روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۱۱ مطلب با موضوع «خانواده» ثبت شده است

احتمالاً بچه که بودم، مامان رو زیاد به گریه انداختم! زیاد بودیم، شر و شلوغ بودیم، خرابکاری و اذیت زیاد داشتیم. اما از یه زمانی به بعد، تلاش زیادی برای خندوندن مامان و بابا کردیم. تا حدود یک سال و نه ماه پیش که آخرین بار مامان رو با یه خبر، گریه انداختم! ‌:-(

من چون بچه آخرم و خونمون هم به خونه مامان نزدیکه، اکثر کاراشو من انجام میدم. مامان میدونه که زیاد سفر میرم، از قدیم میدونست. خیلی سفرها رو فقط مامان میدونست. واسه همین بهش میگفتم بیا قسمت نگرانیتو نسبت خودم غیرفعال کنم :-) میخندید و میگفت نمیشه که! برو فقط برات دعا میکنم. مجرد که بودم، تا از در میرفتم بیرون، میگفت آیة الکرسی بخون. حالا هر سفری که میرم و میام، بعداً میشینم و براش تعریف میکنم و از اتفاقها و خطرهاش میگم و عکسها رو بهش نشون میدم. میگه مواظب باشیا! بهش میگم «من دیگه آیة الکرسی رفته توو خونم، هر روز که درب خونه رو میبینم، یاد دعا میوفتم و میخونم :-) تو ام که دعا میکنی، خدا هم بزرگه» 

میگه «خدا که بزرگه، تو ام عقل داشته باش» ... و همچنان ما نداریم :-)

خداروشکر مامان الان سرش با نوه ها گرمه، هرچند که دیوونه ش کردن، اما از بار تنهاییش کم میکنه.

چند هفته پیش، بخاطر اینکه اولین آدرس شرکتمون رو آدرس خونه مامان اینا داده بودیم، برای جمع کردن پرونده مالیات شرکت، باید یه اجاره نامه سوری مینوشتیم که مثلا خونه، دست شرکت ماست. بردمش محضر و اجاره نامه سوری نوشتیم. مامان گفت حالا توو این سرمای زمستون، نیای از خونه بندازیمون بیرون! :-) بهش گفتم حواستو جمع کن ماه به ماه میام اجاره ازتون میگیرم، اگه ندی شر راه میندازم و اثاث تونو میریزم توو کوچه :-) 

از ته دل خندید و گفت تو عین بابایی، فعلاً یه فکری بحال این شوفاژها و پکیج بکن، بعد بنداز بیرون :-)

الان اینجا نشسته، روبروم، توی مطب دندونپزشکیه دوستم، امروز وقت جراحی داره، میترسه، من میخندیدم. اونم با استرس میخنده. میگه پس تو کی میخوای بیای واسه دندونات؟ میگم من فعلاً پول ندارم. پولدار که شدم، همشو ایمپلنت میکنم. میگه زودتر بیا، دوستته دیگه. میگم دکتر شایان از من بیشتر پول میگیره :-) با حرص میگه شماها هم که بمن نمیگین این چقدر پول میگیره...

توی دلم میگم تو سالم بخند،، ما هم میخندیم، چه با دندون، چه بی دندون.


+ تقدیم به جولیک

برای همه، برای تلاش برای خندوندن مادرها


  • دکتر میم

ارزش

۲۵
شهریور

درک وضعیت الان مالی من یه کم پیچیده ست...

همینطوریش بخاطر تولید محصول جدید و مخارج زیاد کار، زیرصفر بودم، خونه هم عوض کردیم و... دارم به صفر کلوین نزدیک میشم :-)

برای خونه جدید کلی کار کوچیک بود که میشد همشو به کارگر بسپرم و هزینه شو بدم...

- نصب پرده ها ۱۷۰ تومن

- لوله کشی اضافی و نصب ماشین لباسشویی ۵۰ تومن

- کابل کشی و برقکاری کولر ۵۰ تومن

- پیدا کردن و وصل خط تلفن ۳۰ تومن

- دریل کاری و نصب سخت کتاب خونه عزیز و قفسه های انباری ۷۰ تومن

- باربری های جزئی به غیر از اثاث کشی اصلی، ۱۰۰ تومن

- نصب و راه اندازیه گاز و پکیج و کارای اضافیش ۵۰ تومن

- درست کردن کمدها و طبقه های اضافی و... ۵۰ تومن

... و کلی کار جزئی آسون و سخت دیگه...


همشو خودم خیلی خوب انجام دادم و بجای دو روز کار موازی، یه هفته طول کشید و کلی غرغر شنیدم :-)

اما با پولش تونستم چیزی رو که دوست داشتم، برای تولد همسر بخرم :-D

ارزششو داشت... :-)


  • دکتر میم

این ترم، شوهر دانشگاهیه خوبی نبودم! همسر کلی درس و پروژه داشت، منم اونقدر کار داشتم نتونستم زیاد کمکش کنم. بعدش هم اونقدر درسها و پروژه های این ترم، جلو رفت که دیگه من نمیفهمیدم!

بجاش شبها بیشتر آشپزی میکنم و ظرف میشورم. کمتر تلویزیون میبینم... مخصوصا که همهٔ داغونی و خستگی و اعصاب خردی و بهم ریختگی های همسر، با دیدن غذایی که میپزم، از بین میره و کاملاً ریست میشه :-D

درهمین حد کمک، خوبه دیگه؟ :-) 

الان مدیونین اگه یه درصد فکر کنین مثلاً واسه خودشیرینی مینویسم و مثلاً یه درصد فکر کنین همسر بخونه و بیاد بگه «نه عزیزم، تو خودت همین که هستی کلی کمکه» و از این حرفا...! :-))

بچه شدین؟! از این حرفا نداریم


  • دکتر میم

یکسال گذشت

۲۸
اسفند

به سرعت یک روز ... به سختی صد سال



  • دکتر میم

پاندورا

۱۴
مهر

صندوق پاندورا، به روایت افسانه‌های یونانی جعبه‌ای بود با محتوای تمامی بلا ها و شوربختی‌های ناشناخته بشریت از جمله کار، بیماری، مرگ و غیره.

پاندورا (اولین زن جهان) که بخاطر دزدیده شدن آتش توسط  پرومته (همسر آینده پاندورا) بخشی ازجریمه‌های بشریت محسوب می‌شد، صندوقى از زئوس دریافت کرد تا به انسانها هدیه دهد و سفارش کند که هرگز آنرا نگشایند. ولی پاندورا پس از ازدواج، خود صندوق را گشود و بلا ها و شوربختی‌ها از داخل آن سرریز و بر روی زمین پراکنده شدند. زمینی که تا آن زمان هیچگونه مشکل و بدبختی نمی‌شناخت. تنها امیــد در صندوق باقی‌ماند تا تسلای بشر باشد.

.

"فوئنتس" در کتاب "پوست انداختن" از اعتقاد سخت مردمان آمریکاى جنوبى به این صندوق میگوید: "براى هر زوجى (زن و شوهر) یک صندوق پاندورا وجود دارد که رازها و ناگفتنى هایى از زندگى مشترک، درون آن است که نباید هیچگاه باز شود. (مخصوصاً در حضور دیگران)

تسلّا و امید به زندگى، در باز نشدن صندوق است...

پاندورا، در صورتی که باز شود، معجزه اش از بین می رود."


  • دکتر میم

هواى من

۰۷
مهر

سیمکارت بابا هنوز هست، اما خاموش...

دو روز پیش به مشکلى برخوردم، به بابا اس ام اس زدم...

امروز صبح از یه دوست جواب گرفتم..!

پدر ... دوست...

هنوز هوامو داره... حتى از اون دنیا


  • دکتر میم

از آن صبحِ سردِ روز بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد.

پنج ماه از آن ترس بزرگ...

و منِ قوى، گاهى در تنهایى ام اشک میریزم از ضعف و ترس و دلتنگى...

همین ساعت ها بود... اولین ساعتِ سختِ آن صبح روز بیست و هشتم، سخت ترین وظیفه عمرم، به نام من خورد و محوّل شد... منِ لعنتى... خبر دادن به مادر :-( 

سخت و تلخ

ضعف و ترس

پنج ماه است که رمق کارى ندارم هنوز ... و به بادى، پشت خالى ام میلرزد.


از آن صبحِ سردِ تلخِ بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد...


  • دکتر میم

استمبولى

۲۲
مرداد

گاهى همسر کاراش زیاد میشه، یا مدت زیادى بیرونه و منم نیستم و نمیرسم توی آشپزى کمک بکنم، (من خیلى آشپزى دوست دارم و آشپزى میکنم اما کلاً آشپزیه خونه با همسره) ، با خستگى، تا میرسه خونه، سریع یه استامبولى (استمبولى ، استانبولى) ردیف میکنه و باهم میخوریم.

اون استمبولى ها همیشه عالى میشن! و همسر همیشه اصرار داره و به من میگه "ببخشید ، تو زیاد استمبولى دوست ندارى" 

و من هرچى با لذت میخورم و تعریف میکنم ، میگه تو اینطورى میگى که من ناراحت نشم!

اون هنوز نمیدونه همین استمبولى هایى که میپزه و من با عشق و لذت، تمام قطعات سیب زمینى داخلش رو تک تک نمک میزنم (و اون یه ساعت به کارم میخنده) ،  با ته دیگ هاى خوشمزه و با همراهیه ماست، از بهترین غذاهاییه که تاحالا خوردم. حتى از قورمه سبزى بالاتر! شاید حتى درحد دیزى!!! :-) 

و همسر نمیدونه که من اینهمه غذاهایى که میپزم، هیچوقت استمبولى نمیپزم! چون میترسم اون اتفاق خوب همیشگى که در اوج خستگیه همسر میافته، مزه ش عوض بشه و من خرابش کنم!

از همین تریبون دست همسر رو میبوسم، شما هم اگه دارین، برین ببوسین، یا اگه مادرتون زنده ست، برین دست مادر رو یکبار دیگه ببوسین.

یه وقت هم خر نشین برین دست دوست دخترتون رو ببوسین!! :-) 

  • دکتر میم

خدا همه رفتگان رو بیامرزه, 

بابام زیاد به درس و دانشگاه از این نظر که به درد کار و شغل آدم میخوره, اعتقاد خاصی نداشت! (من هم همچنان و قویا تایید میکنم) . توی کل فامیل ما هم کارمند اداری نبود و نیست, همه شغل آزاد و معمولا فنی.

بابام گاراژ داشت و یه تعمیرگاه بزرگ ماشین, با ۱۰ ، ۲۰ تا کارگر. ما هم از بچگی عشق اینو داشتیم که بعد از مدرسه و کل تابستون, بریم اونجا, پای کار :-)

دوران فوق العاده ای بود و پر از قصه.

چند سال بعد, من سال دوم یا سوم دانشگاه بودم که دفترچه بیمه ام رو تمدید نکردن و گفتن تا ۱۸ ، ۱۹ سالگی بیشتر نمیشه تحت تکفل پدر باشی!

من شهرستان درس میخوندم. اومدم تهران و به بابا گفتم که آره... اینطوری شده. بابا هم با قیافه ی خیلی حق به جانب و شاکی گفت یعنی چی؟ برای چی تمدید نکردن؟

گفتم آخه با قوانین الان, برای پسرا تا ۱۹ سالگی بیشتر نمیشه!

گفت خب؟! مگه تو ۱۷ سالت نیس؟!!! :))))

همه از خنده مرده بودیم,, گفتم باباااا , من ۲۲ سالمه! ۳ ساله دانشجو شدماا !!! دانشجوی شهرستان!!

خیلی جدی و با تعجب گفت: دانشجو ؟؟!! دانشجوی شهرستان؟!! اوووه پس بگو چند وقته بعضی وقتا شبا خونه نیستی!!!! پس میری شهرستان!!   :-):-) D:

...

دیگه اوضاع ما و افراد حاضر در اون لحظه رو تصور کنید...

اما بدون شوخی, من با ۳ تا داداش و یه خواهر, پنج تا بچه بودیم و دوره کودکی و نوجوونی و جوونیه عالی و جذابی داشتیم.

  • دکتر میم

روزهای همیشگی دعا

۱۰
ارديبهشت
(منتقل شده از بلاگفا)

چرا گاهی نوزاد های پاک, درد و رنجی میکشند که کفاره ی هیچ گناهی نیست؟!!
یعنی ممکنه برای تاوان کسی دیگه, نوزادی به درد بیافته؟!
میدونم حکمت خدا , سخت پیچیده و درسته. سالها و بارها به عینه دیدم,, و دور یا نزدیک, دلیل ها را فهمیده ام... اما درک بعضی چیزها , سخت و عجیبه... و همیشه, شاید هایی به ذهن آدم می آد که نفرت انگیزه...
 
یکی از دوقلوهای ۵ ماهه ی خواهرم اتفاق بدی براش افتاده و بیمارستانه
اصلا حال خوبی نداریم همه ی ما 
خدایا , نگاه  
  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۵
  • دکتر میم