روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۸ مطلب با موضوع «خانواده» ثبت شده است

لابه‌لا

۲۸
خرداد

+ دنیای بعد از پایان نامه همسر، دنیای عجیبیه :-)) جاتون خالی دوتا سفر باحال رفتیم، یکیش بشدت سوختیم از آفتاب سر یال البرز ،، یکیش هم مشهد عید فطر که خیلی خوب بود، اما اونقدررر اون یه روز توو مشهد گشنه مون شد و هی مث گراز خوردیم، که گفتم خدایا ما چجوری یه ماه روزه گرفتیم؟! شنیده بودم که میگن «خدا درد میده ، صبرشم میده» 


+ توی روزهایی که من شدیداً درگیر کارم و خیلی خسته ، و حتی نمیرسم یک صفحه کتاب آزاد بخونم، همسر بشدت کتاب میخونه و... همین روزاست که از حسودی، کتابا رو اهدا کنم و خون خودمو حلال...


+ بیاید تا یکی دوماه آینده دو سه کتاب در مورد اقتصاد بخونیم:

ثروت ملل ، آدام اسمیت

آزادی انتخاب ، میلتون فریدمن

اقتصاد ایران در تنگنای توسعه ، حمید زمان زاده و دکتر صادق الحسینی


+ جام جهانی ای که هلند توش نباشه، نه چشم داره، نه جسم و روح... تمام. پست در مورد جام جهانی بی چشم و جسم و روح؟ ... باشه.


+ من ایشالا چهارماه بعد از عمل، از این هفته، کوه رو با دو تا تیم کوهنوردی شروع میکنم. مث دیوونه ها :-)) و حاجی دنبال تکمیل تیم کوهنوردیشه. قرار بود پست عضوگیری بذاره! نذاشته هنوز؟! آخوند به این تنبلی مگه داریم؟! اصن مگه آخوندا تنبلن؟ مگه دروغگو ان؟ مگه بد ان؟! D: با حاجی مکاتبه و هماهنگ کنید.


+ از سری نوشته های یک، دو، سه،، فقط یه چهار و پنج و شیش مونده، که زود همشو ایشالا مینویسم.


  • دکتر میم

تایم ِ ولن

۲۵
بهمن

کارش در رابطه با فروش محصولات ولنتاینه. یه ماهه هر بار بهش زنگ میزنم، یا زنگ میزنه، میگه من تا ولنتاین سرم خیلی شلوغه، بزار بعدش...

بهش میگم ای بابا، پس کیه ولنتاین؟ که خلاص شیم؟ 

میگه هفته آخر بهمن، تو نمیدونی؟ چرا چیزی نخریدی؟! 

میگم بابا توو خونه ما هر روز ولنتاینه، برو از خدا بترس.

[تلفن را قطع میکند و یکی از پستهای عاشقانه را بجای کادو و خرس، فوروارد میکند...]


  • دکتر میم

آینده

۰۳
آذر

گفت آینده زندگیمونو چطوری تصور میکنی؟!

گفتم یه کلبه چوبی وسط یه جنگل ، کنار یه برکه، که یه میز و صندلی چوبی هم بیرون کلبه ست، بعدازظهر ها میشینیم و چایی میخوریم و سازدهنی میزنم و گله گوزنهای جنگل میان اونجا بهمون سر میزنن، بهشون غذا میدیم...

(لبخند میزند...)

بعد، هر از چند گاهی که یه گوزن تکی میاد بهمون سر میزنه، میگیریم کبابش میکنیم و میخوریم، جوری که بقیه گوزنها نفهمن...

(لبخند روی لبش خشک میشود...)


  • دکتر میم


  • دکتر میم

اولین ساعات پاییزو اینطوری شروع کردیم که بعد از نخوابیدن دیشب، برای استقبال از مهمون، ساعت ۴ صبح بسمت فرودگاه امام خمینی میرفتیم. با ماشین داداش. ساعت ۴ صبح وسط بیابونای اتوبان قم ، ماشین خراب شد. پیاده شدیم ، خیلیی سرد بود، سرما خوردیم، هر دو. و الان آب از تمام مجاریم آویزونه!

امروزم که خیلی کار داشتم و گفتم که مهمون مون بسختی نیوفته، رفتیم که بیاریمش خونه ، اما...

مسافر رسیده بود و درگیر تحویل ساک ها بود... ما هنوز وسط اتوبان خالی...

کارهام عقب میوفتاد، ماشین درست نشد و مجبور شدم جرثقیل بگیرم. درگیر پیدا کردن جرثقیل اونم ساعت ۵ صبح بودم که یه خبر کاری بد هم گرفتم :-/ از یه پمپ بنزین، یه جرثقیل گیر آوردم و همسر (از ورژن بی اعصاب) رو رسوندم فرودگاه که با مسافرمون برگرده، خودم با جرثقیل و ماشین، اومدم تهران. قرار بود بی هزینه بریم و بیایم. ولی ۶۰ تومن کرایه تاکسی به علاوه ۱۵۰ تومن جرثقیل خورد به پستمون! جدای از اینکه فکر میکردم اگه ایراد فنی ماشین، اساسی باشه، خرجش زیاده!

پاییز شروع شد ، به همین سختی و دردسر.

اما هرچی فکر کردم نمیتونستم این شروع پاییز دوستداشتنیم رو قبول کنم...

خندیدیم، همه چی رو شادمانه و سرماخورده (و کمی ابلهانه) به افق دایورت کردیم. عکس گرفتم، چت کردم، کارهامو ساعت ۶ صبح، پشت جرثقیل شروع کردم. مهمون رسید خونه ، منم رسیدم تهران، خداروشکر کردیم و صبحونه خوردیم و رفتم،، از ساعت ۸ تا ۹ تقریباً بطرز عجیبی کارا درست شد، کارایی که در حالت عادی ۴-۵ روز طول میکشید. دوتا خبر بشدت خوب هم گرفتم ، ماشین هم موردش حاد نبود :-)

پاییز شروع شد... به همین شیرینی


  • دکتر میم

در پی فراخوان بازی «مساحت زیست» به دعوت نارخاتون ، و اینکه عکس و توضیحات وسایلی رو بزاریم که خیلی بهشون وابسته ایم و همش باید دم دستمون باشن و تقرباً زندگیمونن.

همه کسایی که بهم نزدیکن و میشناسنم، میدونن که من (خداروشکر) تقریباً به هییچی اونقدر وابسته نیستم که نتونم همون لحظه بزارمش کنار، یا اگه کسی خواست، بدم بهش و تموم!

حالا درسته که به بعضی درخواست ها هم با فحش یا به صورت فیزیکی جواب میدم :-)) ولی خب خیلی ساله دارم سعی میکنم که غلام ِ همت ِ آن باشم که زیر چرخ کبود... 


اما خب...

منو اگه باهاش هرجایی ول کنی (ترجیحاً کلبه توی جنگل کنار برکه) دست خالی، احتمالاً صدسال باهم حرف داشته باشیم و حوصله مون سر نره. شایدم یه ون خریدیم و بریم بچرخیم همه جا. خلاصه خوب میگذره! ... الانم ۲ ،، ۳ روزی میشه که به دلایل کاری، هم من سفر بودم و هم ایشون. الان از ۴ صبح گذشته ، همچنان بیدار نشستم و میشینم تا ساعت حدود ۶ صبح که برسه تهران و باهم بریم کله پزی :-) 

همسر رو گفتم... تمام مساحت زیست ِ من



  • دکتر میم

دومین

۲۷
اسفند

حدود ۳۰ سال از من بزرگتره، بازنشسته نیروی هوایی ارتش و سالها در ایتالیا دوره دیده و خدمت کرده. الان مدیر داخلی منظم و سختگیر و قوی ِ یکی از شرکتهاییه که پاره وقت میرم. رابطه خیلی دوستانه ای باهم داریم، به من میگه «ممد» و این کلمه رو هم با صلابت خاصی میگه. گاهی ساعتها باهم حرف میزنیم.

چند وقت پیش پدرش فوت کرد. مثل همه ما، عاشق پدرش بود. چند روز پیش که نشستیم و حرف زدیم، گفت و گفت... از همه قبل و بعد از فوت پدر... خندید ،، گریه کرد... اشک منو هم در آورد :-(

...

با گریه گفت: « ممد، خیلی سخته ممد. من که پسر ِ بزرگ خانواده ام، نمیتونم، تو که پسر کوچیکه بودی، چطوری تونستی؟! میدونم چی کشیدی... ولی حالا که دوسال گذشته، بگو ببینم چطوریه؟! »

گفتم : « راستش آقا، داغ داغ، عین روز اول، فقط خوبیش اینه که دیگه بقیه نمیبینن»

سرشو انداخت پایین... گفت آره،، نمیبینن. 

گفتم همه فکر میکنن یه مدت کوتاه که گذشت، دیگه داغدارها یادشون میره، انگار نه انگار که کسی فوت کرده و بوده، بی دلتنگی و غم....!! چون خودشون نکشیدن، درک نمیکنن. ... ولی کی میدونه ما خواهر و برادرا روزی نیست که به یاد بابا و داداش نباشیم؟ پنجشنبه ای نبوده که به همدیگه نگیم و یکیمون خیرات نده براشون. مامان من دوازده ساله که مداوم میره سر قبر داداش بزرگه، عین روز اول! بابا که تازه دوساله... ⁦:-(⁩

همینه آقا... اون دلتنگیه و ناراحتیه میمونه باما... فقط نشونش نمیدیم، بقیه نمیفهمن. خوبیش همینه...


+ فردا دومین سالگرد باباست... و من هنوز اون ترسه باهامه. ایشالا روح همه درگذشتگان و ما زنده ها در آرامش باشه. درکنار دعا، هر کاری میتونین، مادی و معنوی، برای کمک به اطرافیان و دوستان و کم درآمدها و مریضها و فقرا و کودکان و... بکنید. اثرش بیشتر از فاتحه خوندنه.


++ ببخشید شب عید، از ناراحتی نوشتم، فردا حتماً سال ۹۵ رو خنده دار جمعش میکنم ⁦;-)⁩


  • دکتر میم

احتمالاً بچه که بودم، مامان رو زیاد به گریه انداختم! زیاد بودیم، شر و شلوغ بودیم، خرابکاری و اذیت زیاد داشتیم. اما از یه زمانی به بعد، تلاش زیادی برای خندوندن مامان و بابا کردیم. تا حدود یک سال و نه ماه پیش که آخرین بار مامان رو با یه خبر، گریه انداختم! ‌:-(

من چون بچه آخرم و خونمون هم به خونه مامان نزدیکه، اکثر کاراشو من انجام میدم. مامان میدونه که زیاد سفر میرم، از قدیم میدونست. خیلی سفرها رو فقط مامان میدونست. واسه همین بهش میگفتم بیا قسمت نگرانیتو نسبت خودم غیرفعال کنم :-) میخندید و میگفت نمیشه که! برو فقط برات دعا میکنم. مجرد که بودم، تا از در میرفتم بیرون، میگفت آیة الکرسی بخون. حالا هر سفری که میرم و میام، بعداً میشینم و براش تعریف میکنم و از اتفاقها و خطرهاش میگم و عکسها رو بهش نشون میدم. میگه مواظب باشیا! بهش میگم «من دیگه آیة الکرسی رفته توو خونم، هر روز که درب خونه رو میبینم، یاد دعا میوفتم و میخونم :-) تو ام که دعا میکنی، خدا هم بزرگه» 

میگه «خدا که بزرگه، تو ام عقل داشته باش» ... و همچنان ما نداریم :-)

خداروشکر مامان الان سرش با نوه ها گرمه، هرچند که دیوونه ش کردن، اما از بار تنهاییش کم میکنه.

چند هفته پیش، بخاطر اینکه اولین آدرس شرکتمون رو آدرس خونه مامان اینا داده بودیم، برای جمع کردن پرونده مالیات شرکت، باید یه اجاره نامه سوری مینوشتیم که مثلا خونه، دست شرکت ماست. بردمش محضر و اجاره نامه سوری نوشتیم. مامان گفت حالا توو این سرمای زمستون، نیای از خونه بندازیمون بیرون! :-) بهش گفتم حواستو جمع کن ماه به ماه میام اجاره ازتون میگیرم، اگه ندی شر راه میندازم و اثاث تونو میریزم توو کوچه :-) 

از ته دل خندید و گفت تو عین بابایی، فعلاً یه فکری بحال این شوفاژها و پکیج بکن، بعد بنداز بیرون :-)

الان اینجا نشسته، روبروم، توی مطب دندونپزشکیه دوستم، امروز وقت جراحی داره، میترسه، من میخندیدم. اونم با استرس میخنده. میگه پس تو کی میخوای بیای واسه دندونات؟ میگم من فعلاً پول ندارم. پولدار که شدم، همشو ایمپلنت میکنم. میگه زودتر بیا، دوستته دیگه. میگم دکتر شایان از من بیشتر پول میگیره :-) با حرص میگه شماها هم که بمن نمیگین این چقدر پول میگیره...

توی دلم میگم تو سالم بخند،، ما هم میخندیم، چه با دندون، چه بی دندون.


+ تقدیم به جولیک

برای همه، برای تلاش برای خندوندن مادرها


  • دکتر میم

ارزش

۲۵
شهریور

درک وضعیت الان مالی من یه کم پیچیده ست...

همینطوریش بخاطر تولید محصول جدید و مخارج زیاد کار، زیرصفر بودم، خونه هم عوض کردیم و... دارم به صفر کلوین نزدیک میشم :-)

برای خونه جدید کلی کار کوچیک بود که میشد همشو به کارگر بسپرم و هزینه شو بدم...

- نصب پرده ها ۱۷۰ تومن

- لوله کشی اضافی و نصب ماشین لباسشویی ۵۰ تومن

- کابل کشی و برقکاری کولر ۵۰ تومن

- پیدا کردن و وصل خط تلفن ۳۰ تومن

- دریل کاری و نصب سخت کتاب خونه عزیز و قفسه های انباری ۷۰ تومن

- باربری های جزئی به غیر از اثاث کشی اصلی، ۱۰۰ تومن

- نصب و راه اندازیه گاز و پکیج و کارای اضافیش ۵۰ تومن

- درست کردن کمدها و طبقه های اضافی و... ۵۰ تومن

... و کلی کار جزئی آسون و سخت دیگه...


همشو خودم خیلی خوب انجام دادم و بجای دو روز کار موازی، یه هفته طول کشید و کلی غرغر شنیدم :-)

اما با پولش تونستم چیزی رو که دوست داشتم، برای تولد همسر بخرم :-D

ارزششو داشت... :-)


  • دکتر میم

این ترم، شوهر دانشگاهیه خوبی نبودم! همسر کلی درس و پروژه داشت، منم اونقدر کار داشتم نتونستم زیاد کمکش کنم. بعدش هم اونقدر درسها و پروژه های این ترم، جلو رفت که دیگه من نمیفهمیدم!

بجاش شبها بیشتر آشپزی میکنم و ظرف میشورم. کمتر تلویزیون میبینم... مخصوصا که همهٔ داغونی و خستگی و اعصاب خردی و بهم ریختگی های همسر، با دیدن غذایی که میپزم، از بین میره و کاملاً ریست میشه :-D

درهمین حد کمک، خوبه دیگه؟ :-) 

الان مدیونین اگه یه درصد فکر کنین مثلاً واسه خودشیرینی مینویسم و مثلاً یه درصد فکر کنین همسر بخونه و بیاد بگه «نه عزیزم، تو خودت همین که هستی کلی کمکه» و از این حرفا...! :-))

بچه شدین؟! از این حرفا نداریم


  • دکتر میم