روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۶۹ مطلب با موضوع «دوستان» ثبت شده است

- کف جاده افتاده بود، گربه مرده بود... داشتم فکر میکردم ما آدمها خیلی بیشتر از گربه ها، کف جاده ها میمیریم ، اما فقط ماها رو جمعمون میکنن، اینا رو نه!


- ده روز پیش با یه کلاهبردار و یه قاضی و یه فئودال و یه بیکار رفتم شمال. رفتیم ارتفاعات کوه و جنگل. از معدود جاهای به گند کشیده نشده توسط زامبی های انسان نما. بکر و خلوت و ساکت. فقط روز سوم مه و بارون شدید و رعد و برق و شب توی جنگل و سیل شمال و گیر کردن و... :-)) خدا میدونه من سفرام امنه امنه ، فقط گاهی یه هیجانات کوچیکی پیش میاد. چند تا عکس توی اینستا گذاشتم.... فقط اینکه توی روستای سنتی و کم جمعیتی که بودیم، پیرمرد هیزم شکنی بود که با هم رفتیم که یه کم کنده های بزرگ رو تبر بزنیم و هیزم بیارم برای خونه. دلم توی خونه اون پیرمرد و پیرزن جا موند!!


- خدا بخواد اواخر هفته بعد، میریم سمت عراق. با ماشین خودمون. ماشین رو میبریم توی عراق. فک کنم سفر جالبی باشه :-) قبلاً زمان اربعین، نمیذاشتن ماشین ببری، از امسال میذارن. قرار بود حاجی باهامون بیاد، کلی دون پاشیده بودم که ببرمش، همونجا دفنش کنم ایشالا. نشد،، پیچوند. میگه هرجا تو بری سیل میاد :-))


- حدود یکسال منتظر یه عکس از یه دستنوشته بودم. هفته پیش پیداش کردیم... اتفاقات مرتبط بعدی هم باعث شد موضوع تکمیل تر بشه تا یه پست سه قسمتی بذارم ایشالا. سعی کنید خیلی درموردش فکر کنید. خیلی! و نه سطحی و در حد کلمات... آدمهای دخیل در این سه پست ، دنیای هزاران نفرو زیر و رو کردن!


- راستی ، اگه در شهرهای بزرگ و صنعتی هستین، احساسات عاشقانه تون رو زیر بارون نبرین. حالا درسته که حال میده و لذتبخش و عاشقانه ست، اما بارون شهرهای آلوده ، مخخخصصوووصا تهران، بارون نیست. اسیدیه که حتی سنگ بناها و رنگ ماشین و پارچه رو میپوسونه،، چه برسه به پوست و موی شما! مواظب باشین! .... یه بنده خدایی به کیوی حساسیت داشت، یه نفر که سید بود براش کیوی آورد و هی بزور گفت «بیا این کیوی رو بخور، این از دست سید شفاست...» ... خداروشکر معجزهٔ سید، با یه بیمارستان و دارو و آمپول حل شد :-) #واقعی


  • دکتر میم

سنگ در چاه

۰۶
شهریور

۱- یه چند روزی نیستم... مشکلی قضایی پیش اومده که دوستان شریف قوه قضاییه خواستن برم پیگیری کنم. قول میدم که سعی کنم که دوباره زندان نرم... هرچند که «اوین» خودش ده تا پست ، جای کار داره :-))


۲- اگه عمری باشه، برای مسابقه عکاسی، سایت ثبت نام و ارسال عکسها رو تا نیمه شهریور ایشالا راه میندازم، لذا بازم میگم جهت اینکه هزینه ورودی برای کمپین آقای سه نقطه مصرف خوهد شد، زودتر هزینه مسابقه رو برای کمپین واریز کنید که کار کمپین دیر نشه. چون نیمه دوم شهریور باید کمپین اجرا بشه و خریدها انجام بشه.


۳- ای کسی که من هیچوقت اسمتو توی این وبلاگ نمیارم و در ظاهر اسلام، هر کاری میکنی... لطفا کامنت نذار ای هرزنامه، که هرچی آتیشه از کارای تو بلند میشه... تو از همون دشت لار قصد جونمو کرده بودی...


۴- خداوند کار هیچ انسانی رو در مملکت ایران به بیمارستان و دادگستری و رفیق ناباب وبلاگی گیر نندازه ... آمین


  • دکتر میم

خالیبندی

۲۷
مرداد

+ یکی از تاثیرات آب و هوای کوه، خالی بندیه! :-)

یعنی ۹۵ درصد آدمای پایین کوه و درمسیر و بالای کوه، در حال چارتایی بستن هستند... و یا بستن و تموم شده... یا دارن فکر میکنن که چی بگن! D:

اونم نه شوخیا،، خالی بندی حرفه ای! از اون با اعتماد بنفس ها! 

دیروز نشسته بودیم پناهگاه چهار کلکچال، داشتیم سوپ میخوردم... پیرمرد داشت با آب و تاب، برای مرد میانسال، از خاطرات شکارش تعریف میکرد که از ۱۲۰ متری (بعدا کم کم تا ۱۵۰ متری هم رسید) ، کفتر لب آب رو با تفنگ بادی ۵.۵ جوری میزده پشت نخاعش (!!!) که همونطور خشک میشده و کفتر بغلیش هم نمیفهمیده که رفیقش مرده! 

حاجی خوابیده بود و داشت بلند بلند میخندید. منم گفتم حاجی این داره به ریش سفیدت توهین میکنه، بابا پاشو از هدف زنی هات تعریف کن... حاجی گفت کدوم هدف زنی؟ گفتم همون دفعه توی قلعه موران، که سرپا ایستاده بودی و از یه متری مورچه ها رو هدف میزدی... همون دفعه که بهت گفتم حاجی... مورچه گناه داره، مورچه به اوره حساسیت داره... یا از هدف زنی دشت لار ،، که توی طوفان و بارون، میزدی و روی زمین مینوشتی i love you ... :-))

خلاصه وسط کل کل ما یهو مرد میانسال گفت «عهههه! شما شکارچی هستی؟! چطور دلت میاد کفتر چاهی رو بزنی؟؟؟ چطور با پشیمونیش کنار میای؟!»

یهو پیرمرد تمام خاطرات گفته شده رو ۹۰ درجه چرخوند و گفت «نههه ، همه اینا که گفتم، دوستم بود ... من اصلا تفنگ ندارم» :-))


میگفتیم والا اگه میشد رفت خندوانه، چار تاشو تعریف میکردیم، یه ضرب فینال بودیم... حیف که ممیزی ها دست و پامونو بسته، کلاً همش روی خط قرمزه! ... خلاصه نوبت من شد... منم بلند بلند یه خاطره از بیمارستان گفتم ... از ماجرای آزمایش همزمان نمونه اسپرم و نمونه مدفوع یه نفر.... و حاجی که کف زمین بود از خنده مجبور شد جهت امر خیر ، ۱۰_۲۰ دقیقه علافمون بکنه... 


+ ببخشید از دوستانی که گفته بودن میان کوه و ما این دو سه هفته بشدت درگیر بودیم و نشد. ایندفعه کل هماهنگی کوه رفتنمون توی اوج کار این هفته از ساعت ۱۱ شب تا ساعت ۱۱ و ۴ ثانیه طول کشید... در این حد : --بریم؟ --نمیدونم، خیلی کار دارم --بریم دیگه --باشه! :-)) البته بعدش دوساعت جر و بحث میکردیم که حاجی خواب نمونه!

بقول حاجی ما برنامه قطب جنوب رو ۵ دقیقه ای بستیم :-)) والا! ما رو از چی میترسونین؟! از دلار ۱۰ تومنی؟ 


++ ایشالا پنجشنبه این هفته ، کلکچال (یه پیمایش آروم و سبک) بهمراه تیم، برقراره. هر کی خواست بیاد با حاجی هماهنگ بکنه.


++ من کلمه «حاجی» رو در پست، لینک نکردم تا شما نفهمید کیه و غیبتش نباشه. استغفرا...


  • دکتر میم

+ میگفت چون پول نداشتیم، داداشها و خواهرا، همه پولامون رو میذاشتیم روی هم، میدادیم داداش کوچیکه بره سینما. چون خیلی خوب فیلم تعریف میکرد :-)


+ دوست حاجی وقتی شنید اردیبهشت رفتیم دشت لار خوابیدیم، میگفت کسی نمیره اونجا توی اردیبهشت بخوابه، چون پلنگ ها میان سمت دریاچه بخاطر شکار!! 

پلنگ آخه؟!!! خب ما رفتیم و خوش گذشت... احتمالاً چون نمیدونستیم! حالا فهمیدیم که صداهای شبونه بیرون چادر، توهم نبوده!  :-||||


+ حاجی واسه سفر دشت لار، یه شعر دو خطی گفت ، رفت وزارت ارشاد، از کل ۲۵ کلمه ، ۳۴ تا اصلاحیه خورد! :-)) خلاصه اینو مجوز دادن:

«هوا ... بود 

باران، .. .... می بارید 

صاعقه ....

..... بر بالینم .......»


+ اون پست محیط زیست (سه پست قبل) ، یه شماره ۲ خیلی مهم داره.


+ حس بچه های دو سه ساله رو دارم که خودشون دست به ماشین لباسشویی میزنن!! بعد از پنج ماه از عمل زانو امروز تونستم مثل آدم بشینم سر دستشویی و... :-))


+ خدا کمک کنه، اواسط مرداد دوباره بریم سبلان. خرس مرا میخواند...


+ چی؟ مسابقه عکاسی؟!


  • دکتر میم

کارگرای سفره‌خونهٔ علی خییلیی خوبن D: این و این

علی تهدیدشون کرده بود که امشب تا صبح همه چیو تر و تمیز میشورین که برق بزنه... صبح ، تابلوی لیست قیمت ها و عدد ها ، و تابلوی عکس امام و رهبر، همش پاک و سفید شده بود.. اونم انداخته بودن توی لگن، با وایتکس شسته بودن... :-))


  • دکتر میم

معرفی ها

۱۵
فروردين

الوعده وفا ... وبلاگهایی که الان فعالن و تقریبا مرتب و با علاقه میخونمشون، به علاوه یه توضیح کوتاه (بدون ترتیب) :


  • دکتر میم

The best award goes to

۱۲
شهریور

جایزه بهترین پدر دنیا ... میرسد به...

بابای دوستم که از چکهای پسرش برداشته و ۱۵۰ میلیون چک داده به شهرداری، حالا برگشت خورده و شهرداری حکم جلب گرفته!

باباش هم به دوستم گفته، اشکال نداره، تو حالا برو توو (زندان) ،، من یه ماهه ردیفش میکنم و چک رو پاس میکنم که بیای بیرون :-))


جایزه بهترین خواهرزاده چهارساله ... میرسد به 

خواهرزاده چهار سالم (ریحانه) زنگ زده بهم و میگه رفتم یه دوربین خریدم که باهات بیام کوه بریم عکس بگیریم :-)) بهش میگم از کدوم دوربینا؟ میگه از اونایی که اون دورها رو میبینی. تازه عکسم میگیره، فقط من بلد نیستم D:

میندازمش توی کوله و میبرمش :-)


جایزه بهترین همراه و همسر ... میرسد به ...

همسر عزیز، که همیشه فیلم ترسناک میبینه و نمیترسه. چند شب پیش فیلم گذاشتیم، بهش گفتم :

- ترسناکه ها...

- اگه ترسناکه ، من نبینم، میترسم!

- من هستم بابا، خیالت راحت...

- چون تو هستی، میگم نبینم دیگه... :-|


و جایزه یکی از بهترین سوتی های سال ... میرسد به...

خودم، که دیشب اومدم دیدم یه نفر ماشینشو دوبل پارک کرده کنار ماشینم! کل ساختمونا و مغازه های اطرافو تخلیه کردیم و شهر رو بهم ریختیم تا اینکه بالاخره با کلی غرغر صاحب ماشین خلافکارو پیدا کردیم،،، ولی وقتی اومد ماشینشو جابجا بکنه،،، 

دیدم ماشین کناریش مال من نیست ... و ماشین پشت سریش مال منه... که مسیرش هم آزاد بود :-)))


  • دکتر میم

سکوت

۲۴
مرداد

نادانی، همیشه هم خوب نیست...

مثل منی که نمیدونستم «محمد آقا» مرد هیکلی و ریشوو و دوستداشتنی و آرومی که دوساله میشناسمش و روزی چند بار دم مغازه ش ام و زیاد ازش خرید میکنم و دوبار فوتبال باهم بازی کردیم،،، 

همون «محمد فلاحتی نژاد» قهرمان وزنه برداری جهان و کاپیتان اسبق تیم ملی وزنه برداری ایران بود.... و من نمیدونستم!! چون عکس قدیمی و بدون ریش اش با این چند سال که اینهمه ریش داشت، خیلی با هم فرق داشت! و چرا بچه ها چیزی نگفتن؟! 

و الان ... که از نادانی و ناتوانی گوشه خیابون، نشستم لبه جدول ... و دارم جمعیتی رو میبینم که جنازه ش رو تشییع میکنن...



روحش شاد


  • دکتر میم

دیروز اولین تست صعود جدی رو با زانوی بی مینیسک، بسته شده با باندکشی بهمراه تیم کوهنوردی «شهدای نارگیل» به سرپرستی حاجی، با تیمی پرجمعیت که شامل اکیپ «دو پیرمرد» ، «پیرمرد و دودختر» ، «اون آقا و خانوم که همش به اجبار حاجی میگفتن فقط دودقیقه مونده» و «نارخاتون علاقمند به عکاسی» بود، رفتیم.

مسیر دربند بسمت توچال، از مسیر روستای «پس قلعه» و «آبشار دوقلو» و پناهگاه «شیر پلا» و نهایتاً بسمت «دوراهی اوسون» ، «اسپید کمر» و ایستگاه پنجم تله کابین توچال، تا ارتفاع ۳۰۲۵ متری. مسیری بطول ۱۶.۵ کیلومتر. زمان رفت و برگشت حدود ۱۲ ساعت.


اما چند تا مورد و سوال: 


+ تا حالا دیدین سرپرست تیم خواب بمونه و نیم ساعت دیر برسه؟ ساعت ۵:۴۰ راه افتادیم.

+ اوایل مسیر (ارتفاع ۱۸۵۰) یه دعوای ناموسی بین چند تا سگ پیش اومده بود، که با وساطت اعضا حل شد. گویا یه سگ به قلمرو یه سگ دیگه اومده بود و رنگ توله سگ ها باهم فرق داشت!

+ بعد از نیم ساعت سربالایی، بعضیا که نمیدونستن تا کجا قراره بریم پرسیدن شیرپلا کجاست؟! حاجی یه لحظه چرخید و ایستگاه امداد و نجات کوهستان نزدیک شیرپلا رو نشون داد که من سعی کردم حواس جمع رو پرت کنم ⁦:-D⁩ آخه یه نقطه بود، نوک کوه!

+ خداروشکر هوای تهران بطرز عجیبی تمیز بود!

+ بدون اغراق، مسیر پس قلعه تا شیرپلا، مسیر صخره ای، با شیب بسیار زیاد و سختیه. حرکت تیم عالی بود.

+ اواسط مسیر صخره ای (ارتفاع ۲۳۰۰) که غر زدنها شروع شد، حاجی بشدت اعلام میکرد که فقط بیست دقیقه مونده، (البته به دلار) ،، تا اونجایی که من عقبتر بودم و رسیدم دیدم نارخاتون از خستگی نشسته رو سنگ و داره به بیست دقیقه فکر میکنه، که آقا و خانم هم رسیدن و گفتن پاشو بابا، فقط دودقیقه مونده! :-)) اونجا بود که فهمیدیم روی کوه، واحدهای سنجش زمان ممکنه به دلار، یورو، درهم امارات و حتی دسته های صددلاری اعلام بشه.

+ اون دودقیقه (به هرواحدی که بود) معادل ۴۵ دقیقه به ریال تبدیل شد.

+ پای ایستگاه امداد و نجات بود که شائبه هایی توسط دوپیرمرد مطرح شد که فقط نارخاتون علاقمند به عکاسیه! :-)) این فرضیه پای آبشار دوقلو توسط اکیپ «پیرمرد و دو دختر» تایید شد.

+ آبشار دوقلو واقعا زیباست. با پیرمرد و دودختر زیر آبشار نشسته بودیم که پیرمرد عکسای خودشو که توی زمستون ، لخت زیر آبشار یخزده گرفته  بهمون نشون بده... از نارخاتون بپرسین، اون دید فقط، من و حاجی مثل درخت هرچی گردن کشیدیم و گردنمون شکست، بهمون نشون نداد ⁦⁦:-D⁩

+ حاجی در نقش سنگ از پیرمرد پرسید عکس مال چه زمانیه؟ 

- پیرمرد (با اخم) :... قدیما.. بهمن.. گمشو...

- نارخاتون: عکسها برای چه موقعیه؟

- پیرمرد: زمستون پارسال، ۹ بهمن ، ساعت ۱۱ و ۳۷ دقیقه و دوازده ثانیه صبح ⁦:-)⁩)

+ آقا و خانم، خوشحال و با حالت تشویق در پناهگاه شیرپلا : دیدین دودقیقه بود.

+ اتراق کردیم. صبحونه املت با طعم ذغال و خاک و مورچه (دستپخت حاجی) داشتیم، مربا و حلوا ارده هم بود خداروشکر.

+ آیا بهترین بحث تخصصی پزشکی، سر صبحونه و استراحت، میتونه درمورد چسبندگی روده، کولونوسکوپی، بیماریهای هموروئید، انواع بلع و دفع و درمانش باشه؟!! (منتظر عکسین؟!)

+ هموک بستم. برای باز کردنش روی روحانیت سوار شدم :-)) استغفرا...

+ ساعت ۱:۴۰ ظهر از شیرپلا بسمت اسپیدکمر و تله کابین راه افتادیم. به ریال دوساعت راه بود. اما به سکه های طلا... اوناهاش، پشت همون سنگه.

+ همسفری با یه روحانی (از نوع کوهنورد بدون عمامه، نه از نوع رئیس جمهورش) یه مزیت هایی داره، اینکه در راه، بحث دینی و سوالات شرعی درمورد اسلام و اخلاق و عرفان انجام بشه.

+ میدونستین توی موسیقی، آواز زن اشکالی نداره، چند مدل دروغ گفتن هست که اشکالی نداره، چسبندگی روده چه مزایایی در اسلام داره؟ و حتی ترامادول خیلی باحاله؟ و یا یه علف هایی هست که میشه لول کرد و مثل سیگار(ی) کشید و خیلی ام خوبه اصن؟ میدونستید من دیروز مرجع تقلیدمو عوض کردم؟!

+ رسیدیم تله کابین. خوشحال از اینکه تموم شد و پایین اومدن سواره ایم و آسیب و خستگی نداریم. حاجی رفت برام نوشیدنی بخره.

بنظرتون توی ارتفاع ۳۰۲۵ متری، وسط کوه، من فکر میکردم آدم چندتا انتخاب میتونه برای نوشیدنی داشته باشه؟!! آخه آب نارگیل گازدار که مزه ترشحات گوش یه ماده گراز پیر رو میده؟! نمیدونم توو حوزه علمیه چی یاد میدن به اینا پس؟!

+ حقیقتاً فکر نمیکردم بعد از ماجرای غار رودافشان و اون وعده وعیدهای حاجی، بازم نارخاتون بیاد! اونم کوه، پا به پا. ماشاللا و تبریک بابت اولین صعودش و درک ارتفاع بالای سه هزار متر.

+ دیروز ساعت حدود شش عصر کسی رو ندیدین که سر تقاطع چمران-نیایش، بغل اتوبان سه انگشت کرده توو دهنش و داره سعی میکنه عق بزنه و آب نارگیل ها رو بالا بیاره؟!


  • دکتر میم

+ بعد از مسابقه عکاسی، جایزه های بن کتاب نفرهای اول تا سوم رو که دادیم. تابلوی آقای مرادی هم رسید دستش. گفتم بعضیا نگن «اینا همش کار خودشونه و...» و «من_اینها_رو_میشناسم» و «همش وعده و وعیده و...» :-) خلاصه فقط مونده بود جایزه غذاها!


+ دیروز (پنجشنبه) ساعت ۱۲ ظهر با نارخاتون قرار داشتیم برای جایزه مسابقه عکاسی. من و همسر بودیم، توی این گرمای وحشتناک، نارخاتون رو سرقرار دیدیم و رفتیم بسمت نیاوران.. جای همه دوستان خالی، رستوران مرشد، از خوبای غذا سنتی. اینم عکس ارسالی از نارخاتون با عنوان «الوعده وفا»

درضمن، هوا خیلی خوب بود، نارخاتون و همسر اصلاً غر نزدن، پشت سر منم اصلاً حرف نزدن. خونه ها و ماشینای بالاشهر هم اصلاً خوب نیست. خیابونا و محله هاشون همه کجه. بدرد نمیخوره. استقلال هم تیم خوبیه :-) 

نگین خانوم ، نوبت شمام میشه :-)


+ امروز صبح (جمعه) قرار بود زود بیدار بشم و برم همایش صبح خلاق (CreativeMornings) ... توضیحشو توی سایتش بخونید، چون من میخوام یه چیز دیگه تعریف کنم ⁦:-D⁩ رفتم، تنها بودم. و قطعاً هیچکسی رو نمیشناختم و همه اون جمع حاضر برام غریبه بودن. زود رسیدم. منزل موقوفه دکتر افشار (که الان کانون زبان پارسی هستش) جای خیلی خوشگلی بود. توی حیاط ِ باغ مانندش چرخیدم عکس گرفتم و... تا شلوغ تر شد و صبحونه! اسپانسر خوراکی این برنامه دوتا مجموعه بودن که یه سری لقمه های نیمه رنگارنگ و چای و قهوه آماده کرده بودن. هرکی بهتون گفت من سه چهاربار ظرفمو پر از صبحونه ها کردم، توجه نکنین :-))

نشسته بودم وسط باغچه ها، در حال خوردن... یهو یکی گفت دکتر... دکتر...!

سرمو آوردم بالا، دیدم یکی دوربین بدست داره از دور عکس میگیره ازم! بعدشم پیچید و رفت! من همینطور توی فکر که این کی بود که میشناختم؟! یهو یه آقای دیگه اومد و گفت سلام، شما وبلاگ نویسی؟!!!

- : ... هومم؟! ... آره... دکتر میم هستم. شما؟!

- : خوبی دکتر؟ من آقای بنفشم ... (و اشاره به دو نفر پشت سرش) ، بچه های رادیوبلاگیها !! ⁦:-D⁩


  • دکتر میم