روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۷۵ مطلب با موضوع «عجایب» ثبت شده است

گفت میتونین ده دقیقه پیش حاج آقا بشینین. آقا مریضه، خواهش میکنم کوتاه و سریع...

رضا که ما رو برده بود ، جلو رفت، من و سینا پشت سرش. ۷_۸ نفر دیگه هم نشسته بودن... یکی بلند گفت حاج آقا نمیذارن زیاد بشینیم، یه چیزی بگو برداریم و بریم... حاج آقا سرش رو بالا نمی آورد، خندید و گفت: «حرف ده دقیقه ای رو کجا میخوای ببری، همینجا با چایی بخور، بشینه به دلت... ۴ تا کار،، 

حلال کار کنید و حلال بخورید. از زبون حرامخوار هیچ دعایی شنیده نمیشه.... 

دل مردم رو نرنجونید. چه با غیبت، چه حسادت، چه آزار مستقیم. مردم‌آزار و غیبت کننده خودش هیچوقت آرامش نداره.

بجای حرف زدن، زیاد فکر کنید، شک کنید، تحقیق کنید، از اهلش بپرسید. کسی که از عقل استفاده نکنه، جسمش هم تباه میشه.

نماز ِ خوب بخونید... توی بهترین وقت... بعد بشینید و برکت زندگی رو ببینید»

یکی پرسید : آقا نماز ِ خوب یعنی چی؟

گفت: بقول آقا سیدعلی (قاضی) ، بازاری نباشه 

.

اکثریت بلند شدیم که بریم... یکی گفت: «آقا ما همشو رعایت میکنیم ، چرا برکات سرازیر نمیشه؟»

سرشو آورد بالا و یه نگاه بهش کرد و گفت: «زن و بچه ت ازت راضی ان؟»

همه خندیدن... حاج آقا خندید و گفت : «این از همه مهمتر بود توو این ده دقیقه. همینو بردار و برو»

...

در مسیر بیرون اومدن از اتاق، سینا باز پرسید «اسمش چی بود»

رضا گفت «بهجت ،، محمدتقی بهجت»


  • دکتر میم

من فستیوال ها و گردهمایی های زیادی رو از نزدیک دیدم. به این دلیل علاقه زیادی بهشون دارم که فستیوال ها، جدای از هر مضمون و هدفی که دارن، تاثیرات بسیار جالب و عجیبی میذارن، فضاهای خاصی بوجود میارن و انسانهای جالبی رو میشه توشون پیدا کرد، آدمهایی با اختلافهای بشدت زیاد که معمولا فقط به خاطر یک هدف و یک نقطه اشتراک، در اون گرهمایی جمع شدن. مثل اینجا، آدمایی که به جز تختخوابشون روی بهترین تشک، جایی نمیخوابن و کسایی که به جز غذای خونه و رستوران نمیخورن، یا روی خیلی چیزا حساسن، اینجا میان و خیلی از نکرده هاشون رو تجربه میکنن.

بنظر خودم ، مراسم پیاده روی اربعین و گذر بیش از ۲۵ میلیون نفر از بیشتر از ۳۰ کشور دنیا از مسیرهای مختلف و رسیدن به کربلا در روز اربعین، و اتفاقاتی که در بین راه و در عراق دیده میشه، از عجیبترین و خاصترین اتفاقات دنیاست! متولی تمامی گردهمایی ها و فستیوالها قوانین رو تعیین میکنن، تدارکات دارن و... اما اینجا هیچ قانون خاص و محکمی وجود نداره، حتی از نظر دین هم شما غیرمسلمونهایی میبینید که برای کسب این تجربه عجیب راه زیادی اومدن. حتما شنیدین که تمام تدارکات و پذیرایی ها و رفع نیازها بدست مردم عموماً فقیر عراق و البته به بهترین و مفصل ترین شکل ممکن و رایگان انجام میشه، البته سازمانها و ارگانها و کشورهایی هم خودشون در این تدارکات سهیم میشن که خب شاید ۱٪ هم نشه. چیزی که از اخبار دیده و شنیده میشه با چیزی که اینجا حس میشه، زمین تا آسمون فرق داره. باورنکردنی و غیرقابل توضیحه، اما در این یک هفته در اینجا تمام قواعد و قوانین جامعه شناسی مدرن نقض میشه! دنیایی کاملا متفاوت با جهانی که داریم توش زندگی میکنیم. و اتفاقات و تجربیاتی که در هیچ جا و هیچ لحظه دنیا نمیتونین درک کنین! ... لعنت به این کلمات که نمیشه توضیح داد...

بنظر من دیدگاه و باورهاتون رو بذارین کنار، اگه توی زندگیتون دنبال چیزی هستین، یه سال حتما این اتفاق رو تجربه کنید ، حتما یه چیزی پیدا میکنین.


+ نظرتونو بگین، سوالات و فکرتونو حتی شده ناشناس بگید، در مورد نوع سفر، هدفش، چیزی که فکر میکنید ، یا هر چیز دیگه... و استوریهای سفر رو هایلات کردم در mopix101

در مورد جزئیات سفر ، برای اینکه برای سال بعد تصمیم بگیرین، یه پست نکته ای میذارم.


  • دکتر میم

یجمعنا

۰۶
آبان

یکی از دوستان با خودش قلیون آورده :-) دیشب بعد از ۲۵ کیلومتر پیاده روی، نشسته بودیم بین مسیر نجف و کربلا ، دورهم و استراحت و قلیون. سه نفر اومدن سمتمون و سلام و علیک و اشاره به قلیون... از چشمای آبی و موهای بور یکیشون، همه برگشتیم و کنجکاو... مردی عراقی از بصره بود که دو دوست و همکلاسی قدیمیش یکی از انگلیس و یکی از هلند رو آورده بود برای مراسم اربعین. مشخصه که کی به قلیون علاقه داشت؟! مرد چشم آبی هلندی ، که اتفاقا فوق العاده فوتبالی بود :-) سر صحبت هم از همین باز شد... فوتبال، هلند ، همدردی من و مرد هلندی، پرسپولیس، عراقی ، بشار رسن ، و انگلیسی ای که در سکوت فقط بما نگاه میکرد و اصن نمیدونست فوتبال چند نفره ست!

حرف از سفر و ملیت ها و اهداف شد... انگلیسی مسلمون بود، اما هلندی نه،، در حقیقت هیچ دینی نداشت و از تعریف های دوستاش اومده بود. و البته کلی از فضا خوشش اومده بود و تعریف میکرد، از نحوه ورودشون به عراق و از مسیر و از نجف و ... از همه بیشتر از چیزهایی که از شروع پیاده روی دیده بود ، از مردم ، از پذیرایی ها، از موکب ها... و از این قلیون بغل مسیر پیاده روی :-)) 

انگلیسی هم از کار و بار ما پرسید و و اینکه چند بار اومدیم و... بعد با ذوق عجیبی گفت من سومین بارمه ، و هرسال چند نفرو با خودم میارم... همشونم میگن چطور میشه یه «اسم» اینهمه آدمو از همه جا بکشونه و بعدشم این اتفاقات عجیب توی اینجا در این یک هفته؟! به دوست عراقیشون اشاره کرد و گفت: رسول میگه مردم هرسال همه دارایی و پولاشونو خرج پذیرایی از زائرها میکنن و بعد از اربعین باز پول جمع میکنن و کار و زندگی و آماده کردن بهتر سال بعد!!... و بعد اشاره کرد به تابلویی که صدمتر جلوتر نصب شده بود (که دیشب استوری اینستا گذاشتم) ، و گفت «من میگم حسین یجمعنا»


  • دکتر میم

«بعد از مدت زیادی جستجو با سینا پیداش کردیم، روستایی بیراهه، در ارتفاعات کوه و جنگل. محلی ها بهش میگفتن "زاو مینگ ژی" ، فکر کنم یه چیز توو مایه های پیر فرزانه. ظاهرا خیلی کم حرف میزد و خیلی آروم. اول سینا رفت، من بیست دقیقه بعد. سینا اشاره کرد که هیچی نگو. 

جملات و کلمات کوتاهی که به زور حرف میزد، اونقدر آروم بود که سینا مجبور بود گوششو نزدیک صورت پیرمرد ببره. چند جمله ای گفت که سینا آروم به من میگفت و هیچوقت یادم نمیره : «سکوت، سکوت، سکوت کنید... از سه نفر بسیار دوری کنید: اول از آدمی که باور و اعتقادش رو بی دلیل و تحقیق، ترک کرده! دوم از آدمی که با حرف زدن زیاد (نیش و کنایه و حرف تند و تیز) ، همنوعانش رو آزار میده! سوم از آدمی که تجربه های مشخص و زیان ده رو دوباره امتحان میکنه»

من مات ایستاده بودم. یهو برگشت رو به من چند ثانیه نگاه کرد و چیزی گفت! سینا گفت «میپرسه مسلمونی؟ » و اشاره کرد که جواب بده ،،، سر تکون دادم که آره ،،، سرش رو برگردوند و چیزی زمزمه کرد. سینا گفت: «میگه عرفان مسلمانان و نماز رو میشناسم. جالب و عجیبه»

بعد از حدود یک دقیقه سکوت، در حالیکه داشت چیزی میگفت، آروم روی زمین دراز کشید و خوابید! سینا سریع کاغذی درآورد و شروع کرد نوشتن... پیرمرد خوابید!! و ما خیلی آروم ، بیرون رفتیم. تا کیلومترها، هیچ حرفی نزدیم و احساس غرق شدگی داشتیم. تا یه جا نشستیم. کاغذ رو گرفتم و نگاه کردم... گفتم چیه؟ گفت همون که آخرش گفت. چند جمله از اوپانیشاد (قسمتی از کتابهای وداها ، از کهن ترین کتابهای تمدنهای آسیای شرق) 

این کاغذی که سینا نوشت، بعد از سالها دوباره پیدا شد! و پاره شده، یا سوخته، یا...

و معنیش: 

"نمایش آغاز هستی و جنجال پایان آن را بفهم تا بخود بیایی.

«آنوپا» مخلوطی است از ترس و جنگ و وحدت و یگانگی.

کشف حقیقت ِ درون انسان و یافتن راه‌ رهایی و رستگاری، از عبادت (بمعنی سکوت یا مراقبه یا ...) میگذرد.

رهایی در یقین (اعتقاد) است" 

»

  • دکتر میم

- کف جاده افتاده بود، گربه مرده بود... داشتم فکر میکردم ما آدمها خیلی بیشتر از گربه ها، کف جاده ها میمیریم ، اما فقط ماها رو جمعمون میکنن، اینا رو نه!


- ده روز پیش با یه کلاهبردار و یه قاضی و یه فئودال و یه بیکار رفتم شمال. رفتیم ارتفاعات کوه و جنگل. از معدود جاهای به گند کشیده نشده توسط زامبی های انسان نما. بکر و خلوت و ساکت. فقط روز سوم مه و بارون شدید و رعد و برق و شب توی جنگل و سیل شمال و گیر کردن و... :-)) خدا میدونه من سفرام امنه امنه ، فقط گاهی یه هیجانات کوچیکی پیش میاد. چند تا عکس توی اینستا گذاشتم.... فقط اینکه توی روستای سنتی و کم جمعیتی که بودیم، پیرمرد هیزم شکنی بود که با هم رفتیم که یه کم کنده های بزرگ رو تبر بزنیم و هیزم بیارم برای خونه. دلم توی خونه اون پیرمرد و پیرزن جا موند!!


- خدا بخواد اواخر هفته بعد، میریم سمت عراق. با ماشین خودمون. ماشین رو میبریم توی عراق. فک کنم سفر جالبی باشه :-) قبلاً زمان اربعین، نمیذاشتن ماشین ببری، از امسال میذارن. قرار بود حاجی باهامون بیاد، کلی دون پاشیده بودم که ببرمش، همونجا دفنش کنم ایشالا. نشد،، پیچوند. میگه هرجا تو بری سیل میاد :-))


- حدود یکسال منتظر یه عکس از یه دستنوشته بودم. هفته پیش پیداش کردیم... اتفاقات مرتبط بعدی هم باعث شد موضوع تکمیل تر بشه تا یه پست سه قسمتی بذارم ایشالا. سعی کنید خیلی درموردش فکر کنید. خیلی! و نه سطحی و در حد کلمات... آدمهای دخیل در این سه پست ، دنیای هزاران نفرو زیر و رو کردن!


- راستی ، اگه در شهرهای بزرگ و صنعتی هستین، احساسات عاشقانه تون رو زیر بارون نبرین. حالا درسته که حال میده و لذتبخش و عاشقانه ست، اما بارون شهرهای آلوده ، مخخخصصوووصا تهران، بارون نیست. اسیدیه که حتی سنگ بناها و رنگ ماشین و پارچه رو میپوسونه،، چه برسه به پوست و موی شما! مواظب باشین! .... یه بنده خدایی به کیوی حساسیت داشت، یه نفر که سید بود براش کیوی آورد و هی بزور گفت «بیا این کیوی رو بخور، این از دست سید شفاست...» ... خداروشکر معجزهٔ سید، با یه بیمارستان و دارو و آمپول حل شد :-) #واقعی


  • دکتر میم

ایمان

۱۹
شهریور

لحظه ای از امروز، دوباره موسای درونم را یافتم و بی واسطه و درمانده با خدا صحبت کردم! 

و بعد از این توکل و جواب عجیب و معاشقه لذت بخش...

احتمالا همان بنی اسراییلی خواهم شد که تا خرم از پل گذشت، به ثانیه ای امیدم را به سوراخهای جلو و عقب گوساله سامری ببندم و با صدای عوو عوو اش، گوساله را سجده کنم... شت


  • دکتر میم

Burning man

۱۲
شهریور

اگه علاقمند به فستیوال های شبه فرقه ای و خاص و عجیب هستید، همین الان آخرین روز فستیوال یک هفته ای burning man در امریکا ، صحرای نوادا در حال برگزاریست. یکی از بزرگترین فستیوال های آزاد جهان که برگزارکننده مشخصی نداره و همه شرکت کنندگان با لباسهای خاص و ایجاد فضاها و نمادهای خاص معمولا آفرینش های الهام گرفته از رنسانس، خود برگزارکنندگان آن هستند. نوعی سلوک هنری، و صدها جلسه و کارگاه و گردهمایی کوچک که در بطن فستیوال یک هفته ای «مرد سوزان» در هفته منتهی به اولین دوشنبه سپتامبر ، انجام میشه و در روز آخر (دیشب یا امشب) با سوزاندن مجسمه مرد حصیری ۲.۷ متری تموم میشه. 



وقت نکردم درموردش مفصل بنویسم فقط گفتم حیفه، بگم که اگه علاقمندین، درموردش سرچ بزنید و فیلمها و عکساشو ببینید.


  • دکتر میم

پیرمرد عریان

۰۱
شهریور

+ با دکتر صحبت میکنم، میگم «دکتر روزت مبارک»

گفت «من دامپزشکم، ما روز جدا داریم خودمون» 

گفتم: «باشه بالاخره یادت نیست سالهای قبل چقد دارو میدادی من بخورم و خوب میشدم! ... پس دکتری دیگه!»

گفت: « واسه تو دارو میدادم؟؟؟!!! عهه! مگه تو یه سگ نداشتی...؟! »

....

- روز پزشک بازم مبارک، به همه پزشکا ، دانشجوهای پزشکی، خود-درمانها ، دارو تجویز کن های خود آموخته ، بچه های ناصرخسرو، زیرزمینهای مخبرالدوله ، مخصوصاً دکتر هایزنبرگ :-)). من پزشک نیستم، باز تبریک بگید تا بیام براتون... 


+ آخه چیه عید قربان؟! اینهمه خون و خونریزی!! بابا اگه بجای اینهمه خونریزی، چارتا درخت میکاشتیم، الان سوییس بود اینجا! ... مگه نه؟!


+ این موزیکو دیروز بسختی پیدا کردم،،، شاخه موسیقی folk ، فولک (سنتی قرن ۱۹ و ۲۰ ام) اروپای شمالی ،، از اونا که لباس رنگی میپوشیدن و توی فستیوال ها میخوندن و میچرخیدن :-)) این برای یه گروه فنلاندیه

گوش کنید


+ عیدتون مبارک، صبح ساعت ۶:۳۰ باید پای کوه باشم، هنوز کار دارم :-


  • دکتر میم

رایحه

۱۵
مرداد

گفتم: «چی میشه که اخلاق مردم یه کشور عوض میشه و تصمیمای جسورانه و قاطعانه میگیرن؟!»

گفت: «همچین مواقعی،، کشاکش همین سختی ها،، زیر فشار همین کمبودها،، وقتی که کم کم میفهمن هیچکس نیست که به دادشون برسه، جز خودشون! ... و اونجا با کار درست یا غلط، میتونه نقطه صعود یا نابودی ملت باشه...اون دوره معمولاً اتفاقای عجیبی میفته! که زیاد هم توی تاریخ داشتیم»


+ قبلاً گفته بودم و به کرّات توی کامنت های دو پست قبل هم گفتم که عجیب امیدوارم. حالا بوی اتفاقات خوب (و همینطور هیاهوسازی های احمقانه) میاد... شامه هامونو قوی کنیم و باهوش باشیم.

++ اگه حرفهای دوهفته پیش رهبر برای هیئت دولت و همینطور حرفهای دیشب همتی، رییس جدید بانک مرکزی رو در مورد بسته جدید ارزی نشنیدید، سرچ کنید و بخونید. این مسیر خوبه، اگه ایشالا درست انجام بشه، روزگار برمیگرده.‌

+++ همه مسئولیم.


  • دکتر میم

مطالبه

۲۷
تیر

این روزها در هجوم خبری رانتخوارها و مفاسد اقتصادی و اختلاس افراد و بانکها (نه که مثلاً قبلاً نبوده و الان زیاد شده) ، در بلندرین قله پرچمداران اسلام، و اعلام هر روزهٔ «م.م.» و «ح.ه.» و «س.م.م.ر» ها، از سر بی حوصلگی رفتم سراغ زندگینامه مختصر خانم «کیتاروویچ» ، همون خانوم رییس جمهور کرواسی که برای بعضیا خوشگل، گرم و صمیمی و خاکی و با احترام و برای بعضیا فساد ملی، هنجارشکن و مسخره بود.

این بنده خدا زحمت زیادی کشیده و درس خونده و پله پله بالا رفته و سالهای گذشته سفیر کرواسی در امریکا بوده ،، یه بار یه خبری میاد که شوهر این خانم کیتاروویچ ، از ماشین سفارت، برای چند تا از کارهای شخصیش در شهر استفاده کرده. سرچ کردم و فهمیدم ، در چهار مورد و طی دو هفته!

این خبر که میاد و مطرح میشه، خانم کیتاروویچ رسماً از مردمش عذرخواهی میکنه و هزینه و جریمه استفاده شخصی شوهرش از اموال عمومی رو پرداخت میکنه... 

(هههعععییییی ،،،، والا آخه اینم شد مسئول؟ :- )

و در این جام جهانی هم با هزینه شخصی و با پرواز عمومی به روسیه میاد و برای خودش بلیط عمومی ورزشگاه میخره،، و جناب پوتین لطف میکنن و وقتی میفهمن، ایشونو میبرن به جایگاه ویژه، و میگه (با لهجه تند روسی بخونین) : « آخه زن، تو آبروی رییس جمهورا رو بردی، بیا اینم یه کارت ویژه، به همه سپردم با این کارت سر همه بازیا بفرستنت جایگاه ویژه... برو اینقدر تظاهر به نوعدوستی و صمیمیت نکن. ما خودمون ذغال فروشیم عامو... اصلا سیستم اُلیگارشی رو ما ساختیم، کشورهای پایین ترمون هم رعایت میکنن، تو که دیگه از خودمونی، تو چرا آخه؟... آخه رییس جمهور، اینجوری؟» :-))

این خنده آخری از سر استیصاله :-(


  • دکتر میم