روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «خاله ساریتا» ثبت شده است

چند سال پیش همین اواسط پاییز بود که از دنیا رفت...

وقتی پریا خانوم داشت ازش تعریف میکرد، گفت خدابیامرز با اینکه نابینا بود، اما چون صدای گرمی داشت، حدود ۸۰۰ تا کتاب رو از خط بریل، با صدای خودش به دوتا زبون خوند که همه استفاده بکنن!

من : (با بُهت) چییییی؟! کور بود؟

- : خب آره دیگه! نگو نمیدونستی!!


من به حالت قفل و خیره به فضای روبرو، درحال جستجوی خاطره ای بودم که نابینا بودنش و حماقت خودمو نقض بکنم!

آخه ... من ده بار دیده بودمش و پیشش نشسته بودم و باهاش حرف زده بودم!  :-|


  • دکتر میم

ماسک

۱۷
مرداد

میگفت دوست، همکار، شریک، همسفر، همراه، همسر، ... همه توی دوران خوشی و راحتی ، خوشحال و روشنفکر و درستکارن. اما موقع سختی و بحرانه که همه خودشونو نشون میدن. طرز فکرها و روحیات و علایق عوض میشه، «همراه بودن» ها تغییر میکنه و سیاهی بیرون میپاشه!

اواخر دوران ژنرال فرانکو (دهه ۶۰) که فقر مالی و فرهنگی در اسپانیا بیداد میکرده، امریکا و متحدانش حمایت هاشونو از اسپانیا قطع میکنن و تحریمهای ضدبشری ای رو شروع میکنن که بشدت مردم تحت فشار قرار میگیرن. بیست سال بعد که تحولات اقتصادی و فرهنگی اسپانیا اوج میگیره، دوباره با دیدن منافع سیاسی و اقتصادیشون دست دوستی امریکا دراز میشه!

بعد از سخنرانی دوستانه ۱۹۸۳ ریگان (رئیس جمهور وقت امریکا) در اسپانیا، پشت تریبون میره و در جواب دوستی های ریگان، میگه: «آقای رئیس جمهور، در بهشت، همه چی خوبه، همه خوبن... ماسک ها در جهنم برداشته میشه»


پ.ن. تعمیم به خودمون و اطرافیان

  • دکتر میم

سال یازدهم

۱۳
خرداد

بعضی اولین بارها تاریخی ان. رویایی و دست نیافتنی.

با امیر توی حیاط دانشگاه ایستاده بودیم و من محو فضا بودم که خاله با چند نفر بیرون اومد. من تکون نخوردم و نگاه کردم. سر چرخوند و روی ما قفل شد، آروم اومد جلو. دستهاشو باز کرد... من ِ ۱۴ ساله جلوی زن غریبه خودمو یکم عقب کشیدم، ولی نتونستم از آغوشش فرار کنم. بشدت فشارم داد و گفت سلام محمد!

با تعجب بچگانه خاصی رو به امیر کردم و گفتم «امیر این فارسی بلده؟!»

زد زیر خنده و گفت «نه» ... و...


۱۱ سال بعد، طبق روال همیشگیه خداحافظی مون، آروم گریه میکرد... مثل همیشه. 

محکم بغلش کردم و گفتم خاله، خیالت راحت، مراقبم، حواسم جمع و سرجاشه، کار خطرناک نمیکنم، جای خطرناک نمیرم، سه ماه دیگه سالم و سلامت میبینمت.

و رفتم... 

همچین روز تاریکی، دومین روز ماه June ، خاله ساریتا از دنیا رفت. دروازه و راهنمای من به دنیایی که جور دیگه میشد بهش نگاه کرد. زنی که یازده سال تلاش کرد که فقط فهمیدن رو بهم یاد بده. صاحب کرسی روانشناسی دانشگاه بارسلونا، سال ۲۰۰۸ در همچین روزی رفت...

و میشد که یکبار دیگه ببینمش...

بعضی آخرین بارها، تاریخی ان و دردناک و دست نیافتنی


  • ۹ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم

میگفت: "یه خوشبینی بیهوده در اکثر افراد هستش که فکر میکنن خودشونو خیلی خوب میشناسن! اکثر تست های عمومی روانشناسی که بر اساس یه سری سوال و تحلیل مکتوب، آدمها رو تحلیل میکنه و اکثریت هم خوششون میاد و میگن « اِاِاِ چه جالب، من همینطوری ام » ، بسیار هوشمندانه و براساس همین خوشبینی ها طراحی شده. حقیقت اینه که خودشناسی خیلی خوبه، اما این اتفاق خیلی خوب، در مورد ٩٩٪ افراد، نمیوفته! "


  • دکتر میم

سوال ِ بیجا!!

۲۲
اسفند

ازش پرسیدم : فمنیسم دیگه چیه؟!

گفت : هیچی! دیگه این کلمه رو نگو!!

گفتم : چرا؟

گفت : مثلاً به مدافعان حقوق زنان میگن. اما خودش نماد ضعیف کردن زنه! صدها ساله اونایی که این کلمه رو ساختن و بزرگش میکنن و دائم تکرارش میکنن، بزرگترین خیانت رو به زنان میکنن! اصلاً چرا باید از حقوق یه زن دفاع بشه؟! چرا از حقوق مرد دفاع نشه؟! مگه زن ضعیف تره؟ یا خودش نمیتونه از حقش دفاع بکنه که یه عده پرچم دستشون بگیرن که ما براتون از حقوقتون دفاع میکنیم؟! اصلاً وقتی ضعف ِ نداشتهٔ کسی رو یا عده ای رو علنی بکنی، اون ضعف بدتر توی سرش کوبیده میشه و خودش باور میکنه! همون کاری که دارن با زنها میکنن... (اینجاها دیگه صداش بلند شده بود!)... تاریخ هم دستکاری کردن که قبلاً زنها اینطوری بودن و اونطوری بودن و...! نخیر، زنها قبلاً هیچطوری نبودن. همه چی از سر ِ راه انداختن این جریان شروع شد که زن رو توی مشت بگیرن. میدونی من تو زندگیم به خیلی چیزایی که میخواستم رسیدم،، چیزایی که صدتا مرد در شرایط بهتر از من، خودشونو کشتن و نتونستن برسن! من ساعت های زیادی سر این موضوع با  سردمدارانشون بحث کردم. در قدیم فقط یک سری اشتباهات هدفدار و زنجیره وار باعث خیلی محدودیت ها و ساختارهای اشتباه شد. اصلاً میدونستی ضعف ظاهری و ساختگیه امروزیه زنان و شدت ِ این حرفها و این دوم بودن های ساختگی، همه بعد از بوجود اومدن کلمه فمنیسم بوده! میفهمی؟ بعدش! ... خودشون هم نمیدونستن!

...

خودم و جمع و جور میکردم، با لرز گفتم : خب باشه... یه سوال پرسیدما!


ناراحت شده بود! از معدود بارها بود!


  • ۶ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم

تعارفات

۱۶
اسفند

من از دو چیز خیلی متنفرم.

یکیش تعارفه! تعارف در غذا خوردن، در کار، در رفاقت، در زندگی، در نظر دادن، حتی در فکر کردن!

همه اطرافیانم میدونن من اصلاً با کسی تعارف ندارم. نخوام، میگم نمیخوام، نتونم، میگم نمیتونم و اگه دوست نداشته باشم، میگم دوست ندارم. اگه به کسی هم کلمه شبه تعارف بگم، واقعا تعارف نیست و از ته دله :-)

خیلی سخته گفتن اینکه ما تعارف نداریم! ... داریم،، اکثرمون داریم، و فرق احترام گذاشتن با تعارف کردن رو قاطی کردیم.

ما توی مهمونی ها تعارف بیخودی میکنیم، سر کادو دادن ها و بادرنظر گرفتن جوانب و حرف مردم، تعارف میکنیم. درصحبت کردن حتی با نزدیک ترین کسانمون، تعارف میکنیم. حرفها و نظرات رو بخاطر تعارف، عوض میکنیم. نقد بلد نیستیم و تعارف میکنیم. حتی داوران برنامه استیج (که داعیه زندگیه اروپایی و بدون تعارف رو دارن) دائم درحال تعارف کردنن. اونم بشدت و با مسخرگی تمام.

مثلاً از اینکه کاری رو به کسی میسپارم و اون میگه که انجام میدم و بعداً میفهمم که به هر دلیلی نمیتونسته و تعارف کرده و بعدش، کار من میمونه، اعصابم بهم میریزه. و با شدت هم بهش میگم!

یادمون باشه اگه کاری رو به دوستمون یا همکارمون یا... گفتیم و اون گفت نمیتونم یا دلم نمیخواد (یا هر دلیل دیگه ای که به ما مربوط نمیشه) از دستش ناراحت نشیم! و شاکر باشیم از داشتن همچین دوستی. و خودمون هم بالعکس همین رفتارو درمقابل کار خواسته شده ازمون داشته باشیم.


یاد گرفتن و عادت کردن به تعارف نکردن، یک تصمیم لحظه ای نیست،، یه سبک زندگیه. شاید یه جرقه یا ضربه، باعث شروعش باشه، اما تغییر این رویه، مدتها طول میکشه. 

اون جرقه و اون لحظه برای من، وقتی بود که کم سن و سال بودم، اولین بارها که خاله ساریتا رو میدیدم. رسیدیم خونه خاله، گرسنه و خسته. اونا شام خورده بودن. و موقع خواب بود. پرسید اگه گرسنه ته، چیزی برای خوردن بیارم. من با یه تعارف ساده (که بین ما ایرانیا یعنی آره، میخورم) گفتم «زحمت نکش ، ممنون» ... و خاله رفت! رفت توی اتاقش و خوابید!!!! واقعاً رفت!!! میفهمین؟! ررررفت! 

و من اونشب گرسنه و با قارر و قورر شکم، خوابیدم و دیگه تعارف نکردم! :-) 


  • دکتر میم

اولین بار، سال ۸۲ ، فیلم رو با امیرحسین، خاله ساریتا و دو تا از دوستان و همکاران خاله دیدم. امیرحسین نتونست ببینه و وسطاش رفت بیرون که سیگار بکشه. من مات و مبهوت بودم و سه نفر دیگه، بار دومی بود که میدیدن. بعد از فیلم، سر شام صحبتها و تحلیل های زیادی شد که به فهم داستان به من کمک زیادی کرد ... اون بهترین حالت بود.

بار دوم در دانشگاه با حسام دیدیم و... کلی فحش خوردم :-)


فیلم سالو، ۱۲۰ روز در شهر فساد (Salo: 120 days of sodom) آخرین ساخته بدنام 'پازولینی' ، فیلمساز ایتالیایی، فیلم ظاهراً کثیفیست و هیچ وقت دیدن اونو به کسی توصیه نکردم. معمولاً کسی تا پایان فیلم تحمل نمیکنه.

فیلم، سرشار از صحنه های انحرافات جن*سی ، مدفوع خوری و صحنه های تهوع آور است.

سالو بر اساس رمانی از «مارکی دوساد» (Marquis de Sade) ساخته می‌شود، نویسنده سادومازوخیست فرانسوی قرن نوزدهم که در فیلم فوق العادهٔ قلم‌پرها (The Quills) به بخشی از زندگی او پرداخته شده. (کسی که کلمه و فرهنگ سادیسم از نام او گرفته شده) کسی که تنها به سه چیز معتقد است: خوردن، دفع کردن و سک*س.

سه مقوله ای که در تفکر فروید تشکیل دهنده دوره‌های زمانی روند زندگی انسان هستند و از دیدگاه او هرکدام از این لذتها دوره زمانی منحصر به خود را دارا هستند.

پازولینی با نگاه مارکسیستی خود، همواره می‌کوشد منجلاب زندگی مدرن و تبعات نظام سرمایه را به جهانیان گوشزد کند. با حجم زیاد بار انتقادی و کوبنده در نقد فاشیست رایج در آن زمان که در روند فیلم های او کاملاً مشهود است.

سالو با یک مقدمه و سه اپیزود روایت می‌شود. سه اپیزود محفل هوس (Circle of Obsession)، محفل مدفوع (Circle of Shit) و محفل خون (Circle of Blood). احساس انزجار بیننده از یک محفل به محفل دیگر فزونی می‌یابد، طوریکه کم کم توان دیدن فیلم برای بعضیها از بین میرود.

 در مقدمه، پازولینی با در کنار هم قرار دادن چهار مهره قدرت در جهان معاصر، یعنی یک رئیس‌جمهور، یک اسقف، یک دوک و یک دادستان (یا ارباب) که همگی فاشیست هستند روایت را آغاز می‌کند. این چهار نفر ۹ دختر و ۹ پسر سالم را برای سپری کردن یک دوره ۱۲۰ روزه شکنجه‌های روحی، جن*سی و بدنی انتخاب و به یک ویلای دورافتاده در جمهوری سالو منتقل می‌کنند و...


به قول 'آلفردو دیلاتیو' منتقد مجله Ciak : "فیلم های پازولینی را بارها و بارها میتوان دید و به گونه ای متفاوت تفسیر کرد. شاید او آنقدرها هم منفی فکر نمی‌کرد و تنها واقعیات اطراف و درون بشریت را طوری به وی یادآوری می‌کرد، که پذیرش آن برای انسان خیلی ساده نیست."


پازولینی در حال ساخت فیلم، طی مصاحبه ای به تمام موارد بالا اشاره میکند و میگوید: «درست است. سالو یک فیلم خشن خواهد بود. به قدری خشن که گمان کنم باید هرچه زودتر خودم را از آن بیرون بکشم و وانمود کنم که بدان اعتقادی ندارم و کمی نسبت به آن سرد برخورد کنم.»


پازولینی دوهفته قبل از اکران فیلم، کشته می شود. گفته میشد توسط دونفر از هواداران فاشیست و مخالفان فیلم، که حلقه هایی از فیلم را دزدیده بودند! 


منبع: خودم، صحبت های سر شام اول، فحش های حسام، سایت سلام سینما، مجله Ciak

  • دکتر میم

خاله ساریتا میگفت در مواد زیادى ظاهرِ اعتقادات و باورهاى افراد کاملا عامى و بدون مطالعه، با آدمهایى که خیلى زیاد مطالعه و تحقیق میکنن و دنبال حقیقت هستند، به هم شبیهه. اما در عمق مفهوم، درکشون از موضوع با هم فرق میکنه. و این وسط، باور افراد متوسط فرق میکنه!

مثال بارزش در مورد جادو و علوم غریبه ست. افراد عامى معمولاً جادو و طلسم رو به سبک خودشون باور دارن، افراد متوسط با مطالعات میانى این علوم و جادو رو رد میکنن و خرافات میدونن. و به باور افرادى که مطالعات بیشتر و دقیق ترى دارن و دنبال منابع و ادله بهترى رفتن، این علوم وجود داره و قابل استفاده ست، اما نوع درکشون با گروه اول فرق میکنه.

نمیخوام پیچیده بگم و بحث فلسفه دین و تاریخ و مراسم هاى آیینى و اهمیتشون در هر دینى رو وسط بکشم ، اما در مورد محرم و عاشورا و وقایع ١٤٠٠ سال پیش، عقاید و اعتقادات هر کسى برام محترمه، ولى وقتى کسى دنبال اشاعه عقاید و افکار پوچیه که پایه و اساسش مطالعات اینترنتى و سطحیه، بهم برمیخوره...

من صددرصد موافقم که سواستفاده هاى بسیار زیادى از هر دین و اعتقاد و آیینى میشه اما...

در دنیاى من، آدمهایى که افکار جمع شده از اینترنت و سطح به اصطلاح روشنفکر جامعه (نه روشنفکر واقعى) و بدون تحقیق و مطالعه درست و بدون سوال کردنِ خودشون رو با قیافه اى حق به جانب پخش میکنن و از پوچیه عزادارى و چراییه بزرگ کردن گروه کوچکى که ١٤٠٠ سال پیش بدون فکر، براى سپاهى عظیم شاخ و شونه کشیدن و کشته شدن و ساهپوش کردن جامعه و نمادها و... میگن، در تاریک ترین و پایین ترین قسمت قرار دارن!


براى اهالى کتاب، یک نوع مطالعه وجود داره بنام مطالعه زمانى یا مناسبتى. الان هم بهترین فرصت براى خوندن تاریخ و فلسفه محرم و قیام عاشوراست.

و معرفى کتاب:

لُهوف (سید ابن طاووس) : دقیق ترین و معتبرترین (و مستند ترین) تعریف از واقعه عاشورا و اتفاقات بعد از آن (ترجمه)

حماسه حسینى (استاد مطهرى) : بررسى واقعه، تاریخ و تحریفات عاشورا 

حسین وارث آدم (دکتر شریعتى) : فلسفه عاشورا و آزادى

امام حسین(ع) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت (علامه جعفرى) : کتابى سنگین و عالى در مورد فلسفه حق و باطل و مفاهیم حقوق بشر و جبر و اختیار و چرایى عاشورا 


+ کتابها و مقالات زیادى هم ضد امام حسین و ضد عاشورا توى اینترنت پیدا میشه که عموماً بر اساس همون انحرافات و خرافات گفته شده، نوشته شدن و البته اگه تونستید، مطالعه و مقایسه کنید که از نظر سطح تحقیقات و ادله، چقدر باهم تفاوت دارند. انحرافاتى که اکثرمون باور داریم و اگه کتابهاى استاد مطهرى و دکتر شریعتى رو بخونید، میفهمید که واقعا بعضى چیزهایى که حتى در کتابهاى درسى یا تلویزیون خوندیم و شنیدیم، درست نبوده!


کامنت هاى همه قابل احترام و بروى چشم. اما در بخش کامنت ها انتظار بحث از من نداشته باشید. خاج از دایرهٔ وبلاگه.

  • دکتر میم

قبول کرده بودم که یاد بگیرم، تکلیف انجام بدم، و در قبال اشتباهات و کوتاهى ها در اون زمینه، تنبیه بشم. حرف از تنبیه که میشد، میگفتم ما دوران مدرسه رو توى اون وضع گذروندیم! چقدر کتک میخوردیم! خط کش و شلنگ و ...

خبر نداشتم اولش از تنبیه هاى عجیب و سخت خاله! فرق تنبیه بدنى و روحى رو نمیدونستم. تنبیه هایى که در نهایت به نفع روح بود...

پرحرف نبودم، اما همیشه براى کم حرف زدن، راهنمایى میشدم. یکبار، ١٤ روز حرف نزدم! براى تنبیه. براى فهمیدن و یاد گرفتنِ کم حرف زدن، کم زر زدن ، کم گوه خورى کردن!

...و واقعاً حرف نزدم! فضا طورى بود که حتى در خلوت، از حرف زدن میترسیدم! ترس از خیانت و دروغ به خاله. ترس از "از دست دادن ها و یاد نگرفتن ها"

چقدر خوب و آدم بودم اون موقع ها! و چه تنبیه هایى گذروندم از سر! چه شیرین و سخت.

حالا به خودم میگم گاهى، "آخه به تو چه که فلانى اینو گفت و اینکارو کرد... تو خودتو درست بکن و درست بمون"

و چقدر الان خودم رو یادم میره گاهى... و باز گوهِ زیادى میخورم! اونقدر که حتى معده ام درد میگیرد! معده لعنتى...


+ منتظرم

  • دکتر میم

اینجا سویا (Seville) , شهر جنوبی اسپانیاست. و این رودخانه گوادالکیبیر, از وسط شهر میگذرد. رودخانه ای با سالها تنش فرهنگی!

صدها سال است که مردمان اینطرف رودخانه به آنطرفی ها میگویند " Las personas especiales " یعنی مردمان خاص! و همچنین بالعکس... آنطرفی ها به اینطرفی ها نیز ... و این خاص بودن که به هم نسبت میدهند, اصلا لقب خوبی نیست!

دوستی میگفت من سالها, اینطرفی بودم و سالها, هیچ خاص بودنی در رفتار مردمان آنطرف و اینطرف ندیدم! 

البته چرا,, دید بعضی مردم نسبت به طرف مقابل واقعا خاص بود! کورکورانه و خاص!


نوشتن از مسائل اجتماعى و نظر دادن در موردش کار من نیست.

خاله ساریتا میگفت رفتارشناسى اجتماعى در نهایت به نتایج غمگینى منتهى میشه که روز به روز و سال به سال، سقوط اخلاق و انسانیت رو نشون میده و وظیفه ما به جز تاسف، فقط درست کردن خودمون و در نهایت نمایش واقعیه اون به چند نفر اطرافیانمونه!


از این نظر، خداروشکر که خاله الان نیست که از دیدن اوضاع رفتار شبکه هاى اجتماعى و بقول آیبک بروز وحشیانه خوى ترسناک انسانهاى به ظاهر متمدن، دق بکنه!

به نظر ، تکنولوژى و انسانیت رابطه عکس دارن! یا تکنولوژى وسیله اى شده براى حفارى انسانیت.

  • دکتر میم