روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۱۴
    عن
پربیننده ترین مطالب

۷۵ مطلب با موضوع «عجایب» ثبت شده است

چند شب پیش بازی بارسا-اتلتیکو بود.

استاد خیابانی در اواسط نیمه دوم فرمودند: «الان نیمه شبه، اما اونقدر بازی هیجان داره، انگار سرشبه!! »

!!!

والا من نمیدونم، سرشب، هیجانش بیشتره؟ آخر شب هیجان نداره؟! سرشب چرا هیجانش بیشتره؟ یا چرا وقتی ماجرایی هیجانی میشه، آدم باید حس بکنه که الان سرشبه؟!

مثلاً ساعت ۱۰ صبح هیجان نداره؟ یا ظهر، بعداز ناهار؟! یا ساعت ۳ نصف شب؟!

سازمان جهانی تاریخ و آمار بررسی کرده که هیجانی ترین اتفاقات جهان، همیشه سر شب بوده عایا؟!


  • دکتر میم

بازگشت ۲

۲۱
اسفند

در میان هزاران فرقه ای که تابحال بوده و هست، شمنیسم ، فرقه شَمَن یا شَمَن‌باوری (Shamanism) یکی از باورها و فرقه های بدوی و ظاهراً مربوط به ۳۰ هزار تا ۲۵ هزار سال پیش است که در میان شکارچیان سیبری و آسیای میانه پدید آمد. بعدها سنت‌های شمنی در میان اقوام مختلف از جمله اسکیموها، سرخ‌پوستان، قبایل آفریقا، و اقوام ترک‌تبار و مخصوصاً بشدت درمیان مغول ها دیده شد. بوداگراهای تبتی نیز یکی از تاثیرگرفته های بزرگ شمنیسم هستند.

به باور برخی تاریخ شناسان و دین پژوهان اولین نشانه های شناخته شده گرایش انسان به عرفان را بایست در اندیشه ها و عقاید شمن ها جستجو کرد و بسیاری از ادیان، مکاتب، فرقه ها و گروه ها، تاثیر گرفته مستقیم و غیرمستقیم از شمنیسم است. هندوها و صوفیان ایران از ملموس ترین مثالهاست. و همچنین فعالیت هایی نظیر ذن و یوگا.

شمن‌باوران معتقدند که به‌ وسیلهٔ تماس با ارواح می‌توان بیماری و رنج افراد را تشخیص داد و درمان کرد و یا در افراد ایجاد بیماری و رنج نمود. به همین دلیل پیشروان «جادوپزشکی» را فرقه شمنیسم میدانند.

آنها بر این باورند که شمن‌ها می‌توانند به حالت خلسه روحی دست پیدا کنند و از این طریق به بُعدهای دیگر واقعیت سفر کنند. برای رسیدن به خلسه، شمن‌ها از راه‌های گوناگون از جمله موزیک خاص همراه با رقص و حرکات تکراری، تلقین به خود، تمرکز بر یک ریتم مکرر استفاده میکنند (البته از اونجایی که همیشه روشهای زود بازده بوجود میاد، امروزه از مواد روان‌گردان هم استفاده می‌کنند!)

بزرگان شمن، در خلسه، برای درمان بیماری‌ها، سرگردانی روح، دزدیده شدن روح یا تسخیر آن و غیره، با ارواح، ارواح یاری‌گر، ارواح محافظ، خدایان جهان زیرین (جهان مردگان) و خدایان آسمانی ارتباط برقرار می‌کند و از آن‌ها مشورت می‌طلبند.

عدد هفت برای شمن ها عدد مقدس و خاصی ست. 

"شمن بر روی لباسش هفت زنگوله دارد، که نماد صداهای هفت دوشیزه آسمانی‌اند. ظاهراً عدد رمزی هفت نقش مهمی را در فن و خلسه شمن ایفا می‌کند، زیرا در میان “یوراک- سامویدها” شمن به مدت هفت روز و هفت شب بیهوش دراز می‌کشد، در حالی که ارواح او را تکه تکه کرده و تشرف می‌دهند؛ 

علاوه بر این گروه‌های خدایان هفت یا نُه تایی، و تصورات خاص خود آسمان‌های هفت‌گانه یا نُه‌گانه، گروه‌های بسیار بیشتری در آسیای مرکزی  یافت می‌شوند، نظیر سی و سه خدا ( تنگری) که در” سومرو” ساکنند و تعدادشان احتمالاً منشآ هندی دارد.

در میان آسیایی ها باور به سی‌و‌سه آسمان یافت می‌شود، در میان “بوریات‌ها” تعداد خدایان سه برابر بیشتر است: نود و نُه خدا که به دو دسته خوب و بد تقسیم می‌شوند، و بر طبق مناطق طبقه‌بندی می‌شوند؛ پنجاه و پنج خدای خوب در مناطق جنوب غربی و چهل و چهار خدای بد در شمال شرقی. این دو گروه خدایان مدت‌های طولانی با یکدیگر می‌جنگیده‌اند. مغول‌ها، نیز در اعصار گذشته نود و نُه را مقدس می‌ داشتند."

اما موزیک:

این موزیک ویدئو حاصل موسیقی ناب آسیای میانه و طرفداران کنونی شمنیسم است که روال آزادی یک بیمار دربند شیاطین و ارواح را به کمک یک گروه شمن، موسیقی و جادو پزشکی را بصورت نمادین نشان میدهد.

در موسیقی شمنی، که با وردهای زبان سنتی خاصی همراه است، هر ساز نماد چیزیست. و هر ساز در زمان خاصی نواخته میشود.

سازهای کوبه ای مثل دف یا تام تام (سازی شبیه دف که با میله ای روی آن میکوبند) نماد ضربان قلب انسان است. سازهای زهی مثل تار و سه تار و سازهای شبیه کمانچه و آلتو، که صداهای زیر و بم تولید میکنند، نماد صداهای درونی و بیرونی ضمیر انسان است.

ساز زنبورک (ساز کوچکی که جلوی دهان میگذارند) نماد رگ های انسان است. و نی یا سرنا یا قرنه (سازی شبیه شاخ گاو) نماد نوای آزادی و رهایی انسان از بند ارواح و شیاطین است.


+ منابع : خودم ، سینا ، اینترنت ، یکی از دوستان محقق شرق شناس و کتاب عالی "شمنیسم فنون کهن خلسه"‌ نویسنده میرچا الیاده ، نشر ادیان 

++ این پست، قسمت سومی هم خواهد داشت که بیشتر به زمان ما و اوضاع امروزی ما نزدیک خواهد بود. اگر عمری بود، بعداً مینویسم.


  • ۶ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۴
  • دکتر میم

+ دیشب خوابی دیدم شبیه فضای فیلم «هشت نفرت انگیز» !

با قصه ای شبیه همون! هفت هشت نفر بودیم توی یه خونه قدیمی دوطبقه. حس میکردم دونفرشون میخواستن یه غلطی بکنن و مورد داشتن!

من بودم، ویشکا آسایش، میرطاهر مظلومی، جین هکمن، شون کانری، با دوتا از دوستام!!

جین هکمن پیرمرد مریضی بود و دائم یه گوشه افتاده بود. میرطاهر مظلومی و دوستام که با من بودن. اما به ویشکا آسایش و شون کانری شک داشتیم که آخر فهمیدم ویشکا آسایش موردی نداره و شون کانری اون آدم آب زیر کاهه!

یه بار نفله ش کردم. پیرمرد (جین هکمن) حالش بد بود. میرطاهر و یکی از دوستام گم شده بودن. ویشکا آسایش رفت سراغ پیرمرد که مراقبش باشه که یهو شون کانری برگشت. باهاش بشدت درگیر شدم که وسطای درگیری از خواب پریدم! 

فیلمبرداری و طراحیه صحنه ش مثل اصلش عالی بود! تازه شون کانری هم خوب فارسی حرف میزد! :-))


+ امشب مهمون داریم، پست مربوط به کلیپ پست قبلی رو حتماً فردا تکمیل میکنم.


+ پدرم دراومد بخش موضوعات وبلاگ رو درست کردم.


  • دکتر میم

بازگشت

۱۸
اسفند

همه چیز دوباره از اینجا شروع شد! از این موزیک کلیپ فوق العاده زیبا و تفکر برانگیز آسیایی. همهٔ چیزی که دارم سعی میکنم بصورت یک پست ِ بعدی ِ ساده و روان بنویسم.


+ ساختار این نوع موزیک مربوط به بیش از ۲۵ هزارسال پیش است و اجرا توسط طرفداران حال حاضر در آسیای مرکزی. این کلیپ، پر از اِلِمان و نماد است. بارها ببینید. 


  • ۶ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۵۳
  • دکتر میم

توی شرکت بزرگی که کار میکردم، خواهر زن ِ مدیرعامل بود. و به همین نَسَب، سوپروایزر فروش بود. برای قسمتی از درس و کار شوهرش، شیش ماه توی شرق اروپا زندگی کرد و برگشت. به گفته خودش اونقدر هوا سرد بوده، زیاد از خونه هم بیرون نرفته بود ولی کلاً انگلیسی حرف میزد و میگفت چون اونجا عادت کردم، میخوام ادامه بدم تا بهتر عادت کنم!! :-) 

وقتی برگشت، معاون فروشمون از ایران رفت و ایشون به پست معاونت فروش رسید. روز اول به بچه های آی تی گیر داده بود که یوزر ورودیم به شبکه شرکتو عوض بکنین که مرتبط با معاونت فروش باشه. اونموقع من مدیر فنی مهندسی بودم و یکی از بچه های آی تی رو فرستادم که بره ببینه چی میگه. وقتی برگشت، دیدم داره هرهر میخنده و گفت «خانوم رئیس، یوزر دلخواهشو روی کاغذ نوشته و داده بهم» ، کاغذو داد که ببینم...

نوشته بود : Sales_Ass   :-))


(البته منظورش مخففه Assistance بوده ها! خدا شاهده اگه فکر دیگه ای بکنید. شوهرش هم فوق تخصص مغز و اعصاب بود که توی زندگی باهاش دوام میاورد (احتمالاً با مصرف قرص های سنگین) , ما هم که خوش میگذروندیم :-D )

  • دکتر میم

راستش، چندین و چند سال پیش با همین دوستی که الان کارمند بانکه و یه نفر دیگه، رفتیم دستفروشی. (چیه مگه؟ کاره دیگه :-)  ) البته اولش برای کمک به نفر سوم. اما بعدش یه کمی بیشتر شد :-)  ... تعارف که نداریم. ساعت کاریه شبانه ش و پولش همه جوره خوب بود. خوش هم میگذشت.  هنوز که فکر میکنم، درآمد اون دو هفته، آخر اون سال، به اندازه درآمد یک سال کارکرد عادیم میشد!

امروز با یکی از بچه های بازار تهران صحبت میکردم که دو سه ساله که شب عید میرن بساط میکنن توی محلهای پر رفت و آمد. هنوز اسفند نشده، داستان شروع شده و شهرداری از دستفروشها ثبت نام کرده و بهشون روی زمین جا داده و تقسیم کرده که دعوا نشه. علاقمندان به دستفروشی درجریان باشن که سهمیه اینجاها کلاً پر شده : آریاشهر، اول ستارخان، پل گیشا، هفت حوض، شانزه لیزه، بهارستان، بازار، امامزاده حسن، سلسبیل، نازی آباد...!! :-)  

گفت امسال توی چهار محله، شعبه دستفروشی و بساطی دارن و الان حدودا شبی ۳۰۰ تا ۵۰۰ (توی هر شعبه) میفروشن. از هفته دوم اسفند، حدوداً شبی ۱ تا ۱.۲۰۰ .

وسوسه شدم که برم کمکش :-D آخه بنده خدا دست تنهاست. پادرد هم داره. گفتم ثواب داره :-))


  • دکتر میم

۶، ۷ سال از من کوچیکتره. دوست دخترش برای ولنتاین براش یه جفت کفش خریده و تاکید زیادی هم کرده که یک میلیون تومن خریده!!

یه نگاه به کفش کردیم و گفتیم : «قشنگه ها.. اما یه تومن براش زیاده. اونقدر نمی ارزه... خلاصه که مبارکه. حالا تو چی خریدی براش؟ »

استرس گرفته بود که چی ها بخره! و اینکه تاکید داشت که مبلغ جمعش بیشتر یک میلیون تومن بشه!

هرچی بچه ها بهش گفتن، کیوان مگه تو چقدر درآمد و پس انداز داری که اینهمه کادو بخری براش؟ اونم شما دوتا بچه این، نه به باره، نه به داره... چقدر تو خری! اصلا دختره، توئه خرو خوب میشناسه، که تاکید کرده یک میلیون تومن پول کفش دادم! که تو ام همینقدر کادو بدی! وگرنه مگه کسی قیمت کادو رو میگه؟! ...

داشتم به بحثشون گوش میدادم، آروم درگوش امیر گفتم: کاش دختر بودیم، با این اوسگول عاشق دوست میشدیم :-))

صدامو بلند کردم و گفتم: « داش کیوان، حتماً باید دختر باشه؟ یه نگاه به ما بکن... کارِت با پسر راه نمی افته؟ »


  • دکتر میم

نسل سوخته

۱۶
بهمن

چند ماهه که درگیر مقدمات ازدواج یکی از دو دوستِ صمیمی ِ چشم روشنم هستیم. دقیقاً همونی که هر روز بهش اعلام نفرت میکنم و اون به من میگه evil  :-) 

از تلویزیون و میز و مبل و وسایل خونه خریدن، تا مقدمات عروسی و فیلم و عکس و کت و شلوار و ماشین و...

چقدر همه چی گرون شده!! والا همین چند سال پیش زمان ازدواج ما اینطوری نبود! حساب کردم دیدم هزینه ازدواج ما در برابر ازدواج های الان مثل سفر به شاه عبدالعظیم در برابر سفر دور اروپاست! :-)  البته از نظر قیمت. من و همسر، همه کارامونو خودمون و با نظر خودمون انجام دادیم و از خیلی تشریفاتی که بزرگترها بهش اعتقاد داشتن، کم کردیم و خیلی هم حال داد :-) خدا به خانواده ها کمک کنه. صبر بده و پول زیاد.

حالا این چشم روشن ِ لعنتی ِ عوضی، داره داماد میشه، امیدوارم پسردار نشه. و اگه شد، چشم روشن نباشه، تا حداقل نسل این شاخه از یه چشم روشن نفرت انگیز، نفله بشه :-) 

  • دکتر میم

از همون روزی که تصمیم گرفتیم بریم یزد، تمام کائنات دست به دست هم دادن، که نذارن ما باخیال راحت بریم! از اتفاقات عجیب و غریب کاری برای خودم گرفته، تا مهمون داری و انباشته شدن پروژه های درسی همسر و...!

دیگه این دو هفته از صبح تا شب و شب تا صبح افتادیم دنبال درست کردن کارها که هرطور شده دهن کائنات لعنتی رو .... و با خیال راحت بریم یزد.

خلاصه خیلی خوب پیش رفتیم و امروز تقریباً مطمئن شدم که ما بُردیم و البته نگران بودم از سکوت ِ چند روزهٔ کائنات!! که این مجموعه بزرگ، اینطوری دست رو دست گذاشته و داره پیشرفت ما و آمادگیمون برای سفر رو میبینه و کاری برعلیه ما نمیکنه! :-) 

... که ناگهان امروز...


رو به مخاطب خاص (کائنات) : آخه بدبخت، یه سفر سه چهار روزهٔ ۳۰۰ ، ۴۰۰ کیلومتری، ارزش این مسخره بازیا رو داره؟! منو از چی میترسونی؟ من یه بار گرسنه م بود، هیچی نداشتم، نون کپک زده رو با نارنگی خوردم! یه بار هم با دوهزار تومن پول توی جیبم ، با دمپایی از کشور زدم بیرون! تازه حبس هم کشیدم... برو از خدا بترس... :-D 


... و با این خبر هیجان انگیز، خداحافظی میکنم و چند روزی میریم یزد... :-) 


+ راستی کسی میدونه از یزد تا میبُد، پیاده چقدر راهه؟!!  :-)))


  • دکتر میم

اول : چهار سال پیش با قطار میرفتم گرگان. توی کوپه ، روبروم یه افغانی نشسته بود. یه کتاب نقد و بررسی اشعار خاقانی میخوند! ... سر صحبت باز شد. سال آخر دکترای ادبیات فارسی بود. تسلط خوبی به تاریخ داشت. منم که همیشه اونقدر سوال و درگیری تاریخی دارم، که هر کسی از هر ملیتی پیدا کنم، سوالای مربوط به کشورشو بپرسم :-)  

صحبت به «احمد شاه مسعود» رسید. بهش از دغدغه م از احمد شاه گفتم. از کسی که توی ایران ، به «شیر درّه پنجشیر» معروفه و براش بزرگداشت گرفته میشه و کتابها در وصفش چاپ میشه و بشدت مورد حمایت ایرانه... و از این گفتم که چند سال قبل رفته بودم افغانستان و چه چیزایی دیده و شنیده بودم! ... و این ذهنیات و دیده ها و شنیده ها، اصلاً همخونی نداشت. 

یه سری تکون داد و گفت: "تو که نظام خودتونو بهتر باید بشناسی! «احمد شاه مسعود» بزرگترین شیعه کش افغانستان بود!! حالا درسته که مخالف طالبان هم بود، اما ما هیچوقت نفهمیدیم این همه لطف ایران بهش دلیلش چی بود و چه سودی برای کی داشت...؟!! "


دوم : امروز شصتمین سالگرد نواب صفویه. میشه دهها مدل زندگینامه و دهها مدل اظهار نظر مختلف و مخالف، در مورد نواب، خوند و شنید!

مثلاً میدونستید دکتر فاطمی (وزیر امور خارجه دولت مصدق) که بقول مصدق، پیشنهاد دهنده و شروع کننده طرح ملی شدن صنعت نفت بوده، بدست گروه فدائیان اسلام (نواب و یارانش) ترور میشه؟! و حالا در تهران یک میدان مهم و خیابون اصلی به نام دکتر فاطمی، و یک اتوبان بزرگ به نام نواب صفویه!

خب؟ جدای از این سوال اول که کی به کیه؟ یه چیز دیگه هم میشه فهمید... واسه این، خیابون،، واسه اون، اتوبان؟ 


سوم : بعداً از یک افغانی مطلع، درباره مورد (اول) پرسیدم. تقریباً متقاعد شدم که حرف دکتر افغانی توی قطار، درست بود!


چهارم : تاریخ رو از منابع و اشخاص معتبر و نامعتبر بخونید و بشنوید و مقایسه کنید.


پنجم : امیدوارم هرچقدر که مورد اول و دوم به هم مربوط بود، نظرات شما بی ربط به بعضی چیزا باشه. میدونید که، اینجا جاش نیست :-) 

  • دکتر میم