روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

پاندورا

۱۴
مهر

صندوق پاندورا، به روایت افسانه‌های یونانی جعبه‌ای بود با محتوای تمامی بلا ها و شوربختی‌های ناشناخته بشریت از جمله کار، بیماری، مرگ و غیره.

پاندورا (اولین زن جهان) که بخاطر دزدیده شدن آتش توسط  پرومته (همسر آینده پاندورا) بخشی ازجریمه‌های بشریت محسوب می‌شد، صندوقى از زئوس دریافت کرد تا به انسانها هدیه دهد و سفارش کند که هرگز آنرا نگشایند. ولی پاندورا پس از ازدواج، خود صندوق را گشود و بلا ها و شوربختی‌ها از داخل آن سرریز و بر روی زمین پراکنده شدند. زمینی که تا آن زمان هیچگونه مشکل و بدبختی نمی‌شناخت. تنها امیــد در صندوق باقی‌ماند تا تسلای بشر باشد.

.

"فوئنتس" در کتاب "پوست انداختن" از اعتقاد سخت مردمان آمریکاى جنوبى به این صندوق میگوید: "براى هر زوجى (زن و شوهر) یک صندوق پاندورا وجود دارد که رازها و ناگفتنى هایى از زندگى مشترک، درون آن است که نباید هیچگاه باز شود. (مخصوصاً در حضور دیگران)

تسلّا و امید به زندگى، در باز نشدن صندوق است...

پاندورا، در صورتی که باز شود، معجزه اش از بین می رود."


  • دکتر میم

دوست صمیمى و هنرمندى دارم، یه معرق کار حرفه اى و فوق العاده ست. از اونایى که تابلوهاشو مبالغ بالا میخرن! اما بخاطر تمایل نداشتنش به فروش تابلوهاش، اوضاع مالى متوسطى داره. (البته الان شرایطیه که نباید بفروشه، بعدا درموردش مینویسم)

با دو سه تا از رفقا ، چند ساله که بهش قول داده بودیم یه بار اربعین، ببریمش کربلا. حالا امسال احتمال این سفر، بسیار زیاد شده.

این دوست فوق العاده و سنگین وزن، از هر دوپا معلوله و روى ویلچر میشینه. با اینحال اونقدر دوست داشتنیه که در اکثر سفرهاى دور و نزدیک این اکیپ رفقا، همراهمونه.

مشکل اینجاست که این جمع، هروقت جمع میشیم، اونقدر موج شادى و خنده و ... هست، که بعدش تا یه هفته کلیه درد و گردن درد میگیریم از خنده :-D 

...و حالا این جمع و اربعین و کربلا...! خدایا توبه!


  • دکتر میم

طبق قولی که دادم، چندتا عکس از سفر فوق العاده به گلستان - علی آباد - بالاچلی - زرین گل - افراتخته - گرگ زن

اسم آلبوم هم گذاشتم "گوشه هایی از بهشت" D:


- دو خواهش : اول اینکه دزدهای عزیز وبلاگی، عکسها رو بدون واترمارک گذاشتم برای بهتر دیدن دوستان. بنابراین جایی بنام خودتون استفاده نکنید لطفا، چون کپی رایت هایی هست که آبروتونو خواهد برد.

دوم اینکه دوستان عزیز، با اینکه عکسهای آماتوری من فقط گوشه کوچیکی از یکی از بهشت های زمینی رو نشون میده، با اینحال با بهترین حالت و بزرگ ترین حالت، عکسها رو ببینید.


1. پیش در آمد سفر ، ارتفاعات روستای بالاچلی (BalaCheli) ، ماشینمون


2. شب در ارتفاعات روستای خالی از سکنه افراتخته ، من و ستاره ها


3. ارتفاعات روستای افراتخته ، ساعت 5 صبح ، شروع حرکت پیاده


4. در مسیر ، جاده پاییزی


5. در مسیر ، جاده های رنگی


6. در مسیر ، پاییز


7. در مسیر ، استراحت و صبحانه (جای همگی خالی ، دمنوش بهلیمو و زعفران جنگلی و زرشک جنگلی زدیم)


8. پانوراما از پایین بهشت ، ارتفاعات گرگ زن 


9. جعبه های مدادرنگی ، ارتفاعات گرگ زن


10. دو درخت در بهشت ، ارتفاعات گرگ زن


11. بهشت پاییزی ، ارتفاعات گرگ زن


12. من و مونوپاد ، ماورا


  • دکتر میم

با تعجب گفت: کجا میرین؟!

رو نقشه بهش نشون دادم و گفتم: اینجا

- : راه بلد دارین؟

- : آره ، منم

- : چند بار این مسیرا رو اومدى؟

- : اینجاها رو هیچى!!

- : ااا،، خیلى خطرناکه، گم نشین! از خیلى پایین تر از اینجاها دیگه اصلاً آدم رد نمیشه!

- : میدونم، مشکلى نیست ، من مسیریابم.

- : دیشب کجا بودین؟

- : بالاى روستا، اول مسیر مالرو ، چادر زدیم.

- : حتما بدون ِ بپا !

- : ببین آب از سرمون گذشته بود، خسته بودیم، میفهمى؟ خسته! میدونم، سرد بود و اینجاها گرگ داره، ولى دیشب بعد از ٨ ساعت حرکت با ماشین و پیاده روى زیاد، نتونستیم حتى آتیش روشن کنیم! بیهوش شدیم و دوباره ٤ صبح حرکت کردیم.

- : باشه، خیلى خرین، موفق باشین

- : چاکرم ، ممنون :-) 


من سالهاى زیادى از زندگیمو به دلایل تفریحى و غیرتفریحى، توى سفر بودم. خیلى خیلى جاها رو دیدم. زیبایى هاى عجیب دریا و کویر و کوه و جنگل و بیابون هاى زیادى رو دیدم. 

اما فکر نمیکردم این سفر دو روزه به استان گلستان، همین بیخ گوشمون، و رفتن به نقاطى که از روى نقشه و مسیریابى درآورده بودیم، به بهشت ختم بشه! 

روستاى مرتفع "افراتخته" در ارتفاع ١٤٠٠ مترى از سطح دریا تقریبا آخر دنیا بود و اول ماورا...

با کلى داستان، به روستاى سرد و تقریبا خالى از سکنه رسیدیم. ساعت ٩ شب.... و دیالوگ هاى اول پست...

صبح، بعد از حدود ٣ ساعت پیاده روى در مسیر سخت و زیبا، در ارتفاع ٢٧٠٠ مترى، به دروازه بهشت رسیدیم. هرچقدر دوربین و لنز داشتیم گذاشتیم کنار و مات و مبهوت، فقط نگاه میکردیم!

بعد از یه ربع بهت و سکوت، یکى گفت: مگه میشه؟ مگه داریم؟


محلى هاى پایین روستا به منطقه اى که رسیدیم و ازش رد شدیم، "گرگ زن" میگفتن. مرز جنگلهاى گلستان، مراتع سبز بالاترین ارتفاعات رشته کوه البرز و شروع کوهستان هاى سنگى و بیابانى استان سمنان! ترکیب دره و جنگل و مرتع و صخره و چمن و خاک! بدون شک ، یکى از سه بهشت روى زمین!

زیبایى هایى که به هیچ روشى قابل عکاسى نبود، فقط چشم...

الان در راه تهرانم.

عکس هاى ناگویا و ناقصم ، بزودى...

راستى من اگه برم بهشت، حتماً بهشت من پاییزیه :-) 


پ.ن. ١ : هرکسى پایه رفتن و دیدن از بعضى جاها باشه، هرطور بتونم کمک و راهنمایى میکنم. من که رستگار شدم :-) 

پ.ن. ٢ : ماجراى باخت کاسپاروف به یک شطرنج باز آماتور بخاطر "شک" رو شنیدین؟!

  • دکتر میم

راى

۱۱
مهر

مثلا نمیشد خندوانه ٤ تا داور متخصص داشته باشه، مثل من؟! :-) 

آره آره، میدونم نظر جمع بهتره، اما نه همیشه! اونم توى ایران!! معذرت میخوام اما متاسفانه اینجا با یه اس ام اس (الان دیگه با یه متن یا عکس توى شبکه هاى اجتماعى) مردم نظرات و آراءشون رو انتخاب میکنن (اصلا من از همه بدتر)

قصد و حوصلهٔ روو کردن اصول روانشناسى رو ندارم، خیلى دوستانه میگم :-) مثلا الان چرا باید توى مسابقه خندوانه، جواد رضویان از الیکا عبدالرزاقى ببره؟! من هردوشونو دوست دارم، حتى شاید جواد رضویان رو بیشتر! اما الیکا عبدالرزاقى بدون شک اجراى بهتر، قوى تر، شیک تر و باکمالات ترى رو داشت (براى این صفت "باکمالات" کلى فکر کردم) و به همین دلیل من به ایشون راى دادم با اینکه تقریبا میدونم جواد رضویان میره بالا!


و اما سوال اینکه: چرا ما گاهاً بدون فکر و تحقیق و صرفاً طبق اطلاعات قدیمى و آپدیت نشده، تصمیم میگیریم، نظر میدیم، از همه مهمتر، راى میدیم؟! آدمها معمولاً تغییرات زیادى میکنن، خصوصاً صاحبان منسب.

پ.ن. : زیاد سیاسیش نمیکنم اما اینم بگم که چند ماه دیگه انتخابات مجلسه. حواستون به آرا باشه. افرادى رو که ما در مجموع میفرستیم توى مجلس، با تصمیماتشون، تغییرات بزرگى میتونن ایجاد بکنن. شاید خوب و شاید احمقانه!


  • دکتر میم

Signs

۰۸
مهر


از بازى با علائم خیلى خوشم میاد

و همینطور از همبازى هاى خوبى که گیرنده هاى قوى اى دارن...

و میفهمن کى نوبت منه... و کى نوبت اونا :-) 


  • دکتر میم

هواى من

۰۷
مهر

سیمکارت بابا هنوز هست، اما خاموش...

دو روز پیش به مشکلى برخوردم، به بابا اس ام اس زدم...

امروز صبح از یه دوست جواب گرفتم..!

پدر ... دوست...

هنوز هوامو داره... حتى از اون دنیا


  • دکتر میم

دو سه ماهه که یک احمق دوست داشتنى، گیر داده بود که بیا یه مسیر کوهستانى-جنگلى رو که قبلاً باهم پیداش کرده بودیم، بریم براى تفریح و اکتشاف و عکاسى. منم خیلى درگیر کار بودم و به دلایلى، زیاد علاقه نشون نمیدادم... الکى مثلا از آرزوهاام نبود که اون مسیرو برم! :-D خلاصه قسمت شد و ٤ شنبه داریم میریم و دونفرى.

مسیر بکر و صعب العبور که بسیار کم پاى آدمیزاد بهش رسیده و احتمالا شب هاى سردى هم در پیشه. 

الان رفتم انبارى براى برداشتن کوله و وسایل، که با زیر و رو کردن انبار، یه جعبه دربسته پیدا کردم و کشیدمش بیرون!

میدونستم که آخرین و مهمترین وسایل و بازمانده هاى دوران کودکیم توشه، ولى دقیقا یادم نبود چیا!

بازش کردم و دوساعتى مثل دیوونه ها داشتم میدیدم و بازى میکردم و عشق میکردم.

همینطورى از یه چیزاى نسبتاً مجاز، عکس گرفتم که براتون بزارم، البته قاعدتاً بچه هاى دهه ٦٠ درک بهترى دارن و مسلماً بیشتر پسرا :-) 


عکس یک

عکس دو 

عکس سه


ب.ن : اون میکروسکوپ رو دیدین؟ کاملا معلومه که از بچگى دکتر و محقق بودم. :-D  اون مال برادر بزرگم بوده که حدودا از سال ٥٩ داشته و بعدا به من ارث رسید. اگه بدونید چیا رو میگرفتم و میذاشتم زیر میکرویسکوپ!!  :-D 



  • دکتر میم

اینجا سویا (Seville) , شهر جنوبی اسپانیاست. و این رودخانه گوادالکیبیر, از وسط شهر میگذرد. رودخانه ای با سالها تنش فرهنگی!

صدها سال است که مردمان اینطرف رودخانه به آنطرفی ها میگویند " Las personas especiales " یعنی مردمان خاص! و همچنین بالعکس... آنطرفی ها به اینطرفی ها نیز ... و این خاص بودن که به هم نسبت میدهند, اصلا لقب خوبی نیست!

دوستی میگفت من سالها, اینطرفی بودم و سالها, هیچ خاص بودنی در رفتار مردمان آنطرف و اینطرف ندیدم! 

البته چرا,, دید بعضی مردم نسبت به طرف مقابل واقعا خاص بود! کورکورانه و خاص!


نوشتن از مسائل اجتماعى و نظر دادن در موردش کار من نیست.

خاله ساریتا میگفت رفتارشناسى اجتماعى در نهایت به نتایج غمگینى منتهى میشه که روز به روز و سال به سال، سقوط اخلاق و انسانیت رو نشون میده و وظیفه ما به جز تاسف، فقط درست کردن خودمون و در نهایت نمایش واقعیه اون به چند نفر اطرافیانمونه!


از این نظر، خداروشکر که خاله الان نیست که از دیدن اوضاع رفتار شبکه هاى اجتماعى و بقول آیبک بروز وحشیانه خوى ترسناک انسانهاى به ظاهر متمدن، دق بکنه!

به نظر ، تکنولوژى و انسانیت رابطه عکس دارن! یا تکنولوژى وسیله اى شده براى حفارى انسانیت.

  • دکتر میم

اولین بارى که که براى اجراى تئاتر روى سن رفتم، ٦ سالم بود.

بعد از کلى تمرین و اجرا جلوى ١٠ ، ٢٠ نفر اونم همسن و سال، وقت اجراى اصلى شد. توى یکى از سالن هاى بزرگ و اصلى شهر!

شانسى که آوردم، لباسهاى نمایش براى اجراى اول کامل آماده نشد و من با همون شلوار جین تیره که پام بود و بقیه لباسهاى بالاتنه رفتم روى سن.

آخه یه بچه ٦ ساله چه درکى از مواجه شدن با سیصد تا آدم بزرگ که صاف و ساکت نشستن و زل زدن بهش داره؟!

اجرا دو نفره بود، من و زنم، اسم واقعیش اکرم بود :-)  الانم هیچ خبرى ازش ندارم :-) من اول میرفتم روى سن و بعد از کمى اجرا، زنم میومد و...

به محضى که رفتم روى سن و جمعیت رو دیدم، اولش لال شدم و قفل جمعیت ...

... و بعدش، ... گلاب به روتون همه اضطراب و استرسم رو ول کردم و... شاشیدم :-D 

به لطف همون آماده نشدن لباساى اصلى، خیس شدن شلوارم زیاد تابلو نشد، اما حجم استرس اونقدر بود که سن نمایش خیس شد. کارگردان از پشت پرده خودشو کشت تا من به حرف اومدم و نمایش راه افتاد و ...

خلاصه ده شب اجراى موفقیت آمیز با کلى ماجرا داشتیم و اونشب بابام که همون اول فرق رنگ شلوار پسرشو فهمیده بود، تیز رفت و از خونه یه شلوار برام آورد تا من با وقار و شخصیت برم خونه :-D 


... و این بود ماجراى ورود من به عرصه تئاتر و سینما ، و اینکه باخودم فکر کردم که احتمالا نویسندگى و کارگردانى، بهتر از بازیه، اما ... :-) 

ایشالا بعداً بازم از خاطرات و تجربیات مهیج ام میگم :-D 

  • دکتر میم