روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

زندگی بی تعارف

يكشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۳۷ ب.ظ

بعد از پست قبلیم، تلویزیون در واکنش به پستم داشت درباره سفرهای کم هزینه میگفت :-)

برگشتم و به همسر گفتم : "ما (با چند تا از دوستان) سال ۸۶ ، طی سه ماه، چهار روز از هر هفته با یه کوله میرفتیم بابلسر و خونه لب ساحل اجاره میکردیم و همه چی میخوردیم و برمیگشتیم تهران، دُنگ خرج هرکدوممون میشد ۷ هزارتومن! "

همسر هم خیلی سریع و قاطع بهم گفت : "خب اون موقع ها مغازه ها دوربین نداشت!!"

!!!

آخه زن اینقدر حاضر جواب؟! :-! آخه آدم میخواد به شوهرش توهین بکنه، اینقدر مستقیم و محکم باید بگه؟!! یه تعارفی، یه آبروداری ای...!  :-)))

حیف که دست ِ بزن ندارم... بجاش دوساعت میخندیدم! :-))


  • ۹۴/۱۲/۰۲
  • دکتر میم

نظرات (۲۳)

:))))
وای
هیچهایک سفر کردی تاحالا دکتر؟
پاسخ:
??????!!!
  • آدرینا عظیمی
  • چه دندان شکن :))
    :)))))وای خدا دلم خنک شد اصن:))))
    هر روز داره علاقم نسبت به خانومتون بیشتر میشه:)))

    ولی خب حتما خوب شناختنتون که دیگه آها :| :دی
    پاسخ:
    خانوم پیگیر... :-))

    شناخت توی زندگی مهمه
    :)))))))
    من باهوش نیستم اما استعداد خاصی در شناسایی باهوش ها دارم. همسر شما یکی از باهوش ترین آدم هایی که دیدم. اما حیف اون قدر باهوش نیست که اینو درباره ی خودش متوجه بشه!
    پاسخ:
    به شوهرش رفته :-))
    منم همیشه بهش میگم. 
    تازه معدلشم شده ۱۸ ! آبرومو همه جا برده! آخه دانشگاه دولتی، تهران، ۱۸ ؟ من به دوست و آشنا چی بگم؟! :-) 
  • بلاگر کبیر ^_^
  • دست و سوت و هوررررررررررررا به افتخارشون :)))))


    پاسخ:
    عجب!! :-) 
    دمش گرم واقعا :))))))
    پاسخ:
    ولی واقعا منظورش این نبود :-D 
    منم کلی خندیدم
    نمی دونم چرا تصورت میکردم با دهن باز نگاش میکنی وقتی اینو گفت
    اونم بیخیال به کارش مشغول بود
    پاسخ:
    دقیقا من داشتم میرفتم بیرون، اونم پشت لپ تاپ درس می خوند و...:-))
    ایول... 
    خانوم باید اینجوری سر به سر آقاش بزاره :)))
    تا آقاش غش کنه از خنده 
    پاسخ:
    :-) 
  • رها مشق سکوت
  • خیلی خوب بود، کلی خندیدم :)))
    برای منی که غایب جوابم و شصت سال بعد یادم میاد یه چیز جواب بدم، اینجور جوابا خیلی میچسبه
    پاسخ:
    :-))
    حیف :دی
    وای! یعنی به احترام این پاسخش میشه یک هفته سکوت وبلاگی برای شما تعیین کرد...ماشالله !
    پاسخ:
    یعنی برم واسه یه هفته سکوت؟ :-)  دلتون میاد؟
    زندگی با همچین خانومی یکی از بزرگترین شانس های زندگیت دکتر جان ، به قطع و یقین 
    :)))))
    پاسخ:
    قطع و یقین :-) 
    ولی انصافا جواب جالب و نشاط آوری بوده:-)
    پاسخ:
    حالا لازمه که ما صبح تا شب در حال نشاط باشیم؟؟! :-) 
    حالا درست که جواب بانو دندان شکن!!!
    ولی خوب چرا هیچکس نمیگه آخه 7000 تومن؟؟؟؟؟ انگار یادمون رفته اون موقع رو!!
    من 84 که خوابگاهی شدم مخارجمو می نوشتم! با صد تومن یه ترم (پنج ماه!) راحت میگذروندم!!!
    پاسخ:
    اولا زمان دانشگاه، «زندگی کردن» حساب میشه! اما ما سفر رفته بودیم. سبک سفر ما رو که نمیدونی!
    دوما ، اون موقع ها مغازه ها زیاد دوربین نداشتن :-))
    یه نگاه به این لینک ها بندازین، برای شما که اهل سفرین شاید جالب باشه
    http://www.breath.ir/2015/08/hitchhiking-from-tehran-to-bushehr-iran.html
    پاسخ:
    اها hitchhiking رو به فارسی نوشته بودی، اصلا نفهمیدم :-) 
    این مطلبش که جالب بود. اما خب راستش به این قصد اینکارو نکردیم، اما تجربه اجباریشو چند بار داشتم. اما سعی کن اصلا توی ایران این راه رو انجام ندی. بدون شک نابودی :-! 
    عااالییییییی.دمشون گررررم
    چرا؟ میشه یکم راجع به تجربه تون توضیح بدید؟ من واقعا دوست دارم تجربه ش کنم :)
    پاسخ:
    خب ببین احترام به خیلی چیزا توی ایران وجود نداره، یا کمه! تقصیر همه هم هستش.
    احترام به کسی که داره توی اتوبوس و مترو کتاب میخونه، وجود نداره،، احترام به دوچرخه سوار وجود نداره، (الان اگه توی ایران یه نفر با کت و شلوار و کیف رسمی،  با دوچرخه توی خیابون بیاد، همه بهش میخندن، شک نکن، بلااستثنا، همه به تمسخر میخندن! اما توی همین ترکیه اینطوری نیست! حتی افغانستانم اینطوری نیست!
    اینا رو گفتم که بگم، الان شرایط اینجا طوریه که مردم ما هم به کسانی که مردم و مسافرا رو توی جاده مجانی سوار میکنن یا کسی که شب ماشینشو نگه داره برای بنزین دادن به یه ماشین در راه مونده، احترام نمیزارن! و هر سؤ استفاده ای کردن و میکنن! اونقدر که دیگه نه الان کسی به کسی کمک میکنه و سوارش میکنه،، نه کسی مثل من جرئت میکنم توی جاده، سوار ماشین غریبه ای بشم که نکنه منو خفت بکنه و دزدی و...! ما دوبار مسیر جندق (کویر لوت) به ساری و یکبار هم کرمان به سیستان رو هیچهایک رفتیم، البته به اجبار! از سواری گرفته تا پشت و جلوی کامیون و وانت و....  پدرمون دراومد! نه از نظر نوع ماشینی که سوار میشدیم! از نظر حرفایی که پیش میومد و چیزایی که پیش میومد! وگرنه من هزار بار اینطوری سوار شده بودم و مشکلی هم ندارم! یه نوع ساده ش هم توی پست خاطره سفر اربعین به کربلا نوشتم. تازه ما که مرد بودیم! اگه زن همراهمون بود یا زن تنها بود، نمیشه فکرشو کرد.
    اگه بخوای این تجربه رو توی ایران داشته باشی، حالت از همه چی بهم میخوره. مخصوصا شما که خانومی. البته این صددرصد نیستا! ولی خب کلیت فرهنگ هنوز درست نیست، وقتش نیست.
    من این تجربه رو اما دو بار افغانستان داشتم، و دو سه بار ، چند جای دیگه. که خیلی هم لذت بخش بود.
    برای این تجربه ها توی ایران، کوچ سرفینگ رو تست بکن (البته بازم با احتیاط و بررسی) و برای حمل و نقل از وسایل عمومی و ارزون استفاده بکن. حتما بیشتر لذت میبری :-) 
    ممنون از جوابتون. خودمم خیلی به این چیزها فکر کردم اما هیچوقت به این نتیجه نرسیدم که باوجود همه این سختی ها و بی فرهنگی ها انجامش ندم.
    اما کوچ سرفینگ رو حتما امتحان میکنم. به نظرم توی سفر اول باید یکی دوتا همراه باخودم داشته باشم تا بعد ببینم چی میشه:)
    راستی این خاطرات سفرتون رو اگه موضوع بندی کنین خیلی خوب میشه، گشتن تو آرشیو یخورده سخته :)
    سلامت باشید.
    پاسخ:
    تازه قصد کردم موضوعاتمو درست کنم‌. ممنون
  • شقایق رمضان پور
  • جالب بود...ممنون:))
    من چرا این پست و ندیده بودم...
    عااااالی بود :))) بهترین جوابی ک میشد و بهتون دادن :دی دمشون گرم
    پاسخ:
    :-|
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی