روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۶۴ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

Antarctica

۲۳
آبان

یه کم به این عکس نگاه کنین ...



این عکس، نشون دهندهٔ کارت پستال هاییه که یه گروه تحقیقاتی که الان توی قطب جنوب ن، از اونجا ، برای ۱۵۵ نفر از جاهای مختلف دنیا فرستادن! بیشتر به عکس دقت کنید... یه دونه برای ایران :-)

واقعا توی این اوضاع و خستگی، چی میتونه هیجان انگیزتر از این باشه که بفهمی اون یدونه داره برای تو میاد؟؟! هاااا؟!  D:


+ واقعا تصمیممو برای سفر قطب جنوب جدی نگرفته بودین؟!


  • دکتر میم

+ در مراسم اربعین امسال حدود ۲۳ میلیون نفر از ۵۰ کشور دنیا شرکت کردن. که حدود ۱۵ میلیون عراقی ، ۲.۵ میلیون ایرانی و ۵ میلیون نفر از ترکیه، لبنان، کویت، افغانستان، پاکستان، هند ، و ۵۰۰ هزار نفر از کشورهای دیگه بودن. حدود ۲۲ میلیون مسلمان و یک میلیون از ادیان دیگه.

+ امسال پیاده روی از سمت ۵۰۰ شهر، ناحیه و روستا، بسمت کربلا شروع شد که بیشترین مسیر پیاده روی ۱۵ روز بود!

+ به جز منازل مسکونی، در این مسیرها بیش از ۱۱۰ هزار موکب و استراحتگاه و حسینیه و حدود ۵۰۰ هزار خادم، از زائران پذیرایی کردن.

+ روزانه بیش از ۱۵ میلیون آب معدنی بین زائران پخش شد.

+ و...

+++ اما چیا رو درنظر بگیریم که تصمیم بگیریم در اربعین میتونیم بریم کربلا یا نه؟ و اگه میخوایم بریم، چه رعایت هایی رو بکنیم؟!


  • دکتر میم

من فستیوال ها و گردهمایی های زیادی رو از نزدیک دیدم. به این دلیل علاقه زیادی بهشون دارم که فستیوال ها، جدای از هر مضمون و هدفی که دارن، تاثیرات بسیار جالب و عجیبی میذارن، فضاهای خاصی بوجود میارن و انسانهای جالبی رو میشه توشون پیدا کرد، آدمهایی با اختلافهای بشدت زیاد که معمولا فقط به خاطر یک هدف و یک نقطه اشتراک، در اون گرهمایی جمع شدن. مثل اینجا، آدمایی که به جز تختخوابشون روی بهترین تشک، جایی نمیخوابن و کسایی که به جز غذای خونه و رستوران نمیخورن، یا روی خیلی چیزا حساسن، اینجا میان و خیلی از نکرده هاشون رو تجربه میکنن.

بنظر خودم ، مراسم پیاده روی اربعین و گذر بیش از ۲۵ میلیون نفر از بیشتر از ۳۰ کشور دنیا از مسیرهای مختلف و رسیدن به کربلا در روز اربعین، و اتفاقاتی که در بین راه و در عراق دیده میشه، از عجیبترین و خاصترین اتفاقات دنیاست! متولی تمامی گردهمایی ها و فستیوالها قوانین رو تعیین میکنن، تدارکات دارن و... اما اینجا هیچ قانون خاص و محکمی وجود نداره، حتی از نظر دین هم شما غیرمسلمونهایی میبینید که برای کسب این تجربه عجیب راه زیادی اومدن. حتما شنیدین که تمام تدارکات و پذیرایی ها و رفع نیازها بدست مردم عموماً فقیر عراق و البته به بهترین و مفصل ترین شکل ممکن و رایگان انجام میشه، البته سازمانها و ارگانها و کشورهایی هم خودشون در این تدارکات سهیم میشن که خب شاید ۱٪ هم نشه. چیزی که از اخبار دیده و شنیده میشه با چیزی که اینجا حس میشه، زمین تا آسمون فرق داره. باورنکردنی و غیرقابل توضیحه، اما در این یک هفته در اینجا تمام قواعد و قوانین جامعه شناسی مدرن نقض میشه! دنیایی کاملا متفاوت با جهانی که داریم توش زندگی میکنیم. و اتفاقات و تجربیاتی که در هیچ جا و هیچ لحظه دنیا نمیتونین درک کنین! ... لعنت به این کلمات که نمیشه توضیح داد...

بنظر من دیدگاه و باورهاتون رو بذارین کنار، اگه توی زندگیتون دنبال چیزی هستین، یه سال حتما این اتفاق رو تجربه کنید ، حتما یه چیزی پیدا میکنین.


+ نظرتونو بگین، سوالات و فکرتونو حتی شده ناشناس بگید، در مورد نوع سفر، هدفش، چیزی که فکر میکنید ، یا هر چیز دیگه... و استوریهای سفر رو هایلات کردم در mopix101

در مورد جزئیات سفر ، برای اینکه برای سال بعد تصمیم بگیرین، یه پست نکته ای میذارم.


  • دکتر میم

یجمعنا

۰۶
آبان

یکی از دوستان با خودش قلیون آورده :-) دیشب بعد از ۲۵ کیلومتر پیاده روی، نشسته بودیم بین مسیر نجف و کربلا ، دورهم و استراحت و قلیون. سه نفر اومدن سمتمون و سلام و علیک و اشاره به قلیون... از چشمای آبی و موهای بور یکیشون، همه برگشتیم و کنجکاو... مردی عراقی از بصره بود که دو دوست و همکلاسی قدیمیش یکی از انگلیس و یکی از هلند رو آورده بود برای مراسم اربعین. مشخصه که کی به قلیون علاقه داشت؟! مرد چشم آبی هلندی ، که اتفاقا فوق العاده فوتبالی بود :-) سر صحبت هم از همین باز شد... فوتبال، هلند ، همدردی من و مرد هلندی، پرسپولیس، عراقی ، بشار رسن ، و انگلیسی ای که در سکوت فقط بما نگاه میکرد و اصن نمیدونست فوتبال چند نفره ست!

حرف از سفر و ملیت ها و اهداف شد... انگلیسی مسلمون بود، اما هلندی نه،، در حقیقت هیچ دینی نداشت و از تعریف های دوستاش اومده بود. و البته کلی از فضا خوشش اومده بود و تعریف میکرد، از نحوه ورودشون به عراق و از مسیر و از نجف و ... از همه بیشتر از چیزهایی که از شروع پیاده روی دیده بود ، از مردم ، از پذیرایی ها، از موکب ها... و از این قلیون بغل مسیر پیاده روی :-)) 

انگلیسی هم از کار و بار ما پرسید و و اینکه چند بار اومدیم و... بعد با ذوق عجیبی گفت من سومین بارمه ، و هرسال چند نفرو با خودم میارم... همشونم میگن چطور میشه یه «اسم» اینهمه آدمو از همه جا بکشونه و بعدشم این اتفاقات عجیب توی اینجا در این یک هفته؟! به دوست عراقیشون اشاره کرد و گفت: رسول میگه مردم هرسال همه دارایی و پولاشونو خرج پذیرایی از زائرها میکنن و بعد از اربعین باز پول جمع میکنن و کار و زندگی و آماده کردن بهتر سال بعد!!... و بعد اشاره کرد به تابلویی که صدمتر جلوتر نصب شده بود (که دیشب استوری اینستا گذاشتم) ، و گفت «من میگم حسین یجمعنا»


  • دکتر میم

د ِ خاشقچیز

۰۵
آبان

اولش فکر کردیم «جمال خاشقچی» زنده س!! چون امروز ما رو با ون از مهران سوار کرد تا نجف! ... 

نزدیکای «حلّه» بهش گفتیم دایی، تو خاشقچی ای؟ 

گفت آره! 

گفتیم عه! دهن سرویس تو یه دنیا رو بهم ریختی، مگه نکشتنت؟

گفت نه بابا من کمالم ، داداشش،، چند روز پیش نشسته بودم توو خونه، زنم گفت «تا کی فقط میخوای بشینی و پول نفتو بخوری؟ یا یه پیج اینستا بزن، به اسم خونخواهی داداشت، سلبریتی بشی و تبلیغ بگیری،، یا پاشو برو مهران به نجف مسافر بزن ، میگن امسال دینار گرون شده، خوب درآمد داره»... هیچی دیگه اومدم اینجا!

آخرشم چون خودش مثل اون خدابیامرز چاق بود، منو فرستاد روو سقف ون که بار مسافرا رو خالی کنم :-)


  • دکتر میم

- کف جاده افتاده بود، گربه مرده بود... داشتم فکر میکردم ما آدمها خیلی بیشتر از گربه ها، کف جاده ها میمیریم ، اما فقط ماها رو جمعمون میکنن، اینا رو نه!


- ده روز پیش با یه کلاهبردار و یه قاضی و یه فئودال و یه بیکار رفتم شمال. رفتیم ارتفاعات کوه و جنگل. از معدود جاهای به گند کشیده نشده توسط زامبی های انسان نما. بکر و خلوت و ساکت. فقط روز سوم مه و بارون شدید و رعد و برق و شب توی جنگل و سیل شمال و گیر کردن و... :-)) خدا میدونه من سفرام امنه امنه ، فقط گاهی یه هیجانات کوچیکی پیش میاد. چند تا عکس توی اینستا گذاشتم.... فقط اینکه توی روستای سنتی و کم جمعیتی که بودیم، پیرمرد هیزم شکنی بود که با هم رفتیم که یه کم کنده های بزرگ رو تبر بزنیم و هیزم بیارم برای خونه. دلم توی خونه اون پیرمرد و پیرزن جا موند!!


- خدا بخواد اواخر هفته بعد، میریم سمت عراق. با ماشین خودمون. ماشین رو میبریم توی عراق. فک کنم سفر جالبی باشه :-) قبلاً زمان اربعین، نمیذاشتن ماشین ببری، از امسال میذارن. قرار بود حاجی باهامون بیاد، کلی دون پاشیده بودم که ببرمش، همونجا دفنش کنم ایشالا. نشد،، پیچوند. میگه هرجا تو بری سیل میاد :-))


- حدود یکسال منتظر یه عکس از یه دستنوشته بودم. هفته پیش پیداش کردیم... اتفاقات مرتبط بعدی هم باعث شد موضوع تکمیل تر بشه تا یه پست سه قسمتی بذارم ایشالا. سعی کنید خیلی درموردش فکر کنید. خیلی! و نه سطحی و در حد کلمات... آدمهای دخیل در این سه پست ، دنیای هزاران نفرو زیر و رو کردن!


- راستی ، اگه در شهرهای بزرگ و صنعتی هستین، احساسات عاشقانه تون رو زیر بارون نبرین. حالا درسته که حال میده و لذتبخش و عاشقانه ست، اما بارون شهرهای آلوده ، مخخخصصوووصا تهران، بارون نیست. اسیدیه که حتی سنگ بناها و رنگ ماشین و پارچه رو میپوسونه،، چه برسه به پوست و موی شما! مواظب باشین! .... یه بنده خدایی به کیوی حساسیت داشت، یه نفر که سید بود براش کیوی آورد و هی بزور گفت «بیا این کیوی رو بخور، این از دست سید شفاست...» ... خداروشکر معجزهٔ سید، با یه بیمارستان و دارو و آمپول حل شد :-) #واقعی


  • دکتر میم

خالیبندی

۲۷
مرداد

+ یکی از تاثیرات آب و هوای کوه، خالی بندیه! :-)

یعنی ۹۵ درصد آدمای پایین کوه و درمسیر و بالای کوه، در حال چارتایی بستن هستند... و یا بستن و تموم شده... یا دارن فکر میکنن که چی بگن! D:

اونم نه شوخیا،، خالی بندی حرفه ای! از اون با اعتماد بنفس ها! 

دیروز نشسته بودیم پناهگاه چهار کلکچال، داشتیم سوپ میخوردم... پیرمرد داشت با آب و تاب، برای مرد میانسال، از خاطرات شکارش تعریف میکرد که از ۱۲۰ متری (بعدا کم کم تا ۱۵۰ متری هم رسید) ، کفتر لب آب رو با تفنگ بادی ۵.۵ جوری میزده پشت نخاعش (!!!) که همونطور خشک میشده و کفتر بغلیش هم نمیفهمیده که رفیقش مرده! 

حاجی خوابیده بود و داشت بلند بلند میخندید. منم گفتم حاجی این داره به ریش سفیدت توهین میکنه، بابا پاشو از هدف زنی هات تعریف کن... حاجی گفت کدوم هدف زنی؟ گفتم همون دفعه توی قلعه موران، که سرپا ایستاده بودی و از یه متری مورچه ها رو هدف میزدی... همون دفعه که بهت گفتم حاجی... مورچه گناه داره، مورچه به اوره حساسیت داره... یا از هدف زنی دشت لار ،، که توی طوفان و بارون، میزدی و روی زمین مینوشتی i love you ... :-))

خلاصه وسط کل کل ما یهو مرد میانسال گفت «عهههه! شما شکارچی هستی؟! چطور دلت میاد کفتر چاهی رو بزنی؟؟؟ چطور با پشیمونیش کنار میای؟!»

یهو پیرمرد تمام خاطرات گفته شده رو ۹۰ درجه چرخوند و گفت «نههه ، همه اینا که گفتم، دوستم بود ... من اصلا تفنگ ندارم» :-))


میگفتیم والا اگه میشد رفت خندوانه، چار تاشو تعریف میکردیم، یه ضرب فینال بودیم... حیف که ممیزی ها دست و پامونو بسته، کلاً همش روی خط قرمزه! ... خلاصه نوبت من شد... منم بلند بلند یه خاطره از بیمارستان گفتم ... از ماجرای آزمایش همزمان نمونه اسپرم و نمونه مدفوع یه نفر.... و حاجی که کف زمین بود از خنده مجبور شد جهت امر خیر ، ۱۰_۲۰ دقیقه علافمون بکنه... 


+ ببخشید از دوستانی که گفته بودن میان کوه و ما این دو سه هفته بشدت درگیر بودیم و نشد. ایندفعه کل هماهنگی کوه رفتنمون توی اوج کار این هفته از ساعت ۱۱ شب تا ساعت ۱۱ و ۴ ثانیه طول کشید... در این حد : --بریم؟ --نمیدونم، خیلی کار دارم --بریم دیگه --باشه! :-)) البته بعدش دوساعت جر و بحث میکردیم که حاجی خواب نمونه!

بقول حاجی ما برنامه قطب جنوب رو ۵ دقیقه ای بستیم :-)) والا! ما رو از چی میترسونین؟! از دلار ۱۰ تومنی؟ 


++ ایشالا پنجشنبه این هفته ، کلکچال (یه پیمایش آروم و سبک) بهمراه تیم، برقراره. هر کی خواست بیاد با حاجی هماهنگ بکنه.


++ من کلمه «حاجی» رو در پست، لینک نکردم تا شما نفهمید کیه و غیبتش نباشه. استغفرا...


  • دکتر میم

سریع پیاده شدم، رفتم بالای تپه نشستم. روبروش... چند دقیقه به غروب مونده بود، وقتم داشت تموم میشد... اون پایین داشتن تند تند عکس میگرفتن... داد زدم که : «بابا نترسین، من عکس میگیرم، بهتون میدم، یه کم نگاه کنین... مگه چند بار آدم همچین چیزایی گیرش میاد؟»

بین روزای پیچ خوردهٔ کاری، بعد از شهرک صنعتی اشتهارد، یه توفیق اجباری شد در روستاهای اطراف بوئین زهرا... و شبی که در یه خونه باحال شبیه خونه ارواح موندیم و راه بلد ِ پایه ای که مارو همه جا برد :-) و آیا باورتون میشه که یه سفر بی مشکل انجام دادیم؟ :-)) 

حالا از ماجرای جایی که شب موندیم و جن ها و اتفاقاتش فعلاً میگذرم :-) 

اما در سفر «یه کم بیشتر نگاه کنیم، کمتر عکس و فیلمهایی بگیریم، که معمولاً هیچوقت هم دوباره نمیبینیم... گاهی وقتها اونقدر از یه جای فوق العاده عکس میگیری، که وقتی برگشتی میفهمی اصلاً تماشاش نکردی! عکس و فیلم هم که عمراً به تجربهٔ دیدن نمیرسه»


چند عکس و یک فیلم (بنظرم با صدای موزیک روش دیدنی و جذابه)

از بوئین زهرا ، روستاهای چِسگین ، رودک ، و کوهها و دشتها و مزارع فوق العادهٔ بینشون.


خونه ارواح

چایی آتیشی

خرابه های روستای چِسگین از زلزله بوئین زهرا سال ۴۱

آتیش تنها

قلعه قدیمی خان منطقه (کریم خان)

از اون عکسها از بالا که سایه ها معلومه :-)) (قلعه کریم خان)

غروب زیبای سد رودک

یه غروب دیگه

گندمزار از بالا ، کمباین در حال درو

گندمزار از پایین

نمای کامل روستا  


و یه نماهنگ ۳ دقیقه ای که حتماً کامل ببینین


  • دکتر میم

۸۹-

۰۳
تیر

+ داشتیم درمورد سفر رفتن و تنبلی ها و پول داشتن و نداشتن و سختی ها صحبت میکردیم... میگفت «من نمیتونم حتی یه مسیر کوتاه پیاده برم ، یا برم سفر بعد اونجا دنبال تاکسی یا جای خواب و غذا باشم... باید همه چی آماده باشه، همه چی مرتب و روی روال...»

بهش گفتم «اینم یه نوع سلیقه ست دیگه... من و همسر هم اینطوری ایم اتفاقاً ، یه بار باهامون بیا سفر، خوش میگذره، همه چی مرتب و روو رواله...» 

نمیدونم چرا بچه ها اینقدر میخندیدن؟! 


+ ایشالا اگه خدا بخواد، گوش شیطون کر، اواخر شهریور امسال سفر ِ «گذر از ریگ جن» رو برم :-) حتماً فوق العاده ست و مستند خوبی ازش در میاد. فکر کنم ۶ تا ۱۰ روزه بتونیم ازش بگذریم. اما...

حدود دو سه ماه میشه که کاملاً جدی، تحقیقات میدانی و کتابخونه ای و اینترنتی رو بصورت زیرپوستی شروع کردم برای یه سفر باحال که چند سالی هست که توی فکرمه. درموردش کلی متن خوندم و دهها ساعت گزارش خارجی گوش دادم و کلی نقشه و مسیر و راه رو چک کردم و عکس و فیلم و ... و هی هیجانم بیشتر شد :-) چند روز هم میشه که یکی از دوستان، کلی محتوای دقیق و تخصصی برام فرستاده که شروع کردم و دارم میخونم. در برآورد اولیه فکر میکنم سال ۱۳۹۹ ایشالا این سفر رو بریم که بین ۴۵ تا ۶۰ روز طول میکشه! امیدوارم همه انرژی های مثبتتون تا آماده شدنمون، بسمت ما باشه :-)

با همسر مطرح کردم،، یه کم به افق نگاه کرد و مسیرشو بسمت اون اتاق ادامه داد... ولی میدونم دعای خیرش پشت سرمه.

فکر کردم حاجی میتونه پایهٔ این سفر باشه. بهش موضوع رو گفتم... وقتی هنوز نمیدونست مقصد کجاست، گفت «میام، فقط خرس و گرگ و گراز و... اینا هم داره؟!»

گفتم «نه... فقط یخ و برف و پنگوئن...» 


  • دکتر میم

فیلمها و تایم لپس ابرها رو یا در پست بعد میذارم، یا بعدا اینستا... الان خاطره خلاصه نوشتم، اما درمورد تجربیات فنی بیراهه نوردی، در ادامهٔ پست های با موضوع «نجات» بعداً مینویسم. آخر پست، حتماً عکس ها رو ببینید 


+ دیروز ، پنجشنبه، ساعت ۸ صبح ، ۱۹۰ کیلومتر دورتر از شهر ، ارتفاع ۳۱۰۰ متری: 

- مگه میشه اینجا هم داستان درست بشه؟ اونم فقط ۴ روز بعد از تجربه دشت لار؟ والا این دوروز همه کارامون مرتب و خوب پیش رفت.

- آره خب، چون مسیرزنی ه، این بیراهه اولین باره،، اولین بارها همیشه هیجان انگیز ترن، همیشه مفصل ترن و همیشه پرمخاطره تر! 

- تا الان که سفر کاری تفریحیمون عالی بود، همه کارها رو درست اوکی کردیم. همه چی طبق برنامه... دوتا مسیر خوب رفتیم، چندتا تایم لپس عالی گرفتیم، صبحونه هم که توپ خوردیم و چایی آتیشی. خب... این مسیر که میگی، راه بلد نداشت؟

- داستان ها یهو پیش میان،،، تجربه خبر نمیکنه... :-))

- راه بلد؟! میگم مسیر جدیده، خامه. نگران نباش، ممد از روی ستاره ها و خورشید که هیچ، از روی باد هم مسیر رو بوو میکشه.

- با حرف ِ پیش رفتیم، چهارشنبه عالی گذشت، پنجشنبه از ۵ صبح همه چی تا ساعت ۱۱ خوب بود،، پیداش کردیم، ساعت ۱۱ وارد بهشت شدیم! کاملا بکر ، کاملا عجیب! تصوری که یه آدم میتونه از بهشت داشته باشه!

- ما چقدر بیراهه های اینجا رو تا عمق نهایی کشف کردیم، اما اینجا چقددد خوووبه!!! کجاست؟ gps نیاوردی؟! نه، مسیر رو قبلا از نقشه ماهواره ای دیدیم. وسیله خاصی همرامون نیست... اما جئوآدرسشو دارم، اشکال نداره، علامت میذاریم، حفظ میشیم. ۳ ساعت میریم جلو ، دوساعت هم برمیگردیم که به بلیت قطارمون ساعت ۱۵:۳۰ برسیم.

باد شدید، حرکت ابرها سریع و نزدیک به ما... 


+ ساعت ۱۶:۳۰ ، باد و سرمای شدید ، بدون آب، قطار یک ساعت پیش رفته، و ما هنوز وسط بهشتیم. 

- گم شدیم، مهمترین وسیله مون رو گم کردیم. کفتر رو! (کوادکوپتر)

- کجا نشوندیش؟ 

- تقریبا دو کیلومتر جلوتر ، کنار اون خط چاک تپه. از دوربینش دیدم که خوب فرود اومد، باتریش زیر ۲۵٪ بود. 

- باد خیلی شدید بود، سنسور باد ارور میداد، کنترلش سخته، مصرف باتری میره بالا. اما هنوزم روشنه. فوقش میریم اون سمت، یه متر بلندش میکنیم، ببینیم کجاست؟

- باتری زیر ۲۵ درصد اجازه تیک آف نمیده!! چمن ها بلنده، ببین الان دوربین کفتر داره چیو میبینه؟! زاویه چشمشو پیدا کنیم.

- ساعت ۳ شد، تقریبا ۳ ساعته که همه دشت بین دهنه کوهها رو گشتیم، نیست! مگه میشه!؟! 

- آخرین فیلم پروازش... آخرین لوکیشن فرودش... اااه ، شارژ باتری تموم شده، خاموشه! 

- زنگ بزن علی، با مویک کرده. آنتن نداریم، یکی بره سر کوه! 

- الو علی آقا، چیکار کنیم؟ ... نمیدونم والا ، من تاحالا همچین موردی ندیده بودم! نمیدونم! نت ندارین سرچ کنین؟

[استیصال وسط بهشت رو فهمیدم یعنی چی] یعنی ۴ ساعت یه ضرب بین دوتا کوه بزرگ، کیلومترهای مربع رو متر به متر بگردی، آخرش توی آسمون ابری و باد شدید، راه خودتم گم بکنی!

- خب از کجا بربم؟

- مگه بریم؟ هنوز کفترو پیدا نکردیم! 

- خب از کجا پروندیمش؟ به کدوم سمت؟ قاطی کردیم! پشتیبانیش هم گفت نمیشه! ببین،، دلپیچه دارم....

- مگه پشتیبانی، خداست؟ ... سرررده ،، برو اونور سرپا بشاش. حواست به باد باشه، گند نزنی به کیف :-))

- سفته

- اه ، کصافت، بمال به زمین،، حالا وقت شکار ، ریدنت گرفت؟ :-))

- طبیعته دیگه، میشه کود، مفیده.

- من مطمعنم کفتر ، مسیر حرکت رو تِرَک کرده، ببین روی تبلته.

- آره بیا ، پیدا کردم،، یه فایل تکست، با یه آدرس گرای جغرافیایی.

- این برنامه فقط لوکیشن خودتو میده، از کجا برسیم به این نقطه؟

- آدرس رو بزن توی گوگل ، اولش بنویس route to

- نت داری؟

- دوباره سر قله ، در حد یه E شاید آنتن بده...

- خیلی سرده، باده، من مغزم کار نمیکنه.

- یه کم بشینیم،، خییلیی راه رفتی. پات خرابه

- تاریک میشه، ابرای سیاه، بارون بشه چی؟

- زدم route to 36.84...55.658...10 ، پیداش کرد. اما بدون نت حرکت نمیکنه :-/

- خب حدودی اسکرین شات بگیر ، حداقل محدوده رو پیدا کنیم.

- ایناهاش، از پایین خط چاک تپه اول تا کوه روبرو، حدفاصل اون گل زرد ها تا لبه صخره... امیر اینجا رو بگرد ما بریم سر تپه از بالا یه نگاه کنیم

- ساعت ۴:۳۰ شد، داره خورشید میره سمت پایین، پشت کوه که بره، از دست دادیما! هم راهو نداریم، هم کفتر رو :-/ 

- راهو که غروب راحت پیدا میکنم اما برای کفتر بیا یه راه دیگه تست کنیم، خط پرواز رو از محل تیک آف اول ببینیم چشمی دنبال کنیم... خودمونم با خورشید بسمت شرق میریم، بعدش باید مسیر آشنا رو ببینیم....

- امیر سوت میزنه ، سوت میزنه ، بدوووو

- پیدا شد، پیدا کرد! :-) اااه ، چقدر دور! اما دقیقا توی همون راستای آدرس map  بود :-) مقیاس نداشتیم.

- قطار ساعتهاست رفته، ولی خوشحالیم... 

- خب قطار که رفته، هوا هم هوای دلیه،، بریم تا روستای پایین کوه، حال میده ، پیاده ۳ ساعت راهه :-))

همه میزنیم زیرخنده. نگاه به اطراف! چطوری توی این بهشت، این بلا سرمون اومد؟! مگه داریم؟

- خب... بشینیم ببینیم شمال و جنوبمون کجاست... تا بریم.


+ باسرعت برگشتیم، ساعت ۱۷:۴۵ دم ماشین بودیم، بسمت پایین... خوش گذشت، سخت گذشت، فوق العاده بود، خیلی وقته لوکیشنهای بکر رو به هیشکی نمیگم. سال دیگه، اردیبهشت برمیگردیم... نمیشه با دوربین، با هیچ لنز و هیچ فیلمی... فقط نگاه،، فقط حس، ،،، توی مسیر برگشت، فکر میکردم چیزی که امروز دیدیم و تجربه کردیم، کجای زندگی بود؟ جدید بود، فوق العاده بود، پر از امید و استیصال و خنده و تحیر و زیبایی و تلاش و زانودرد و لذت و بکری بود. ساعت ۱۹:۳۰ با اتوبوس بسمت تهران حرکت کردیم و... امروز ، هنوز توو بُهت دیروزم. خدا نصیب بکنه از این مصیبتها :-)) نفری هزار تا صلوات نذر کرده بودیم...


با اینکه نخواهم گفت اینجا کجاست، دعوتتون میکنم به چند عکس ناچیز از چند درصد از این بهشت

عکس۱  ،  عکس۲  ،  عکس۳  ،  عکس۴  ،  عکس۵  ،  عکس۶  ،  عکس۷  ،  عکس۸  


  • دکتر میم