روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

سالهای گاراژ

چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۵۸ ب.ظ

از ۱۷ سالگی دیگه از بابا پول نگرفتم. البته قبلش هم پولی که میگرفتم، بابت کار کردنم توی گاراژ بابا بود. ابتدایی که بودم، اول توی دفتر بابا مشقامو مینوشتم،  بعد ظرف میشستم و واسه کارگرا ناهار و عصرونه میخریدم و آماده میکردم. گاهی دوتا پیچ و مهره هم بهم میدادن ببندم که دلم خوش باشه :-)

اولین حقوقم روزی ۱۰ تومن بود!! ده تا تک تومنی :-) راهنمایی که بودم دیگه کاربلد بودم. توی گاراژ ماشین تعمیر میکردم، جوشکاری بلد بودم. حقوقم هم بیشتر شده بود. یادم نیست چقدر ولی اونقدر بود که به همه ولخرجی ها و خریدهام میرسید. دبیرستانی که شدم، کمتر میرفتم گاراژ، هم کار ِکامپیوتر میکردم، هم درسها بیشتر بود و بابا زیاد نمیذاشت برم. مگر اینکه خارج از ساعت کاری که کارگرا نبودن، شب و نصف شب، کار ضروری ای پیش میومد، میرفتم کار رو انجام میدادم.

اول دبیرستان که بودم، یه روز رفتم و چندتا کتاب که چند وقت بود اسماشو نوشته بودم، خریدم. بازم کتاب میخواستم، اما دیگه هیچی پول نداشتم. غروب زمستون و خیلی سرد بود. یهو دیدم پول کرایه برگشت هم ندارم! کتابا رو زدم زیر بغلم و دستم کردم توی جیبم و پیاده راه افتادم. از یه طرف بخاطر کتابا خوشحال بودم، از یه طرف بخاطر گندی که توی تقسیم پولم زده بودم و الان یه قرون نداشتم، اعصابم خرد بود و حساب و کتاب میکردم.

رسیدم خونه، مامان گفت بابا زنگ زده، گفته تیز برو گاراژ. پول کرایه از مامان گرفتم و سریع رفتم.

دو نفر اومده بودن یکی از ماشینای توی گاراژ رو معامله بکنن، بابا گفت بیا تو خطت بهتره، قولنامه بنویس. نشستم توی دفتر و با فکر پر و جیب خالی، نوشتم.

تموم که شد، زدم بیرون ، آخرین کارگر گاراژ داشت جارو میزد و وسیله هاشو جمع میکرد... که مشتری ها رفتن و بابا اومد نفری ۱۵ هزار تومن به من و کارگرش داد!! ما هم هاج و واج. گفتم چیه؟! بابا گفت اینا معامله کردن، ۳۰ تومن دادن گفتن شیرینی و انعام بچه ها. الانم فقط شما اینجایین :-)

اون کارگره که یهو تو فضا غیب شد. منم که شاد و شنگول از این نیکبختی روزگار... :-) 


+ چند روز پیش، مشابه همین اتفاق البته با نسبت های امروزی افتاد. یاد اون روزا افتادم :-) 

+ ما تو بچگی هم که گاهی کار میکردیم، بازم کلی به درس و بازی و تفریح و شیطنتمون هم میرسیدیم. چرا بچه های الان اینطورین؟! ... همه هم یاد گرفتن دیگه. تا بهشون میگی تربیت پدر و مادر و فرهنگ سازی و شماها یه کاری بکنین... میگن "نه بابا مگه میشه؟! عصر دیجیتاله، از دست این موبایلا و...! "

+ یادتون باشه اگه امکانش رو دارین، به کارگرا انعام و شیرینی بدین. یادتون باشه بعضی جاها حقوق کارگرا بسیار پایینه و انعام ها کمک زیادی براشون محسوب میشه.

+ توی پیج اینستام چند ماه پیش دو تا عکس گذاشته بودم. که سال دوم دانشجویی، اولین فیلم کوتاهمون رو داشتیم میساختیم. اون عکس، توی همون گاراژه :-) 

  • ۹۴/۱۰/۲۳
  • دکتر میم

نظرات (۱۲)

خدایی خیلی این انعام ها میچسبه :))))

ماشالا از همون موقع ها اکتیو و فرهیخته بودین دکتر :)))
پاسخ:
:-))
  • هولدن کالفیلد
  • یعنی یکی از حسرت های من این بود، کسی کار کردن رو بهم یاد نداد!
    اعتراف بزرگی کردم ها! برو حال کن!!!
    پاسخ:
    بجاش الان داری جبران میکنی، صبح و شب ، تعطیل و غیر تعطیل. روز تولد و عزا :-D 
  • فاطیما کیان
  • من اشتباهی دختر شدم :))
    اگر من هم پسر بودم حتما از سن خیلی کم شروع به کار میکردم , این استقلال مالی , هرچند کم و کوتاهش و تلاشش , حس خیلی خوبی به آدم میده ...
    اولین جایی که شروع به کار میکنیم هیچ وقت از ذهن آدم نمیره بعد جالبه که با هرکار دیگه ای حالا داریمش یا داشتیم , مقایسه اش میکنیم و میبینیم چقدر بالاتر رفتیم و خیلی شیرین میشه یاد آوری تمام این پله پله بالا رفتن هامون
    پاسخ:
    آره، ازادیه اینکه هر طور میخوای، خرج بکنی و از نحوه خرج کردنت درس بگیری و این پله پله بالا رفتنه عالیه :-) 
  • خانومی ...
  • ما که اینستاگرام شما رو بلد نیستیم :)
    من هم کار میکردم شاید از دوم دبیرستان، قبل تر از اون پول تو جیبی م رو به صورت ماهانه میگرفتم ،عین حقوق.  هیچوقت کم هم نمیومد.  یهو دلم واسه کار کردن تنگ شد ...
    پاسخ:
    قبلا گفته بودم morro101
    خانومها معمولا حساب و کتابشون بهتره
    یه ایراد تربیتی که به پدر مادرای الان و بعضی پدر مادرای ما وارده همین تنبل بار آوردن بچه س ، نازپروده به معنای بی دست و پا بودن. اصلا خوب نیس
    پاسخ:
    همینا باعث رویا نداشتن بچه ها شده، در نتیجه تلاش نکردن ها و تنبل شدن و علاقه به ادامه زندگی بشکل "هر چی شد، شد..."
    من از سن 6 و 7 سالگی کارخونه پلاستیک سازی که ارث بابابزرگ بود کار می کردم تابستونا و حقوق بگیر دایی بودم.با اولین حقوقم هم یه عروسک زشت با نمک از این کک مکیها برا خواهرم گرفتم ^_^
    بعدش دایی کارخونه رو بست و سوپر مارکت بابابزرگ رو از مستأجرشون گرفت دست خودش و من رفتم اونجا وردستش ولی جالب این بود که اونجا دیگه این کمک من به دایی شده بود وظیفه و خبری از پول ساعتی به ازای ایستادن تو سوپر مارکت نبود. خوب طبعا منم دیدم بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم و به بهونه درس کم کم از کار دایی کشیدم کنار.
    کم کم از همون دوران دبیرستانم وضع بابا خوب شد و از مستأجری دراومدیم و تازه شروع کرد زیر پر و بال ما رو گرفتن و چون خودش کارگری تو کارخونه یخچال سازی از درس و دانشگاه انداخته بودش از ما قول گرفت فقط درس بخونیم و هرگونه پیشنهاد کاری رو رد کنیم :)) و خوب پدر مادری که فکر می کنن بچه شون فقط درس می خونه قطعا در اشتباهن.
    من بارها خواستم برم نونوایی محلمون یا حتی همین تایپ و کافی نت محل که کارگر و تایپیست نیاز داشتن ولی خوب امان از "ما تو محل آبرو داریمها".
    + هم پدر مادرای این نسل مقصرن هم خود بچه ها... بچه هایی که هیچ هنری نداریم و معنای استقلال رو فقط تو مستقل عاشق شدن می دونیم و فکر می کنیم حالا چون بلدیم دور از چشم پدر مادرمون رابطه برقرار کنیم دیگه توهم بزرگ شدن خفه مون می کنه.... رابطه و شکست عشقی پیاپی تنها چیزیه که این نسل از بزرگ شدن یاد گرفتن.
    پاسخ:
    اون جمله ما تو محل ابرو داریم خیلیا رو به عقب میرونه! ... هدر دادن زندگی بخاطر حرف مردم...
    توی دوران پسرِ خونه بودنم تجربه استقلال مالی داشتن رو نداشتم ولی همیشه دوست داشتم تجربه ش کنم
  • دختر همساده
  • چقدر باحال :))
    شوهر من هم گاهی از خاطرات کار کردن های بچگیش میگه من غش و ضعف میکنم.
    خوبه که کارکردن و پول درآوردن رو به بچه ها میچشوندن.اما امان از اون موقع ها که کار کردن به نام بچه باشه و حقوقش به کام پدر مادر :((  خیلی تلخ میشه اون موقع :(
    پاسخ:
    اون حالت دیگه ظلمه، مخصوصا اگه خانواده زیاد نیازی به اون پول نداشته باشه و از بچه بگیره!
    اونجا بحث کودکان کار و... پیش میاد
  • مدیر جوان
  • به نظرم یکی از بهترین انواع تربیتها برای شما اتخاذ و پیاده سازی شده...
    این خیلی مهمه از همون اول بعضی از مفاهیم به خورد انسان داده بشه
    مثلا همون مفهومی که برایان ترسی مثال زد که زندگی مثل یه کافه نمیمونه که اول سفارش بدی بعد هزینه رو بپردازی٬مثل بخاری هست...میگه اول تو هیزم بریز من گرمت میکنم....این مفهموم مهم و پرکاربردی هست که عملی شما از بچگی باهاش اشنا شدی....
    در مورد بچه های الان(خود منه دهه هفتادی) ترجیح میدم نظر ندم...طولانی میشه؛)
    پاسخ:
    :-)  ممنون از توضیح خوبت
  • دختری درمِه
  • واقعا...چرا بچه های الان اینطورین؟ :-\

    +من بشخصه خستم ازاین سیستم خودم :-\
    دلم میخواست خیلی بهینه تر ،مفید تر..اکتیوتر زندگی کنم
    خدا پدرت رو رحمت کنه
    با خوندن این پست برای روح ایشون فاتحه خوندم
    به قول قدیمیا نور به قبرش بباره و خدا مادرت رو حفظ کنه و بهش سلامتی بده
    من با دیدن بچه های درست بار اومده برای پدرمادرشون دعا میکنم
    شما جزو اونایی

    پاسخ:
    ممنون
    ممنون
    ممنون
    قشنگ بود و اموزنده
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی