روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۶۹ مطلب با موضوع «دوستان» ثبت شده است

طبق قولی که دادم، چندتا عکس از سفر فوق العاده به گلستان - علی آباد - بالاچلی - زرین گل - افراتخته - گرگ زن

اسم آلبوم هم گذاشتم "گوشه هایی از بهشت" D:


- دو خواهش : اول اینکه دزدهای عزیز وبلاگی، عکسها رو بدون واترمارک گذاشتم برای بهتر دیدن دوستان. بنابراین جایی بنام خودتون استفاده نکنید لطفا، چون کپی رایت هایی هست که آبروتونو خواهد برد.

دوم اینکه دوستان عزیز، با اینکه عکسهای آماتوری من فقط گوشه کوچیکی از یکی از بهشت های زمینی رو نشون میده، با اینحال با بهترین حالت و بزرگ ترین حالت، عکسها رو ببینید.


1. پیش در آمد سفر ، ارتفاعات روستای بالاچلی (BalaCheli) ، ماشینمون


2. شب در ارتفاعات روستای خالی از سکنه افراتخته ، من و ستاره ها


3. ارتفاعات روستای افراتخته ، ساعت 5 صبح ، شروع حرکت پیاده


4. در مسیر ، جاده پاییزی


5. در مسیر ، جاده های رنگی


6. در مسیر ، پاییز


7. در مسیر ، استراحت و صبحانه (جای همگی خالی ، دمنوش بهلیمو و زعفران جنگلی و زرشک جنگلی زدیم)


8. پانوراما از پایین بهشت ، ارتفاعات گرگ زن 


9. جعبه های مدادرنگی ، ارتفاعات گرگ زن


10. دو درخت در بهشت ، ارتفاعات گرگ زن


11. بهشت پاییزی ، ارتفاعات گرگ زن


12. من و مونوپاد ، ماورا


  • دکتر میم

با تعجب گفت: کجا میرین؟!

رو نقشه بهش نشون دادم و گفتم: اینجا

- : راه بلد دارین؟

- : آره ، منم

- : چند بار این مسیرا رو اومدى؟

- : اینجاها رو هیچى!!

- : ااا،، خیلى خطرناکه، گم نشین! از خیلى پایین تر از اینجاها دیگه اصلاً آدم رد نمیشه!

- : میدونم، مشکلى نیست ، من مسیریابم.

- : دیشب کجا بودین؟

- : بالاى روستا، اول مسیر مالرو ، چادر زدیم.

- : حتما بدون ِ بپا !

- : ببین آب از سرمون گذشته بود، خسته بودیم، میفهمى؟ خسته! میدونم، سرد بود و اینجاها گرگ داره، ولى دیشب بعد از ٨ ساعت حرکت با ماشین و پیاده روى زیاد، نتونستیم حتى آتیش روشن کنیم! بیهوش شدیم و دوباره ٤ صبح حرکت کردیم.

- : باشه، خیلى خرین، موفق باشین

- : چاکرم ، ممنون :-) 


من سالهاى زیادى از زندگیمو به دلایل تفریحى و غیرتفریحى، توى سفر بودم. خیلى خیلى جاها رو دیدم. زیبایى هاى عجیب دریا و کویر و کوه و جنگل و بیابون هاى زیادى رو دیدم. 

اما فکر نمیکردم این سفر دو روزه به استان گلستان، همین بیخ گوشمون، و رفتن به نقاطى که از روى نقشه و مسیریابى درآورده بودیم، به بهشت ختم بشه! 

روستاى مرتفع "افراتخته" در ارتفاع ١٤٠٠ مترى از سطح دریا تقریبا آخر دنیا بود و اول ماورا...

با کلى داستان، به روستاى سرد و تقریبا خالى از سکنه رسیدیم. ساعت ٩ شب.... و دیالوگ هاى اول پست...

صبح، بعد از حدود ٣ ساعت پیاده روى در مسیر سخت و زیبا، در ارتفاع ٢٧٠٠ مترى، به دروازه بهشت رسیدیم. هرچقدر دوربین و لنز داشتیم گذاشتیم کنار و مات و مبهوت، فقط نگاه میکردیم!

بعد از یه ربع بهت و سکوت، یکى گفت: مگه میشه؟ مگه داریم؟


محلى هاى پایین روستا به منطقه اى که رسیدیم و ازش رد شدیم، "گرگ زن" میگفتن. مرز جنگلهاى گلستان، مراتع سبز بالاترین ارتفاعات رشته کوه البرز و شروع کوهستان هاى سنگى و بیابانى استان سمنان! ترکیب دره و جنگل و مرتع و صخره و چمن و خاک! بدون شک ، یکى از سه بهشت روى زمین!

زیبایى هایى که به هیچ روشى قابل عکاسى نبود، فقط چشم...

الان در راه تهرانم.

عکس هاى ناگویا و ناقصم ، بزودى...

راستى من اگه برم بهشت، حتماً بهشت من پاییزیه :-) 


پ.ن. ١ : هرکسى پایه رفتن و دیدن از بعضى جاها باشه، هرطور بتونم کمک و راهنمایى میکنم. من که رستگار شدم :-) 

پ.ن. ٢ : ماجراى باخت کاسپاروف به یک شطرنج باز آماتور بخاطر "شک" رو شنیدین؟!

  • دکتر میم

Signs

۰۸
مهر


از بازى با علائم خیلى خوشم میاد

و همینطور از همبازى هاى خوبى که گیرنده هاى قوى اى دارن...

و میفهمن کى نوبت منه... و کى نوبت اونا :-) 


  • دکتر میم

دو سه ماهه که یک احمق دوست داشتنى، گیر داده بود که بیا یه مسیر کوهستانى-جنگلى رو که قبلاً باهم پیداش کرده بودیم، بریم براى تفریح و اکتشاف و عکاسى. منم خیلى درگیر کار بودم و به دلایلى، زیاد علاقه نشون نمیدادم... الکى مثلا از آرزوهاام نبود که اون مسیرو برم! :-D خلاصه قسمت شد و ٤ شنبه داریم میریم و دونفرى.

مسیر بکر و صعب العبور که بسیار کم پاى آدمیزاد بهش رسیده و احتمالا شب هاى سردى هم در پیشه. 

الان رفتم انبارى براى برداشتن کوله و وسایل، که با زیر و رو کردن انبار، یه جعبه دربسته پیدا کردم و کشیدمش بیرون!

میدونستم که آخرین و مهمترین وسایل و بازمانده هاى دوران کودکیم توشه، ولى دقیقا یادم نبود چیا!

بازش کردم و دوساعتى مثل دیوونه ها داشتم میدیدم و بازى میکردم و عشق میکردم.

همینطورى از یه چیزاى نسبتاً مجاز، عکس گرفتم که براتون بزارم، البته قاعدتاً بچه هاى دهه ٦٠ درک بهترى دارن و مسلماً بیشتر پسرا :-) 


عکس یک

عکس دو 

عکس سه


ب.ن : اون میکروسکوپ رو دیدین؟ کاملا معلومه که از بچگى دکتر و محقق بودم. :-D  اون مال برادر بزرگم بوده که حدودا از سال ٥٩ داشته و بعدا به من ارث رسید. اگه بدونید چیا رو میگرفتم و میذاشتم زیر میکرویسکوپ!!  :-D 



  • دکتر میم

...

۲۵
شهریور

- میخواستم چیزى بنویسم و نظر بپرسم،، پشیمون شدم. چونکه بعضى حرفا رو نمیشه نوشت و از کامنتهاى معمولا رنگى رنگى به چیزى رسید! بعضى حرفا رو باید توى تخم چشم نگاه کرد و گفت. و همونطور هم باید جواب شنید، تا در بیاد خیلى چیزها از توش! درسته؟


- مطلبى درمورد جنگ و بازماندگان و عواقبش از خاطرات سفرهاى قدیم در دلم دارم، میخواستم به مناسبت ١١ سپتامبر بنویسم، وقت نشد. میزارم توى اولویت.


- این دو سه روز اخیر، تولد همسر بود، با دوستان مشترک و غیرمشترکمون زیاد تفریح کردیم و بسیار خوش گذشت و بسیار بود موارد و نکات جدید :-) 


- دلم تنگ شده براى دیدن و حرف زدن با دو سه تا دوست از گروه هاى مختلف. خیلى وقته که ندیدمشون و حرف نزدیم. امکان چت کردن با دوتاشون هم دارم، اما به همون دلیل پاراگراف اول، میخوام رو در رو باشه، تا بچسبه!


- کمى خرابم و قفلم :-\  از منِ عاشق پاییز و سوز و سرما در این زمان، بعیده! اما احتیاج به استراحت مطلق دارم! بدون فکر،، شاید مثلا دو هفته دیگه، گرگان ، پیاده روى و جنگل نوردى سه روزه ، ( به نظر منِ دنیا دیده :-) توى اینترنت سرچ کنید، حدفاصل بین روستاى "زرین گل" ، "افراتخته" و "شیرین آباد" ، یکى از بکرترین و معرکه ترین نقاط دنیاست! )

و شاید هم همون دیدار و همصحبتى با دوستان مخصوصا در کرج و گرگان!

  • ۸ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۳
  • دکتر میم

شرمندگى

۱۸
شهریور

دوست و همکارى دارم، دکتر دامپزشک قهار و دلسوختهٔ حیوانات. عاشق سگ و پرندگان.

چند ماه پیش قرارى داشتیم که بریم استخر...

زنگ زد و گفت بیا دانشگاه تهران، دانشکده دامپزشکى. از اونجا با هم بریم.

رفتم دیدم توى آزمایشگاه دانشگاهه و نگران! گفتم چى شده؟ گفت همستر دوستم مریضه (همستر، حیوانى شبیه و در ابعاد موش) ، دارو مصرف میکنه، حالا آزمایش داده، مشخص شده دیابت هم داره!! داریم مشورت میکنیم که چه دارویى براى بیماریش استفاده کنیم که با دیابتش ناسازگار نباشه!!!

من :-! 

جدیداً زیاد شرمنده نشده بودم! اما اون بار خیلى شرمنده شدم!

اون موقع به دکتر چیزى از افکارم نگفتم، چون ترسیدم از ناراحتى سکته بکنه (بعداً گفتم :-D ) من اگه بودم احتمالا با احترام، اون همستر محترم رو میذاشتم توى کوچه!

من با حیوانات بدرفتار نیستم، اهل حیوون خونگى هم نیستم، چون میدونم نمیتونم براشون وقت بذارم و احتمالا اونا بدترین دوران زندگیشونو پیش من میگذرونن! تجربه بچگیم با جوجه هاى رنگى اینو کاملا اثبات میکنه!

از اون موقع سعى کردم یه کم دیدمو نسبت به احترام بهشون بیشتر بکنم.

.

الان دکتر براى ماموریت و فرستادن دارو رفته امریکا. دیشب صحبت میکردیم، گفت اگه وقت دارى، برو نتیجه آزمایش یه سگ حامله رو از دوستم بگیر و ببر آزمایشگاه. مشکوک به کرم معده ست!!

...

و باز خندیدم و بعدش باز شرمندگى!

شنبه حتما پیگیرى میکنم.

  • دکتر میم

دوزخ

۲۰
تیر

کتاب خوب "دوزخ" (اثر "دن براون") را از دوستی خوش قلم, به قرض گرفتم تا در این جهنم, "دوزخ" بخوانم! :

"تاریک ترین مکان جهنم, جایگاه کسانی است که در بحرانهای اخلاقی, بی طرفی از خود نشان میدهند! "

(جمله ی دانته, به نقل از دن براون)


و اما حاشیه نویسی های بسیار مهم کتاب:

- آرد , سه پیمانه

- وانیل , نصف قاشق چایخوری

- پودر قند , یک پیمانه

....

..

:-)

میگویند از حاشیه هایی که "ساموئل بِکت" بر کتابهای دیگر نوشته, ۳ نمایشنامه درآورده اند که فقط از اجرای آنها در فرانسه در طی ۲۰ سال, مبلغ ۳۵ میلیون دلار درآمد حاصل شده!

  • دکتر میم

رمضان

۲۸
خرداد

شوخی شوخی ماه رمضون شدااا ! چه یهویی!

من سالهاست که کل رمضان رو روزه میگیرم ولی یه چند سالیه که خیلی طولانی و سخت شده.

البته من یه خوبی که دارم خوش خوراکم و تحمل گرسنگی زیادو دارم , ولی خب تشنگی یه بحث دیگه ست! :-)

اما بالاخره ما دکترا راههای زیادی بلدیم که آب بدنمون خیلی کم نشه :-) اینجا هم که جاش نیست توضیح بدم, برین سرچ کنید, راههای زیادی پیدا میشه.


اما سه نکته:

- فلسفه روزه, سادگی ها و پیچیدگی های زیادی داره. اما سلامتی در اسلام درجه بسیار بالاتری نسبت به روزه داره! یعنی یکی از دلیلای روزه, سلامت بودنه, نه آسیب دیدن!

ساده اینکه, اگه میتونی, حتما بگیر. اگه ضرری برات داره, نگیر.


- اکثر روزها وقت برای کارها , کم میاد. واقعا گاهی دوست دارم روزها ۳۰ ساعت بودن! نه اینکه همش کار باشه. ما هر هفته سینما میریم, تقریبا هرشب فیلم میبینیم. تفریح زیاد داریم. همه اینها جزو برنامه زندگیه دیگه :-) الان توی ماه رمضون یه چیز خوب اینه که صبحانه و ناهار در کار نیست! وقت خالی خیلی بیشتره. حس روزای ۳۰ ساعته رو داره!


- چند سال پیش, شرکتی که کار میکردم, یه شرکت بزرگ پزشکی بود, خیابون شریعتی, سر ظفر. اونجا حدود ۸۰ نفر بودیم. یادمه کلا ۴ نفر روزه میگرفتیم. همه رک و راست آب و غذاشونو میخوردن.

من دوتا همکار ارمنی داشتم. کل روز باهم بودیم. چه توی شرکت, چه بیمارستان. این دو تا ارمنی, بخاطر من کل ماه رمضون رو ناهار نمی آوردن و جلوی من چیزی نمیخوردن, تا ساعت ۵ که برن خونه و ناهار! و این همیشه توی ذهن من مونده, رفتار ارمنی هایی بدون هیچ ادعای دینداری , , و برعکس, آدمهایی با خرمن خرمن ادعای شعور و فرهنگ و کلاس و سواد...!

سه سال میشه که از اون شرکت رفتم, اما ارمنی ها هنوز از بهترین دوستام هستند 


  • ۴ نظر
  • ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۵
  • دکتر میم

پنج

۱۵
ارديبهشت

(منتقل شده از بلاگفا)

۱ . اونقدر انرژی مثبت از دعاهای شما و لطفتون رسید که ظاهرا بچه بهتر شده. با اینکه عادت ندارم تا نتیجه قطعی مریض ها, خبری به کسی بدم, اما دراین مورد خودم هم بی طاقتم! بچه رو از سه روز پیش, به کمای دارویی بردن.
از دیروز دوز داروهاشو کم کردن, حالا دستاشو تکون داده و خندیده :-) ایشالا کامل خوب بشه, به همتون شیرینی میدم 
 
۲ . الان واقعا ذهنم درگیره و به کارای روزمره هم نمیرسم. اما قطعا پست بعدی رو درمورد معلم (و استاد) خواهم نوشت. با عرض تبریک روز معلم و عذرخواهی بابت تاخیر.
 
۳ . نمایشگاه کتاب شروع شد و ما باز به اردیبهشت رسیدیم و باز طبق معمول, از نون شب میزنیم بخاطر خرید کتاب (الکی مثلا ما از شاگردای ابولحسن خرقانی هستیم  )
نمایشگاه رو از دست ندید, حتی اگه شده, برید بچرخید و کتابارو ببینید و اونایی رو که دوست دارید, یادداشت کنید تا بعدا بخرید (یا از دوستان به زور هدیه بگیرید)
 
۴ . یه خاطره یادم اومد: سال ۸۷ با یه اکیپ از بچه های دانشگاه رفتیم نمایشگاه. صبح ساعت ۶ که رسیدیم نمایشگاه, دو روز کامل بود که نخوابیده بودم. برای اولین بار, اونجا و در همون حالت بیهوشی , آیبک رو دیدم! این برخورد اول از اون نظر برام جالب بود که میگن همیشه اولین برخورد و اولین ظاهر , خیلی در ذهن میمونه و قسمت بزرگی از طرز فکر رو درموردت درست میکنه.... تصویر من از آیبک, سایه ی دختری بود که با چشمان خواب آلود و پر از اشکم بصورت یه شبح تار دیدم. نه حرفی که زدیم یادمه , نه صدا و تصویر... . و آیبک هم احتمالا تصویر یه زامبی متحرک با چشمانی خواب و قرمز و پر از اشک دیده!
نکته قابل ذکر:شب, در مسیر برگشت به دانشگاه, راننده خوابش برد و من به زور پشت فرمون مینی بوس نشستم. حدود ۲۰۰ کیلومتر!! خودم که پر از خواب بودم!
 
۵ . اعتراف میکنم من یک نژادپرست فئودال هستم! پس در مورد بعضی مسایل اجتماعی فعلا نظری نمیدم تا مفصل در این مورد صحبت کنیم 

  • ۰ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۶
  • دکتر میم