روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

سرنوشت!

۰۴
مرداد

شنیده ها حاکى از اینه که...

اونجایى که ختنه م کرده بودن، الان شده کافى نت! :-D 

  • ۹ نظر
  • ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۶
  • دکتر میم

چالش و پَرش

۰۲
مرداد

١. از همه اونایى که به موضوع چالش، واکنش نشون دادن و نوشتن و خوندن و نظر دادن ممنون. چند نفر گفتن تا چند روز آینده بازم مینویسن. پس جمع بندى و لینک همه خاطراتو میزارم براى چند روز دیگه.


٢. جاى همگى خالى، این هفته بالاخره رفتم گرگان و پریدم :-) 

پرواز

لذت پرواز با پاراگلایدر رو نمیشه تصور کرد. چیزى که توى ذهنم بود با واقعیتش زمین تا آسمون فرق میکرد!

تعریفش خیلى زیاده، اما همینو بگم که بمب آدرنالین بود :-D 

٥٥ دقیقه پرواز و پرش از ارتفاع ٢٩٠٠ مترى، خیلى خوب بود،، میفهمین؟ خیلى! 

مخصوصا لحظه ای که میپری و زیر پات کیلومترها خالی میشه!

از نوک قله کوه پریدیم کنار دریا فرود اومدیم.

.

این چند تا عکس هم ببینین براى درک بهتر اون فضا

عکس ١

عکس ٢

عکس ٣

عکس ٤


  • دکتر میم

ستاره

۰۱
مرداد

چالش

.

خاطره مشترک من و دوستم که هیچ کس نفهمید و هیچ وقت گفته نشد.

من به خاطر علاقه اى که به فیلم و تئاتر داشتم، در دانشگاه اکثر اوقات توى کانون فیلم و عکس بودم، رابطه زیادى هم با بچه هاى تئاتر داشتم. (چند تا فیلم کوتاه هم ساختیم و نمایشنامه تئاتر هم مینوشم)

اون زمان، کانونهاى فرهنگى دانشگاهها شامل هفت کانون فیلم وعکس ، تئاتر ، موسیقی ، گردشگرى ، ادبیات ، هلال احمر و کانون نشریات بود. سال ٨٦ ابتدا دبیر کانون فیلم و بعدش دبیر کل کانونها شدم.

اواسط سال یکى از بچه ها اومد و گفت، میخوایم یه نشریه بزنیم و ...

هم مجوز میخواست و هم یه مطلب که براشون بنویسم.

من شروع کردم به نوشتن تا اینکه اولین شمارش چاپ بشه، بعدا بره براى مجوز و...

از قضا همون زمان اوایل دوره احمدى نژاد بود، و دوره تعطیلی "انجمن اسلامی" های اصلاح طلب و شلوغی و تحصن و...

نشریه منتشر شد و بدون نام پخش شد و با اینکه ربطی به شلوغی ها نداشت، سر و صداى زیادى کرد.

چند روز بعد، با همین دوستم که نشریه پخش کرده بود، بیرون بودیم، من رفتم از اونور خیابون چیزی بخرم، داشتم برمیگشتم که یهو دو نفر لباس شخصی، اومدن و دوستمو با دستبند و خیلی آروم، کردن توی ماشین و بردنش!

منو ندیدن! نمیدونم دیدن یا نه، اما من مات بودم و اونا رفتن!

من وسط خیابون کپ کرده بودم. زدم توی فرعی و دویدم و فرااار.

شب دوستم زنگ زد ، دیدم یه جوری داره حرف میزنه و با علامت و اشاره و... خلاصه نصف شب رفتم و پیداش کردم و دیدمش.

گفت ماموراى وزارت اطلاعات بودن! بردنش و دو ساعت سین جین کردن و بعدشم بردنش دادگسترى، و بازپرس هم گفته مسئول نشر هم باید بیاد!

فرداش هنوز ما داشتیم فکر میکردیم که چه کنیم،، که مامورین محترم، اومدن سراغ من و خیلى محترمانه منو بردن. با ماشینی که هیچی از بیرون دیده نمیشد و با چشم بسته!

جزییات جالب و عجیب این ماجرا خیلی زیاده، خلاصه میگم که من هم به اتهام دبیرکل و ناظر کانون نشریات، دوستمو همراهی کردم و رفتیم دادگاه. و تصمیم گرفتیم هیچ اسم کس دیگه اى رو نیاریم.

جالب بود! به خاطر یک نشریه طنز، هر دو نفر، دو اتهام خوردیم و باهم به دو دادگاه مختلف رفتیم.اول،  تهییج افکار عمومی و اغتشاش. دوم ، اقدام علیه امنیت ملى!!!!

دادگاه اول به شش ماه حبس، و در دادگاه دوم به سی ضربه شلاق محکوم شدیم.

قاضی اولی، بهتر بود و توضیح داد که راهی نداشته (البته راست نمیگفت) و راهنمایی کرد که چطور اعتراض کنیم و...

خلاصه روی حبس اعتراض کردیم و ارجاع شد دادگاه استان.

اما قاضی دوم! عجیب احمق و عوضى بود!

اینو بگم من اصلا آدم کینه اى نیستم و بدى هاى آدما رو معمولا رد میکنم و میسپرم به خدا و کلید اسرار و... :-) اما حرفهایی که قاضی دوم به ما زد و حکمی که داد، هیچ وقت از ذهن من بیرون نخواهد رفت! و ما هم با عصبانیت و قطعیت، بدون اعتراض، حکم رو بردیم اجرای احکام و شلاق خوردیم! در ماه رمضان و با زبون روزه!

شلاقی که شاید اون روز با دوستم و سربازهای دادگستری که کلی کمکمون کردن و افسر نگهبانی که شلاق میزد و جداً انسان خوبی بود، شاید اون روز خندیدیم و دردشو با شوخى و خنده گذروندیم، اما درد فکریش بسیار زیاد بود!

و اینکه من اون قاضی دوم رو نتونستم به خدا و کلید اسرار، واگذار بکنم! و به خودم واگذار کردم. به خشم خودم. و الان سالها میگذره و من در اون شهر نیستم اما کاملاً خبر از احوال قاضى محترم و لحظاتشو دارم و منتظرم تا کمی سرم خلوت بشه و وقتش بشه، شاید باهم صحبتی بکنیم!

اما حکم حبس،

حکمی که همه قاضی ها و وکیل ها که باهاشون مشورت کردیم، گفتن هیچ کاریش نمیشه کرد، خودم بدون وکیل، در یک حرکت انتحارى شش ماهه، و البته لطف خدا و درک و فهم بسیار بالاى قاضی استان (دادگاه تجدید نظر) موفق به باطل کردنش شدم و تبرئه شدیم.

و اما شدیم دانشجوی ستاره دار! البته این دومین ستاره من بود، و من در دوران دانشجویی بعدا مفتخر به دریافت یک ستاره دیگه شدم و به قول بچه ها سرگرد شدم :-D ستاره هایی که نهایتا نتونست منو از دانشگاه اخراج بکنه (بالاخره دبیر کل بودم دیگه) ، اما مشکلات زیادی ایجاد کرد.

.

نکته: شش ماه بعد ، من به دلیلی که هیچ ربطى به دانشگاه و موارد سیاسی و این داستان نداشت، به زندان رفتم! در دو مقطع زمانى ، اما به یک اتهام.

یکبار دو روز بازداشتگاه و هفت روز زندان. بار دوم هم دو روز بازداشتگاه و سه روز زندان. و بعدش با سند آزاد شدم و بعد هم تبرئه شدم و ... همین.

روزهاى فوق العاده جالب و پر از تجربه ای بود که بعدا حتما تعریف میکنم.

  • دکتر میم

چالش

۲۴
تیر

پیشگفتار:

در درمان بعضی اختلالات روانی, ‘گروه درمانی‘ معمولا به عنوان یک روش کمکی استفاده می شود.

یک یا چند روانشناس به همراه گروهی از بیماران گرد هم آمده و موضوعی را مطرح میکنند و هر کسی درمورد آن موضوع, یا خاطره ی خود از آن موضوع, یا تحلیل خود در آن مورد را بازگو میکند. در این گروه درمانی ها, ممکن است همه بیماران از یک نوع بیماری و یا از بیماریهای مختلفی رنج ببرند. اما اتفاقی که در این بین می افتد, شنیدن حرفهای هم جنس و ملموس برای بعضی بیماران, و یا گفتن بعضی نگفته ها و حس دیگران درمورد یک موضوعی که شاید در ذهن و فکر بیماری دیگر باشد, گاهی اثرات و عکس العمل های خاصی روی بیماران دارد.

البته کنترل نشدن این جلسات از نظر نوع بیماران انتخابی و موضوع بحث, ممکن است بسیار خطرناک باشد. (در این مورد، داستان خاصی هست که بعدا میگم)

در این بین, روانشناسان نیز با بررسی حرف ها , عکس العمل ها, تغییرات رفتاری و... بیمارانشان را تحلیل کرده و گاهی تغییری در روش درمان ایجاد میکنند.


گفتار :

اما.. گروه درمانی, همیشه احتیاج به روانشناس و روانی ندارد! گاهی با عده ای از افراد عادی با رویکردهای مختلف هم برگزار شده و نتایج جالب توجهی هم بدست می آید.

تجربه هایی که در این بین, نصیب افراد گروه میشود, گاهی بی نظیر است. هم براى گوینده ها، هم شنونده ها. تجربیاتى هست که بعضیا دارن و منتشر نکردن چون گاهی فکر کردن شاید بد باشه، یا از عکس العملها و قضاوت ها میترسن، یا... 

اما در این گروه درمانی ها تجربه های مشترک و عکس العمل های مشترک پیدا میشه. نتایجش معمولا خیلی جالب و بحث برانگیزه! :-) 

"فیلمى میدیدم. نقش اول زن، یه رازى رو بعد از مدتها به دوستش گفت، بعد با گریه نفس راحتی کشید و گفت: الان دیگه میدونم بار دونستن این راز، روی دوشه دو نفره، و این خیلى حس بهتریه! "

اینم یه مزیتیه واسه خودش!


چالش :

از همین تریبون, همه کسانی که اینجا رو میخونن و بخصوص دوستان وبلاگی, به علاوه دوستان وبلاگیه اونها، یعنى لینک دوستان من، و لینک دوستان دوستان من (اطلاع رسانی به عهده خودشون) رو دعوت میکنم به یک چالش گروه درمانی!

از همه میخوام فقط یکی یا دوتا از خاطراتی که هیچکس نمیدونه و تاحالا برای هیچکسی تعریف نکردن رو توی وبلاگ خودشون بنویسن. (بی وبلاگها, کامنت بزارن). لزومی نداره که یک راز باشه! ممکنه هم باشه! ممکنه دو سه نفر هم بدونن اما جزو خاطرات و اتفاقات منتشر نشده باشه! یا تجربه شخصی ، یا ...

من بعد از عیدفطر، منتشر میکنم. شما هم خاطرات و افکار رو جمع و جور بکنید، از بعد از عید فطر یه پست بزارید. بعضیا کلا بیخیالن، خوبه. اما به بعضیا هم تجربه ی یه بار بیخیالی رو پیشنهاد میدم.

ترجیح اینه که توی وبلاگ خودتون بنویسید، اگه نشد، همینجا کامنت ناشناس بزارید.


پ.ن. : منتظر لبیک هاتون هستم. نیام آبروتونو ببرما ،، بنویسید. مرسی.

  • دکتر میم

هوای من

۲۲
تیر

بندرعباس, هوا سرد بود...

قشم و هرمز که اصلا کاپشن پوشیده بودیم.

  • دکتر میم

دوزخ

۲۰
تیر

کتاب خوب "دوزخ" (اثر "دن براون") را از دوستی خوش قلم, به قرض گرفتم تا در این جهنم, "دوزخ" بخوانم! :

"تاریک ترین مکان جهنم, جایگاه کسانی است که در بحرانهای اخلاقی, بی طرفی از خود نشان میدهند! "

(جمله ی دانته, به نقل از دن براون)


و اما حاشیه نویسی های بسیار مهم کتاب:

- آرد , سه پیمانه

- وانیل , نصف قاشق چایخوری

- پودر قند , یک پیمانه

....

..

:-)

میگویند از حاشیه هایی که "ساموئل بِکت" بر کتابهای دیگر نوشته, ۳ نمایشنامه درآورده اند که فقط از اجرای آنها در فرانسه در طی ۲۰ سال, مبلغ ۳۵ میلیون دلار درآمد حاصل شده!

  • دکتر میم

- از قدیم الایام , معده های درست و حسابی نداشتیم و معمولا با قرص راه اندازیش میکردیم. به پیشنهاد یکی از دوستان, عرقیات گیاهی رو تست کردیم و اتفاقا جواب داد! منم خوشم اومده بود و عرق خوری شدم! چند وقت بود که یکی از عرقیاتم که میخوردم, تلخ تر از بقیه بود! به خودم میگفتم عرقه دیگه! تلخه! شربت که نیس! من که زیاد به تاریخ مصرف اعتقادی نداشتم, یهو اتفاقی , امروز چشمم به تاریخ مصرفش افتاد! ینی نابود شدم :-) (عکس لعنتیش)


- توی این گرمای وحشتناک, باید هفته بعدی برای کاری برم جنوب! گرمای ۵۱ درجه رو قبلا تجربه کرده بودم, اما الان فکرش هم خرابم میکنه! ... اما هی تلقین میکنم. "اونجا الان حتما خنکه,, اونجا حتما سرده,, اونجا بارون میاد,, آره بارون میاد,, لباس گرم بردارم,, آره آره من دکترم,, من خوبم , سالمم "


- امروز یکی بهم گفت روزه ای؟! گفتم آره.

گفت مگه عربی؟!!! .... یه کم نگاش کردم و بلند زدم زیر خنده و بهش گفتم بزار بعد از افطار میام جوابتو میدم تا خوشحال بشی :-)

خیلی دوستش دارم. ترکه فوق العاده دوست داشتنی ایه :-)


- خدایا, ازت انتظار نداشتم. گرمای امروز تهران, واقعا نامردی بود!


- راستی , آیا موردی دیدین که کسی وقتی چایی میخوره, در حد ۳۰ ثانیه, سر کتفش (سر شونه, استخوان بالای بازو) درد بگیره؟!!!!

  • دکتر میم

الغدیر

۱۴
تیر


تواتر (Tavaator) در لغت به معنی پی در پی آمدن , بدون فاصله آمدن , و ریشه این لغت (وتر) به معنی تنها تنها و جدا جدا آمدن است. در مباحث علوم منطق, از تواتر , در مورد اعتبار یک اتفاق تاریخی استفاده میشود. در منابع انگلیسی اکثرا از Successive  یا  Successive Quote  استفاده میشود.

وقتی میگویند "فلان اتفاق , یا فلان سخن, متواتر است" , یعنی از منابع مختلف و معتبر آنقدر نقل شده است که از وقوع آن اطمینان داریم. شرایط تواتر و همچنین شرایط منابعی که بر اساس آنها اثبات به تواتر میشود, در علم تاریخ, بسیار پیچیده و سخت گیرانه است لذا یک اتفاق یا سخن متواتر, مطمئنا قابل قبول و معتبر است.

سالها پیش, با اشتیاق و علاقه تمام, اونقدر کتابهای تاریخ, مخصوصا "تاریخ تمدن ویل دورانت" رو خونده بودم, که استاد شده بودم! 

اما بعد از آشنایی با خاله ساریتا و دورانی که دغدغه های اصالت های تاریخی رو میگذروندم, خاله صحبت از تواتر در تاریخ و سلامت نوشته های تاریخی کرد! نابودی از اونجا شروع میشد که فهمیدم در علم تاریخ اروپا, ویل دورانت در بین بزرگان کعنهو کودکی ست که به خاطر آبنبات گرفتن از هرکسی, هرچیزی را روایت میکرده! و خیلی از نوشته ها و روایت های دورانت , اصلا مستند و قابل قبول نبود! چیزی که هنوز هم تعدادی از تاریخدانان میدانند , اما به دلیل های روشن و طولانی, انکار میکنند.

چند سال بعدی زندگیم از نظر علم تاریخ خیلی سخت بود! خط به خط آموخته ها رو شروع کردم به پاک کردن و جایگزینی از منابع جدید. اتفاق خوب در این بین , بررسی مشترکات و تفاوت ها بود که به اندازه صد سال مطلب آموزنده بود.

از همان سالها بود که در انتخاب و قضاوت درمورد منابع مطالعه, بی رحمانه سختگیر شدم!

.

همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم،

"بدون شک معتبرترین کتاب تالیفی و پرقدرت ترین اثر نقل قولی و متواتر جهان, کتاب "الغدیر" علامه امینی, است"

این عین جمله ایه که از یه استاد پیر ۷۵ ساله مسیحی, فوق دکترای باستان شناسی شنیدم و از خیلیها تاییدیه گرفتم.

رک بگم, نمی خوام وارد اصول و فروع دین بشم.

این کتاب , به همه زبانها در اینترنت پره. به مناسبت روزهای شهادت حضرت علی (ع) پیشنهاد میکنم فقط در مورد این کتاب و اینکه چیه و چطور نوشته شده, و اگه تونستین چند صفحه شو بخونین. فقط میخواستم یه نگاه بهش بندازید و بدونین که چیو میخونین!

همین.

  • دکتر میم

چند سال پیش که اولین هایپراستار تهران تازه باز شده بود, با پسرعموم که سرباز بود رفته بودیم اونجا چرخش!

این ردیف جلوی هایپر که فروشگاه برندهاست, نمایندگی گوچی بود. بدون قصد خرید رفتیم داخل و از خلوتی فروشگاه, دوتا فروشنده اومدن قفل کردن روی ما. ماهم با یه کفش ور میرفتیم و محض خالی نبودن عریضه گفتیم اینا چند؟

گفت الان دوره تخفیفه, فروش ویژه ست. ۳۵۰ تومن! (اون موقع دلار ۸۰۰ بود!)

ماهم گفتیم ااا چه خوب! :-)

میخواستیم بپیچیم و بریم, گفت بیا بازم تخفیف میدم!

پسرعموم گفت خوبه اما من نقد ندارم. عابربانکه.

گفت کارتخوان دارم.

پسرعمو هم گفت نه, من سربازم. پولم توی کارت موسسه انصاره! (اون موقع انصار هنوز بانک نشده بود)

یارو نه گذاشت و نه برداشت, یه کارتخوان بانک انصار از زیر میز اورد و گذاشت جلومون! 

من که داشتم هر هر میخندیدم, پسر عمو هم که بد رکب خورده بود, گفت بریم یه دوری بزنیم و برگردیم.

فروشنده هم گفت: برو, رضا شاه هم گفت برم و برگردم. رفت که برگرده... :-))

......

الان سالهای ساله وقتی میریم خرید, گیردادنه فروشنده هر قدرتی هم که داشته باشه, اگه خوشم نیاد یا گرون باشه, توی تخم چشماش نگاه میکنم و میگم : نمیخوام! :-)

  • دکتر میم

من عباس کیارستمی (فیلمساز) رو دیدم, می شناسم و دوستش دارم. اما آیدین آغداشلو (نقاش) رو هیچ وقت ندیدم و احتمالا دیگه نخواهم دید. و مسلما من از نقاشی بسیار کمتر سردر میارم تا فیلم.

اما از آیدین آغداشلو خیلی خیلی شنیدم و خوندم و نقاشی ها و شاگرداشو دیدم. و کلا خیلی بیشتر از کیارستمی دوستش دارم.

اما این دو نفر,

آغداشلو و کیارستمی (که الان هر دو در هنر جهان, سری در سر ها دارن) در مدرسه قلهک با هم همکلاسی بوده اند! آیدین, شر و اراذل و اوباش, و عباس ساکت و مرتب و درسخون. و آیدین میگفت آن زمان از عباس متنفر بودم!

تا اینکه آیدین به علت بیماری نادری, یکسال در منزل بستری میشود. در این یکسال حدود یازده ماه فقط کتاب میخواند. از رمان و زندگینامه ها , تا تاریخ و فلسفه و هنر و.... 

به قول عباس کیارستمی, وقتی آیدین به مدرسه برگشت, یه آدم دیگه شده بود! کاملا متفاوت!

خبرنگاری میگفت پارسال, رفته بودیم منزل آیدین آغداشلو, کیارستمی هم بود.

آیدین میگفت: " اونقدر آدم بزرگ میشناسم که با تمام علم و آگاهیشون , یک لحظه , با یک فکر , یک حرف, یک کتاب, لیز خوردند و وارد دنیای دیگری از اعتقادات شدند! من اونقدرا بزرگ نیستم, اما همان بیماری لعنتی در کودکی منو گمراه کرد و از لذت ولگردی و اراذل و اوباشی, به ورطه ی علم و فرهنگ و هنر افتادم! " :-)


.

آغداشلو, پارسال برای مدتی از ایران رفت. 

خدا این ۷۵ ساله های بزرگ ایران رو حفظ بکنه.

  • دکتر میم