روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۵۹ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

سفر عراق امسال چند منظوره بود. میخواستم درمورد سفر، کامل بنویسم، اما یک درصد از این سفر هم نمیتونم با قدرت بسیار ضعیفى که در نوشتن دارم، توصیف بکنم. برعکس، قدرت مکالمه ام بدک نیست. بهتر تعریف میکنم، تا نوشتن :-)

پس کلاً بیخیالش شدم، اما باز گفتم دست خالى هم دیگه زشته. همراه با عکسام، چند مورد که بهتر و قابل تامله هم میگم ، که بازم زیاد شد و البته جالب :-)

(زحمت زیادی برای این پست کشیدم. وقت بزارید و کامل بخونید و ببینید، نه مثل اینایی که فیلم رو هی جلو میبرن و... :) )

(باز هم توصیه میکنم عکسها مخصوصا عکسهاى غروب کربلا رو در صفحه بزرگ ببینید. نظر شما در مورد اون عکسام، جزو مهمترین نظراته ، مهمتر از اینستا و سایتهاى دیگه)


+ جدای از بحث زیارتی، عراق کشور بسیار جالبیه. بار دومم بود، اما اولین اربعین و با این وضعیت! میدونستیم سفر تقریباً سخت و پردردسر اما بدون شک، شیرینى خواهد بود. با یه کوله و کیسه خواب، رفتیم چزابه. توى مسیر تهران تا چزابه هم دورادور از راهنمایى و آمارها و لطف بیش از حد خاتون بهره بردیم.

( مرز چزابه )


+ همه سفرها، مخصوصاً اگه کمى غیر عادى باشه، خیلى مهمه که همسفرا، همه باهم پایه و جفت و جور باشن. غر نزنن، بدغذا نباشن، سطح توقعاتشون نزدیک بهم باشه و... خلاصه که "میان ماه من تا ماه اونها،، تفاوت از زمین تا آسمون نباشه" 

خداروشکر چهار نفرى که بودیم، اکیپ کامل و کم توقع و خنده دارى بودیم و قبلاً باهم سختى زیاد کشیده بودیم و البته همگى غذاخور حرفه اى :-) 

+ از مرز تا نجف، پشت وانت و اتوبوس، با چند اهوازیه خوب، رفتیم. شهر، غلغله بود.

نجف شهر عجیب و غمگینیه، مثل مدینه. برعکس، کربلا شهر پرانرژى و روحیه بخشیه! مثل مکه. نمیدونم، شاید غربت نجف و کوفه بخاطر اتفاق ها و خیانت ها و بدى مردمان قدیمشه!

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ صبح، از نجف، پیاده، با سیل جمعیت، بسمت کربلا حرکت کردیم. از داخل شهر نجف تا داخل شهر کربلا، حدود ٨٥ کیلومتر، ممتد و بدون کوچکترین فاصله اى دیوار به دیوار، موکب (حسینیه، چادر، خیمه، هیئت) هایى زده بودن براى جاى خواب و پذیرایى رایگان و بى وقفه از زائران.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 )


+ پذیرایى موکب ها که اکثراً عراقى بودند، فوق العاده، بسیار متنوع، و کاملاً خالص و بى منت بود و طعنه هایى بود که ایرانى ها با دیدن این پذیرایى مفصل به خود میگفتند. خوب بود حداقل خودمونو در این زمینه ها خوب میشناسیم! 

در شهر و در راه، وقعاً چیزى کم نبود. از موکب هاى کوچک و معمولى با پتوهاى ساده یا کم پتو گرفته، تا خیمه ها و خوابگاه هاى بزرگ و تمیز و شیک با بوى عطر و ضدعفونى روزانه و... ، از مراکز خدمات درمانى و داروخانه رایگان تا ایستگاههاى مشت مال و ماساژ،، از فلافل هاى فوق العاده خوشمزه و نون و پنیر و چایى و خرما بود، تا کباب ترکى و جوجه کباب و ماهى کبابى و انواع خورشت ها و مرغ بریان و...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 -- عکس 16 )


+ سه روز و نیم در راه بین نجف تا کربلا بودیم. این مسیر، یکى بهترین مسیرهاى پیاده روى نسبتاً طولانى عمرم بود. 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 )


+ میگفتند، از مردمان ٥٠ کشور، زائر اومده. من تبعه هاى کشورهاى مختلفى رو دیدم. به جز عربى ها،، از انگلیس، کانادا، ایتالیا، اوکراین، سوئد، تایوان، کنیا و ترکمنستان رو با پرچم هاشون دیدم. با "تینو" ى سوئدى نشستم و چایى خوردیم و صحبتى کردیم و آدرس و شماره تلفنى هم رد و بدل شد.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ بیاد (سن پطرزبورگ) دنبال سرباز آمریکایى گشتم و سعى کردم برخوردم متمدنانه باشه :-)  ولى نبود! ولى بجاش یه عکس براش گرفتم... ( این خودمم :-)  )


+ کل مسیر روى ستون هاى چراغ برق (عمود) شماره هایى نصب شده بود، از شماره ١ که ابتداى نجف بود، تا شماره ١٤٥٢ که ٨٣ کیلومتر دورتر، روبروى حرم حضرت عباس (ع) در کربلا بود.

( عمود اول نجف -- بین راه -- عمود 1000 -- عمود مخصوص خودم ! -- اواخر راه -- عمود 1452 روبروی حرم حضرت عباس (ع) )


+ سرویس هاى بهداشتى ظاهراً میگفتن از پارسال بهتره. اکثراً زیرمجموعهٔ صحرایى ها حساب میشدند. اما صددرصد براى ما قابل قبول و خوب. تعدادى با شلنگ و تعدادى با آفتابه یا بى آفتابه. تمیز تر و گاهى کثیف تر. ما هم که عادت به هر روز یا یک روز در میون دوش گرفتن داریم، اما ابتداى اینطور سفرها، باید سبک سفرت رو بر اساس فواصل دوش گرفتن بیشتر با شرایط سختتر بچینى. نزدیکاى عمود ٦٥٠ ، یه حموم نسبتاً خوب پیدا کردیم و زنده شدیم. خوب بود.


+ روز سوم ، در پنج کیلومتریه کربلا، غروب عجیبى رو تجربه کردم. همه خسته و خاکى، غروب غم انگیز و زیبا.

و دماى هوا و نوع باد و نوع زمین و کمى رطوبت هوا و خط افق عالى ... و من فقط ٥ دقیقه وقت داشتم براى تنظیم لنز و دوربین و عکاسى، تا اتمام غروب. این دقایق، حرف نداشت :-) 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ یکى از بچه ها میگفت ما چقدر توى فضاى مجازى و واقعى، به این عربها بد و بیراه میگفتیم! اما این عراقى ها واقعاً فرق میکنن! از لباس پوشیدنشون تا سبک زندگیشون خیلى به ما نزدیکتره. فقط میمونه مهمون نوازى و پذیراییشون که هزار برابر از ما سر ترن. میگفت من دیگه هرجا عراقى ببینم، هرکارى از دستم بر بیاد، براش میکنم :-D  البته آدمى که در هر ساعت از مسیر، ٥ تا ساندویچ فلافل، نیم کیلو خرما و ارده، ١٢ تا چایى و نسکافه و قهوه عربى، نصف مرغ بریان، دو تا کباب ترکى و دهها آب معدنى مجانى بخوره، بایدم این حرفا رو بزنه :-D اما واقعاً تنها چیزی که شدیداً در این مسیر حس میشد، پذیرایی و خدمت از ته قلب بود.


+ یک نیمه شبى میرفتیم، بین راه، با چند جوان هم سن و سال عراقى به صحبت نشستیم. نقطه زبانى مشترکمون، من بودم و عبدا... از طرف اونا که انگلیسى با هم حرف میزدیم و من به اکیپمون میگفتم و عبدا... هم به عربى به دوستاش. (مثلاً من انگلیسیم خیلى خوبه)

عبدا... از نیروهاى مردمى داوطلب و چریک جنگى بود. تحت امر فرمانده هاى ایرانى و عراقى، زیرمجموعه سردار سلیمانى کار میکرد. درمورد گروهى بنام "الحشد الشعبى" ازم پرسید و من نمیدونستم چیه. برام نوشت و قرار شد که برگردم ایران و سرچ بکنم و به دوستام معرفیش بکنم که بدونن چیه. میگفت چند سال پیش که داعش قدرت میگیره و حمله میکنه، آیت ا... سیستانى (مرجع بزرگ عراق) در عراق فتوا میده که هر کى میتونه، بره جنگ با داعش. مردمى که داوطلبانه خودشونو معرفى میکنن، گروهى رو تشکیل میدن به نام "الحشد الشعبى" که الان شامل ١٥ هزار نفره!!! این گروه توسط فرمانده هاى زیرمجموعه سردار سلیمانى و فرمانده هاى عراقى، آموزش کامل میبینن و توى بعضى عملیات ها هم شرکت میکنن و بالطبع شهداى زیادى هم داشتن. خود عبدا... در عملیات تکریت زخمى شده بوده. طبق وظیفه، این گروه مبارز ِ داوطلب رو معرفى کردم. خدا حفظشون کنه...


+ روز قبل از اربعین، وارد کربلا شدیم و شلوغى بود و جمعیت.

... و اولین نما از حرم حضرت عباس...

روى ورود به حرم ها حسابى نکرده بودم، اما با زحمت و شانس وارد شدیم و زیارت و نمازى...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ قبلاً که گفته بودم، دوست خوبم که بخاطر معلولیت و ویلچر ، از راه دیگه و زودتر رسیده بود رو پیدا کردم و ...


+ بین الحرمین بسیار شلوغ بود و جایى بود که کاروانها و دسته هاى عزادارى اى که وارد کربلا میشدند از اینجا رد شده و وارد حرم ها میشدند.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 )


+ فردا، روز اربعین، بعد از مراسم هاى ظهر بسمت خروجى شهر رفتیم. گفتند گاراژها و ترمینال هاى شهر بسته ست و باید برین اونجا (!!) تا به جایى برسید که سوارتون میکنن و میبرن گاراژ حلّه. از حلّه براى هر مرز، ماشین هست. حالا اونجا کجا بود؟! سیل جمعیتى بود که بسمت اونجا در حرکت بودند و کامیونها و اتوبوس هاى پر از آدمى که از اونجا در جهت مخالف ما میومدند و ما همچنان پیاده بسمت اونجا میرفتیم که برسیم اولِ اونجا که سوار میکنن!

بعد از ١٣ کیلومتر (طبق GPS) پیاده روى توی جمعیت، یه لحظه کامیونى دیدیم که جا داشت و کوله رو پرت کردیم بالا و خودمونو کشیدیم پشت کامیون. 

پشت همین کامیون -- این

ولى نفهمیدیم اینجا همونجا بود یا نه! خلاصه که کف کامیون رفتیم حلّه.


+ ٦٠ کیلومتر بعد، جایى که پیاده شدیم که بیشتر شبیه صحراى محشر بود و میلیاردها نفر هرکسى به سمتى میرفت! پرسیدم مگه اینا چى پرسیدن که هرکسى یه طرفى میره؟! گفتند فعلا مستقیم برید. کمى پیاده، کمى هم با آویزون شدن از میله هاى کنار یه اتوبوس، رسیدیم به ترمینال و خلاصه سوار یه ون شدیم با صندلى :-) 


+ بسمت چزابه حرکت کردیم و بارون شدید بود و جاده هاى خراب. در راه دوبار توى گل گیر کردیم و یه بار مجبور شدیم ماشینو به زور از توى گل در بیاریم و... رسیدیم.


+ مرز خلوت بود و سریع رد شدیم و ماشینمونو پیدا کردیم و علیرغم خستگى، سریع حرکت کردیم سمت تهران.


+++ در سکوت و خستگى شبانهٔ ماشینى که در عراق بسمت مرز میومدیم ، یاد آخر فیلم "در دنیاى تو ساعت چند است" افتادم و دیالوگ على مصفا...

ارزششو داشت...


  • دکتر میم

از بچگى میدونستم که نباید روى زمین، توى خیابون و مخصوصاً طبیعت، آشغال ریخت، اما اهمیت این موضوع، خیلى برام روشن نبود! تا اینکه اوایل دوران شروع کوهنوردى و طبیعت گردیه حرفه اى، ١٥ ، ١٦ سالم بود، با یه اکیپ دائمى ٤، ٥ نفره طبیعت گرد و عکاس رفته بودیم کوه. زمستون بود و توى ارتفاعات برف عمیقى بود. چند متر پایینتر دستم زخمى شده بود و خونش رو با دستمال کاغذى پاک کردم و دستمال خونى رو پرت کردم وسط برف... یهو چنان پس گردنى اى از لیدر خوردم، که روز و شبمو گم کردم و با سر رفتم توى برف!

دقیقاً همونجا و همون ساعت بود که من به عمق و اهمیت موضوع محیط زیست و تلاش براى پاک نگه داشتنش، پى بردم :-)

لیدر با مهربانى تمام (!!!) ، گفت : "آشغال رو وقتى توى خیابون میندازى، فقط شعور پایینتو نشون میدى، چون بالاخره یه رفتگر بیچاره میاد و اونجا رو تمیز میکنه و تموم میشه! اما وقتى توى کوه و بیابون و جنگل، آشغال میریزى، جداى از شعور پایینت، هم باعث میشى زیباییه اینجا خراب بشه، هم ممکنه براى خاک مضر باشه، و هم ممکنه حیوونى بیاد و اینو بخوره و بمیره! اینجا ممکنه سالها تمیز نشه! میفهمى؟"

فهمیدم! خوب هم فهمیدم :-) حالا درسته که حرفاش بسیار تاثیرگذار بود، اما اون ضربه دست سنگین، آموزش بهترى براى من ِ نوجوان شد و بعدها هم کلى با یادآوریش، میخندیدیم :-) و البته مدتها بعد و در سفرهاى بعدى، حرفهاش برام مهمتر شد و معنیشو کم کم به چشم، میدیدم و میفهمیدم.


+ چند ماه پیش، طرح کارى و کارآفرینى جدیدى پیشنهاد شد براى یکى از دوستان. به عنوان مشورت و همکارى، شروع به تکمیلش کردیم تا اینکه یک حرکت محیط زیستى خوب به این طرح اضافه کردیم، به این شکل که درقبال هر تراکنش در این طرح، درختى کاشته بشه! و با شهردارى و سازمان مراتع و جنگلها هم صحبتى شد و قول تامین نهال و مشاورهٔ محل کاشت، از طرف آنها داده شد :-) 

دیروز به لیدر این موضوع رو میگفتم. بعد از ابراز خوشحالى و چندتا راهنمایى در این مورد، گفت: "بالاخره اون پس گردنى، کار خودشو کرد... " :-D 


  • دکتر میم

طبق قولی که دادم، چندتا عکس از سفر فوق العاده به گلستان - علی آباد - بالاچلی - زرین گل - افراتخته - گرگ زن

اسم آلبوم هم گذاشتم "گوشه هایی از بهشت" D:


- دو خواهش : اول اینکه دزدهای عزیز وبلاگی، عکسها رو بدون واترمارک گذاشتم برای بهتر دیدن دوستان. بنابراین جایی بنام خودتون استفاده نکنید لطفا، چون کپی رایت هایی هست که آبروتونو خواهد برد.

دوم اینکه دوستان عزیز، با اینکه عکسهای آماتوری من فقط گوشه کوچیکی از یکی از بهشت های زمینی رو نشون میده، با اینحال با بهترین حالت و بزرگ ترین حالت، عکسها رو ببینید.


1. پیش در آمد سفر ، ارتفاعات روستای بالاچلی (BalaCheli) ، ماشینمون


2. شب در ارتفاعات روستای خالی از سکنه افراتخته ، من و ستاره ها


3. ارتفاعات روستای افراتخته ، ساعت 5 صبح ، شروع حرکت پیاده


4. در مسیر ، جاده پاییزی


5. در مسیر ، جاده های رنگی


6. در مسیر ، پاییز


7. در مسیر ، استراحت و صبحانه (جای همگی خالی ، دمنوش بهلیمو و زعفران جنگلی و زرشک جنگلی زدیم)


8. پانوراما از پایین بهشت ، ارتفاعات گرگ زن 


9. جعبه های مدادرنگی ، ارتفاعات گرگ زن


10. دو درخت در بهشت ، ارتفاعات گرگ زن


11. بهشت پاییزی ، ارتفاعات گرگ زن


12. من و مونوپاد ، ماورا


  • دکتر میم

با تعجب گفت: کجا میرین؟!

رو نقشه بهش نشون دادم و گفتم: اینجا

- : راه بلد دارین؟

- : آره ، منم

- : چند بار این مسیرا رو اومدى؟

- : اینجاها رو هیچى!!

- : ااا،، خیلى خطرناکه، گم نشین! از خیلى پایین تر از اینجاها دیگه اصلاً آدم رد نمیشه!

- : میدونم، مشکلى نیست ، من مسیریابم.

- : دیشب کجا بودین؟

- : بالاى روستا، اول مسیر مالرو ، چادر زدیم.

- : حتما بدون ِ بپا !

- : ببین آب از سرمون گذشته بود، خسته بودیم، میفهمى؟ خسته! میدونم، سرد بود و اینجاها گرگ داره، ولى دیشب بعد از ٨ ساعت حرکت با ماشین و پیاده روى زیاد، نتونستیم حتى آتیش روشن کنیم! بیهوش شدیم و دوباره ٤ صبح حرکت کردیم.

- : باشه، خیلى خرین، موفق باشین

- : چاکرم ، ممنون :-) 


من سالهاى زیادى از زندگیمو به دلایل تفریحى و غیرتفریحى، توى سفر بودم. خیلى خیلى جاها رو دیدم. زیبایى هاى عجیب دریا و کویر و کوه و جنگل و بیابون هاى زیادى رو دیدم. 

اما فکر نمیکردم این سفر دو روزه به استان گلستان، همین بیخ گوشمون، و رفتن به نقاطى که از روى نقشه و مسیریابى درآورده بودیم، به بهشت ختم بشه! 

روستاى مرتفع "افراتخته" در ارتفاع ١٤٠٠ مترى از سطح دریا تقریبا آخر دنیا بود و اول ماورا...

با کلى داستان، به روستاى سرد و تقریبا خالى از سکنه رسیدیم. ساعت ٩ شب.... و دیالوگ هاى اول پست...

صبح، بعد از حدود ٣ ساعت پیاده روى در مسیر سخت و زیبا، در ارتفاع ٢٧٠٠ مترى، به دروازه بهشت رسیدیم. هرچقدر دوربین و لنز داشتیم گذاشتیم کنار و مات و مبهوت، فقط نگاه میکردیم!

بعد از یه ربع بهت و سکوت، یکى گفت: مگه میشه؟ مگه داریم؟


محلى هاى پایین روستا به منطقه اى که رسیدیم و ازش رد شدیم، "گرگ زن" میگفتن. مرز جنگلهاى گلستان، مراتع سبز بالاترین ارتفاعات رشته کوه البرز و شروع کوهستان هاى سنگى و بیابانى استان سمنان! ترکیب دره و جنگل و مرتع و صخره و چمن و خاک! بدون شک ، یکى از سه بهشت روى زمین!

زیبایى هایى که به هیچ روشى قابل عکاسى نبود، فقط چشم...

الان در راه تهرانم.

عکس هاى ناگویا و ناقصم ، بزودى...

راستى من اگه برم بهشت، حتماً بهشت من پاییزیه :-) 


پ.ن. ١ : هرکسى پایه رفتن و دیدن از بعضى جاها باشه، هرطور بتونم کمک و راهنمایى میکنم. من که رستگار شدم :-) 

پ.ن. ٢ : ماجراى باخت کاسپاروف به یک شطرنج باز آماتور بخاطر "شک" رو شنیدین؟!

  • دکتر میم

دومین بارى که قسمتى از جنگ و عوارضش رو درک میکردم سال ٨٥ بود که دانشجو بودم و با  دوستى کرمانى رفتیم کرمان و از آنجا زاهدان و زابل، و بعد با خریت تمام، افغانستان.

بحبوحه جنگ آمریکا و طالبان بود و بسیار ناامن. به همین دلایل ناامنى و جنگ، مسیر زیادى در خاک افغانستان رو باید پیاده میرفتیم. در مسیر آبادى میرآباد، از یک شهر و چند روستا رد شدیم و هر جایى، ساعتى نشستیم.

بوى جنگ و ترس رو راحت در همه جا میشد حس کرد. خرابى ها و کشته ها و گاهى بزرگ شدن آدمها و گاهى بى تفاوت شدن ها رو میشد دید.

پیرمردى که جنگ شوروى هم بخاطر داشت از مقایسه دو جنگ میگفت و دغدغه هاى مذهبى طالبان و دغدغه هاى دروغ آمریکا مثلا براى امنیت افغانها. میگفت بدبخت تر از ما در جهان نیست که هم از خودى میخوریم، هم از امریکا. تعدادى از اقوامش را در هرات از دست داده بود و تعدادى از دوستانش نیز که به طالبان پیوسته بودند. نزدیک به گریه کردن بود که جوانى اضافه شد به طرفدارى از امریکا و خدمات ارزنده اش.

پیرمرد شاکى شد و از چیزهایى که در خشت خام میدید، میگفت. از زخم هایى که جوان از جنگ ٩ ساله شوروى درک نکرده بود. جوان از عقب نشینى طالبان میگفت و از خدمات شهرسازى امریکا.

بی نتیجه گذشتیم و به میرآباد رسیدیم. روستایى که با خدمات ارزنده امریکایى ها تبدیل به شهرى با جاده هاى آسفالت و آب لوله کشی شده بود. اما مردمانش سرشار از نفرت از امریکا و القاعده و طالبان و جنگ. 

مردى که بعداً بخاطر سوالم از او درمورد جنگ و به گریه درآوردنش، سخت پشیمان شدم، از بمباران امریکا میگفت و دو پسربچه ١٠ و ١٢ ساله اش که در مدرسه کشته شده بودند و حتى جنازهٔ یکیشان که نهایتاً هم پیدا نشده بود! دیگرى را هم با دست خود دفن کرده بود.

و امریکایى که بخاطر جبران، خدماتى در آن روستا انجام داده بود ... و طالبانى که بجاى جبران، به پایش هم تیر زده بود و حالا سالها آن مرد از کار افتاده شده بود.

گریه میکرد و میگفت : "جنگ، هیچ روى خوبی ندارد! هیچ آدم خوبى ندارد، و هیچ نتیجه خوبى."

از برج ها دوقلوى امریکا میگفت که نه تابحال دیده و نه میداند چیست و نه حتى عکسش...

من هنوز حرف جنگ که پیش مى آید... :-( 

...

سال ٩٣ و ٩٤ دو کارگر جوان افغانى دارم. احمد و گل ممد، که عروسى احمد، اردیبهشت سال ٩٥ است و گل ممد در رفت و آمد بین ایران و افغانستان و دیدار خانواده. نیروى کار معمولا خوب و ارزان که سرازیر شدنشان به ایران سر از جنگ شوروى مى آورد. روزها و مدتهاى زیادى باهم به صحبت درمورد جنگ و کشورها و اتفاقات مختلف حرف میزدیم.

قرار بود ٧ مهر براى نمایشگاه تجهیزات پزشکى با گل ممد برم کابل. بمبگذارى هاى هاى پشت سرهم در کابل در ماه اخیر با صدها کشته، هم نمایشگاه رو به تعویق انداخت، هم ویزاى افغانستان رو. و گل ممد خیلى ناراحت بود و میگفت روى خوش و آرامش براى ما یک سال هم دوام نمى آورد! :-( 


حالا هم سوریه و عراق و لبنان و یمن... و خون هاى مردمان عادى و زنان و کودکان بى خبر از روابط سیاسى و اقتصادى و آوارگى ها و سو استفاده ها و...


جنگ، هزینهٔ تلخى دارد... براى همه مردم جهان


  • ۸ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم

کمپوت گلابى

۱۵
مرداد

امروز که دقیقا وسط تابستونه، فکر کنم از این ٤٥ روز، حدود ٣٠ روزشو تهران نبودیم.

به هیچ کارى درست و حسابى نرسیدم! کلى از کارام مونده، باز میگن بریم شمال، دریا!

میگم نمیام ، کار دارم، شما برین. 

میگن "نه. فلانى و فلانى و فلانى گفتن اگه تو نیاى، ما هم نمیایم! اینطورى هم کلاً سفر خراب میشه"

...

من موندم با این همه محبوبیت، چرا رییس جمهور نشدم؟! واللا

حالا پسفردا اگه چک ها برگشت خورد و بى پولى برما دچار شد، یادشون باشه بخاطر همین شمال اومدن و هزینه هاى محبوبیته ها :-D 

اونوقت ببین یکى از همینایى که الان میگن بیا شمال، موقع برگشت چک، آیا میگن بیا فعلاً اینو داشته باشته باش تا کارِت راه بیوفته؟! ها؟ میگن؟

.

و درحالیکه اوضاع مالى، همچنان واقعا عجیبه و مبهمه، مثل دیوونه هاى بى خیال، با توکل به خدا، میرم شنا و عکاسى :-)

  • دکتر میم

چالش و پَرش

۰۲
مرداد

١. از همه اونایى که به موضوع چالش، واکنش نشون دادن و نوشتن و خوندن و نظر دادن ممنون. چند نفر گفتن تا چند روز آینده بازم مینویسن. پس جمع بندى و لینک همه خاطراتو میزارم براى چند روز دیگه.


٢. جاى همگى خالى، این هفته بالاخره رفتم گرگان و پریدم :-) 

پرواز

لذت پرواز با پاراگلایدر رو نمیشه تصور کرد. چیزى که توى ذهنم بود با واقعیتش زمین تا آسمون فرق میکرد!

تعریفش خیلى زیاده، اما همینو بگم که بمب آدرنالین بود :-D 

٥٥ دقیقه پرواز و پرش از ارتفاع ٢٩٠٠ مترى، خیلى خوب بود،، میفهمین؟ خیلى! 

مخصوصا لحظه ای که میپری و زیر پات کیلومترها خالی میشه!

از نوک قله کوه پریدیم کنار دریا فرود اومدیم.

.

این چند تا عکس هم ببینین براى درک بهتر اون فضا

عکس ١

عکس ٢

عکس ٣

عکس ٤


  • دکتر میم

ستاره

۰۱
مرداد

چالش

.

خاطره مشترک من و دوستم که هیچ کس نفهمید و هیچ وقت گفته نشد.

من به خاطر علاقه اى که به فیلم و تئاتر داشتم، در دانشگاه اکثر اوقات توى کانون فیلم و عکس بودم، رابطه زیادى هم با بچه هاى تئاتر داشتم. (چند تا فیلم کوتاه هم ساختیم و نمایشنامه تئاتر هم مینوشم)

اون زمان، کانونهاى فرهنگى دانشگاهها شامل هفت کانون فیلم وعکس ، تئاتر ، موسیقی ، گردشگرى ، ادبیات ، هلال احمر و کانون نشریات بود. سال ٨٦ ابتدا دبیر کانون فیلم و بعدش دبیر کل کانونها شدم.

اواسط سال یکى از بچه ها اومد و گفت، میخوایم یه نشریه بزنیم و ...

هم مجوز میخواست و هم یه مطلب که براشون بنویسم.

من شروع کردم به نوشتن تا اینکه اولین شمارش چاپ بشه، بعدا بره براى مجوز و...

از قضا همون زمان اوایل دوره احمدى نژاد بود، و دوره تعطیلی "انجمن اسلامی" های اصلاح طلب و شلوغی و تحصن و...

نشریه منتشر شد و بدون نام پخش شد و با اینکه ربطی به شلوغی ها نداشت، سر و صداى زیادى کرد.

چند روز بعد، با همین دوستم که نشریه پخش کرده بود، بیرون بودیم، من رفتم از اونور خیابون چیزی بخرم، داشتم برمیگشتم که یهو دو نفر لباس شخصی، اومدن و دوستمو با دستبند و خیلی آروم، کردن توی ماشین و بردنش!

منو ندیدن! نمیدونم دیدن یا نه، اما من مات بودم و اونا رفتن!

من وسط خیابون کپ کرده بودم. زدم توی فرعی و دویدم و فرااار.

شب دوستم زنگ زد ، دیدم یه جوری داره حرف میزنه و با علامت و اشاره و... خلاصه نصف شب رفتم و پیداش کردم و دیدمش.

گفت ماموراى وزارت اطلاعات بودن! بردنش و دو ساعت سین جین کردن و بعدشم بردنش دادگسترى، و بازپرس هم گفته مسئول نشر هم باید بیاد!

فرداش هنوز ما داشتیم فکر میکردیم که چه کنیم،، که مامورین محترم، اومدن سراغ من و خیلى محترمانه منو بردن. با ماشینی که هیچی از بیرون دیده نمیشد و با چشم بسته!

جزییات جالب و عجیب این ماجرا خیلی زیاده، خلاصه میگم که من هم به اتهام دبیرکل و ناظر کانون نشریات، دوستمو همراهی کردم و رفتیم دادگاه. و تصمیم گرفتیم هیچ اسم کس دیگه اى رو نیاریم.

جالب بود! به خاطر یک نشریه طنز، هر دو نفر، دو اتهام خوردیم و باهم به دو دادگاه مختلف رفتیم.اول،  تهییج افکار عمومی و اغتشاش. دوم ، اقدام علیه امنیت ملى!!!!

دادگاه اول به شش ماه حبس، و در دادگاه دوم به سی ضربه شلاق محکوم شدیم.

قاضی اولی، بهتر بود و توضیح داد که راهی نداشته (البته راست نمیگفت) و راهنمایی کرد که چطور اعتراض کنیم و...

خلاصه روی حبس اعتراض کردیم و ارجاع شد دادگاه استان.

اما قاضی دوم! عجیب احمق و عوضى بود!

اینو بگم من اصلا آدم کینه اى نیستم و بدى هاى آدما رو معمولا رد میکنم و میسپرم به خدا و کلید اسرار و... :-) اما حرفهایی که قاضی دوم به ما زد و حکمی که داد، هیچ وقت از ذهن من بیرون نخواهد رفت! و ما هم با عصبانیت و قطعیت، بدون اعتراض، حکم رو بردیم اجرای احکام و شلاق خوردیم! در ماه رمضان و با زبون روزه!

شلاقی که شاید اون روز با دوستم و سربازهای دادگستری که کلی کمکمون کردن و افسر نگهبانی که شلاق میزد و جداً انسان خوبی بود، شاید اون روز خندیدیم و دردشو با شوخى و خنده گذروندیم، اما درد فکریش بسیار زیاد بود!

و اینکه من اون قاضی دوم رو نتونستم به خدا و کلید اسرار، واگذار بکنم! و به خودم واگذار کردم. به خشم خودم. و الان سالها میگذره و من در اون شهر نیستم اما کاملاً خبر از احوال قاضى محترم و لحظاتشو دارم و منتظرم تا کمی سرم خلوت بشه و وقتش بشه، شاید باهم صحبتی بکنیم!

اما حکم حبس،

حکمی که همه قاضی ها و وکیل ها که باهاشون مشورت کردیم، گفتن هیچ کاریش نمیشه کرد، خودم بدون وکیل، در یک حرکت انتحارى شش ماهه، و البته لطف خدا و درک و فهم بسیار بالاى قاضی استان (دادگاه تجدید نظر) موفق به باطل کردنش شدم و تبرئه شدیم.

و اما شدیم دانشجوی ستاره دار! البته این دومین ستاره من بود، و من در دوران دانشجویی بعدا مفتخر به دریافت یک ستاره دیگه شدم و به قول بچه ها سرگرد شدم :-D ستاره هایی که نهایتا نتونست منو از دانشگاه اخراج بکنه (بالاخره دبیر کل بودم دیگه) ، اما مشکلات زیادی ایجاد کرد.

.

نکته: شش ماه بعد ، من به دلیلی که هیچ ربطى به دانشگاه و موارد سیاسی و این داستان نداشت، به زندان رفتم! در دو مقطع زمانى ، اما به یک اتهام.

یکبار دو روز بازداشتگاه و هفت روز زندان. بار دوم هم دو روز بازداشتگاه و سه روز زندان. و بعدش با سند آزاد شدم و بعد هم تبرئه شدم و ... همین.

روزهاى فوق العاده جالب و پر از تجربه ای بود که بعدا حتما تعریف میکنم.

  • دکتر میم

هوای من

۲۲
تیر

بندرعباس, هوا سرد بود...

قشم و هرمز که اصلا کاپشن پوشیده بودیم.

  • دکتر میم