روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

پربیننده ترین مطالب

۶۴ مطلب با موضوع «دوستان» ثبت شده است

شرمندگى

۱۸
شهریور

دوست و همکارى دارم، دکتر دامپزشک قهار و دلسوختهٔ حیوانات. عاشق سگ و پرندگان.

چند ماه پیش قرارى داشتیم که بریم استخر...

زنگ زد و گفت بیا دانشگاه تهران، دانشکده دامپزشکى. از اونجا با هم بریم.

رفتم دیدم توى آزمایشگاه دانشگاهه و نگران! گفتم چى شده؟ گفت همستر دوستم مریضه (همستر، حیوانى شبیه و در ابعاد موش) ، دارو مصرف میکنه، حالا آزمایش داده، مشخص شده دیابت هم داره!! داریم مشورت میکنیم که چه دارویى براى بیماریش استفاده کنیم که با دیابتش ناسازگار نباشه!!!

من :-! 

جدیداً زیاد شرمنده نشده بودم! اما اون بار خیلى شرمنده شدم!

اون موقع به دکتر چیزى از افکارم نگفتم، چون ترسیدم از ناراحتى سکته بکنه (بعداً گفتم :-D ) من اگه بودم احتمالا با احترام، اون همستر محترم رو میذاشتم توى کوچه!

من با حیوانات بدرفتار نیستم، اهل حیوون خونگى هم نیستم، چون میدونم نمیتونم براشون وقت بذارم و احتمالا اونا بدترین دوران زندگیشونو پیش من میگذرونن! تجربه بچگیم با جوجه هاى رنگى اینو کاملا اثبات میکنه!

از اون موقع سعى کردم یه کم دیدمو نسبت به احترام بهشون بیشتر بکنم.

.

الان دکتر براى ماموریت و فرستادن دارو رفته امریکا. دیشب صحبت میکردیم، گفت اگه وقت دارى، برو نتیجه آزمایش یه سگ حامله رو از دوستم بگیر و ببر آزمایشگاه. مشکوک به کرم معده ست!!

...

و باز خندیدم و بعدش باز شرمندگى!

شنبه حتما پیگیرى میکنم.

  • دکتر میم

دوزخ

۲۰
تیر

کتاب خوب "دوزخ" (اثر "دن براون") را از دوستی خوش قلم, به قرض گرفتم تا در این جهنم, "دوزخ" بخوانم! :

"تاریک ترین مکان جهنم, جایگاه کسانی است که در بحرانهای اخلاقی, بی طرفی از خود نشان میدهند! "

(جمله ی دانته, به نقل از دن براون)


و اما حاشیه نویسی های بسیار مهم کتاب:

- آرد , سه پیمانه

- وانیل , نصف قاشق چایخوری

- پودر قند , یک پیمانه

....

..

:-)

میگویند از حاشیه هایی که "ساموئل بِکت" بر کتابهای دیگر نوشته, ۳ نمایشنامه درآورده اند که فقط از اجرای آنها در فرانسه در طی ۲۰ سال, مبلغ ۳۵ میلیون دلار درآمد حاصل شده!

  • دکتر میم

رمضان

۲۸
خرداد

شوخی شوخی ماه رمضون شدااا ! چه یهویی!

من سالهاست که کل رمضان رو روزه میگیرم ولی یه چند سالیه که خیلی طولانی و سخت شده.

البته من یه خوبی که دارم خوش خوراکم و تحمل گرسنگی زیادو دارم , ولی خب تشنگی یه بحث دیگه ست! :-)

اما بالاخره ما دکترا راههای زیادی بلدیم که آب بدنمون خیلی کم نشه :-) اینجا هم که جاش نیست توضیح بدم, برین سرچ کنید, راههای زیادی پیدا میشه.


اما سه نکته:

- فلسفه روزه, سادگی ها و پیچیدگی های زیادی داره. اما سلامتی در اسلام درجه بسیار بالاتری نسبت به روزه داره! یعنی یکی از دلیلای روزه, سلامت بودنه, نه آسیب دیدن!

ساده اینکه, اگه میتونی, حتما بگیر. اگه ضرری برات داره, نگیر.


- اکثر روزها وقت برای کارها , کم میاد. واقعا گاهی دوست دارم روزها ۳۰ ساعت بودن! نه اینکه همش کار باشه. ما هر هفته سینما میریم, تقریبا هرشب فیلم میبینیم. تفریح زیاد داریم. همه اینها جزو برنامه زندگیه دیگه :-) الان توی ماه رمضون یه چیز خوب اینه که صبحانه و ناهار در کار نیست! وقت خالی خیلی بیشتره. حس روزای ۳۰ ساعته رو داره!


- چند سال پیش, شرکتی که کار میکردم, یه شرکت بزرگ پزشکی بود, خیابون شریعتی, سر ظفر. اونجا حدود ۸۰ نفر بودیم. یادمه کلا ۴ نفر روزه میگرفتیم. همه رک و راست آب و غذاشونو میخوردن.

من دوتا همکار ارمنی داشتم. کل روز باهم بودیم. چه توی شرکت, چه بیمارستان. این دو تا ارمنی, بخاطر من کل ماه رمضون رو ناهار نمی آوردن و جلوی من چیزی نمیخوردن, تا ساعت ۵ که برن خونه و ناهار! و این همیشه توی ذهن من مونده, رفتار ارمنی هایی بدون هیچ ادعای دینداری , , و برعکس, آدمهایی با خرمن خرمن ادعای شعور و فرهنگ و کلاس و سواد...!

سه سال میشه که از اون شرکت رفتم, اما ارمنی ها هنوز از بهترین دوستام هستند 


  • ۴ نظر
  • ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۵
  • دکتر میم

پنج

۱۵
ارديبهشت

(منتقل شده از بلاگفا)

۱ . اونقدر انرژی مثبت از دعاهای شما و لطفتون رسید که ظاهرا بچه بهتر شده. با اینکه عادت ندارم تا نتیجه قطعی مریض ها, خبری به کسی بدم, اما دراین مورد خودم هم بی طاقتم! بچه رو از سه روز پیش, به کمای دارویی بردن.
از دیروز دوز داروهاشو کم کردن, حالا دستاشو تکون داده و خندیده :-) ایشالا کامل خوب بشه, به همتون شیرینی میدم 
 
۲ . الان واقعا ذهنم درگیره و به کارای روزمره هم نمیرسم. اما قطعا پست بعدی رو درمورد معلم (و استاد) خواهم نوشت. با عرض تبریک روز معلم و عذرخواهی بابت تاخیر.
 
۳ . نمایشگاه کتاب شروع شد و ما باز به اردیبهشت رسیدیم و باز طبق معمول, از نون شب میزنیم بخاطر خرید کتاب (الکی مثلا ما از شاگردای ابولحسن خرقانی هستیم  )
نمایشگاه رو از دست ندید, حتی اگه شده, برید بچرخید و کتابارو ببینید و اونایی رو که دوست دارید, یادداشت کنید تا بعدا بخرید (یا از دوستان به زور هدیه بگیرید)
 
۴ . یه خاطره یادم اومد: سال ۸۷ با یه اکیپ از بچه های دانشگاه رفتیم نمایشگاه. صبح ساعت ۶ که رسیدیم نمایشگاه, دو روز کامل بود که نخوابیده بودم. برای اولین بار, اونجا و در همون حالت بیهوشی , آیبک رو دیدم! این برخورد اول از اون نظر برام جالب بود که میگن همیشه اولین برخورد و اولین ظاهر , خیلی در ذهن میمونه و قسمت بزرگی از طرز فکر رو درموردت درست میکنه.... تصویر من از آیبک, سایه ی دختری بود که با چشمان خواب آلود و پر از اشکم بصورت یه شبح تار دیدم. نه حرفی که زدیم یادمه , نه صدا و تصویر... . و آیبک هم احتمالا تصویر یه زامبی متحرک با چشمانی خواب و قرمز و پر از اشک دیده!
نکته قابل ذکر:شب, در مسیر برگشت به دانشگاه, راننده خوابش برد و من به زور پشت فرمون مینی بوس نشستم. حدود ۲۰۰ کیلومتر!! خودم که پر از خواب بودم!
 
۵ . اعتراف میکنم من یک نژادپرست فئودال هستم! پس در مورد بعضی مسایل اجتماعی فعلا نظری نمیدم تا مفصل در این مورد صحبت کنیم 

  • ۰ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۶
  • دکتر میم