روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۵۶ مطلب با موضوع «دوستان» ثبت شده است

مسابقه عکاسی

۱۸
فروردين

سلام.

طبق قولی که دادم، و امیدوارم توی این یه ماه عکس گرفته باشین، مسابقه میزاریم.


+ عکس هاتون رو از امروز تا ساعت ۲۴ روز ۲۴ فروردین ۹۶ بفرستید. (۴۸ ساعت تمدید شد) 

+ عکس ها رو یا توی بیان آپلود بکنید و لینک بفرستید. یا به ایمیلم بفرستید. ایمیل : patrick2004@gmail.com


شرایط:

۱. هرنفر میتونه حداکثر سه تا عکس بفرسته.

۲. موضوع عکس ها آزاده. و در هر زمینه ای، زیبایی و هدف و ایده عکس ها بررسی میشه.

۳. عکس ها میتونه باهر دوربینی (معمولی، حرفه ای، موبایل) گرفته شده باشه.

۴. ارسال کننده عکسها ، صاحب عکس شناخته میشه، مگر اینکه گزارشی خلافش برسه و اون عکس از مسابقه حذف میشه.

۵. سایز عکس های ارسالی نباید کوچیک باشه، سایز عکس ها حتما باید حداقل ۱۲۰۰ پیکسل در طرف بزرگتر باشه. (شما نسخه اصلی فایل عکس رو بفرستید)

۶. عکس ها نباید با نرم افزار درست شده باشه. اما اصلاح نور و رنگ و برش یه قسمت از عکس، اشکالی نداره.

۷. بهتره محل گرفتن عکس رو بنویسید، اما اگه هم نخواستید، حتما (حتما) یک خط در مورد هر عکس بنویسید.


داوری:

من نظری نمیدم،، همه عکس ها رو برای دوتا از دوستان عکاس و متبحر میفرستم که یه نمره از صفر تا بیست به هر عکسی میدن. و همه عکسها رو هم توی وبلاگ میزارم، همه دوستان ثبت نام شده در بلاگ یه نمره از صفر تا پنج به هر عکس میدن. که در مجموع، برنده ها مشخص بشن.

+ داوری کاملاً استبدادی و رای ها خصوصی خواهد بود و کسی حق اعتراض نداره. باید به دکتر میم اعتماد کنید.


بقیه موارد:

- همه دوستان، چه نویسنده ، چه خواننده میتونن شرکت کنن.

- این یه مسابقه ساده و دوستانه ست که اعتبار خیلی خاصی برای جوامع بشری نداره! پس سعی کنید عکسها رو واقعا خودتون گرفته باشید و زیاد هم نگران خوب و بد شدن عکساتون نباشین.

- به نفرات اول تا سوم جایزه میدم... بزارین درمورد جایزه فکر کنم و بعداً بگم.

- اگه چند عکس از یه نفر جزو سه عکس اول بشه، عکسی که رتبه بالاتر گرفته، درنظر گرفته میشه و عکس های بعدیش حذف میشه.

- لینک مسابقه رو منتشر کنید تا بچه های وبلاگستان شرکت بکنن.

- میتونید توی وبلاگتون عکساتون رو تبلیغ کنید.


+ همین دیگه... سوال دیگه ای هست؟


  • دکتر میم

ارتفاعیّات

۳۰
بهمن

دیگه وقتی چایی ته لیوان یخ بست، فهمیدیم که خییلیی سرده! قبلش درگیر عکاسی بودم، سرما رو نفهمیده بودم!

دیروز، نزدیکای قله کلکچال، از درد زانوهای عملی م، با حاج مهدی لب یه دره یه پناه پیدا کردیم و نشستیم. توی باد شدید و بوران، چک میکردیم که ابرها از کدوم ور بیشتر حرکت میکنن که عکس تایم لپس بگیریم؟ که یهو باد زد و کیف ِ سه پایه دوربین رو برد ته دره! اول حاج مهدی گیر داد که بره بیارش! اما بعد که کیف رفت اینجا، دیگه فقط خندیدیم ⁦:-)⁩)

نتیجه کارمون شد این. 

از اتفاقات بالا و پایین رفتن که بگذریم، خداروشکر بالاخره زنده رسیدیم پایین. هرچند خیلی سخت و با کلی درد لگن، اونقدر که زمین خوردیم ⁦:-)⁩)

+ یادتونه پست آخر سبلان، دو پاراگراف مهم آخرشو؟! حاج مهدی دقیقا یه همنورد خوبه که مصداق اون دو پاراگرافه. که اگه دیروز نبود که با درد زانوی خرابم کنار بیاد و کمک بکنه، نه به بالا میرسیدم، نه زنده به پایین میرسیدم!

 یه بار هم به یه دوستی میگفتم کوهنوردی ظاهرش سخت و بی فایده ست! اینکه کلی راه با سختی و آسیب، بری بالا و بعد بیای پایین و... هیچی به هیچی؟!!

اما یه سوال! جدای از همه لذت ها یادگرفتن های دوران کوهنوردی، فکر میکنین این صحنه هایی رو که یه کوهنورد توی زندگیش با چشم میبینه، چند درصد مردم میتونن میبینن؟! مثلا این طلوع ، یا این آرامش قبل از سرما!

بازم میگم، این سفرها، این دوستان، این صحنه ها و تجربه ها، خوده خوده خوده خوشبختیه. 


  • دکتر میم

همون روزی که حسین استخدام آتشنشانی شد، جمع شدیم که ازش شام بگیریم. میخندیدیم و میگفتیم «حسین، شام استخدامتو که خوردیم،، کِی بشه خرمای تیکه تیکه شدنتو بخوریم... » ... و کلی میخندیدیم.

پریروز که پلاسکو ریخت، نگران شدم. زنگ زدم مصطفی و حسین، جواب نمیدادن، اونشب بالاخره باهاشون صحبت کردم، حسین تازه خارج از شیفت از کرج رسیده بود و مصطفی از اول حادثه اونجا بوده و داشت گریه میکرد و نتونست صحبت بکنه. دیگه نه تماسی بود، نه خبری. درگیرن، مشغول... تا امروز صبح که از حسین SMS داشتم... و الان از جلوی آوارهای پلاسکو رد‌ شدم که برم شرکت. 

تابستون امسال که باهم رفتیم توچال، بعدش سبلان، بچه ها داغدار دوتا همکارشون بودن، حالا... حالا چی؟ 

این روزای لعنتی هم چرا تموم نمیشه، مریضم و بی حوصله

از اونطرف هم عکس و فیلم و غم و دود و درد و کاسب های بیچاره و تحلیل های رنگارنگ و اشک و تمساح و ضد و نقیض و جلسات مردمی مدیریت بحران و مهندس ها و متخصصانی که نمیشناختم و پرچم و سواستفاده و قضاوت و داستان و پیگیری و ماجرا و.... 

حس و حال هیچی ندارم. خوب نوشتن، دل ِ خوش و حوصله میخواد، که نیست... ببخشید


+ شرکت ما، یک چهارراه بالاتره


  • دکتر میم

* این یک داستان قدیمی کمدی واقعیه. الان حال همه خوبه :-)


حسام زنگ زد که زود بیاین بیمارستان لقمان، ممد قرص خورده رفته توی کما!

زود رسیدیم، رفتیم پیش دکتر، دکتر گفت ضربه هم خورده؟ 

حسام: آره دکتر، سرش آروم به دیوار خورد! 

ما به حسام: مگه نگفتی قرص خورده؟ 

حسام (با مِن و مِن) : چرا ... یهو سرش گیج رفت و سرش خورد به دیوار.


دکتر که رفت،، حسام تعریف کرد که :

«تا رسیدم پیش ممد دیدم هم مشروب خورده، هم قرص! به هوش بود و داشت اوغ میزد، یه کم هم گیج بود ولی خوب بود. زنگ زدم به باباش، سریع اومد.

اومد جلو ممد، گفت ممد چه گوهی خوردی؟ من بهش گفتم قرص خورده، الان بهتره. 

یهو باباش دستو برد بالا و یه پس گردنی محکم زد، ممد افتاد رو زمین. هنوز به زمین نرسیده هم یه لگد ول کرد، خورد به سرش و ... یهو تشنج کرد و تا آوردیمش اینجا رفت توو کما! »


- یعنی الان بخاطر قرص رفته توو کما؟ یا لگد باباش؟ :-)))

- قرص چیه؟ اون لگد رو اگه به من میزد که درجا مرده بودم.


++ لازمه که بگم داداش کوچیکه ی ممد رو همتون میشناسین دیگه. نابغه بزرگ :-))


  • دکتر میم

معرفت ۲

۱۱
دی

+ هماهنگ کردیم حتما همشون باشن تا برم پیششون برای تبریک سال نوی میلادی. به ریموند میگم «باز کارا رو خوابوندی؟ تو که عید ما تعطیلی، عید خودتون تعطیلی، محرم تعطیلی، جشن هالووین تعطیلی، عید غدیر و قربان هم تعطیلی، عید پاک هم که... »

میگه «من به همه انسانهای خوب با اخلاقهای خوب ارادت دارم و برای مراسمها، شهادت ها ، تولد های همشون تعطیل میکنم که از اوقات، بهره معنوی ببرم. :-) پیتر ولی بی اعتقاده. همش درحال کاره، کل سال، حتی روز کریسمس. والا، مرتیکه بی اعتقاد»

ریموند، نایری، سمیک، پیتر، آلکس، آروتین ،، این لعنتی های ارمنی، بدجور توی دلم هستن :-) سفرهای زیاد و دوران فوق العاده و تلخ و شیرین زیادی رو باهم گذروندیم.

سال نو به تمام عزیزان مبارک


+ ایرانی ان، نامه نوشتن به ترامپ، که تحریمهای ایرانیا رو بیشتر کن تا ما حال کنیم!! 

با اینکه ربطی نداره، اما نمیدونم چرا یاد آخر لیگ برتر فوتبال پارسال ایران افتادم؟! یه عده طرفدار یه تیمی بودن، بعدش یه تیم دیگه ای قهرمان شد! اما اون عده، اونقدر حال کردن که ریختن توو خیابون و جشن و ...! 


+ میخوام از فردا اعتصاب غذا کنم، ببینم بعد از ۷۹ روز که عید نوروز شد، یه نفر توی بلاگ یا اینستا، تُف کف دستم میندازه؟!


+ مهمان برنامه زنده شبکه سه هستن. همین الان. دو نفر ضد هم. هر دو آفتاب پرست. یکی زمانی دستبوس بود و حالا چماق بدست. دیگری هم زمانی جلوی خمینی بلند شد و فریاد زد «خمینی بت شکن،، بت بزرگو بشکن» ، حالا هم مثلاً پرچمدار اصلاحات و دغدغه دار مردم! (منظور از بت بزرگ، "شهید بهشتی" بوده که اون موقع شایعات بی اساس زیادی درموردشون بود)

شکی نیست هردو در تمام چهل سال گذشته، اطلاعات دقیق و کاملی از اوضاع و اشخاص داشتن، و تمام تصمیم گیری ها و مواضعشون با اشراف کامل بوده، نه از روی ناآگاهی! 

اما برای ما که خیلی بی اطلاعیم، آخه دهان باز کردن داره؟!


برنامه خنده دار و جالبیه. بجای قسمتهای تکراریه دورهمی


  • دکتر میم

برای شرکت در نمایشگاه پژوهش و فناوری و برگزاری یک کارگاه «فناوری تولید در کسب و کار» دعوت شدم، دور از تهران، در یکی از شهرستانها.

امروز توی نمایشگاه، بعد از کلی فعالیت و ملاقات با کلی آدم آشنا که اکثرشون رو تلفنی یا اینترنتی میشناختم و خیلی خوب و لذت بخش بود، بعدازظهر کارگاه مربوط به من برگزار شد. مهندس د. کلی تاکید کرد که چرت و پرت نگیا، استاندار هم توی سالنه، رئیس کل پارک علم و فناوری و دکتر مهندسها و... دو سه کیلو عناوین دیگه توی سالن هستن، حواستو جمع کن، جون من آبروداری کن :-| 

از جزئیات که بگذریم، کارگاه تموم شد، طی اون من سعی کردم زیاد نخندم، فقط یکم اشکم اومد :-)) امیر وسطاش از سالن رفت بیرون.

مهندس د. رو فقط یکی دوبار دیدم که ته سالن، انگشتشو افقی، روی گردنش میکشید. والا نفهمیدم یعنی چی! 

اما کلاً جوّ شادی بود :-D بعد از کارگاه، میپرسیدن که فردا هم هستی یا نه؟ گفتم والا میخواستم برم کوه، اما لیدرمون ایناهاش، اینجاست، میگه باید بمونیم نمایشگاه! 

یهو مهندس د. اومد جلو و خانومی که همراش بود رو معرفی کرد: «خانوم دکتر ن. پژوهشگر ِکارآفرینی و مدیریت کسب و کار» لطف کردن و هفته پیش از امریکا تشریف آوردن.

من: سلام خانوم دکتر، خوبین شما؟ چقدر چهره تون آشناست!

خانوم دکتر (با خنده) : سلام آقای دکتر میم. باید از اول کارگاه میفهمیدم، اما دیرتر یادم افتاد... از دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی همدیگرو میشناسیم. من فرزانگان بودم، سال ۸۲ شما نبودین که سوالای پایان ترم کامپیوتر رو دزدیدین و به همه دادین؟!!! :-|


  • دکتر میم

وای از آذر

۳۰
آبان

بهش میگم امشب تلگراممو حذف میکنم، اگه خواستی چیزی بفرستی یا کاری داشتی، ایمیل یا SMS

میگه: چرا همه رفتناشونو میزارن واسه پاییز،، چرا تو پاییز کسی برنمیگرده؟

گفتم اااِ ، واسه من تیکه میای؟! باشه فردا که دادم کل شرکتو تِی کشیدی...

گفت: من عاشق این سختگیریاتم. هنوز آبانه... واای از آذر...


#زندگی_بی_تلگرام


  • دکتر میم

نارنگی

۲۱
آبان

+ توی جاده، توی ماشین، از قبل از گرمسار یه خاطره رو شروع کرد به تعریف کردن، بعد از ۱۵۰ کیلومتر ، نزدیکای تهران، هنوز تموم نشده بود :-) با این آدمها ، ساعتها میشه رانندگی کرد :-)


+ وانتیه داد میزد : «بدو بیا، نارنگی درجه یک، ارزونش کردم، کیلویی ۱۲۰۰ ،، هشت کیلو ده هزار !! »


+ پشت فرمون داشت از مزایای نارنگی میگفت و نارنگی میخورد. و اینکه «نارنگی خیلی خوبه، بهترین میوه ایه که...»

پرید توو گلوش، داشت خفه میشد... زد روو ترمز، زدیم پشتش تا نفسش بالا اومد... بهش گفتم «بهترین میوه ایه که چی؟ که خوب میپره توی گلو و میکُشه؟! » :-)


+ از جاده عکس میگرفتم، از لوله های بلند کوره های آجرپزی...
گفت «میدونی من که بچه بودم، به مامان بزرگم گفتم اینا چیه؟ گفت اینا چاهه، شستنشون... برعکس گذاشتن روو زمین تا خشک بشه! ... ما اینجوری تربیت شدیم :-) »

  • دکتر میم

گفت حالش یهو بدتر شده، بردنش بیمارستان. گفتم مگه امروز نمیخواست بره مشهد زیارت؟ گفت حالش بد شد... تموم شد... 

- تموم شد؟ من دارم میرم اورژانس!

ترامپ ۲۱۷ ،، کلینتون ۲۰۲

زنش و دخترش جلوی در اورژانس گریه میکردن. پاهام شل شد. رفتم داخل، اومد جلو گفت دوباره برگشت... ضربان داره،، داشتن روی صورتشو میپوشوندن که دکتر یه بار دیگه شوک داد، برگشت... این نفس داره، نه؟

گفتم جدی؟ آره... اما... اما این دستگاهه که ضربان داره، این که اکبر نیست!

نشنید... 

ترامپ ۲۲۲ ،، کلینتون ۲۰۹

زنگ بزن به خاله که به بقیه خبر بده، فردا مهمونی مامان کنسله.

اکبر جَوونه ، بچه هاش هنوز کوچیکن.

نگهبان دستشو آورد بالا، بهم گفت کجا؟ آرووم دستشو پس زدم، از قیافه م فهمید که نباید دیگه گیر بده. رفتم دوباره توی اتاق احیا... فشار ۴ !! ضربان ۱۰۰ ! ... تنفس...

ترامپ ۲۳۸ ،، کلینتون ۲۱۱

آرمان زنگ زد: ترامپ داره میشه! دیدی دیروز گفتیم، آخرش داره میشه...

- آرمان ، اکبر...

- اکبر چی ؟

- اورژانسم، یه بار رفت و برگشت،، خیلی خرابه! 

...

دکتر اومد: «بیا دستشو بالا نگه دار... آها آره، همینطوری...»

یخ بود... بالا نگه داشتم. ضربان ۷۸ ... فشار ۴.۵

ترامپ ۲۵۱ ،، کلینتون ۲۱۵

یادته شب عروسی اکبر بازی نیمه نهایی یورو، یادته هلند و ایتالیا؟ اه

ضربان رفت ... دکتر ... پرستار...

راستی به حمید گفتی؟ مهمونی مامان کنسل شدا... 

ترامپ ۲۷۴ ،، کلینتون ۲۱۸ ، تموم شد

شوک ، شوک

سرد شد... سرد بود... «آقا با شما چه نسبتی داره؟ دختر کوچیکش اینجاست، جلوی در. آقا با شمام، تسلیت میگم... شما باهاش چه نسبتی داری؟»

- «من؟... دوستشم، قبلنا زیاد باهم میخندیدیم...»


  • دکتر میم

+ امروز رفتیم دورهمی وبلاگی، و چون بعدش نبودم و دیر رسیدم خونه و خسته ام، جزئیاتشو توی پست های هولدن ، جولیک و دیگران بخونید. فارغ از اینکه جمع خیلی خوبی بود و به من خوش گذشت،، بنظر من این حالت بهتره که وقتی وبلاگی رو میخونم، میتونم تصور بکنم کی اینو نوشته، و این خوبه :-)

+ هوا سرد بود امروز. با تشکر از فلاسک جولیک و هولدن، گرمابخش شکم ما :-)


++ ساعتی بعد از دورهمی، شخصاً با همسر رفتیم سینما، فیلم «سیانور» . من از خود بهروز شعیبی و فیلمایی که میسازه، خوشم میاد. زمان قصه فیلم مربوط به دهه پنجاه و زمان تصفیه داخلی گروه مجاهدین خلق بود. اگه از این دست فیلمها خوشتون میاد، سیانور فیلم راضی کننده ایه. 

بقول همسر،، بهروز شعیبی ادای دِین کرده به گروه مجاهدین خلق (و نه منافقین) . مجاهدینی که برای ایران و انقلاب، زحمت زیادی کشیدند، اما با بوجود اومدن تفرقه بین سرکرده های خودشون و اختلاف بین مارکسیست ها و مذهبی ها، دست به کشتن خودی ها زدند و مسیرشون بسمت ترور تغییر کرد. بعدش اسمشون شد منافقین. و خیلیها یادشون رفت و یادمون رفت که مجاهدین قبل از دهه پنجاه، کمک های زیادی به کشور کردند.


  • دکتر میم