روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۱۴
    عن
پربیننده ترین مطالب

۶۴ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

یکی از روایتها میگه در ایران باستان، آغاز زمستان رو اول آبان درنظر میگرفتن و صدمین روز از آغاز زمستان مصادف با دهم بهمن، جشن سده برگزار میشده. چهل روز بعد از بلندترین شب سال. جشنی که در آن کوهی از هیزم از بیابان و کوهستان جمع آوری شده و بعد از جشن و مراسم های خاص و پایکوبی، آتش برافروخته میشده و.... از این کارا دیگه.

امسال بالاخره قسمت شده که از هشتم بهمن، برای جشن سده بریم یزد.

همسر، بمناسبت چهار پنج روز تعطیلات بین ترم، به عنوان تور تفریحی و عکاسی، قراره منو ببره یزد :-)  البته اگه همه واحد هاشو پاس بکنه، قراره یه پیپ خوشگل هم برام بخره بجای پیپ قدیم، که گم شد :-D


+ از نگاتیو ۳۶ تاییِ سیاه و سفید ِ دوربین آنالوگ، هنوز چند تایی مونده. میخوام همین هفته تمومش بکنم. فکر کنم بدک نشده.


  • دکتر میم

زندان ۳

۰۵
دی

با یه بغض سنگین از در ِ زندان اومدم بیرون. چون بعدازظهر دیروز کارای وثیقه تموم شده بود، به کسی نگفتم بیاد جز ایمان. بار دوم بود که زندان میرفتم و آزاد میشدم. روبوسی کردیم و چون دید حوصله ندارم و توی خودمم، چیزی نپرسید. داشتم میترکیدم. رسیدیم خونه و پیاده شدم. فقط پرسید شب میای بیرون؟ سری تکون دادم و رفتم. یاد آخرین صحنه و آخرین حرفم توی زندان افتادم. درو باز کردم و افتادم روی مبل. نتونستم... بغضم ترکید و سرمو گرفتم و زار زار گریه کردم...

(هشت ماه قبل)

بعد از کلاس کامپیوتر توی کتابخونه زندان، نشستیم به حرف زدن. نیم ساعتی اون گوشه نشسته بود. وزن و هیکلش چهار برابر من بود و دو برابر سنم، سن داشت. روزای قبل دیده بودمش. میگفتن از گنده های موادمخدر خاور میانه ست! خیلی کم حرف میزد. خلوت تر که شد، رفت پیش رامین و یه کم حرف زد و کم کم اومد جلو.

برای دخترش لپ تاپ میخواست و مشورت میخواست. یه کم براش توضیح دادم و گفتم چقدر میخوای هزینه بکنی؟ یه سَری خاروند و گفت متوسط دیگه،، حدود ۵ تومن! (سال ۸۷ ، حدود ۵ تومن، لپ تاپ متوسط!! )

سال ۸۶ با ۶۰ کیلو (توجه کنید ۶۰ کیلو!! ) شیشه توی یه ماشین مزدا میگیرنش (جرم شیشه بسیار سنگینه و بالای ۳۰ گرم، اعدام داره! ) 

بسرعت حکم اعدام براش میبرن و بعد از یک ماه انفرادی بدون ملاقاتی، میبرنش روی سکوی اعدام. 

میگفت: روی سرم کیسه کشیدن و حکم رو خوندن و بعد از روال پیش از اعدام، زیر پامو زدن!

آویزون شدم و با یه تکون، یه آن حس کردم هنوز پام روی یه چیزی هست! تعادلم رو حفظ کردم و ثابت شدم و وقتی که فهمیدم هنوز زنده ام، همونجا شاشیدم...! آوردنم پایین و یه حکم خوندن برام که حکم اعدام، تبدیل شده به اعدام وحشت و حبس ابد (اعدام وحشت، به برگزاری مراسم اعدامی میگن که بدون خبر محکوم، طوری زیر یک پا رو میزنن که محکوم بترسه و متنبه بشه و بعد بهش میگن که حکمت تبدیل شده به حبس ابد! )

میگفت یک ماه لال بودم و حرف نمیزدم از شوک اعدام! بعد از رفتن توی بند و ملاقاتی ها فهمیدم که همکارام یه قاضی از دیوان عالی کشور رو خریدن با ۵۰۰ میلیون و این تغییر حکم انجام شده. حالا هم کسی رو دیدیم که ابد رو تبدیل به ۲۵ سال بکنه.

و حالا مطمئن بود که با تخفیف ها و عفوهایی که در انتظاره، پنج سال دیگه آزاده! (همچین قاضی ها و محکوم هایی هم داریم)


واحد پول داخل زندان، سیگار بود! همراه داشتن پول توی زندان جرم نبود، اما رایج نبود. بوفه زندان، حکم بانک رو داشت. پولهات رو تحویل بوفه میدادی و هر مایحتاجی میخواستی، از حسابت کم میشد. معاملات سبک داخل زندان، با سیگار انجام میشد و معاملات سنگین تر با حضور در بوفه و تایید دو طرف معامله.

به بعضیها نباید روو میداد. کاری برای دونفر انجام دادم به ازای سه پاکت سیگار!

دو پاکت رو در معاملات روزمره روزهای بعد خرج کردم و پاکت آخر روز آخر، به رامین دادم و... آزاد شدم.


+ هشت ماه بعد در یک شرایط غیرقابل انتظار در حالیکه فوق‌العاده بی اعصاب و قاطی بودم برای بار دوم، وارد زندان شدم. از مزایاش این بود که خیلیا رو میشناختم و از همون اول، تخت داشتم. اما از خود ِ زندان ناراحت نبودم. ناراحت از اتفاقات قبل، رفتم و رو تخت دراز کشیدم.

رامین اومد و چایی آورد برام و گفت بیا بریم تو حیاط. هیچی نگفتم و چایی رو خوردم و خوابیدم. اتفاقات بار دوم زندان، اونقدر تلخ و بد بود که حتی بیاد آوردنش الان اذیتم میکنه.

هنوز قفل بودم. همه قفل بودن. تازه در مورد جوّ سنگین زندان پرسیدم، گفتن پسفردا میخوان حاج رضا رو اعدام بکنن!!

- اعدام؟ مگه قبلش خبرشو میگن؟!

- مامورای آشنا خبر آوردن! 

بدتر شدم. جرئت حرف زدن با حاجی رو نداشتم.

علیرضا یه فلاسک چایی ویژه آورد (چایی با تریاک :-D  ) نفری یه استکان خوردیم و رفتیم تو هپروت! (کلاً همون یه بار بود)

ساعت ۶ صبح با سر و صدا بیدار شدم. گیج و منگ دیدم همه دارن گریه میکنن! چی شده؟ حاج رضا داشت با همه روبوسی میکرد و دوتا مامور و یه افسر درجه دار جلوی اتاق ایستاده بودن و گریه میکردن! همه زندان جمع شده بودن جلوی اتاق ما... و حاج رضا رو بردن.

یادآوریه سکوت سنگین و مرگبار ِ بند، بعد از رفتنش هنوز تنم رو میلرزونه. 

دو ساعت بعد اسممو از بلندگو اعلام کردن که وسایلمو جمع کنم و برم. هیچی نداشتم. رفتم. داشتم فرمها رو پر میکردم که دیدم حاج رضا یه گوشه نشسته که ببرنش انفرادیه قبل از اعدام. قرآن میخوند. آروم رفتم جلو و با بغض گفتم حاجی چی میشه؟ خندید و گفت: توکل به خدا...


با یه بغض سنگین از در ِ زندان اومدم بیرون...


  • دکتر میم

زندان ۲

۰۴
دی

+ ۲۲ ساله بود، در دوازده سالگی، سر فوتبال و توی یک بازی معمولی دوستشو هل داده بود و سرش خورده بود به تیر دروازه و مرده بود! بعد از ۶ سال موندن توی کانون اصلاح و تربیت و انتظار برای اعدام، حالا ۴ سال هم اینجا بود و دوبار قهرمان کشتی مسابقات زندان کشور شده بود. اخلاقاً اونقدر پسر خوبی بود که قاضی ها هم به بهانه های مختلف، ابلاغ حکم رو به تعویق مینداختن و گروه های مختلف از دوست و آشنا گرفته تا بزرگان شهر و مسئولان دادگستری، برای راضی کردن خانواده مقتول تلاش میکردن. حاج رضا (وکیل بند) میگفت در اینطور موارد که دادگستری تشخیص میده که شهروند، برای جامعه بیخطره، حداکثر تلاششو میکنه که اعدامی صورت نگیره و حالا شش ماهی بود که خانواده مقتول راضی شده بودن به گرفتن حدود ۲۰۰ میلیون و گذشتن از حق اعدام! خانواده پسر هیچی نداشتن، مادرش چندسال پیش دق کرده بود و... :-( 

از همون اول همه شروع کرده بودن پول جمع کردن برای پسر و تعدادی از زندانی های پولدار هم مبلغ زیادی گذاشته بودن (دو زندانی بودن که گفته میشد آدمای زیادی با جرائم مالی ساده مثل دیه های کم ، مهریه، چک و بدهی رو آزاد کرده بودند)

نزدیکای آزادیش بود و همه خوشحال. هشت ماه بعد، بار دوم که رفتم زندان، آزاد شده بود.


+ حاج رضا (وکیل بند) بزرگ زندان بود. محکوم به اعدام.

 ۷ سال پیش به اتهام قتل در یک دعوای دسته جمعی! مرد جاافتاده و فوق العاده خوب و آرومی بود (شاید هم طی این سالها اینطوری شده بود)

چند بار تا مرز تبدیل حکم به ۲۰ سال رفته بود، اما خانواده مقتول با زور و پارتی ای که ظاهراً داشتن، فشار زیادی میاوردن و پیگیر اعدام بودن.

از روز اولی که رفتم، صدام زد و اتهام و میزان وثیقه و نوع دادگاهمو پرسید، هوامو داشت. بهم میگفت مهندس!

تا دعوا یا حرف و بحثی میشد توی بند میگفت از مهندس یاد بگیرین، نصف سن شماست، اما ک.. خودشو جمع میکنه، حواسش به همه چی هم هست. منو اول کشید کنار و در مورد سیگاری یا موادی بودنم پرسید و هشدار داد. اتاق ما (من توی اتاق حاج رضا بودم) ۲۰ نفری بود و تنها اتاقی بود که تلویزیون و دی وی دی پلیر داشت. کیف سی دی ها و کنترلشو به منم میداد و میگفت هر وقت حوصله ت سر رفت یا فیلمی چیزی خواستی، بگو بگم بیارن برات. 

اما مگه حوصله سر میرفت؟ فیلم ندیدیم، معمولاً  روی موزیک بود.


+ بعدازظهرها معمولاً همه توی حیاط بودن. یه بار والیبال بازی کردم باهاشون. یه کل کل قدیمی بین مالی ها و موادی ها بود :-)

موادی ها، لزوماً معتاد نبودن. اکثراً از قاچاقچی ها و بعضاً پولدار. مالی ها هم کم پول نبودند. مهران یه شب، مفصل از کلاهبرداری چند صد میلیونیش از شرکتهای بیمه و راه و روش هاش و گیر افتادنش و اینکه اسناد دادگاه برای محکومیت قطعیش کافی نبود، تعریف کرد. تبریزی بود و یه سال میشد که اینجا بود و میگفت اگه قطعی اعتراف کنم، دهنم سرویسه!

به من میگفت اگه هکر سراغ داری، بیا چند تا کار خوب سراغ دارم! :-D 

من طبق روال همیشگیم، کم حرفی پیشه میکردم :-) 


زندان هم مثل بیرون بود، همه جور آدمی داشت، مهربون، قالتاق، دزد و کلاهبردار (که هنوز در زندان دزدی میکردند) ، آدم نصیحت کن، شر، محترم... اما نمیشد قضاوت کرد. شاید قضاوت هایم درونی بود، بی حرف، برای خودم.... مثل الان.


ادامه دارد...

  • دکتر میم

زندان ۱

۰۳
دی

قبلا (در بلاگفا لعنت ا...) خیلی کوتاه، از زندان گفته بودم. و قول داده بودم که یه بار کامل تر بگم :-) اگه بخوام کامل بگم که یه کتاب میشه :-)  اما خلاصه شو، توی چند قسمت تعریف میکنم.

سال ۸۶ و ۸۷ دوبار بخاطر یه اتهام مالی (زیرمجموعه گمرکی) رفتم زندان!

(توضیحش مفصله، اما انگ نچسبونید، تبرئه شدم :-D ) 

اولین بار که رفتم، تجربه یه محیط و جدید و جالب بود! بند و سلول و بازیها و آمارها و اتفاقات و وکیل بند و... 

خلاصه چون وثیقه ۲۰۰ میلیونی میخواستن و روال کارشناسی و سند گذاشتن طول میکشید، حدود یه هفته اون تو بودم. البته با اینکه آدمای زیادی دنبال کارام بودن، خیالشون راحت بود که احتمالاً توی زندان از پس ِ خودم بر میام بخاطر همین عجله ای در کار نبود! :-D 

زندان چند تا بند داشت و هر بند، کلی اتاق، توی هر اتاق ۲۰ نفر بودن با ۱۵ تا تخت. حدود ۴، ۵ نفر هم کف خواب بودن تا وقتی یه نفر آزاد بشه یا اعدام بشه تا اون کف خوابها به ترتیب ورود، جایگزین تخت خوابها بشن!

ما تو بند قتل و مالی بودیم، بند مواد و سیاسی و... هم جدا بود. هر بند هم یه «وکیل بند» داشت که معمولاً یکی از قدیمی ترین و بزرگترین زندانی ها بود. یه چیز تو مایه های مبصر کلاس.

به لطف وثیقه سنگینی که اون زمان داشتم و مثلاً تحصیلکرده بودم، بعد از شب اول یه تخت برام جور کردن :-)

هر روز هم دوبار، یکی ۷ صبح، یکی هم ۷ شب، آمار بود. همه رو میریختن تو حیاط و با شمارش، میاوردن داخل. بقیه روز، در اختیار خودمون بودیم مگر اینکه بازپرس بیاد زندان، یا اینکه ببرنت دادگاه.

روز اول به سیر و سیاحت در سالنهای زندان و کتابخونه و ورزشگاه و آشنایی با هم اتاقیا و... گذروندم،

روز دوم رفتم کتابخونه دنبال کتاب... کتاب حجیم «عشق سالهای وبا» از گارسیا مارکز رو برداشتم و شروع کردم. اومدم توی اتاق، حاج رضا کتابو دید و گفت مگه چند سال میمونی که اینو برداشتی؟ :-) گفتم خدا رو چه دیدی؟ از دل قاضی که خبر نداری!

خلاصه کتابو شروع کردم و روزی ۵، ۶ ساعت میخوندم. البته روز بعد گفتم بچه ها چندتا از کتابامو بیارن داخل (که آخرم اهدا کردم به کتابخونه زندان. یکیشم «خاطره دلبرکان غمگین من» کتاب ممنوعه گارسیا مارکز بود که بالاخره بدرد زندانیا میخورد دیگه :-D ) 

اما بعدش، بیشتر روز به صحبت کردن با زندانیا میگذشت که واقعاً خوب و تلخ بود.

بعضی روزا توی زندان کلاس آموزشی میذاشتن که شرکت توی کلاس، دلخواه بود. قرار شد روز سوم و چهارم من کلاس کامپیوتر برگزار کنم!!

کلاس ها، خیلی خوب و شلوغ بود. بعد از کلاس ها هم توی کتابخونه مینشستیم و ساعتها با زندانی های بندهای مختلف صحبت میکردیم. اکثر انتقال تجربه های عمومی توی همین نشست ها و تجربیات تخصصی در نشست هایی شبانه صورت میگرفت (کمسیون های تخصصی) :-) 

از روش های کلاهبرداری و دزدی گرفته تا اتفاقات درون گروهیه باندهای مواد مخدر و قوانین حقوقی جرم ها و نحوه بازپرسی ها و دادگاه ها و...

البته از همه دردناکتر، درد دل ها و رای های خاص دادگاه ها و  اتفاقات خانوادگیه در پی اون بود. (در پی این پستم، به قول اون استاد حقوق، میگفت من همیشه به شاگردان قاضیم میگم خیلی حواستون باشه، برای یک روز زندان رفتن هر نفر چه اتفاقات و پیامدهایی توی خانواده اون شخص و جامعه پیش میاد! )


ادامه دارد...


  • دکتر میم

برررف

۲۶
آذر

همین امروز بود، یازده سال پیش. روز تولد یکى از بچه ها. کولاک شدیدى بود. سه نفرى، دقیقاً پنج ساعت بود روى پل سنگى روى رودخونه توى برف گیر کرده بودیم درگیر درآوردن ماشین. دستام یخ زده بود، دونه هاى برف وقتى توى اون باد، به صورت میخورد، میسوختیم. با پیکان وانت بودیم، یه ساعتى میشد که هى میرفتیم پایین پل، از کنار رودخونه سنگهاى بزرگ میاوردیم بالا و میریختیم پشت وانت، تا سنگین بشه و رد بشیم. برخلاف الان، اون موقع اونجا هنوز بیراهه بود و شاید روزى یک یا دو ماشین رد میشد، و اون روز، مطمئناً هیچى! اونقدر اوضاع خراب بود که به بچه ها میگفتم اگه اینجا مُردم، بگین اسم این پل رو اسم منو بزارن :-)

اوایل بعدازظهر بود که تونستیم رد بشیم و خسته و یخزده به وسط یه دره پر از برف رسیدیم که بخاطر بادى که میپیچید، سرما رو وحشتناک تر میکرد.

افتادیم یه گوشه و آتیش روشن کردیم و تنها کنسرو لوبیایى که داشتیم، گذاشتیم رو آتیش. در کنسرو باز بود و یکى از بچه ها میخواست یه استکان بنزینى که داشتیم رو بریزه رو آتیش، اونقدر دستاش از سرما میلرزید، بنزین رو ریخت توى کنسرو لوبیا و کل قوطى کنسرو آتیش گرفت !! ما هم یه دقیقه صبر کردیم که مثلاً بنزین ها بپره! :-) 

هنوز طعم بنزینى که مخلوط با لوبیا بود، زیر زبونمه :-D 

داشت غروب میشد و باید زودتر جایى امن تر براى موندن یا راهى براى رسیدن به یک شهر پیدا میکردیم که رئیس گفت برو GPS رو بیار تا ارتفاع و دما رو ببینم ... کاش نمیدیدم! شاید کمتر حس سرما میکردم. منفى ٣٤ درجه!! همونجا بود که مُردم :-) انگشتامون دیگه باز نمیشد و زانوها خشک... که گفتیم... برف بازى نکردیم هنوز... :-D 

انگار همین دیروز بود. یازده سال پیش.


دلم شدیداً برف گردى میخواد. دلم دى ماه میخواد... و از الان براى سه ماه دیگه که این خوشى ها تموم میشه، غصه میخورم. :-( 

راستى اون پل، به جز دوتا تیرآهنى که زیرش گذاشتن، تقریباً همون شکلیه و بدون اسم. فقط یه تابلو زدن اول پل: "ابتداى حوزه استحفاظى استان گلستان"


  • دکتر میم

سفر عراق امسال چند منظوره بود. میخواستم درمورد سفر، کامل بنویسم، اما یک درصد از این سفر هم نمیتونم با قدرت بسیار ضعیفى که در نوشتن دارم، توصیف بکنم. برعکس، قدرت مکالمه ام بدک نیست. بهتر تعریف میکنم، تا نوشتن :-)

پس کلاً بیخیالش شدم، اما باز گفتم دست خالى هم دیگه زشته. همراه با عکسام، چند مورد که بهتر و قابل تامله هم میگم ، که بازم زیاد شد و البته جالب :-)

(زحمت زیادی برای این پست کشیدم. وقت بزارید و کامل بخونید و ببینید، نه مثل اینایی که فیلم رو هی جلو میبرن و... :) )

(باز هم توصیه میکنم عکسها مخصوصا عکسهاى غروب کربلا رو در صفحه بزرگ ببینید. نظر شما در مورد اون عکسام، جزو مهمترین نظراته ، مهمتر از اینستا و سایتهاى دیگه)


+ جدای از بحث زیارتی، عراق کشور بسیار جالبیه. بار دومم بود، اما اولین اربعین و با این وضعیت! میدونستیم سفر تقریباً سخت و پردردسر اما بدون شک، شیرینى خواهد بود. با یه کوله و کیسه خواب، رفتیم چزابه. توى مسیر تهران تا چزابه هم دورادور از راهنمایى و آمارها و لطف بیش از حد خاتون بهره بردیم.

( مرز چزابه )


+ همه سفرها، مخصوصاً اگه کمى غیر عادى باشه، خیلى مهمه که همسفرا، همه باهم پایه و جفت و جور باشن. غر نزنن، بدغذا نباشن، سطح توقعاتشون نزدیک بهم باشه و... خلاصه که "میان ماه من تا ماه اونها،، تفاوت از زمین تا آسمون نباشه" 

خداروشکر چهار نفرى که بودیم، اکیپ کامل و کم توقع و خنده دارى بودیم و قبلاً باهم سختى زیاد کشیده بودیم و البته همگى غذاخور حرفه اى :-) 

+ از مرز تا نجف، پشت وانت و اتوبوس، با چند اهوازیه خوب، رفتیم. شهر، غلغله بود.

نجف شهر عجیب و غمگینیه، مثل مدینه. برعکس، کربلا شهر پرانرژى و روحیه بخشیه! مثل مکه. نمیدونم، شاید غربت نجف و کوفه بخاطر اتفاق ها و خیانت ها و بدى مردمان قدیمشه!

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ صبح، از نجف، پیاده، با سیل جمعیت، بسمت کربلا حرکت کردیم. از داخل شهر نجف تا داخل شهر کربلا، حدود ٨٥ کیلومتر، ممتد و بدون کوچکترین فاصله اى دیوار به دیوار، موکب (حسینیه، چادر، خیمه، هیئت) هایى زده بودن براى جاى خواب و پذیرایى رایگان و بى وقفه از زائران.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 )


+ پذیرایى موکب ها که اکثراً عراقى بودند، فوق العاده، بسیار متنوع، و کاملاً خالص و بى منت بود و طعنه هایى بود که ایرانى ها با دیدن این پذیرایى مفصل به خود میگفتند. خوب بود حداقل خودمونو در این زمینه ها خوب میشناسیم! 

در شهر و در راه، وقعاً چیزى کم نبود. از موکب هاى کوچک و معمولى با پتوهاى ساده یا کم پتو گرفته، تا خیمه ها و خوابگاه هاى بزرگ و تمیز و شیک با بوى عطر و ضدعفونى روزانه و... ، از مراکز خدمات درمانى و داروخانه رایگان تا ایستگاههاى مشت مال و ماساژ،، از فلافل هاى فوق العاده خوشمزه و نون و پنیر و چایى و خرما بود، تا کباب ترکى و جوجه کباب و ماهى کبابى و انواع خورشت ها و مرغ بریان و...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 -- عکس 16 )


+ سه روز و نیم در راه بین نجف تا کربلا بودیم. این مسیر، یکى بهترین مسیرهاى پیاده روى نسبتاً طولانى عمرم بود. 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 )


+ میگفتند، از مردمان ٥٠ کشور، زائر اومده. من تبعه هاى کشورهاى مختلفى رو دیدم. به جز عربى ها،، از انگلیس، کانادا، ایتالیا، اوکراین، سوئد، تایوان، کنیا و ترکمنستان رو با پرچم هاشون دیدم. با "تینو" ى سوئدى نشستم و چایى خوردیم و صحبتى کردیم و آدرس و شماره تلفنى هم رد و بدل شد.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ بیاد (سن پطرزبورگ) دنبال سرباز آمریکایى گشتم و سعى کردم برخوردم متمدنانه باشه :-)  ولى نبود! ولى بجاش یه عکس براش گرفتم... ( این خودمم :-)  )


+ کل مسیر روى ستون هاى چراغ برق (عمود) شماره هایى نصب شده بود، از شماره ١ که ابتداى نجف بود، تا شماره ١٤٥٢ که ٨٣ کیلومتر دورتر، روبروى حرم حضرت عباس (ع) در کربلا بود.

( عمود اول نجف -- بین راه -- عمود 1000 -- عمود مخصوص خودم ! -- اواخر راه -- عمود 1452 روبروی حرم حضرت عباس (ع) )


+ سرویس هاى بهداشتى ظاهراً میگفتن از پارسال بهتره. اکثراً زیرمجموعهٔ صحرایى ها حساب میشدند. اما صددرصد براى ما قابل قبول و خوب. تعدادى با شلنگ و تعدادى با آفتابه یا بى آفتابه. تمیز تر و گاهى کثیف تر. ما هم که عادت به هر روز یا یک روز در میون دوش گرفتن داریم، اما ابتداى اینطور سفرها، باید سبک سفرت رو بر اساس فواصل دوش گرفتن بیشتر با شرایط سختتر بچینى. نزدیکاى عمود ٦٥٠ ، یه حموم نسبتاً خوب پیدا کردیم و زنده شدیم. خوب بود.


+ روز سوم ، در پنج کیلومتریه کربلا، غروب عجیبى رو تجربه کردم. همه خسته و خاکى، غروب غم انگیز و زیبا.

و دماى هوا و نوع باد و نوع زمین و کمى رطوبت هوا و خط افق عالى ... و من فقط ٥ دقیقه وقت داشتم براى تنظیم لنز و دوربین و عکاسى، تا اتمام غروب. این دقایق، حرف نداشت :-) 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ یکى از بچه ها میگفت ما چقدر توى فضاى مجازى و واقعى، به این عربها بد و بیراه میگفتیم! اما این عراقى ها واقعاً فرق میکنن! از لباس پوشیدنشون تا سبک زندگیشون خیلى به ما نزدیکتره. فقط میمونه مهمون نوازى و پذیراییشون که هزار برابر از ما سر ترن. میگفت من دیگه هرجا عراقى ببینم، هرکارى از دستم بر بیاد، براش میکنم :-D  البته آدمى که در هر ساعت از مسیر، ٥ تا ساندویچ فلافل، نیم کیلو خرما و ارده، ١٢ تا چایى و نسکافه و قهوه عربى، نصف مرغ بریان، دو تا کباب ترکى و دهها آب معدنى مجانى بخوره، بایدم این حرفا رو بزنه :-D اما واقعاً تنها چیزی که شدیداً در این مسیر حس میشد، پذیرایی و خدمت از ته قلب بود.


+ یک نیمه شبى میرفتیم، بین راه، با چند جوان هم سن و سال عراقى به صحبت نشستیم. نقطه زبانى مشترکمون، من بودم و عبدا... از طرف اونا که انگلیسى با هم حرف میزدیم و من به اکیپمون میگفتم و عبدا... هم به عربى به دوستاش. (مثلاً من انگلیسیم خیلى خوبه)

عبدا... از نیروهاى مردمى داوطلب و چریک جنگى بود. تحت امر فرمانده هاى ایرانى و عراقى، زیرمجموعه سردار سلیمانى کار میکرد. درمورد گروهى بنام "الحشد الشعبى" ازم پرسید و من نمیدونستم چیه. برام نوشت و قرار شد که برگردم ایران و سرچ بکنم و به دوستام معرفیش بکنم که بدونن چیه. میگفت چند سال پیش که داعش قدرت میگیره و حمله میکنه، آیت ا... سیستانى (مرجع بزرگ عراق) در عراق فتوا میده که هر کى میتونه، بره جنگ با داعش. مردمى که داوطلبانه خودشونو معرفى میکنن، گروهى رو تشکیل میدن به نام "الحشد الشعبى" که الان شامل ١٥ هزار نفره!!! این گروه توسط فرمانده هاى زیرمجموعه سردار سلیمانى و فرمانده هاى عراقى، آموزش کامل میبینن و توى بعضى عملیات ها هم شرکت میکنن و بالطبع شهداى زیادى هم داشتن. خود عبدا... در عملیات تکریت زخمى شده بوده. طبق وظیفه، این گروه مبارز ِ داوطلب رو معرفى کردم. خدا حفظشون کنه...


+ روز قبل از اربعین، وارد کربلا شدیم و شلوغى بود و جمعیت.

... و اولین نما از حرم حضرت عباس...

روى ورود به حرم ها حسابى نکرده بودم، اما با زحمت و شانس وارد شدیم و زیارت و نمازى...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ قبلاً که گفته بودم، دوست خوبم که بخاطر معلولیت و ویلچر ، از راه دیگه و زودتر رسیده بود رو پیدا کردم و ...


+ بین الحرمین بسیار شلوغ بود و جایى بود که کاروانها و دسته هاى عزادارى اى که وارد کربلا میشدند از اینجا رد شده و وارد حرم ها میشدند.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 )


+ فردا، روز اربعین، بعد از مراسم هاى ظهر بسمت خروجى شهر رفتیم. گفتند گاراژها و ترمینال هاى شهر بسته ست و باید برین اونجا (!!) تا به جایى برسید که سوارتون میکنن و میبرن گاراژ حلّه. از حلّه براى هر مرز، ماشین هست. حالا اونجا کجا بود؟! سیل جمعیتى بود که بسمت اونجا در حرکت بودند و کامیونها و اتوبوس هاى پر از آدمى که از اونجا در جهت مخالف ما میومدند و ما همچنان پیاده بسمت اونجا میرفتیم که برسیم اولِ اونجا که سوار میکنن!

بعد از ١٣ کیلومتر (طبق GPS) پیاده روى توی جمعیت، یه لحظه کامیونى دیدیم که جا داشت و کوله رو پرت کردیم بالا و خودمونو کشیدیم پشت کامیون. 

پشت همین کامیون -- این

ولى نفهمیدیم اینجا همونجا بود یا نه! خلاصه که کف کامیون رفتیم حلّه.


+ ٦٠ کیلومتر بعد، جایى که پیاده شدیم که بیشتر شبیه صحراى محشر بود و میلیاردها نفر هرکسى به سمتى میرفت! پرسیدم مگه اینا چى پرسیدن که هرکسى یه طرفى میره؟! گفتند فعلا مستقیم برید. کمى پیاده، کمى هم با آویزون شدن از میله هاى کنار یه اتوبوس، رسیدیم به ترمینال و خلاصه سوار یه ون شدیم با صندلى :-) 


+ بسمت چزابه حرکت کردیم و بارون شدید بود و جاده هاى خراب. در راه دوبار توى گل گیر کردیم و یه بار مجبور شدیم ماشینو به زور از توى گل در بیاریم و... رسیدیم.


+ مرز خلوت بود و سریع رد شدیم و ماشینمونو پیدا کردیم و علیرغم خستگى، سریع حرکت کردیم سمت تهران.


+++ در سکوت و خستگى شبانهٔ ماشینى که در عراق بسمت مرز میومدیم ، یاد آخر فیلم "در دنیاى تو ساعت چند است" افتادم و دیالوگ على مصفا...

ارزششو داشت...


  • دکتر میم

از بچگى میدونستم که نباید روى زمین، توى خیابون و مخصوصاً طبیعت، آشغال ریخت، اما اهمیت این موضوع، خیلى برام روشن نبود! تا اینکه اوایل دوران شروع کوهنوردى و طبیعت گردیه حرفه اى، ١٥ ، ١٦ سالم بود، با یه اکیپ دائمى ٤، ٥ نفره طبیعت گرد و عکاس رفته بودیم کوه. زمستون بود و توى ارتفاعات برف عمیقى بود. چند متر پایینتر دستم زخمى شده بود و خونش رو با دستمال کاغذى پاک کردم و دستمال خونى رو پرت کردم وسط برف... یهو چنان پس گردنى اى از لیدر خوردم، که روز و شبمو گم کردم و با سر رفتم توى برف!

دقیقاً همونجا و همون ساعت بود که من به عمق و اهمیت موضوع محیط زیست و تلاش براى پاک نگه داشتنش، پى بردم :-)

لیدر با مهربانى تمام (!!!) ، گفت : "آشغال رو وقتى توى خیابون میندازى، فقط شعور پایینتو نشون میدى، چون بالاخره یه رفتگر بیچاره میاد و اونجا رو تمیز میکنه و تموم میشه! اما وقتى توى کوه و بیابون و جنگل، آشغال میریزى، جداى از شعور پایینت، هم باعث میشى زیباییه اینجا خراب بشه، هم ممکنه براى خاک مضر باشه، و هم ممکنه حیوونى بیاد و اینو بخوره و بمیره! اینجا ممکنه سالها تمیز نشه! میفهمى؟"

فهمیدم! خوب هم فهمیدم :-) حالا درسته که حرفاش بسیار تاثیرگذار بود، اما اون ضربه دست سنگین، آموزش بهترى براى من ِ نوجوان شد و بعدها هم کلى با یادآوریش، میخندیدیم :-) و البته مدتها بعد و در سفرهاى بعدى، حرفهاش برام مهمتر شد و معنیشو کم کم به چشم، میدیدم و میفهمیدم.


+ چند ماه پیش، طرح کارى و کارآفرینى جدیدى پیشنهاد شد براى یکى از دوستان. به عنوان مشورت و همکارى، شروع به تکمیلش کردیم تا اینکه یک حرکت محیط زیستى خوب به این طرح اضافه کردیم، به این شکل که درقبال هر تراکنش در این طرح، درختى کاشته بشه! و با شهردارى و سازمان مراتع و جنگلها هم صحبتى شد و قول تامین نهال و مشاورهٔ محل کاشت، از طرف آنها داده شد :-) 

دیروز به لیدر این موضوع رو میگفتم. بعد از ابراز خوشحالى و چندتا راهنمایى در این مورد، گفت: "بالاخره اون پس گردنى، کار خودشو کرد... " :-D 


  • دکتر میم

طبق قولی که دادم، چندتا عکس از سفر فوق العاده به گلستان - علی آباد - بالاچلی - زرین گل - افراتخته - گرگ زن

اسم آلبوم هم گذاشتم "گوشه هایی از بهشت" D:


- دو خواهش : اول اینکه دزدهای عزیز وبلاگی، عکسها رو بدون واترمارک گذاشتم برای بهتر دیدن دوستان. بنابراین جایی بنام خودتون استفاده نکنید لطفا، چون کپی رایت هایی هست که آبروتونو خواهد برد.

دوم اینکه دوستان عزیز، با اینکه عکسهای آماتوری من فقط گوشه کوچیکی از یکی از بهشت های زمینی رو نشون میده، با اینحال با بهترین حالت و بزرگ ترین حالت، عکسها رو ببینید.


1. پیش در آمد سفر ، ارتفاعات روستای بالاچلی (BalaCheli) ، ماشینمون


2. شب در ارتفاعات روستای خالی از سکنه افراتخته ، من و ستاره ها


3. ارتفاعات روستای افراتخته ، ساعت 5 صبح ، شروع حرکت پیاده


4. در مسیر ، جاده پاییزی


5. در مسیر ، جاده های رنگی


6. در مسیر ، پاییز


7. در مسیر ، استراحت و صبحانه (جای همگی خالی ، دمنوش بهلیمو و زعفران جنگلی و زرشک جنگلی زدیم)


8. پانوراما از پایین بهشت ، ارتفاعات گرگ زن 


9. جعبه های مدادرنگی ، ارتفاعات گرگ زن


10. دو درخت در بهشت ، ارتفاعات گرگ زن


11. بهشت پاییزی ، ارتفاعات گرگ زن


12. من و مونوپاد ، ماورا


  • دکتر میم

با تعجب گفت: کجا میرین؟!

رو نقشه بهش نشون دادم و گفتم: اینجا

- : راه بلد دارین؟

- : آره ، منم

- : چند بار این مسیرا رو اومدى؟

- : اینجاها رو هیچى!!

- : ااا،، خیلى خطرناکه، گم نشین! از خیلى پایین تر از اینجاها دیگه اصلاً آدم رد نمیشه!

- : میدونم، مشکلى نیست ، من مسیریابم.

- : دیشب کجا بودین؟

- : بالاى روستا، اول مسیر مالرو ، چادر زدیم.

- : حتما بدون ِ بپا !

- : ببین آب از سرمون گذشته بود، خسته بودیم، میفهمى؟ خسته! میدونم، سرد بود و اینجاها گرگ داره، ولى دیشب بعد از ٨ ساعت حرکت با ماشین و پیاده روى زیاد، نتونستیم حتى آتیش روشن کنیم! بیهوش شدیم و دوباره ٤ صبح حرکت کردیم.

- : باشه، خیلى خرین، موفق باشین

- : چاکرم ، ممنون :-) 


من سالهاى زیادى از زندگیمو به دلایل تفریحى و غیرتفریحى، توى سفر بودم. خیلى خیلى جاها رو دیدم. زیبایى هاى عجیب دریا و کویر و کوه و جنگل و بیابون هاى زیادى رو دیدم. 

اما فکر نمیکردم این سفر دو روزه به استان گلستان، همین بیخ گوشمون، و رفتن به نقاطى که از روى نقشه و مسیریابى درآورده بودیم، به بهشت ختم بشه! 

روستاى مرتفع "افراتخته" در ارتفاع ١٤٠٠ مترى از سطح دریا تقریبا آخر دنیا بود و اول ماورا...

با کلى داستان، به روستاى سرد و تقریبا خالى از سکنه رسیدیم. ساعت ٩ شب.... و دیالوگ هاى اول پست...

صبح، بعد از حدود ٣ ساعت پیاده روى در مسیر سخت و زیبا، در ارتفاع ٢٧٠٠ مترى، به دروازه بهشت رسیدیم. هرچقدر دوربین و لنز داشتیم گذاشتیم کنار و مات و مبهوت، فقط نگاه میکردیم!

بعد از یه ربع بهت و سکوت، یکى گفت: مگه میشه؟ مگه داریم؟


محلى هاى پایین روستا به منطقه اى که رسیدیم و ازش رد شدیم، "گرگ زن" میگفتن. مرز جنگلهاى گلستان، مراتع سبز بالاترین ارتفاعات رشته کوه البرز و شروع کوهستان هاى سنگى و بیابانى استان سمنان! ترکیب دره و جنگل و مرتع و صخره و چمن و خاک! بدون شک ، یکى از سه بهشت روى زمین!

زیبایى هایى که به هیچ روشى قابل عکاسى نبود، فقط چشم...

الان در راه تهرانم.

عکس هاى ناگویا و ناقصم ، بزودى...

راستى من اگه برم بهشت، حتماً بهشت من پاییزیه :-) 


پ.ن. ١ : هرکسى پایه رفتن و دیدن از بعضى جاها باشه، هرطور بتونم کمک و راهنمایى میکنم. من که رستگار شدم :-) 

پ.ن. ٢ : ماجراى باخت کاسپاروف به یک شطرنج باز آماتور بخاطر "شک" رو شنیدین؟!

  • دکتر میم

دومین بارى که قسمتى از جنگ و عوارضش رو درک میکردم سال ٨٥ بود که دانشجو بودم و با  دوستى کرمانى رفتیم کرمان و از آنجا زاهدان و زابل، و بعد با خریت تمام، افغانستان.

بحبوحه جنگ آمریکا و طالبان بود و بسیار ناامن. به همین دلایل ناامنى و جنگ، مسیر زیادى در خاک افغانستان رو باید پیاده میرفتیم. در مسیر آبادى میرآباد، از یک شهر و چند روستا رد شدیم و هر جایى، ساعتى نشستیم.

بوى جنگ و ترس رو راحت در همه جا میشد حس کرد. خرابى ها و کشته ها و گاهى بزرگ شدن آدمها و گاهى بى تفاوت شدن ها رو میشد دید.

پیرمردى که جنگ شوروى هم بخاطر داشت از مقایسه دو جنگ میگفت و دغدغه هاى مذهبى طالبان و دغدغه هاى دروغ آمریکا مثلا براى امنیت افغانها. میگفت بدبخت تر از ما در جهان نیست که هم از خودى میخوریم، هم از امریکا. تعدادى از اقوامش را در هرات از دست داده بود و تعدادى از دوستانش نیز که به طالبان پیوسته بودند. نزدیک به گریه کردن بود که جوانى اضافه شد به طرفدارى از امریکا و خدمات ارزنده اش.

پیرمرد شاکى شد و از چیزهایى که در خشت خام میدید، میگفت. از زخم هایى که جوان از جنگ ٩ ساله شوروى درک نکرده بود. جوان از عقب نشینى طالبان میگفت و از خدمات شهرسازى امریکا.

بی نتیجه گذشتیم و به میرآباد رسیدیم. روستایى که با خدمات ارزنده امریکایى ها تبدیل به شهرى با جاده هاى آسفالت و آب لوله کشی شده بود. اما مردمانش سرشار از نفرت از امریکا و القاعده و طالبان و جنگ. 

مردى که بعداً بخاطر سوالم از او درمورد جنگ و به گریه درآوردنش، سخت پشیمان شدم، از بمباران امریکا میگفت و دو پسربچه ١٠ و ١٢ ساله اش که در مدرسه کشته شده بودند و حتى جنازهٔ یکیشان که نهایتاً هم پیدا نشده بود! دیگرى را هم با دست خود دفن کرده بود.

و امریکایى که بخاطر جبران، خدماتى در آن روستا انجام داده بود ... و طالبانى که بجاى جبران، به پایش هم تیر زده بود و حالا سالها آن مرد از کار افتاده شده بود.

گریه میکرد و میگفت : "جنگ، هیچ روى خوبی ندارد! هیچ آدم خوبى ندارد، و هیچ نتیجه خوبى."

از برج ها دوقلوى امریکا میگفت که نه تابحال دیده و نه میداند چیست و نه حتى عکسش...

من هنوز حرف جنگ که پیش مى آید... :-( 

...

سال ٩٣ و ٩٤ دو کارگر جوان افغانى دارم. احمد و گل ممد، که عروسى احمد، اردیبهشت سال ٩٥ است و گل ممد در رفت و آمد بین ایران و افغانستان و دیدار خانواده. نیروى کار معمولا خوب و ارزان که سرازیر شدنشان به ایران سر از جنگ شوروى مى آورد. روزها و مدتهاى زیادى باهم به صحبت درمورد جنگ و کشورها و اتفاقات مختلف حرف میزدیم.

قرار بود ٧ مهر براى نمایشگاه تجهیزات پزشکى با گل ممد برم کابل. بمبگذارى هاى هاى پشت سرهم در کابل در ماه اخیر با صدها کشته، هم نمایشگاه رو به تعویق انداخت، هم ویزاى افغانستان رو. و گل ممد خیلى ناراحت بود و میگفت روى خوش و آرامش براى ما یک سال هم دوام نمى آورد! :-( 


حالا هم سوریه و عراق و لبنان و یمن... و خون هاى مردمان عادى و زنان و کودکان بى خبر از روابط سیاسى و اقتصادى و آوارگى ها و سو استفاده ها و...


جنگ، هزینهٔ تلخى دارد... براى همه مردم جهان


  • ۸ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم