کشتی ِ ناخدا

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

کشتی ِ ناخدا

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

۱۶۸ مطلب با موضوع «دغدغه» ثبت شده است

در باب امید ، مدتهای زیادی بود که میخواستم یکی از مهمترین خاطراتمو بگم که هیچ جوری نمیتونم بنویسمش و توضیحش بدم. سواد هممچین نوشتنی رو ندارم.
امروز یه قسمت ۱۵ دقیقه ای از برنامه «کتاب باز» رو دیدم که بنظرم بسیار ساده و قشنگ و کوتاه، در این مورد صحبت کرد. از عصر گشتم و اون تیکه کوتاه برنامه رو پیدا کردم که حتما ثانیه به ثانیه شو ببینید. امیدوارم «تیکه های صابون» خودتون رو پیدا کرده باشید یا پیدا کنید :-)

 

ببینید

 

  • دکتر میم

+ فعلا صدها روایت و سناریو از اشخاص و ارگانها و گروههای مختلف، درمورد هواپیما و سقوط شنیده میشه. که هر کی هرکدومو دوس داره انتخاب میکنه، یا سر دوراهیه، یا دنبال حقیقت بیشتر.
اما درمورد سیستان بلوچستان، سناریویی نیست. روایت و داستان پیچیده ای نیست. حقیقت پشت پرده و دوراهی ای وجود نداره! 
یک داستان یک کلمه ای ِ غم انگیز و شرم آور و واضح ، درمورد مردمانی مظلوم و محروم و دوستداشتنی و نادیده گرفته شده. سیل.

 

+ از شما ، دوستانتون ، اقوام ، آشنا ، فامیل ، ... کسی هست الان در انگلیس یا شرق آسیا ، طرفای ژاپن و کره جنوبی باشه؟ و بتونه یه زحمت کوچیک برام بکشه؟

  • دکتر میم

سقوط

۲۱
دی

با اینکه قضیه سانچی هیچوقت دقیق مشخص نشد، اما در جریان کم کاری مسئولان و اشتباهات عجیب در روال امداد و نجات بودم و خیلی هم ناراحت از پیگیری نشدن ماجرا و تقاص پس ندادن عوامل!
امروز اما بحث فرق میکنه! 
من با اینکه کاملا به چوپان دروغگو بودن مسئولان (اصلا نمیشه کلمه درخوری براشون پیدا کرد) مطمئن بودم، اما در مورد سقوط هواپیمای اوکراینی گفتم خییلیی بعیده کار خودشون باشه! مگه میشه آدم اینقدر احمق؟!!! مگه میشه سه چهار روز سرپوش؟! با اینکه قبلا بهم ثابت شده بود، که «آره درمورد اینا، میشه» ولی باز احتمالش رو خیلی خیلی پایین میدونستم!
البته از سر قضیه سانچی ، همش با هوچی گری و شلوغکاری مردم قبل از مشخص شدن دقیق ماجرا و بیشتر ناراحت کردن خانواده های داغدار بشدت مخالف بودم و اینبار هم خیلی این اتفاق افتاد، 
ولی بازم در مورد احتمال، اشتباه کردم که این احتمال رو اینقدر پایین آوردم! البته باید حواسمون به تنور-داغ-کردن ها و شلوغ بازی های الکی هم باشه. آدمایی که اینهمه داغ دیدن، حساس ترن و احساسی. راحت به سمت و سوها کشیده میشن.

تیره ترین جای داستان، سه روز پنهانکاری بود!! یعنی اگه هیئت های خارجی برای بررسی دقیق نمیومدن، احتمالاً کلاً انکار میشد!!
واای، قلب آدم تیر میکشه! خدا به داد هممون برسه

  • دکتر میم

بسم ا...

۱۸
دی

+ بالاخره جواب نظامی ای که منتظر بودیم ، انجام شد. ظاهرا هم هدف خوب و هوشمندانه ای بوده. هم ضربه و عواقبش نسبتا بزرگه. البته یه کم زمان لازمه واضحتر بشه. و هم اینکه خییلی بعیده جنگی درکار باشه.

+ اگه دوست دارید در هر موردی، توی استوری هاتون یا گروه ها و اینور و اونور، اظهار نظر کنید، قبلش مطمعن باشید تاریخ رو میدونید. «پیشنهاد کتاب مرتبط : معمای ایران ، تعارض در روابط ایران و امریکا (نوشته کنت ام. پولاک) » ،، اگه حوصله ندارید ، علی الحساب درمورد جنگ امریکا و اسراییل و ایران و لبنان، سال ۶۱ و ۶۲ بخونید. سرچ ِ درست که بلدید؟!

+ ایشالا که جنگ نمیشه، فرق جنگ رو با لزوم تلافی نظامی و شاخ و شونه کشیدن نظامی بدونید. و بفهمید که اگه ایران نزنه ، و نمیزد، چه بلاهای بدی در انتظارمون بود.

+ کاش یه دونه بالستیک میرفت سمت مجلس...

 

  • دکتر میم

تفکیک

۱۴
دی

از همون روزی که قابیل ، هابیل رو کشت، معلوم شد که زمین بدون جنگ برقرار نمیمونه. میل به قدرت و برتری جویی در طول تاریخ بوده و هست. و ما نهایتا بتونیم فقط شعارهای اخلاق مدار و صلح طلبانه بدیم. به امید روزی که جنگی نباشه و همه آدمها با هم برابر باشن و... با همین بهونه های احمقانه ، خودمون رو از اظهار نظر و جهتگیری در زمان بحرانهای اخلاقی کنار بکشیم، که نکنه بازدید پیجمون کم بشه یا درآمدمون از شهرتمون از بین بره، یا بهمون انگ بزنن و... هزار داستان دیگه!
"تاریک ترین مکان جهنم, جایگاه کسانی است که در بحرانهای اخلاقی، بی طرفی از خود نشان میدهند! "
از یه طرف هم نه بیطرفی رو بلدیم، نه طرفداری درست! اون از بیطرفیمون سر جنگ جهانی اول، که ۱۱ میلیون کشته دادیم. اینم از طرفداریمون که اونقدر تعصب داریم روی چیزی که دوست داریم، که حاضر نیستیم یه کم تحقیق کنیم ببینیم چی داریم میگیم و چی به زبون میاریم و تا یه حرف مخالف میشنویم شلوغ میکنیم و نمیتونیم به یه استدلال گوش بدیم! فک میکنیم دکتریم و چار کلاس درس خوندیم و خداییم. 
آره ادمها با هم برابرند ، ولی فقط تا قبل از زاییده شدن! همه مرزبندی ها و قدرت کشورها و جنگ ها و درجه بندی شهروند ها رو ما بوجود اوردیم. ارزش و اعتبار آدمها قسمتیش دست خودشونه که بهش برسن، قسمتیش هم توسط فشار نیروهای قویتر اعمال میشه. اما فکر و عقل و سواد بشر دست خودشه. وقتی هنوز جامعه ای داریم که مردمش نمیتونن بین اتفاقات اجتماعی و شخصیت ها و کارکردها دسته بندی درست قائل بشن، هنوز نمیتونن بفهمن ارزش و اعتبار آدم با آدم چقدر فرق داره، هنوز از مرگ بزرگترین نیروی نظامی محافظ کشور و امنیتشون بدست دشمن قدیمی خوشحال میشن و مقایسه ش میکنن با اتفاقات داخلی ابان ماه و چار تا مسئول داخلی بی عرضه و کمتر از حیوون. هنوز نمیفهمن گوز چه ربطی به شقیقه داره. هنوز نمیدونن دور و برشون چه اتفاقی داره میوفته و سواد سیاسی-اجتماعی-اقتصادیشون زیر صفره. هنوز کتابی نمیخونن و بر اساس پست ها و استوری ها و دوتا کلیپ ، کل اعتقادات و افکار و عقایدشونو میچینن. یه جامعه شناس داخلی که مدتهاست منتقد به اوضاع کشور بود و از همه احزاب و ارکان ، بخاطر کمبود و ضعف ها و فسادشون خیلی تمیز مینوشت، حالا پستی در ناراحتی فقدان سردار سلیمانی نوشته. وقتی مردم هجوم میارن و کامنت میذارن که «تو چقدر نون به نرخ روز خوری و دو پهلو مینویسی و کثیفی!» ، میدونین یعنی چی؟ احمق های متعصب ، لازم نیست مثل فیلم خانه پدری ، دخترشونو بخاطر چیزی که معلوم نیست چیه بکشن و دفن کنن تا بهشون بگیم احمق متعصب. همینکه نمیدونیم توی یه مجموعه ممکنه یه چیز درست باشه و یه چیز غلط! و وقتی با یه چیز مخالفیم ، مثل کورها فقط بد بگیم و دوست داشته باشیم همه در موردش فقط بد بگن، همین یعنی یه احمق متعصبیم. نگران نباشین. عوام بیسواد همه جای دنیا هستن.  مثل امریکایی هایی که از دیروز هشتگ DearIran راه انداختن و ایالت هایی که به ترامپ رای ندادن رو مشخص کردن که یعنی «ایران عزیز ، ما به ترامپ رای ندادیم، اینجاها رو نزنین» 
آره ، ما احمق ها تنها نیستیم. هیچوقت هم تموم نمیشیم. اما با یه کم تلاشی که نمیکنیم، میتونیم خودمونو توی مرزبندی و ارزش انسانها جابجا کنیم.
منم خیلی چیزای داخل رو قبول ندارم، ولی همیشه میفهمم که : «یه زوزه گرگ ، می ارزه به عوعوئه صدتا شغال»

 

  • دکتر میم

+ از نظر کاری ، دقیقا دیشب ، همین ساعتها بود که از شیب دامنه قله ای نسبتا بلند، یهو سقوط کردم پایین دره ای عمیق تر از حتی سطح زمین! خودم سُر نخوردم! آقای دولت زیر پامو با تیر زد!

دلم از این داستانها و تجربه ها پُره ، ولی کور خوندن. از دیشب تا نصف شب و امروز صبح، بعد از کلی فکر و حرف، فعلا زخمامو بستم و شروع کردم و دست به صخره اومدم بالا، حالا میخوام با هلیکوپتر برم بالا ، جلوتر از جای قبلیم! اینا واقعا چی فکر کردن؟ فک کردن ما آزموده ایم در شهر بخت خویش... حالا بیرون میکشیم از ورطه رخت خویش؟ برو عامو،، این قصه رو من تموم میکنم.

 

+ چند ماه پیش نصف شبی توی داروسازی، یه ایرلندیه و یه هلندیه اومده بودن. زمان استراحت و چایی خوردن، حرف از سفر و فوتبال و اینا شد. یهو حس کردم دارم برای حرف زدن با اینا یه کم زور میزنم :/ و انگار سالهاست دور شدم از مکالمه و زبان و ... 

حدود یک ماه و نیمه که دو روز درهفته میرم چیزی شبیه کلاس زبان. دونفره، من و استاد :-) پسری (استاد) که از خودم خیلی کوچیکتره ولی بشدت از طرز فکر ، علایق ، سلایق و انرژیش خوشم میاد و نمیدونم چه حس خوبی داره این جلسه ها که هر هفته با علاقه ، سر تایم میشینیم و باهم جدای از کتاب درسی ای که میخونیم، در مورد جامعه، تفریح، کتاب ها، تاریخ، داروها، مخدرها :)) تکنولوژی و... خیلی چیزها باهم حرف میزنیم و نمیفهمم چطور دو ساعت میگذره. لذتش به اینه که نه استرس آزمون زبان دارم، نه چیزی شبیه نمره. همینه که خیلی خوبه. 

 

+ دو پست بعدی برای من بسیار مهمه. امیدوارم شما هم دل بدید :-) دارم پرسشنامه ای (آزمون) رو اماده میکنم، که ترجمه پرسشنامه یه تحقیق بین المللی جامعه شناسی و بسیار جالب هستش که حدود ۴ تا ۲ سال پیش یه گروه اروپایی اجراش کردن که نتایجش باب میل خیلی از دولتمردان کشورها نبود! «مینو» (که شاید از وبلاگ گروهی قبلیمون بشناسیدش) ، دوست خفن ما در آلمان یکی از مشاوران این طرح بوده و خوشبختانه از طریقش به خیلی چیزا دسترسی پیدا کردم و متاسفانه خودش و گروهشون خیلی بخاطر این تحقیق، اذیت شدن. وبلاگ گروهی ناخلف هم بخاطر شروع انتشار همین مطالب در صفحه آلمانیش، ban شد و کل سایت بلاک شد!! آره، مسخره ست! ولی ما یه ناخنکی بهش میزنیم :-)

راستی «مینو» ی ما آخرین روزهای بارداری رو میگذرونه.

 

  • دکتر میم

۱. من عاشق نقشه خونی ام. عاشق اینکه نقشه رو باز کنم و بگردم و جاهایی رو پیدا کنم که هیچکس نرفته و ندیده! بیراهه نوردی. یا از محلیا بپرسم این مسیر کجا میره؟! و اونا بگن این مسیر رو کسی تاحالا نرفته! خطرناکه، مبهمه، رازآلوده، سخته، ترسناکه!  و خیلی هم اینا رو شنیدم و رفتم و دیدم و پیدا کردم و ترسیدم و لذت بردم و سختی کشیدم و عاشقشون شدم.
نمیدونم از کی شروع شد و چرا شروع شد؟ شاید از اولین بارهایی که توی طبیعتگردی گم شدیم و اتفاقی، جاهایی پیدا کردیم که فوق العاده بودن! شاید حس قدرت و لذتی که بهت میده که جایی رو دیدی که حتی عکسی ازش نیست! نمیدونم والا! از چیزایی که میدونین مثلا وحشی ترین و شدیدترین بارون ممکن توی تاریخ رو دشت لار تجربه کردیم! و شب خوابیدیم و تهشو دیدیم. تا بیراهه های زیادی که اینجا یا در غربت رفتیم و پیدا کردن آبشارها و دره های عجیب و سردترین دمای زندگیم در برف روی اون پل لعنتی و پیمایش منطقه جنوبی کویر ریگجن و...
لعنتی هر چی هم سرم شلوغتر باشه و اوضاع کارم پیچیده و سختتر باشه، مسیرها و سفرهای سختتری انتخاب میکنم! :-))
من تقریبا نصف عمرمو توی سفر بودم! داشتم چک میکردم این اواخر ، تقریبا توی ۹۰ درصد از سفرهام گم شدم D: البته گم که نمیشم. فقط کمی طول میکشه تا برگردیم. نخندین، البته الان خنده داره، ولی اون لحظه ها معمولا سخت و ترسناکه! مخصوصا اگه ماجرای آخرین سفر زیبامو بدونین که سه چهار روز شمالشرق کشور بودیم و یه تیم رو ترکوندم و یکی از بلیت های زندگیمونو سوزوندیم :)) گرچه سلامت برگشتیم و بهترین سفر عمرشون شد :-)

۲. چند هفته ست از شدت خستگی و سنگینی کارها دنبال یه مسیر فناشدنی و سرررد و خوب بودیم، برای اواخر دی ماه. بعد هم بحث ساخت مستند پیش اومد و جلسه کاری ای که دیروز برای برنامه ریزی سفر داشتیم! از محل جلسه کاری، معلومه چی در پیشه! من هم مسئول تعیین مسیر و نقشه کشی. نقشه های حرفه ای منم که باهاش اشنا هستین؟ :-)) با همین نقشه ها، چقدر جاها که (به فنا) نرفتم. بقول حاج مهدی، عظیم قیچی ساز اینقدر بدبختی نکشیده که ما کشیدیم. ولی خدایی حاج مهدی همسفرت باشه، خیالت راحته، حتما به بدترین شکل ممکن مرگ رو میبینی و دیگه ترسی ازش نخواهی داشت. میگن یکی از وظایف آخونداست.

۳. برنامه ریزی و تحقیق و تمرین و تلاش برای دیوانه وار ترین سفرمون به قطب جنوب، بصورت کاملا مرتب ادامه داره. امیدوارم بهمن ۹۹ یا بهمن ۱۴۰۰ انجام بشه. همین روزها درموردش مفصل تر مینویسم. فعلا این نقشه مسیر اولیه ست. کاملا هم تخصصی.

  • دکتر میم

کولبرها فقط کردها نیستن ،، همه جا هستن. کولبرها در تهران هم هستن که آشغالگردی میکنن. کولبرها در کرمانشاه و خوزستان و بلوچستان هستن که قاچاق سوخت انجام میدن. کولبرهای اصفهان و شیراز و خراسان و... شاید دستفروشی بکنن، شاید اجناس قاچاق کولبرهای کرد رو توی شهرشون بفروشن. شاید اطرافیان ما هم کولبر باشن. همه ما یه دوره ای کار سختی رو اجباراً انجام دادیم که دوستش نداشتیم و حقوق کمی داشته یا خطرناک بوده یا دردسر ساز... کولبرها فقط دنبال کار هستن ، کار کم خطر تری که توی شهرشون گیر نمیاد. حتی شاید شهرهای اطراف هم گیر نیاد! 
امیدی که به دولتها نیست، پس بخاطر همین، همیشه به کارگاهها و کسب و کارهای نوپا و درحال توسعه میگیم نیروهای کار خودتون رو از بومی ها بگیرید. این حقی ه که به اونها میرسه.
درد ِ مرگ دو کولبر نوجوان مریوانی (که اولین مورد نبوده و متاسفانه احتمالا آخرین مورد نخواهد بود) درد مشترک همه ست. همه ما گاهی اجباراً کولبری کردیم...

 

+ لعنتیا فرصت نمیدن که حداقل آدم یه خبر نسبتاً خوب بشنوه :-/ ایشالا پست بعدی

 

 

  • دکتر میم

چند وقت پیش ایمیل ناشناسی اومد مبنی بر اینکه چرا اینجا نمینویسین و... چرا مث قدیم نیست و...
خب. بهونه های رایج : نمیرسم ، کار دارم (آره واقعا سرم شلوغه) ، حوصله ندارم، ...
و از این حرفا
بعدش جواب اومد : «...
ولش کردم، جواب هم ندادم. ولی درموردش فکر کردم. و بعدا باز همینطور. یکی هم هُلم داد که یالا بنویس.
آره، نوشتن اینجا خوبه. بخاطر خوندن بعضیا. بخاطر فهمیدن نظرات، بخاطر شاید همون چند نفر که میگن ما خیلی خوشحال میشیم با نوشتنت! (الله اکبر) ! و شاید پیش رفتن آرمانی که شاید درصدی ازش بدست بیاد. هرچند که موافق نباشین با نوشته هام.

امیدوارم ناخدا کشتی را بسلامت بگذراند

  • دکتر میم

- دو ماه زیر فشار کار، آدم دیگه ای شدم. هنوز تصمیم نگرفتم که از این وضعیت خودم راضی باشم یا نه،، ولی بقیه خیلی بهم میگن! 


- فیلم «همه میدانند» اصغر فرهادی رو دیدیم،، بشدت دوست نداشتم. اصلا فیلم خوب و قانع کننده ای نبود. اصلا مهملات قصه رو نتونستم به هم ربط بدم که جور دربیاد! ... آخه اصغر، آخه لعنتی، مگه مجبوری؟ خب فازتو عوض کن...


- تبلیغ مایع ظرفشویی دورتو و عمه خانوم و... به اندازه کافی روو اعصاب بود،، چند روز پیش دیدم یه تبلیغ دیگه ساختن، دو تا بچه توو مهمونی سر میز غذا، بچه مهمون به بچه صاحبخونه میگه: «میخوای بگم دیشب شام چی خوردین؟» ، بعد بشقابو بوو میکنه و میگه : «قرمه سبزی» .... بعدشم نمایی از لبخند مهمانها و کمی خجالت صاحبخونه...

باعرض شرمندگی از تمام جوامع حیوانی، من نمیدونم چند تا گاو میشینن فکراشونو میریزن روو هم، چند تا گاو تایید میکنن، چند تا گاو اینا رو میسازن، چند تا خوک اجازه پخش میدن، و چند تا الاغ که مثلا ناظر ن ، گیر نمیدن!

بقرعان اگه بچه، جلوی من همچین کاری میکرد، چنان پسی میزدم که با صورت بره توو میز، تا سه ماه دکترا روش کار کنن که جای اعضای صورتشو پیدا کنن.... اون عمه خانوم هم الان توو قبرش بود، ماههای اول قبر هم گذرونده بود.


- اگه مثل من حوصله سرماخورگی و بیحالی و اینا رو ندارین، در دوران سلامتی، یه روز درمیون ، یه قاشق عسل، روش یه ذره سیاه دونه بریزید و بخورید، الا و بلا سرما نمیخورید. اگه نگران ویروس هستید، هر روز صبح آب نمک قرقره کنید، یا گاهی یه دمنوش پر از نعنا بخورین. همین. والا اطرافیان که وظیفشون مریضداری نیست. تنبلا.

دیدین جدیداً دکترا تا میبینن سرماخوردگی ها درمان نمیشن، میگن این ویروسه :-) یه مورد هم درمورد «واکسن آنفولانزا بزنید تا سرما نخورید» بگم... آخه ... :-)) نمیگم دیگه  ، فک کنم همه فهمیدن.


- داشتم میگفتم «من اونقدر که تحرک دارم و سفر میرم و کار میکنم، احتیاج دارم که سلامت باشم تا بتونم به این خوشی هام برسم، واسه همین مراقب خورد و خوراکم هستم، خیلی ساله که مرتب و سلامت زندگی میکنم، خداروشکر هم خوبم» 

میگه «ای بابا ،،، ما که همه چی میخوریم و بازم خوبیم»

زیاد ن..یدم بهش، ولی از مجموع حرفام فهمید که «خوبی؟ یه جوری میگه خوبم انگار آرنولد نشسته جلوم،، سالی ۱۴ بار سرما میخوره، از سر تا پاش، توی هر عضوی ده تا مشکل و بیماری داره، چربی و غلظت بالا، عصبی، سه تا کار در روز بهش میدی، یکیشو نصفه انجام میده، یکیو یادش میره، سومی هم گند میزنه توش. مرتیکه آلزایمری. کبدش هم عفونت کرده رفته بیمارستان واسه عفونت کبد، دکتر بهش گفته سینوسهات هم عفونت داره، باید بری سیتی اسکن!» دیگه بهش نگفتم چند سال دیگه چی درانتظارته :-)

اره، خداروشکر همه چی هم میخوره ، کاملا هم سالمه


- تکنولوژی رو همیشه دوست داشتم اما همیشه از مخالفای مدرنیته و به گند کشیده شدن زندگی توسط تکنولوژی بودم. گفته بودم یبار همه گوشی و لپتاپ و... همه چیزمو یهو فروختم رفت. و تا یکسال و نیم. الان میدونم راحت میتونم هرچیزیو بذارم کنار. الانم مدتهاست بشدت فضای‌مجازی-زده شدم. حالم از پست ها و اخبار ها و حرفها و نمایشهای مجازی بهم میخوره (البته از یه سری چیز دیگه هم بهم میخوره، باید یه پست چالشی جدا درموردش بنویسم) ، تلگرامو که قبل از عید پاک کردم، از آیدی اینستام هم ده روزی میشه که اومدم بیرون و خلاص :-) بسیاااار خوشحال و راضی ام، از برنامه Quality time م که چک کردم، دیدم در هفته گذشته ، حضورم در شبکه های اجتماعی به کمتر از ۱۵ دقیقه در روز رسیده. راستش برنامه م برای زندگی توی کلبه وسط جنگل ، کنار برکه و میز و سازدهنی و غذا دادن (و خوردن) گوزنها ، برای بعد از ۵۵ سالگی بود. اما ده روز پیش تغییرش دادم به ۴۵ سالگی... :-) و به اینشکل دارم آماده میشم براش. در ضمن، یه پست خوب در مورد «مدرنیته و آلودگی تکنولوژی» آماده میکنم. هر چند که معتادان موبایل، درصدی هم تغییر نمیکنن، اما تاثیرگذار خواهد بود :-)


  • دکتر میم