روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۵۷ مطلب با موضوع «دغدغه» ثبت شده است

Antarctica

۲۳
آبان

یه کم به این عکس نگاه کنین ...



این عکس، نشون دهندهٔ کارت پستال هاییه که یه گروه تحقیقاتی که الان توی قطب جنوب ن، از اونجا ، برای ۱۵۵ نفر از جاهای مختلف دنیا فرستادن! بیشتر به عکس دقت کنید... یه دونه برای ایران :-)

واقعا توی این اوضاع و خستگی، چی میتونه هیجان انگیزتر از این باشه که بفهمی اون یدونه داره برای تو میاد؟؟! هاااا؟!  D:


+ واقعا تصمیممو برای سفر قطب جنوب جدی نگرفته بودین؟!


  • دکتر میم

عن

۱۴
آبان

توو مملکتی که یه مشت گاو اداره ش میکنن و فقط بفکر علف و کاه بیشترن که بخورن و تاپاله پس بدن...


#بلیت_فروشی_استادیوم


  • ۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۹
  • دکتر میم

من فستیوال ها و گردهمایی های زیادی رو از نزدیک دیدم. به این دلیل علاقه زیادی بهشون دارم که فستیوال ها، جدای از هر مضمون و هدفی که دارن، تاثیرات بسیار جالب و عجیبی میذارن، فضاهای خاصی بوجود میارن و انسانهای جالبی رو میشه توشون پیدا کرد، آدمهایی با اختلافهای بشدت زیاد که معمولا فقط به خاطر یک هدف و یک نقطه اشتراک، در اون گرهمایی جمع شدن. مثل اینجا، آدمایی که به جز تختخوابشون روی بهترین تشک، جایی نمیخوابن و کسایی که به جز غذای خونه و رستوران نمیخورن، یا روی خیلی چیزا حساسن، اینجا میان و خیلی از نکرده هاشون رو تجربه میکنن.

بنظر خودم ، مراسم پیاده روی اربعین و گذر بیش از ۲۵ میلیون نفر از بیشتر از ۳۰ کشور دنیا از مسیرهای مختلف و رسیدن به کربلا در روز اربعین، و اتفاقاتی که در بین راه و در عراق دیده میشه، از عجیبترین و خاصترین اتفاقات دنیاست! متولی تمامی گردهمایی ها و فستیوالها قوانین رو تعیین میکنن، تدارکات دارن و... اما اینجا هیچ قانون خاص و محکمی وجود نداره، حتی از نظر دین هم شما غیرمسلمونهایی میبینید که برای کسب این تجربه عجیب راه زیادی اومدن. حتما شنیدین که تمام تدارکات و پذیرایی ها و رفع نیازها بدست مردم عموماً فقیر عراق و البته به بهترین و مفصل ترین شکل ممکن و رایگان انجام میشه، البته سازمانها و ارگانها و کشورهایی هم خودشون در این تدارکات سهیم میشن که خب شاید ۱٪ هم نشه. چیزی که از اخبار دیده و شنیده میشه با چیزی که اینجا حس میشه، زمین تا آسمون فرق داره. باورنکردنی و غیرقابل توضیحه، اما در این یک هفته در اینجا تمام قواعد و قوانین جامعه شناسی مدرن نقض میشه! دنیایی کاملا متفاوت با جهانی که داریم توش زندگی میکنیم. و اتفاقات و تجربیاتی که در هیچ جا و هیچ لحظه دنیا نمیتونین درک کنین! ... لعنت به این کلمات که نمیشه توضیح داد...

بنظر من دیدگاه و باورهاتون رو بذارین کنار، اگه توی زندگیتون دنبال چیزی هستین، یه سال حتما این اتفاق رو تجربه کنید ، حتما یه چیزی پیدا میکنین.


+ نظرتونو بگین، سوالات و فکرتونو حتی شده ناشناس بگید، در مورد نوع سفر، هدفش، چیزی که فکر میکنید ، یا هر چیز دیگه... و استوریهای سفر رو هایلات کردم در mopix101

در مورد جزئیات سفر ، برای اینکه برای سال بعد تصمیم بگیرین، یه پست نکته ای میذارم.


  • دکتر میم

یجمعنا

۰۶
آبان

یکی از دوستان با خودش قلیون آورده :-) دیشب بعد از ۲۵ کیلومتر پیاده روی، نشسته بودیم بین مسیر نجف و کربلا ، دورهم و استراحت و قلیون. سه نفر اومدن سمتمون و سلام و علیک و اشاره به قلیون... از چشمای آبی و موهای بور یکیشون، همه برگشتیم و کنجکاو... مردی عراقی از بصره بود که دو دوست و همکلاسی قدیمیش یکی از انگلیس و یکی از هلند رو آورده بود برای مراسم اربعین. مشخصه که کی به قلیون علاقه داشت؟! مرد چشم آبی هلندی ، که اتفاقا فوق العاده فوتبالی بود :-) سر صحبت هم از همین باز شد... فوتبال، هلند ، همدردی من و مرد هلندی، پرسپولیس، عراقی ، بشار رسن ، و انگلیسی ای که در سکوت فقط بما نگاه میکرد و اصن نمیدونست فوتبال چند نفره ست!

حرف از سفر و ملیت ها و اهداف شد... انگلیسی مسلمون بود، اما هلندی نه،، در حقیقت هیچ دینی نداشت و از تعریف های دوستاش اومده بود. و البته کلی از فضا خوشش اومده بود و تعریف میکرد، از نحوه ورودشون به عراق و از مسیر و از نجف و ... از همه بیشتر از چیزهایی که از شروع پیاده روی دیده بود ، از مردم ، از پذیرایی ها، از موکب ها... و از این قلیون بغل مسیر پیاده روی :-)) 

انگلیسی هم از کار و بار ما پرسید و و اینکه چند بار اومدیم و... بعد با ذوق عجیبی گفت من سومین بارمه ، و هرسال چند نفرو با خودم میارم... همشونم میگن چطور میشه یه «اسم» اینهمه آدمو از همه جا بکشونه و بعدشم این اتفاقات عجیب توی اینجا در این یک هفته؟! به دوست عراقیشون اشاره کرد و گفت: رسول میگه مردم هرسال همه دارایی و پولاشونو خرج پذیرایی از زائرها میکنن و بعد از اربعین باز پول جمع میکنن و کار و زندگی و آماده کردن بهتر سال بعد!!... و بعد اشاره کرد به تابلویی که صدمتر جلوتر نصب شده بود (که دیشب استوری اینستا گذاشتم) ، و گفت «من میگم حسین یجمعنا»


  • دکتر میم

«بعد از مدت زیادی جستجو با سینا پیداش کردیم، روستایی بیراهه، در ارتفاعات کوه و جنگل. محلی ها بهش میگفتن "زاو مینگ ژی" ، فکر کنم یه چیز توو مایه های پیر فرزانه. ظاهرا خیلی کم حرف میزد و خیلی آروم. اول سینا رفت، من بیست دقیقه بعد. سینا اشاره کرد که هیچی نگو. 

جملات و کلمات کوتاهی که به زور حرف میزد، اونقدر آروم بود که سینا مجبور بود گوششو نزدیک صورت پیرمرد ببره. چند جمله ای گفت که سینا آروم به من میگفت و هیچوقت یادم نمیره : «سکوت، سکوت، سکوت کنید... از سه نفر بسیار دوری کنید: اول از آدمی که باور و اعتقادش رو بی دلیل و تحقیق، ترک کرده! دوم از آدمی که با حرف زدن زیاد (نیش و کنایه و حرف تند و تیز) ، همنوعانش رو آزار میده! سوم از آدمی که تجربه های مشخص و زیان ده رو دوباره امتحان میکنه»

من مات ایستاده بودم. یهو برگشت رو به من چند ثانیه نگاه کرد و چیزی گفت! سینا گفت «میپرسه مسلمونی؟ » و اشاره کرد که جواب بده ،،، سر تکون دادم که آره ،،، سرش رو برگردوند و چیزی زمزمه کرد. سینا گفت: «میگه عرفان مسلمانان و نماز رو میشناسم. جالب و عجیبه»

بعد از حدود یک دقیقه سکوت، در حالیکه داشت چیزی میگفت، آروم روی زمین دراز کشید و خوابید! سینا سریع کاغذی درآورد و شروع کرد نوشتن... پیرمرد خوابید!! و ما خیلی آروم ، بیرون رفتیم. تا کیلومترها، هیچ حرفی نزدیم و احساس غرق شدگی داشتیم. تا یه جا نشستیم. کاغذ رو گرفتم و نگاه کردم... گفتم چیه؟ گفت همون که آخرش گفت. چند جمله از اوپانیشاد (قسمتی از کتابهای وداها ، از کهن ترین کتابهای تمدنهای آسیای شرق) 

این کاغذی که سینا نوشت، بعد از سالها دوباره پیدا شد! و پاره شده، یا سوخته، یا...

و معنیش: 

"نمایش آغاز هستی و جنجال پایان آن را بفهم تا بخود بیایی.

«آنوپا» مخلوطی است از ترس و جنگ و وحدت و یگانگی.

کشف حقیقت ِ درون انسان و یافتن راه‌ رهایی و رستگاری، از عبادت (بمعنی سکوت یا مراقبه یا ...) میگذرد.

رهایی در یقین (اعتقاد) است" 

»

  • دکتر میم

- کف جاده افتاده بود، گربه مرده بود... داشتم فکر میکردم ما آدمها خیلی بیشتر از گربه ها، کف جاده ها میمیریم ، اما فقط ماها رو جمعمون میکنن، اینا رو نه!


- ده روز پیش با یه کلاهبردار و یه قاضی و یه فئودال و یه بیکار رفتم شمال. رفتیم ارتفاعات کوه و جنگل. از معدود جاهای به گند کشیده نشده توسط زامبی های انسان نما. بکر و خلوت و ساکت. فقط روز سوم مه و بارون شدید و رعد و برق و شب توی جنگل و سیل شمال و گیر کردن و... :-)) خدا میدونه من سفرام امنه امنه ، فقط گاهی یه هیجانات کوچیکی پیش میاد. چند تا عکس توی اینستا گذاشتم.... فقط اینکه توی روستای سنتی و کم جمعیتی که بودیم، پیرمرد هیزم شکنی بود که با هم رفتیم که یه کم کنده های بزرگ رو تبر بزنیم و هیزم بیارم برای خونه. دلم توی خونه اون پیرمرد و پیرزن جا موند!!


- خدا بخواد اواخر هفته بعد، میریم سمت عراق. با ماشین خودمون. ماشین رو میبریم توی عراق. فک کنم سفر جالبی باشه :-) قبلاً زمان اربعین، نمیذاشتن ماشین ببری، از امسال میذارن. قرار بود حاجی باهامون بیاد، کلی دون پاشیده بودم که ببرمش، همونجا دفنش کنم ایشالا. نشد،، پیچوند. میگه هرجا تو بری سیل میاد :-))


- حدود یکسال منتظر یه عکس از یه دستنوشته بودم. هفته پیش پیداش کردیم... اتفاقات مرتبط بعدی هم باعث شد موضوع تکمیل تر بشه تا یه پست سه قسمتی بذارم ایشالا. سعی کنید خیلی درموردش فکر کنید. خیلی! و نه سطحی و در حد کلمات... آدمهای دخیل در این سه پست ، دنیای هزاران نفرو زیر و رو کردن!


- راستی ، اگه در شهرهای بزرگ و صنعتی هستین، احساسات عاشقانه تون رو زیر بارون نبرین. حالا درسته که حال میده و لذتبخش و عاشقانه ست، اما بارون شهرهای آلوده ، مخخخصصوووصا تهران، بارون نیست. اسیدیه که حتی سنگ بناها و رنگ ماشین و پارچه رو میپوسونه،، چه برسه به پوست و موی شما! مواظب باشین! .... یه بنده خدایی به کیوی حساسیت داشت، یه نفر که سید بود براش کیوی آورد و هی بزور گفت «بیا این کیوی رو بخور، این از دست سید شفاست...» ... خداروشکر معجزهٔ سید، با یه بیمارستان و دارو و آمپول حل شد :-) #واقعی


  • دکتر میم

هجوم

۱۰
مهر

+ این پست رو دوماه پیش نوشتم... و کامنت ها


+ مردمی که شیش سال پیش یادشون نمیاد که چطور سکه از دو میلیون ، یک شبه تا ۱.۳۰۰ پایین اومد و خیلیا سکته کردن،، و حالا باز رفتن دلار ۱۸ هزار تومنی خریدن به امید ۵۰ هزار تومن شدن! و الان دارن التماس میکنن که دلاراشون رو ۱۰ تومن بفروشن... چه انتظاری ازشون هست که تاریخ بخونن و...؟!


+ هرچند این اوضاع سقوط دلار، خوبه ، اما تا به ثبات نرسه ، بازم کاری پیش نمیره. اقتصاد از ثبات به نتیجه میرسه ، نه با سقوط یا صعود ارز. چه دلار ۸ تومن باشه، چه ۱۵ تومن. اما ثابت باشه. بعد کم کم درست میشه. الان اگه بانک مرکزی خوب عمل کنه قیمت رو روی حدود ۱۳ نگه میداره و اگه بتونه، پله ای میاره پایین، تا حدود ۱۰_۱۱ . اگه دلار ۱۸ تومنی حباب بود، دلار ۸_۹ تومنی هم حباب منفیه. منتظر باشیم تا ثبات ارز بیاد، بعد اصلاح و ثبات قیمت ها هم میاد. ایشالا


+ هجوم مردم برای فروش دلار و سکته ها و گریه ها، اصلا خوشحال کننده نیست که بعضیا براش ذوق میکنن. هرچند که باید درس بگیرن که احتمالا نمیگیرن. 


+ متاسفانه در روال صعودی ارز، قیمت اجناس بیشتر بالا میره، اما در موقع سقوط ارز، قیمت اجناس شاید نهایتا ۱۰ درصد بیاد پایین


+ چند روز پیش هم در صحبت با بعضی دوستان گفتم که دولت ، کاهش قیمت رو میذاره برای بعد از سفر روحانی به سازمان ملل!! 

حالا یهو افزایش قیمت نفت و بعد تسویه درصد زیادی از بدهی های دولت ... و بعد خبرهای مذاکره اروپا، و بعد فشار برای تصویب FATF !! و حالا سقوط ارز. این مملکت، همه چیزش به همه چیزش میاد. قانونی درمورد دلالی وجود نداره و صعودها و سقوط ها به هرچیزی ربط داره، جز قوانین منطقی... یه کم باهوش باشیم. وال استریت هم قوانین پشت پرده خودشو داره


+ پست کسب و کار رو میذارم برای هفته بعد، احتمالا بصورت پست صوتی.


  • دکتر میم

در کنار اوضاع آشفته اقتصادی، دغدغه ای که این روزها بشدت جای خالیش حس میشه و خیلی سخته درموردش نوشتن و حرف زدن، رفتار جمعی مردمه!

خودمون داریم چیکار میکنیم؟! این پست که چند روز قبل از انتخابات نوشتم رو یادتونه؟ این پست رو چی؟ 

شاید روزی ده بار به گوشم میخوره این روزا که : مسئولا که دارن میخورن، ما چی؟ 

بعد خود مردم دارن همدیگه رو میخورن! و فکر میکنن اگه خودشون مسئولیتی داشته باشن، عالی ان.

حقیقت اینه که رفتار آدمها رو از کارهای خیلی کوچیک و روزمره شون میشه تشخیص داد و با کارکردن های بزرگ تر مطابقت داد.

مسئول غذا توی هیئت، وقتی ده تا غذا برای آشناهای خودش میبره، هیچ فرقی با مسئولی که ده تا بچه شو میبره سر کار و حقوقهای نامتعارف میگیرن، نداره! هیچ فرقی. ... همینو بگیرین برین تا همه مواردی که در طول روز میبینیم. مردمی که انضباط شهری و قوانین ساده رو رعایت نمیکنن ، مردمی که با بچه و همسرشون رفتار درست رو بلد نیستن و حقوق و مرز احترام رو نمیشناسن. مردمی که توی کاسبیشون هیچ حق و حدودی رو رعایت نمیکنن، استادی که از تدریس و نمره دادنش به عنوان هر ابزاری استفاده میکنه ، اونی که میره فروشگاه و بیست بیست تا شونه تخم مرغ و روغن و رب و برنج میخره. اونی که تحت جوّ هر رسانه ای، هر شعاری میده... و همه اونایی که دیگه کتاب نمیخونن و ماه به ماه طبق شرایط محیط عوض میشن.

درد ِ طولانی ایه... اما چی میشه گفت؟

دیروز استوری گذاشته : «نظرات ما از پرسه زدن در شبکه های اجتماعی سرچشمه میگیرند، نه مطالعه کتابها. این تقلید از دانایی، در واقع الگوی جدید نادانی ست. (کارل گرینفلد) »

بهش میگم «من که قبلا میگفتم، میگفتی نه ، حالا "کارل" گفته، حرف درسته؟ الان داری چی مطالعه میکنی؟ » 

یکم نگاه کرد و خندید و گفت خفه شو...

حقیقت اینه که میگن: «انسان را در زیستن بشناس، نه در گفتن. در گفتار همه آراسته اند»


+ پست صبا 


  • دکتر میم

+ گفت موضوع «انسان در طبیعت» ... گفتم من از آدمها عکس نمیگیرم... گفت ده میلیون تومن ... گفتم از آدمها عکس نمیگیرم.... گفت ... گفتم از آدمها عکس نمیگیرم.


+ گفتیم فردا بریم سر ِ یال کوه، یه مسیر جدید و بکر پیدا کردیم، شب بالای آبشار میخوابیم... گفت دوربین و کوادکوپتر نیاوردیم... گفتم خب بهتر ، میشینیم نگاه میکنیم و لذت میبریم و میلرزیم...


+ بچه ها را در پارک اذیت نکنید... شاید یکی از آنها بچهٔ کسی باشد که الان باهاش قرار ملاقات دارید!


+ برای سیزده هزارمین بار «مختارنامه» میبینم، بعد از ۱۴۰۰ سال ، اوضاع مردم هنوز همونه... حتی اگه بیست هزار بار دیگه پخش بشه...


+ «روشنفکران هم که قضاوت هاشان قالبی و فرنگی و استاندارد شده است و طبق فرمولهای رایج جهانی. همینکه بشنوند کسی گرایش مذهبی دارد، برای محکوم کردن اون کمترین تامل و تحقیقی لازم نمیدانند و شخص را ندیده و سخن را نشنیده و کتاب را نخوانده، در زیر بار تهمت ها و دشنام ها و توجیه و تاویل های قراردادی یکنواخت میگیرند ، و چون مراجع تقلیدشان در اروپای کاتولیک، فتوا داده که دین تریاک توده است و ابزار دست طبقه حاکم (و در آن زمینه که آنها گفته اند، درست هم هست) ، اینان هم که خود مرید و مقلدند و خود، گستاخی تعقل و اجتهاد شخصی ندارند. برایشان دین شمشیر و دین صلیب یکیست و اسلام ابوذر و اسلام عثمان یکی... »

(علی شریعتی ، حسین وارث آدم)


+ کی بیشتر از من منتظر پاییز و زمستونه؟ و از همین الان ناراحت، برای شیش ماه دیگه که تموم میشه؟! ... نیمه دوم امسال ایشالا بارها میریم برای  آماده سازی سفت و سخت برای سفر قطب جنوب! 


+ خداوند، شر و فساد و خشونت را از زمین ریشه کن کند،،، ریشه آخوندهای ریاکار رو خودم میکنم :-))


  • دکتر میم

سالهایی که شرکت قبل کار میکردم، صبح تا عصر، و عصر تا شب کارهای خودمون ، کارهای دیگه، خانواده، گردش و سفر ... شبها بیهوش میشدم، وسط فیلم خوابم میبرد، همسر میخندید، میگفت تو فیلم خراب کنی! ... همه کارهای خونه رو میکرد ، و خیلی کارهای بیرون ، کمک من... و همیشه میگفت چطور اینهمه کار میکنی؟ چطور میرسی؟ چطور میتونی؟

سالهای بعد که گذشت و خودم کار میکردم، کارم ده برابر شد و دغدغه هام بیشتر، و سفرها و خانواده و... 

از چند ماه پیش همسر سر کار میره، خیلی خسته میاد خونه، با اینکه کلی سعی میکنم کارهای خونه رو بکنم، اما نمیذاره، غذا میپزه، خرید میکنه، هنوز کمک من میکنه،، و باز میگه «هنوز نمیدونم تو چطور اینهمه کارها رو میکنی؟ چطور میتونی؟»

شبها بیهوش میشه... وسط فیلم خوابش میبره... میخندم و بهش میگم امام صادق (ع) میگه «اگه کسی رو بخاطر کاری مسخره کنی، نمیری تا خودت بهش دچار بشی...» :-))

و اون نمیدونه،، نمیدونه که همیشه من به این فکر میکنم که کار و زحمتش خییلیی بیشتر از منه! و اینکه چطور میتونه؟ چطور میرسه؟ چطور اینهمه برنامه ریزی میکنه برای درست کردن و غلبه بر این همه بهم ریختگی ِ من؟!

دعا میکنم برای سلامتی ۱۲۰ ساله اش ، در این مرز سی و یک و دو سالگی.


  • دکتر میم