روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۵۷ مطلب با موضوع «دغدغه» ثبت شده است

tweet

۰۳
تیر

سر کار, بعضی وقتا, بعضی از کارهای لعنتی, درست نمیشن! چاره شون اینه که با لگد بزنی و لهشون بکنی و بندازی سطل آشغال! مث امروز

بعضی وقتا, بعضی از آدمهای لعنتی هم درست نمیشن! حماقتشونو فریاد میزنن! مث امروز!

چاره اینا چیه؟!

(من قبلنا برای اینا چاره داشتم,, خوب هم جواب میداد! اما سالهاست که توبه کردم)

  • دکتر میم

توکل

۳۰
خرداد

از نظر فشار و پیچیدگیه کاری, روزهای بسیار سختی رو میگذرونم. سعی میکنم پرانرژی باشم و به دوره های سخت تر که قبلا گذروندم فکر میکنم, بهتر میشم.

حدود نه سال پیش, منی که اون موقع پرمدعا در خیلی زمینه ها و حل کردن خیلی از کارها بودم, چنان کعنهو خر , در گل گیر کردم که گل نبود... سیمان در حال خشک شدن بود!

نشستم و رک و راست و بی تعارف به خدا گفتم, خدایا من گوه خوردم. من قبلا هم معنیه توکل واقعی و دل کندن از همه چیز و رها شدن ‘ز هرچه رنگ تعلق پذیرد‘ رو تجربه کردم. حالا تو این یه بار , کار منو کامل راه بنداز,, من قول میدم تا آخر عمر, کار هر بنده خدایی رو که بتونم , راه بندازم. هرکاری برای هر کسی بتونم, بی منت, فقط بخاطر تو انجام بدم. 

معجزه رخ داد و گره کوری که متخصصان امر میگفتن غیرقابل حله, طوری حل شد که قبلش, هیچ کس جز من, هیچ امیدی نداشت!

من به قولم عمل کردم. آرامش و اطمینانی که اون درک توکل به من داد, هنوز باعث سالم بودن و آروم بودن و پیش رفتنه کارامه ... و خوبیها و آدمهایی که بخاطر عمل به قولم جذب کردم, غیر قابل تصوره.

خدا کنه, دیدگاهم نسبت به این قضیه عوض نشه! چون همه ی دستاوردهای این قضیه برام خوبه. ۱۰۰ درصد.

  • ۷ نظر
  • ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۵۹
  • دکتر میم

معلم

۲۴
خرداد

این متنو بیشتر از یک ماه پیش برای روز معلم نوشته بودم که بلاگفا سوخت! اما گفتم حداقل روزنوشت من نسوزه:


- اول دبیرستان:

تنفر من از زبان انگلیسی, در دوران راهنمایی بخاطر معلمی بود که من به هیج وجه باهاش نمیساختم! همیشه اول کلاس یه کاری میکردم که منو بندازه بیرون و برم فوتبال!

اما از دبیرستان همه چیز عوض شد. معلم زبان و یک افق جدید :-)

من نمیتونم انرژی نامحدود این معلم, برای یاد دادن و انتقال بهترین اطلاعات به دانش آموزان رو توصیف بکنم! همه چیز اونقدر عالی بود که نمره های ۱۲ ، ۱۳ و با التماس و ترس دوره راهنمایی تبدیل شده بود به ۱۹ و ۲۰ دوره دبیرستان و براحتی!

استاد, اونقدر برای ما انرژی و علاقه صرف میکرد که ما رومون نمیشد وقت و انرژی نزاریم! شاید اوایل با اکراه بود, اما تبدیل شد به یک فرهنگ! ... و من بودم که زبان انگلیسیه کنکور ریاضی رو ۹۶% زدم.

- دانشگاه , ترم دوم :

از این ترم, استادی به دانشکده اومده بود, با ۷۰ سال سن و سالها بود که در امریکا , فرانسه و استرالیا تدریس میکرد و ظاهرا برای پروژه ای ۵، ۶ ساله به ایران اومده بود و وقتی هم گذاشته بود برای تدریس.

اوایل بسختی فارسی صحبت میکرد, اولین درسی که باهاش داشتیم, ترم دوم, ساعت ۸ تا ۱۰ صبح بود. منی که به قول بچه ها در کل دوران لیسانس, خورشید ۸ صبح دانشگاه رو ندیده بودم, مرتب سر این کلاس حاضر بودم :-)

استاد فوق العاده پرانرژی و پرانتظاری بود. تجربه سالها تدریس در اروپا و امریکا, براش این توهم رو ساخته بود که ما هم هر روز بعد از کلاسش, میریم توی کتابخونه یا سایت دانشگاه و سرچ میزنیم و درمورد مطالب درسی اون روز تحقیق و بحث میکنیم!! خبر نداشت از اوضاع ما و آب هندونه و سنجد و... ! :-)

اما استاد اونقدر روی روش های تدریس خاصش پافشاری کرد و انرژی گذاشت که ما هم کم کم به توهم استاد رنگ واقعیت دادیم و حداقل برای من شده بود یک نوع فرهنگ خاص! البته بماند که از سال دوم, استاد لطف خاصی به من داشت و به قول همسر, که میگفت "تو اگه سر کلاس بری یا نری, امتحان بدی یا ندی, استاد نمره اول کلاسو بهت میده" :-) اما حداقل ‘من درس نخون‘  , تبدیل شدم به ‘من محقق درس نخون‘

و این استاد, یکی از اتفاقات خوب زندگی من بود.


- سالهای حوالی سوم راهنمایی تا سال سوم دانشگاه :

شاید بزرگترین و مهمترین اتفاق زندگی من, آشنایی , شاگردی و زندگی با معلمی بود که بی شک, درصد زیادی از من, ساخته ی اوست! زنی کامل, اسپانیایی تبار, استاد روانشناسی و روانکاوی دانشگاه بارسلون , که من بهش ‘خاله ساریتا‘ میگفتم.

صحبت در مورد تاثیرات این معلم, و آموخته ها و درس ها و اتفاقات, اونقدر زیاده که اینجا جا نمیشه! اما حتما کم کم مینویسم چیزهایی رو سالها فقط برای خودم نگه داشتم.

دنیا, این معلم بزرگ رو سال ۲۰۰۸ از دست داد :-(


نهایت:

معلم, شمشیر دولبه ست. حتی خطرناک تر از کتاب! (البته شاگرد بی مغز هم همینطور)

معلمی که بی توجه انتخاب بشه , خطرناک تر از کتابیه که بی تحقیق و درک و علم, خونده میشه و تاثیراتشون, مسیرهای اصلی زندگی رو جابجا میکنه!

همانقدر که معلم خوب, شما رو به عرش میرسونه, معلم بد, شاید کمی دیر, اما شما رو نابود خواهد کرد! (معلم بد, بی علم و منطق نیست. اتفاقا درست نشون دادن مسیر غلط, تبحر و تخصص بیشتری میطلبه)

شاید یک کتاب خطرناک, نتونه شما رو به نوشته هاش قانع بکنه و جواب شما رو بده, اما معلم خطرناک, قطعا شما رو به ذهنیات خودش قانع میکنه!

اما در کل, دست معلم خوب رو باید بوسید. بی شک, آخرین زورهای نردبان لق و تق و فرهنگ نابود شده ی ما برای ایستادن, بخاطر تلاشهای معدود معلمان خوبیست که هنوز هستند...

  • ۵ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۴۴
  • دکتر میم

اصرار و انکار

۰۷
خرداد

گاهی رازی داری که کسی نمیداند و ناگهان کسی میفهمد!

نمی خواهی کسی بداند و پنهان هم میکنی!

اما چه اصراری دارند بعضی ها برای اینکه به آنها اثبات بکنی, چیزی را که آنرا انکار میکرده ای!!!!

والا بخدا !

  • ۲ نظر
  • ۰۷ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۵۴
  • دکتر میم

سفر سوخته

۰۳
ارديبهشت

(منتقل شده از بلاگفا)


۱. خیابون میرزای شیرازی, حدفاصل بین مطهری و شهید بهشتی, خیابون عجیبیه! سه تا باند داره, دوتای دو طرف, ماشینا به سمت بالا میرن, و باند وسط رو به پایین!
این خیابون, اون شعر و قانون قدیمی برای رد شدن از خیابون که میگفت: "... اول به چپ نگاه کن ,, بعدش به راست نگاه کن,, اگر ماشین نیومد, از خیابون گذر کن" رو نقض میکنه!
اینجا اگه از غرب خیابون بخوای بری اونطرف برعکس تمام خیابونای ایران و اکثر خیابونای دنیا باید بگی: "اول به راست نگاه کن,, بعدش به چپ نگاه کن,, اگر هنوز زنده بودی,, باز به راست نگاه کن,, از خیابون گذر کن" !
حدود دو ساله که گاهی به عنوان مشاور در یه شرکت در همین قسمت از این خیابون میرم. با اینهمه رفت و آمد, نمیشه خلاف عادت معمول عمل کرد! خداروشکر هنوز زنده ام 
 
۲. به یه عروسی دعوت شده بودم, افغانستان. اطراف کابل. اوایل خردادماه. خوشحال از رفتن به یک عروسی جالب بودم, که چند روز پیش دوست افغانیه دامادم زنگ زد و گفت چون شوهرعمه ش فوت کرده, عروسی یکسال عقب افتاد!!!
یک سااال !! 
بهش میگم آخه چرا یکسال؟ خب ۴۰ روز یا دوماه صبر کنین, بعدشم شوهر عمه ست دیگه! تازه کار خیر رو که نباید عقب انداخت! چرا یکسال؟
میگه اینجا رسم روی یکساله!
گفتم اینطوری که شما به کل خاندان احترام میزارین, تا یکسال احتمالا چند نفر دیگه هم فوت بشن!
میگه آره , پسر عموم چهارساله که عقده و در انتظار ازدواج!
داشتم فکر میکردم اینجا هم از این رسم و رسومات بد, کم نداریم! این فقط یکیشه.
درسته که احترام به خانواده متوفی خوبه, اما تاخیر در کار خیر به هر دلیلی, بده,, بد! چه به خاطر فوت عزیزان, چه به خاطر یه عطسه ساده!
حالا خلاصه تا یکسال سر نماز, برای همه عزیزان دوست و برادر افغانی دعا میکنم که همه سرزنده و خوب و خوش و سلامت باشن 
 
+ ظاهرا بدلیل انجام برخی امور در اینترنت کشور عزیزمون توسط مسؤولان فهیم و بسیار محترم, اینترنت فقط کمی مشکل داره و نصف اینترنت بدون فیلترشکن باز نمیشه!! یکیش هم وبلاگهای بلاگفا ! خسته نباشن.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۳
  • دکتر میم

(منتقل شده از بلاگفا)



امروز صبح حدود ساعت هفت, داشتم پیاده راه میرفتم و سخت به فکر کارهام و حساب و کتاب بودم که, این بچه مدرسه ای ها رو میدیدم که با چه شر و شوری میرفتن مدرسه, سر و صدا میکردن, شلوغ میکردن, دعوا میکردن!!! چه حوصله ای دارن؟!! والا ما هم مدرسه رفتیم. زمان ما اونقدرا هم آش دهن سوزی نبود که اینطوری حال کنیم و سر و صدا! مخصوصا صبح ساعت ۷ !!
یهو بهشون حسودیم شد, یعنی یه مشت اوسگول روزگارن! هیچ دغدغه ای ندارن! نه کار , نه زندگی, نه بدهی و چک و نه هیچ چیز دیگه!
کاری ندارم که نسل اینا چطوریه و چه فرقی با ما دارن و ارزشهاشون چیه و حتما ما خیلی بهتر از اینا بودیم,, اما شدیدا هوس کردم که دو تا پس گردنی تپل بهشون بزنم تا آدم بشن! 
این فکر لذت بخش مردم آزاری, (البته تربیت کودکان بخاطر حسودی خودم) , سخت داشت وسوسه م میکرد که دیدم دو سه تا بچه ۱۲ ، ۱۳ ساله, گوشه خیابون باهم گلاویز شدن و دارن دعوا میکنن. پیچیدم سمتشون و یه داد کشیدم سرشون و گفتم : بیاین اینجا ببینم.
بیچاره ها ترسیدن و ایستادن... گفتم مال کدوم مدرسه این؟!
گفتن ... 
گفتم واسه چی دعوا میکنین؟ الان زنگ میزنم دفتر مدرسه که آدمتون کنن! 
یکیشون تند تند شروع کرد به توضیح دادن که تقصیر اون نبوده! میگفت آقا بخدا این هی با کیفش اذیتمون میکنه و...
دلم سوخت,,, اما دو تا پس گردنی آروم پس کله جفتشون زدم, گفتم برین دیگه دعوا نکنین,, دارم پشت سرتون میاماااا !
گفتن چشم آقا و راه افتادن 
 
نتایج اخلاقی:
۱ . این نسل, کم کتک خوردن!
۲ . امروز من از دعوای دو نفر جلوگیری کردم و صلح و دوستی برقرار کردم! 
۳ . حسود نیستم, فقط گاهی حس میکنم روشهای نوین تربیتی خودمو کم کم باید تو جامعه گسترش بدم.
۴ . بهترین سن کودکان و نوجوانان برای کتک خوردن , ۹ تا ۱۶ ساله!
۵ . هوا خیلی گرم شده, کولر ها رو راه بندازید.

  • ۲ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۸
  • دکتر میم

خاک سرد

۰۶
فروردين

(منتقل شده از بلاگفا)

توی فصل سوم سریال "شرلوک" (۲۰۱۳) ، سر عروسی دکتر واتسون , از شرلوک میخوان که بیاد و به عنوان ساقدوش درباره دوست و همخونه ش, دکتر واتسون, صحبت بکنه.
شرلوک, یه خاطره از یکی از پرونده های جنایی که داشتن تعریف میکنه , که لحظاتی بعد از وقوع یک قتل باهم سر صحنه جنایت میرسند: 
"مقتول افتاده بود روی زمین و به شدت ازش خون میرفت. از ناحیه نخاع ضربه وارد شده بود و من به سرعت به دنبال سرنخ می گشتم. ناگهان دیدم دکتر واتسون به جای کمک به من در بررسی صحنه, با انرژی تمام داره جلوی خونریزی مقتول رو میگیره و میگه :"هنوز زنده س" !!!  ،،، من بی توجه به اون و اون بی توجه به من, کارمون رو میکردیم.... اما اون روز, من در ذهن و دلم تلنگر شدیدی خوردم! وقتی که من داشتم با بدبینانه ترین حالت, دنبال قاتل میگشتم,, واتسون  داشت جان یک انسان (مقتول) را نجات میداد!! "
... و در آخر دکتر واتسون جان آن انسان را نجات داد , یعنی در واقع قتلی رخ نداد!
 
..
 
بعد از دوران بچگی, و از وقتی که مثلا اندکی سن و عقل و شعور پیدا کردیم, همیشه قهرمان زندگی من, بابام بود.
الان اصلا نمیخوام درباره اون زمان و روابطمون و طرز تربیت و ... اینا بگم, اما شاید, بزرگ بودن بابا ها رو خیلیا الان نفهمن یا شاید بابای اونا به نظرشون جوری بوده که قهرمان نبوده و نیست! اما زندگی من طوری گذشت که بابا, برام بزرگترین و قوی ترین و مهم ترین مرد بود!
یادمه حدود ۱۰ ،، ۱۲ سال پیش برای اجرای یک تست عجیب روانشناسی که احتیاج به سوالات پیش زمینه داشت تا روال تست بر اساس اونا آماده بشه (بعدا مفصل درموردش میگم) , ازم پرسیدن "بزرگترین ترس زندگیت چیه؟!!"
ما با اینکه بچه های مستقل و متکی به خودمون بار اومدیم, اما جواب این سوال رو با اطمینان میدونستم. "بزرگترین ترس زندگیم, نبودن بابامه"
 
..
 
از حدود ۲۰ روز پیش, بابا حالش بد شد و بردیمش بیمارستان. چند روز بعد حالش بدتر شد.
من فکر می کردم آدم قوی و با تجربه ای هستم. اما درک لحظه ای رو که دکتر میارت یه گوشه و میگه "اوضاع خیلی خرابه اما به مامانت نگو" ... 
من این گونه لحظه ها تجربه کرده بودم, اما پیچیدگی این بار, در مورد بابا رو درک نکرده بودم. به شدت سعی می کردم امیدوار باشم. حتی تصورش هم سخت بود, اما در تک تک لحظاتی که همه , حتی پزشک ها , "شرلوک" وار و ناامیدانه از علمی حرف میزدن که نتیجه اش برای من خیلی گران تموم میشد, من سعی میکردم "دکتر واتسون" باشم!
فهمیدم این لحظات بخش های مهمی از زندگی هرکسیه که شاید بارها بهش بر بخوره!
مثل واتسون, همون شب امیدوارانه ترین حرکتی که میتونستم رو انجام دادم.
اما..
بزرگترین ترس زندگی من ۹ روز پیش اتفاق افتاد!
بابا , صبح پنجشنبه ۲۸ اسفند , رفت...

  • ۵ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۲
  • دکتر میم