روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۷۲ مطلب با موضوع «عجایب» ثبت شده است

بازگشت

۱۸
اسفند

همه چیز دوباره از اینجا شروع شد! از این موزیک کلیپ فوق العاده زیبا و تفکر برانگیز آسیایی. همهٔ چیزی که دارم سعی میکنم بصورت یک پست ِ بعدی ِ ساده و روان بنویسم.


+ ساختار این نوع موزیک مربوط به بیش از ۲۵ هزارسال پیش است و اجرا توسط طرفداران حال حاضر در آسیای مرکزی. این کلیپ، پر از اِلِمان و نماد است. بارها ببینید. 


  • ۶ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۵۳
  • دکتر میم

توی شرکت بزرگی که کار میکردم، خواهر زن ِ مدیرعامل بود. و به همین نَسَب، سوپروایزر فروش بود. برای قسمتی از درس و کار شوهرش، شیش ماه توی شرق اروپا زندگی کرد و برگشت. به گفته خودش اونقدر هوا سرد بوده، زیاد از خونه هم بیرون نرفته بود ولی کلاً انگلیسی حرف میزد و میگفت چون اونجا عادت کردم، میخوام ادامه بدم تا بهتر عادت کنم!! :-) 

وقتی برگشت، معاون فروشمون از ایران رفت و ایشون به پست معاونت فروش رسید. روز اول به بچه های آی تی گیر داده بود که یوزر ورودیم به شبکه شرکتو عوض بکنین که مرتبط با معاونت فروش باشه. اونموقع من مدیر فنی مهندسی بودم و یکی از بچه های آی تی رو فرستادم که بره ببینه چی میگه. وقتی برگشت، دیدم داره هرهر میخنده و گفت «خانوم رئیس، یوزر دلخواهشو روی کاغذ نوشته و داده بهم» ، کاغذو داد که ببینم...

نوشته بود : Sales_Ass   :-))


(البته منظورش مخففه Assistance بوده ها! خدا شاهده اگه فکر دیگه ای بکنید. شوهرش هم فوق تخصص مغز و اعصاب بود که توی زندگی باهاش دوام میاورد (احتمالاً با مصرف قرص های سنگین) , ما هم که خوش میگذروندیم :-D )

  • دکتر میم

راستش، چندین و چند سال پیش با همین دوستی که الان کارمند بانکه و یه نفر دیگه، رفتیم دستفروشی. (چیه مگه؟ کاره دیگه :-)  ) البته اولش برای کمک به نفر سوم. اما بعدش یه کمی بیشتر شد :-)  ... تعارف که نداریم. ساعت کاریه شبانه ش و پولش همه جوره خوب بود. خوش هم میگذشت.  هنوز که فکر میکنم، درآمد اون دو هفته، آخر اون سال، به اندازه درآمد یک سال کارکرد عادیم میشد!

امروز با یکی از بچه های بازار تهران صحبت میکردم که دو سه ساله که شب عید میرن بساط میکنن توی محلهای پر رفت و آمد. هنوز اسفند نشده، داستان شروع شده و شهرداری از دستفروشها ثبت نام کرده و بهشون روی زمین جا داده و تقسیم کرده که دعوا نشه. علاقمندان به دستفروشی درجریان باشن که سهمیه اینجاها کلاً پر شده : آریاشهر، اول ستارخان، پل گیشا، هفت حوض، شانزه لیزه، بهارستان، بازار، امامزاده حسن، سلسبیل، نازی آباد...!! :-)  

گفت امسال توی چهار محله، شعبه دستفروشی و بساطی دارن و الان حدودا شبی ۳۰۰ تا ۵۰۰ (توی هر شعبه) میفروشن. از هفته دوم اسفند، حدوداً شبی ۱ تا ۱.۲۰۰ .

وسوسه شدم که برم کمکش :-D آخه بنده خدا دست تنهاست. پادرد هم داره. گفتم ثواب داره :-))


  • دکتر میم

۶، ۷ سال از من کوچیکتره. دوست دخترش برای ولنتاین براش یه جفت کفش خریده و تاکید زیادی هم کرده که یک میلیون تومن خریده!!

یه نگاه به کفش کردیم و گفتیم : «قشنگه ها.. اما یه تومن براش زیاده. اونقدر نمی ارزه... خلاصه که مبارکه. حالا تو چی خریدی براش؟ »

استرس گرفته بود که چی ها بخره! و اینکه تاکید داشت که مبلغ جمعش بیشتر یک میلیون تومن بشه!

هرچی بچه ها بهش گفتن، کیوان مگه تو چقدر درآمد و پس انداز داری که اینهمه کادو بخری براش؟ اونم شما دوتا بچه این، نه به باره، نه به داره... چقدر تو خری! اصلا دختره، توئه خرو خوب میشناسه، که تاکید کرده یک میلیون تومن پول کفش دادم! که تو ام همینقدر کادو بدی! وگرنه مگه کسی قیمت کادو رو میگه؟! ...

داشتم به بحثشون گوش میدادم، آروم درگوش امیر گفتم: کاش دختر بودیم، با این اوسگول عاشق دوست میشدیم :-))

صدامو بلند کردم و گفتم: « داش کیوان، حتماً باید دختر باشه؟ یه نگاه به ما بکن... کارِت با پسر راه نمی افته؟ »


  • دکتر میم

نسل سوخته

۱۶
بهمن

چند ماهه که درگیر مقدمات ازدواج یکی از دو دوستِ صمیمی ِ چشم روشنم هستیم. دقیقاً همونی که هر روز بهش اعلام نفرت میکنم و اون به من میگه evil  :-) 

از تلویزیون و میز و مبل و وسایل خونه خریدن، تا مقدمات عروسی و فیلم و عکس و کت و شلوار و ماشین و...

چقدر همه چی گرون شده!! والا همین چند سال پیش زمان ازدواج ما اینطوری نبود! حساب کردم دیدم هزینه ازدواج ما در برابر ازدواج های الان مثل سفر به شاه عبدالعظیم در برابر سفر دور اروپاست! :-)  البته از نظر قیمت. من و همسر، همه کارامونو خودمون و با نظر خودمون انجام دادیم و از خیلی تشریفاتی که بزرگترها بهش اعتقاد داشتن، کم کردیم و خیلی هم حال داد :-) خدا به خانواده ها کمک کنه. صبر بده و پول زیاد.

حالا این چشم روشن ِ لعنتی ِ عوضی، داره داماد میشه، امیدوارم پسردار نشه. و اگه شد، چشم روشن نباشه، تا حداقل نسل این شاخه از یه چشم روشن نفرت انگیز، نفله بشه :-) 

  • دکتر میم

از همون روزی که تصمیم گرفتیم بریم یزد، تمام کائنات دست به دست هم دادن، که نذارن ما باخیال راحت بریم! از اتفاقات عجیب و غریب کاری برای خودم گرفته، تا مهمون داری و انباشته شدن پروژه های درسی همسر و...!

دیگه این دو هفته از صبح تا شب و شب تا صبح افتادیم دنبال درست کردن کارها که هرطور شده دهن کائنات لعنتی رو .... و با خیال راحت بریم یزد.

خلاصه خیلی خوب پیش رفتیم و امروز تقریباً مطمئن شدم که ما بُردیم و البته نگران بودم از سکوت ِ چند روزهٔ کائنات!! که این مجموعه بزرگ، اینطوری دست رو دست گذاشته و داره پیشرفت ما و آمادگیمون برای سفر رو میبینه و کاری برعلیه ما نمیکنه! :-) 

... که ناگهان امروز...


رو به مخاطب خاص (کائنات) : آخه بدبخت، یه سفر سه چهار روزهٔ ۳۰۰ ، ۴۰۰ کیلومتری، ارزش این مسخره بازیا رو داره؟! منو از چی میترسونی؟ من یه بار گرسنه م بود، هیچی نداشتم، نون کپک زده رو با نارنگی خوردم! یه بار هم با دوهزار تومن پول توی جیبم ، با دمپایی از کشور زدم بیرون! تازه حبس هم کشیدم... برو از خدا بترس... :-D 


... و با این خبر هیجان انگیز، خداحافظی میکنم و چند روزی میریم یزد... :-) 


+ راستی کسی میدونه از یزد تا میبُد، پیاده چقدر راهه؟!!  :-)))


  • دکتر میم

اول : چهار سال پیش با قطار میرفتم گرگان. توی کوپه ، روبروم یه افغانی نشسته بود. یه کتاب نقد و بررسی اشعار خاقانی میخوند! ... سر صحبت باز شد. سال آخر دکترای ادبیات فارسی بود. تسلط خوبی به تاریخ داشت. منم که همیشه اونقدر سوال و درگیری تاریخی دارم، که هر کسی از هر ملیتی پیدا کنم، سوالای مربوط به کشورشو بپرسم :-)  

صحبت به «احمد شاه مسعود» رسید. بهش از دغدغه م از احمد شاه گفتم. از کسی که توی ایران ، به «شیر درّه پنجشیر» معروفه و براش بزرگداشت گرفته میشه و کتابها در وصفش چاپ میشه و بشدت مورد حمایت ایرانه... و از این گفتم که چند سال قبل رفته بودم افغانستان و چه چیزایی دیده و شنیده بودم! ... و این ذهنیات و دیده ها و شنیده ها، اصلاً همخونی نداشت. 

یه سری تکون داد و گفت: "تو که نظام خودتونو بهتر باید بشناسی! «احمد شاه مسعود» بزرگترین شیعه کش افغانستان بود!! حالا درسته که مخالف طالبان هم بود، اما ما هیچوقت نفهمیدیم این همه لطف ایران بهش دلیلش چی بود و چه سودی برای کی داشت...؟!! "


دوم : امروز شصتمین سالگرد نواب صفویه. میشه دهها مدل زندگینامه و دهها مدل اظهار نظر مختلف و مخالف، در مورد نواب، خوند و شنید!

مثلاً میدونستید دکتر فاطمی (وزیر امور خارجه دولت مصدق) که بقول مصدق، پیشنهاد دهنده و شروع کننده طرح ملی شدن صنعت نفت بوده، بدست گروه فدائیان اسلام (نواب و یارانش) ترور میشه؟! و حالا در تهران یک میدان مهم و خیابون اصلی به نام دکتر فاطمی، و یک اتوبان بزرگ به نام نواب صفویه!

خب؟ جدای از این سوال اول که کی به کیه؟ یه چیز دیگه هم میشه فهمید... واسه این، خیابون،، واسه اون، اتوبان؟ 


سوم : بعداً از یک افغانی مطلع، درباره مورد (اول) پرسیدم. تقریباً متقاعد شدم که حرف دکتر افغانی توی قطار، درست بود!


چهارم : تاریخ رو از منابع و اشخاص معتبر و نامعتبر بخونید و بشنوید و مقایسه کنید.


پنجم : امیدوارم هرچقدر که مورد اول و دوم به هم مربوط بود، نظرات شما بی ربط به بعضی چیزا باشه. میدونید که، اینجا جاش نیست :-) 

  • دکتر میم

در پی اون پست، انتظار ندارین تک تک اعضای صورت رو با نقاشی و تصویر بیارم و بگم ربط این به اون چی میشه؟!!

مسلماً تجربهٔ ۱۰ ساله رو نمیشه در یه پست نوشت! و همینطور حرفایی که میزدیم رو در یه صفحه نوشت!

اصلاً بنای اون کتاب، تعریف بعضی رابطه های علمی روی تولد و شکل گیری مغز و در نهایت تاثیرش روی شکل گیری صورت بود. و در نهایت به این میرسی که تعالی این موضوع، همش تجربه ست. اصلش اینه که اونقدر با آدمهای مختلف برخورد و نشست و برخاست داشته باشی، که قیافه ها و حالت چهره های مشابه رو باهم مقایسه بکنی.

هیچوقت نظر قطعی ای درمورد اخلاق و رفتار کسی نمیشه داد اما بدون شک شاخصه هایی در صورت ها وجود داره که از مقایسه اونها میتونید به نتایج خوبی برسید. 

انتظار رمالی و کف بینی که نداشته باشید :-) 

درمورد ماه تولد، هرچی در مورد فال ماه تولد و سنگ و حیوان اون ماه شنیدین، فراموش کنید. بهترین برداشت از ماه تولد ، ماه های قمری و تطبیقش با  روزهای ماه رومی در اون ساله. که بر اساس گردش ماه تعیین میشه. این بخش که مربوط به نجوم بیولوژیکی میشه و من یه سری دست نوشته از اون زمانها دارم، اگه عمری بود، یه چیزایی از توش در میارم و مینویسم. اما حتماً میدونید تاثیر ماه بر روی زمین و حالت مایعات رو؟ یکی از این تاثیرات مهم، گردش خون انسانه (در شب جفت گیری، در روال تکمیل جنین و روز تولد)

در مورد مشخصات ظاهری، بطور کلی، رنگ و حالت چشم ها مهمترین چیزه. لبها، پیشونی، چونه ، جنس موها، حالت بینی، نوع تنفس (که خیلی به اندازه سوراخ بینی بستگی داره) و نوع حرف زدن (حالت فیزیکی حرف زدن، نه چیزی که میگه) هرکدوم یه چیزی میگه. اگه میخواید از الان این تجربه رو شروع کنید، در برخورد با آدمها، این گزینه ها و حالتش رو ذخیره کنید و همینطور شخصیت طرف رو. و مسلما منظورم یکی دو برخورد نیست. برخوردهای طولانی و دوستانه میتونه در درازمدت یه بُعد کلی از یه نفر به شما بده.

حالا از این داستان مفصل، بیشتر زوم کنم روی چشم روشن ها و البته مردان!

در چین باستان گفته میشد چشم روشن ها ضعیف ترین نوع بشر در تصمیم گیری هستند! بخاطر همین، پست ها و منسب های مهم کشوری، به اونها داده نمیشد. البته فارابی (در کتاب «اغراض ما بعدالطبیعه ارسطو» )  توضیح میده که این ضعف به دلیل تکمیل نشدن قسمتی از مغزه که در مقایسه ها و تحلیل و تصمیم گیری در مسائل منطقی و احساسی نقش داره. ساده ش یعنی اینکه، چشم روشن ها، به نسبت بقیه، زودتر گول میخورن، زودتر و با تحلیل کمتری تصمیم میگیرن (در نتیجه بیشتر اشتباه میکنن) و کمتر به عقل رجوع میکنن. چون اون قسمت خاص رو ندارن!

قابل توجه اینکه، در چهره شناسیه چین باستان، مهمترین چیز بعد از چشم، نوع و جنس موهای سر و صورته. اما در مورد چشم روشن ها ، صدها برابر هر چیز دیگری، مدل لبهاست!! اونقدر مهم و جالب که اگه موارد مشابهی پیدا بکنید، دقیقاً تشابه ها رو درک میکنید.

متاسفانه نمیشه جزئیاتی رو روی عکس گفت. خودمم گیج میشم که اونقدر زیاده.

دیگه اینکه بینی، معمولا سوراخهای بزرگتر، تاثیرهای بهتری دارند. هرچی تنگتر و کوچکتر، بدتر!

...

و اینکه همه اینها به تجربه ست. اینکه با آدمهای مختلف سر و کله بزنید و چهره ها و جزئیاتشو بدونید. این علم، سالهاست که روز به روز در حال تکمیل شدن مخصوصاً در مراکز تحقیقات ژنتیک و روانشناسی وابسته به سازمانهای قضایی، جرم شناسی، سازمانهای جاسوسی و... ست. حتی در ایران.

من بخاطر سفر و کار و روحیه م ، گروهه های دوستی بسیار زیادی در سن ها و ژانرهای مختلف دارم. برخوردها و مناسباتم با آدمها بسیار زیاده و همین موضوع دوران خوبی رو برام درست کرده و کمک زیادی بهم کرده :-) 

نکته اینکه این تحلیل، در مورد بنیانهای شخصیتی، اخلاقی و فکریه. نه موارد ظاهری! چیزهایی که شاید بتونی مدتی پنهانشون بکنی یا یه طور دیگه نشون بدی، اما نمیتونی تغییرشون بدی!


پ. ن. یک: از روی ظاهر آدمها میشه چیزهایی درموردشون فهمید ، اما نمیشه اونا رو بهشون گفت :-) منظورمو میفهمین که.

پ.ن. دو: من واقعا معذرت میخوام از این نوع اطلاعات دادن. درسته که نویسنده خوبی نیستم، اما حق بدین، خلاصه کردن این همه مدت، اینهمه کتاب و اینهمه حرف و جر و بحث، چطوری توی یه پست بیاد؟ همینه دیگه. اگه سوال خاصی به ذهنتون رسید، سعی میکنم به بهترین حالت جواب بدم.

درهرصورت من از مردان چشم روشن متنفرم و این تنفر شخصی و سلیقه ای نیست و الان هم دو دوست صمیمی چشم روشن دارم و حتماً سعی میکنم حداقل روزی یکبار به گوششون برسونم که: ازتون متنفرم


  • دکتر میم

肖像

۱۴
دی

سالها پیش دوستی داشتم چینی، از شاگردان بسیار قوی خاله ساریتا و فوق العاده مسلط به مکاتب و علوم خاص شرق آسیا. اسمش اونقدر طولانی و سخت بود که بهش میگفتم سینا :-) 

از اون آدمهایی که شاید در زندگی یکبار یا اگه خوش شانس باشی دوبار بهشون بر بخوری و باید روی هوا بقاپیشون. پایه ٔ فوق العاده ٔ سفرهای سخت، بیداریهای طولانی، جر و بحث، کارهای خلاف و هر کار باهمی!

نقاشی میکشید، به سبک قهوه خانه ای ایرانی!! بهش میگفتم تو که تا حالا نه ایران اومدی، نه به این سبکها مسلطی، پس چی توی مغزت میگذره که اینا رو میکشی؟! (البته من هیچی از نقاشی سر در نمیارم و هیچ استعدادی حتی در حد کودکستان هم ندارم)

دو ساعت برام توضیح میداد و تفاوت سبک ها رو میگفت و... آخرشم بهش میگفتم خب... دیگه چه خبر؟! :-) 


+ میدونست من از مرد های چشم روشن متنفرم :-)) یه بار یه کتاب قدیمی و یه میلیون ساله، از بومیان چینی (از اونایی که یه سال بدون آب و غذا روی میخ میشینن و بعد میان یه کتابی مینویسن) برام آورد و خودش برام خوند و توضیح داد. ترجمه اسم کتاب تقریباً همچین چیزی بود «فیزیک چهره و نجوم بیولوژیکی» . بسیار ثقیل و پیچیده در مورد تاثیر پدر و مادر، سال و ماه تولد (بر اساس قرار گیری صور فلکی) و عوامل مختلف بر روی چهره افراد و حالتش و رفتارهاشون. جوری برام توضیح داد که انگار معادلات لاپلاس رو برای یه بُز نر توضیح میدی. و اینگونه بود که من یه چیزایی متوجه شدم :-) 

از همون روز رفتیم تو کار بررسی آدمها و قیافه ها و رفتارها :-D  خیلی خوب بود و پر دستاورد.

چند وقت بعد فهمیدم فارابی هم روی این چیزها کار کرده بوده.

+ تحلیل و تفسیر چشم روشن ها هم از همون دوران و ادامه بررسی های خودم در پست های بعدی براتون مینویسم :-) 


  • دکتر میم

اولین بار، سال ۸۲ ، فیلم رو با امیرحسین، خاله ساریتا و دو تا از دوستان و همکاران خاله دیدم. امیرحسین نتونست ببینه و وسطاش رفت بیرون که سیگار بکشه. من مات و مبهوت بودم و سه نفر دیگه، بار دومی بود که میدیدن. بعد از فیلم، سر شام صحبتها و تحلیل های زیادی شد که به فهم داستان به من کمک زیادی کرد ... اون بهترین حالت بود.

بار دوم در دانشگاه با حسام دیدیم و... کلی فحش خوردم :-)


فیلم سالو، ۱۲۰ روز در شهر فساد (Salo: 120 days of sodom) آخرین ساخته بدنام 'پازولینی' ، فیلمساز ایتالیایی، فیلم ظاهراً کثیفیست و هیچ وقت دیدن اونو به کسی توصیه نکردم. معمولاً کسی تا پایان فیلم تحمل نمیکنه.

فیلم، سرشار از صحنه های انحرافات جن*سی ، مدفوع خوری و صحنه های تهوع آور است.

سالو بر اساس رمانی از «مارکی دوساد» (Marquis de Sade) ساخته می‌شود، نویسنده سادومازوخیست فرانسوی قرن نوزدهم که در فیلم فوق العادهٔ قلم‌پرها (The Quills) به بخشی از زندگی او پرداخته شده. (کسی که کلمه و فرهنگ سادیسم از نام او گرفته شده) کسی که تنها به سه چیز معتقد است: خوردن، دفع کردن و سک*س.

سه مقوله ای که در تفکر فروید تشکیل دهنده دوره‌های زمانی روند زندگی انسان هستند و از دیدگاه او هرکدام از این لذتها دوره زمانی منحصر به خود را دارا هستند.

پازولینی با نگاه مارکسیستی خود، همواره می‌کوشد منجلاب زندگی مدرن و تبعات نظام سرمایه را به جهانیان گوشزد کند. با حجم زیاد بار انتقادی و کوبنده در نقد فاشیست رایج در آن زمان که در روند فیلم های او کاملاً مشهود است.

سالو با یک مقدمه و سه اپیزود روایت می‌شود. سه اپیزود محفل هوس (Circle of Obsession)، محفل مدفوع (Circle of Shit) و محفل خون (Circle of Blood). احساس انزجار بیننده از یک محفل به محفل دیگر فزونی می‌یابد، طوریکه کم کم توان دیدن فیلم برای بعضیها از بین میرود.

 در مقدمه، پازولینی با در کنار هم قرار دادن چهار مهره قدرت در جهان معاصر، یعنی یک رئیس‌جمهور، یک اسقف، یک دوک و یک دادستان (یا ارباب) که همگی فاشیست هستند روایت را آغاز می‌کند. این چهار نفر ۹ دختر و ۹ پسر سالم را برای سپری کردن یک دوره ۱۲۰ روزه شکنجه‌های روحی، جن*سی و بدنی انتخاب و به یک ویلای دورافتاده در جمهوری سالو منتقل می‌کنند و...


به قول 'آلفردو دیلاتیو' منتقد مجله Ciak : "فیلم های پازولینی را بارها و بارها میتوان دید و به گونه ای متفاوت تفسیر کرد. شاید او آنقدرها هم منفی فکر نمی‌کرد و تنها واقعیات اطراف و درون بشریت را طوری به وی یادآوری می‌کرد، که پذیرش آن برای انسان خیلی ساده نیست."


پازولینی در حال ساخت فیلم، طی مصاحبه ای به تمام موارد بالا اشاره میکند و میگوید: «درست است. سالو یک فیلم خشن خواهد بود. به قدری خشن که گمان کنم باید هرچه زودتر خودم را از آن بیرون بکشم و وانمود کنم که بدان اعتقادی ندارم و کمی نسبت به آن سرد برخورد کنم.»


پازولینی دوهفته قبل از اکران فیلم، کشته می شود. گفته میشد توسط دونفر از هواداران فاشیست و مخالفان فیلم، که حلقه هایی از فیلم را دزدیده بودند! 


منبع: خودم، صحبت های سر شام اول، فحش های حسام، سایت سلام سینما، مجله Ciak

  • دکتر میم