روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

زندان ۱

پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۴۰ ب.ظ

قبلا (در بلاگفا لعنت ا...) خیلی کوتاه، از زندان گفته بودم. و قول داده بودم که یه بار کامل تر بگم :-) اگه بخوام کامل بگم که یه کتاب میشه :-)  اما خلاصه شو، توی چند قسمت تعریف میکنم.

سال ۸۶ و ۸۷ دوبار بخاطر یه اتهام مالی (زیرمجموعه گمرکی) رفتم زندان!

(توضیحش مفصله، اما انگ نچسبونید، تبرئه شدم :-D ) 

اولین بار که رفتم، تجربه یه محیط و جدید و جالب بود! بند و سلول و بازیها و آمارها و اتفاقات و وکیل بند و... 

خلاصه چون وثیقه ۲۰۰ میلیونی میخواستن و روال کارشناسی و سند گذاشتن طول میکشید، حدود یه هفته اون تو بودم. البته با اینکه آدمای زیادی دنبال کارام بودن، خیالشون راحت بود که احتمالاً توی زندان از پس ِ خودم بر میام بخاطر همین عجله ای در کار نبود! :-D 

زندان چند تا بند داشت و هر بند، کلی اتاق، توی هر اتاق ۲۰ نفر بودن با ۱۵ تا تخت. حدود ۴، ۵ نفر هم کف خواب بودن تا وقتی یه نفر آزاد بشه یا اعدام بشه تا اون کف خوابها به ترتیب ورود، جایگزین تخت خوابها بشن!

ما تو بند قتل و مالی بودیم، بند مواد و سیاسی و... هم جدا بود. هر بند هم یه «وکیل بند» داشت که معمولاً یکی از قدیمی ترین و بزرگترین زندانی ها بود. یه چیز تو مایه های مبصر کلاس.

به لطف وثیقه سنگینی که اون زمان داشتم و مثلاً تحصیلکرده بودم، بعد از شب اول یه تخت برام جور کردن :-)

هر روز هم دوبار، یکی ۷ صبح، یکی هم ۷ شب، آمار بود. همه رو میریختن تو حیاط و با شمارش، میاوردن داخل. بقیه روز، در اختیار خودمون بودیم مگر اینکه بازپرس بیاد زندان، یا اینکه ببرنت دادگاه.

روز اول به سیر و سیاحت در سالنهای زندان و کتابخونه و ورزشگاه و آشنایی با هم اتاقیا و... گذروندم،

روز دوم رفتم کتابخونه دنبال کتاب... کتاب حجیم «عشق سالهای وبا» از گارسیا مارکز رو برداشتم و شروع کردم. اومدم توی اتاق، حاج رضا کتابو دید و گفت مگه چند سال میمونی که اینو برداشتی؟ :-) گفتم خدا رو چه دیدی؟ از دل قاضی که خبر نداری!

خلاصه کتابو شروع کردم و روزی ۵، ۶ ساعت میخوندم. البته روز بعد گفتم بچه ها چندتا از کتابامو بیارن داخل (که آخرم اهدا کردم به کتابخونه زندان. یکیشم «خاطره دلبرکان غمگین من» کتاب ممنوعه گارسیا مارکز بود که بالاخره بدرد زندانیا میخورد دیگه :-D ) 

اما بعدش، بیشتر روز به صحبت کردن با زندانیا میگذشت که واقعاً خوب و تلخ بود.

بعضی روزا توی زندان کلاس آموزشی میذاشتن که شرکت توی کلاس، دلخواه بود. قرار شد روز سوم و چهارم من کلاس کامپیوتر برگزار کنم!!

کلاس ها، خیلی خوب و شلوغ بود. بعد از کلاس ها هم توی کتابخونه مینشستیم و ساعتها با زندانی های بندهای مختلف صحبت میکردیم. اکثر انتقال تجربه های عمومی توی همین نشست ها و تجربیات تخصصی در نشست هایی شبانه صورت میگرفت (کمسیون های تخصصی) :-) 

از روش های کلاهبرداری و دزدی گرفته تا اتفاقات درون گروهیه باندهای مواد مخدر و قوانین حقوقی جرم ها و نحوه بازپرسی ها و دادگاه ها و...

البته از همه دردناکتر، درد دل ها و رای های خاص دادگاه ها و  اتفاقات خانوادگیه در پی اون بود. (در پی این پستم، به قول اون استاد حقوق، میگفت من همیشه به شاگردان قاضیم میگم خیلی حواستون باشه، برای یک روز زندان رفتن هر نفر چه اتفاقات و پیامدهایی توی خانواده اون شخص و جامعه پیش میاد! )


ادامه دارد...


  • ۹۴/۱۰/۰۳
  • دکتر میم

نظرات (۱۵)

  • فاطیما کیان
  • اون موقع که چالش راه انداخته بودیم این برای من سوال بود که جریانات زندان دقیقا چه طوری بوده و چه بر شما گذشته , خب این پست و ادامه اش هم جواب من :)
    اسم دیگه ی کتاب "روسپیان سودازده ی من" نبوده ؟ خیلی وقت پیش خوندمش 
    پاسخ:
    اینم گوشه ای از جوابت... :-) 
    آره، همون کتابه
  • تاج بی بی
  • اوه اوه دکترای ما دارن کجا میرن :|
    یاد فیلم «رستگاری در شائوشنگ» افتادم.
    چند نفر رو میشناختم که به زندان افتادند، بعد از اینکه برگشتند کولاک هایی در زمینه ی کاری و زندگی ِ خودشون انجام دادند. [البته اونها هم مثل شما وقت شون رو در کتابخونه گذرونده بودند.]

    + شما اگر حق انتخاب داشتید برای تجربه کردن یا نکردن ِ زندان، این روندی که براتون اتفاق افتاد رو انتخاب می کردید؟
    پاسخ:
    من سعی کردم بیشتر وقتمو با آدمها بگذرونم و حرف بزنیم، هم در نشست های عمومی، هم در نشستهای  تخصصی :-) 
    توی زندان هم مثل بیرون، به اندازه زندانی ها، قصه وجود داره، البته یه کم خاص تر.
    + ببین من اون موقع مجرد بودم، تعهداتم کمتر از الان بود، راحتتر و بی دغدغه تر ، همه کار میکردم. البته الانم میکنم اما نه مثل اون موقع. اما مسلماً بازداشتهها ، زندان، دادگاهها و درگیریه اون پرونده، خیلی خیلی تجربه خوب و سختی برام بود. خیلی چیزها یاد گرفتم و .. اما اگه فقط ده روز زندان رو بگی، انتخاب میکردم :-) 
    فکر نمیکنم که حرف درستی بزنم اما به نظرم تجربه ی جالبی بوده!
    پاسخ:
    درسته، جالبه. البته بستگی به اوضاع و خودت داره
    عجبا! نمیدونم چرا انقدر دلم میخواد انگ بچسبونم(خخخ) حالا آزاد شدید یا رفتید از بند سیاسی گوشی قرض گرفتید(آیکن شیطان در جلد آدمیزاد)
    تجربه یه محیط جدید همیشه وسوسه کنندس اما امیدوارم هرگز به این واسطه کسی چنین محیط هایی رو تجربه نکنه، اما پیش اومده چندبار الکی وارد اجتماعاتی شدم که ربطی به من نداشته فقط برای رفع کنجکاوی! آخرینش یک گردهمایی شرکتی بود تو یه باشگاه نزدیک انجمن نویسندگی که بعدا فهمیدم بدون دعوت نامه اصلا نمیشده وارد اونجا بشم و القصه!
    ولی وجدانا خیلی خوش شانس بودید که به اون زودی تخت گیرتون اومده!
    +من تازه شروع کردم به خوندن عشق سالهای وبا!
    +شنیده ها حاکی از آن است که خاطره دلبرکان غمگین من در حد و اندازه سایر آثار بزرگ استاد مارکز نیست:)

    پاسخ:
    توی زندان، خیلی چیزا تعیین کننده ست که بهت چطوری بگذره!
    روحیه ت، طرز فکرت، طرز برخورد اولت، و از همه مهمتر، اتهام و میزان وثیقه ت! :-)) با همینا هم میتونی تخت گیر بیاری، هم توی زندان واسه خودت دوست و دشمن پیدا بکنی.
    + کتاب صدسال تنهایی هم اونجا شروع کردم، اما بیرون تمومش کردم.
    + آره، اونقدرا قوی نبود
    فکر می کنم اینطور راحت از زندان حرف زدن برای اینه که الان مدتی ازش گذشته. حرف اون استاد حقوق رو باید با طلا نوشت، راست گفته!
    پاسخ:
    الانم همچین راحت صحبت نمیکنم! ببین، داستان خود ِ زندان به خودیه خود، تجربه جالبی بود. چون فضای جدید و خاصی بود. و اینکه من اون موقع زیاد به بعداً فکر نمیکردم و ادامه ماجرا! ادامه ماجرا برام واقعا سخت بود! من پنج سال درگیر این پرونده بودم! واقعا پنج سال خوب نمیخوابیدم، خوب فکرم کار نمیکرد، فقط تجربه سخت میکردم، ده بار بی دلیل بازداشت و بازجویی شدم و بدلایلی نخواستم از هیچ پارتی ای استفاده بکنم. فقط اطلاعاتمو بالا میبردم و سعی در اینکه کارا درست جلو بره که من این قضیه رو تموم کنم... و تمومش هم کردم. بدون وکیل! تبرئه شدم. سو سابقه هم نموند برام. اما الان هم بهش فکر میکنم، اصلاً خوب نیست! یعنی دردها و ناراحتی هاش، از خنده ها و جالبی هاش خیلی بیشتره!

    چه تجربه های جالبی داشتین دکتر...

    فکر میکنم حتی اگه آدم بی گناه بیفته زندان خیلی ضربه ی روحی میخوره..
    پاسخ:
    معمولاً ضربه میخوره! بستگی به روحیه اش داره. اما زندان طولانی و بی دلیل و بی هدف واقعا آدمو نابود میکنه!
    باید خیلی زندگی جالبی داشته باشین  من باب ِ تجرباتیاتتون
    البته النم دارین درس میدین بهمون
    پاسخ:
    خداروشکر، بد نمیگذره :-)
    بقول یه دوستی که میگفت «بعضیا هفتاد سالشونه ولی یکسال هم زندگی نمیکنن! ببین چند سال زندگی کردی؟!» ... من خیلی سال پیش زندگیمو شروع کردم. اطرافیانم هم باهام راه اومدن :-)  الان هم که اول دهه ی چهارم زندگی ام، در مجموع راضی ام. :-) 
    + من در حد درس دادنم آخه؟ :-)) چوب کاری نفرمایین :-) 
  • شیمیست خط خطی
  • واو این پست ها رو دنبال می کنم.
    یکی از فانتزی های بی شمار من تجربه زندان هست!! :))
    پاسخ:
    فانتزی؟؟!!
    بیا با همین پستها فانتزیتو تجسم کن!
  • اسی بولیده
  • شما دکترین یا پزشک؟؟

    فکر کنم الآن اول دهه چهارم زندگیتون باشین، چون سه دهه رو پشت سر گذاشتین!!

    پاسخ:
    درسته ببخشید ، اول دهه چهارم. حواسم نبود
  • اسی بولیده
  • و سوال اول؟؟!!
    پاسخ:
    حل شد دیگه
  • محمد حسن
  • عجب تجربه ی خفنی و خفن تر اینکه نگرخیدید ... دمتون گرم !!!
     یه جوری از خوبیهای زندان گفتی شیطونه میگه یه سر بریم :دی 

    پاسخ:
    :-))
    نه، اونقدرا راغب نباش.
    توی فیلما از تفریحات زندان دیده بودم همیشه میگفتم اینا که دروغه زندان همش دیواره و دیوار و زمان حلزونی ولی انگار نه تجربه ی شمام شبیه همین فیلما بوده 
    زندانی که من تصور کرده بودم خیلی وحشتناک تره جایی که مرگو به زنده موندن ترجیح میدن
    نوشتنش حتما خیلی براتون سخت بوده چ شجاعتی
    پاسخ:
    تفریح که چی بگم!! یه نوع گذران وقته دیگه. بالاخره اونجا هم یه جامعه ایه، با قوانین و شرایط خاص خودش. 
    واسه بعضیا ، بیرونم مثل زندانه. بخاطر مغز محدودشون (از اون جملات فوق فلسفی ) :-D 
    .
    و نوشتنش بدون شک سخت بود. 

  • آدم ارغوانی
  • قلم خوبی دارید :)
    من همیشه دلم می خواد تجربه ی زندان رفتن داشته باشم!
    پاسخ:
    ممنون
    تجربه زیاد خوبی برای همه نیست.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی