون دروغت بود که به دوستت گفتی نامزد داری در حالیکه می تونستی بگی من نمیخوام با اون ازدواج کنم
     ما نه گفتن رو یاد نگرفتیم و اینطوری میشه

    اون آقا اگر اطمینان به دست می اورد که این خود شمایی که نخواستیش راحت تر با موضوع کنار می اومد راحت تر می پذیرفتش
    ببین الان هم هرچقدر از خودت بهش بد گفتی زیر بار نرفت چون اون فکر میکرد شما هم میخواستیش ولی زمانه نخواست و ممکنه یه روزی شما رو به دست بیاره برای همین نمی ره دنبال زندگیش

    فقط این رو هم اضافه کنم که ممکنه بری و باهاش حرف بزنی و یک دل نه صد دل عاشقش بشی از کجا معلوم اگر این اتفاق هم افتاد اشکالی نداره عاشقش بشو و برو باهاش ازدواج کن
    تو از کجا میدونی طرف احساساتیه؟ این اتفاق اینو ثابت نمیکنه ... دوم اینکه احساساتی بودن خیلی هم خوبه و میشه آدم هم احساساتی باشه و هم خیلی جدی

    به نظر من الان که متوجه شدی چکار کردی باید یه جوری حلش بکنی
    می تونی بری با یه مشاور هم حرف بزنی
    ولی باید حل بشه
    باید بری تو دل ماجرا و درستش کنی  لااقل برای خودت باید درستش کنی
    وگرنه تا همیشه یه بخشی از وجودت تو این اتفاق گیر میکنه و نمیذاره تمام و کمال از زندگی آینده ات لذت ببری
    کافیه کوچکترین مشکلی خدای نکرده تو زندگی آینده ات پیش بیاد اونوقت با خودت وارد کشمکش میشی که اگر با اون ازدواج کرده بودم لااقل الان اینجوری نمیشد
    یا اصلا ممکنه فیلت یاد هندوستان کنه
    تو زندگی زناشویی یه وقتایی پیش میاد که زن واقعا احساس خلاءعاطفی شدیدی میکنه و ممکنه دست به هرکاری بزنه حتی رفتن و پیدا کردن منبعی برای عشق گرفتن و اون آدم اولین نفره که تو اون شرایط به ذهن تو میرسه

  • ناشناس سوم در جواب به میکروب آزاد
  • وقتی از دست مادرم ناراحت بودم چیزی بهش نگفتم
    به دوستمم نگفتم
    مامانم خودش عذاب وجدان گرفته بود نمی خواستم بدتر بشه با وجودیکه به خودش حق میداد ولی از اینکه اون پسر احمق اونجوری آبروریزی کرده بود به خاطر من ناراحت بود
    این راز رو هم به هیچکس نگفتم چون نمیخواستم مامانم بده بشه
  • پیسکول فرجی
  • دکی من که خاطره ی ناگفتم رو پاک کردم !
    این چی بود لینکش کردی :|
    پاسخ:
    اینم خاطره ناگفته ى قابل انتشارت بود دیگه!
  • پیسکول فرجی
  • نخیر من قبول ندارم
    این خاطره در برابر خاطرات دیگه هیچ نیست
    حذفش کن :(
    من خاطره یناگفتم همون +18 بود
    پاسخ:
    باش

    Manam too in chalesh sherkat kardam vali too webe fatima  didamesh

    Baraye peyda kardane razha va khateratam vaghean ba moshkel rooberoo shodam!
    پاسخ:
    لینک شما هم میزارم. ممنون.
    دردسر خوبیه :-) 
    آقای دکتر چالش رو انجام دادم :)

    + نمیتونم بگم که چقدر خوب بود :))

    نمی تونم کتمان کنم خوب بودنش رو :)
    پاسخ:
    ;-) 
  • نسیم به میکروب آزاد
  • خانم من نمی تونم دوباره تو سایتت کامنت بذارم
    میام میگه عضو نیستی میخوام دوباره عضو شم میگه نمیشه با این مشخصات
    همینجا برات می نویسم
    که
    هرچی تا به حال هم برای تو چیش اومده در این رابطه منشاءش ترس بوده
    و وقتی همه چی حل میشه که اون ترسه از بین بره
    اگر برات این داستان جدیه پیش یه روانشناس خوب نه هرکسی ... نه اونایی که میگن بیخیال بیا برو پی زندگی خودت
    پیش یه روانشناس خوب برو و قدم به قدم ازش راهنمایی بگیر و حلش کن

    و بدون اتفاقا خیلی بهتره قبل از اینکه ازدواج کنی این بار رو از روی شونه هات برداری

    پشت مغز بالای مخچه؟ یعنی اکسی پیتال؟ نشنیده بودم جایی در اکسی پیتال مسوول ثبت و مقایسه تجربه های احساسی باشه. ممکنه منبع این مطالعه را به من بگید. خیلی کنجکاو شدم بخونم. 
    پاسخ:
    البته در تحقیقات مغز و اعصاب و البته فیزیک جدید، این نظریه که هر قسمت مغز بطور اخص مسئول یه کاره، رد شده. و نظریات پیچیده تری مطرح شده (چون همش تجربیه دیگه)
    اما این در مورد این تقسیم وظایف، که هر دوره ای ، یه اکیپى ، نظریه اى میدن و درموردش آزمایش میکنن، منبعشو براتون پیدا میکنم و حتما میفرستم
    منم به چالش شما می پیوندم 
    پاسخ:
    خوشحال خواهیم شد...
    بله می دونم ... اما همیشه یک قسمت از مغز فرماندهی هماهنگی و پردازش اطلاعات خاصی را بر عهده داره. من گمان کردم منظورتون اینه که چنین مرکزی در اکسی پیتال به عنوان سنتر تجربه های احساسی شناسایی شده. برای همین هم خواستم بدونم کدوم قسمت از اکسی پیتال می تونه باشه. 
    به هرحال ممنون می شم اگر زحمت بکشید. 
    دکتر منم خاطره ام رو تو وب خودم نوشتم
    اینم لینکش
    http://mymiracles.persianblog.ir/post/22/
    پاسخ:
    مرسى، اضافه شد
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی