روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۵۷ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

طبق قولی که دادم، چندتا عکس از سفر فوق العاده به گلستان - علی آباد - بالاچلی - زرین گل - افراتخته - گرگ زن

اسم آلبوم هم گذاشتم "گوشه هایی از بهشت" D:


- دو خواهش : اول اینکه دزدهای عزیز وبلاگی، عکسها رو بدون واترمارک گذاشتم برای بهتر دیدن دوستان. بنابراین جایی بنام خودتون استفاده نکنید لطفا، چون کپی رایت هایی هست که آبروتونو خواهد برد.

دوم اینکه دوستان عزیز، با اینکه عکسهای آماتوری من فقط گوشه کوچیکی از یکی از بهشت های زمینی رو نشون میده، با اینحال با بهترین حالت و بزرگ ترین حالت، عکسها رو ببینید.


1. پیش در آمد سفر ، ارتفاعات روستای بالاچلی (BalaCheli) ، ماشینمون


2. شب در ارتفاعات روستای خالی از سکنه افراتخته ، من و ستاره ها


3. ارتفاعات روستای افراتخته ، ساعت 5 صبح ، شروع حرکت پیاده


4. در مسیر ، جاده پاییزی


5. در مسیر ، جاده های رنگی


6. در مسیر ، پاییز


7. در مسیر ، استراحت و صبحانه (جای همگی خالی ، دمنوش بهلیمو و زعفران جنگلی و زرشک جنگلی زدیم)


8. پانوراما از پایین بهشت ، ارتفاعات گرگ زن 


9. جعبه های مدادرنگی ، ارتفاعات گرگ زن


10. دو درخت در بهشت ، ارتفاعات گرگ زن


11. بهشت پاییزی ، ارتفاعات گرگ زن


12. من و مونوپاد ، ماورا


  • دکتر میم

با تعجب گفت: کجا میرین؟!

رو نقشه بهش نشون دادم و گفتم: اینجا

- : راه بلد دارین؟

- : آره ، منم

- : چند بار این مسیرا رو اومدى؟

- : اینجاها رو هیچى!!

- : ااا،، خیلى خطرناکه، گم نشین! از خیلى پایین تر از اینجاها دیگه اصلاً آدم رد نمیشه!

- : میدونم، مشکلى نیست ، من مسیریابم.

- : دیشب کجا بودین؟

- : بالاى روستا، اول مسیر مالرو ، چادر زدیم.

- : حتما بدون ِ بپا !

- : ببین آب از سرمون گذشته بود، خسته بودیم، میفهمى؟ خسته! میدونم، سرد بود و اینجاها گرگ داره، ولى دیشب بعد از ٨ ساعت حرکت با ماشین و پیاده روى زیاد، نتونستیم حتى آتیش روشن کنیم! بیهوش شدیم و دوباره ٤ صبح حرکت کردیم.

- : باشه، خیلى خرین، موفق باشین

- : چاکرم ، ممنون :-) 


من سالهاى زیادى از زندگیمو به دلایل تفریحى و غیرتفریحى، توى سفر بودم. خیلى خیلى جاها رو دیدم. زیبایى هاى عجیب دریا و کویر و کوه و جنگل و بیابون هاى زیادى رو دیدم. 

اما فکر نمیکردم این سفر دو روزه به استان گلستان، همین بیخ گوشمون، و رفتن به نقاطى که از روى نقشه و مسیریابى درآورده بودیم، به بهشت ختم بشه! 

روستاى مرتفع "افراتخته" در ارتفاع ١٤٠٠ مترى از سطح دریا تقریبا آخر دنیا بود و اول ماورا...

با کلى داستان، به روستاى سرد و تقریبا خالى از سکنه رسیدیم. ساعت ٩ شب.... و دیالوگ هاى اول پست...

صبح، بعد از حدود ٣ ساعت پیاده روى در مسیر سخت و زیبا، در ارتفاع ٢٧٠٠ مترى، به دروازه بهشت رسیدیم. هرچقدر دوربین و لنز داشتیم گذاشتیم کنار و مات و مبهوت، فقط نگاه میکردیم!

بعد از یه ربع بهت و سکوت، یکى گفت: مگه میشه؟ مگه داریم؟


محلى هاى پایین روستا به منطقه اى که رسیدیم و ازش رد شدیم، "گرگ زن" میگفتن. مرز جنگلهاى گلستان، مراتع سبز بالاترین ارتفاعات رشته کوه البرز و شروع کوهستان هاى سنگى و بیابانى استان سمنان! ترکیب دره و جنگل و مرتع و صخره و چمن و خاک! بدون شک ، یکى از سه بهشت روى زمین!

زیبایى هایى که به هیچ روشى قابل عکاسى نبود، فقط چشم...

الان در راه تهرانم.

عکس هاى ناگویا و ناقصم ، بزودى...

راستى من اگه برم بهشت، حتماً بهشت من پاییزیه :-) 


پ.ن. ١ : هرکسى پایه رفتن و دیدن از بعضى جاها باشه، هرطور بتونم کمک و راهنمایى میکنم. من که رستگار شدم :-) 

پ.ن. ٢ : ماجراى باخت کاسپاروف به یک شطرنج باز آماتور بخاطر "شک" رو شنیدین؟!

  • دکتر میم

دومین بارى که قسمتى از جنگ و عوارضش رو درک میکردم سال ٨٥ بود که دانشجو بودم و با  دوستى کرمانى رفتیم کرمان و از آنجا زاهدان و زابل، و بعد با خریت تمام، افغانستان.

بحبوحه جنگ آمریکا و طالبان بود و بسیار ناامن. به همین دلایل ناامنى و جنگ، مسیر زیادى در خاک افغانستان رو باید پیاده میرفتیم. در مسیر آبادى میرآباد، از یک شهر و چند روستا رد شدیم و هر جایى، ساعتى نشستیم.

بوى جنگ و ترس رو راحت در همه جا میشد حس کرد. خرابى ها و کشته ها و گاهى بزرگ شدن آدمها و گاهى بى تفاوت شدن ها رو میشد دید.

پیرمردى که جنگ شوروى هم بخاطر داشت از مقایسه دو جنگ میگفت و دغدغه هاى مذهبى طالبان و دغدغه هاى دروغ آمریکا مثلا براى امنیت افغانها. میگفت بدبخت تر از ما در جهان نیست که هم از خودى میخوریم، هم از امریکا. تعدادى از اقوامش را در هرات از دست داده بود و تعدادى از دوستانش نیز که به طالبان پیوسته بودند. نزدیک به گریه کردن بود که جوانى اضافه شد به طرفدارى از امریکا و خدمات ارزنده اش.

پیرمرد شاکى شد و از چیزهایى که در خشت خام میدید، میگفت. از زخم هایى که جوان از جنگ ٩ ساله شوروى درک نکرده بود. جوان از عقب نشینى طالبان میگفت و از خدمات شهرسازى امریکا.

بی نتیجه گذشتیم و به میرآباد رسیدیم. روستایى که با خدمات ارزنده امریکایى ها تبدیل به شهرى با جاده هاى آسفالت و آب لوله کشی شده بود. اما مردمانش سرشار از نفرت از امریکا و القاعده و طالبان و جنگ. 

مردى که بعداً بخاطر سوالم از او درمورد جنگ و به گریه درآوردنش، سخت پشیمان شدم، از بمباران امریکا میگفت و دو پسربچه ١٠ و ١٢ ساله اش که در مدرسه کشته شده بودند و حتى جنازهٔ یکیشان که نهایتاً هم پیدا نشده بود! دیگرى را هم با دست خود دفن کرده بود.

و امریکایى که بخاطر جبران، خدماتى در آن روستا انجام داده بود ... و طالبانى که بجاى جبران، به پایش هم تیر زده بود و حالا سالها آن مرد از کار افتاده شده بود.

گریه میکرد و میگفت : "جنگ، هیچ روى خوبی ندارد! هیچ آدم خوبى ندارد، و هیچ نتیجه خوبى."

از برج ها دوقلوى امریکا میگفت که نه تابحال دیده و نه میداند چیست و نه حتى عکسش...

من هنوز حرف جنگ که پیش مى آید... :-( 

...

سال ٩٣ و ٩٤ دو کارگر جوان افغانى دارم. احمد و گل ممد، که عروسى احمد، اردیبهشت سال ٩٥ است و گل ممد در رفت و آمد بین ایران و افغانستان و دیدار خانواده. نیروى کار معمولا خوب و ارزان که سرازیر شدنشان به ایران سر از جنگ شوروى مى آورد. روزها و مدتهاى زیادى باهم به صحبت درمورد جنگ و کشورها و اتفاقات مختلف حرف میزدیم.

قرار بود ٧ مهر براى نمایشگاه تجهیزات پزشکى با گل ممد برم کابل. بمبگذارى هاى هاى پشت سرهم در کابل در ماه اخیر با صدها کشته، هم نمایشگاه رو به تعویق انداخت، هم ویزاى افغانستان رو. و گل ممد خیلى ناراحت بود و میگفت روى خوش و آرامش براى ما یک سال هم دوام نمى آورد! :-( 


حالا هم سوریه و عراق و لبنان و یمن... و خون هاى مردمان عادى و زنان و کودکان بى خبر از روابط سیاسى و اقتصادى و آوارگى ها و سو استفاده ها و...


جنگ، هزینهٔ تلخى دارد... براى همه مردم جهان


  • ۸ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم

کمپوت گلابى

۱۵
مرداد

امروز که دقیقا وسط تابستونه، فکر کنم از این ٤٥ روز، حدود ٣٠ روزشو تهران نبودیم.

به هیچ کارى درست و حسابى نرسیدم! کلى از کارام مونده، باز میگن بریم شمال، دریا!

میگم نمیام ، کار دارم، شما برین. 

میگن "نه. فلانى و فلانى و فلانى گفتن اگه تو نیاى، ما هم نمیایم! اینطورى هم کلاً سفر خراب میشه"

...

من موندم با این همه محبوبیت، چرا رییس جمهور نشدم؟! واللا

حالا پسفردا اگه چک ها برگشت خورد و بى پولى برما دچار شد، یادشون باشه بخاطر همین شمال اومدن و هزینه هاى محبوبیته ها :-D 

اونوقت ببین یکى از همینایى که الان میگن بیا شمال، موقع برگشت چک، آیا میگن بیا فعلاً اینو داشته باشته باش تا کارِت راه بیوفته؟! ها؟ میگن؟

.

و درحالیکه اوضاع مالى، همچنان واقعا عجیبه و مبهمه، مثل دیوونه هاى بى خیال، با توکل به خدا، میرم شنا و عکاسى :-)

  • دکتر میم

چالش و پَرش

۰۲
مرداد

١. از همه اونایى که به موضوع چالش، واکنش نشون دادن و نوشتن و خوندن و نظر دادن ممنون. چند نفر گفتن تا چند روز آینده بازم مینویسن. پس جمع بندى و لینک همه خاطراتو میزارم براى چند روز دیگه.


٢. جاى همگى خالى، این هفته بالاخره رفتم گرگان و پریدم :-) 

پرواز

لذت پرواز با پاراگلایدر رو نمیشه تصور کرد. چیزى که توى ذهنم بود با واقعیتش زمین تا آسمون فرق میکرد!

تعریفش خیلى زیاده، اما همینو بگم که بمب آدرنالین بود :-D 

٥٥ دقیقه پرواز و پرش از ارتفاع ٢٩٠٠ مترى، خیلى خوب بود،، میفهمین؟ خیلى! 

مخصوصا لحظه ای که میپری و زیر پات کیلومترها خالی میشه!

از نوک قله کوه پریدیم کنار دریا فرود اومدیم.

.

این چند تا عکس هم ببینین براى درک بهتر اون فضا

عکس ١

عکس ٢

عکس ٣

عکس ٤


  • دکتر میم

ستاره

۰۱
مرداد

چالش

.

خاطره مشترک من و دوستم که هیچ کس نفهمید و هیچ وقت گفته نشد.

من به خاطر علاقه اى که به فیلم و تئاتر داشتم، در دانشگاه اکثر اوقات توى کانون فیلم و عکس بودم، رابطه زیادى هم با بچه هاى تئاتر داشتم. (چند تا فیلم کوتاه هم ساختیم و نمایشنامه تئاتر هم مینوشم)

اون زمان، کانونهاى فرهنگى دانشگاهها شامل هفت کانون فیلم وعکس ، تئاتر ، موسیقی ، گردشگرى ، ادبیات ، هلال احمر و کانون نشریات بود. سال ٨٦ ابتدا دبیر کانون فیلم و بعدش دبیر کل کانونها شدم.

اواسط سال یکى از بچه ها اومد و گفت، میخوایم یه نشریه بزنیم و ...

هم مجوز میخواست و هم یه مطلب که براشون بنویسم.

من شروع کردم به نوشتن تا اینکه اولین شمارش چاپ بشه، بعدا بره براى مجوز و...

از قضا همون زمان اوایل دوره احمدى نژاد بود، و دوره تعطیلی "انجمن اسلامی" های اصلاح طلب و شلوغی و تحصن و...

نشریه منتشر شد و بدون نام پخش شد و با اینکه ربطی به شلوغی ها نداشت، سر و صداى زیادى کرد.

چند روز بعد، با همین دوستم که نشریه پخش کرده بود، بیرون بودیم، من رفتم از اونور خیابون چیزی بخرم، داشتم برمیگشتم که یهو دو نفر لباس شخصی، اومدن و دوستمو با دستبند و خیلی آروم، کردن توی ماشین و بردنش!

منو ندیدن! نمیدونم دیدن یا نه، اما من مات بودم و اونا رفتن!

من وسط خیابون کپ کرده بودم. زدم توی فرعی و دویدم و فرااار.

شب دوستم زنگ زد ، دیدم یه جوری داره حرف میزنه و با علامت و اشاره و... خلاصه نصف شب رفتم و پیداش کردم و دیدمش.

گفت ماموراى وزارت اطلاعات بودن! بردنش و دو ساعت سین جین کردن و بعدشم بردنش دادگسترى، و بازپرس هم گفته مسئول نشر هم باید بیاد!

فرداش هنوز ما داشتیم فکر میکردیم که چه کنیم،، که مامورین محترم، اومدن سراغ من و خیلى محترمانه منو بردن. با ماشینی که هیچی از بیرون دیده نمیشد و با چشم بسته!

جزییات جالب و عجیب این ماجرا خیلی زیاده، خلاصه میگم که من هم به اتهام دبیرکل و ناظر کانون نشریات، دوستمو همراهی کردم و رفتیم دادگاه. و تصمیم گرفتیم هیچ اسم کس دیگه اى رو نیاریم.

جالب بود! به خاطر یک نشریه طنز، هر دو نفر، دو اتهام خوردیم و باهم به دو دادگاه مختلف رفتیم.اول،  تهییج افکار عمومی و اغتشاش. دوم ، اقدام علیه امنیت ملى!!!!

دادگاه اول به شش ماه حبس، و در دادگاه دوم به سی ضربه شلاق محکوم شدیم.

قاضی اولی، بهتر بود و توضیح داد که راهی نداشته (البته راست نمیگفت) و راهنمایی کرد که چطور اعتراض کنیم و...

خلاصه روی حبس اعتراض کردیم و ارجاع شد دادگاه استان.

اما قاضی دوم! عجیب احمق و عوضى بود!

اینو بگم من اصلا آدم کینه اى نیستم و بدى هاى آدما رو معمولا رد میکنم و میسپرم به خدا و کلید اسرار و... :-) اما حرفهایی که قاضی دوم به ما زد و حکمی که داد، هیچ وقت از ذهن من بیرون نخواهد رفت! و ما هم با عصبانیت و قطعیت، بدون اعتراض، حکم رو بردیم اجرای احکام و شلاق خوردیم! در ماه رمضان و با زبون روزه!

شلاقی که شاید اون روز با دوستم و سربازهای دادگستری که کلی کمکمون کردن و افسر نگهبانی که شلاق میزد و جداً انسان خوبی بود، شاید اون روز خندیدیم و دردشو با شوخى و خنده گذروندیم، اما درد فکریش بسیار زیاد بود!

و اینکه من اون قاضی دوم رو نتونستم به خدا و کلید اسرار، واگذار بکنم! و به خودم واگذار کردم. به خشم خودم. و الان سالها میگذره و من در اون شهر نیستم اما کاملاً خبر از احوال قاضى محترم و لحظاتشو دارم و منتظرم تا کمی سرم خلوت بشه و وقتش بشه، شاید باهم صحبتی بکنیم!

اما حکم حبس،

حکمی که همه قاضی ها و وکیل ها که باهاشون مشورت کردیم، گفتن هیچ کاریش نمیشه کرد، خودم بدون وکیل، در یک حرکت انتحارى شش ماهه، و البته لطف خدا و درک و فهم بسیار بالاى قاضی استان (دادگاه تجدید نظر) موفق به باطل کردنش شدم و تبرئه شدیم.

و اما شدیم دانشجوی ستاره دار! البته این دومین ستاره من بود، و من در دوران دانشجویی بعدا مفتخر به دریافت یک ستاره دیگه شدم و به قول بچه ها سرگرد شدم :-D ستاره هایی که نهایتا نتونست منو از دانشگاه اخراج بکنه (بالاخره دبیر کل بودم دیگه) ، اما مشکلات زیادی ایجاد کرد.

.

نکته: شش ماه بعد ، من به دلیلی که هیچ ربطى به دانشگاه و موارد سیاسی و این داستان نداشت، به زندان رفتم! در دو مقطع زمانى ، اما به یک اتهام.

یکبار دو روز بازداشتگاه و هفت روز زندان. بار دوم هم دو روز بازداشتگاه و سه روز زندان. و بعدش با سند آزاد شدم و بعد هم تبرئه شدم و ... همین.

روزهاى فوق العاده جالب و پر از تجربه ای بود که بعدا حتما تعریف میکنم.

  • دکتر میم

هوای من

۲۲
تیر

بندرعباس, هوا سرد بود...

قشم و هرمز که اصلا کاپشن پوشیده بودیم.

  • دکتر میم