روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۵۳ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

اینکه رفتیم تا میانکاله و بخاطر گرمای امسال، هنوز پرنده های زیادی نیومده بودن، یه طرف... اینکه یه مسیر بیراهه و فوق بکر رو توی جنگل توسکستان کشف کردیم و بعد رفتیم منطقه محافظت شده میانکاله با اون حالت خاص و عجیب و زیباش و ۵۰ کیلومتر ساحل نوردی و آفرود بازی، اونم با اکیپ قدیمی و جالب، (من ۳۲ ساله ، استاد ۴۵ ساله ، معاون قبیله ۵۳ ساله و رییس قبیله ۵۶ ساله) یه طرف دیگه... 

جاده فوق العاده زیبای جنگل توسکستان (یکی از ده جاده زیبای جهان) رو صدها بار، با ماشین و موتور و حتی پیاده، رفتم. (این و این عکس هوایی از دوستم عباس جان رستگار) اما شانس های کمی پیش میاد که آدم به همچین صحنه ای بر بخوره (عکس۱  ،  عکس۲)

بعد وارد ابرها شدیم و... (ویدئو) تا مسیر دهانه «باغ شاه-پا» رو از روی نقشه زده بودیم و اینبار تصمیم گرفتیم بریم داخلش. به قول باکلاسا ... وااااوووو (عکس۱  ،  عکس۲  ،  عکس۳  ،  عکس۴  ،  عکس۵  ،  عکس۶  ،  ویدئو)

چند وقتیه تصمیم گرفتم برای عکسهای مناطق بکر مخصوصا در اینستا، لوکیشن ندم! (به همون دلیل) اما شما روشنفکران ِ باشخصیت فرق میکنین :-) ورودی دهانه باغ شاه-پا ، حدودا از کیلومتر ۲۰ جاده گرگان بسمت جنگل توسکستان شروع میشه، و البته کنارش یه مسیر فرعی دیگه ست و کاملا بیراهه ست. بدون ماشین ، بدون موتور. تا جاهایی که بهش میگن «دیو دره» و «خاک عمر» چیزای زیبایی میشه دید.

اما صبح زود روز بعد حرکت کردیم سمت مازندران-بهشهر-زاغمرز-میانکاله

توضیح اینکه میانکاله، شبه جزیره ای در کنج جنوب شرقی دریای خزره که بخاطر بافت گیاهی و محیط زندگی جانوران خاص و مهاجرت زمستانی پرندگانی مثل اردک سرسفید، فلامینگو، مرغ های ماهی خوار و... تحت حفاظت سفت و سخت محیط زیسته. شما برای ورود به تمام مناطق محافظت شده در کشور، احتیاج به مجوز ورود از سازمان محیط زیست دارید. ما از چهارده سال پیش که پارک ملی خارتوران و بعدش کویر مرکزی رو رفته بودیم، مجوز شمالشرق رو داشتیم، فقط از هفته قبل درگیر تمدید کردنش شدیم. خلاصه وارد شدیم.

من تا حالا همچین اکوسیستم فوق العاده ای ندیده بودم! این شبه جزیره یه خط صاف و طولانیه که وسطش جنگل و دشت داره و کاملاً بکره. گرچه گفته میشه که از نظر حیوانات نیمه وحشی، امنیت داره، اما یه محیطبان گفت باید آمادگی برخورد با حیوانات رو داشت! و ما این حس رو توی جنگل هاش که شبیه آمازون بود، درک کردیم :-)) و از دوطرف که به ساحل زیبا و خالی و تمیز و بدون آشغال و تخریب انسانی منتهی میشه!

خلاصه بگم... ۶۰ کیلومتر ساحل خالی ، تمیز ، پرنده های نصفه نیمه مهاجر ، درختای انار ترش و تمشک فراوون و دست نخورده ، و... حس فوق العاده ای داشت اینجا!

تا یه محیطبان دیدیم که گفت «الان چون فصل صید ماهیه، شرکتهای بزرگ، اینجا قرارداد میبندن و تو این فصل میان برای صید عمده، برین ببینین»

 رفتیم و یکیشون رو پیدا کردیم. یه قایق کنار یه تراکتور توی ساحل پارک بود و موتور تراکتور، یه طناب کلفت رو از دل دریا بیرون میکشید! پرسیدیم این چیه؟ گفتن صبح زود رفتن تورهای بزرگ رو ده کیلومتر جلوتر توی دریا پهن کردن، و حالا دارن میکشن تا ساحل!!

تصور اینکه وقتی تور به ساحل برسه، چقدر باحاله، خوشحالمون کرد و آماده شدیم برای ساعت ۱۲ ظهر که تور میرسه به ساحل...

ظاهرا چند جای دیگه هم توی شمال به این شکل تور میندازن اما اینجا چون منطقه محافظت شده و خالی از مردم عامه، اینکار خیلی وسیع انجام میشه.

تور که نزدیک ساحل شد، ۲۰-۳۰ تا صیاد رفتن و آروم آروم، و لایه لایه تورها رو میاوردن توی ساحل و ماهی ها روی هم انباشت میشد... بعد سبد سبد پر میکردن و میذاشتن توی کامیون. ماهی های اوزون برون رو جدا میکردن و دوباره مینداختن توی آب، میگفتن چون اینا خاویاری ان و فصل خاویار هنوز نرسیده. خلاصه خیلی باحال بود ، هرچند توی یه باتلاق لب ساحل، تا کمر رفتم توی گل، اما نهایتاً دوتا ماهی سفید هم به ما «خوشه چین» ها دادن :-))

عکس۱  ،  عکس۲  ،  ویدئو

و ناهار ساده و خاکی همیشگیمون :-)


+ موقع برگشت با نگهبان ورودی صحبت کردیم. گفت هرکی بخواد بیاد، شنبه تا پنجشنبه، میتونه. اما باید حداقل دوروز قبل برن اداره محیط زیست ساری یا بهشهر نامه بگیرن. گفت توی زمستون آدمهای بیشتری میان.

ما هم احتمالاً اواخر آذر دوباره بریم :-)


  • دکتر میم

نگرش

۱۷
آبان

 + توی قطارم... پیرمرده کنارم گیر داده بود که «چرا قطار برعکس راه میره؟! چرا صندلیا برعکسن؟ من نمیتونم... حالم بد میشه» ... 

یه قرص بهش دادم... دو ساعتی میشه که خوابیده! بلیت شو چک کردم، (نبضش هم چک کردم) دیدم هنوز خیلی تا مقصد مونده. گفتم بیچاره جا نمونه!  +++ نکته: آخه هرکی هر قرصی داد، باید بخورین؟


+ هفته ها میشه که یکی از کمیسیون های تخصصی «کنترل و نظارت دارو و ملزومات دارویی» در وزارت بهداشت برگزار نشده... این اصلا مهم نیست... مهم اینه که از منابع موثق شنیده شده که برخی مدیران و قدرت بدستان، دوسال پیش، یکی از داروهای ضد سرطان و خیلی پرمصرف رو از لیست پوشش بیمه بیرون آوردن، و دارویی که خودشون وارد میکردن رو جایگزینش کردن! و حالا اون داروی محترم، شده بهترین دارو! 

ظاهرا یه هفته ست گند ِ این تخلف دراومده. برگزار نشدن کمیسیون ها به همین مربوطه! +++ نکته: صرفاً هر چیزی که برای فروش به شما پیشنهاد میشه، بهترین نیست. قبلاً هم گفته بودم که، نه در ایران، در همه جای دنیا، حرف اول رو تجارت میزنه، بعدش اگه ضرر مالی نداشته باشه، سلامت ِ مردم.


+ فکر کنم راننده قطار، وبلاگمو میخونه!! فیلم «متولد ۶۵» رو گذاشته! 


+ «خواننده محترم» عزیز، منظورتو از سردرگمی های ۲۲ سالگی درک نکردم! رک و راست بگم، من کودکی و نوجوونی فوق العاده عالی و زیبایی داشتم. اتفاقات مبهم و هیجان انگیز و متلاطم زندگیم در ۱۴ تا ۱۹ سالگی افتاد... و نهایتاً خیلی خوب پیش رفت و تکلیفمو با خودم معلوم کردم. بنابراین دوران ۲۲ تا ۲۸ سالگی مثبت تری داشتم که فکر میکنم بخاطر تاثیر همون دوران کودکی بود. منظورمو فهمیدی؟

من دهه ۶۰ ای ام. باید با کسی که مسلط به دغدغه های نسل خودت باشه، صحبت کنی، چون اونقدر سریع داره نسل ها و روحیاتشون عوض میشه که نمیشه هیچ تصوری از نسل کوچیکتر از خودت داشت! +++ اون دخترا که از خودشون کلیپ ساختن ، بعد از روی پل پریدن و خودکشی کردن رو دیدین؟!! میشه اونا رو فهمید؟! اگه فهمیدین به منم بگید! :-|


+ فیلم «هجوم» از شهرام مکری در گروه هنر و تجربه اکران شد. اونقدری از نزدیک میشناختمش که بدونم باید همه فیلماشو برم و ببینم. اولین فیلمش عالی بود (اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر) . هر چقدر از ذات و ساخت ِ فیلم بعدی (ماهی و گربه) خوشم اومد، از کل فیلمش خوشم نیومد. این فیلم «هجوم» هم که توی جشنواره نبود و هنوز ندیدم. +++ فیلم ببینیم.


+ توی قطارم... میریم برای پرنده نگری


  • دکتر میم

+ فیلم «خفگی» رو توی جشنواره ندیده بودیم. دیشب رفتیم دیدیم. کل فیلم، توی برف و بوران و کولاک بود، سرررد، تاریک، ... این مسئول لعنتی سالن سینما هم کولر روشن کرده بود، آخر مهر،، ساعت ۱۱ شب، هی فیلم دیدیم، هی لرزیدیم توو سالن :-)) فیلم خوب بود، «جیرانی» وار ، مثل همیشه.


+ من تاکید زیادی دارم روی اینکه وقتی میخواید برید سینما و تئاتر، بچه با خودتون نبرید! جدیدا خیلی فیلمها اعلام میکنن که فیلم، برای چه سنی مناسبه! و بخاطر احترام به شعور مخاطب، جلوی درب سینما ازتون کارت ملی نمیخوان! این فهم و شعور پایین یه خانواده رو میرسونه که برمیدارن بچه ۴ - ۵ ساله رو میارن به تماشای فیلمی که به صراحت لیبل +۱۸ روش خورده! اونم چند تا خانواده و چند تا بچه. وقتی شب ادراری ها و ترس های شب و روز بچه بیچاره، به سرشون اومد... هرچند میدونم که بازم نمیفهمن!  (بحث درجه بندی سنی فیلمها و دلایلش باشه برای بعد)


+ فیلم «ائو» روی پرده سینماست. ببینید، از دست ندید.


+ اینهمه از کوه و دشت و بیابون و جنگل و سفرام براتون نوشتم و عکس گذاشتم،، امروز روز کوهنورد بود. یه کم دید منفی تون رو نسبت به کوه عوض کنین... آدم های محترمی باشین ، دهن منو باز نکنید :-)) نزارید اشاره کنم دو روز پیش ، روز جهانی تنبل بود. (همون حیوون خنگ و تنبل که سالی ۳۵ سانتیمتر حرکت میکنه)


+ ما به مسواک زدن ادامه دادیم. زندگی یعنی همین توافقات ِ میکروبی.


+ از فلسفه و تاریخ و علم موسیقی میگفت... از روانشناسی پیچیده موسیقی، از تاثیر نت ها و صداها در لحظه ها و زمانها بر روی مغز و هورمونها! از تاریخچهٔ آواهایی که یه دنیا علم و مفهوم پشتشه، اما ما به همون اندازه، آشفته و بی قاعده میشناسیمش و ازش استفاده میکنیم! ... و خیلی عجایب دیگه!

گفتم حتماً دوره بعدی مطالعه رو میام روی فلسفه موسیقی. حداقل الان میدونم یه «علاقمند به موسیقی و موزیک گوش کن ِ نادون» هستم.


+ نمیدونم «جیمز هتفیلد» از بچه های متالیکا ، وقتی آهنگ Nothing else matters رو مینوشت، چه موادی نابی مصرف کرده بود؟! از همون لعنتی میخوام.


  • دکتر میم

و قلعه موران

۲۰
مرداد

+ عکس ها رو تک تک و روی صفحه هر چه بزرگتر ببینید و از دست ندید.

+ این هفته خیلی درگیر بودم. دیر شد یه کم. چند فیلم هم هست که توی پست کوتاه بعدی میذارم براتون.

+ بخاطر طولانی بودن، خیلی از حواشی رو حذف کردم :)) ایشالا یه روزی بفهمین و بخندین :))

+ عکس ها واترمارک نداره، کپی رایت خوبه. درهرصورت علی برکت الله

+ بنظرتون از آخرین عکس پست، میشه گذشت؟


به جز آب جوش توی فلاسک که نمیدونستیم چقدره، دیگه آب نداشتیم. هوا تاریک شده بود، خسته بودیم، مسیر سختی رو گذروندیم تا به قله رسیدیم. حدود دو سه ساعت بود که قسمت زیادی از مساحت سطح قله (که بهش میگفتن کاسه) رو دنبال چشمه گشتیم، اما پیدا نکردیم. (این عکس ثبت GPS فقط قسمتی از مسیره که رفتیم و رکورد دستگاه روشن بود) به جز ما سه نفر، هیچکس بالای قله نبود! و الان هم میدونستیم دیگه کسی نخواهد اومد!

با این آب، به فردا و پایین قله نمیرسیدیم!! آنتن موبایل هم که... :-/

داشتیم فکر میکردیم، حل ِ بحران آب! توهم زده بودیم، چند بار توی گشت و گذارمون صدای آب میشنیدیم و خوشحال دقت میکردیم... اما صدای باد بود، یا برگها!

نشستم کنار یه چاله خیلی کوچیک، که توش به اندازه یه لیتر آب گل آلود بارون دوروز قبل جمع شده بود. حاجی رفت پشت تپه ، جهت دستشویی.

داشتم فکر میکردم خوب شد به حرف خیلیا گوش ندادم که بار اول بیارمشون اینجا! درسته که بار اول همیشه یه چیز دیگه ست،، اما خب...

همسر که منو الان تشنه تشنه کشته بود! :-) امیر ، آیدین و مهدی، که میگفتن حالا تو برو و بیا، اگه زنده موندی، ما میایم :-)

نارخاتون که دوست داشت بیاد و نشد و نمیذاشتیم اصلا که بیاد، میگفت منم عضو همون تیم کوهنوردیماااا :-) ... اگه بود، احتمالاً الان میگفت کِی به چشمه میرسیم؟ حاجی میگفت ۲۰ دقیقه دیگه :-))

داشتم فکر میکردم که آب گل آلود توی این چاله رو ببریم تا ته نشین بشه، بعد بجوشونیم... حداقل به پایین میرسیم. اما در حقیقت، دو دقیقه بعد بود که مطمئن شدم واقعا بحران آب، ذهن هردومون (من و حاجی) رو مشغول کرده و بشدت باید نگران باشیم! اونجایی که حاجی با تفکر عمیق از پشت تپه اومد سمتم و گفت: « دکتر.... اگه ادرار رو بجوشونیم، چیز قابل خوردنی میمونه که بخوریم و...؟؟!!! » ... نکته مهم بعدش اینکه، من اصلا نخندیدم!! به این پیشنهاد فکر کردم...!


«هفت ساعت قبل»


دیگه تعریف نکنم که حاجی قرار بود مستند این سفر رو بسازه و کامل فیلم بگیره و... و نگم که اولین فیلمی که گرفت تهران موقع حرکت بود،، و دومیش، پای کوه!! (عکس دو ) بین این دوتا و این مدت هم اصلا فکر نکنین که خواب بود! :-)

با حاجی و دوستم، ماشین رو گذاشتیم روستای «پاقلعه» و با کلی کوله و وسایل چسبیده بهش، راه افتادیم. ساعت حدود سه بود، خیلی گرم!

راه-بلدمون بخاطر دیسک کمر نتونست باهامون بیاد! و بما روحیه و اطمینان داد که «شما میتونین برین. راهو پیدا میکنین، اگه مشکلی بود،تماس بگیرین»

البته ماهم گفتیم چون پنجشنبه ست، حتما کوهنوردا و تیم هایی هستن که درحال صعود ببینیمشون و ازشون بپرسیم.

حدود ساعت ۴ به اول مسیر جنگلی پای کوه رسیدیم. از همینجا شیب به طرز عجیبی زیاد میشد. اوایل مسیر کمی پاکوب و مشخص بود. بخاطر بارون دوروز قبل، زمین گل بود. چند گروه پایین روستا و کوه بهمون تاکید کردن که نمیتونید برسید به بالا! به یه گروه گردشگری دیگه رسیدیم که دست خالی داشتن بسمت پایین جنگل میرفتن و کلی غر غر میکردن از سختی راه! مرد و زن و دختر و پسر و ... به ما که رسیدن، همه با نگاه به کوله هامون و ساعت حرکتمون بسمت بالا، با تعجب گفتن کجا میرین؟! گفتیم بالا، که بخوابیم!

به لیدرشون گفتم توی راه چشمه هست؟! گفت نه، فقط بالا چشمه ست. 

پرسیدم چشمه کجاست دقیقا؟! 

یهو چشماش گرد شد و گفت لیدرتون کیه؟!! 

حاجی به من اشاره کرد و ....

طرف پرسید چند بار رفتی؟

همه خندیدیم و گفتم هیچی... 

طرف گفت دیوونه این؟ راه گم شده. مسیر مشخص نیست، صخره ها لیزه. اینا رو (اشاره به گروهش) اینجاها چرخوندم، پدرشون در اومده تازه با دست خالی! شما با این کوله ها عمرا برسین!

حاجی در گوشم گفت «دکتر ، این یارو مارو با این گروه سوسول خودش مقایسه کرده»

چند تا دختر و پسر گروه هم رسیدن و شروع کردن که «نرین، کجا میخواین برین، خیلی بدجوره، تازه قراره بارون و رعد و برق بشه، میمیرین، گم میشین، و...»

سعی کردم تا جایی میتونم محترمانه بگم ، و گفتم «والا من اگه میخواستم به حرف چهار نفر مثل شماها توجه کنم، تا الان هیچ جا نرفته بودم»

راه افتادیم... لیدر اونا به گروهش گفت «اینا کله خر تر از این حرفان»

راست میگفت، ما کله خر تر از این حرفا بودیم که به حرف چند گروه، این سفر رو کنسل کنیم! البته به همون اندازه هم با فکر عمل میکردیم. مجهز بودیم، نقشه خونی و مسیریابی بلد بودیم و از همه مهمتر، بارها و بارها تجربه مسیرهای جدید و عجیب و بی نشون رو تجربه کرده بودیم :-)

خلاصه بگم، بعد از اون، طی سه ساعتی که طول کشید و موفق شدیم قله رو فتح کنیم، در اون مسیر زیبا ، چند بار گم شدیم، سر چند راهی ها گیر کردیم، با کلی تحلیل از نوع جنگل و صخره ها و درختها، نقشه رو تحلیل کردیم، مسیر پر شیب و گلی و بارونی و بعدش اواخر مسیر صخره هایی که باید دست به سنگ میشدیم رو گذروندیم.

ساعت ۷ عصر ، لذت فتح بام قلعه موران، بخاطر گذشتن از همه ناامیدی هایی که توی راه بهمون میدادن، چند برابر شده بود! :-)
بالاخره رسیدیم... هرچند سخت... مه بود ... از دیواره شمال غربی وارد شدیم. تک درخت، ظاهرا سالها منتظرم بوده :) دشت و دیواره های صخره ای دورش، عظیم و اعجاب آور بود. حقیقتاً داخل کاسه، فضای عجیبی داشت، حتی عجیب تر با ابهت تر از نمای شگفت آور بیرونی کوه! به حاجی میگفتم حس میکنم اینجا یه غول سنگی بزرگ داره، خوابه، احتمالاً بیدارش میکنیم و لهمون میکنه :-))
تلاشمون برای پیدا کردن چشمه رو شروع کردیم. حدس میزدیم در مسیر و بالای قله، کوهنوردای دیگه رو ببینیم و ازشون بپرسیم! اما مطلقاً هیییچکس نبود! و با توجه به هوا که داشت تاریک میشد، کسی دیگه نمیومد!
تا ساعت حدود ۸ گشتیم، نبود! نگرانی از بحران آب کم کم شروع شد. بخاطر ابرهای سیاهی که بود و احتمال رعد و برق و اینکه ما باکیفیت ترین رسانای بالای قله بودیم، یه چهارچوب پیدا کردیم که چهارتا تخته به عنوان سقف داشت و قدیم به عنوان استراحتگاه چوپانان استفاده میشده، زیرش چادر رو برقرار کردیم و دوباره با حاجی رفتیم دنبال آب.
تاریک شد، دوباره ادامه دادیم و پیدا نشدن آب و... تا حاجی رفت دستشویی و... :|
خب... رفتیم سراغ فکرهای بعدی، ساعت ۲۳ شد. تصمیم گرفتیم آب داخل فلاسک که فقط حدود نیم لیتر بود، و کمی آب گل آلود جمع کنیم و بمحض زدن شفق صبحگاهی راه بیوفتیم. با اینکه حیف بود، اما حداقل احتمالا ً زنده میرسیدیم پایین.
سررد شد، خیلی سرد. ساعت ۲۴ بود و داشتیم چراغها و وسایل رو میچیدیم... یهو یه نفر گفت سلام ... خسته نباشین!
با تعجب برگشتیم،، دیدیم دونفر کوهنورد با کلی وسیله کنارمونن! ما خوشحال ، احوالپرسی کردیم و اونا گفتن که ما اصلا قرار نبود بیایم، یهو ساعت ۸ شب تصمیم گرفتیم و اومدیم اون پایین و چراغهای شما رو دیدیم...
ما فقط پرسیدیم چشمه کجاست؟ ااااب؟!!!!
گفتن اوناها، همون پایین، زیر خط سفید سنگی :-))
عیش مون کامل شد :))) دوستای عزیزمون از کوهنوردای محلی همونجا بودن که کف قلعه موران رو حفظ بودن و سالها اینجا برای خواب اومده بودن. کنارمون چادر زدن و شام رو برپا کردیم. ما سوپ درست کردیم و اونا کنسرو لوبیا داشتن. ساعت حدود یک شب رفتیم و از چشمه خنک و دوستداشتنی آب آوردیم :-)
حاجی و دوستم از خستگی خوابیدن و من که نمیتونستم نمای شب و ستاره ها رو از دست بدم، شروع کردم به عکاسی... چایی گذاشتیم کنار آتیش و نشستیم به تماشا و صحبت با دو دوست کوهنورد. جا داره بازم بگم چیزی که نمیشه تعریف کرد و نمیشه با عکس و فیلم دید رو، درک کردم. حدود ساعت ۴:۳۰ شفق زد، علی، دوست کوهنوردمون گفت تا من آبجوش جدید بزارم تو برو سمت شرق و طلوع رو ببین. رفتم، ساکت و خنک و تنها... قابل تعریف نیست، از تیغه شرقی ، برکه و دشت کاسه اول تمام نیمه شرقی رو گشتم و برگشتم دم چادر، ساعت ۶:۳۰ صبح شد، شروع کردم بیدار کردن خابالوها. یه ضرب المثلی در مورد حاجی هست که میگه «حاج مهدی هیچ وقت بیدار نمیشه، فقط از یه خواب به خواب دیگه منتقل میشه» 
حاجی بین این انتقال پاشد و برامون صبحونه درست کرد و دوباره خوابید! :-))
با دوستای جدید راه افتادیم که نیمه سمت غرب قله رو بچرخیم، مشخصاً بدون حتی یک متر راه اضافه و کاملاً مسلط به مسیر D:
روی قله، اسب های وحشی زندگی میکنن که آثارشون رو روی زمین پیدا کردیم، داغ هم بود :-)) اما هر چی گشتیم نتونستیم پیداشون کنیم!
لبه تیغه جنوبی، عالی بود. دوستای محلی جاهای خیلی خوبی رو بلد بودن. (توو این عکس منو دیدین؟ :) ) از سمت جنگلی رفتیم و کل سمت غرب و جنگل افرا و بلوط رو گشتیم، برکه غربی و چشمه و دشتهای پایین و... برگشتیم. حدود ۴ ، ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۱۲ اومدیم و استراحت کوتاهی کردیم و جمع کردیم آب برداشتیم :-)) و ساعت ۱:۳۰ ظهر حرکت کردیم سمت پایین. طبق رسم خودم، سنگ قله قلعه موران رو برداشتم و مسیر رو با یه راهنمای عالی و بدون انحراف برگشتیم. هرچند که صخره ها و شیب زیاد، فشار زیادی به زانوم میاورد، اما رسیدیم روی زمین، سالم و سلامت و خوشحال، از این سفر بیادموندنی و شب مانی در سطح قله سه میلیون متر مربعی و رصد کامل اون، بدون اینکه مجبور شیم مایعی غیر از آب بخوریم :-)) خداروشکر.
به قلعه موران گفتم، دیگه راهتو بلدم، جای چشمه هم بلدم. پاییز برمیگردم، سه شب میمونم ، با فیلمبرداری کوادکوپتر و جنگل های زرد و نارنجی...

  • دکتر میم

تحقق یک رؤیا

۱۴
مرداد

پارسال همین موقعها وقتی بعد از یک روز صعود پرماجرا به قله سبلان رسیدیم، فتح قله از یک طرف، و زیبایی دریاچه نوک قله سبلان و اون هنر و خلاقیت خدا از طرف دیگه، باعث شد خیلی از کوهنوردا موقع دیدن قله، بزنن زیر گریه! من فوق العاده خوشحال بودم. اما فکر نمیکردم اشک...؟!

پریشب بعد از یه صعود پر از ماجرا به قله «قلعه موران» رسیدیم، ذخیره آب تموم شد و قطعا اتفاق مهم و استرس زایی بود. نزدیک به دو ساعت دنبال چشمه گشتیم و... هیچ!

خیلی اتفاقی، در جستجوی اب، با حاج مهدی، به تیغه لب قلعه رسیدیم، خورشید دم غروب از زیر ابر اومد بیرون،،،، نمایی که با هیچ دوربینی قابل ثبت نبود، و با هیچ زبونی قابل توصیف نبود، دیدیم....

شل شدم... نشستم... من... من اشک ریختم...!


+ همین الان از یه سفر سه روزه، رسیدیم تهران. طی دو روز آینده، سفرنامهٔ مصور ِ یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین و عجیب ترین سفرهای زندگیمونو بخونید و ببینید و اصلا از دست ندید...

سفری با حاج مهدی و یه دوست قدیمیم، گرچه حاجی ۹۰٪ از سفر رو خواب بود، اما همین بشر ِ خواب آلود، قطعاً از بهترین همنوردای دنیاست که میشه روی هر سفر و سختی ای روش حساب کرد... مگر بیدار بودن :-))


  • دکتر میم

سوال

۱۰
مرداد

یه لطفی بکنید، یه سوال ، یه کمک

توی شهرتون، منطقه تون، یا جایی که میشناسید، اگه درتاریخ خاصی در سال ، مراسم آیینی (فرهنگی، تاریخی، طبیعی، مذهبی،...) خاصی انجام میشه، توی کامنت بنویسید و یه توضیح کوتاه بدید.

مثل:

- جشن سده سالانه یزد

- مراسم های خاص محرم (نخل، چوبزنی، گل مالی،...)

- جشن شقایق دشت کالپوش

- بازی های محلی خاص و سالیانه

- جشن عشایر

- و...


ممنونم


+ سفری در راه است... پر از عکس و فیلم :-)


  • دکتر میم

دیروز اولین تست صعود جدی رو با زانوی بی مینیسک، بسته شده با باندکشی بهمراه تیم کوهنوردی «شهدای نارگیل» به سرپرستی حاجی، با تیمی پرجمعیت که شامل اکیپ «دو پیرمرد» ، «پیرمرد و دودختر» ، «اون آقا و خانوم که همش به اجبار حاجی میگفتن فقط دودقیقه مونده» و «نارخاتون علاقمند به عکاسی» بود، رفتیم.

مسیر دربند بسمت توچال، از مسیر روستای «پس قلعه» و «آبشار دوقلو» و پناهگاه «شیر پلا» و نهایتاً بسمت «دوراهی اوسون» ، «اسپید کمر» و ایستگاه پنجم تله کابین توچال، تا ارتفاع ۳۰۲۵ متری. مسیری بطول ۱۶.۵ کیلومتر. زمان رفت و برگشت حدود ۱۲ ساعت.


اما چند تا مورد و سوال: 


+ تا حالا دیدین سرپرست تیم خواب بمونه و نیم ساعت دیر برسه؟ ساعت ۵:۴۰ راه افتادیم.

+ اوایل مسیر (ارتفاع ۱۸۵۰) یه دعوای ناموسی بین چند تا سگ پیش اومده بود، که با وساطت اعضا حل شد. گویا یه سگ به قلمرو یه سگ دیگه اومده بود و رنگ توله سگ ها باهم فرق داشت!

+ بعد از نیم ساعت سربالایی، بعضیا که نمیدونستن تا کجا قراره بریم پرسیدن شیرپلا کجاست؟! حاجی یه لحظه چرخید و ایستگاه امداد و نجات کوهستان نزدیک شیرپلا رو نشون داد که من سعی کردم حواس جمع رو پرت کنم ⁦:-D⁩ آخه یه نقطه بود، نوک کوه!

+ خداروشکر هوای تهران بطرز عجیبی تمیز بود!

+ بدون اغراق، مسیر پس قلعه تا شیرپلا، مسیر صخره ای، با شیب بسیار زیاد و سختیه. حرکت تیم عالی بود.

+ اواسط مسیر صخره ای (ارتفاع ۲۳۰۰) که غر زدنها شروع شد، حاجی بشدت اعلام میکرد که فقط بیست دقیقه مونده، (البته به دلار) ،، تا اونجایی که من عقبتر بودم و رسیدم دیدم نارخاتون از خستگی نشسته رو سنگ و داره به بیست دقیقه فکر میکنه، که آقا و خانم هم رسیدن و گفتن پاشو بابا، فقط دودقیقه مونده! :-)) اونجا بود که فهمیدیم روی کوه، واحدهای سنجش زمان ممکنه به دلار، یورو، درهم امارات و حتی دسته های صددلاری اعلام بشه.

+ اون دودقیقه (به هرواحدی که بود) معادل ۴۵ دقیقه به ریال تبدیل شد.

+ پای ایستگاه امداد و نجات بود که شائبه هایی توسط دوپیرمرد مطرح شد که فقط نارخاتون علاقمند به عکاسیه! :-)) این فرضیه پای آبشار دوقلو توسط اکیپ «پیرمرد و دو دختر» تایید شد.

+ آبشار دوقلو واقعا زیباست. با پیرمرد و دودختر زیر آبشار نشسته بودیم که پیرمرد عکسای خودشو که توی زمستون ، لخت زیر آبشار یخزده گرفته  بهمون نشون بده... از نارخاتون بپرسین، اون دید فقط، من و حاجی مثل درخت هرچی گردن کشیدیم و گردنمون شکست، بهمون نشون نداد ⁦⁦:-D⁩

+ حاجی در نقش سنگ از پیرمرد پرسید عکس مال چه زمانیه؟ 

- پیرمرد (با اخم) :... قدیما.. بهمن.. گمشو...

- نارخاتون: عکسها برای چه موقعیه؟

- پیرمرد: زمستون پارسال، ۹ بهمن ، ساعت ۱۱ و ۳۷ دقیقه و دوازده ثانیه صبح ⁦:-)⁩)

+ آقا و خانم، خوشحال و با حالت تشویق در پناهگاه شیرپلا : دیدین دودقیقه بود.

+ اتراق کردیم. صبحونه املت با طعم ذغال و خاک و مورچه (دستپخت حاجی) داشتیم، مربا و حلوا ارده هم بود خداروشکر.

+ آیا بهترین بحث تخصصی پزشکی، سر صبحونه و استراحت، میتونه درمورد چسبندگی روده، کولونوسکوپی، بیماریهای هموروئید، انواع بلع و دفع و درمانش باشه؟!! (منتظر عکسین؟!)

+ هموک بستم. برای باز کردنش روی روحانیت سوار شدم :-)) استغفرا...

+ ساعت ۱:۴۰ ظهر از شیرپلا بسمت اسپیدکمر و تله کابین راه افتادیم. به ریال دوساعت راه بود. اما به سکه های طلا... اوناهاش، پشت همون سنگه.

+ همسفری با یه روحانی (از نوع کوهنورد بدون عمامه، نه از نوع رئیس جمهورش) یه مزیت هایی داره، اینکه در راه، بحث دینی و سوالات شرعی درمورد اسلام و اخلاق و عرفان انجام بشه.

+ میدونستین توی موسیقی، آواز زن اشکالی نداره، چند مدل دروغ گفتن هست که اشکالی نداره، چسبندگی روده چه مزایایی در اسلام داره؟ و حتی ترامادول خیلی باحاله؟ و یا یه علف هایی هست که میشه لول کرد و مثل سیگار(ی) کشید و خیلی ام خوبه اصن؟ میدونستید من دیروز مرجع تقلیدمو عوض کردم؟!

+ رسیدیم تله کابین. خوشحال از اینکه تموم شد و پایین اومدن سواره ایم و آسیب و خستگی نداریم. حاجی رفت برام نوشیدنی بخره.

بنظرتون توی ارتفاع ۳۰۲۵ متری، وسط کوه، من فکر میکردم آدم چندتا انتخاب میتونه برای نوشیدنی داشته باشه؟!! آخه آب نارگیل گازدار که مزه ترشحات گوش یه ماده گراز پیر رو میده؟! نمیدونم توو حوزه علمیه چی یاد میدن به اینا پس؟!

+ حقیقتاً فکر نمیکردم بعد از ماجرای غار رودافشان و اون وعده وعیدهای حاجی، بازم نارخاتون بیاد! اونم کوه، پا به پا. ماشاللا و تبریک بابت اولین صعودش و درک ارتفاع بالای سه هزار متر.

+ دیروز ساعت حدود شش عصر کسی رو ندیدین که سر تقاطع چمران-نیایش، بغل اتوبان سه انگشت کرده توو دهنش و داره سعی میکنه عق بزنه و آب نارگیل ها رو بالا بیاره؟!


  • دکتر میم

+ من بیشتر از کوهنوردی، مسیرنوردی میکنم. طبیعتگردی ِ جاهایی که پیدا میکنم. از محلیا میپرسم یا جاهایی که خودمون روو نقشه پیدا میکنیم و با GPS میریم. جاهایی که کمتر دست آدمها بهش رسیده و کمتر نابود شده!


+ سال ۸۳ بعد از اینکه اولین بار قله شاهوار رو از مسیر اصلی رفتیم، بار دوم یه مسیر جدید و ناشناخته ای رو از طرف «پیر میشی» و «چشمه خرسی» رفتیم. شاهوار محل زندگی خرس قهوه ایه. جایی که میشه خرس قهوه ای رو با توله هاش درحال ماهیگیری از رودخونه دید! اما ما خرس رو صبح زود از فاصله ۷۰-۸۰ متری ، باوقار و آروم و قدم زنان ، از نزدیکی چادرهایی که خوابیده بودیم دیدیم. (اولین باری که خرس آزاد دیدم)


+ اون تجربه فوق العادهٔ بهشت عجیب منطقه «گرگزن» رو از روی نقشه پیدا کردیم (عکسها) و کاملاً سرخود رفتیم. و آبشار یخی «آوستا» رو از محلیا پرسیدیم که کسی مسیر سالم و دقیق بلد نبود! و رفتیم و لذت بردیم.


+ دوسال پیش که برای پرواز با پاراگلایدر از منطقه کردکوی و بسمت روستای درازنو (در ارتفاع ۳۰۰۰ متری از دریا) میرفتیم، دیدم مسیر طولانی و خیلی سربالایی روستا رو اسفالت کردن، آب و برق داره و حتی گاز هم درحال رسیدن به روستاست! روستای رویایی ای که تقریبا اکثر اوقات سال میتونید دریای ابرها رو از بالای اون ببینید و توهم بزنید.

ویلاهای مدرنی جای بافت روستایی رو گرفته بود. تعجبم از این بود که من روستاهای زیادی رو درهمون منطقه گلستان با دسترسی راحت، رفته بودم که برق یا حتی اب لوله کشی نداشتن!! اما اینجا ظاهرا دوتا از مسئولان فلان سازمان و ارگان، ویلا ساخته بودن و... ⁦:-|⁩


+ آبشار زیارت گرگان رو روزگاری با هیچ وسیله نقلیه ساده ای نمیشد رفت (نه اینبار آخر) ، جز پیاده و یا ماشین آفرود. آبشار زیبا و بکر و کاملا دست نخورده ای بود که ۹۵ درصد از قشر تنبل که حوصله ۵ کیلومتر پیاده روی رو نداشتن و همیشه لذت دیدنش رو از دست میدادن. اما الان میشه رفت، حتی با پراید! روستای زیارت که سالهاست پر از ویلاهای مدرن و شهری شده، و اطراف آبشار هم با کیوسک هایی که زده شده و پل زشت فلزی (به جای پل قدیمی و چوبی) برای رد شدن از رودخونه قبل از آبشار، شبیه یه منطقه مصنوعی توریستی و کثیف شده! فک کنین ما یه بار زمستون سر گذر از اون رودخونه داشتیم میمردیم! 


+ جنگل های گلستان و مازندران و گیلان ، کویرهای مرکزی و جنوبی و منطقه های غرب و شهرکرد و لرستان و... رو بارها رفتم، زمانی که میشد اسم طبیعت روش گذاشت! دیروز دوستم عکسهایی از هفته پیش جنگل ابر و قطری برام فرستاد!! شلوغ، شلوغ، کثیف، بی هویت، نابود! و جمعیتی که خیلی راحت اومده بودن و خوشحال از اینکه جایی به اسم جنگل ابر رو دیدن و... 

اما آیا خیلیا میدونن این اونی نیست که قبلاً بسختی و لذت فوق العاده درک طبیعت بکر میشد داشت و میشد دید!؟

کلی غصه خوردم... مثل وقتی که پل فلزی زشت آبشار زیارت رو دیدم، مثل وقتی که از توی مسیر عجیب و یکتا و زیبای دشت های «خالدنبی» کلی بطری و ظرف یکبار مصرف جمع کردیم! مثل شبی که اون درخت پیر و بزرگ رو توی جنگل بخاطر آتیش احمقانه یه شهروند خاموش کردیم و درخت افتاد و فرداش خیلیا به خاطر این هیزم حاضر و آماده خوشحال بودن. مثل وقتی که فهمیدم سالهاست دیگه نمیتونی توی دامنه «آزادکوه» و «وارنگه رود» آهو و کل و کبک دید! مثل شبی که وسط کویر مصر ، جمعیت بجای نشستن و تماشای آسمون زیبا و دیدن اون کویر ساکت و ناز ، دور آتیش، بزن و برقص میکردن و بوته های طاق رو آتیش میزدن و فردا هیچ اثری ازشون جز ذغال و پوست چیپس و پفک و بطری و کثافت و حماقت نبود!


+ دولت های ایران سالهاست تلاش وافر و سرسختانه ای برای نابودی طبیعت بکر دارن. و هر لحظه ای هم لازم باشه از داعیه حفظ محیط زیست برای تبلیغاتشون استفاده کردن. به همون نسبت برای ساخت ویلا وسط دشت و کوه ها مجوز دادن، سالها پیش، دکتربزرگ برای احداث جاده از وسط جنگل ابر، حاضر شد درختها رو بسوزونه و قید بیرون اومدن از آثار جهانی یونسکو به عنوان قدیمی ترین جنگل جهان رو بزنه!

و حالا به لطف جاده های آسفالته و مجوز ویلاهای تمیز و تورهای متعدد و عکس های اینستاگرام و تلگرام و دسترسی های راحت، سیل توریستهای علاقمند به طبیعت!! به مناطق بکر روانه شده و دیگه لازم نیست پیاده بری و توی چادر بخوابی و آب با خودت ببری. نوک قله هم یه کیوسک پیدا میشه که پفک و سیگار و نوشابه بخری و... همیشه درخت هست که بسوزونی و کباب بزنی و کثیف کنی و طبیعت رو تموم کنی و برگردی.

چند سال دیگه نه حتی چرنده و پرنده آزادی میبینی، نه دشت شقایقی وجود خواهد داشت، نه جایی که فکر کنی از شهر خارج شدی!

میگه «دشتِمان گرگ اگر داشت نمینالیدیم... نیمی از گله ما را سگ چوپان خورده...»


+ نظر شما چیه؟ بنظرتون راحتتر شدن دسترسی ها و تله کابین ها و ویلاها بخاطر دیدن طبیعت خاص برای همه مردم و راحت بودنشون مهمتره؟ یا شما هم فکر میکنید مخفی موندن و دور از دسترس بودن این جاها یه قدم برای حفظشه؟

اینکه روستاها آب و برق و گاز و مسیر خوب داشته باشن خیلی خوبه، اما سیل مردم و مزاحمت ها و کثیف شدن ها؟ حفظ حریم حیوانات و منحرف شدن و کثیف شدن آب رودخونه ها و آبشار ها؟ کنترل این بی فرهنگی؟ برای این غم، چیکار میشه کرد؟!


  • دکتر میم

+ چند روز پیش، اطراف مرز استان گلستان و خراسان شمالی، جای فوق العاده ای بودیم. ترکمن صحرا، کلاله، منطقه گچی سو. مسیر چندان راحتی نبود! یه جایی با پای پیاده، از بی آبی داشتیم تلف میشدیم، البته همسر هم نزدیک بود منو بکشه :-)) ولی خب خداروشکر آب خنک پیدا کردم، هردوش حل شد و هم⁦ عکس های خوبی شد. یه همچین جایی! و اینجا. توی اینستا عکس و توضیحات کاملتر گذاشتم.


+ رفتیم «نهنگ عنبر ۲» . من سامان مقدم رو دوست دارم. با دید خیلی خوبی نسبت به فیلم رفتم داخل سالن! اینکه الان میخوام یه کمدی خووب ببینم! ... راستش، افتضاح بود! خییلیی گند بود. :-( چه از نظر کمدی، چه فیلمسازی! بعد از یه ربع اول فیلم، یخ زدم. سکانس های مسخره و کشدار، بی قصه، بی ایده، وقت تلف کن، حتی بیشتر از چند صحنه تک و تیک هیچی برای خندیدن هم نداشت! لعنتی خیلی بد بود ⁦:-|⁩ باید خیلی سریع، «برادرم خسرو» و «ویلایی ها» رو بریم ببینیم که این گند رو بشوره و ببره. اٙه، سامان، از تو انتظار نداشتم.


+ از سالن سینما بیرون اومدیم، توی راهروی آسانسورها شلوغ بود، وسط جمعیت، یهو....

از این صحنه ها دیدین که دونفر بعد از ۱۰-۱۱ سال همدیگه رو خیلی اتفاقی میبینن و از قضا خیلی هم باهم خوب بودن. و یهو نگاهشون گره میخوره و یه مکث و ... بعد لبخند و بسمت هم نزدیک میشن و همدیگه رو خیلی گرم بغل میکنن :-) .... همین دیگه. همچین صحنه ای دیروز برای من توی طبقه پنجم پردیس چارسو شد. عالی بود ⁦:-)⁩⁦


+ نه، دقیقاً درمورد انتخابات نه... اما یه مطلب درمورد هوش اجتماعی از چند زاویه تاریخی و جامعه شناسانه مینویسم، ایشالا قبل از انتخابات تمومش میکنم و پست میکنم. برای اینکه بعضی از ارجاع ها رو اشتباه ننویسم، باید پیداشون کنم دوباره، یه کم دیر شد. 


+ چون قول دادم، پنج تا عکسی که پارسال برای مسابقات جهانی مگنوم فوتو فرستادم، و احتمالا اکثرشو دیدین، اینا بود.

عکس یک ،، عکس دو ،، عکس سه ،، عکس چهار ،، عکس پنج

خلاصهٔ نقدی که بعد از داوری برام ارسال شد، در ادامه مطلب آوردم، اگه دوست داشتین، بخونین.

  • دکتر میم

نرسیدم توضیح زیادی بنویسم از سفر عید. اما قول دادم عکسها رو بزارم:


+ در راه ، مازندران ، بعد از زیرآب

عکس۱ ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴


+ گلستان ، گرگان ، آبشار زیارت : فیلم


+ گلستان ، رامیان ، دریاچه گل رامیان

عکس۱ ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، نمای قلعه موران از بالای رامیان

نماهنگ زیبای دریاچه


+ گلستان ، علی آباد ، آبشار کبودوال

عکس۱ مسیر آبشار ،، عکس۲ آبشار و جمعیت ،، عکس۳ خود آبشار 


+ بین راه گرگان به شاهرود ، جاده جنگل توسکستان

عکس۱ ،، عکس۲ 


+ شاهرود ، خط الراس رشته کوه البرز ، جنگل قطری

عکس۱ در راه  ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴ ،، عکس۵ ،، عکس۶ پانوراما ،، عکس۷ ،، عکس۸ 


+ شاهرود ، آبشار صخره ای اٙبٙرسِج (abarsej)

عکس۱ در راه ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴ ،، عکس۵ 


همین دیگه... خوش گذشت ⁦:-)⁩

  • ۸ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۵
  • دکتر میم