روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۳۰ مطلب با موضوع «عکس هایم» ثبت شده است

ارتفاعیّات

۳۰
بهمن

دیگه وقتی چایی ته لیوان یخ بست، فهمیدیم که خییلیی سرده! قبلش درگیر عکاسی بودم، سرما رو نفهمیده بودم!

دیروز، نزدیکای قله کلکچال، از درد زانوهای عملی م، با حاج مهدی لب یه دره یه پناه پیدا کردیم و نشستیم. توی باد شدید و بوران، چک میکردیم که ابرها از کدوم ور بیشتر حرکت میکنن که عکس تایم لپس بگیریم؟ که یهو باد زد و کیف ِ سه پایه دوربین رو برد ته دره! اول حاج مهدی گیر داد که بره بیارش! اما بعد که کیف رفت اینجا، دیگه فقط خندیدیم ⁦:-)⁩)

نتیجه کارمون شد این. 

از اتفاقات بالا و پایین رفتن که بگذریم، خداروشکر بالاخره زنده رسیدیم پایین. هرچند خیلی سخت و با کلی درد لگن، اونقدر که زمین خوردیم ⁦:-)⁩)

+ یادتونه پست آخر سبلان، دو پاراگراف مهم آخرشو؟! حاج مهدی دقیقا یه همنورد خوبه که مصداق اون دو پاراگرافه. که اگه دیروز نبود که با درد زانوی خرابم کنار بیاد و کمک بکنه، نه به بالا میرسیدم، نه زنده به پایین میرسیدم!

 یه بار هم به یه دوستی میگفتم کوهنوردی ظاهرش سخت و بی فایده ست! اینکه کلی راه با سختی و آسیب، بری بالا و بعد بیای پایین و... هیچی به هیچی؟!!

اما یه سوال! جدای از همه لذت ها یادگرفتن های دوران کوهنوردی، فکر میکنین این صحنه هایی رو که یه کوهنورد توی زندگیش با چشم میبینه، چند درصد مردم میتونن میبینن؟! مثلا این طلوع ، یا این آرامش قبل از سرما!

بازم میگم، این سفرها، این دوستان، این صحنه ها و تجربه ها، خوده خوده خوده خوشبختیه. 


  • دکتر میم

+ از نکات اصلی و خیلی مهم و هرچند خنده دار کارگاه کارآفرینی ِ اون روز، که در موردش اونجا صحبت کردم، این بود که توی هرزمینه و تخصصی که هستید و دنبال کارآفرینی، تولید محصول جدید و همچنین گرفتن تسهیلات و امتیاز هستید، یه موضوع مهم رو درنظر بگیرید و روی اون تمرکز کنید: اساس اصلی برنامه و بودجه سال بعد مملکت، که برای سال ۹۶ اینه،، آب و فاضلاب، محیط زیست و راه‌آهن.

البته یه چیز خیلی خیلی مهم دیگه هم وجود داره که تاثیر زیادی روی خیلی چیزا داره: اسم سال ۹۶ که سر ساعت تحویل، رهبر اعلام میکنه!


+ مدتی بود بچه ها میگفتن یه پیج اینستا راه بنداز و عکس هاتو با توضیحات انگلیسی و فارسی بنویس، که هم دیگه کلاً عکس های طبیعتت رو اونجا بزار، هم ممکنه چهارتا گردشگر داخلی و خارجی علاقمند بشن و برن اونجا و یه تاثیری برای گردشگری داشته باشه. شایدم کسی خواست توی سفرهامون باهام بیاد! خلاصه که چند وقتیه با غلبه بر تنبلی با استعانت از سنجد، پیج وزین mopix101 رو توی اینستاگرام راه انداختم و از عکسهای قدیمی شروع کردم تا برسم به عکسهای جدیدتر. اگه دوست داشتین فالو کنین و درجریان باشین.

دوستان هم لطف کردن و چند جا مطرحش کردن که تعداد پیروانش بیشتر بشه ⁦:-)⁩


+ شرکت کاله یه سایت راه انداخته بنام خانه پنیر (cheesehouse) که پنیرهای خیلی خوشمزه و خارجی طور رو معرفی کرده و میفروشه و فعلاً توی تهران ارسال رایگان راه انداخته. راستش غرض از مطرح کردنش این بود که کلی پنیر مجانی برام فرستاده که باهاش غذاهای خوشگل و خوشمزه درست کنم و عکس بگیرم و بزارم توی پیجم و بگم که کاله همچین داستانی رو داره... آره، تبلیغ بود ⁦:-)⁩


  • دکتر میم

پایبندی

۲۸
دی

این عکسمو یادتونه؟ یه سال و نیم پیش که با پاراگلایدر پریدم و اینو گرفتم،، 


پرواز


حالا دیروز ناسا این عکسو به تقلید از عکس من گذاشته بود!



حالا درسته که زیر پای من سه کیلومتر خالیه و زیر پای آقای ناسا ۴۰۰ کیلومتر. اما به جهت قوانین کپی رایت ازشون شکایت کردم و درخواست غرامت.

اولش زیر بار نمیرفتن. اما با رای دادگاه لاهه قرار شد هرچی من بگم بشه.

اول گفتم به برجام پایبند باشین و تحریم های ISA رو نقض کنین،

یه نگاه احمق طور بهم کردن و هیچی نگفتن. خودم پشیمون شدم و یه کم پایین اومدم، گفتم اون دو میلیارد دلار دارایی های ایران...

نه؟

خب باشه، قرارداد بوئینگ....

ها؟

خب تحریم های تجاری و دارو... یا یه سفر مجانی به ماه؟!

...

...

خلاصه قرار شد بجاش من برم روو پشت بوم، دو تا عکس از بالا ازم بگیرن :-)

دیگه رضایت دادم دیگه. همینکه به اشتباهشون پی بردن، کافی بود.


+ حاشیه مهمتر از متن: اعلام زمان و نحوه خرید بلیت جشنواره فیلم فجر


  • دکتر میم

با قطار رفتیم یزد، جایی که برای اسکان گشتم و پیدا کرده بودم، یه هتل سنتی خیلی کوچیک توی محله قدیم و بافت سنتی یزد بود. البته بیشتر شبیه هاستل بود تا هتل. خیلی خوشگل و جمع و جور، طبقه بالا چهار تا اتاق دونفره داشت با یه بالکن ناز و دنج، که به پشت بوم ها و بادگیرهای قشنگ دید داشت و مینشستیم و چایی و غذا میخوردیم. با یه آشپزخونه مشترک با همه وسایل که در اختیار افراد بود و کلی از هزینه ها بابت خورد و خوراک، کم میکرد. اتاق ها خیلی تمیز و ساده بود با تلویزیون و یخچال کوچیک و یه حموم و دستشویی فرنگی!! حالا روز دوم، من با این حالم باید هی میرفتم پایین، دستشویی ایرانی :-)

سقف اتاق، گنبدی بود و یک طرف اتاق، بالا سر تخت ها، در یک حرکت عالی، سقفش شیشه ای بود! برای اینکه بتونی شبها روی تخت دراز بکشی و اتاق رو تاریک بکنی و ماه و ستاره ها رو تماشا بکنی!! :-D فکر کنین من این عکسو نیمه شب درحالی که روی تخت خوابیدم، از بالای سرم گرفتم :-)

دو شبی که اونجا بودیم، یه اتاق که ما بودیم، اتاق بغلی یه زوج اسپانیایی خیلی خنده دار و باحال حدود ۴۰ ساله اهل والنسیا بودن و یه اتاق هم یه زوج کره ای خیلی خوشگل و مقید به آداب آسیای شرقی. اسم شهرشون هم یادم رفت، شما فرض کنین چنگ شنگ :-)) یه اتاق هم خالی بود.

کره ای ها هردوشون موهاشون رو حالت آبشاری از بالای سرشون بسته بودن و علاقه زیادی به نیمرو و سبزیجات داشتن، اسپانیایی ها هم خلاصه میشدن توی سیب زمینی آب پز و سیگار و حرف و حرف و حرف...

صبحونه هامون مشترک بود و به پای هتل، خیار و گوجه و پنیر و تخم مرغ و مربا و کره. چایی و آبجوش همیشه به راه بود. ما صبح که چایی میخوردیم، اسپانیایی از در میومد و هنوز سلام و احوالپرسی و خنده ش تموم نشده بود، سیگارو روشن میکرد تا آقاش بیاد و یه سیگارهم با آقا بکشن و بعد صبحونه. کره ای ها هم در هر صورت صبح و ظهر و شب، نیمرو جزء برنامه غذاییشون بود. ما ناهارها بیرون بودیم و شام رو خونه، با همسایه ها میپختیم.

بخاطر اینکه سفر قبلی همه جا رفتیم و عکس گذاشتم، ایندفعه بیشتر وقتمونو توی کافه خانه هنر و مسجد جامع فوق العاده یزد گذروندیم.

کافه خانه هنر، یه خونه قدیمی سنتیه که چند تا جوون باسلیقه دکور خوبی زدن و رو پشت بومش کافه ست، با انواع نوشیدنی و غذاهای سنتی. این فیلم رو یه بار که اونجا ناهار کشک بادمجون با ماست و خیار خوردیم و موزیک زندوکیلی درحال پخش بود براتون گرفتم. (این فیلم که باید با صدا ببینید، به حجم 8 مگ)

(برای دانلود، کلیک راست روی لینک و save target as یا save link as )

اما مسجد جامع...

اول اینکه اون عکس توریست خارجیه که پارسال گذاشتم، داشت ریلکسیشن میکرد، یادتونه؟! حالا این منم، همونجا، از دونما :-) هیچکس نبود اون موقع اما دو دقیقه نتونستم ریلکس باشم، بس که خندیدیم و کلیپ ساختیم :-))

اما،، آخرین روزی که پارسال مسجد جامع بودم، فهمیدم قسمت شبستان مسجد، معماری پر رمز و رازی داره (مثل خیلی از معماری های خاص اسلامی که نشانه هایی با ترکیب چند ضلعیها (شش ضلعی ها) و حروف ابجد دارن) نمونه دیگه ش هم مجموعه تاریخیه بایزید بسطامیه که قرار شد بعدا بنویسم.

در سقف راهروی ورودی شبستان، یه کاشیکاری فوق العاده منظم و عالی میبینید که در نگاه اول یه سری نقش های منظم و یه شکل دیده میشه. اما طراح، روی این سقف بزرگ، حدیث کاملی از پیامبر رو در آورده که نوشته :

«ان الله تعالی تسعه و تسعین مائة الا واحدا من احصاها دخل الجنة :: همانا برای خداوند متعال ۹۹ اسم است، کسی که حفظ کند یا بشمارد آنرا داخل بهشت میگردد» ... و بعد تمام ۹۹ اسم رو آورده: الله، الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، ....


راستش پدرم دراومد که ایندفعه روز اول نشستم زیر سقف و خوندمش. و روز دوم با یه حرکت آنارشیستی و گردن شکنانه، رفتم زیر سقف و ۶۴ تا عکس گرفتم که بتونم کلشو با کیفیت کنار هم بچینم و نقش کامل سقف رو روی یه عکس بیارم و احتمالاً بعداً براتون میزارم و برای خودمم چاپ کنم :-)

روز دوم، بعد از یک ساعت عکاسی از زیر سقف و رو به بالا که رسماً گردنم نابود شد، نزدیک اذان شد و یه فیلم کامل ۵ دقیقه ای و خوب، از صحن و شبستان همراه با اذان ظهر براتون گرفتم.

- فیلم زیبای مسجد جامع کبیر یزد که اینم حتما با صدا ، به حجم 58 مگ


چند عکس از مسجد ( عکس 1 ،، عکس 2 ،، عکس 3 ،، عکس 4 ،، عکس 5 ،، عکس 6 ،، عکس 7 )


شب دوم میخواستم برای کره ای ها و اسپانیایی ها شام درست کنم که از بعدازظهر، شدیداً تب کردم! از اونجایی که همیشه حد و حدود مریضیمو میدونم و بقول همسر فقط وقتی بدونم خوب نمیشم و روو به موت میشم، تازه به فکر دکتر میوفتم، اولش گفتم بینم چی میشه، تا اونجایی که دیدم چشمام میسوزه و تخم مرغ توو دستم آبپز میشه، پاشدیم و رفتیم بیمارستان و آمپول و...

آخر شب برگشتیم. داشتم میمردم، همسر کته ماست پخت و خوردیم و بیهوش شدم. خداروشکر صبح خوب شده بودم و فقط خارجیها از دستپخت من بی نصیب موندن :-|

یکشنبه که روز غیرتعطیل بود، قرار کاریم بود. یزد خالی شده بود. کارها هم به بهترین نحو گذشت و اتاق عالی هتل رو تحویل دادیم و برگشتیم.

طبق پست قبل، برای برگشت، بلیط هواپیمای ارزونی پیدا کرده بودم و رفتیم فرودگاه. برعکس پارسال که موقع برگشت یک ساعت توی گیت سپاه تا ۹ تا سوراخمو گشتن، اینبار بدون مشکل و سریع مثل دکترها از گیت رد شدم و رفتیم :-))

خوش گذشت،، خیلی. گفته بودم، با همسفر خوب، همیشه خوش میگذره.


  • دکتر میم

گردشگری ۳

۲۶
آذر

گردشگری بدون لیدر در ایران (قسمت دوم) :


هزینه سفر:

الان نشستم توی قطار بسمت یزد. سفرم کاریه، اما چون سفرهای کاریه من شبیه تفریحیه، همسر هم داره میاد :-))

اما ادامه بحثمون... برای ماها، قشر ضعیفتر جامعه که یه کم باید حساب و کتاب جیبمونو داشته باشیم، هزینه سفر خیلی مهمه و اینکه پولها دقیقا در جاهایی خرج بشن که با ارزش ترن.

دو نکته خیلی مهم هست که سفرها رو از نظر هزینه خیلی سبک و سنگین میکنه،، یکی روش نقل و انتقال به مقصد و برگشت به مبدا. دوم هم محل اسکان. 


حمل و نقل: 

مسلماً همیشه ماشین بردن، کار عاقلانه ای نیست! اولاً ممکنه اصلاً ماشین نداشته باشیم. ممکنه راه طولانی و خسته کننده باشه و در راه هم قصد بازدید از جایی رو نداشته باشیم. (بعضی راهها واقعا ارزش ماشین بردن و سیر و سیاحت بین راه رو داره) ، گاهی ماشین، توی مقصد فقط یه دردسره! و بی استفاده!

خب من خودم مورد اولم. ماشین ندارم. اما بعضی سفرها رو حتما با دوستان، با ماشین میریم، نوبتی پشت فرمون میشینیم که خسته نشیم. مثلاً توی سفر پارسال کاشان و قمصر و نیاسر و ابیانه و نطنز، من ۱۴ ساعت نشستم و محمود ۲ ساعت! :-!

برای سفر، مسیرها رو چک بکنید. روشهای سفر رو چک بکنید. از سایت رجا میشه تمام خطوط ریلی و قطارها و موجودی بلیط رو چک کرد و بلیط خرید. سایت payaneh.ir دربرگیرنده اکثر مسیرها و خطوطی اتوبوسی کشور و همینطور سایتهای مربوط به اتوبوسهای رویال و سیروسفر.

چندبار که سفر برید، دستتون میاد که چه المان هایی رو درنظر بگیرید. گاهی با قطار عالیه، گاهی قطار کلافه تون میکنه،، گاهی اتوبوس بهترین گزینه ست، گاهی بدترین. و اینکه همیشه هواپیما گرونترین گزینه نیست! همیشه و مخصوصاً زمانهای خلوت، سایت alibaba.ir رو چک بکنید. تقریباً کاملترین و بهترین سایت خرید بلیط هواپیمای داخلیه. اینکه چه قطار و اتوبوس و هواپیمایی رو هم انتخاب کنید، خودش داستانیه. اما خودتون تست میکنید و باهاشون آشنا میشید.

راه دیگه هم هیچهایکه (سفر مجانی،، اینکه کوله رو بندازید روی دوشتون و برید سر جاده و با هرماشینی که مرامی شما رو ببره، تیکه تیکه مسیرو برید! این روش درسفرهای تنهایی و توی ایران اصلا توصیه نمیشه)

اگه زمان کمی برای سفر دارید، گزینه های سریعتر رو انتخاب کنید، اگه وقتتون آزاده، میتونید بررسی کنید ترکیبی از کمترین هزینه، راحت بودن و خوشحال بودن رو. قطار همیشه برای من، ترکیبی از همین هاست.

یه نکته هم اینکه، اگه پرواز خوب و بموقع و ارزون پیدا کردید و میخواستید یک طرف رو با هواپیما برید، حتما برای مسیر برگشت اینکارو بکنید. حداقل خستگی سفر توی بدنتون نمیمونه.


اسکان:

تجربه میگه، هدف از بعضی سفرها، دقیقا لذت بردن از محل اسکانه. و بعضی سفرها، کیفیت محل اسکان، آخرین رتبه رو داره.

خب برای اسکان، راههای زیادی هست، که بستگی داره چقدر از مقصد شناخت دارید! ممکنه اگه اهلش باشید، با چادر مسافرتی برید سفر. اگه مثل ما آدمای راحت سفری هستین و حتماً لازم نیست هتل پنج ستاره رو از قبل رزرو کنید، ممکنه هر اتفاق جذابی بیوفته براتون! :-) لازم نیست بگم که مثلاً ممکنه توی یه سفر با همسر، مجبور بشید توی یه اتاق زیرزمینیه پر از سوسک بخوابید! و یا توی یه سفر، هزینه یه اسکان لوکس معادل ۹۰ درصد از کل هزینه سفرتون بشه!

(قطار رسید یزد،، بقیه ش بعداً)

الان که اینجا نشستم، و جای همگی خالی،، این نکته رو باز بگم، شما بعضی سفرها رو میرید که فقط از محل اسکانتون لذت ببرید! مثال ملموسش یه ویلای زیبا لب دریا یا جنگل، که بالکنش مشرف به ساحل دریا یا دره جنگلیه. شاید اکثر مدت این نوع سفر، شما توی محل اسکان باشید. اما بعضی سفرها، از محل اسکان فقط ۴ ساعت در شبانه روز و برای خوابیدن استفاده میشه. هدف سفر شما بیرون از محل اسکانه و شما کلاً بیرون هستید. اینجا میشه به ارزونترین محل اسکان فکر کرد که آپشنها و هزینه های اضافی رو نداشته باشه!

حالا جدای از سایتهای زیادی که میتونید هتلهای ایرانی رو بررسی و مقایسه کنید، میتونید از روش کوچ سرفینگ (اسکان رایگان دوستانه) یا از محل اسکان دوستانتون توی اون شهر، یا همین دوستان وبلاگی استفاده کنید :-))

کم رویی رو کنار بزارید. خیلی هم خوبه. مسلماً برای یک یا چند روز مهمون بودن، البته درصورت امکان و با هماهنگی، مزاحمت خاصی ایجاد نمیشه. مثلا خونه ما توی تهران همیشه پاتوق و محل اسکان دوستان بوده و هست :-)


هزینه های دیگر:

من علاقه زیادی به این قسمت از هزینه ها دارم :-) من دوست دارم تا جایی که امکانش باشه هزینه های دوقسمت قبل رو کم بکنم و به این قسمت اضافه بکنم. البته گاهی هم نه. این قسمت میتونه شامل خورد و خوراک ، گشتهای داخل شهری و بازدیدها، هزینه تفریحات خاص و... باشه. حتی خرید کردن. مثلاً گروهی که میرن شمال و لب ساحل چادر میزنن، هزینه رفت و آمد و اسکانشون ممکنه ۱۰۰ تومن هم نشه، اما حدود ۵۰۰ تومن خرج جت اسکی و قایق تفریحی یا اسب سورای و... بکنن! و یا مثلا با پنجاه تومن هزینه رفت و آمد و اسکان برن سفر، اما هفتصد تومن برن غذاهای مختلف رو بخورن!! کاملاً سلیقه ای. البته همه چیز به جاش. ارزون و خوب سفر کردن هم هنره.


  • دکتر میم

آوُستا

۱۲
آذر

* اگه کامل شرح سفر رو بخونید، قطعاً فیلمها و عکسهای ضعیف و کم منو قبول میکنید. زیاد نتونستم دوربین دست بگیرم. سررد بود! 


حدود ۴۰۰ کیلومتر دورتر از تهران، از کله پزی «بهمن سگ پز» که بیرون اومدیم، آیدین گفت دکتر ماه صفر، ماه سنگینیه، صدقه دادی؟ گفتم آره، اما خدا حواسش به ما هست...

کارامونو کردیم، به خاطر ارادتم به بایزید، رفتیم سمت بسطام. آیدین اولین باری بود که میومد، زیاد هم کوه و جنگل نرفته بود، بردمش برای آرامش قبل از طوفان. طوفانی که خودمم فکرشو نمیکردم :-)

ساعت هفت صبح رسیدیم، از شانس ما یکی از محققان تاریخی مجموعه اونجا بود و کلی برامون چیزای جدید توضیح داد (احتیاج به یه پست جدا داره) ... استوری ای که اونجا گذاشتم

از بایزید:

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درَم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.

و چون کار او بلند شد (این خبر در شهر پیچید) سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بد ای. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا!که بدش من باشم.


بچه ها با دوتا ماشین رسیدن. ۵ نفری که تقریباً همشون طبیعت گرد حرفه ای بودن. سوار شدیم و راه افتادیم، به قصد آبشار. از بسطام و از جاده جنگل توسکستان حدود بیست کیلومتر رفتیم و وارد بیراهه شدیم و بسمت کوهستان رفتیم، بعد از کلی بحث سر دوراهی ها و حدود یک ساعت چرخیدن، به منطقه اقبالیه رسیدیم که دیگه ماشین نمیرفت. پیاده شدیم و راه افتادیم، انتظار هوای سردتری داشتیم، اما هوا عالی بود. آسمون صاف و آبی با یه آفتاب دل انگیز پاییزی. حدود یک ساعت که رفتیم، به اولین آب رسیدیم، از گرمای این دو سه روز، خیلی از برفا آب شده بود اما دور رودخونه برف و یخ بود. مسیر کنار رودخونه رو گرفتیم و رفتیم. حدود دو ساعت رفتیم، پیچ در پیچ و از بین کوهها. ته دره. رودخونه رو گم کردیم! هرچی گشتیم پیدا نشد! قطعاً بهترین مسیر بسمت آبشار، مسیر اومدن آب بود. اما پیدا نشد! گفتیم خب از کدوم ور بریم؟ همه یه نگاه بهم کردیم، ممد به محسن گفت از کجا بریم؟

ما به ممد نگاه کردیم و گفتیم مگه تو نیومدی؟

گفت من که اینو نیومدم، محسن اومده.

محسن یه نگاه اوسگولانه به مسیر کرد و گفت ... ها؟

اون لحظه تلخ یادم نمیره، لحظه ای که فهمیدیم هیشکی تا حالا این مسیرو نیومده و بدون شک گم شدیم! ساعتها از ماشینها دور شده بودیم و حالا حتی نمیدونستیم از چه راهی تا اینجا اومدیم! :-|

گفتیم جی پی اس ؟ همه گفتن خب مسیرو فکر کر کردیم بلدیم، جی پی اس نزدیم که!

خندیدیم، خنده مخلوط با ترس. چیکار کنیم؟ 

من یه سوت نجات داشتم (سوت بلندی که توی کوه و جنگل همراه میبری که وقتی گم شدی، بزنی و اعلام بکنی که کجایی بجهت نجات) قرار شد دو دسته بشیم و بچرخیم و هرکی آب پیدا کرد، سوت بزنه، یکی با سوت، یکی با سوت دستی!

رفتیم و از شانس، بعد از نیم ساعت آب رو پیدا کردیم، اونطرف یکی از کوهها. دوباره بهم ملحق شدیم رفتیم. کم کم سردتر شد و برف و یخ بیشتر، کاپشن ها پوشیده شد.

همه توی ذهنمون به این فکر میکردیم : چطوری برگردیم؟

رودخونه دیگه کاملا روش یخ بسته بود و برف. صدای آب از زیرش میومد. من اونجا یه هیجان و آدرنالین با حجم بیشتر از حتی پرش از ارتفاع حس کردم :-) قسمتهای زیادی رو مجبور بودیم از روی رودخونه رد بشیم! از روی یخی که صدای ترَک خوردنشو گاهی زیر پامون حس میکردیم :-)) (فیلم آخر پست)

خطی رد میشدیم، استرسش خیلی بالا بود، قشنگ بوی شکستن یخ و افتادن توی رودخونه میومد، بعضی جاها یخ سوراخ بود و ما رد شدن آب رو با شدت میدیدیم. سر رد شدن از یخها اونقدر میخندیدیم که وزنمون بیشتر هم میشد :-))

کم کم کلاه ها و دستکش ها و لباسهای اضافی رو پوشیدیم. دماسنج منفی پانزده رو نشون میداد.

آیدین تا مرز گریه رفته بود، اما پا به پامون میومد. بعداً میگفت فقط از روی ترس میومدم :-)

حدود ساعت ۲ و بالاخره بعد از چهار و نیم ساعت پیاده روی از پای ماشین، اولین آبشارو دیدیم. و بعدش دومی و اصلی. فوق العاده بود. آب از بالای کوه به چند قسمت تقسیم میشد و یخ زده بود.

گفتیم بشینیم چایی و ناهار بخوریم بعد بریم آبشارو از نزدیک ببینیم. آقا مهدی یکی از سران حزب اصلاحات همراهمون بود، سر ناهار هم کلی بحث سیاسی-طبیعی کردیم تا گرمتر بشیم، اما موندن همان و سردتر شدن همان. سرما کم کم داشت توی جونمون میرفت، دماسنج منفی هجده رو نشون میداد! به ممد گفتم زمستون سال ۸۴ پایین چشمه هفت رنگ و پل شهید هاشمی یادته؟ منفی سی و چهار یادته؟ دیگه منفی هجده واسه ما بازیه!

گفت آره، اما اولاً اونجا ماشین بود، و اون دما، دمای کولاک بود و دوماً اینکه اونجا گم نشده بودیم! :-|

باز یادمون افتاد که گم شدیم!

رفتیم پای آبشار، برای اینکه از یه قسمت سخت کنار کوه رد بشم و برم زیر آبشار، کاپشنم رو در آوردم. آیدین در بدر دنبال خورشید و آفتابی میگشت که نبود! (پانورامای کامل از بالای آبشار)

گفته بودم که هر قله یا مسیر سختی رو که فتح میکنم، یه سنگ یادگاری برمیدارم؟ برداشتم.

عکس و فیلمامون که تموم شد، اومدیم حرکت بکنیم، محسن میگفت «میدونین این آبشارو بچه های هیئت کوهنوردی هم ندیده بودن؟! ازشون که میپرسیدم، خیلیا تا نیمه راه و کلبه اقبال اومدن! همه فقط شنیده بودن! میگفتن قدیما چند نفر اومده بودن! بریم حالا اسممونو ثبت کنیم»

گفتم تو دعا کن زنده برگردیم، من خودم خبرنگار میارم که باهات مصاحبه بکنه!

راه افتادیم. مسیر برگشت همیشه سختتره، خستگی، سررما، یخ، برف، خورشید در حال غروب!

اومدیم و اومدیم... اونقدر که دیگه هیچ نشونه ای از مسیر اومدنمون رو پیدا نکردیم! اونقدر پایین دره بودیم که خورشید و مسیر غروب هم مشخص نبود! باد سرد داشت بیشتر میشد. جی پی اس کارایی نداشت! باید میفهمیدیم ماشین کجاست؟! پاها و دستها جون نداشت. دو ساعت دیگه کامل تاریک میشد. تلفنهای ضروری امداد و نجات رو تست کردیم، اونم نشد!!

تنها راهی که به ذهنمون رسید این بود که یه نفر بره بالای کوه و قبل از تاریکی، اطراف رو ببینه. همیشه حسین توی سفرها از همه کوچکتر بود و کارای سخت رو مینداختم گردن اون. اما حسین که نبود. لذا قرعه کار بنام من ِ دیوانه زدند... رفتنم تا قله با اون حال و سرما، کمتر از یک ساعت طول کشید، قرار بود با سوت علامت بدم، چند تا قطعات ملودیک با هم تمرین کردیم و برای هرکدومش یه معنی گذاشتیم. قرار شد توی بدترین حالت اگه راهی نبود، اون بالا اگه آنتن موبایل اومد، به هلال احمر و امداد و نجات کوهستان زنگ بزنم!

رسیدم بالا، دستام داشت سیاه میشد. و نوک دماغم! اما از نمایی که دیدم، خوشحال شدم :) بچه ها پایین آتیش درست کرده بودن. ته مسیرو دیدم، یه راه نامطمئن هم پیدا کردم برای رسیدن به اونور دره و احتمالا نزدیک ماشینها. با سوت بهشون فهموندم که یه قسمتی رو بیان بالا منم برم پایینتر، از توی دامنه ادامه بدیم. اینکارو کردیم، وسطای دامنه، روی برفها رد پای کبک دیدیم. همزمان رد کبک میزدیم و میرفتیم، دیدیم اینطوری نمیشه، داره شب میشه، اگه ما کبک بخوایم، خودمون احتمالاً شبانه خوراک خرس و پلنگ میشیم :-)) (حیوانات منطقه: خرس، پلنگ، قوچ، کل)

سریعتر رفتیم. آخرین نور آفتاب که هنوز بود، از دور برق فلز ماشین ها رو دیدیم... نور امید بود :-) اما لامصب مثل سراب بود! یک ساعت طول کشید تا به ماشینها رسیدیم.

ساعت حدود ۷ ، تاریک، سرمازده، دست و پای لمس.

تا افتادیم توی ماشین، آیدین یه پتو کشید روی سرش و خوابش برد. دلم براش میسوخت. قرار بود فقط ببرمش آبشار یخی ببینه :-) یه کم که رفتیم، یهو بیدار شد و گفت «دایی، ارزششو داشت... راستی، راس گفتیا، خدا حواسش بهمون هست»


* فیلمهای تیکه تیکه ای رو که بدون هدف گرفتیم، همینطوری سرهم کردم. بدک نشد. کلاً یه تصویر از مسیر و آبشار میده. سعی میکنم از سفر بعدی مستندهای بهتری بسازم :) (دانلود با حجم 60 مگابایت)  (برای دانلود، کلیک راست روی لینک و Save link as بزنید)


  • دکتر میم

تیک

۰۹
آذر

امروز، سه شنبه ساعت ۶.۳۰ صبح که با آیدین، از کله پزی «بهمن سگ پز» زدیم بیرون، نمیدونستیم قراره کجا بریم و چی بشه!

حتی ساعت ۷ صبح که به دیدار سلطان العارفین رفتیم و...

و حتی وقتی هفت نفری به قصد رسیدن به آبشار یخی، کیلومترها دور شدیم و بیراهه رفتیم تا جایی که سرررد بود و برررف بود و یخ بود و آب و درّه... هنوز نمیدونستیم!

تا بعد از سه ساعت پیاده روی و کوهنوردی سخت همه باهم فهمیدیم... 

فهمیدیم که هممون فکر میکردیم که یه نفرمون حتما این مسیر رو بلده و قبلاً اومده! اما در واقع همه همین فکر رو میکردن! و ما بدون تعارف گم شده بودیم!

راه سخت و بدون علامت و پر از دوراهی و سررررد بسمت آبشار یخی رو هیچکس بلد نبود! اینم وقتی فهمیدیم، که دیگه حتی ماشینها هم گم کرده بودیم! در جایی که نه راهی که اومدیم مشخص بود، نه آنتن موبایل، نه هیچی... و مطمئناً پای بنی بشرهای معدودی در تاریخ به اونجا رسیده بود! اونم در منفی بیست درجه!

سلام بچه ها، امروز یکی از مهمترین و سختترین گزینه ها از لیست آرزوهای سفر کردن من،، تیک خورد :-) من یک نجات یافته از کوهستان پر از برف و یخ هستم و کسی که در عین گم شدن، بالاخره آبشار یخی رو دید، بعد تلاششو برای پیدا شدن و زنده موندن شروع کرد :-)




  • دکتر میم

سوپر مون

۲۴
آبان

هفتاد ساله منتظر امشب بودم. امشب ۱۴ نوامبر، ۲۴ آبان ۹۵ ، قرار بود پدیده نزدیک ترین فاصله ماه تا زمین رخ بده، بزرگترین و روشن ترین ماه، بعد از هفتاد سال! به این اتفاق میگن SuperMoon

یادمه اوایل جنگ هند و پاکستان بود سال ۱۹۴۷ ، رفتیم از این پدیده عکس بگیریم، پاکستانیا خودشونو منفجر کردن، نگاتیومون سوخت :-| بعدشم درگیری شد، ... هیچی دیگه :-)

خلاصه که از پریشب شروع کردم به رصد ماه. والا دل ما هم به همین چیزا خوشه دیگه، سرگرمی نداریم که. 

جای  دوستانی که لذت ساعت ۱۷:۲۲ تا ۱۸ امشبو درک نکردن، واقعاً خالی! با وجود هوای کثیف و لجن تهران لعنتی، از ساعت ۱۷ روی پشت بوم های شهر میچرخیدم تا ساعت ۲۲

لحظه اول بالا اومدن ماه اونقدر عالی و فوق العاده و زیبا بود که به جای عکس، مدت زیادی ایستادم و نگاه کردم و نگاه کردم و لذت بردم و لذت بردم. عجیب بود، بزرگ و روشن! میشد با دست بگیریش! ماه بود! ماه

تقدیم بشما


  • دکتر میم

آن روز صبح...

۰۸
آبان

دیروز ساعت پنج صبح که زدم بیرون، هوا تاریک بود. تنهای تنها ، روستای کویری "مصر"

بقول اشکان همیشه میگفت «تو خوبیت اینه واسه برنامه های سفرت با هیشکی کاری نداری، هرکی بیاد، میری،، هرکی نیاد هم میری»

گروهی اومده بودیم کویر، اما دیشبش تا ساعت ۲ که خوابیدیم، ده نفر گفتن ما هم میایم، اما کی خواب صبحو ول میکنه؟ :-|

تنها توی تاریکی رفتم و از روستا دور شدم، تنها و ساکت. شنزار، سکوت محض. آرامشش فوق العاده بود، رفتم بسمت شرق که طلوع رو بگیرم. ۴۵ دقیقه رفتم. تا خورشید زد. به کیفیت غروبش نبود، اما عالی بود. نشستم و عکس گرفتم و چرخیدم و نگاه کردم. چند دقیقه بعد صدای زنگوله شنیدم! گله شتر! رفتم سمت صدا تا پیداشون کردم. حدود سی تا شتر با پیرمرد ساربان که سوار خر بود. با شترهاش صحبت میکرد، بعضیاشون اسم داشتن. عکس که میگرفتم، پیرمرد گرا میداد که از کدوم ور عکس بگیرم که بهتر بشه. کلی باهم صحبت کردیم، از روستاهای اطراف، از آب، از کویر، از شترها، از صدا و مفهوم آوای زنگوله شترها، از سیلاب شدید زمان انقلاب که خیلی خونه ها رو خراب کرده بود و از مردمی که هنوز توی طبیعت آشغال میریختن...

ساعت ۷ بود، باید برمیگشت سمت روستا، گفت فیلم هم میگیری از این سکوت؟

گفتم آره،

گفت بیا شترها رو جمع کنیم، از یه مسیر خطی ردشون کنیم، فیلم بگیر.

من سوار خر شدم و از یک طرف، خودش هم سوار یه شتر از طرف دیگه، جمعشون کردیم. برناممون عالی اجرا شد :)

رک و راست میگم، وقتی از اون صحنه فیلم میگرفتم و گوش میدادم، اونقدر حس و حال اون زمان و اون لحظه فوق العاده بود که حس کردم هیچی دیگه از خدا نمیخوام و اگه همین الان از این دنیا برم، هیچ حسرتی ندارم :-)

برگشتیم سمت روستا... اینبار اون سوار بر خر خودش و من سوار بر شتر...

شاید گوشه کوچیکی از این تصوّر عالی رو بتونین ببینین و بفهمین...

با دیدن این ویدئو...


  • دکتر میم

خاک پیرزن

۲۴
مهر

نشسته ام همین کنج. دقیقاً همین الان، ساعت ۱۲ شب، بامداد جمعه که دارم این پست رو مینویسم. و پیشنهاد میکنم حتما تمام عکس های کم حجم و آرامش بخش این سفر رو کامل ببینید. روی این تراس، کنار همین شومینه هیزمی که اگه دقت بکنی، لیوان چای ام هم میبینی که آماده خوردنه. هوا برای من به جهت بیرون خوابیدن عالیه. ۵ درجه بالای صفر. برای روستایی جنگلی و فوق العاده سنتی، در ارتفاع ۲۰۰۰ متری، در این فصل سال، دمای عجیبیه. همین کنج رختخواب پهن کردم و دارم مینویسم. آنتن ایرانسل (و بالطبع، اینترنت) ندارم و چقدر خوب :-) و اندک آنتن همراه اولی موجوده در حد زنگ زدن و پیامک و کار راه افتادن. صدای جیرجیرک میاد و گاهی پارس کردن سگی از دور.

دیروز اومدم گرگان و امروز ظهر (پنجشنبه) برای عکاسی و بررسی میزان رنگی شدن جنگل های پاییزی، اومدم اینجا،، از این مسیر ( عکس 1 ، عکس 2 ، عکس 3 ، عکس 4 ) هرچند اصلاً قرار نبود بیام اینجا،، اشتباهی پیش اومد و بجای یک مسیر دیگه، به اینجا رسیدیم. روستای «خاک پیرزن» ... «خونه قدیمی پیرزن» رو که دیدم، عاشقش شدم! موندگار شدیم،، خوابیدیم که فردا صبح قبل از طلوع بیدار بشیم و مسیر جنگل رو از روی کوه بریم تا... نمیدونم کجا! طبق معمول جاهایی که اولین بار میرم، مسیرهایی رو که از قبل نقشه خونی کردم، تست میکنم. 

مسیر روستای «خاک پیرزن» در استان گلستان، از مسیر جاده فرعی و زیبای علی آباد به سمت «زرین گل» ٬ قابل دسترسیه.

هوا اونقدر هنوز سرد نشده،، بخاطر همینه که هنوز سبزی ِ جنگل به رنگهای قرمز و زرد و نارنجی غلبه داره.

ظاهراً دوتا سگ از راه دور عاشق هم شدن! من بدبخت که روی تراس خوابیدم باید تا صبح صدای دلدادگی و پارس ها و ابراز عشق هاشون رو بشنوم! یکیشون بالای روستاست، اون یکی اون پایین ها! 

بخوابم... ساعت ها روی ۵ صبح کوک شده. من توی این فکرم که مسلماً آبان و آذر، باز هم خواهم اومد اینجا...

...

بیدار شدیم ، ساعت ۵:۱۵

اولش فکر میکردم مسیری که میخوایم تا «قلقل چشمه» بریم زیاد سخت نباشه. زیاد هم سخت نبود، اما آسون هم نبود! (روستا از بالاتر)

فکر کنین با سه تا خانوم محترم و بسیار غرغروو و البته خیلی خوش سفر و خنده دار :-)) من چطور این راه رو رفتم! با همسر و دو دوستی که آخرین لحظه به این سفر اضافه شدن. ۶ ساعت مسیر پیاده روی رفت و برگشت.

بعد از کمتر از یک ساعت سربالایی از کوه و جنگل، طلوع عالی آفتاب رو دیدیم. (عکس ۱ ، عکس ۲ ، عکس ۳ ) یکی از وعده هایی که بواسطه ش این گروه رو تا بالا کشوندم، صبحونه نیمرو و چایی ذغالی بود. دنبال آب میگشتیم، نبود،، از چوپانی که درمسیر دیدیم، مسیر چشمه رو پرسیدیم. قرار شد تا چشمه بریم و همونجا برای صبحونه اتراق کنیم. بالای کوه، بعد از گذر از یک دشت زیبا، وارد منطقه بیراهه شدیم و گشتیم  (عکس ۱ ، عکس ۲ ، عکس ۳ ، عکس ۴ ، عکس ۵) تا چشمه رو پیدا کردیم.

جای همگی خالی، نشستیم و صبحونه خوردیم و «هَموک» خودمو برای اولین بار بستیم و روش خوابیدیم (از این نعنو پارچه ای ها )

و بعدش پایین چشمه، آبشار خیلی کوچیکی پیدا کردیم کلی برگ زرد و نارنجی قرمز ریخته بود روش و فوق العاده بود. عکس و فیلم که گرفتیم، برگشتیم. جایی که بودیم، یکی از جنگل های پشت «قلعه موران» بود. (که درموردش نوشته بودم) اما اینبار وقت و امکانش نبود که بریم تا دشت قلعه موران. 

طبق معمول، راه برگشت، گرمتر، خسته کننده تر و پر از غرغر تر بود :-))

باز به وعده ناهاری که براشون بپزم، برگشتیم :-) 

چایی و ناهار و سیب زمینی ذغالی هم که همیشه هست، زدیم و جمع و جور کردیم و برگشتیم. در راه هم تمشک و خرمالو جنگلی پیدا کردیم... چون توی مسیر اومدنی، جریمه شدیم، طبق قانون مارگزیده...  تمام مسیر رو دقیقاً طبق تابلوهای رانندگی و حتی سرعت کمتر اومدیم. باشد که باز حضرت ِ کوه و جنگل بطلبد ما و شما را :-)

(پیشنهاد ویژه من بشما دیدن این دو کلیپ محصول کار جمعی گروه :-) هرکدوم حدوداً ۲۳ مگابایت : کلیپ موزیکال ۱ ، کلیپ موزیکال ۲)

  • دکتر میم