روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۸ مطلب با موضوع «خانواده» ثبت شده است

یکسال گذشت

۲۸
اسفند

به سرعت یک روز ... به سختی صد سال



  • دکتر میم

پاندورا

۱۴
مهر

صندوق پاندورا، به روایت افسانه‌های یونانی جعبه‌ای بود با محتوای تمامی بلا ها و شوربختی‌های ناشناخته بشریت از جمله کار، بیماری، مرگ و غیره.

پاندورا (اولین زن جهان) که بخاطر دزدیده شدن آتش توسط  پرومته (همسر آینده پاندورا) بخشی ازجریمه‌های بشریت محسوب می‌شد، صندوقى از زئوس دریافت کرد تا به انسانها هدیه دهد و سفارش کند که هرگز آنرا نگشایند. ولی پاندورا پس از ازدواج، خود صندوق را گشود و بلا ها و شوربختی‌ها از داخل آن سرریز و بر روی زمین پراکنده شدند. زمینی که تا آن زمان هیچگونه مشکل و بدبختی نمی‌شناخت. تنها امیــد در صندوق باقی‌ماند تا تسلای بشر باشد.

.

"فوئنتس" در کتاب "پوست انداختن" از اعتقاد سخت مردمان آمریکاى جنوبى به این صندوق میگوید: "براى هر زوجى (زن و شوهر) یک صندوق پاندورا وجود دارد که رازها و ناگفتنى هایى از زندگى مشترک، درون آن است که نباید هیچگاه باز شود. (مخصوصاً در حضور دیگران)

تسلّا و امید به زندگى، در باز نشدن صندوق است...

پاندورا، در صورتی که باز شود، معجزه اش از بین می رود."


  • دکتر میم

هواى من

۰۷
مهر

سیمکارت بابا هنوز هست، اما خاموش...

دو روز پیش به مشکلى برخوردم، به بابا اس ام اس زدم...

امروز صبح از یه دوست جواب گرفتم..!

پدر ... دوست...

هنوز هوامو داره... حتى از اون دنیا


  • دکتر میم

از آن صبحِ سردِ روز بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد.

پنج ماه از آن ترس بزرگ...

و منِ قوى، گاهى در تنهایى ام اشک میریزم از ضعف و ترس و دلتنگى...

همین ساعت ها بود... اولین ساعتِ سختِ آن صبح روز بیست و هشتم، سخت ترین وظیفه عمرم، به نام من خورد و محوّل شد... منِ لعنتى... خبر دادن به مادر :-( 

سخت و تلخ

ضعف و ترس

پنج ماه است که رمق کارى ندارم هنوز ... و به بادى، پشت خالى ام میلرزد.


از آن صبحِ سردِ تلخِ بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد...


  • دکتر میم

استمبولى

۲۲
مرداد

گاهى همسر کاراش زیاد میشه، یا مدت زیادى بیرونه و منم نیستم و نمیرسم توی آشپزى کمک بکنم، (من خیلى آشپزى دوست دارم و آشپزى میکنم اما کلاً آشپزیه خونه با همسره) ، با خستگى، تا میرسه خونه، سریع یه استامبولى (استمبولى ، استانبولى) ردیف میکنه و باهم میخوریم.

اون استمبولى ها همیشه عالى میشن! و همسر همیشه اصرار داره و به من میگه "ببخشید ، تو زیاد استمبولى دوست ندارى" 

و من هرچى با لذت میخورم و تعریف میکنم ، میگه تو اینطورى میگى که من ناراحت نشم!

اون هنوز نمیدونه همین استمبولى هایى که میپزه و من با عشق و لذت، تمام قطعات سیب زمینى داخلش رو تک تک نمک میزنم (و اون یه ساعت به کارم میخنده) ،  با ته دیگ هاى خوشمزه و با همراهیه ماست، از بهترین غذاهاییه که تاحالا خوردم. حتى از قورمه سبزى بالاتر! شاید حتى درحد دیزى!!! :-) 

و همسر نمیدونه که من اینهمه غذاهایى که میپزم، هیچوقت استمبولى نمیپزم! چون میترسم اون اتفاق خوب همیشگى که در اوج خستگیه همسر میافته، مزه ش عوض بشه و من خرابش کنم!

از همین تریبون دست همسر رو میبوسم، شما هم اگه دارین، برین ببوسین، یا اگه مادرتون زنده ست، برین دست مادر رو یکبار دیگه ببوسین.

یه وقت هم خر نشین برین دست دوست دخترتون رو ببوسین!! :-) 

  • دکتر میم

خدا همه رفتگان رو بیامرزه, 

بابام زیاد به درس و دانشگاه از این نظر که به درد کار و شغل آدم میخوره, اعتقاد خاصی نداشت! (من هم همچنان و قویا تایید میکنم) . توی کل فامیل ما هم کارمند اداری نبود و نیست, همه شغل آزاد و معمولا فنی.

بابام گاراژ داشت و یه تعمیرگاه بزرگ ماشین, با ۱۰ ، ۲۰ تا کارگر. ما هم از بچگی عشق اینو داشتیم که بعد از مدرسه و کل تابستون, بریم اونجا, پای کار :-)

دوران فوق العاده ای بود و پر از قصه.

چند سال بعد, من سال دوم یا سوم دانشگاه بودم که دفترچه بیمه ام رو تمدید نکردن و گفتن تا ۱۸ ، ۱۹ سالگی بیشتر نمیشه تحت تکفل پدر باشی!

من شهرستان درس میخوندم. اومدم تهران و به بابا گفتم که آره... اینطوری شده. بابا هم با قیافه ی خیلی حق به جانب و شاکی گفت یعنی چی؟ برای چی تمدید نکردن؟

گفتم آخه با قوانین الان, برای پسرا تا ۱۹ سالگی بیشتر نمیشه!

گفت خب؟! مگه تو ۱۷ سالت نیس؟!!! :))))

همه از خنده مرده بودیم,, گفتم باباااا , من ۲۲ سالمه! ۳ ساله دانشجو شدماا !!! دانشجوی شهرستان!!

خیلی جدی و با تعجب گفت: دانشجو ؟؟!! دانشجوی شهرستان؟!! اوووه پس بگو چند وقته بعضی وقتا شبا خونه نیستی!!!! پس میری شهرستان!!   :-):-) D:

...

دیگه اوضاع ما و افراد حاضر در اون لحظه رو تصور کنید...

اما بدون شوخی, من با ۳ تا داداش و یه خواهر, پنج تا بچه بودیم و دوره کودکی و نوجوونی و جوونیه عالی و جذابی داشتیم.

  • دکتر میم

روزهای همیشگی دعا

۱۰
ارديبهشت
(منتقل شده از بلاگفا)

چرا گاهی نوزاد های پاک, درد و رنجی میکشند که کفاره ی هیچ گناهی نیست؟!!
یعنی ممکنه برای تاوان کسی دیگه, نوزادی به درد بیافته؟!
میدونم حکمت خدا , سخت پیچیده و درسته. سالها و بارها به عینه دیدم,, و دور یا نزدیک, دلیل ها را فهمیده ام... اما درک بعضی چیزها , سخت و عجیبه... و همیشه, شاید هایی به ذهن آدم می آد که نفرت انگیزه...
 
یکی از دوقلوهای ۵ ماهه ی خواهرم اتفاق بدی براش افتاده و بیمارستانه
اصلا حال خوبی نداریم همه ی ما 
خدایا , نگاه  
  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۵
  • دکتر میم

خاک سرد

۰۶
فروردين

(منتقل شده از بلاگفا)

توی فصل سوم سریال "شرلوک" (۲۰۱۳) ، سر عروسی دکتر واتسون , از شرلوک میخوان که بیاد و به عنوان ساقدوش درباره دوست و همخونه ش, دکتر واتسون, صحبت بکنه.
شرلوک, یه خاطره از یکی از پرونده های جنایی که داشتن تعریف میکنه , که لحظاتی بعد از وقوع یک قتل باهم سر صحنه جنایت میرسند: 
"مقتول افتاده بود روی زمین و به شدت ازش خون میرفت. از ناحیه نخاع ضربه وارد شده بود و من به سرعت به دنبال سرنخ می گشتم. ناگهان دیدم دکتر واتسون به جای کمک به من در بررسی صحنه, با انرژی تمام داره جلوی خونریزی مقتول رو میگیره و میگه :"هنوز زنده س" !!!  ،،، من بی توجه به اون و اون بی توجه به من, کارمون رو میکردیم.... اما اون روز, من در ذهن و دلم تلنگر شدیدی خوردم! وقتی که من داشتم با بدبینانه ترین حالت, دنبال قاتل میگشتم,, واتسون  داشت جان یک انسان (مقتول) را نجات میداد!! "
... و در آخر دکتر واتسون جان آن انسان را نجات داد , یعنی در واقع قتلی رخ نداد!
 
..
 
بعد از دوران بچگی, و از وقتی که مثلا اندکی سن و عقل و شعور پیدا کردیم, همیشه قهرمان زندگی من, بابام بود.
الان اصلا نمیخوام درباره اون زمان و روابطمون و طرز تربیت و ... اینا بگم, اما شاید, بزرگ بودن بابا ها رو خیلیا الان نفهمن یا شاید بابای اونا به نظرشون جوری بوده که قهرمان نبوده و نیست! اما زندگی من طوری گذشت که بابا, برام بزرگترین و قوی ترین و مهم ترین مرد بود!
یادمه حدود ۱۰ ،، ۱۲ سال پیش برای اجرای یک تست عجیب روانشناسی که احتیاج به سوالات پیش زمینه داشت تا روال تست بر اساس اونا آماده بشه (بعدا مفصل درموردش میگم) , ازم پرسیدن "بزرگترین ترس زندگیت چیه؟!!"
ما با اینکه بچه های مستقل و متکی به خودمون بار اومدیم, اما جواب این سوال رو با اطمینان میدونستم. "بزرگترین ترس زندگیم, نبودن بابامه"
 
..
 
از حدود ۲۰ روز پیش, بابا حالش بد شد و بردیمش بیمارستان. چند روز بعد حالش بدتر شد.
من فکر می کردم آدم قوی و با تجربه ای هستم. اما درک لحظه ای رو که دکتر میارت یه گوشه و میگه "اوضاع خیلی خرابه اما به مامانت نگو" ... 
من این گونه لحظه ها تجربه کرده بودم, اما پیچیدگی این بار, در مورد بابا رو درک نکرده بودم. به شدت سعی می کردم امیدوار باشم. حتی تصورش هم سخت بود, اما در تک تک لحظاتی که همه , حتی پزشک ها , "شرلوک" وار و ناامیدانه از علمی حرف میزدن که نتیجه اش برای من خیلی گران تموم میشد, من سعی میکردم "دکتر واتسون" باشم!
فهمیدم این لحظات بخش های مهمی از زندگی هرکسیه که شاید بارها بهش بر بخوره!
مثل واتسون, همون شب امیدوارانه ترین حرکتی که میتونستم رو انجام دادم.
اما..
بزرگترین ترس زندگی من ۹ روز پیش اتفاق افتاد!
بابا , صبح پنجشنبه ۲۸ اسفند , رفت...

  • ۴ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۲
  • دکتر میم