روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۴۵ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

+ چند روز پیش، اطراف مرز استان گلستان و خراسان شمالی، جای فوق العاده ای بودیم. ترکمن صحرا، کلاله، منطقه گچی سو. مسیر چندان راحتی نبود! یه جایی با پای پیاده، از بی آبی داشتیم تلف میشدیم، البته همسر هم نزدیک بود منو بکشه :-)) ولی خب خداروشکر آب خنک پیدا کردم، هردوش حل شد و هم⁦ عکس های خوبی شد. یه همچین جایی! و اینجا. توی اینستا عکس و توضیحات کاملتر گذاشتم.


+ رفتیم «نهنگ عنبر ۲» . من سامان مقدم رو دوست دارم. با دید خیلی خوبی نسبت به فیلم رفتم داخل سالن! اینکه الان میخوام یه کمدی خووب ببینم! ... راستش، افتضاح بود! خییلیی گند بود. :-( چه از نظر کمدی، چه فیلمسازی! بعد از یه ربع اول فیلم، یخ زدم. سکانس های مسخره و کشدار، بی قصه، بی ایده، وقت تلف کن، حتی بیشتر از چند صحنه تک و تیک هیچی برای خندیدن هم نداشت! لعنتی خیلی بد بود ⁦:-|⁩ باید خیلی سریع، «برادرم خسرو» و «ویلایی ها» رو بریم ببینیم که این گند رو بشوره و ببره. اٙه، سامان، از تو انتظار نداشتم.


+ از سالن سینما بیرون اومدیم، توی راهروی آسانسورها شلوغ بود، وسط جمعیت، یهو....

از این صحنه ها دیدین که دونفر بعد از ۱۰-۱۱ سال همدیگه رو خیلی اتفاقی میبینن و از قضا خیلی هم باهم خوب بودن. و یهو نگاهشون گره میخوره و یه مکث و ... بعد لبخند و بسمت هم نزدیک میشن و همدیگه رو خیلی گرم بغل میکنن :-) .... همین دیگه. همچین صحنه ای دیروز برای من توی طبقه پنجم پردیس چارسو شد. عالی بود ⁦:-)⁩⁦


+ نه، دقیقاً درمورد انتخابات نه... اما یه مطلب درمورد هوش اجتماعی از چند زاویه تاریخی و جامعه شناسانه مینویسم، ایشالا قبل از انتخابات تمومش میکنم و پست میکنم. برای اینکه بعضی از ارجاع ها رو اشتباه ننویسم، باید پیداشون کنم دوباره، یه کم دیر شد. 


+ چون قول دادم، پنج تا عکسی که پارسال برای مسابقات جهانی مگنوم فوتو فرستادم، و احتمالا اکثرشو دیدین، اینا بود.

عکس یک ،، عکس دو ،، عکس سه ،، عکس چهار ،، عکس پنج

خلاصهٔ نقدی که بعد از داوری برام ارسال شد، در ادامه مطلب آوردم، اگه دوست داشتین، بخونین.

  • دکتر میم

نرسیدم توضیح زیادی بنویسم از سفر عید. اما قول دادم عکسها رو بزارم:


+ در راه ، مازندران ، بعد از زیرآب

عکس۱ ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴


+ گلستان ، گرگان ، آبشار زیارت : فیلم


+ گلستان ، رامیان ، دریاچه گل رامیان

عکس۱ ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، نمای قلعه موران از بالای رامیان

نماهنگ زیبای دریاچه


+ گلستان ، علی آباد ، آبشار کبودوال

عکس۱ مسیر آبشار ،، عکس۲ آبشار و جمعیت ،، عکس۳ خود آبشار 


+ بین راه گرگان به شاهرود ، جاده جنگل توسکستان

عکس۱ ،، عکس۲ 


+ شاهرود ، خط الراس رشته کوه البرز ، جنگل قطری

عکس۱ در راه  ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴ ،، عکس۵ ،، عکس۶ پانوراما ،، عکس۷ ،، عکس۸ 


+ شاهرود ، آبشار صخره ای اٙبٙرسِج (abarsej)

عکس۱ در راه ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴ ،، عکس۵ 


همین دیگه... خوش گذشت ⁦:-)⁩

  • ۸ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۵
  • دکتر میم

امسال

۱۱
فروردين

+ سرفه میکردم شدید، گفتن دلش برای هوای گند تهران تنگ شده. زیادی هوای خوب کشیده داخل. سریع برگرد.... برگشتم. 

برگشتم تهران دیدم هوا تمیزه. صاف و آبی. حتی کوههای لعنتی هم مثل آینه دیده میشن! آخه این چه وضعشه؟! میبینی تا این مسئولین، دو روز میرن تعطیلات و کار نمیکنن، چه بلایی سر هوای تهران میاد؟! بابا من با هزار امید و آرزو برگشتم تهران... دود ، سرب ، کثافت ، ذرات معلق ، شرایط هشدار و بحران...! این بود آرمان های امام و امت؟ زود برگردین گند بزنین توو هوا. منتظریم


+ توی عید، لابلای کار و دید و بازدید و عید دیدنی، دوجا رفتیم دوتا عکس گرفتیم گذاشتیم اینستا! اونقدر هرکی رسید فحش داد و ابراز تنفر کرد ... ⁦:-))) 

حتماً لازمه از دستها و پاهامم عکس براتون بزارم که ببینین به چه روزی افتادن؟


+ داشتم حساب میکردم توی این دوازده روز، چند بار همسر میخواست کله منو بکنه؟! اونم بخاطر خودم نه... بخاطر خشم طبیعت ... چهار یا پنج بار! ⁦:-D⁩


+ روزهای اخیر، دوتا از دوستان عوضی و عالیمو که مرده بودن، زنده کردم :-)) خدا بخواد واسه همه ⁦:-)⁩


+ خداروشکر سال ۹۵ ، برای من سال خوبی بود، ایشالا امسال بهتر باشه برای همه.


+ از برنامه ها و اهداف امسالم، میشه به این قسمتاش اشاره کرد: 

- امسال میخوام گوجه فرنگی و پنیر پیتزا و ماءالشعیر های گازدار و چای رو توی سبد غذاییم به حداقل ِ حداقل برسونم. (البته املت حاج مهدی استثنائه)

- امسال باید حداقل سه تا استان یا بیشتر رو بریم و اگه هم قبلا رفتم، تکمیلش کنم. مجموعه هدف: کردستان، ایلام، سیستان، فارس، کرمان، هرمزگان، کرمانشاه.

- برنامه استخر رو که مداوم تونستم ادامه بدم، باید امسال هم مرتب ادامه بدم و با هر زوری که شده همسرو بفرستم کلاس شنا.

- به قسمتای دیگه اهداف و برنامه ها نمیشه اشاره کرد ⁦:-)⁩


+ چشم ، حتماً عکس و فیلمهای عید رو توی پست بعد میزارم و مینویسم.


  • دکتر میم

جاست لایک پوتین

۰۲
فروردين

+ قبلاً گفته بودم، اهدای خون رو در دوزمان مهم حتماً انجام بدید و به همه بگید که شدیداً کمبود خونه. ماه رمضان و عید.

با ریا و تظاهر کامل بگم که امروز بعدازظهر رفتم خون دادم. کارت ملی یادتون نره.


+ تصمیم گرفتیم بریم هفت اقلیم رو توی ده روز فتح بکنیم ⁦:-)⁩

دشت و دریا و کویر و جنگل و کوه و آبشار و غار و ... 

خلاصه از روز ۲۹ اسفند که شروع کردیم، طبیعت عزیز ، بنا رو گذاشت که پدرمونو دربیاره و سفرهامونو جذابتر بکنه!

دیشب با همسر و یکی از دوستان گفتیم صبح، پیاده بریم آبشار زیارت. دو حالت داره، یا بارون نمیاد، که میریم. یا بارون میاد که بازم میریم ... یعنی درهر صورت میریم ⁦:-)⁩)

حالا درسته که ما گفتیم درهرصورت میریم... اما نه دیگه این برف شدید و سنگین!! ما پیاده اولش توی مه راه افتادیم، بعد برفی اومد که جدای از تصمیمش به دفن ما زیر برف، بینهایت قشنگ و زیبا بود و... زیر همون فشار برف و بارون گل و آب رسیدیم پای آبشار.... و از همون زیبایی هایی که گفته بودم که همیشه توی طبیعت گردی هام گاهی بهش میرسم که شاید حتی خودم توی عمرم، یه بار ببینم،، اونجا دیدم. جای همگی خالی فوق العاده بود.

مسیر برگشت اولش سخت تر بود، چون برف و آب و گِل زیادی توی مسیر بود!! خب راستش یه چیز دیگه هم بود...

⁦:-|⁩ من...... صبح....... یادم رفت که....... پوتینامو بردارم! بالاخره با دمپایی رفتن توی این مسیر هم خودش خاطره ای شد دیگه ⁦:-|⁩


+ بعضی عکسها:: عکس یک ،، عکس دو ،، عکس سه ،، عکس چهار ،، عکس پنج ،، عکس شش ،، عکس هفت

و یک فیلم خیلی کوتاه


++ پیج اینستای خودم (morro101) و عکسهام (mopix101) رو فالو میکنید؟ عکسها و فیلمهای رو میزارم. روزای گذشته تا روزای آینده. خودمونی ها رو توی پیج خودم. «زحمت کشیده تر» ها رو توی موپیکس ⁦:-D⁩


  • دکتر میم

ارتفاعیّات

۳۰
بهمن

دیگه وقتی چایی ته لیوان یخ بست، فهمیدیم که خییلیی سرده! قبلش درگیر عکاسی بودم، سرما رو نفهمیده بودم!

دیروز، نزدیکای قله کلکچال، از درد زانوهای عملی م، با حاج مهدی لب یه دره یه پناه پیدا کردیم و نشستیم. توی باد شدید و بوران، چک میکردیم که ابرها از کدوم ور بیشتر حرکت میکنن که عکس تایم لپس بگیریم؟ که یهو باد زد و کیف ِ سه پایه دوربین رو برد ته دره! اول حاج مهدی گیر داد که بره بیارش! اما بعد که کیف رفت اینجا، دیگه فقط خندیدیم ⁦:-)⁩)

نتیجه کارمون شد این. 

از اتفاقات بالا و پایین رفتن که بگذریم، خداروشکر بالاخره زنده رسیدیم پایین. هرچند خیلی سخت و با کلی درد لگن، اونقدر که زمین خوردیم ⁦:-)⁩)

+ یادتونه پست آخر سبلان، دو پاراگراف مهم آخرشو؟! حاج مهدی دقیقا یه همنورد خوبه که مصداق اون دو پاراگرافه. که اگه دیروز نبود که با درد زانوی خرابم کنار بیاد و کمک بکنه، نه به بالا میرسیدم، نه زنده به پایین میرسیدم!

 یه بار هم به یه دوستی میگفتم کوهنوردی ظاهرش سخت و بی فایده ست! اینکه کلی راه با سختی و آسیب، بری بالا و بعد بیای پایین و... هیچی به هیچی؟!!

اما یه سوال! جدای از همه لذت ها یادگرفتن های دوران کوهنوردی، فکر میکنین این صحنه هایی رو که یه کوهنورد توی زندگیش با چشم میبینه، چند درصد مردم میتونن میبینن؟! مثلا این طلوع ، یا این آرامش قبل از سرما!

بازم میگم، این سفرها، این دوستان، این صحنه ها و تجربه ها، خوده خوده خوده خوشبختیه. 


  • دکتر میم

+ سفرهای خارجی ای که پروازتون دوتیکه ست و توی یه کشور بین راهی که توقف دارین، ممکنه شما حق خروج از سالن فرودگاه رو نداشته باشین.

یادتون باشه اگه دستشویی ها خراب بود ، هر دری که باز بود ازش بیرون نرید و هر بالکن لعنتی ای که گیر آوردین سیگار لعنتیتون رو روشن نکنین. ممکنه اونجا خارج از محدوده باشه، و سیگار کشیدن جرم باشه و اونجا ایران نباشه و شما بازداشت بشین و بخاطر حماقت شما، دوستاتون ۱۲ ساعت علاف بشن و پروازتون بره!! و شما و اکیپتون از خیلی چیزا عقب بیوفتن و خیلی داستان بشه و در مقصد نهایی یه دل سیر ازشون (از دوستان خوبتون) کتک بخورین و همه هزینه های متضرره هم بره توی.. حساب شما. این ممکنه خاطره خنده داری به نظر بیاد، اما از بزرگترین بدشانسی های روزگاره. 


+ اینکه شما سالها در آرزوی دیدن آیدین آغداشلو باشین، بعد ایشون کلاً از ایران برن فرنگ! بعد از سالها یه روزی شما یه سفر کاری برین یزد، توی کافه خانه هنر، روی یه تخت بشینید و چایی و کیک یزدی بخورین و چهار پنج روز بعد از برگشتنتون بفهمید و ببینید که آیدین آغداشلو از فرنگ برگشته و برای یه همایش رفته یزد و توی کافه خانه هنر یزد، روی همون تخت نشسته و احتمالاً چایی و کیک یزدی خورده.

ای لعنت به این شانس


+ یه زمانی، ویندوز فقط ایکس پی بود و نرم افزارهای آفیس قدیمی، ذخیره سازی اتوماتیک نداشت! و گرازهایی مثل ما دانشجوها عادت به تند تند سیو کردن نداشتیم. پاورپوینتی که ۱۲ ساعت براش زحمت کشیده شده و ساعت ۳ صبح باشه و قراره یه نفر ساعت ۸ صبح ارائه ش بده. یهو یکی از گرازها شست پاش میخوره توی دکمه پاور و ... 

عکس العمل بعدش میتونه این باشه که در آرامش و سکوت مطلق و بدون اعتقاد به بدشانسی پاشید برید توو شهر بچرخین و کباب بخورین، ساعت ۵ هم کله پاچه و ساعت ۷ برگردید خونه تا ظهر دسته جمعی بخوابین و به زندگی ادامه بدین. 


+ یا اینکه پنجاه خط کامنت تخصصی بنویسین توی یه وبلاگ، کامنته ثبت نشه! بپره! و دیگه برنگرده :-((


  • دکتر میم

با قطار رفتیم یزد، جایی که برای اسکان گشتم و پیدا کرده بودم، یه هتل سنتی خیلی کوچیک توی محله قدیم و بافت سنتی یزد بود. البته بیشتر شبیه هاستل بود تا هتل. خیلی خوشگل و جمع و جور، طبقه بالا چهار تا اتاق دونفره داشت با یه بالکن ناز و دنج، که به پشت بوم ها و بادگیرهای قشنگ دید داشت و مینشستیم و چایی و غذا میخوردیم. با یه آشپزخونه مشترک با همه وسایل که در اختیار افراد بود و کلی از هزینه ها بابت خورد و خوراک، کم میکرد. اتاق ها خیلی تمیز و ساده بود با تلویزیون و یخچال کوچیک و یه حموم و دستشویی فرنگی!! حالا روز دوم، من با این حالم باید هی میرفتم پایین، دستشویی ایرانی :-)

سقف اتاق، گنبدی بود و یک طرف اتاق، بالا سر تخت ها، در یک حرکت عالی، سقفش شیشه ای بود! برای اینکه بتونی شبها روی تخت دراز بکشی و اتاق رو تاریک بکنی و ماه و ستاره ها رو تماشا بکنی!! :-D فکر کنین من این عکسو نیمه شب درحالی که روی تخت خوابیدم، از بالای سرم گرفتم :-)

دو شبی که اونجا بودیم، یه اتاق که ما بودیم، اتاق بغلی یه زوج اسپانیایی خیلی خنده دار و باحال حدود ۴۰ ساله اهل والنسیا بودن و یه اتاق هم یه زوج کره ای خیلی خوشگل و مقید به آداب آسیای شرقی. اسم شهرشون هم یادم رفت، شما فرض کنین چنگ شنگ :-)) یه اتاق هم خالی بود.

کره ای ها هردوشون موهاشون رو حالت آبشاری از بالای سرشون بسته بودن و علاقه زیادی به نیمرو و سبزیجات داشتن، اسپانیایی ها هم خلاصه میشدن توی سیب زمینی آب پز و سیگار و حرف و حرف و حرف...

صبحونه هامون مشترک بود و به پای هتل، خیار و گوجه و پنیر و تخم مرغ و مربا و کره. چایی و آبجوش همیشه به راه بود. ما صبح که چایی میخوردیم، اسپانیایی از در میومد و هنوز سلام و احوالپرسی و خنده ش تموم نشده بود، سیگارو روشن میکرد تا آقاش بیاد و یه سیگارهم با آقا بکشن و بعد صبحونه. کره ای ها هم در هر صورت صبح و ظهر و شب، نیمرو جزء برنامه غذاییشون بود. ما ناهارها بیرون بودیم و شام رو خونه، با همسایه ها میپختیم.

بخاطر اینکه سفر قبلی همه جا رفتیم و عکس گذاشتم، ایندفعه بیشتر وقتمونو توی کافه خانه هنر و مسجد جامع فوق العاده یزد گذروندیم.

کافه خانه هنر، یه خونه قدیمی سنتیه که چند تا جوون باسلیقه دکور خوبی زدن و رو پشت بومش کافه ست، با انواع نوشیدنی و غذاهای سنتی. این فیلم رو یه بار که اونجا ناهار کشک بادمجون با ماست و خیار خوردیم و موزیک زندوکیلی درحال پخش بود براتون گرفتم. (این فیلم که باید با صدا ببینید، به حجم 8 مگ)

(برای دانلود، کلیک راست روی لینک و save target as یا save link as )

اما مسجد جامع...

اول اینکه اون عکس توریست خارجیه که پارسال گذاشتم، داشت ریلکسیشن میکرد، یادتونه؟! حالا این منم، همونجا، از دونما :-) هیچکس نبود اون موقع اما دو دقیقه نتونستم ریلکس باشم، بس که خندیدیم و کلیپ ساختیم :-))

اما،، آخرین روزی که پارسال مسجد جامع بودم، فهمیدم قسمت شبستان مسجد، معماری پر رمز و رازی داره (مثل خیلی از معماری های خاص اسلامی که نشانه هایی با ترکیب چند ضلعیها (شش ضلعی ها) و حروف ابجد دارن) نمونه دیگه ش هم مجموعه تاریخیه بایزید بسطامیه که قرار شد بعدا بنویسم.

در سقف راهروی ورودی شبستان، یه کاشیکاری فوق العاده منظم و عالی میبینید که در نگاه اول یه سری نقش های منظم و یه شکل دیده میشه. اما طراح، روی این سقف بزرگ، حدیث کاملی از پیامبر رو در آورده که نوشته :

«ان الله تعالی تسعه و تسعین مائة الا واحدا من احصاها دخل الجنة :: همانا برای خداوند متعال ۹۹ اسم است، کسی که حفظ کند یا بشمارد آنرا داخل بهشت میگردد» ... و بعد تمام ۹۹ اسم رو آورده: الله، الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، ....


راستش پدرم دراومد که ایندفعه روز اول نشستم زیر سقف و خوندمش. و روز دوم با یه حرکت آنارشیستی و گردن شکنانه، رفتم زیر سقف و ۶۴ تا عکس گرفتم که بتونم کلشو با کیفیت کنار هم بچینم و نقش کامل سقف رو روی یه عکس بیارم و احتمالاً بعداً براتون میزارم و برای خودمم چاپ کنم :-)

روز دوم، بعد از یک ساعت عکاسی از زیر سقف و رو به بالا که رسماً گردنم نابود شد، نزدیک اذان شد و یه فیلم کامل ۵ دقیقه ای و خوب، از صحن و شبستان همراه با اذان ظهر براتون گرفتم.

- فیلم زیبای مسجد جامع کبیر یزد که اینم حتما با صدا ، به حجم 58 مگ


چند عکس از مسجد ( عکس 1 ،، عکس 2 ،، عکس 3 ،، عکس 4 ،، عکس 5 ،، عکس 6 ،، عکس 7 )


شب دوم میخواستم برای کره ای ها و اسپانیایی ها شام درست کنم که از بعدازظهر، شدیداً تب کردم! از اونجایی که همیشه حد و حدود مریضیمو میدونم و بقول همسر فقط وقتی بدونم خوب نمیشم و روو به موت میشم، تازه به فکر دکتر میوفتم، اولش گفتم بینم چی میشه، تا اونجایی که دیدم چشمام میسوزه و تخم مرغ توو دستم آبپز میشه، پاشدیم و رفتیم بیمارستان و آمپول و...

آخر شب برگشتیم. داشتم میمردم، همسر کته ماست پخت و خوردیم و بیهوش شدم. خداروشکر صبح خوب شده بودم و فقط خارجیها از دستپخت من بی نصیب موندن :-|

یکشنبه که روز غیرتعطیل بود، قرار کاریم بود. یزد خالی شده بود. کارها هم به بهترین نحو گذشت و اتاق عالی هتل رو تحویل دادیم و برگشتیم.

طبق پست قبل، برای برگشت، بلیط هواپیمای ارزونی پیدا کرده بودم و رفتیم فرودگاه. برعکس پارسال که موقع برگشت یک ساعت توی گیت سپاه تا ۹ تا سوراخمو گشتن، اینبار بدون مشکل و سریع مثل دکترها از گیت رد شدم و رفتیم :-))

خوش گذشت،، خیلی. گفته بودم، با همسفر خوب، همیشه خوش میگذره.


  • دکتر میم

گردشگری ۳

۲۶
آذر

گردشگری بدون لیدر در ایران (قسمت دوم) :


هزینه سفر:

الان نشستم توی قطار بسمت یزد. سفرم کاریه، اما چون سفرهای کاریه من شبیه تفریحیه، همسر هم داره میاد :-))

اما ادامه بحثمون... برای ماها، قشر ضعیفتر جامعه که یه کم باید حساب و کتاب جیبمونو داشته باشیم، هزینه سفر خیلی مهمه و اینکه پولها دقیقا در جاهایی خرج بشن که با ارزش ترن.

دو نکته خیلی مهم هست که سفرها رو از نظر هزینه خیلی سبک و سنگین میکنه،، یکی روش نقل و انتقال به مقصد و برگشت به مبدا. دوم هم محل اسکان. 


حمل و نقل: 

مسلماً همیشه ماشین بردن، کار عاقلانه ای نیست! اولاً ممکنه اصلاً ماشین نداشته باشیم. ممکنه راه طولانی و خسته کننده باشه و در راه هم قصد بازدید از جایی رو نداشته باشیم. (بعضی راهها واقعا ارزش ماشین بردن و سیر و سیاحت بین راه رو داره) ، گاهی ماشین، توی مقصد فقط یه دردسره! و بی استفاده!

خب من خودم مورد اولم. ماشین ندارم. اما بعضی سفرها رو حتما با دوستان، با ماشین میریم، نوبتی پشت فرمون میشینیم که خسته نشیم. مثلاً توی سفر پارسال کاشان و قمصر و نیاسر و ابیانه و نطنز، من ۱۴ ساعت نشستم و محمود ۲ ساعت! :-!

برای سفر، مسیرها رو چک بکنید. روشهای سفر رو چک بکنید. از سایت رجا میشه تمام خطوط ریلی و قطارها و موجودی بلیط رو چک کرد و بلیط خرید. سایت payaneh.ir دربرگیرنده اکثر مسیرها و خطوطی اتوبوسی کشور و همینطور سایتهای مربوط به اتوبوسهای رویال و سیروسفر.

چندبار که سفر برید، دستتون میاد که چه المان هایی رو درنظر بگیرید. گاهی با قطار عالیه، گاهی قطار کلافه تون میکنه،، گاهی اتوبوس بهترین گزینه ست، گاهی بدترین. و اینکه همیشه هواپیما گرونترین گزینه نیست! همیشه و مخصوصاً زمانهای خلوت، سایت alibaba.ir رو چک بکنید. تقریباً کاملترین و بهترین سایت خرید بلیط هواپیمای داخلیه. اینکه چه قطار و اتوبوس و هواپیمایی رو هم انتخاب کنید، خودش داستانیه. اما خودتون تست میکنید و باهاشون آشنا میشید.

راه دیگه هم هیچهایکه (سفر مجانی،، اینکه کوله رو بندازید روی دوشتون و برید سر جاده و با هرماشینی که مرامی شما رو ببره، تیکه تیکه مسیرو برید! این روش درسفرهای تنهایی و توی ایران اصلا توصیه نمیشه)

اگه زمان کمی برای سفر دارید، گزینه های سریعتر رو انتخاب کنید، اگه وقتتون آزاده، میتونید بررسی کنید ترکیبی از کمترین هزینه، راحت بودن و خوشحال بودن رو. قطار همیشه برای من، ترکیبی از همین هاست.

یه نکته هم اینکه، اگه پرواز خوب و بموقع و ارزون پیدا کردید و میخواستید یک طرف رو با هواپیما برید، حتما برای مسیر برگشت اینکارو بکنید. حداقل خستگی سفر توی بدنتون نمیمونه.


اسکان:

تجربه میگه، هدف از بعضی سفرها، دقیقا لذت بردن از محل اسکانه. و بعضی سفرها، کیفیت محل اسکان، آخرین رتبه رو داره.

خب برای اسکان، راههای زیادی هست، که بستگی داره چقدر از مقصد شناخت دارید! ممکنه اگه اهلش باشید، با چادر مسافرتی برید سفر. اگه مثل ما آدمای راحت سفری هستین و حتماً لازم نیست هتل پنج ستاره رو از قبل رزرو کنید، ممکنه هر اتفاق جذابی بیوفته براتون! :-) لازم نیست بگم که مثلاً ممکنه توی یه سفر با همسر، مجبور بشید توی یه اتاق زیرزمینیه پر از سوسک بخوابید! و یا توی یه سفر، هزینه یه اسکان لوکس معادل ۹۰ درصد از کل هزینه سفرتون بشه!

(قطار رسید یزد،، بقیه ش بعداً)

الان که اینجا نشستم، و جای همگی خالی،، این نکته رو باز بگم، شما بعضی سفرها رو میرید که فقط از محل اسکانتون لذت ببرید! مثال ملموسش یه ویلای زیبا لب دریا یا جنگل، که بالکنش مشرف به ساحل دریا یا دره جنگلیه. شاید اکثر مدت این نوع سفر، شما توی محل اسکان باشید. اما بعضی سفرها، از محل اسکان فقط ۴ ساعت در شبانه روز و برای خوابیدن استفاده میشه. هدف سفر شما بیرون از محل اسکانه و شما کلاً بیرون هستید. اینجا میشه به ارزونترین محل اسکان فکر کرد که آپشنها و هزینه های اضافی رو نداشته باشه!

حالا جدای از سایتهای زیادی که میتونید هتلهای ایرانی رو بررسی و مقایسه کنید، میتونید از روش کوچ سرفینگ (اسکان رایگان دوستانه) یا از محل اسکان دوستانتون توی اون شهر، یا همین دوستان وبلاگی استفاده کنید :-))

کم رویی رو کنار بزارید. خیلی هم خوبه. مسلماً برای یک یا چند روز مهمون بودن، البته درصورت امکان و با هماهنگی، مزاحمت خاصی ایجاد نمیشه. مثلا خونه ما توی تهران همیشه پاتوق و محل اسکان دوستان بوده و هست :-)


هزینه های دیگر:

من علاقه زیادی به این قسمت از هزینه ها دارم :-) من دوست دارم تا جایی که امکانش باشه هزینه های دوقسمت قبل رو کم بکنم و به این قسمت اضافه بکنم. البته گاهی هم نه. این قسمت میتونه شامل خورد و خوراک ، گشتهای داخل شهری و بازدیدها، هزینه تفریحات خاص و... باشه. حتی خرید کردن. مثلاً گروهی که میرن شمال و لب ساحل چادر میزنن، هزینه رفت و آمد و اسکانشون ممکنه ۱۰۰ تومن هم نشه، اما حدود ۵۰۰ تومن خرج جت اسکی و قایق تفریحی یا اسب سورای و... بکنن! و یا مثلا با پنجاه تومن هزینه رفت و آمد و اسکان برن سفر، اما هفتصد تومن برن غذاهای مختلف رو بخورن!! کاملاً سلیقه ای. البته همه چیز به جاش. ارزون و خوب سفر کردن هم هنره.


  • دکتر میم

گردشگری ۲

۱۸
آذر

گردشگری بدون لیدر در ایران (قسمت اول) :

سفرهای داخلی اونقدر متنوع و جذابه که میتونه تمام عمرتون براتون یه ایده و جذابیت جدید داشته باشه.

من همیشه که خبر میخونم یا عکسی از جایی میبینم یا کسی تعریف میکنه، ذخیره میکنم، بعداً جستجو میکنم، عکساشو میبینم، شرایطشو میسنجم و میزارمش توی برنامه برای سفر.


نوع سفر: 

بشینید و به علاقه هاتون فکر کنید، سفر ، کار وقتگیریه. ارزش نداره قسمتی از زمان خالی شما با یه سفر بی ارزش به هدر بره. میشه خیلی اهداف رو با یه سفر برآورده کرد. فکر کنید ببینید به چه سفری بیشتر علاقه دارین؟ زیارتی، تاریخی، طبیعی، ورزشی، هیجانی، نمایشگاهی،... یا حتی لوکس!

گاهی با یه برنامه ریزی مرتب مثلاً میتونید برید شیراز، شهر و جاهای زیبای تاریخی رو ببینید. و یه روز هم از شهر برید بیرون، سمت بهشت گمشده، داراب، سپیدان و مارگون و... چیزهای باورنکردنی ببینید. یا همه استانها و شهرهای فوق العاده دیگه.

میتونید برای یه سفر هیجانی برید گرگان و بهترین پاراگلایدر ایران رو سوار بشید و بهترین منظره ها رو ببینید.

میشه رفت مشهد، هم زیارت کرد، هم پارک آبی خوبشو رفت، هم یه مسیر ویژه ناهار و شام بری سمت شاندیز :-)

و میشه برای یه تجربه عالی، که میدونم خیلیا به خاطر تصورات و شنیده ها و شرایطی که فکر میکنن، نرفتن،، پاشید برید سمت سیستان. با اینکه غیرممکنه جزو بهترین سفرهاتون نشه، اما اگه کسی رفت سیستان گردی و ناراحت برگشت،،، من خودم دوباره یه دور میبرمش که بریم و خوشحال برگرده :-)

من حتی قبل از هر سفر کاری، جاهای طبیعی، تفریحات، بهترین رستورانها و غذاهای محلی و جاهای دیدنی اون شهر رو بررسی میکنم. بالاخره وسط هر سفری، هرچقدر هم کاری، دیگه واسه منه شیکمو میشه یه رستوران خوب با غذای عالی رو پیدا کرد. الان رستورانهای خوب اکثر شهرها رو بلدم :-) شما هم بهترین رستورانتون و غذای خوب محلیشو بنویسین.


زمان سفر : 

منتظر تعطیلات آخر هفته و شمال رفتن نباشید. عقل چیز خوبیه والا. وقتی میدونید توی تعطیلات، اوضاع جاده شمال چطوری میشه، خوابیدن و استراحت کردن توی خونه خیلی بهتره.

قبلاً هم گفتم، تعطیلات بلندمدت و رسمی رو اگه نمیخواید از دست بدین، بهتره مسیرهای خلوت و ناشناخته رو انتخاب بکنید. روستاها، شهرهای کمتر دیده شده، کوه و جنگل ها.

اما نکته دیگه زمان از نظر آب و هواست. اگه برای انتخاب زمان، دستتون بازه، میشه یه سفر آرمانی داشت...

سفر به کیش و قشم در آذر و دی بجای تیر و مرداد،، سفر به اردبیل در تیر و مرداد بجای دی و بهمن! ،، بهار در چابهار، زاهدان، هامون و هیرمند...

اینکه بخاطر آب و هوا سفرتون بهم بخوره خیلی بده. هرچند گاهی بخاطر پدیده خاصی، بهتره که تابستون برید سمت قشم یا از زمستون برفی و خاص آذربایجان ها و شهرکرد و همدان استفاده کنید.


  • دکتر میم

آوُستا

۱۲
آذر

* اگه کامل شرح سفر رو بخونید، قطعاً فیلمها و عکسهای ضعیف و کم منو قبول میکنید. زیاد نتونستم دوربین دست بگیرم. سررد بود! 


حدود ۴۰۰ کیلومتر دورتر از تهران، از کله پزی «بهمن سگ پز» که بیرون اومدیم، آیدین گفت دکتر ماه صفر، ماه سنگینیه، صدقه دادی؟ گفتم آره، اما خدا حواسش به ما هست...

کارامونو کردیم، به خاطر ارادتم به بایزید، رفتیم سمت بسطام. آیدین اولین باری بود که میومد، زیاد هم کوه و جنگل نرفته بود، بردمش برای آرامش قبل از طوفان. طوفانی که خودمم فکرشو نمیکردم :-)

ساعت هفت صبح رسیدیم، از شانس ما یکی از محققان تاریخی مجموعه اونجا بود و کلی برامون چیزای جدید توضیح داد (احتیاج به یه پست جدا داره) ... استوری ای که اونجا گذاشتم

از بایزید:

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درَم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.

و چون کار او بلند شد (این خبر در شهر پیچید) سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بد ای. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا!که بدش من باشم.


بچه ها با دوتا ماشین رسیدن. ۵ نفری که تقریباً همشون طبیعت گرد حرفه ای بودن. سوار شدیم و راه افتادیم، به قصد آبشار. از بسطام و از جاده جنگل توسکستان حدود بیست کیلومتر رفتیم و وارد بیراهه شدیم و بسمت کوهستان رفتیم، بعد از کلی بحث سر دوراهی ها و حدود یک ساعت چرخیدن، به منطقه اقبالیه رسیدیم که دیگه ماشین نمیرفت. پیاده شدیم و راه افتادیم، انتظار هوای سردتری داشتیم، اما هوا عالی بود. آسمون صاف و آبی با یه آفتاب دل انگیز پاییزی. حدود یک ساعت که رفتیم، به اولین آب رسیدیم، از گرمای این دو سه روز، خیلی از برفا آب شده بود اما دور رودخونه برف و یخ بود. مسیر کنار رودخونه رو گرفتیم و رفتیم. حدود دو ساعت رفتیم، پیچ در پیچ و از بین کوهها. ته دره. رودخونه رو گم کردیم! هرچی گشتیم پیدا نشد! قطعاً بهترین مسیر بسمت آبشار، مسیر اومدن آب بود. اما پیدا نشد! گفتیم خب از کدوم ور بریم؟ همه یه نگاه بهم کردیم، ممد به محسن گفت از کجا بریم؟

ما به ممد نگاه کردیم و گفتیم مگه تو نیومدی؟

گفت من که اینو نیومدم، محسن اومده.

محسن یه نگاه اوسگولانه به مسیر کرد و گفت ... ها؟

اون لحظه تلخ یادم نمیره، لحظه ای که فهمیدیم هیشکی تا حالا این مسیرو نیومده و بدون شک گم شدیم! ساعتها از ماشینها دور شده بودیم و حالا حتی نمیدونستیم از چه راهی تا اینجا اومدیم! :-|

گفتیم جی پی اس ؟ همه گفتن خب مسیرو فکر کر کردیم بلدیم، جی پی اس نزدیم که!

خندیدیم، خنده مخلوط با ترس. چیکار کنیم؟ 

من یه سوت نجات داشتم (سوت بلندی که توی کوه و جنگل همراه میبری که وقتی گم شدی، بزنی و اعلام بکنی که کجایی بجهت نجات) قرار شد دو دسته بشیم و بچرخیم و هرکی آب پیدا کرد، سوت بزنه، یکی با سوت، یکی با سوت دستی!

رفتیم و از شانس، بعد از نیم ساعت آب رو پیدا کردیم، اونطرف یکی از کوهها. دوباره بهم ملحق شدیم رفتیم. کم کم سردتر شد و برف و یخ بیشتر، کاپشن ها پوشیده شد.

همه توی ذهنمون به این فکر میکردیم : چطوری برگردیم؟

رودخونه دیگه کاملا روش یخ بسته بود و برف. صدای آب از زیرش میومد. من اونجا یه هیجان و آدرنالین با حجم بیشتر از حتی پرش از ارتفاع حس کردم :-) قسمتهای زیادی رو مجبور بودیم از روی رودخونه رد بشیم! از روی یخی که صدای ترَک خوردنشو گاهی زیر پامون حس میکردیم :-)) (فیلم آخر پست)

خطی رد میشدیم، استرسش خیلی بالا بود، قشنگ بوی شکستن یخ و افتادن توی رودخونه میومد، بعضی جاها یخ سوراخ بود و ما رد شدن آب رو با شدت میدیدیم. سر رد شدن از یخها اونقدر میخندیدیم که وزنمون بیشتر هم میشد :-))

کم کم کلاه ها و دستکش ها و لباسهای اضافی رو پوشیدیم. دماسنج منفی پانزده رو نشون میداد.

آیدین تا مرز گریه رفته بود، اما پا به پامون میومد. بعداً میگفت فقط از روی ترس میومدم :-)

حدود ساعت ۲ و بالاخره بعد از چهار و نیم ساعت پیاده روی از پای ماشین، اولین آبشارو دیدیم. و بعدش دومی و اصلی. فوق العاده بود. آب از بالای کوه به چند قسمت تقسیم میشد و یخ زده بود.

گفتیم بشینیم چایی و ناهار بخوریم بعد بریم آبشارو از نزدیک ببینیم. آقا مهدی یکی از سران حزب اصلاحات همراهمون بود، سر ناهار هم کلی بحث سیاسی-طبیعی کردیم تا گرمتر بشیم، اما موندن همان و سردتر شدن همان. سرما کم کم داشت توی جونمون میرفت، دماسنج منفی هجده رو نشون میداد! به ممد گفتم زمستون سال ۸۴ پایین چشمه هفت رنگ و پل شهید هاشمی یادته؟ منفی سی و چهار یادته؟ دیگه منفی هجده واسه ما بازیه!

گفت آره، اما اولاً اونجا ماشین بود، و اون دما، دمای کولاک بود و دوماً اینکه اونجا گم نشده بودیم! :-|

باز یادمون افتاد که گم شدیم!

رفتیم پای آبشار، برای اینکه از یه قسمت سخت کنار کوه رد بشم و برم زیر آبشار، کاپشنم رو در آوردم. آیدین در بدر دنبال خورشید و آفتابی میگشت که نبود! (پانورامای کامل از بالای آبشار)

گفته بودم که هر قله یا مسیر سختی رو که فتح میکنم، یه سنگ یادگاری برمیدارم؟ برداشتم.

عکس و فیلمامون که تموم شد، اومدیم حرکت بکنیم، محسن میگفت «میدونین این آبشارو بچه های هیئت کوهنوردی هم ندیده بودن؟! ازشون که میپرسیدم، خیلیا تا نیمه راه و کلبه اقبال اومدن! همه فقط شنیده بودن! میگفتن قدیما چند نفر اومده بودن! بریم حالا اسممونو ثبت کنیم»

گفتم تو دعا کن زنده برگردیم، من خودم خبرنگار میارم که باهات مصاحبه بکنه!

راه افتادیم. مسیر برگشت همیشه سختتره، خستگی، سررما، یخ، برف، خورشید در حال غروب!

اومدیم و اومدیم... اونقدر که دیگه هیچ نشونه ای از مسیر اومدنمون رو پیدا نکردیم! اونقدر پایین دره بودیم که خورشید و مسیر غروب هم مشخص نبود! باد سرد داشت بیشتر میشد. جی پی اس کارایی نداشت! باید میفهمیدیم ماشین کجاست؟! پاها و دستها جون نداشت. دو ساعت دیگه کامل تاریک میشد. تلفنهای ضروری امداد و نجات رو تست کردیم، اونم نشد!!

تنها راهی که به ذهنمون رسید این بود که یه نفر بره بالای کوه و قبل از تاریکی، اطراف رو ببینه. همیشه حسین توی سفرها از همه کوچکتر بود و کارای سخت رو مینداختم گردن اون. اما حسین که نبود. لذا قرعه کار بنام من ِ دیوانه زدند... رفتنم تا قله با اون حال و سرما، کمتر از یک ساعت طول کشید، قرار بود با سوت علامت بدم، چند تا قطعات ملودیک با هم تمرین کردیم و برای هرکدومش یه معنی گذاشتیم. قرار شد توی بدترین حالت اگه راهی نبود، اون بالا اگه آنتن موبایل اومد، به هلال احمر و امداد و نجات کوهستان زنگ بزنم!

رسیدم بالا، دستام داشت سیاه میشد. و نوک دماغم! اما از نمایی که دیدم، خوشحال شدم :) بچه ها پایین آتیش درست کرده بودن. ته مسیرو دیدم، یه راه نامطمئن هم پیدا کردم برای رسیدن به اونور دره و احتمالا نزدیک ماشینها. با سوت بهشون فهموندم که یه قسمتی رو بیان بالا منم برم پایینتر، از توی دامنه ادامه بدیم. اینکارو کردیم، وسطای دامنه، روی برفها رد پای کبک دیدیم. همزمان رد کبک میزدیم و میرفتیم، دیدیم اینطوری نمیشه، داره شب میشه، اگه ما کبک بخوایم، خودمون احتمالاً شبانه خوراک خرس و پلنگ میشیم :-)) (حیوانات منطقه: خرس، پلنگ، قوچ، کل)

سریعتر رفتیم. آخرین نور آفتاب که هنوز بود، از دور برق فلز ماشین ها رو دیدیم... نور امید بود :-) اما لامصب مثل سراب بود! یک ساعت طول کشید تا به ماشینها رسیدیم.

ساعت حدود ۷ ، تاریک، سرمازده، دست و پای لمس.

تا افتادیم توی ماشین، آیدین یه پتو کشید روی سرش و خوابش برد. دلم براش میسوخت. قرار بود فقط ببرمش آبشار یخی ببینه :-) یه کم که رفتیم، یهو بیدار شد و گفت «دایی، ارزششو داشت... راستی، راس گفتیا، خدا حواسش بهمون هست»


* فیلمهای تیکه تیکه ای رو که بدون هدف گرفتیم، همینطوری سرهم کردم. بدک نشد. کلاً یه تصویر از مسیر و آبشار میده. سعی میکنم از سفر بعدی مستندهای بهتری بسازم :) (دانلود با حجم 60 مگابایت)  (برای دانلود، کلیک راست روی لینک و Save link as بزنید)


  • دکتر میم