روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «خانواده» ثبت شده است

در پی فراخوان بازی «مساحت زیست» به دعوت نارخاتون ، و اینکه عکس و توضیحات وسایلی رو بزاریم که خیلی بهشون وابسته ایم و همش باید دم دستمون باشن و تقرباً زندگیمونن.

همه کسایی که بهم نزدیکن و میشناسنم، میدونن که من (خداروشکر) تقریباً به هییچی اونقدر وابسته نیستم که نتونم همون لحظه بزارمش کنار، یا اگه کسی خواست، بدم بهش و تموم!

حالا درسته که به بعضی درخواست ها هم با فحش یا به صورت فیزیکی جواب میدم :-)) ولی خب خیلی ساله دارم سعی میکنم که غلام ِ همت ِ آن باشم که زیر چرخ کبود... 


اما خب...

منو اگه باهاش هرجایی ول کنی (ترجیحاً کلبه توی جنگل کنار برکه) دست خالی، احتمالاً صدسال باهم حرف داشته باشیم و حوصله مون سر نره. شایدم یه ون خریدیم و بریم بچرخیم همه جا. خلاصه خوب میگذره! ... الانم ۲ ،، ۳ روزی میشه که به دلایل کاری، هم من سفر بودم و هم ایشون. الان از ۴ صبح گذشته ، همچنان بیدار نشستم و میشینم تا ساعت حدود ۶ صبح که برسه تهران و باهم بریم کله پزی :-) 

همسر رو گفتم... تمام مساحت زیست ِ من



  • دکتر میم

دومین

۲۷
اسفند

حدود ۳۰ سال از من بزرگتره، بازنشسته نیروی هوایی ارتش و سالها در ایتالیا دوره دیده و خدمت کرده. الان مدیر داخلی منظم و سختگیر و قوی ِ یکی از شرکتهاییه که پاره وقت میرم. رابطه خیلی دوستانه ای باهم داریم، به من میگه «ممد» و این کلمه رو هم با صلابت خاصی میگه. گاهی ساعتها باهم حرف میزنیم.

چند وقت پیش پدرش فوت کرد. مثل همه ما، عاشق پدرش بود. چند روز پیش که نشستیم و حرف زدیم، گفت و گفت... از همه قبل و بعد از فوت پدر... خندید ،، گریه کرد... اشک منو هم در آورد :-(

...

با گریه گفت: « ممد، خیلی سخته ممد. من که پسر ِ بزرگ خانواده ام، نمیتونم، تو که پسر کوچیکه بودی، چطوری تونستی؟! میدونم چی کشیدی... ولی حالا که دوسال گذشته، بگو ببینم چطوریه؟! »

گفتم : « راستش آقا، داغ داغ، عین روز اول، فقط خوبیش اینه که دیگه بقیه نمیبینن»

سرشو انداخت پایین... گفت آره،، نمیبینن. 

گفتم همه فکر میکنن یه مدت کوتاه که گذشت، دیگه داغدارها یادشون میره، انگار نه انگار که کسی فوت کرده و بوده، بی دلتنگی و غم....!! چون خودشون نکشیدن، درک نمیکنن. ... ولی کی میدونه ما خواهر و برادرا روزی نیست که به یاد بابا و داداش نباشیم؟ پنجشنبه ای نبوده که به همدیگه نگیم و یکیمون خیرات نده براشون. مامان من دوازده ساله که مداوم میره سر قبر داداش بزرگه، عین روز اول! بابا که تازه دوساله... ⁦:-(⁩

همینه آقا... اون دلتنگیه و ناراحتیه میمونه باما... فقط نشونش نمیدیم، بقیه نمیفهمن. خوبیش همینه...


+ فردا دومین سالگرد باباست... و من هنوز اون ترسه باهامه. ایشالا روح همه درگذشتگان و ما زنده ها در آرامش باشه. درکنار دعا، هر کاری میتونین، مادی و معنوی، برای کمک به اطرافیان و دوستان و کم درآمدها و مریضها و فقرا و کودکان و... بکنید. اثرش بیشتر از فاتحه خوندنه.


++ ببخشید شب عید، از ناراحتی نوشتم، فردا حتماً سال ۹۵ رو خنده دار جمعش میکنم ⁦;-)⁩


  • دکتر میم

احتمالاً بچه که بودم، مامان رو زیاد به گریه انداختم! زیاد بودیم، شر و شلوغ بودیم، خرابکاری و اذیت زیاد داشتیم. اما از یه زمانی به بعد، تلاش زیادی برای خندوندن مامان و بابا کردیم. تا حدود یک سال و نه ماه پیش که آخرین بار مامان رو با یه خبر، گریه انداختم! ‌:-(

من چون بچه آخرم و خونمون هم به خونه مامان نزدیکه، اکثر کاراشو من انجام میدم. مامان میدونه که زیاد سفر میرم، از قدیم میدونست. خیلی سفرها رو فقط مامان میدونست. واسه همین بهش میگفتم بیا قسمت نگرانیتو نسبت خودم غیرفعال کنم :-) میخندید و میگفت نمیشه که! برو فقط برات دعا میکنم. مجرد که بودم، تا از در میرفتم بیرون، میگفت آیة الکرسی بخون. حالا هر سفری که میرم و میام، بعداً میشینم و براش تعریف میکنم و از اتفاقها و خطرهاش میگم و عکسها رو بهش نشون میدم. میگه مواظب باشیا! بهش میگم «من دیگه آیة الکرسی رفته توو خونم، هر روز که درب خونه رو میبینم، یاد دعا میوفتم و میخونم :-) تو ام که دعا میکنی، خدا هم بزرگه» 

میگه «خدا که بزرگه، تو ام عقل داشته باش» ... و همچنان ما نداریم :-)

خداروشکر مامان الان سرش با نوه ها گرمه، هرچند که دیوونه ش کردن، اما از بار تنهاییش کم میکنه.

چند هفته پیش، بخاطر اینکه اولین آدرس شرکتمون رو آدرس خونه مامان اینا داده بودیم، برای جمع کردن پرونده مالیات شرکت، باید یه اجاره نامه سوری مینوشتیم که مثلا خونه، دست شرکت ماست. بردمش محضر و اجاره نامه سوری نوشتیم. مامان گفت حالا توو این سرمای زمستون، نیای از خونه بندازیمون بیرون! :-) بهش گفتم حواستو جمع کن ماه به ماه میام اجاره ازتون میگیرم، اگه ندی شر راه میندازم و اثاث تونو میریزم توو کوچه :-) 

از ته دل خندید و گفت تو عین بابایی، فعلاً یه فکری بحال این شوفاژها و پکیج بکن، بعد بنداز بیرون :-)

الان اینجا نشسته، روبروم، توی مطب دندونپزشکیه دوستم، امروز وقت جراحی داره، میترسه، من میخندیدم. اونم با استرس میخنده. میگه پس تو کی میخوای بیای واسه دندونات؟ میگم من فعلاً پول ندارم. پولدار که شدم، همشو ایمپلنت میکنم. میگه زودتر بیا، دوستته دیگه. میگم دکتر شایان از من بیشتر پول میگیره :-) با حرص میگه شماها هم که بمن نمیگین این چقدر پول میگیره...

توی دلم میگم تو سالم بخند،، ما هم میخندیم، چه با دندون، چه بی دندون.


+ تقدیم به جولیک

برای همه، برای تلاش برای خندوندن مادرها


  • دکتر میم

ارزش

۲۵
شهریور

درک وضعیت الان مالی من یه کم پیچیده ست...

همینطوریش بخاطر تولید محصول جدید و مخارج زیاد کار، زیرصفر بودم، خونه هم عوض کردیم و... دارم به صفر کلوین نزدیک میشم :-)

برای خونه جدید کلی کار کوچیک بود که میشد همشو به کارگر بسپرم و هزینه شو بدم...

- نصب پرده ها ۱۷۰ تومن

- لوله کشی اضافی و نصب ماشین لباسشویی ۵۰ تومن

- کابل کشی و برقکاری کولر ۵۰ تومن

- پیدا کردن و وصل خط تلفن ۳۰ تومن

- دریل کاری و نصب سخت کتاب خونه عزیز و قفسه های انباری ۷۰ تومن

- باربری های جزئی به غیر از اثاث کشی اصلی، ۱۰۰ تومن

- نصب و راه اندازیه گاز و پکیج و کارای اضافیش ۵۰ تومن

- درست کردن کمدها و طبقه های اضافی و... ۵۰ تومن

... و کلی کار جزئی آسون و سخت دیگه...


همشو خودم خیلی خوب انجام دادم و بجای دو روز کار موازی، یه هفته طول کشید و کلی غرغر شنیدم :-)

اما با پولش تونستم چیزی رو که دوست داشتم، برای تولد همسر بخرم :-D

ارزششو داشت... :-)


  • دکتر میم

این ترم، شوهر دانشگاهیه خوبی نبودم! همسر کلی درس و پروژه داشت، منم اونقدر کار داشتم نتونستم زیاد کمکش کنم. بعدش هم اونقدر درسها و پروژه های این ترم، جلو رفت که دیگه من نمیفهمیدم!

بجاش شبها بیشتر آشپزی میکنم و ظرف میشورم. کمتر تلویزیون میبینم... مخصوصا که همهٔ داغونی و خستگی و اعصاب خردی و بهم ریختگی های همسر، با دیدن غذایی که میپزم، از بین میره و کاملاً ریست میشه :-D

درهمین حد کمک، خوبه دیگه؟ :-) 

الان مدیونین اگه یه درصد فکر کنین مثلاً واسه خودشیرینی مینویسم و مثلاً یه درصد فکر کنین همسر بخونه و بیاد بگه «نه عزیزم، تو خودت همین که هستی کلی کمکه» و از این حرفا...! :-))

بچه شدین؟! از این حرفا نداریم


  • دکتر میم

یکسال گذشت

۲۸
اسفند

به سرعت یک روز ... به سختی صد سال



  • دکتر میم

پاندورا

۱۴
مهر

صندوق پاندورا، به روایت افسانه‌های یونانی جعبه‌ای بود با محتوای تمامی بلا ها و شوربختی‌های ناشناخته بشریت از جمله کار، بیماری، مرگ و غیره.

پاندورا (اولین زن جهان) که بخاطر دزدیده شدن آتش توسط  پرومته (همسر آینده پاندورا) بخشی ازجریمه‌های بشریت محسوب می‌شد، صندوقى از زئوس دریافت کرد تا به انسانها هدیه دهد و سفارش کند که هرگز آنرا نگشایند. ولی پاندورا پس از ازدواج، خود صندوق را گشود و بلا ها و شوربختی‌ها از داخل آن سرریز و بر روی زمین پراکنده شدند. زمینی که تا آن زمان هیچگونه مشکل و بدبختی نمی‌شناخت. تنها امیــد در صندوق باقی‌ماند تا تسلای بشر باشد.

.

"فوئنتس" در کتاب "پوست انداختن" از اعتقاد سخت مردمان آمریکاى جنوبى به این صندوق میگوید: "براى هر زوجى (زن و شوهر) یک صندوق پاندورا وجود دارد که رازها و ناگفتنى هایى از زندگى مشترک، درون آن است که نباید هیچگاه باز شود. (مخصوصاً در حضور دیگران)

تسلّا و امید به زندگى، در باز نشدن صندوق است...

پاندورا، در صورتی که باز شود، معجزه اش از بین می رود."


  • دکتر میم

هواى من

۰۷
مهر

سیمکارت بابا هنوز هست، اما خاموش...

دو روز پیش به مشکلى برخوردم، به بابا اس ام اس زدم...

امروز صبح از یه دوست جواب گرفتم..!

پدر ... دوست...

هنوز هوامو داره... حتى از اون دنیا


  • دکتر میم

از آن صبحِ سردِ روز بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد.

پنج ماه از آن ترس بزرگ...

و منِ قوى، گاهى در تنهایى ام اشک میریزم از ضعف و ترس و دلتنگى...

همین ساعت ها بود... اولین ساعتِ سختِ آن صبح روز بیست و هشتم، سخت ترین وظیفه عمرم، به نام من خورد و محوّل شد... منِ لعنتى... خبر دادن به مادر :-( 

سخت و تلخ

ضعف و ترس

پنج ماه است که رمق کارى ندارم هنوز ... و به بادى، پشت خالى ام میلرزد.


از آن صبحِ سردِ تلخِ بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد...


  • دکتر میم

استمبولى

۲۲
مرداد

گاهى همسر کاراش زیاد میشه، یا مدت زیادى بیرونه و منم نیستم و نمیرسم توی آشپزى کمک بکنم، (من خیلى آشپزى دوست دارم و آشپزى میکنم اما کلاً آشپزیه خونه با همسره) ، با خستگى، تا میرسه خونه، سریع یه استامبولى (استمبولى ، استانبولى) ردیف میکنه و باهم میخوریم.

اون استمبولى ها همیشه عالى میشن! و همسر همیشه اصرار داره و به من میگه "ببخشید ، تو زیاد استمبولى دوست ندارى" 

و من هرچى با لذت میخورم و تعریف میکنم ، میگه تو اینطورى میگى که من ناراحت نشم!

اون هنوز نمیدونه همین استمبولى هایى که میپزه و من با عشق و لذت، تمام قطعات سیب زمینى داخلش رو تک تک نمک میزنم (و اون یه ساعت به کارم میخنده) ،  با ته دیگ هاى خوشمزه و با همراهیه ماست، از بهترین غذاهاییه که تاحالا خوردم. حتى از قورمه سبزى بالاتر! شاید حتى درحد دیزى!!! :-) 

و همسر نمیدونه که من اینهمه غذاهایى که میپزم، هیچوقت استمبولى نمیپزم! چون میترسم اون اتفاق خوب همیشگى که در اوج خستگیه همسر میافته، مزه ش عوض بشه و من خرابش کنم!

از همین تریبون دست همسر رو میبوسم، شما هم اگه دارین، برین ببوسین، یا اگه مادرتون زنده ست، برین دست مادر رو یکبار دیگه ببوسین.

یه وقت هم خر نشین برین دست دوست دخترتون رو ببوسین!! :-) 

  • دکتر میم