روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۴۲ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

سالها از لیسانس همسر میگذشت و من هر سال میگفتم ارشد امتحان بده، براى کار و سرگرمى خوبه و همسر علیرغم میل باطنى که دوست داشت، اونقدرا درس نمیخوند. تا پارسال که قرار شد بخونه و پارسه و بعدش کنکور و... حالا سه ماهى میشه که تربیت مدرس قبول شده. کامپیوتر-امنیت

تربیت مدرس هم که ظاهراً داعیه رتبه برتر پژوهش و... داره، پدر دانشجوها رو در میاره و هر روز تحقیق و سمینار و پروژه.

جداى از اینکه الان خیلى کمتر میرسیم فیلم ببینیم و غذا پختن ها و ظرف شستن هاى من بیشتر شده (البته هنوز بار ِ کارهاى خونه و خستگیها، به دوش همسره) ، منم دارم در حد یه ارشد کامپیوتر میشم :-) 

ریا نباشه، اما حالا این علم اجبارى، مزیتش اینه که بعد از دوره ارشد، منم میشم دکتر مهندس :-D


  • دکتر میم

+ سلام. جاى همگى خالى، رفتیم و برگشتیم، ایشالا همه برن و برگردن. سفرش از هر نظر عالى بود. چند سالى بود از "این نوع سفر کردن ها" نرفته بودم. حتما مینویسم و عکس ها رو آماده میکنم براى پست بعدى.

 + هفته اى که گذشت، ٢٥ نوامبر، روز جهانى "مبارزه با خشونت علیه زنان" بود. من درگیر سفر بودم و نتونستم اون روز بنویسم... و الان که برگشتم، پست خاصى در این مورد ندیدم که کسى نوشته باشه!! (حواستون کجاست پس؟! )

من شاید به قیافه ام نخوره، :-)  اما به دلایلى که براى خودم دارم، این موضوع همیشه برام مهم و قابل عکس العمل شدید بوده.

وقتش گذشته، اما لازمه که بگم، نکتهٔ مهم این روز جهانى، اینه که "خشونت" ، فقط "کتک زدن" و "داد و بیداد کردن" نیست.

گرفتن یه حق، خشونته. بى اهمیتى، خشونته. نادیده گرفتن، خشونته. مسخره کردن و مسخره فکر کردن، خشونته. و...


این مطلب ناقص منو با نظر و عقیدتون یا یه خاطره، کامل کنین، ممنون.


  • دکتر میم

پاییز براى من همیشه فصل دوست داشتنى و اتفاقاى خوب بوده... اما امسال همه چیز برعکسه! بهم ریختگى و اتفاقاى بد و عجیب، پشت سر هم!

با خودم گفتم براى خراب نشدن پاییزم، این یک ماه باقیمانده رو باید شدید وقت بزارم و اکثر بهم ریختگى ها و اتفاقاى بد رو به نفع خودم تغییر بدم، حداقل خاطرات خوب پاییز خراب نشه!

خودمو کمى جمع جور کردم، سعى کردم به اتفاقاى خوبى که الان دارم فکر بکنم. چیزایى که بتونه با این سختى هاى بزرگ مقابله بکنه! بعد از کلى فکر و تلاش...

دو تا اتفاق خوب! اول اینکه این روزا ، بارسلونا بشدت روو اومده و بازیاشو با قدرت میبره :-)  دوم اینکه چند روزه که وقتى هندزفرى مچاله شده م رو از توى کیف در میارم، بدون گره خوردن و پیچ و تاب، سریع باز میشه!! :-) خیلى خوب و عجیب!


فعلاً دل به اینا خوش کردم تا بقیه کارا رو ردیف بکنم.


+ براى سفرى که گفته بودم، دیگه همه چى جور شد و ایشاا... داریم میریم کربلا. حدوداً ده ، دوازده روزى نیستم. امیدوارم آرامش این سفر، بره توى روح و مغزم.

اگه زنده برگشتم، میبینمتون :-)

به یاد همگى هستم. دوربینمو میبرم و براتون عکس میگیرم :-) 

  • دکتر میم

خودبینى

۲۵
آبان

شیخ اجل، سعدى گفت: ناراحت بودم کفش ندارم، یکى را دیدم پا نداشت!

...

یاد خودم افتادم، با این تفاوت که آن دیگرى هم خودمم!

ناراحت بودم که چرا خیلى چیزهایى که میخوام رو ندارم، ...

باز خودمو دیدم که خیلى چیزاى واجب ترى هست که ندارم!

... و باز خودمو دیدم که چیزهاى حیاتى ترى هست که ندارم!

:-D 


+ ناشکر نیستم. خداروشکر که هستم و سلامت هستم و کتاب میخونم و...  گوشه چشمى هم به بافرهنگ شدن دارم! 


  • دکتر میم

کمک و دعا

۰۶
آبان

+ وسط این بیش از حدّى کارها، به محضى که نیم ساعتى هم وقت خالى پیدا کنم، روى آماده کردن لیست فیلمها و مرتب کردنش وقت میذارم. فیلمهایى که سال ٩٢ به بعد دیدم لیستشو مینوشتم، اما قبلاً نه! به خاطر همین از ذهن و سرچ کمک میگیرم. پس لطفا یه کمک بکنید و اگه فیلمى دیدین و خوشتون اومده و توى ذهنتونه، توى همین پست، اسمشو فقط کامنت بزارید. حتى یه دونه یا دوتا (اگه بیشتر هم شد، بهتر) . تا من اونها رو هم توى لیست اضافه بکنم و شما هم بتونید همگروهیاش رو ببینید :-)  ممنون.


+ من سالهاست که آشپزى میکنم، ولى بزرگترین غذا پختنم براى ٥٠ ، ٦٠ نفر بوده. البته در پخت هاى بزرگتر هم زیاد کار کردم، اما حالا توفیقى شده و براى پخت غذاى نذرى یکى از دوستان، مسئول پخت برنج شدم و کمک براى پخت خورشت. از فردا ظهر، تا پسفردا ظهر. براى حدوداً ٣٥٠٠ نفر! ایشالا خدا قبول کنه... و ایشالا که غذاى خوبى بشه، اما اگه خبر مسمومیت دسته جمعى هزاران نفر در یه گوشه اى از تهران رو شنیدید، بدونید که احتمالاً غذاى خوبى نشده بوده :-))

دعا کنید.


  • دکتر میم


ده روزى میشه که دست به سه تار نزدم و خیلى ناراحتم :-( 

بیشتر از یک ساله که بخاطر ساز، همه ناخن هامو از ته میگیرم، بجز انگشت اشاره سمت راست.

دو تا از پرده هاى سه تار باز شده، یه سیمش هم باید عوض بشه. وقت نمیکنم برم بهارستان درستش بکنم. حتى همین جا، میدون انقلاب...

منى که سالها انواع موسیقى گوش میدادم و با خودم میخوندم و دور و برم پُر از دوستان نوازنده سازهاى مختلف بود، تنبلى کردم که اینقدر دیر سراغ این حس و حال پرورش نیافته ام رفتم! با اینکه خیلى درگیر کارهاى مختلف بودم، ولى خب بالاخره با چک و لگد به جون این استعدادِ نداشته م افتادم.

 اول میخواستم تمبک شروع کنم. با اصرار یکى از دوستان سه تار زن، شروع کردم به سه تار که بعد از راه افتادن تار و سه تار، سر و صداى تمبک رو تجربه کنم. اما فعلا در گیر و دار عشق و عاشقى سه تار ، سخت گرفتار شدم :-)

امروز رسیدم تهران، دیدم گرد و خاک ملایمى روش نشسته! ده روز.... همه ناخن هام بلند شده!

فردا همشونو میگیرم، بجز اون یکى. مثل وقتى دخترا یهو موهاى بلندشونو کوتاه میکنن! :-)  فردا سه تارو درست میکنم.

قدیم فکر میکردم بخاطر مشغله زیاد و درگیرى فکرى و ... به ساز زدن نمیرسم! بخاطر همین سمتش نرفتم. الان دهها برابر اون موقع ها درگیرى و کار دارم! 

اما فهمیدم ساعتهاى ساز زدن، از روز، کم نمیشه! روزهاى با ساز، ٢٥ ساعته ست...


تصویر : سه تارم


  • دکتر میم

١٧١٣٠

۰۲
آبان

+ دختره تازه رفته بود مجارستان، توى این چند ماهى که اونجا بود، یه هفته رفته بود ایتالیا و برگشته بود. کافى بود بگى پ ... ، دهنشو کج میکرد و با اداى خاصى که انگار تازه با زبون ما، قوم بربر و فارسى زبون، آشنا شده، میگفت "پیتزاهاى ایتالیا خییلى با جاهاى دیگه فررق میکنه! من اونجا حدود ٣٠ مدل مختلفشو خوردم... ولى بازم آلفرددو لاسیتالتو هاى جنوب ایتالیا یه چیز دیگه ست...! "

جالب اینکه اینا رو داشت به کسى میگفت که تا ٢٥ سالگى، نصف کشورهاى دنیا رو رفته بود و زندگى ها کرده بود!

طرف یه نگاه به خانم کرد و بهش گفت: "اینا رو ولش،،، تا حالا سمت دروازه غار , تهران، کله پاچه خوردى؟؟! " 


+ از آدمهایى که فکر میکنند اگه زود با همه خودمونى بشن، خیلى باحالن و همه رو سریع به اسم کوچیک صدا میزنن، متنفرم! دست خودم نیست، چیکار کنم؟ مثلا از مردهاى چشم روشن هم متنفرم! اینو قبلاً گفته بودم؟ دوستاى مرد چشم روشن و رنگى، چندتا دارم و این حقیقتو رک و راست بهشون گفتم!


+ یک نظریه پزشکى میخواستم بگم، ... به قرینه حذف شد.


+ فردا، خسته و تحلیل رفته و با فکرى مغشوش دارم برمیگردم تهران. پریروز اومده بودم روستا، براى تاسوعا و عاشورا، استراحت، تعویض روحیه و دیدن یه سرى آدم. اما هیچ اتفاقى جز دیدن چندتا آدم نیوفتاد. چندتایى که میخواستم ببینم و بسیار افرادى که نمی خواستم!


+ دو مورد اول هیچ ربطى به سفر به روستا و آدمهاى اینجا نداشت. آدم هاى روستا معمولاً بهتر از شهرى ها هستن. مشکل از من و دیگرانه که سر تعطیلات سرازیر میشیم و شلوغش میکنیم.


+ اینطورى نمیشه،، حتما باید یه پست جدا درمورد مرد هاى چشم روشن بنویسم!



  • دکتر میم

اوایل سال ٨٣ یکى از بهترین توفیق هاى اجبارى اى که پیش اومد، این بود که باید در حدود سه ماه زمانى که داشتم، حدود ٢٠٠ فیلم خارجى نایاب و کمتر دیده شده رو میدیدم و براى یکى از دوستان مجموعه دار فیلم، یک دسته بندى خاص موضوعى مینوشتم.

حتى پیشنهاد پول و حقوق هم براى اینکار وجود داشت! کارى که من حاضر بودم پول هم بابتش بدم! اما بجاى پول و حقوق، تصمیم گرفتم بعداً از بقیه مجموعه استفاده بکنم :-) 

توجه کنید که سال ٨٣ هنوز نه گوگل با قدرت امروزیش کار میکرد و نه imdb وجود داشت و نه نقد و بررسى و تحلیلى که از اینترنت بشه درمورد فیلمهاى نایاب پیدا کرد و نه اینترنت پرسرعتى که بشه ازش فیلم دانلود کرد!

خلاصه بعد از سه ماه رویایى و تماشاى اونهمه فیلم ناب، انگولکى هم به مجموعه بزرگ زدم و چند سرى دلخواه هم دیدم و کپى برداشتم.

روزهاى دانشگاه هم در سالن کوچیکى که براى تمرین تئاتر در اختیار داشتیم، ویدئو پروژکتورى گذاشته بودیم و هفته اى دو سه بار فیلم میذاشتیم و ... بارها بخاطرش کمیته انظباطى رفتیم :-D 

از سال ٨٤ تا ٨٦ هم تقریبا اکثر روزها، با جمعى سه چهارنفره، از بعدازظهر تا شب میرفتیم سالن کوچیک حوزه هنرى خیابون سمیه، و روزى دو تا فیلم اکران میشد براى اعضا، کامل و بدون سانسور! روى پرده کوچیک و صداى دالبى! ... دقیقا تا روزى که مسئولین دولت جدید (دکتر بزرگ) پى بردن که چه اتفاقات وحشتناک و غیرفرهنگى اى داره توى اون سالن میوفته و اونجا رو پلمپ کردن! ... و ما اهالى هنر رو آواره کردن!

میتونم بگم بهترین دوره هاى فیلم بازیم، این سه مرحله از زندگى بود! که البته سرى فیلمهاى دیده شده در حوزه هنرى و دانشگاه، کاملا دسته بندى شده و مرتب بود. گاهى بر اساس موضوع، گاهى براساس ژانر و گاهى تمام فیلمهاى یک کارگردان.

البته اون سالها چیزهاى زیادى هم از ٣،،٤ ساعت توى صف سینما ایستادن زیر بارون و برف شدید توى بهمن ماه، سر جشنواره هاى فجر یادمه... که گاهى بعد از ٤ ساعت (واقعا ٤ ساعت) صف ایستادن توى سرما، بلیط گیرمون نمیومد! و البته گاهى بلیط هاى ویژه و پارتى دارى داشتیم و راحت :-) 


اما حالا ... به لطف اینترنت هاى پرسرعت و هاردهاى حجم بالا، به مجموعه هاى بزرگترى دسترسى دارم و به جز فیلمهایى که سینما میریم و میبینیم، توى خونمون میشینم و مرتب، ندیده هاى ارزش دار رو میبینیم.

خداروشکر... میگذره :-) 


+ زیاد نوشتم! اینا رو نوشتم که آخرش بگم سعى میکنم در همین یکى دو پست آینده یه لیست نسبتا کوتاه و خوب و دسته بندى شده، از بعضى فیلمهاى خوب بنویسم که اگه از فیلمى که دیدین و خوشتون اومده، پیشنهادات مشابه رو داشته باشین.

  • دکتر میم

راى

۱۱
مهر

مثلا نمیشد خندوانه ٤ تا داور متخصص داشته باشه، مثل من؟! :-) 

آره آره، میدونم نظر جمع بهتره، اما نه همیشه! اونم توى ایران!! معذرت میخوام اما متاسفانه اینجا با یه اس ام اس (الان دیگه با یه متن یا عکس توى شبکه هاى اجتماعى) مردم نظرات و آراءشون رو انتخاب میکنن (اصلا من از همه بدتر)

قصد و حوصلهٔ روو کردن اصول روانشناسى رو ندارم، خیلى دوستانه میگم :-) مثلا الان چرا باید توى مسابقه خندوانه، جواد رضویان از الیکا عبدالرزاقى ببره؟! من هردوشونو دوست دارم، حتى شاید جواد رضویان رو بیشتر! اما الیکا عبدالرزاقى بدون شک اجراى بهتر، قوى تر، شیک تر و باکمالات ترى رو داشت (براى این صفت "باکمالات" کلى فکر کردم) و به همین دلیل من به ایشون راى دادم با اینکه تقریبا میدونم جواد رضویان میره بالا!


و اما سوال اینکه: چرا ما گاهاً بدون فکر و تحقیق و صرفاً طبق اطلاعات قدیمى و آپدیت نشده، تصمیم میگیریم، نظر میدیم، از همه مهمتر، راى میدیم؟! آدمها معمولاً تغییرات زیادى میکنن، خصوصاً صاحبان منسب.

پ.ن. : زیاد سیاسیش نمیکنم اما اینم بگم که چند ماه دیگه انتخابات مجلسه. حواستون به آرا باشه. افرادى رو که ما در مجموع میفرستیم توى مجلس، با تصمیماتشون، تغییرات بزرگى میتونن ایجاد بکنن. شاید خوب و شاید احمقانه!


  • دکتر میم

دو سه ماهه که یک احمق دوست داشتنى، گیر داده بود که بیا یه مسیر کوهستانى-جنگلى رو که قبلاً باهم پیداش کرده بودیم، بریم براى تفریح و اکتشاف و عکاسى. منم خیلى درگیر کار بودم و به دلایلى، زیاد علاقه نشون نمیدادم... الکى مثلا از آرزوهاام نبود که اون مسیرو برم! :-D خلاصه قسمت شد و ٤ شنبه داریم میریم و دونفرى.

مسیر بکر و صعب العبور که بسیار کم پاى آدمیزاد بهش رسیده و احتمالا شب هاى سردى هم در پیشه. 

الان رفتم انبارى براى برداشتن کوله و وسایل، که با زیر و رو کردن انبار، یه جعبه دربسته پیدا کردم و کشیدمش بیرون!

میدونستم که آخرین و مهمترین وسایل و بازمانده هاى دوران کودکیم توشه، ولى دقیقا یادم نبود چیا!

بازش کردم و دوساعتى مثل دیوونه ها داشتم میدیدم و بازى میکردم و عشق میکردم.

همینطورى از یه چیزاى نسبتاً مجاز، عکس گرفتم که براتون بزارم، البته قاعدتاً بچه هاى دهه ٦٠ درک بهترى دارن و مسلماً بیشتر پسرا :-) 


عکس یک

عکس دو 

عکس سه


ب.ن : اون میکروسکوپ رو دیدین؟ کاملا معلومه که از بچگى دکتر و محقق بودم. :-D  اون مال برادر بزرگم بوده که حدودا از سال ٥٩ داشته و بعدا به من ارث رسید. اگه بدونید چیا رو میگرفتم و میذاشتم زیر میکرویسکوپ!!  :-D 



  • دکتر میم