روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «خاله ساریتا» ثبت شده است

همینجاست

۱۰
شهریور

سال ۸۱_۸۲ بود ، بعد از بدترین تصمیم زندگیم... داغون و خسته و شکسته و نابود و بچه بودم...

به خاله گفتم پس چرا خدا کاری نمیکنه؟!

گفت خدا چیکار بکنه؟

گفتم عدالت ...

گفت عدالت خدا به این نیست که! عدالت خدا بزرگتر از این حرفاست. به دنیا اومدن، نفس کشیدن، استفاده از زمین و آسمون و دریا... این ناعدالتی ها که روی زمین میبینی، ما خودمون درست کردیم و باعثش شدیم. بدتر از چیزی که فکرشو بکنی... ولی خب،، مگه کسی دیگه هم هست که بندازیم گردنش؟


#روز_جهانی_صلح 

  • دکتر میم

رایحه

۱۵
مرداد

گفتم: «چی میشه که اخلاق مردم یه کشور عوض میشه و تصمیمای جسورانه و قاطعانه میگیرن؟!»

گفت: «همچین مواقعی،، کشاکش همین سختی ها،، زیر فشار همین کمبودها،، وقتی که کم کم میفهمن هیچکس نیست که به دادشون برسه، جز خودشون! ... و اونجا با کار درست یا غلط، میتونه نقطه صعود یا نابودی ملت باشه...اون دوره معمولاً اتفاقای عجیبی میفته! که زیاد هم توی تاریخ داشتیم»


+ قبلاً گفته بودم و به کرّات توی کامنت های دو پست قبل هم گفتم که عجیب امیدوارم. حالا بوی اتفاقات خوب (و همینطور هیاهوسازی های احمقانه) میاد... شامه هامونو قوی کنیم و باهوش باشیم.

++ اگه حرفهای دوهفته پیش رهبر برای هیئت دولت و همینطور حرفهای دیشب همتی، رییس جدید بانک مرکزی رو در مورد بسته جدید ارزی نشنیدید، سرچ کنید و بخونید. این مسیر خوبه، اگه ایشالا درست انجام بشه، روزگار برمیگرده.‌

+++ همه مسئولیم.


  • دکتر میم

تکون

۰۸
آبان

گفت «اگه دیدی ثابت موندی و دنبال تغییری، و دیدی که از هیچ اتفاقی تعجب نمیکنی، دنبال یه اتفاق بگرد یا اتفاقی ایجاد کن که خودت تعجب بکنی!

در تاریخ امریکای معاصر، فقط چند اتفاق افتاد که جامعه ای که از هیچ چیز تعجب نمیکرد،، تکون خورد!!»


  • دکتر میم

برای یک دوست

۲۳
شهریور

وقتی بود که مثل خر تا کمر توی گِل گیر کرده بودم، از رفت و آمد خسته و از ترس و ناراحتی و کار، له شده بودم، اما کاری نمیکردم، مونده بودم، صبر میکردم، بیقرار اما آروم و لمس بودم. خاله ساریتا میدید و هیچی نمیگفت. روزها میرفتم لب رودخونه و ساعتها مینشستم و شب دیر میومدم. 

وقتی خواستم از پیشش برم گفت «وقتی بوی گند میاد، تو نفستو حبس میکنی. اما بالاخره بعدش باید نفس عمیق تری بکشی... حالا موقع اون نفس عمیق، مهمه که اون بوی گند رفته باشه، یا تو رفته باشی... یا هیچکدوم. پاشو بچه ، اینطوری دیدنت سخته»


  • دکتر میم

چند سال پیش همین اواسط پاییز بود که از دنیا رفت...

وقتی پریا خانوم داشت ازش تعریف میکرد، گفت خدابیامرز با اینکه نابینا بود، اما چون صدای گرمی داشت، حدود ۸۰۰ تا کتاب رو از خط بریل، با صدای خودش به دوتا زبون خوند که همه استفاده بکنن!

من : (با بُهت) چییییی؟! کور بود؟

- : خب آره دیگه! نگو نمیدونستی!!


من به حالت قفل و خیره به فضای روبرو، درحال جستجوی خاطره ای بودم که نابینا بودنش و حماقت خودمو نقض بکنم!

آخه ... من ده بار دیده بودمش و پیشش نشسته بودم و باهاش حرف زده بودم!  :-|


  • دکتر میم

ماسک

۱۷
مرداد

میگفت دوست، همکار، شریک، همسفر، همراه، همسر، ... همه توی دوران خوشی و راحتی ، خوشحال و روشنفکر و درستکارن. اما موقع سختی و بحرانه که همه خودشونو نشون میدن. طرز فکرها و روحیات و علایق عوض میشه، «همراه بودن» ها تغییر میکنه و سیاهی بیرون میپاشه!

اواخر دوران ژنرال فرانکو (دهه ۶۰) که فقر مالی و فرهنگی در اسپانیا بیداد میکرده، امریکا و متحدانش حمایت هاشونو از اسپانیا قطع میکنن و تحریمهای ضدبشری ای رو شروع میکنن که بشدت مردم تحت فشار قرار میگیرن. بیست سال بعد که تحولات اقتصادی و فرهنگی اسپانیا اوج میگیره، دوباره با دیدن منافع سیاسی و اقتصادیشون دست دوستی امریکا دراز میشه!

بعد از سخنرانی دوستانه ۱۹۸۳ ریگان (رئیس جمهور وقت امریکا) در اسپانیا، پشت تریبون میره و در جواب دوستی های ریگان، میگه: «آقای رئیس جمهور، در بهشت، همه چی خوبه، همه خوبن... ماسک ها در جهنم برداشته میشه»


پ.ن. تعمیم به خودمون و اطرافیان

  • دکتر میم

سال یازدهم

۱۳
خرداد

بعضی اولین بارها تاریخی ان. رویایی و دست نیافتنی.

با امیر توی حیاط دانشگاه ایستاده بودیم و من محو فضا بودم که خاله با چند نفر بیرون اومد. من تکون نخوردم و نگاه کردم. سر چرخوند و روی ما قفل شد، آروم اومد جلو. دستهاشو باز کرد... من ِ ۱۴ ساله جلوی زن غریبه خودمو یکم عقب کشیدم، ولی نتونستم از آغوشش فرار کنم. بشدت فشارم داد و گفت سلام محمد!

با تعجب بچگانه خاصی رو به امیر کردم و گفتم «امیر این فارسی بلده؟!»

زد زیر خنده و گفت «نه» ... و...


۱۱ سال بعد، طبق روال همیشگیه خداحافظی مون، آروم گریه میکرد... مثل همیشه. 

محکم بغلش کردم و گفتم خاله، خیالت راحت، مراقبم، حواسم جمع و سرجاشه، کار خطرناک نمیکنم، جای خطرناک نمیرم، سه ماه دیگه سالم و سلامت میبینمت.

و رفتم... 

همچین روز تاریکی، دومین روز ماه June ، خاله ساریتا از دنیا رفت. دروازه و راهنمای من به دنیایی که جور دیگه میشد بهش نگاه کرد. زنی که یازده سال تلاش کرد که فقط فهمیدن رو بهم یاد بده. صاحب کرسی روانشناسی دانشگاه بارسلونا، سال ۲۰۰۸ در همچین روزی رفت...

و میشد که یکبار دیگه ببینمش...

بعضی آخرین بارها، تاریخی ان و دردناک و دست نیافتنی


  • ۹ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم

میگفت: "یه خوشبینی بیهوده در اکثر افراد هستش که فکر میکنن خودشونو خیلی خوب میشناسن! اکثر تست های عمومی روانشناسی که بر اساس یه سری سوال و تحلیل مکتوب، آدمها رو تحلیل میکنه و اکثریت هم خوششون میاد و میگن « اِاِاِ چه جالب، من همینطوری ام » ، بسیار هوشمندانه و براساس همین خوشبینی ها طراحی شده. حقیقت اینه که خودشناسی خیلی خوبه، اما این اتفاق خیلی خوب، در مورد ٩٩٪ افراد، نمیوفته! "


  • دکتر میم

سوال ِ بیجا!!

۲۲
اسفند

ازش پرسیدم : فمنیسم دیگه چیه؟!

گفت : هیچی! دیگه این کلمه رو نگو!!

گفتم : چرا؟

گفت : مثلاً به مدافعان حقوق زنان میگن. اما خودش نماد ضعیف کردن زنه! صدها ساله اونایی که این کلمه رو ساختن و بزرگش میکنن و دائم تکرارش میکنن، بزرگترین خیانت رو به زنان میکنن! اصلاً چرا باید از حقوق یه زن دفاع بشه؟! چرا از حقوق مرد دفاع نشه؟! مگه زن ضعیف تره؟ یا خودش نمیتونه از حقش دفاع بکنه که یه عده پرچم دستشون بگیرن که ما براتون از حقوقتون دفاع میکنیم؟! اصلاً وقتی ضعف ِ نداشتهٔ کسی رو یا عده ای رو علنی بکنی، اون ضعف بدتر توی سرش کوبیده میشه و خودش باور میکنه! همون کاری که دارن با زنها میکنن... (اینجاها دیگه صداش بلند شده بود!)... تاریخ هم دستکاری کردن که قبلاً زنها اینطوری بودن و اونطوری بودن و...! نخیر، زنها قبلاً هیچطوری نبودن. همه چی از سر ِ راه انداختن این جریان شروع شد که زن رو توی مشت بگیرن. میدونی من تو زندگیم به خیلی چیزایی که میخواستم رسیدم،، چیزایی که صدتا مرد در شرایط بهتر از من، خودشونو کشتن و نتونستن برسن! من ساعت های زیادی سر این موضوع با  سردمدارانشون بحث کردم. در قدیم فقط یک سری اشتباهات هدفدار و زنجیره وار باعث خیلی محدودیت ها و ساختارهای اشتباه شد. اصلاً میدونستی ضعف ظاهری و ساختگیه امروزیه زنان و شدت ِ این حرفها و این دوم بودن های ساختگی، همه بعد از بوجود اومدن کلمه فمنیسم بوده! میفهمی؟ بعدش! ... خودشون هم نمیدونستن!

...

خودم و جمع و جور میکردم، با لرز گفتم : خب باشه... یه سوال پرسیدما!


ناراحت شده بود! از معدود بارها بود!


  • ۶ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم

تعارفات

۱۶
اسفند

من از دو چیز خیلی متنفرم.

یکیش تعارفه! تعارف در غذا خوردن، در کار، در رفاقت، در زندگی، در نظر دادن، حتی در فکر کردن!

همه اطرافیانم میدونن من اصلاً با کسی تعارف ندارم. نخوام، میگم نمیخوام، نتونم، میگم نمیتونم و اگه دوست نداشته باشم، میگم دوست ندارم. اگه به کسی هم کلمه شبه تعارف بگم، واقعا تعارف نیست و از ته دله :-)

خیلی سخته گفتن اینکه ما تعارف نداریم! ... داریم،، اکثرمون داریم، و فرق احترام گذاشتن با تعارف کردن رو قاطی کردیم.

ما توی مهمونی ها تعارف بیخودی میکنیم، سر کادو دادن ها و بادرنظر گرفتن جوانب و حرف مردم، تعارف میکنیم. درصحبت کردن حتی با نزدیک ترین کسانمون، تعارف میکنیم. حرفها و نظرات رو بخاطر تعارف، عوض میکنیم. نقد بلد نیستیم و تعارف میکنیم. حتی داوران برنامه استیج (که داعیه زندگیه اروپایی و بدون تعارف رو دارن) دائم درحال تعارف کردنن. اونم بشدت و با مسخرگی تمام.

مثلاً از اینکه کاری رو به کسی میسپارم و اون میگه که انجام میدم و بعداً میفهمم که به هر دلیلی نمیتونسته و تعارف کرده و بعدش، کار من میمونه، اعصابم بهم میریزه. و با شدت هم بهش میگم!

یادمون باشه اگه کاری رو به دوستمون یا همکارمون یا... گفتیم و اون گفت نمیتونم یا دلم نمیخواد (یا هر دلیل دیگه ای که به ما مربوط نمیشه) از دستش ناراحت نشیم! و شاکر باشیم از داشتن همچین دوستی. و خودمون هم بالعکس همین رفتارو درمقابل کار خواسته شده ازمون داشته باشیم.


یاد گرفتن و عادت کردن به تعارف نکردن، یک تصمیم لحظه ای نیست،، یه سبک زندگیه. شاید یه جرقه یا ضربه، باعث شروعش باشه، اما تغییر این رویه، مدتها طول میکشه. 

اون جرقه و اون لحظه برای من، وقتی بود که کم سن و سال بودم، اولین بارها که خاله ساریتا رو میدیدم. رسیدیم خونه خاله، گرسنه و خسته. اونا شام خورده بودن. و موقع خواب بود. پرسید اگه گرسنه ته، چیزی برای خوردن بیارم. من با یه تعارف ساده (که بین ما ایرانیا یعنی آره، میخورم) گفتم «زحمت نکش ، ممنون» ... و خاله رفت! رفت توی اتاقش و خوابید!!!! واقعاً رفت!!! میفهمین؟! ررررفت! 

و من اونشب گرسنه و با قارر و قورر شکم، خوابیدم و دیگه تعارف نکردم! :-) 


  • دکتر میم