روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۸۶ مطلب با موضوع «دغدغه» ثبت شده است

نشسته روبروم، زل زده بهم که دارم خبر میخونم. 

- آخه مرتیکه، فرانسیس فورد کاپولا هم روزی سه تا فیلم میبینه؟ که تو میبینی؟ خود ِ فراستی بزور شاید روزی دوتا ببینه! تو دوبار میری سینما، حتماً شب یکی هم توی خونه میبینی! تو کی پس کار میکنی؟ از کجا میاری میخوری؟ 

- مگه جیب باباتو زدم؟ مگه کارمند تو ام که غر میزنی؟ از صبح ساعت ۷ میزنم بیرون تا ۱۱ شب میرم خونه. کارامم میکنم، فیلمام هم میبینم،،، کلاً ده روزه دیگه.

- آخه بابا تو کل سال هم باز سینما میری. افخمی ازت دعوت نکرده برنامه هفت؟

- اگه دعوت بکنه که خرابشون میکنم. گند بزنه توو این جشنواره. اون از وضع گند بلیت فروشی. اون از افتضاح شروع جشنواره. این از فیلمهای مسخره و حالا هم داوری ها. خدایی چه فکری کردن؟

- حالا اینا رو ولش، یه بلیط گشت ۲ جور کن بریم ببینیم.


واقعاً بنظرم دیگه ارزش نوشتن نداره، ارزش دیدن نداره. امسال به یمن قدوم من توی جشنواره، بدترین سال تاریخ جشنواره فجر بود، بدترین فیلمها، بدترین داوری ها. 

+ دیروز «زیر سقف دودی» از پوران درخشنده رو دیدیم، مثلا نامزد بهترین فیلم شده! نمیدونم چرا؟ فیلم واقعاً بد بود. از اول تا آخر رو به دوربین شعار میداد. قصه معمولی و مسخره مثل فیلمای بیست سال پیش. حتی بازی عالی فرهاد اصلانی و مریلا زارعی هم نتونست فیلمو نجات بده.

+ شب فیلم پرحاشیه «قاتل اهلی» از کیمیایی رو دیدیم. غلغله، پرحاشیه، سر و صدا، شعارهای مردم بعد از فیلم، ... من همه فیلمای کیمیایی رو میبینم. هرچی که بسازه. و این سالها هم خیلی فیلمای بدی ساخته. و کلی از من فحش خورده. اما از قاتل اهلی بدم نیومد. پرویز پرستویی و امیر جدیدی عالی بودن. فیلم هم بد نبود، بشرط اینکه «پولاد کیمیایی» شو حذف بکنه.

+ نامزدهای سیمرغ به افتضاح ترین حالت ممکن اعلام شده. خیلی فیلمها دیده نشده. «ماجرای نیمروز» فیلم فوق العاده مهدویان (که با اختلاف خیلی بالاتر از سینمای ایرانه) توی رشته هایی که باید، نامزد نشده. فیلم «بدون تاریخ بدون امضا» که اصلا حتی یک ثانیه موسیقی متن نداشته، نامزد بهترین موسیقی متن شده! «سارا و آیدا» بدون داشتن جلوه های ویژه، نامزد بهترین جلوه های ویژه میدانی شده!!!! و... طوری که خودشون هم تعجب کردن!

+ از هفت داور جشنواره، پنج تاشون تابعیت دوگانه دارن. گفته میشه دیده نشدن و جایزه ندادن به «ماجرای نیمروز» که درمورد مجاهدین خلق هستش، بخاطر ترس داوران از آزار و اذیت منافقین در محل زندگیشون در اروپا و کاناداست! تاسف بار نیست؟

+ بعد از چند سال که امسال رفتم جشنواره، سینمای ایران بدترین دوران تاریخ خودشو میگذرونه! تصمیم گرفتم بخاطر اعتلای سینما و خونه خراب نشدن «خانه سینما» از سال دیگه از جشنواره کنار بکشم! ⁦:'(⁩

+ تاحالا حدود بیست فیلم دیدم، پنج فیلم دیگه هم میبینم. چهارتا امروز و فردا (خوب بد جلف ،، یک روز بخصوص،، مادری ،، کارگر ساده نیازمندیم) و دوشنبه هم «سد معبر»

بعداً یک خط درموردشون خواهم نوشت.

+ هیئت برگزاری و داوران جشنواره انسانهای بی مغز ، بی مسئولیت و احمقی هستن. مثل اونا نباشیم.


  • دکتر میم

+ دوستان آتشنشان میگن از بعد از ماجرای پلاسکو روزی دوبار از طرف ارگانها و سازمانها دعوت میشیم برای چک کردن و بررسی ساختمانهاشون از نظر ایمنی و امکانات و رفع نقایص. رفع نقایصی که فعلاً مطرح میشه، اما کو تا رفعش!

کاری که قبلا باید بزور انجام میشده و زیر بار نمیرفتن!

+ بعد از افتضاح تیم استقلال درمورد حکم فیفا و بعد گندکاری تیم تراکتورسازی و محرومیت ها و جریمه های بین المللی، حالا فدراسیون یادش افتاده و به وکلای بین الملل باشگاهها اخطار داده که سریع بررسی بکنن و وضعیت بدهی ها و تخلفات و نامه های فیفا رو بررسی کنن که برای بقیه تیمها مشکلی پیش نیاد! کاری که باید همیشه طبق روال انجام بشه اما...

+ قوانین اساسی کشور، خیلیاشون تاریخ مصرف گذشته ان و بروز نشده ن! همیشه صبر میشه تا یه اتفاق مهلک بیوفته، تازه یادشون بیوفته که اااا اینجای قانونمون گاف داره یا گپ داره و باید طبق اوضاع شرایط روز ، به روز رسانی بشه،، که معمولاً شروع میشه اما آخرش توی شلوغی و کاغذ بازی ها و جلسات، گم و گور و فراموش میشه ... و باز روز از نو.


ما خوشمون میاد از نوشداروی بعد از مرگ، از ژست مدیریت بحران بعد از وقایع، از سواستفاده از سر و صدای رسانه ای نزدیکای انتخابات ها و...

بعید نیست الان مسئولین دوست داشته باشن که زلزله ای، سیلی، چیزی بیاد، بلکه بتونن با حضور به موقع (معمولاً بی موقع) برن سر صحنه و چار تا مصاحبه و عکس و کمک و وام به مردم منطقه و... 

بالاخره ما به همینا رای میدیم دیگه.

بقول بهنام، اگه امام زمان، ظهورکردنی باشه، دیگه واقعاً الان وقتشه!


+ بازی پرسپولیس و تراکتور امروز میخواستم برم ورزشگاه. همزمان دو فیلم «کوپال» و «تابستان داغ» رو از دست میدادم. بر سر این دوراهی، جشنواره و فیلم های لعنتی رو انتخاب کردم.


  • دکتر میم

اینکه توی یک هفته گذشته، من چی کشیدم از دست این مسئولین احمق جشنواره فیلم فجر و چقدر حرص خوردم و چقدر اعصابم خرد شد، بماند.

اونقدر مفصل و مزخرفه که حتی دوباره بهش فکر میکنم، دیوونه میشم! منی که سال به سال اینقدر اعصابم خرد نمیشه و اصلا حرص نمیخورم ، این هفته از دست این حیوانات طویله ای، به اندازه سهمیه دوسالم، قاطی کردم!

بعد از اینکه فهمیدن که میخوام بیام جشنواره رو روی سر حیدری (دبیر جشنواره) خراب کنم، باهام تماس گرفتن که بیا مصالحه کنیم و این حرفا...:-))

خلاصه بگم دیروز از ساعت ۱۲ ظهر پردیس ملت بودیم. اگه استوری های اینستامو دیدین، حتماً درجریانین،، بعد از ۷ ساعت مذاکره مداوم و چهار بار آشوب درست کردن و یکبار بهم زدن نشست خبری یکی از مسئولین و  زخمی کردن مجموعاً ۸ نفر از مسئولین (دو مسئول بالارده و شش نفر رده متوسط... به رده پایینا که اصلا نگاه هم نمیکردم. جوابشونم نمیدادم :-D ) بالاخره یه کم دلم آروم شد و ساعت ۷ شب به یه توافقاتی رسیدیم.

وسطای ماجرا هم خبرنگار صدا و سیما کشیدم کنار، گفت بیا صحبت کن، گزارش بگیرم.

بهش گفتم چی بگم؟

گفت همونایی که اونجا میگفتی، دوباره بگو. ولی با آرامش بگو :-))

.

نمیشه با نوشتن، خوب توضیح داد، اما ... :-\ برای مایی که امید داریم گاهی کم کم یه چیزایی درست بشه، اما باز این اتفاقها و این مسئولین رو میبینیم، سخته. این مملکت واقعاً همه چیزش به همه چیزش میاد! سال ۲۰۱۷ باید میدیدین با چه وضع کثافتی کار میکردن!! 

خلاصه دیشب بعد از یه جنگ ۷-۸ ساعته و با شعار «انا فتحنا لک فتحاً مبینا» و موفقیت، برگشتم خونه :-)


+ ایشالا جشنواره امسال رو حدود ۲۴ تا فیلمشو میبینم. سعی میکنم طی جشنواره از یازدهم تا ۲۱ بهمن که روزی دو یا سه فیلم میبینم، تقریباً یک روز درمیون براتون از فیلما و جشنواره امسال بنویسم. اگه لازم شد کفشی پرت کنم، حتماً کاری میکنم که از اخبار یا برنامه هفت ببینین :-)

و اینکه فیلما رو قاعدتاً اسپویل نمیکنم. لو نمیدم. درخواست تعریف داستان ندین :-)


  • دکتر میم

تصمیم دارم بزودی، اوایل دهه فجر، نفوذ کنم به یه مجموعه. و با ظاهر خبرنگار برم سر نشست خبری، و وقتی دبیر محترم جشنواره داره صحبت میکنه، جلوی کلی دوربین و خبرنگار ، یه چیزی پرت کنم محکم توی سر دبیر محترم.

دو روز اخیر بین پرتاب کفش یا آجر، مردد بودم. نهایتاً با مشورت همسر، تصمیم به کفش شد. اونم دوتا. که یکیش حتماً بخوره. که دلم آروم بشه :-)

آره،، کفش نماد بهتری برای اعتراضه. اگه پاشنه ش خوب باشه، درد جالبی هم داره.


+ تاریخ و محلش رو نمیگم که لو نرم و قبلش دستگیر نشم. هرچند دیگه بعد از عمری، کارمو بلدم. فقط بعدش که گرفتنم، هشتگ #سیو_دکتر یادتون نره ;-)

SaveDr#

  • دکتر میم

همون روزی که حسین استخدام آتشنشانی شد، جمع شدیم که ازش شام بگیریم. میخندیدیم و میگفتیم «حسین، شام استخدامتو که خوردیم،، کِی بشه خرمای تیکه تیکه شدنتو بخوریم... » ... و کلی میخندیدیم.

پریروز که پلاسکو ریخت، نگران شدم. زنگ زدم مصطفی و حسین، جواب نمیدادن، اونشب بالاخره باهاشون صحبت کردم، حسین تازه خارج از شیفت از کرج رسیده بود و مصطفی از اول حادثه اونجا بوده و داشت گریه میکرد و نتونست صحبت بکنه. دیگه نه تماسی بود، نه خبری. درگیرن، مشغول... تا امروز صبح که از حسین SMS داشتم... و الان از جلوی آوارهای پلاسکو رد‌ شدم که برم شرکت. 

تابستون امسال که باهم رفتیم توچال، بعدش سبلان، بچه ها داغدار دوتا همکارشون بودن، حالا... حالا چی؟ 

این روزای لعنتی هم چرا تموم نمیشه، مریضم و بی حوصله

از اونطرف هم عکس و فیلم و غم و دود و درد و کاسب های بیچاره و تحلیل های رنگارنگ و اشک و تمساح و ضد و نقیض و جلسات مردمی مدیریت بحران و مهندس ها و متخصصانی که نمیشناختم و پرچم و سواستفاده و قضاوت و داستان و پیگیری و ماجرا و.... 

حس و حال هیچی ندارم. خوب نوشتن، دل ِ خوش و حوصله میخواد، که نیست... ببخشید


+ شرکت ما، یک چهارراه بالاتره


  • دکتر میم

مرد بزرگ

۲۱
دی

برای من، توی هر مجموعه ای، کتاب ارزشمندی، فیلم بزرگی یا تیم ورزشی ای ، همیشه یه مرد ِ بزرگ وجود داره.

مثلاً مجموعه هری پاتر، مرد ِ بزرگ ِ من «لرد ولدمورت» بود! هرچند که شخصیت منفی بود، اما جذاب و کاربلد بود، بزرگ بود.

یا بچه که بودیم کاتون فوتبالیستها میدیدیم، مرد بزرگ برای من «تارو» بود :-) خخوب یادمه اون کارتونو با استرس میدیدیم، اما وقتی توپ دست «تارو» بود، خیالم راحت بود :-) از اینکه «تارو» ماهره، توپ رو لو نمیده.

یا مثلاً رابرت دنیرو، کلاً مرد بزرگه. توی هر فیلم و نقشی که بازی کنه، در هر صورت مرد بزرگه! آدمی که کارشو بلده. بقول کیارستمی «تنها کسی که میتونه بیننده رو به هر نقش و شخصیت و اوضاعی قانع بکنه، دنیرو ئه»

مثل بابام، که تا وقتی بود، خیالم راحت بود...

امروز اونجا بودم، کاری ندارم هرگروهی چی شعار میداد،، کاری ندارم که رهبر توی ذکر نماز میت کدوم جمله ها رو گفت و نگفت،، توجه نکردم که یهو آخر نماز، اون گوشه سالن چیشد،، مهم نبود که لای جمعیت فوق العاده شلوغ، له شدم...

فقط رفتم برای تشییع یکی از مردهای بزرگ، از اونایی که تا وقتی که توی زمین بود، چه توپ دستش بود، چه نبود، خیالمون کمی راحت بود.

چه زمان جنگ، چه تنش های بین المللی، چه رام کردن عربستان سرکش...

گاهی از بودن و موندن بعضیا اونقدر خوب و خوشیم که یادمون میره مرد بزرگ، پیر شده بود! دلم گرفت از فوتش، و بیشتر گرفت از آدمهایی که دانسته و ندانسته، هرچی شنیدند و فکر نکردند و گفتند و هیاهو کردن.

خدا رحمت کند...


  • دکتر میم

اونقدر که توی ادارات مختلف، اذیت شدیم و بدبختی کشیدیم،، حالا وقتی توی یه اداره دولتی، خیلی مرتب و خوب و باحوصله جواب میدن و کارمون رو راه میندازن و مشکلات رو با بهترین و سریعترین حالت حل میکنن، آدم دوست داره، دستشونو بوس کنه. گرچه اونا وظیفشونه!


+ من، زخم خورده ای هستم که دیروز توی «سازمان ثبت شرکتها» بخاطر غلطی که خانوم معاون سازمان کرد، آشوبی به پا کردم که... !! 

اما امروز و روزهای قبل و قبل تر که میام «اداره مالیات شمال غرب تهران» ، شهرک غرب، هر بار لذت میبرم از این برخورد و آرامش و خوب کار کردن و کار راه انداختن و... دم همشون گرم.


هرچند که الان بابت آشوب دیروز باید برم سازمان بازرسی کل کشور... :-\


#آدم_باشیم #درست_کار_کنیم

#اگه_اخلاقمون_مثل_گاوه_بهتره_بریم_توی_گاوداری

#خدا_نکنه_من_گیر_بدم_به_یه_عوضی


  • دکتر میم

+ یکی از دوستان که وبلاگ «آقای سه نقطه» رو مینویسه، معلم جوان مدرسه یکی از روستاهای محروم خراسان شمالیه. خیلی از آشنا شدن با همچین آدمی خوشحال شدم و منتظر بودم درموردش بنویسم.

خیلی ها میتونستن جای این معلم باشن، خیلی از ماها. میتونستیم راحت و بی دغدغه بریم درس روی کاغذ و داخل کتاب رو بدیم و برگردیم. همین. و درنهایت شاگردایی داشته باشیم که اگه توی خونه، هیچ اتفاق تازه ای براشون نیوفته، توی مدرسه (که خیلی مهمه) هم هیچ اتفاق تازه و هیچ فکر تازه ای رو تجربه نکنن! و مثل کودکی خیلی ها براشون بی هدف مشخصی بگذره و بگذره! 

اما توی این مدرسه به همت این معلم داره اتفاقای جالبی میوفته، دغدغه های خوبی مطرح میشه، چیزایی هایی که شاید توی کودکی هیچکدوممون و خیلی مدارس جدید و پیشرفته شهری امروزی، مطرح نشده و نمیشه!

این معلم و این بچه ها مثل خیلی از بچه های کشور احتیاج به امکاناتی دارن که مثل همیشه که میگم، نباید به کمکهای دولتی دل بست. میشه کمک کرد، از کمک درمورد تهیه و ارسال کتاب تا وسایل کمک آموزشی، حتی کمک به ایده ها.

وبلاگ ایشون رو بخونید و پست کمپین کتابخونه امید و همینطور پیج اینستاشون رو حتماً ببینید و با معلم ارتباط بگیرید و ازشون درمورد نحوه کمک کردن و ارسال هدیه و نوعش و نحوه ارسال ازشون بپرسید. من خودم فکرهایی دارم. امیدوارم بتونم.

اینستا : roze.aval

اگه فقط یه دونه بچه از این مدرسه یه ذهنیت طلایی براش ایجاد بشه و زندگیش به سمت خوبی تغییر بکنه، باید دست این معلم رو بوسید. این معلم ها کمیابن. اینا دغدغه های باارزشی دارن. درموردشون بنویسید.


+ نزدیکه کریسمسه. دنبال آماده کردن درخت و کیک کریسمس و عکس اینستا و این مسخره بازیا نباشین. همونطور که قبل از عید حرف کمک به فقرا رو میزدیم، الانم احتمالاً خانواده های ارمنی زیادی داخل ایران و اطرافمون هستن که توانایی مالی برگزاری جشن و رسومات کریسمس رو ندارن. شاید با یه پرس و جو بشه توی هرشهر پیداشون کرد. اگه میشناسیدشون... دیگه خوتون میدونید. 


  • دکتر میم

اصل اول

۲۳
آذر

اصرار داشت و انتظار داشت چیزی رو که خودم توی ده سال فهمیدم و پیدا کردم، بارها خرابش کردم و دوباره چیدم، توی یه روز بهش بفهمونم. نه که دلم نخواد،، نمیتونم. من نمیتونم جزئیات اصول اخلاقی و فکری ای که بنا کردم، رو توضیح بدم. بلد نیستم، سوادشو ندارم، معلم خوبی نیستم، راهنمای خوبی نیستم،، اصلا الان که فکر میکنم، میبینم دلم نمیخواد!

و اخلاق عنی دارم که سخت به اصولم پایبندم. سفت و سخت! و کوتاه نمیام،، نمیتونم،، دلم نمیاد،، بخودم اجازه نمیدم. و این موضوع خیلی پیچیده ست و رفتارم در قبال تعهدم و افکارم، منطق احمقانه خودمو داره! ... و این منطق احمقانه چی بشه که باز تغییر بکنه!

...

(بمناسبت تولد پیامبر (ص) )


مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند و آب وضویش را به تبرک برمی داشتند با شمس برخورد و با تکبر در او نگریست.

شمس گفت سؤالی دارم. مولوی گفت بپرس.

شمس گفت بگو بدانم  محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟

مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گویی؟

شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که:خدایا خودت را به من بشناسان. ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد.

مولوی درماند.

شمس روی برتافت و رفت.

مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید.

شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی؟

پاسخ این است که محمد(ص) دریانوش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد ولی جام حلاج ظرفیت نداشت. تا اندکی در آن ریختند  مست شد و به عربده کشی افتاد.


آن که را اسرار حق آموختند...  مُهرکردند و دهانش دوختند.


از: پله پله تا ملاقات خدا


  • دکتر میم

اگه یه روز به جایی رسیدید و مسئولیتی بدست آوردید، چه کوچک چه بزرگ، در انتخاب تک تک مدیرانتون بشدت دقت کنید. مدیران زیردستی انتخاب کنید که روی انتخاب و کار و درستی تک تک کارمندان زیردستشون بشدت دقت و نظارت داشته باشن. اتفاقی که الان اصلاً در جامعه ما نمیوفته! پارتی بازی در انتخاب کارمندان و محول کردن یک سِمَت به یک آدم غیرمتعهد و غیرمتخصص، شما رو نابود میکنه.

و مطمئن باشید اگه روزی بخاطر قصور یک کارمند دون پایه مجموعه شما ، مثلاً قطاری از ریل خارج بشه، و حتی یک نفر (و نه بیش از چهل نفر) از دست بره، بازماندگان حق دارن دست در گردن شما (و نه کارمند شما) بندازن و شما رو خفه بکنن! 

این حق شماست!



  • دکتر میم