روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

پربیننده ترین مطالب

۱۵ مطلب با موضوع «خاله ساریتا» ثبت شده است

قبول کرده بودم که یاد بگیرم، تکلیف انجام بدم، و در قبال اشتباهات و کوتاهى ها در اون زمینه، تنبیه بشم. حرف از تنبیه که میشد، میگفتم ما دوران مدرسه رو توى اون وضع گذروندیم! چقدر کتک میخوردیم! خط کش و شلنگ و ...

خبر نداشتم اولش از تنبیه هاى عجیب و سخت خاله! فرق تنبیه بدنى و روحى رو نمیدونستم. تنبیه هایى که در نهایت به نفع روح بود...

پرحرف نبودم، اما همیشه براى کم حرف زدن، راهنمایى میشدم. یکبار، ١٤ روز حرف نزدم! براى تنبیه. براى فهمیدن و یاد گرفتنِ کم حرف زدن، کم زر زدن ، کم گوه خورى کردن!

...و واقعاً حرف نزدم! فضا طورى بود که حتى در خلوت، از حرف زدن میترسیدم! ترس از خیانت و دروغ به خاله. ترس از "از دست دادن ها و یاد نگرفتن ها"

چقدر خوب و آدم بودم اون موقع ها! و چه تنبیه هایى گذروندم از سر! چه شیرین و سخت.

حالا به خودم میگم گاهى، "آخه به تو چه که فلانى اینو گفت و اینکارو کرد... تو خودتو درست بکن و درست بمون"

و چقدر الان خودم رو یادم میره گاهى... و باز گوهِ زیادى میخورم! اونقدر که حتى معده ام درد میگیرد! معده لعنتى...


+ منتظرم

  • دکتر میم

اینجا سویا (Seville) , شهر جنوبی اسپانیاست. و این رودخانه گوادالکیبیر, از وسط شهر میگذرد. رودخانه ای با سالها تنش فرهنگی!

صدها سال است که مردمان اینطرف رودخانه به آنطرفی ها میگویند " Las personas especiales " یعنی مردمان خاص! و همچنین بالعکس... آنطرفی ها به اینطرفی ها نیز ... و این خاص بودن که به هم نسبت میدهند, اصلا لقب خوبی نیست!

دوستی میگفت من سالها, اینطرفی بودم و سالها, هیچ خاص بودنی در رفتار مردمان آنطرف و اینطرف ندیدم! 

البته چرا,, دید بعضی مردم نسبت به طرف مقابل واقعا خاص بود! کورکورانه و خاص!


نوشتن از مسائل اجتماعى و نظر دادن در موردش کار من نیست.

خاله ساریتا میگفت رفتارشناسى اجتماعى در نهایت به نتایج غمگینى منتهى میشه که روز به روز و سال به سال، سقوط اخلاق و انسانیت رو نشون میده و وظیفه ما به جز تاسف، فقط درست کردن خودمون و در نهایت نمایش واقعیه اون به چند نفر اطرافیانمونه!


از این نظر، خداروشکر که خاله الان نیست که از دیدن اوضاع رفتار شبکه هاى اجتماعى و بقول آیبک بروز وحشیانه خوى ترسناک انسانهاى به ظاهر متمدن، دق بکنه!

به نظر ، تکنولوژى و انسانیت رابطه عکس دارن! یا تکنولوژى وسیله اى شده براى حفارى انسانیت.

  • دکتر میم

اول:

عاشق فوتبال بودم و نوشابه. شاید از ۹ یا ۱۰ سالگی با بچه های مدرسه, ورزشگاه ها و تیم های مختلف... کلی جایزه و مسابقات و جام و... البته روزی سه ، چهار تا نوشابه شیشه ای!

از نظر فیزیکی, دوبار پاره شدن مینیسک و رباط صلیبی و زانو و یه بار رباط ها و رگ های مچ پا و... چندین بار عمل جراحی و دردهای وحشتناکی که احتمالا در هر ورزش حرفه ای دیگه هم بوجود میاد, تجربه کردم (و البته اصلا هم پشیمون نیستم)

الان هم بازی میکنم (البته فوتسال و با احتیاط بیشتر)

سال ٨١ , در اوج عشق بازی کردن و بازی کردن, بعد از یک جراحی سخت و دردناک زانو, متخصص اورتوپد خیلی جدی به من یه هشدار ترسناک داد: "از بین فوتبال و نوشابه, یکی رو انتخاب میکنی! "

... و من ناگهان نوشابه رو ول کردم!

دردِ ترک نوشابه برای من, شاید فقط توسط یه معتاد, درک بشه! ولی برای ادامه فوتبال, نوشابه رو واقعا ترک کردم.


دوم:

شرایط کارم توى شرکت بزرگ و موفق پزشکى اى که بودم عالى بود. بعد ٤ سال سختى و زحمت، با سن نسبتا پایین، مدیر شدم با پایه حقوق عالى، خیلى بالاتر از تصور حقوقى آن زمان!

اما براى راه انداختن کار خودم، ناگهان باید همه چى رو ول میکردم! اتاق مدیریت، حقوق ثابت و عالى... و خیال راحت! و رو مى آوردم به یک دردسر و چالش بزرگ و جدید.

همه چى رو تحویل دادم و ول کردم...


سوم :

سالهایى که تازه وایبر و اسکایپ اومده بود و گوشى هاى هوشمند، یه htc داشتم و یه لپتاپ کوچیک که میتونستم همه جا ببرمش. هنوز اینترنت 3G و پرسرعتى هم نبود و شبکه هاى اجتماعى هم خلوت. با اون حال اکثراً همه جا گوشى و لپتاپ بدست بودم و کار میکردم و گاهى هم با دوستایى که بودن، چت و ارتباطات و...

یه روز نشستم و حساب کردم و دیدم ساعت هاى زیادى از روزهام رو دارم از دست میدم! کم کتاب میخونم، کم فکر میکنم، کم مینویسم، کمتر ایده دارم, و احتمالا کمتر با آدها حرف میزدم!

تصمیم به تنبیه خودم گرفتم و یهو همه چیزمو فروختم. موبایل و لپتاپ کوچیکه و...

شدم یه آدم کم تکنولوژى با یه گوشى نوکیاى لعنتى و کتاب بدست. تا وقتى که بتونم خودم و ساعت هامو کنترل کنم. و این تنبیه، دوسال طول کشید... و هنوز اون گوشیه لعنتیه دوست داشتنیه نوکیا همه عشقمه.


چندُم:

در فاصله سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۹ خیلى خیلى چیزها داشتم و بخاطر خیلى چیزهاى بهتر و پر امید تر ولشون کردم. فرصت هاى عالیه رفتن و اقامت اونور و ثروت و ... 

و اما هیچوقت پشیمون نشدم.


+ من هیچوقت براى کسى یا حرف مردم، زندگى نکردم و نمیکنم. حرف هاى زیادى درپى تصمیمات گاهاً آنارشیستى و خارج از چارچوبم شنیدم و به دل نگرفتم و پشیمون هم نشدم. (البته تصمیماتم، روانى بازى و بى فکر نبودا)

شما چطور؟ تا حالا چیز مهمى رو ول کردین؟ با فکر یا بى فکر؟ چى رو با چى عوض کردین؟ بعدش پشیمونى یا درس گرفتنى درکار بوده؟ ("ول کردن" زیاد به معناى لگد زدن و خراب کردن پل ها نیست)

من میگم زندگى مال خودمونه. اول و آخرش مال خودمونه. عشق و حال و ناراحتى و سختى ها و خوشى هاش هم مال خودمونه. 

گاهى باید ول کرد و رفت... هرچند سخت و سخت.

  • دکتر میم

امان از زبان

۱۰
مرداد

سال ۱۹٥۴ ، یک جلسه گروه درمانی آزمایشی (و البته بی رحمانه) که در یک کلینیک روانپزشکى آزمایشگاهى در فرانسه انجام شد, متشنج شده و منجر به کشته شدن یک روانشناس و سه بیمار و مجروح شدن تعدادی بیمار و پرستار و همینطور خودکشى یک بیمار شد که تمام مدت این جلسه، فیلمبردارى شده بود. نکته قابل توجه اینکه تمامى بیماران شرکت کننده، خطرناک نبوده و به قول معروف، بیماران روانى آرام بودند!

دادگاه عالى فرانسه هیچگاه نتوانست نظرى قطعى در اینباره و درمورد مقصران بدهد، که همین امر شایعاتى در مورد هدفمند بودن این آزمایشات و دست داشتن مقامات نظامى در آن زمان بوجود آورد. گفته میشود، سه نسخه از این فیلم وجود داشت که بعد از دوبار اکران (بدون صدا) در دو مرکز دانشگاهى اروپا، توسط دادگاه معدوم شد و تنها یک نسخهٔ باقیمانده در گنجینه سرّى ارتش فرانسه نگهدارى میشود!

مصداق ضرب المثلى که میگوید "بشنو ولى باور نکن" را من حدود ١٠ سال پیش درک کردم. وقتى که به لطف خاله ساریتا، کپى بدون صداى این جلسه گروه درمانى بسیار عجیب را دیدم! فیلمى که برچسب معدوم شده در تاریخ خورده بود!

خاله سال ١٩٦١ در یکى از آن دو اکران فیلم حضور داشته و چند سال بعد، فیلم را از یکى از همکاران فرانسوى اش گرفته بود. (معامله کرده بود)

هنوز هم درمورد حرف ها، بحث ها و سوالات و جواب هایى که در آن جلسه و جلسات سرّى دیگر در آن کلینیک، رد و بدل شده بود، گمانه زنى هاى زیادى میشود و بالطبع آزمایشات منتشر نشده بسیارى در طول تاریخ وجود داشته و دارد...


اما سوال؛ چطور میتوان با حرف و زبان، حتى انسان سالمى را در ساعتى، از آرامش به سقف جنون رساند؟!

اطراف من و شما حتما دیده اید کسانى را که بدون ذره اى درس خواندن روانشناسانه و بدون اندکى دانستن و تحلیل تاثیر کلمات، چنان انسانهاى سالم اطراف خود را به جنون میکشند، که جنازه فروید و دوستان، در گور میلرزد!

  • دکتر میم

معلم

۲۴
خرداد

این متنو بیشتر از یک ماه پیش برای روز معلم نوشته بودم که بلاگفا سوخت! اما گفتم حداقل روزنوشت من نسوزه:


- اول دبیرستان:

تنفر من از زبان انگلیسی, در دوران راهنمایی بخاطر معلمی بود که من به هیج وجه باهاش نمیساختم! همیشه اول کلاس یه کاری میکردم که منو بندازه بیرون و برم فوتبال!

اما از دبیرستان همه چیز عوض شد. معلم زبان و یک افق جدید :-)

من نمیتونم انرژی نامحدود این معلم, برای یاد دادن و انتقال بهترین اطلاعات به دانش آموزان رو توصیف بکنم! همه چیز اونقدر عالی بود که نمره های ۱۲ ، ۱۳ و با التماس و ترس دوره راهنمایی تبدیل شده بود به ۱۹ و ۲۰ دوره دبیرستان و براحتی!

استاد, اونقدر برای ما انرژی و علاقه صرف میکرد که ما رومون نمیشد وقت و انرژی نزاریم! شاید اوایل با اکراه بود, اما تبدیل شد به یک فرهنگ! ... و من بودم که زبان انگلیسیه کنکور ریاضی رو ۹۶% زدم.

- دانشگاه , ترم دوم :

از این ترم, استادی به دانشکده اومده بود, با ۷۰ سال سن و سالها بود که در امریکا , فرانسه و استرالیا تدریس میکرد و ظاهرا برای پروژه ای ۵، ۶ ساله به ایران اومده بود و وقتی هم گذاشته بود برای تدریس.

اوایل بسختی فارسی صحبت میکرد, اولین درسی که باهاش داشتیم, ترم دوم, ساعت ۸ تا ۱۰ صبح بود. منی که به قول بچه ها در کل دوران لیسانس, خورشید ۸ صبح دانشگاه رو ندیده بودم, مرتب سر این کلاس حاضر بودم :-)

استاد فوق العاده پرانرژی و پرانتظاری بود. تجربه سالها تدریس در اروپا و امریکا, براش این توهم رو ساخته بود که ما هم هر روز بعد از کلاسش, میریم توی کتابخونه یا سایت دانشگاه و سرچ میزنیم و درمورد مطالب درسی اون روز تحقیق و بحث میکنیم!! خبر نداشت از اوضاع ما و آب هندونه و سنجد و... ! :-)

اما استاد اونقدر روی روش های تدریس خاصش پافشاری کرد و انرژی گذاشت که ما هم کم کم به توهم استاد رنگ واقعیت دادیم و حداقل برای من شده بود یک نوع فرهنگ خاص! البته بماند که از سال دوم, استاد لطف خاصی به من داشت و به قول همسر, که میگفت "تو اگه سر کلاس بری یا نری, امتحان بدی یا ندی, استاد نمره اول کلاسو بهت میده" :-) اما حداقل ‘من درس نخون‘  , تبدیل شدم به ‘من محقق درس نخون‘

و این استاد, یکی از اتفاقات خوب زندگی من بود.


- سالهای حوالی سوم راهنمایی تا سال سوم دانشگاه :

شاید بزرگترین و مهمترین اتفاق زندگی من, آشنایی , شاگردی و زندگی با معلمی بود که بی شک, درصد زیادی از من, ساخته ی اوست! زنی کامل, اسپانیایی تبار, استاد روانشناسی و روانکاوی دانشگاه بارسلون , که من بهش ‘خاله ساریتا‘ میگفتم.

صحبت در مورد تاثیرات این معلم, و آموخته ها و درس ها و اتفاقات, اونقدر زیاده که اینجا جا نمیشه! اما حتما کم کم مینویسم چیزهایی رو سالها فقط برای خودم نگه داشتم.

دنیا, این معلم بزرگ رو سال ۲۰۰۸ از دست داد :-(


نهایت:

معلم, شمشیر دولبه ست. حتی خطرناک تر از کتاب! (البته شاگرد بی مغز هم همینطور)

معلمی که بی توجه انتخاب بشه , خطرناک تر از کتابیه که بی تحقیق و درک و علم, خونده میشه و تاثیراتشون, مسیرهای اصلی زندگی رو جابجا میکنه!

همانقدر که معلم خوب, شما رو به عرش میرسونه, معلم بد, شاید کمی دیر, اما شما رو نابود خواهد کرد! (معلم بد, بی علم و منطق نیست. اتفاقا درست نشون دادن مسیر غلط, تبحر و تخصص بیشتری میطلبه)

شاید یک کتاب خطرناک, نتونه شما رو به نوشته هاش قانع بکنه و جواب شما رو بده, اما معلم خطرناک, قطعا شما رو به ذهنیات خودش قانع میکنه!

اما در کل, دست معلم خوب رو باید بوسید. بی شک, آخرین زورهای نردبان لق و تق و فرهنگ نابود شده ی ما برای ایستادن, بخاطر تلاشهای معدود معلمان خوبیست که هنوز هستند...

  • ۵ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۴۴
  • دکتر میم