روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۵ مطلب با موضوع «زندان» ثبت شده است

دومین باری که رفتم زندان، برعکس بار اول خیلی اعصابم خرد بود. همون اتاق قبلی بودم. سگ بودم. جواب کسیو نمیدادم. غروب، علی آقا، که از دفعه قبل میشناختمش، اومد نشست پیشم و گفت چه خبر؟ جواب سربالا دادم و... 

فلاسک آورد و یه لیوان چایی ریخت برام و گفت بخور، بعد جواب بده. یه نگاه کردم و باز هیچی نگفتم. صداشو بلند کرد و گفت «بهت میگم بخور، چایی ویژه ست، اینا اینجا گیر هرکسی نمیاد» !

 با بی حوصلگی چایی رو خوردم... بعدش دیگه اعصاب خراب و سگ نبودم! :-)) 

چایی ش خیلی ویژه بود :-)


+ امروز به چایی ویژه احتیاج داشتم. داش علی کجایی؟ رفیقم کجایی؟


  • دکتر میم

زندان ۳

۰۵
دی

با یه بغض سنگین از در ِ زندان اومدم بیرون. چون بعدازظهر دیروز کارای وثیقه تموم شده بود، به کسی نگفتم بیاد جز ایمان. بار دوم بود که زندان میرفتم و آزاد میشدم. روبوسی کردیم و چون دید حوصله ندارم و توی خودمم، چیزی نپرسید. داشتم میترکیدم. رسیدیم خونه و پیاده شدم. فقط پرسید شب میای بیرون؟ سری تکون دادم و رفتم. یاد آخرین صحنه و آخرین حرفم توی زندان افتادم. درو باز کردم و افتادم روی مبل. نتونستم... بغضم ترکید و سرمو گرفتم و زار زار گریه کردم...

(هشت ماه قبل)

بعد از کلاس کامپیوتر توی کتابخونه زندان، نشستیم به حرف زدن. نیم ساعتی اون گوشه نشسته بود. وزن و هیکلش چهار برابر من بود و دو برابر سنم، سن داشت. روزای قبل دیده بودمش. میگفتن از گنده های موادمخدر خاور میانه ست! خیلی کم حرف میزد. خلوت تر که شد، رفت پیش رامین و یه کم حرف زد و کم کم اومد جلو.

برای دخترش لپ تاپ میخواست و مشورت میخواست. یه کم براش توضیح دادم و گفتم چقدر میخوای هزینه بکنی؟ یه سَری خاروند و گفت متوسط دیگه،، حدود ۵ تومن! (سال ۸۷ ، حدود ۵ تومن، لپ تاپ متوسط!! )

سال ۸۶ با ۶۰ کیلو (توجه کنید ۶۰ کیلو!! ) شیشه توی یه ماشین مزدا میگیرنش (جرم شیشه بسیار سنگینه و بالای ۳۰ گرم، اعدام داره! ) 

بسرعت حکم اعدام براش میبرن و بعد از یک ماه انفرادی بدون ملاقاتی، میبرنش روی سکوی اعدام. 

میگفت: روی سرم کیسه کشیدن و حکم رو خوندن و بعد از روال پیش از اعدام، زیر پامو زدن!

آویزون شدم و با یه تکون، یه آن حس کردم هنوز پام روی یه چیزی هست! تعادلم رو حفظ کردم و ثابت شدم و وقتی که فهمیدم هنوز زنده ام، همونجا شاشیدم...! آوردنم پایین و یه حکم خوندن برام که حکم اعدام، تبدیل شده به اعدام وحشت و حبس ابد (اعدام وحشت، به برگزاری مراسم اعدامی میگن که بدون خبر محکوم، طوری زیر یک پا رو میزنن که محکوم بترسه و متنبه بشه و بعد بهش میگن که حکمت تبدیل شده به حبس ابد! )

میگفت یک ماه لال بودم و حرف نمیزدم از شوک اعدام! بعد از رفتن توی بند و ملاقاتی ها فهمیدم که همکارام یه قاضی از دیوان عالی کشور رو خریدن با ۵۰۰ میلیون و این تغییر حکم انجام شده. حالا هم کسی رو دیدیم که ابد رو تبدیل به ۲۵ سال بکنه.

و حالا مطمئن بود که با تخفیف ها و عفوهایی که در انتظاره، پنج سال دیگه آزاده! (همچین قاضی ها و محکوم هایی هم داریم)


واحد پول داخل زندان، سیگار بود! همراه داشتن پول توی زندان جرم نبود، اما رایج نبود. بوفه زندان، حکم بانک رو داشت. پولهات رو تحویل بوفه میدادی و هر مایحتاجی میخواستی، از حسابت کم میشد. معاملات سبک داخل زندان، با سیگار انجام میشد و معاملات سنگین تر با حضور در بوفه و تایید دو طرف معامله.

به بعضیها نباید روو میداد. کاری برای دونفر انجام دادم به ازای سه پاکت سیگار!

دو پاکت رو در معاملات روزمره روزهای بعد خرج کردم و پاکت آخر روز آخر، به رامین دادم و... آزاد شدم.


+ هشت ماه بعد در یک شرایط غیرقابل انتظار در حالیکه فوق‌العاده بی اعصاب و قاطی بودم برای بار دوم، وارد زندان شدم. از مزایاش این بود که خیلیا رو میشناختم و از همون اول، تخت داشتم. اما از خود ِ زندان ناراحت نبودم. ناراحت از اتفاقات قبل، رفتم و رو تخت دراز کشیدم.

رامین اومد و چایی آورد برام و گفت بیا بریم تو حیاط. هیچی نگفتم و چایی رو خوردم و خوابیدم. اتفاقات بار دوم زندان، اونقدر تلخ و بد بود که حتی بیاد آوردنش الان اذیتم میکنه.

هنوز قفل بودم. همه قفل بودن. تازه در مورد جوّ سنگین زندان پرسیدم، گفتن پسفردا میخوان حاج رضا رو اعدام بکنن!!

- اعدام؟ مگه قبلش خبرشو میگن؟!

- مامورای آشنا خبر آوردن! 

بدتر شدم. جرئت حرف زدن با حاجی رو نداشتم.

علیرضا یه فلاسک چایی ویژه آورد (چایی با تریاک :-D  ) نفری یه استکان خوردیم و رفتیم تو هپروت! (کلاً همون یه بار بود)

ساعت ۶ صبح با سر و صدا بیدار شدم. گیج و منگ دیدم همه دارن گریه میکنن! چی شده؟ حاج رضا داشت با همه روبوسی میکرد و دوتا مامور و یه افسر درجه دار جلوی اتاق ایستاده بودن و گریه میکردن! همه زندان جمع شده بودن جلوی اتاق ما... و حاج رضا رو بردن.

یادآوریه سکوت سنگین و مرگبار ِ بند، بعد از رفتنش هنوز تنم رو میلرزونه. 

دو ساعت بعد اسممو از بلندگو اعلام کردن که وسایلمو جمع کنم و برم. هیچی نداشتم. رفتم. داشتم فرمها رو پر میکردم که دیدم حاج رضا یه گوشه نشسته که ببرنش انفرادیه قبل از اعدام. قرآن میخوند. آروم رفتم جلو و با بغض گفتم حاجی چی میشه؟ خندید و گفت: توکل به خدا...


با یه بغض سنگین از در ِ زندان اومدم بیرون...


  • دکتر میم

زندان ۲

۰۴
دی

+ ۲۲ ساله بود، در دوازده سالگی، سر فوتبال و توی یک بازی معمولی دوستشو هل داده بود و سرش خورده بود به تیر دروازه و مرده بود! بعد از ۶ سال موندن توی کانون اصلاح و تربیت و انتظار برای اعدام، حالا ۴ سال هم اینجا بود و دوبار قهرمان کشتی مسابقات زندان کشور شده بود. اخلاقاً اونقدر پسر خوبی بود که قاضی ها هم به بهانه های مختلف، ابلاغ حکم رو به تعویق مینداختن و گروه های مختلف از دوست و آشنا گرفته تا بزرگان شهر و مسئولان دادگستری، برای راضی کردن خانواده مقتول تلاش میکردن. حاج رضا (وکیل بند) میگفت در اینطور موارد که دادگستری تشخیص میده که شهروند، برای جامعه بیخطره، حداکثر تلاششو میکنه که اعدامی صورت نگیره و حالا شش ماهی بود که خانواده مقتول راضی شده بودن به گرفتن حدود ۲۰۰ میلیون و گذشتن از حق اعدام! خانواده پسر هیچی نداشتن، مادرش چندسال پیش دق کرده بود و... :-( 

از همون اول همه شروع کرده بودن پول جمع کردن برای پسر و تعدادی از زندانی های پولدار هم مبلغ زیادی گذاشته بودن (دو زندانی بودن که گفته میشد آدمای زیادی با جرائم مالی ساده مثل دیه های کم ، مهریه، چک و بدهی رو آزاد کرده بودند)

نزدیکای آزادیش بود و همه خوشحال. هشت ماه بعد، بار دوم که رفتم زندان، آزاد شده بود.


+ حاج رضا (وکیل بند) بزرگ زندان بود. محکوم به اعدام.

 ۷ سال پیش به اتهام قتل در یک دعوای دسته جمعی! مرد جاافتاده و فوق العاده خوب و آرومی بود (شاید هم طی این سالها اینطوری شده بود)

چند بار تا مرز تبدیل حکم به ۲۰ سال رفته بود، اما خانواده مقتول با زور و پارتی ای که ظاهراً داشتن، فشار زیادی میاوردن و پیگیر اعدام بودن.

از روز اولی که رفتم، صدام زد و اتهام و میزان وثیقه و نوع دادگاهمو پرسید، هوامو داشت. بهم میگفت مهندس!

تا دعوا یا حرف و بحثی میشد توی بند میگفت از مهندس یاد بگیرین، نصف سن شماست، اما ک.. خودشو جمع میکنه، حواسش به همه چی هم هست. منو اول کشید کنار و در مورد سیگاری یا موادی بودنم پرسید و هشدار داد. اتاق ما (من توی اتاق حاج رضا بودم) ۲۰ نفری بود و تنها اتاقی بود که تلویزیون و دی وی دی پلیر داشت. کیف سی دی ها و کنترلشو به منم میداد و میگفت هر وقت حوصله ت سر رفت یا فیلمی چیزی خواستی، بگو بگم بیارن برات. 

اما مگه حوصله سر میرفت؟ فیلم ندیدیم، معمولاً  روی موزیک بود.


+ بعدازظهرها معمولاً همه توی حیاط بودن. یه بار والیبال بازی کردم باهاشون. یه کل کل قدیمی بین مالی ها و موادی ها بود :-)

موادی ها، لزوماً معتاد نبودن. اکثراً از قاچاقچی ها و بعضاً پولدار. مالی ها هم کم پول نبودند. مهران یه شب، مفصل از کلاهبرداری چند صد میلیونیش از شرکتهای بیمه و راه و روش هاش و گیر افتادنش و اینکه اسناد دادگاه برای محکومیت قطعیش کافی نبود، تعریف کرد. تبریزی بود و یه سال میشد که اینجا بود و میگفت اگه قطعی اعتراف کنم، دهنم سرویسه!

به من میگفت اگه هکر سراغ داری، بیا چند تا کار خوب سراغ دارم! :-D 

من طبق روال همیشگیم، کم حرفی پیشه میکردم :-) 


زندان هم مثل بیرون بود، همه جور آدمی داشت، مهربون، قالتاق، دزد و کلاهبردار (که هنوز در زندان دزدی میکردند) ، آدم نصیحت کن، شر، محترم... اما نمیشد قضاوت کرد. شاید قضاوت هایم درونی بود، بی حرف، برای خودم.... مثل الان.


ادامه دارد...

  • دکتر میم

زندان ۱

۰۳
دی

قبلا (در بلاگفا لعنت ا...) خیلی کوتاه، از زندان گفته بودم. و قول داده بودم که یه بار کامل تر بگم :-) اگه بخوام کامل بگم که یه کتاب میشه :-)  اما خلاصه شو، توی چند قسمت تعریف میکنم.

سال ۸۶ و ۸۷ دوبار بخاطر یه اتهام مالی (زیرمجموعه گمرکی) رفتم زندان!

(توضیحش مفصله، اما انگ نچسبونید، تبرئه شدم :-D ) 

اولین بار که رفتم، تجربه یه محیط و جدید و جالب بود! بند و سلول و بازیها و آمارها و اتفاقات و وکیل بند و... 

خلاصه چون وثیقه ۲۰۰ میلیونی میخواستن و روال کارشناسی و سند گذاشتن طول میکشید، حدود یه هفته اون تو بودم. البته با اینکه آدمای زیادی دنبال کارام بودن، خیالشون راحت بود که احتمالاً توی زندان از پس ِ خودم بر میام بخاطر همین عجله ای در کار نبود! :-D 

زندان چند تا بند داشت و هر بند، کلی اتاق، توی هر اتاق ۲۰ نفر بودن با ۱۵ تا تخت. حدود ۴، ۵ نفر هم کف خواب بودن تا وقتی یه نفر آزاد بشه یا اعدام بشه تا اون کف خوابها به ترتیب ورود، جایگزین تخت خوابها بشن!

ما تو بند قتل و مالی بودیم، بند مواد و سیاسی و... هم جدا بود. هر بند هم یه «وکیل بند» داشت که معمولاً یکی از قدیمی ترین و بزرگترین زندانی ها بود. یه چیز تو مایه های مبصر کلاس.

به لطف وثیقه سنگینی که اون زمان داشتم و مثلاً تحصیلکرده بودم، بعد از شب اول یه تخت برام جور کردن :-)

هر روز هم دوبار، یکی ۷ صبح، یکی هم ۷ شب، آمار بود. همه رو میریختن تو حیاط و با شمارش، میاوردن داخل. بقیه روز، در اختیار خودمون بودیم مگر اینکه بازپرس بیاد زندان، یا اینکه ببرنت دادگاه.

روز اول به سیر و سیاحت در سالنهای زندان و کتابخونه و ورزشگاه و آشنایی با هم اتاقیا و... گذروندم،

روز دوم رفتم کتابخونه دنبال کتاب... کتاب حجیم «عشق سالهای وبا» از گارسیا مارکز رو برداشتم و شروع کردم. اومدم توی اتاق، حاج رضا کتابو دید و گفت مگه چند سال میمونی که اینو برداشتی؟ :-) گفتم خدا رو چه دیدی؟ از دل قاضی که خبر نداری!

خلاصه کتابو شروع کردم و روزی ۵، ۶ ساعت میخوندم. البته روز بعد گفتم بچه ها چندتا از کتابامو بیارن داخل (که آخرم اهدا کردم به کتابخونه زندان. یکیشم «خاطره دلبرکان غمگین من» کتاب ممنوعه گارسیا مارکز بود که بالاخره بدرد زندانیا میخورد دیگه :-D ) 

اما بعدش، بیشتر روز به صحبت کردن با زندانیا میگذشت که واقعاً خوب و تلخ بود.

بعضی روزا توی زندان کلاس آموزشی میذاشتن که شرکت توی کلاس، دلخواه بود. قرار شد روز سوم و چهارم من کلاس کامپیوتر برگزار کنم!!

کلاس ها، خیلی خوب و شلوغ بود. بعد از کلاس ها هم توی کتابخونه مینشستیم و ساعتها با زندانی های بندهای مختلف صحبت میکردیم. اکثر انتقال تجربه های عمومی توی همین نشست ها و تجربیات تخصصی در نشست هایی شبانه صورت میگرفت (کمسیون های تخصصی) :-) 

از روش های کلاهبرداری و دزدی گرفته تا اتفاقات درون گروهیه باندهای مواد مخدر و قوانین حقوقی جرم ها و نحوه بازپرسی ها و دادگاه ها و...

البته از همه دردناکتر، درد دل ها و رای های خاص دادگاه ها و  اتفاقات خانوادگیه در پی اون بود. (در پی این پستم، به قول اون استاد حقوق، میگفت من همیشه به شاگردان قاضیم میگم خیلی حواستون باشه، برای یک روز زندان رفتن هر نفر چه اتفاقات و پیامدهایی توی خانواده اون شخص و جامعه پیش میاد! )


ادامه دارد...


  • دکتر میم

ستاره

۰۱
مرداد

چالش

.

خاطره مشترک من و دوستم که هیچ کس نفهمید و هیچ وقت گفته نشد.

من به خاطر علاقه اى که به فیلم و تئاتر داشتم، در دانشگاه اکثر اوقات توى کانون فیلم و عکس بودم، رابطه زیادى هم با بچه هاى تئاتر داشتم. (چند تا فیلم کوتاه هم ساختیم و نمایشنامه تئاتر هم مینوشم)

اون زمان، کانونهاى فرهنگى دانشگاهها شامل هفت کانون فیلم وعکس ، تئاتر ، موسیقی ، گردشگرى ، ادبیات ، هلال احمر و کانون نشریات بود. سال ٨٦ ابتدا دبیر کانون فیلم و بعدش دبیر کل کانونها شدم.

اواسط سال یکى از بچه ها اومد و گفت، میخوایم یه نشریه بزنیم و ...

هم مجوز میخواست و هم یه مطلب که براشون بنویسم.

من شروع کردم به نوشتن تا اینکه اولین شمارش چاپ بشه، بعدا بره براى مجوز و...

از قضا همون زمان اوایل دوره احمدى نژاد بود، و دوره تعطیلی "انجمن اسلامی" های اصلاح طلب و شلوغی و تحصن و...

نشریه منتشر شد و بدون نام پخش شد و با اینکه ربطی به شلوغی ها نداشت، سر و صداى زیادى کرد.

چند روز بعد، با همین دوستم که نشریه پخش کرده بود، بیرون بودیم، من رفتم از اونور خیابون چیزی بخرم، داشتم برمیگشتم که یهو دو نفر لباس شخصی، اومدن و دوستمو با دستبند و خیلی آروم، کردن توی ماشین و بردنش!

منو ندیدن! نمیدونم دیدن یا نه، اما من مات بودم و اونا رفتن!

من وسط خیابون کپ کرده بودم. زدم توی فرعی و دویدم و فرااار.

شب دوستم زنگ زد ، دیدم یه جوری داره حرف میزنه و با علامت و اشاره و... خلاصه نصف شب رفتم و پیداش کردم و دیدمش.

گفت ماموراى وزارت اطلاعات بودن! بردنش و دو ساعت سین جین کردن و بعدشم بردنش دادگسترى، و بازپرس هم گفته مسئول نشر هم باید بیاد!

فرداش هنوز ما داشتیم فکر میکردیم که چه کنیم،، که مامورین محترم، اومدن سراغ من و خیلى محترمانه منو بردن. با ماشینی که هیچی از بیرون دیده نمیشد و با چشم بسته!

جزییات جالب و عجیب این ماجرا خیلی زیاده، خلاصه میگم که من هم به اتهام دبیرکل و ناظر کانون نشریات، دوستمو همراهی کردم و رفتیم دادگاه. و تصمیم گرفتیم هیچ اسم کس دیگه اى رو نیاریم.

جالب بود! به خاطر یک نشریه طنز، هر دو نفر، دو اتهام خوردیم و باهم به دو دادگاه مختلف رفتیم.اول،  تهییج افکار عمومی و اغتشاش. دوم ، اقدام علیه امنیت ملى!!!!

دادگاه اول به شش ماه حبس، و در دادگاه دوم به سی ضربه شلاق محکوم شدیم.

قاضی اولی، بهتر بود و توضیح داد که راهی نداشته (البته راست نمیگفت) و راهنمایی کرد که چطور اعتراض کنیم و...

خلاصه روی حبس اعتراض کردیم و ارجاع شد دادگاه استان.

اما قاضی دوم! عجیب احمق و عوضى بود!

اینو بگم من اصلا آدم کینه اى نیستم و بدى هاى آدما رو معمولا رد میکنم و میسپرم به خدا و کلید اسرار و... :-) اما حرفهایی که قاضی دوم به ما زد و حکمی که داد، هیچ وقت از ذهن من بیرون نخواهد رفت! و ما هم با عصبانیت و قطعیت، بدون اعتراض، حکم رو بردیم اجرای احکام و شلاق خوردیم! در ماه رمضان و با زبون روزه!

شلاقی که شاید اون روز با دوستم و سربازهای دادگستری که کلی کمکمون کردن و افسر نگهبانی که شلاق میزد و جداً انسان خوبی بود، شاید اون روز خندیدیم و دردشو با شوخى و خنده گذروندیم، اما درد فکریش بسیار زیاد بود!

و اینکه من اون قاضی دوم رو نتونستم به خدا و کلید اسرار، واگذار بکنم! و به خودم واگذار کردم. به خشم خودم. و الان سالها میگذره و من در اون شهر نیستم اما کاملاً خبر از احوال قاضى محترم و لحظاتشو دارم و منتظرم تا کمی سرم خلوت بشه و وقتش بشه، شاید باهم صحبتی بکنیم!

اما حکم حبس،

حکمی که همه قاضی ها و وکیل ها که باهاشون مشورت کردیم، گفتن هیچ کاریش نمیشه کرد، خودم بدون وکیل، در یک حرکت انتحارى شش ماهه، و البته لطف خدا و درک و فهم بسیار بالاى قاضی استان (دادگاه تجدید نظر) موفق به باطل کردنش شدم و تبرئه شدیم.

و اما شدیم دانشجوی ستاره دار! البته این دومین ستاره من بود، و من در دوران دانشجویی بعدا مفتخر به دریافت یک ستاره دیگه شدم و به قول بچه ها سرگرد شدم :-D ستاره هایی که نهایتا نتونست منو از دانشگاه اخراج بکنه (بالاخره دبیر کل بودم دیگه) ، اما مشکلات زیادی ایجاد کرد.

.

نکته: شش ماه بعد ، من به دلیلی که هیچ ربطى به دانشگاه و موارد سیاسی و این داستان نداشت، به زندان رفتم! در دو مقطع زمانى ، اما به یک اتهام.

یکبار دو روز بازداشتگاه و هفت روز زندان. بار دوم هم دو روز بازداشتگاه و سه روز زندان. و بعدش با سند آزاد شدم و بعد هم تبرئه شدم و ... همین.

روزهاى فوق العاده جالب و پر از تجربه ای بود که بعدا حتما تعریف میکنم.

  • دکتر میم