روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

برررف

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ

همین امروز بود، یازده سال پیش. روز تولد یکى از بچه ها. کولاک شدیدى بود. سه نفرى، دقیقاً پنج ساعت بود روى پل سنگى روى رودخونه توى برف گیر کرده بودیم درگیر درآوردن ماشین. دستام یخ زده بود، دونه هاى برف وقتى توى اون باد، به صورت میخورد، میسوختیم. با پیکان وانت بودیم، یه ساعتى میشد که هى میرفتیم پایین پل، از کنار رودخونه سنگهاى بزرگ میاوردیم بالا و میریختیم پشت وانت، تا سنگین بشه و رد بشیم. برخلاف الان، اون موقع اونجا هنوز بیراهه بود و شاید روزى یک یا دو ماشین رد میشد، و اون روز، مطمئناً هیچى! اونقدر اوضاع خراب بود که به بچه ها میگفتم اگه اینجا مُردم، بگین اسم این پل رو اسم منو بزارن :-)

اوایل بعدازظهر بود که تونستیم رد بشیم و خسته و یخزده به وسط یه دره پر از برف رسیدیم که بخاطر بادى که میپیچید، سرما رو وحشتناک تر میکرد.

افتادیم یه گوشه و آتیش روشن کردیم و تنها کنسرو لوبیایى که داشتیم، گذاشتیم رو آتیش. در کنسرو باز بود و یکى از بچه ها میخواست یه استکان بنزینى که داشتیم رو بریزه رو آتیش، اونقدر دستاش از سرما میلرزید، بنزین رو ریخت توى کنسرو لوبیا و کل قوطى کنسرو آتیش گرفت !! ما هم یه دقیقه صبر کردیم که مثلاً بنزین ها بپره! :-) 

هنوز طعم بنزینى که مخلوط با لوبیا بود، زیر زبونمه :-D 

داشت غروب میشد و باید زودتر جایى امن تر براى موندن یا راهى براى رسیدن به یک شهر پیدا میکردیم که رئیس گفت برو GPS رو بیار تا ارتفاع و دما رو ببینم ... کاش نمیدیدم! شاید کمتر حس سرما میکردم. منفى ٣٤ درجه!! همونجا بود که مُردم :-) انگشتامون دیگه باز نمیشد و زانوها خشک... که گفتیم... برف بازى نکردیم هنوز... :-D 

انگار همین دیروز بود. یازده سال پیش.


دلم شدیداً برف گردى میخواد. دلم دى ماه میخواد... و از الان براى سه ماه دیگه که این خوشى ها تموم میشه، غصه میخورم. :-( 

راستى اون پل، به جز دوتا تیرآهنى که زیرش گذاشتن، تقریباً همون شکلیه و بدون اسم. فقط یه تابلو زدن اول پل: "ابتداى حوزه استحفاظى استان گلستان"


  • ۹۴/۰۹/۲۶
  • دکتر میم

نظرات (۱۵)

  • دختر همساده
  • واااای خدا! چقدر باحااااال!! من عاشق برف و سرما هستم اما اگه زیاد تو سرما بمونم میزنم زیر گریه :/

    چقدر باحال بود که همون کنسرو رو خوردید!!!

    واقعا مرد روزهای سخت که میگن شماهایید:))
    من غصه ی تموم شدن این سه ماه رو نمیخورم.
    چون خوردن گوجه سبز بهار غم نبودن سرما رو کمتر میکنه^_^
    اما غصه ی اومدن تابستون رو چرا میخورم :((
    پاسخ:
    گوجه سبز اونقدر تحریکم نمیکنه که قید خوشیه پاییز و زمستون رو بزنم :-) 
    وای کنسرو لوبیا با بنزین :)

    پاسخ:
    امتحان بکن :-)  خاطره میشه
    و اما ماجراجویی های دکتر :))
    چقدر خوبه که کلی خاطره دارین اونم در این ورژن 
    پاسخ:
    از اینا خیلى خیلى دارم :-)  اما این ماجرا به خاطر سرماى عجیب و خاص و گیر کردن طولانى روى اون پل ، خیلى بیادموندنى شد.
    وای خدا چه دلی داشتین دکتر..من بودم قطعا سکته میکردم میمردم :))))

    امسال بعد از مدتها شهر ما برف اومد ولی نشد برم برف بازی :|
    پاسخ:
    خیلى خوبه که... :-)  البته درسته که تقریبا سخت ترین سرماى عمرم بود اما جزو گردش هاى خیلى خطرناک  نبود. 
    منفی34 درجه!!!!!!!!!!!!!!!! 
    اونوقت دلتون تنگ هم شده؟؟؟!!!همون کنار بخاری خیلی بهتره
    پاسخ:
    من میمیرم واسه سرما، اما نه اونقدر! تقریبا سخت ترین سرماى زندگیم بود. البته دوستاى شمال غرب ایران حتما بدترش هم تجربه دارن. البته اگه توى اون دما بیرون گیر کرده باشن.
    سخته، ولى دوست داشتنیه
  • رها مشق سکوت
  • من حتی فکر کردن به این درجه ی منفی باعث میشه خوابم بگیره
    همچین ادم مقاوم به سرمایی هستم :)))
    پاسخ:
    شما توى خونه، سمت یخچال هم میرى؟ :-))
  • اسی بولیده
  • سرما و برف عااااااالین :)

    خدا رو شکر امسال زمستون سردی در پیش داریم! از اون زمستونا که قدیما بوده!!!

  • شیمیست خط خطی
  • منم از این ماجراجویی ها دوست دارم :) البته ترجیح میدم بک گراندش تا این حد سرما نداشته باشه :))
    یک متولدِ دی ماهِ گریزان از سرمای زیاد! :))
    پاسخ:
    برعکس من ِ اردیبهشتیه عشق سرما :-) 
    دکتر وجدانا این خاطرات رو نگه دار کتاب کن!
    منفی سی  و چهار درجه؟ من تو تلوزیون برف می بینم سردم میشه! لابد خدا یه صلاحی می دونسته که در ایام کودکی به دل بابام انداخته مهاجرت کنه از چهارمحال بیاد همین اصفهان گرم و نرم خودمون:)
    پاسخ:
    :-))) کتاب نه، اما اونقدر خاطره ٔ خوراک فیلم دارم :-) 
    اگه وقتم یه روز آزادتر بشه، شاید فیلمسازیو دنبال کنم. شاید ٤٠ سالگى :-) 
    من اعتراف میکنم ناشکری کردم
    قدر برف رو ندونستم
    روز آخر دانشگاه تو رودهن خیلی برف بود دوستام اونقدر برف بازی کردن که همشون رو به مرگ بودن موقع برگشت ولی من تو کافه نشستم و قهوه خوردم و از پنجره به بازیشون نگاه کردم تو راه هم بهشون میگفتم با من شوخی خرکی نکنین از برف بدم میاد
    برف دوست نداشتم یه بار تو برف تصادف کرده بودیم و من نصف شب وسط برفها با لباس خونی مونده بودم تنها از اون به بعد برف برای من بوی خون میداد
    حالا سه ساله شیرازم و غیر از یه روز تو سال اول اونم فقط برف بارید و قطع شد و فرداش هم خبری ازش نبود برف ندیدم
    اعتراف میکنم دلم لک زده برای راه رفتن تو برف
    پاسخ:
    برف خوبه، کلاً طبیعت خوبه. من اونقدر توى این طبیعت ضربه خوردم، دوست از دست دادم، زخمى شدم، تصادف کردیم، چپ کردیم، تا حد مرگ رفتم ، تا بالاترین مرز ترسیدم،... ولى باز هرکاریش بکنى، قشنگه. میدونى... آدمو زنده میکنه. حداقل منو خوب میکنه. برف که دیگه حرف نداره. البته اعتراف میکنم هیچى مثل شب ِ کویر نمیشه :-)  شما یه سر بیا نیمه شمالى کشور، صحنه هاى برفیه زیادى داره.
    راستى اون عکس تک درخت توى برف رو توى اینستاگرامم دیدى؟ :-) 
    اگه طبیعت خوبه پس نباید غصه بخوری برای سه ماه دیگه
    منم با طبیعت خوبم
    حالم تو طبیعت خوبه خیلی خوب
    با جنگل و دریا و کویر و کوه و دشت و بیابون خیلی خوبم ولی با برف نه
    برف من رو منجمد میکنه از سرما فراری ام ... برف فقط وقت باریدنش از پشت پنجره نگاهش کنم وقتی هم نشست برم یه کمی روش راه برم همین
    اون درخت رو ندیدم تو اینستا
    پیج که ندارم گوشی اندرویدیم هم هومان نفله کرده دیگه نخریدم
    کامپیوتر هم چند وقته صفحه های اینستاگرام رو باز نمیکنه نمی دونم چرا

    پاسخ:
    آها راستی، قبلا درموردش نوشته بودم :-P 
    کنسرو لوبیا با طعم بنزین:/
    چه خاطره ی سررررد و جالبی:)
    آره راستی منم خونده بودمش و دیده بودمش اما یادم نبود
    من با دیدن همین عکسش هم یخ میزنم
    تصور اینکه یه همچین جایی باشم با اون همه سرما خود به خود منو میکشه
    اگه قرار باشه خدای نکرده یه روز برم جهنم احتمالا زمهریر رو برای من در نظر میگیرن:)
    پاسخ:
    :-)))
  • مدیر جوان
  • واقعا سردم شد...واقعا...
    خیلی سرد بود...توصیف عالی...
    پاسخ:
    واعا سررد بود :-)
    ممنون ;-) 
  • گمـــــــشده :)
  • :))کلا گلستان زیاد می رین
    :دی
    پاسخ:
    همسر گلستانیه :-)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی