روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

زندان ۲

جمعه, ۴ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۰۱ ب.ظ

+ ۲۲ ساله بود، در دوازده سالگی، سر فوتبال و توی یک بازی معمولی دوستشو هل داده بود و سرش خورده بود به تیر دروازه و مرده بود! بعد از ۶ سال موندن توی کانون اصلاح و تربیت و انتظار برای اعدام، حالا ۴ سال هم اینجا بود و دوبار قهرمان کشتی مسابقات زندان کشور شده بود. اخلاقاً اونقدر پسر خوبی بود که قاضی ها هم به بهانه های مختلف، ابلاغ حکم رو به تعویق مینداختن و گروه های مختلف از دوست و آشنا گرفته تا بزرگان شهر و مسئولان دادگستری، برای راضی کردن خانواده مقتول تلاش میکردن. حاج رضا (وکیل بند) میگفت در اینطور موارد که دادگستری تشخیص میده که شهروند، برای جامعه بیخطره، حداکثر تلاششو میکنه که اعدامی صورت نگیره و حالا شش ماهی بود که خانواده مقتول راضی شده بودن به گرفتن حدود ۲۰۰ میلیون و گذشتن از حق اعدام! خانواده پسر هیچی نداشتن، مادرش چندسال پیش دق کرده بود و... :-( 

از همون اول همه شروع کرده بودن پول جمع کردن برای پسر و تعدادی از زندانی های پولدار هم مبلغ زیادی گذاشته بودن (دو زندانی بودن که گفته میشد آدمای زیادی با جرائم مالی ساده مثل دیه های کم ، مهریه، چک و بدهی رو آزاد کرده بودند)

نزدیکای آزادیش بود و همه خوشحال. هشت ماه بعد، بار دوم که رفتم زندان، آزاد شده بود.


+ حاج رضا (وکیل بند) بزرگ زندان بود. محکوم به اعدام.

 ۷ سال پیش به اتهام قتل در یک دعوای دسته جمعی! مرد جاافتاده و فوق العاده خوب و آرومی بود (شاید هم طی این سالها اینطوری شده بود)

چند بار تا مرز تبدیل حکم به ۲۰ سال رفته بود، اما خانواده مقتول با زور و پارتی ای که ظاهراً داشتن، فشار زیادی میاوردن و پیگیر اعدام بودن.

از روز اولی که رفتم، صدام زد و اتهام و میزان وثیقه و نوع دادگاهمو پرسید، هوامو داشت. بهم میگفت مهندس!

تا دعوا یا حرف و بحثی میشد توی بند میگفت از مهندس یاد بگیرین، نصف سن شماست، اما ک.. خودشو جمع میکنه، حواسش به همه چی هم هست. منو اول کشید کنار و در مورد سیگاری یا موادی بودنم پرسید و هشدار داد. اتاق ما (من توی اتاق حاج رضا بودم) ۲۰ نفری بود و تنها اتاقی بود که تلویزیون و دی وی دی پلیر داشت. کیف سی دی ها و کنترلشو به منم میداد و میگفت هر وقت حوصله ت سر رفت یا فیلمی چیزی خواستی، بگو بگم بیارن برات. 

اما مگه حوصله سر میرفت؟ فیلم ندیدیم، معمولاً  روی موزیک بود.


+ بعدازظهرها معمولاً همه توی حیاط بودن. یه بار والیبال بازی کردم باهاشون. یه کل کل قدیمی بین مالی ها و موادی ها بود :-)

موادی ها، لزوماً معتاد نبودن. اکثراً از قاچاقچی ها و بعضاً پولدار. مالی ها هم کم پول نبودند. مهران یه شب، مفصل از کلاهبرداری چند صد میلیونیش از شرکتهای بیمه و راه و روش هاش و گیر افتادنش و اینکه اسناد دادگاه برای محکومیت قطعیش کافی نبود، تعریف کرد. تبریزی بود و یه سال میشد که اینجا بود و میگفت اگه قطعی اعتراف کنم، دهنم سرویسه!

به من میگفت اگه هکر سراغ داری، بیا چند تا کار خوب سراغ دارم! :-D 

من طبق روال همیشگیم، کم حرفی پیشه میکردم :-) 


زندان هم مثل بیرون بود، همه جور آدمی داشت، مهربون، قالتاق، دزد و کلاهبردار (که هنوز در زندان دزدی میکردند) ، آدم نصیحت کن، شر، محترم... اما نمیشد قضاوت کرد. شاید قضاوت هایم درونی بود، بی حرف، برای خودم.... مثل الان.


ادامه دارد...

  • ۹۴/۱۰/۰۴
  • دکتر میم

نظرات (۱۵)

  • فاطیما کیان
  • "اما نمیشد قضاوت کرد. شاید قضاوت هایم درونی بود، بی حرف، برای خودم.... مثل الان." چقدر این جمله رو دوست داشتم
    یه دنیای دیگه ای بوده اونجا اصلا ... پر بوده از انتظار برای انتهای خوش یا ناخوش ...
    پاسخ:
    فاطیما خیلی چیزا حرفیه،، نمیشه نوشت! :-!  باز منم نویسنده خوبی نیستم، بدتر میشه .
    جوّ زندان فقط با حرف و حس قابل تعریفه. برای نوشتن، یه کتاب لازمه! 
    اما حس مشترک بین همه انتظار بود و انتظار
    دکتر:دی
    ما رفتیم اینستاتون یواشکی فضول کردیم:))
    خیلی هم خندیدیم:))
    گفتم بگم بعدا نگی نگفتی بزنین شتکمون کنین:دی
    پاسخ:
    خندیدین؟ به چیااش؟ :-) خب خودتونو  معرفی بکنین و کامنت بزارید. و ...
    سریع،، تا شتکتون نکردم :-) 
  • آقای مربّع
  • قهرمان کشتی! فک کن! فک کن!
    پاسخ:
    من سر تمریناش رفتم. عالی بود. اونقدر خوب، که بعد از قهرمانیه اول، از بیرون براش مربی میاوردن داخل زندان.
    اون پسر 22 ساله....

    خاطرات جالب و عجیبی دارید از زندان :)
    پاسخ:
    همیشه فکر میکردم که سالهای طلایی عمرشو در زمینه درس خوندن، تفریح کردن، اردو رفتن، با دوستان شر بازی کردن، سربازی و کار کردن، عاشق شدن، ... هکه اینا رو از دست داده!! فکر درموردش سخت بود! تا اینکه سالها بعد کسانی رو دیدم که در آزادیه فیزیکی، زندانیه خودشون بودن و بی تفریح، بی کار ، بی ورزش ، بی آموزش ، بی فکر و...! سالها فقط سنشون زیاد شده بود! همین!  ، بعد وقتی با پسر خوب زندان مقایسه میکردم، دیدم پسر زندان از خیلی از همسن و سالان ظاهراً آزادش، جلوتره. احتمالا کسی که تا اینجا خوب دوام آورده، بیرون بهتر خودشو میبنده.
    به بعضی عکسای بامزه تون خندیدم البته:))))
    ینی خاموش باشیم شتکمون میکنین»_«
    :))
    پاسخ:
    همینه دیگه، صفحه رو باز گذاشتم مث با فرهنگا. بعد شما خاموشا...
    پس من کلاً هفته ای یه بار میام شتکت میکنم :-D 
  • علی شرفی
  • خیلی جالب بود،واقعا!
    اگرممکنه بیشتر در موردش بنویسید
    بابت سرگذشت نفر اول خیلی خوشحال شدم که آزاد شد، بیچاره حاج رضا!
    جمع بندی این پست بنظرم خیلی قشنگ از آب دراومد، من سه چهارسال پیش راجبه هرچیزی می شنیدم نظر میدادم و تحلیل می کردم اما الان مثل شما شدم، اگر قضاوتی انجام بدم درونا این کار رو میکنم و به زبون نمیارم!

    من اگه جایی غیر از پشت سیستم و تلوزیون خونه خودمون باشم زورم میاد فیلم ببینم:)حالا خدا نکنه بیفتم زندان!
    پاسخ:
    آزادیش خیلی خوب بود، اما گاهی یادش می افتم. فکر کن بهترین سالهای زندگی که اساس شخصیت و آموزش و تفریحات و درس و... توی زندان باشی! اونم با استرس اعدام! وحشتناکه!
    + شاید اگه مدت موندن، طولانی میشد، هاردمو میبردم داخل :-) 
    شنیدن ماجراهای زندان از زبون کسی که تو دل ماجرا بوده خیلی خوبه ، مستند گونه . البته ایشالا دیگه هرگز راتون نیفته اونطرف . ولی دنیای متفاوتیه
    پاسخ:
    ایشالا هیچکس
  • دختر همساده
  • خیلی جالب بود...
    دلم برای اون پسره که بعد اونهمه سال آزاد شد سوخت ...
    درسته که شرعا خانواده ی مقتول هم حقشونه قصاص بخوان هم خون بها اما همیشه در عجبم.این اولین موردی نیست که میبینم بهترین سالهای یه نفرو ازش میگیرن بعد تاااااازه رضایت میدن در اضای پول .فکر کن اگه طرف خانواده ای داشته باشه که مثلا خونه و ماشینشون جمعا بشه دویست تومن خوب میفروشن و بچشونو آزاد میکنن اما نابووود میشن رسما و من نمیفهمم اون پول دیگه چه لذتی داره گرفتنش؟؟؟ به چه قیمتی؟ :((
    محیط زندان طبق تعریف شما خیلی بنظرم بد نبود.یه جوری نوشتید *مگه آدم حوصله اش سر میرفت* هوس کردم یه اختلاس چند صد میلیاردی بزنم :)))
    پاسخ:
    واقعاً سخت و وحشتناکه! بهترین سالهای زندگی...! البته ما جای خانواده مقتول هم نبودیم، نمیدونم. نمیشه تصور کرد و گفت...
    + اختلاس لازم نیست.. با یه جرم سبکتر برو که زودتر هم بیای بیرون. البته باید به فکر اعتبارت اون داخل هم باشی :-) 
  • دختر همساده
  • * در ازا
    چه "عمقی" داری شما

    کاش تو زندان شرایط سخت تر بود مثلا کارهای سخت مثل کشاورزی و جاده سازی و این چیزا رو میذاشتن زندانیا انجام بدن تا بخور و بخواب نباشه اون تو و همه هوس نکنن برن اونجا
    شنیدم خیلی ها چون نون شب ندارن بخورن یه کاری میکنن عمدا برن اون تو لااقل کار نمیکنن و نون میخورن


    پاسخ:
    عمق؟ :-) 
    خیلی موافقم. اگه اینطوری بود، دوتا اتفاق می افتاد. اول اینکه درست میگی، بعضیا از خداشونه برن زندان واسه جای خواب و خورد و خوراک مجانی.
    دوم اینکه برای کار حین زندان میشه یه حقوق حتی کم هم در نظر گرفت. بعضیا که خانواده دارن، واقعاً از نظر درآمدی کم میارن. این حداقل کمک خوبیه
    خشن شدی دکتر:)))
    مام خیلی جنتلزنانه میایم میخونیم:دی
    حالا چون شتک میشیم لایکم میکنیم:دی
    پاسخ:
    :-)) شما هرچی دوست داری بخون و بخند :-) 
    خوب شد؟
    در بطن بودن ِ ماجرا خیلی سخته
    هر چند برا ما درس ِ
    به خاطر رشته ایی که میخوندم کانون اصلاح تربیت و زندانای استان اصفهان رو دیدم...
    ولی خداییش زندان داریم تا زندان، زندان مرکزی اصفهان محشر بود، انگار پیک نیک بودن، سالن آمفی تئاتر لوکس و بزرگ، سالن ورزشی عریض و مجهز به ست کامل لباس ورزشی، کتابخونه بزرگ و شیک، خود زندانیا هم با لباسای مخصوص (پیرهن نارنجی و جلیقه و شلوار مشکی) توش کار میکردن، خلاصه هم تمیز و مرتب بودن هم با برنامه پیش میرفتن... برای اولین بار از زندان خوشم اومد ؛)
    نا گفته نمونه که مرکز استان بود و توی چشم...
    ولی در عوض زندانای دور و اطراف استان افتضاح بودن...
    امیدوارم که اونورا پیداتون نشه ؛))
    پاسخ:
    پیدام شده :-)))
    زندان مرکزی اصفهان بودم. اونجا سال ۹۲ دستگاه پزشکی نصب کردیم، هم توی درمانگاهش، هم توی بند.
    اتفاقا خیلی هم خوش گذشت. یه هفته بعد از رفتنمون هم ۸ تا از اعدامیا فرار کردن! :-|
    عجب!
    باز خدارو شکر برای امر خیر (!) اونجا بودین، من که از فضاش خوشم اومد! ولی بند نسوانش رو نه... بی ادب بودن ؛)
    مرداشون با شعور تر برخورد میکردن؛))!
    آره از تونلی که کندن!!!!
    عجیبِ والا پشتشون گرررررم بوده که تونستن تونل ۳۰ متری بکنن، من که توی اتاقمم یه میخ بزنم ملت میفهمن!!!
    پاسخ:
    سریال فرار از زندان دیده بودن :-)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی