روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۳۶ مطلب با موضوع «عکس هایم» ثبت شده است

اینکه رفتیم تا میانکاله و بخاطر گرمای امسال، هنوز پرنده های زیادی نیومده بودن، یه طرف... اینکه یه مسیر بیراهه و فوق بکر رو توی جنگل توسکستان کشف کردیم و بعد رفتیم منطقه محافظت شده میانکاله با اون حالت خاص و عجیب و زیباش و ۵۰ کیلومتر ساحل نوردی و آفرود بازی، اونم با اکیپ قدیمی و جالب، (من ۳۲ ساله ، استاد ۴۵ ساله ، معاون قبیله ۵۳ ساله و رییس قبیله ۵۶ ساله) یه طرف دیگه... 

جاده فوق العاده زیبای جنگل توسکستان (یکی از ده جاده زیبای جهان) رو صدها بار، با ماشین و موتور و حتی پیاده، رفتم. (این و این عکس هوایی از دوستم عباس جان رستگار) اما شانس های کمی پیش میاد که آدم به همچین صحنه ای بر بخوره (عکس۱  ،  عکس۲)

بعد وارد ابرها شدیم و... (ویدئو) تا مسیر دهانه «باغ شاه-پا» رو از روی نقشه زده بودیم و اینبار تصمیم گرفتیم بریم داخلش. به قول باکلاسا ... وااااوووو (عکس۱  ،  عکس۲  ،  عکس۳  ،  عکس۴  ،  عکس۵  ،  عکس۶  ،  ویدئو)

چند وقتیه تصمیم گرفتم برای عکسهای مناطق بکر مخصوصا در اینستا، لوکیشن ندم! (به همون دلیل) اما شما روشنفکران ِ باشخصیت فرق میکنین :-) ورودی دهانه باغ شاه-پا ، حدودا از کیلومتر ۲۰ جاده گرگان بسمت جنگل توسکستان شروع میشه، و البته کنارش یه مسیر فرعی دیگه ست و کاملا بیراهه ست. بدون ماشین ، بدون موتور. تا جاهایی که بهش میگن «دیو دره» و «خاک عمر» چیزای زیبایی میشه دید.

اما صبح زود روز بعد حرکت کردیم سمت مازندران-بهشهر-زاغمرز-میانکاله

توضیح اینکه میانکاله، شبه جزیره ای در کنج جنوب شرقی دریای خزره که بخاطر بافت گیاهی و محیط زندگی جانوران خاص و مهاجرت زمستانی پرندگانی مثل اردک سرسفید، فلامینگو، مرغ های ماهی خوار و... تحت حفاظت سفت و سخت محیط زیسته. شما برای ورود به تمام مناطق محافظت شده در کشور، احتیاج به مجوز ورود از سازمان محیط زیست دارید. ما از چهارده سال پیش که پارک ملی خارتوران و بعدش کویر مرکزی رو رفته بودیم، مجوز شمالشرق رو داشتیم، فقط از هفته قبل درگیر تمدید کردنش شدیم. خلاصه وارد شدیم.

من تا حالا همچین اکوسیستم فوق العاده ای ندیده بودم! این شبه جزیره یه خط صاف و طولانیه که وسطش جنگل و دشت داره و کاملاً بکره. گرچه گفته میشه که از نظر حیوانات نیمه وحشی، امنیت داره، اما یه محیطبان گفت باید آمادگی برخورد با حیوانات رو داشت! و ما این حس رو توی جنگل هاش که شبیه آمازون بود، درک کردیم :-)) و از دوطرف که به ساحل زیبا و خالی و تمیز و بدون آشغال و تخریب انسانی منتهی میشه!

خلاصه بگم... ۶۰ کیلومتر ساحل خالی ، تمیز ، پرنده های نصفه نیمه مهاجر ، درختای انار ترش و تمشک فراوون و دست نخورده ، و... حس فوق العاده ای داشت اینجا!

تا یه محیطبان دیدیم که گفت «الان چون فصل صید ماهیه، شرکتهای بزرگ، اینجا قرارداد میبندن و تو این فصل میان برای صید عمده، برین ببینین»

 رفتیم و یکیشون رو پیدا کردیم. یه قایق کنار یه تراکتور توی ساحل پارک بود و موتور تراکتور، یه طناب کلفت رو از دل دریا بیرون میکشید! پرسیدیم این چیه؟ گفتن صبح زود رفتن تورهای بزرگ رو ده کیلومتر جلوتر توی دریا پهن کردن، و حالا دارن میکشن تا ساحل!!

تصور اینکه وقتی تور به ساحل برسه، چقدر باحاله، خوشحالمون کرد و آماده شدیم برای ساعت ۱۲ ظهر که تور میرسه به ساحل...

ظاهرا چند جای دیگه هم توی شمال به این شکل تور میندازن اما اینجا چون منطقه محافظت شده و خالی از مردم عامه، اینکار خیلی وسیع انجام میشه.

تور که نزدیک ساحل شد، ۲۰-۳۰ تا صیاد رفتن و آروم آروم، و لایه لایه تورها رو میاوردن توی ساحل و ماهی ها روی هم انباشت میشد... بعد سبد سبد پر میکردن و میذاشتن توی کامیون. ماهی های اوزون برون رو جدا میکردن و دوباره مینداختن توی آب، میگفتن چون اینا خاویاری ان و فصل خاویار هنوز نرسیده. خلاصه خیلی باحال بود ، هرچند توی یه باتلاق لب ساحل، تا کمر رفتم توی گل، اما نهایتاً دوتا ماهی سفید هم به ما «خوشه چین» ها دادن :-))

عکس۱  ،  عکس۲  ،  ویدئو

و ناهار ساده و خاکی همیشگیمون :-)


+ موقع برگشت با نگهبان ورودی صحبت کردیم. گفت هرکی بخواد بیاد، شنبه تا پنجشنبه، میتونه. اما باید حداقل دوروز قبل برن اداره محیط زیست ساری یا بهشهر نامه بگیرن. گفت توی زمستون آدمهای بیشتری میان.

ما هم احتمالاً اواخر آذر دوباره بریم :-)


  • دکتر میم

و قلعه موران

۲۰
مرداد

+ عکس ها رو تک تک و روی صفحه هر چه بزرگتر ببینید و از دست ندید.

+ این هفته خیلی درگیر بودم. دیر شد یه کم. چند فیلم هم هست که توی پست کوتاه بعدی میذارم براتون.

+ بخاطر طولانی بودن، خیلی از حواشی رو حذف کردم :)) ایشالا یه روزی بفهمین و بخندین :))

+ عکس ها واترمارک نداره، کپی رایت خوبه. درهرصورت علی برکت الله

+ بنظرتون از آخرین عکس پست، میشه گذشت؟


به جز آب جوش توی فلاسک که نمیدونستیم چقدره، دیگه آب نداشتیم. هوا تاریک شده بود، خسته بودیم، مسیر سختی رو گذروندیم تا به قله رسیدیم. حدود دو سه ساعت بود که قسمت زیادی از مساحت سطح قله (که بهش میگفتن کاسه) رو دنبال چشمه گشتیم، اما پیدا نکردیم. (این عکس ثبت GPS فقط قسمتی از مسیره که رفتیم و رکورد دستگاه روشن بود) به جز ما سه نفر، هیچکس بالای قله نبود! و الان هم میدونستیم دیگه کسی نخواهد اومد!

با این آب، به فردا و پایین قله نمیرسیدیم!! آنتن موبایل هم که... :-/

داشتیم فکر میکردیم، حل ِ بحران آب! توهم زده بودیم، چند بار توی گشت و گذارمون صدای آب میشنیدیم و خوشحال دقت میکردیم... اما صدای باد بود، یا برگها!

نشستم کنار یه چاله خیلی کوچیک، که توش به اندازه یه لیتر آب گل آلود بارون دوروز قبل جمع شده بود. حاجی رفت پشت تپه ، جهت دستشویی.

داشتم فکر میکردم خوب شد به حرف خیلیا گوش ندادم که بار اول بیارمشون اینجا! درسته که بار اول همیشه یه چیز دیگه ست،، اما خب...

همسر که منو الان تشنه تشنه کشته بود! :-) امیر ، آیدین و مهدی، که میگفتن حالا تو برو و بیا، اگه زنده موندی، ما میایم :-)

نارخاتون که دوست داشت بیاد و نشد و نمیذاشتیم اصلا که بیاد، میگفت منم عضو همون تیم کوهنوردیماااا :-) ... اگه بود، احتمالاً الان میگفت کِی به چشمه میرسیم؟ حاجی میگفت ۲۰ دقیقه دیگه :-))

داشتم فکر میکردم که آب گل آلود توی این چاله رو ببریم تا ته نشین بشه، بعد بجوشونیم... حداقل به پایین میرسیم. اما در حقیقت، دو دقیقه بعد بود که مطمئن شدم واقعا بحران آب، ذهن هردومون (من و حاجی) رو مشغول کرده و بشدت باید نگران باشیم! اونجایی که حاجی با تفکر عمیق از پشت تپه اومد سمتم و گفت: « دکتر.... اگه ادرار رو بجوشونیم، چیز قابل خوردنی میمونه که بخوریم و...؟؟!!! » ... نکته مهم بعدش اینکه، من اصلا نخندیدم!! به این پیشنهاد فکر کردم...!


«هفت ساعت قبل»


دیگه تعریف نکنم که حاجی قرار بود مستند این سفر رو بسازه و کامل فیلم بگیره و... و نگم که اولین فیلمی که گرفت تهران موقع حرکت بود،، و دومیش، پای کوه!! (عکس دو ) بین این دوتا و این مدت هم اصلا فکر نکنین که خواب بود! :-)

با حاجی و دوستم، ماشین رو گذاشتیم روستای «پاقلعه» و با کلی کوله و وسایل چسبیده بهش، راه افتادیم. ساعت حدود سه بود، خیلی گرم!

راه-بلدمون بخاطر دیسک کمر نتونست باهامون بیاد! و بما روحیه و اطمینان داد که «شما میتونین برین. راهو پیدا میکنین، اگه مشکلی بود،تماس بگیرین»

البته ماهم گفتیم چون پنجشنبه ست، حتما کوهنوردا و تیم هایی هستن که درحال صعود ببینیمشون و ازشون بپرسیم.

حدود ساعت ۴ به اول مسیر جنگلی پای کوه رسیدیم. از همینجا شیب به طرز عجیبی زیاد میشد. اوایل مسیر کمی پاکوب و مشخص بود. بخاطر بارون دوروز قبل، زمین گل بود. چند گروه پایین روستا و کوه بهمون تاکید کردن که نمیتونید برسید به بالا! به یه گروه گردشگری دیگه رسیدیم که دست خالی داشتن بسمت پایین جنگل میرفتن و کلی غر غر میکردن از سختی راه! مرد و زن و دختر و پسر و ... به ما که رسیدن، همه با نگاه به کوله هامون و ساعت حرکتمون بسمت بالا، با تعجب گفتن کجا میرین؟! گفتیم بالا، که بخوابیم!

به لیدرشون گفتم توی راه چشمه هست؟! گفت نه، فقط بالا چشمه ست. 

پرسیدم چشمه کجاست دقیقا؟! 

یهو چشماش گرد شد و گفت لیدرتون کیه؟!! 

حاجی به من اشاره کرد و ....

طرف پرسید چند بار رفتی؟

همه خندیدیم و گفتم هیچی... 

طرف گفت دیوونه این؟ راه گم شده. مسیر مشخص نیست، صخره ها لیزه. اینا رو (اشاره به گروهش) اینجاها چرخوندم، پدرشون در اومده تازه با دست خالی! شما با این کوله ها عمرا برسین!

حاجی در گوشم گفت «دکتر ، این یارو مارو با این گروه سوسول خودش مقایسه کرده»

چند تا دختر و پسر گروه هم رسیدن و شروع کردن که «نرین، کجا میخواین برین، خیلی بدجوره، تازه قراره بارون و رعد و برق بشه، میمیرین، گم میشین، و...»

سعی کردم تا جایی میتونم محترمانه بگم ، و گفتم «والا من اگه میخواستم به حرف چهار نفر مثل شماها توجه کنم، تا الان هیچ جا نرفته بودم»

راه افتادیم... لیدر اونا به گروهش گفت «اینا کله خر تر از این حرفان»

راست میگفت، ما کله خر تر از این حرفا بودیم که به حرف چند گروه، این سفر رو کنسل کنیم! البته به همون اندازه هم با فکر عمل میکردیم. مجهز بودیم، نقشه خونی و مسیریابی بلد بودیم و از همه مهمتر، بارها و بارها تجربه مسیرهای جدید و عجیب و بی نشون رو تجربه کرده بودیم :-)

خلاصه بگم، بعد از اون، طی سه ساعتی که طول کشید و موفق شدیم قله رو فتح کنیم، در اون مسیر زیبا ، چند بار گم شدیم، سر چند راهی ها گیر کردیم، با کلی تحلیل از نوع جنگل و صخره ها و درختها، نقشه رو تحلیل کردیم، مسیر پر شیب و گلی و بارونی و بعدش اواخر مسیر صخره هایی که باید دست به سنگ میشدیم رو گذروندیم.

ساعت ۷ عصر ، لذت فتح بام قلعه موران، بخاطر گذشتن از همه ناامیدی هایی که توی راه بهمون میدادن، چند برابر شده بود! :-)
بالاخره رسیدیم... هرچند سخت... مه بود ... از دیواره شمال غربی وارد شدیم. تک درخت، ظاهرا سالها منتظرم بوده :) دشت و دیواره های صخره ای دورش، عظیم و اعجاب آور بود. حقیقتاً داخل کاسه، فضای عجیبی داشت، حتی عجیب تر با ابهت تر از نمای شگفت آور بیرونی کوه! به حاجی میگفتم حس میکنم اینجا یه غول سنگی بزرگ داره، خوابه، احتمالاً بیدارش میکنیم و لهمون میکنه :-))
تلاشمون برای پیدا کردن چشمه رو شروع کردیم. حدس میزدیم در مسیر و بالای قله، کوهنوردای دیگه رو ببینیم و ازشون بپرسیم! اما مطلقاً هیییچکس نبود! و با توجه به هوا که داشت تاریک میشد، کسی دیگه نمیومد!
تا ساعت حدود ۸ گشتیم، نبود! نگرانی از بحران آب کم کم شروع شد. بخاطر ابرهای سیاهی که بود و احتمال رعد و برق و اینکه ما باکیفیت ترین رسانای بالای قله بودیم، یه چهارچوب پیدا کردیم که چهارتا تخته به عنوان سقف داشت و قدیم به عنوان استراحتگاه چوپانان استفاده میشده، زیرش چادر رو برقرار کردیم و دوباره با حاجی رفتیم دنبال آب.
تاریک شد، دوباره ادامه دادیم و پیدا نشدن آب و... تا حاجی رفت دستشویی و... :|
خب... رفتیم سراغ فکرهای بعدی، ساعت ۲۳ شد. تصمیم گرفتیم آب داخل فلاسک که فقط حدود نیم لیتر بود، و کمی آب گل آلود جمع کنیم و بمحض زدن شفق صبحگاهی راه بیوفتیم. با اینکه حیف بود، اما حداقل احتمالا ً زنده میرسیدیم پایین.
سررد شد، خیلی سرد. ساعت ۲۴ بود و داشتیم چراغها و وسایل رو میچیدیم... یهو یه نفر گفت سلام ... خسته نباشین!
با تعجب برگشتیم،، دیدیم دونفر کوهنورد با کلی وسیله کنارمونن! ما خوشحال ، احوالپرسی کردیم و اونا گفتن که ما اصلا قرار نبود بیایم، یهو ساعت ۸ شب تصمیم گرفتیم و اومدیم اون پایین و چراغهای شما رو دیدیم...
ما فقط پرسیدیم چشمه کجاست؟ ااااب؟!!!!
گفتن اوناها، همون پایین، زیر خط سفید سنگی :-))
عیش مون کامل شد :))) دوستای عزیزمون از کوهنوردای محلی همونجا بودن که کف قلعه موران رو حفظ بودن و سالها اینجا برای خواب اومده بودن. کنارمون چادر زدن و شام رو برپا کردیم. ما سوپ درست کردیم و اونا کنسرو لوبیا داشتن. ساعت حدود یک شب رفتیم و از چشمه خنک و دوستداشتنی آب آوردیم :-)
حاجی و دوستم از خستگی خوابیدن و من که نمیتونستم نمای شب و ستاره ها رو از دست بدم، شروع کردم به عکاسی... چایی گذاشتیم کنار آتیش و نشستیم به تماشا و صحبت با دو دوست کوهنورد. جا داره بازم بگم چیزی که نمیشه تعریف کرد و نمیشه با عکس و فیلم دید رو، درک کردم. حدود ساعت ۴:۳۰ شفق زد، علی، دوست کوهنوردمون گفت تا من آبجوش جدید بزارم تو برو سمت شرق و طلوع رو ببین. رفتم، ساکت و خنک و تنها... قابل تعریف نیست، از تیغه شرقی ، برکه و دشت کاسه اول تمام نیمه شرقی رو گشتم و برگشتم دم چادر، ساعت ۶:۳۰ صبح شد، شروع کردم بیدار کردن خابالوها. یه ضرب المثلی در مورد حاجی هست که میگه «حاج مهدی هیچ وقت بیدار نمیشه، فقط از یه خواب به خواب دیگه منتقل میشه» 
حاجی بین این انتقال پاشد و برامون صبحونه درست کرد و دوباره خوابید! :-))
با دوستای جدید راه افتادیم که نیمه سمت غرب قله رو بچرخیم، مشخصاً بدون حتی یک متر راه اضافه و کاملاً مسلط به مسیر D:
روی قله، اسب های وحشی زندگی میکنن که آثارشون رو روی زمین پیدا کردیم، داغ هم بود :-)) اما هر چی گشتیم نتونستیم پیداشون کنیم!
لبه تیغه جنوبی، عالی بود. دوستای محلی جاهای خیلی خوبی رو بلد بودن. (توو این عکس منو دیدین؟ :) ) از سمت جنگلی رفتیم و کل سمت غرب و جنگل افرا و بلوط رو گشتیم، برکه غربی و چشمه و دشتهای پایین و... برگشتیم. حدود ۴ ، ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۱۲ اومدیم و استراحت کوتاهی کردیم و جمع کردیم آب برداشتیم :-)) و ساعت ۱:۳۰ ظهر حرکت کردیم سمت پایین. طبق رسم خودم، سنگ قله قلعه موران رو برداشتم و مسیر رو با یه راهنمای عالی و بدون انحراف برگشتیم. هرچند که صخره ها و شیب زیاد، فشار زیادی به زانوم میاورد، اما رسیدیم روی زمین، سالم و سلامت و خوشحال، از این سفر بیادموندنی و شب مانی در سطح قله سه میلیون متر مربعی و رصد کامل اون، بدون اینکه مجبور شیم مایعی غیر از آب بخوریم :-)) خداروشکر.
به قلعه موران گفتم، دیگه راهتو بلدم، جای چشمه هم بلدم. پاییز برمیگردم، سه شب میمونم ، با فیلمبرداری کوادکوپتر و جنگل های زرد و نارنجی...

  • دکتر میم

دیروز اولین تست صعود جدی رو با زانوی بی مینیسک، بسته شده با باندکشی بهمراه تیم کوهنوردی «شهدای نارگیل» به سرپرستی حاجی، با تیمی پرجمعیت که شامل اکیپ «دو پیرمرد» ، «پیرمرد و دودختر» ، «اون آقا و خانوم که همش به اجبار حاجی میگفتن فقط دودقیقه مونده» و «نارخاتون علاقمند به عکاسی» بود، رفتیم.

مسیر دربند بسمت توچال، از مسیر روستای «پس قلعه» و «آبشار دوقلو» و پناهگاه «شیر پلا» و نهایتاً بسمت «دوراهی اوسون» ، «اسپید کمر» و ایستگاه پنجم تله کابین توچال، تا ارتفاع ۳۰۲۵ متری. مسیری بطول ۱۶.۵ کیلومتر. زمان رفت و برگشت حدود ۱۲ ساعت.


اما چند تا مورد و سوال: 


+ تا حالا دیدین سرپرست تیم خواب بمونه و نیم ساعت دیر برسه؟ ساعت ۵:۴۰ راه افتادیم.

+ اوایل مسیر (ارتفاع ۱۸۵۰) یه دعوای ناموسی بین چند تا سگ پیش اومده بود، که با وساطت اعضا حل شد. گویا یه سگ به قلمرو یه سگ دیگه اومده بود و رنگ توله سگ ها باهم فرق داشت!

+ بعد از نیم ساعت سربالایی، بعضیا که نمیدونستن تا کجا قراره بریم پرسیدن شیرپلا کجاست؟! حاجی یه لحظه چرخید و ایستگاه امداد و نجات کوهستان نزدیک شیرپلا رو نشون داد که من سعی کردم حواس جمع رو پرت کنم ⁦:-D⁩ آخه یه نقطه بود، نوک کوه!

+ خداروشکر هوای تهران بطرز عجیبی تمیز بود!

+ بدون اغراق، مسیر پس قلعه تا شیرپلا، مسیر صخره ای، با شیب بسیار زیاد و سختیه. حرکت تیم عالی بود.

+ اواسط مسیر صخره ای (ارتفاع ۲۳۰۰) که غر زدنها شروع شد، حاجی بشدت اعلام میکرد که فقط بیست دقیقه مونده، (البته به دلار) ،، تا اونجایی که من عقبتر بودم و رسیدم دیدم نارخاتون از خستگی نشسته رو سنگ و داره به بیست دقیقه فکر میکنه، که آقا و خانم هم رسیدن و گفتن پاشو بابا، فقط دودقیقه مونده! :-)) اونجا بود که فهمیدیم روی کوه، واحدهای سنجش زمان ممکنه به دلار، یورو، درهم امارات و حتی دسته های صددلاری اعلام بشه.

+ اون دودقیقه (به هرواحدی که بود) معادل ۴۵ دقیقه به ریال تبدیل شد.

+ پای ایستگاه امداد و نجات بود که شائبه هایی توسط دوپیرمرد مطرح شد که فقط نارخاتون علاقمند به عکاسیه! :-)) این فرضیه پای آبشار دوقلو توسط اکیپ «پیرمرد و دو دختر» تایید شد.

+ آبشار دوقلو واقعا زیباست. با پیرمرد و دودختر زیر آبشار نشسته بودیم که پیرمرد عکسای خودشو که توی زمستون ، لخت زیر آبشار یخزده گرفته  بهمون نشون بده... از نارخاتون بپرسین، اون دید فقط، من و حاجی مثل درخت هرچی گردن کشیدیم و گردنمون شکست، بهمون نشون نداد ⁦⁦:-D⁩

+ حاجی در نقش سنگ از پیرمرد پرسید عکس مال چه زمانیه؟ 

- پیرمرد (با اخم) :... قدیما.. بهمن.. گمشو...

- نارخاتون: عکسها برای چه موقعیه؟

- پیرمرد: زمستون پارسال، ۹ بهمن ، ساعت ۱۱ و ۳۷ دقیقه و دوازده ثانیه صبح ⁦:-)⁩)

+ آقا و خانم، خوشحال و با حالت تشویق در پناهگاه شیرپلا : دیدین دودقیقه بود.

+ اتراق کردیم. صبحونه املت با طعم ذغال و خاک و مورچه (دستپخت حاجی) داشتیم، مربا و حلوا ارده هم بود خداروشکر.

+ آیا بهترین بحث تخصصی پزشکی، سر صبحونه و استراحت، میتونه درمورد چسبندگی روده، کولونوسکوپی، بیماریهای هموروئید، انواع بلع و دفع و درمانش باشه؟!! (منتظر عکسین؟!)

+ هموک بستم. برای باز کردنش روی روحانیت سوار شدم :-)) استغفرا...

+ ساعت ۱:۴۰ ظهر از شیرپلا بسمت اسپیدکمر و تله کابین راه افتادیم. به ریال دوساعت راه بود. اما به سکه های طلا... اوناهاش، پشت همون سنگه.

+ همسفری با یه روحانی (از نوع کوهنورد بدون عمامه، نه از نوع رئیس جمهورش) یه مزیت هایی داره، اینکه در راه، بحث دینی و سوالات شرعی درمورد اسلام و اخلاق و عرفان انجام بشه.

+ میدونستین توی موسیقی، آواز زن اشکالی نداره، چند مدل دروغ گفتن هست که اشکالی نداره، چسبندگی روده چه مزایایی در اسلام داره؟ و حتی ترامادول خیلی باحاله؟ و یا یه علف هایی هست که میشه لول کرد و مثل سیگار(ی) کشید و خیلی ام خوبه اصن؟ میدونستید من دیروز مرجع تقلیدمو عوض کردم؟!

+ رسیدیم تله کابین. خوشحال از اینکه تموم شد و پایین اومدن سواره ایم و آسیب و خستگی نداریم. حاجی رفت برام نوشیدنی بخره.

بنظرتون توی ارتفاع ۳۰۲۵ متری، وسط کوه، من فکر میکردم آدم چندتا انتخاب میتونه برای نوشیدنی داشته باشه؟!! آخه آب نارگیل گازدار که مزه ترشحات گوش یه ماده گراز پیر رو میده؟! نمیدونم توو حوزه علمیه چی یاد میدن به اینا پس؟!

+ حقیقتاً فکر نمیکردم بعد از ماجرای غار رودافشان و اون وعده وعیدهای حاجی، بازم نارخاتون بیاد! اونم کوه، پا به پا. ماشاللا و تبریک بابت اولین صعودش و درک ارتفاع بالای سه هزار متر.

+ دیروز ساعت حدود شش عصر کسی رو ندیدین که سر تقاطع چمران-نیایش، بغل اتوبان سه انگشت کرده توو دهنش و داره سعی میکنه عق بزنه و آب نارگیل ها رو بالا بیاره؟!


  • دکتر میم

+ چند روز پیش، اطراف مرز استان گلستان و خراسان شمالی، جای فوق العاده ای بودیم. ترکمن صحرا، کلاله، منطقه گچی سو. مسیر چندان راحتی نبود! یه جایی با پای پیاده، از بی آبی داشتیم تلف میشدیم، البته همسر هم نزدیک بود منو بکشه :-)) ولی خب خداروشکر آب خنک پیدا کردم، هردوش حل شد و هم⁦ عکس های خوبی شد. یه همچین جایی! و اینجا. توی اینستا عکس و توضیحات کاملتر گذاشتم.


+ رفتیم «نهنگ عنبر ۲» . من سامان مقدم رو دوست دارم. با دید خیلی خوبی نسبت به فیلم رفتم داخل سالن! اینکه الان میخوام یه کمدی خووب ببینم! ... راستش، افتضاح بود! خییلیی گند بود. :-( چه از نظر کمدی، چه فیلمسازی! بعد از یه ربع اول فیلم، یخ زدم. سکانس های مسخره و کشدار، بی قصه، بی ایده، وقت تلف کن، حتی بیشتر از چند صحنه تک و تیک هیچی برای خندیدن هم نداشت! لعنتی خیلی بد بود ⁦:-|⁩ باید خیلی سریع، «برادرم خسرو» و «ویلایی ها» رو بریم ببینیم که این گند رو بشوره و ببره. اٙه، سامان، از تو انتظار نداشتم.


+ از سالن سینما بیرون اومدیم، توی راهروی آسانسورها شلوغ بود، وسط جمعیت، یهو....

از این صحنه ها دیدین که دونفر بعد از ۱۰-۱۱ سال همدیگه رو خیلی اتفاقی میبینن و از قضا خیلی هم باهم خوب بودن. و یهو نگاهشون گره میخوره و یه مکث و ... بعد لبخند و بسمت هم نزدیک میشن و همدیگه رو خیلی گرم بغل میکنن :-) .... همین دیگه. همچین صحنه ای دیروز برای من توی طبقه پنجم پردیس چارسو شد. عالی بود ⁦:-)⁩⁦


+ نه، دقیقاً درمورد انتخابات نه... اما یه مطلب درمورد هوش اجتماعی از چند زاویه تاریخی و جامعه شناسانه مینویسم، ایشالا قبل از انتخابات تمومش میکنم و پست میکنم. برای اینکه بعضی از ارجاع ها رو اشتباه ننویسم، باید پیداشون کنم دوباره، یه کم دیر شد. 


+ چون قول دادم، پنج تا عکسی که پارسال برای مسابقات جهانی مگنوم فوتو فرستادم، و احتمالا اکثرشو دیدین، اینا بود.

عکس یک ،، عکس دو ،، عکس سه ،، عکس چهار ،، عکس پنج

خلاصهٔ نقدی که بعد از داوری برام ارسال شد، در ادامه مطلب آوردم، اگه دوست داشتین، بخونین.

  • دکتر میم

نرسیدم توضیح زیادی بنویسم از سفر عید. اما قول دادم عکسها رو بزارم:


+ در راه ، مازندران ، بعد از زیرآب

عکس۱ ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴


+ گلستان ، گرگان ، آبشار زیارت : فیلم


+ گلستان ، رامیان ، دریاچه گل رامیان

عکس۱ ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، نمای قلعه موران از بالای رامیان

نماهنگ زیبای دریاچه


+ گلستان ، علی آباد ، آبشار کبودوال

عکس۱ مسیر آبشار ،، عکس۲ آبشار و جمعیت ،، عکس۳ خود آبشار 


+ بین راه گرگان به شاهرود ، جاده جنگل توسکستان

عکس۱ ،، عکس۲ 


+ شاهرود ، خط الراس رشته کوه البرز ، جنگل قطری

عکس۱ در راه  ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴ ،، عکس۵ ،، عکس۶ پانوراما ،، عکس۷ ،، عکس۸ 


+ شاهرود ، آبشار صخره ای اٙبٙرسِج (abarsej)

عکس۱ در راه ،، عکس۲ ،، عکس۳ ،، عکس۴ ،، عکس۵ 


همین دیگه... خوش گذشت ⁦:-)⁩

  • ۸ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۵
  • دکتر میم

جاست لایک پوتین

۰۲
فروردين

+ قبلاً گفته بودم، اهدای خون رو در دوزمان مهم حتماً انجام بدید و به همه بگید که شدیداً کمبود خونه. ماه رمضان و عید.

با ریا و تظاهر کامل بگم که امروز بعدازظهر رفتم خون دادم. کارت ملی یادتون نره.


+ تصمیم گرفتیم بریم هفت اقلیم رو توی ده روز فتح بکنیم ⁦:-)⁩

دشت و دریا و کویر و جنگل و کوه و آبشار و غار و ... 

خلاصه از روز ۲۹ اسفند که شروع کردیم، طبیعت عزیز ، بنا رو گذاشت که پدرمونو دربیاره و سفرهامونو جذابتر بکنه!

دیشب با همسر و یکی از دوستان گفتیم صبح، پیاده بریم آبشار زیارت. دو حالت داره، یا بارون نمیاد، که میریم. یا بارون میاد که بازم میریم ... یعنی درهر صورت میریم ⁦:-)⁩)

حالا درسته که ما گفتیم درهرصورت میریم... اما نه دیگه این برف شدید و سنگین!! ما پیاده اولش توی مه راه افتادیم، بعد برفی اومد که جدای از تصمیمش به دفن ما زیر برف، بینهایت قشنگ و زیبا بود و... زیر همون فشار برف و بارون گل و آب رسیدیم پای آبشار.... و از همون زیبایی هایی که گفته بودم که همیشه توی طبیعت گردی هام گاهی بهش میرسم که شاید حتی خودم توی عمرم، یه بار ببینم،، اونجا دیدم. جای همگی خالی فوق العاده بود.

مسیر برگشت اولش سخت تر بود، چون برف و آب و گِل زیادی توی مسیر بود!! خب راستش یه چیز دیگه هم بود...

⁦:-|⁩ من...... صبح....... یادم رفت که....... پوتینامو بردارم! بالاخره با دمپایی رفتن توی این مسیر هم خودش خاطره ای شد دیگه ⁦:-|⁩


+ بعضی عکسها:: عکس یک ،، عکس دو ،، عکس سه ،، عکس چهار ،، عکس پنج ،، عکس شش ،، عکس هفت

و یک فیلم خیلی کوتاه


++ پیج اینستای خودم (morro101) و عکسهام (mopix101) رو فالو میکنید؟ عکسها و فیلمهای رو میزارم. روزای گذشته تا روزای آینده. خودمونی ها رو توی پیج خودم. «زحمت کشیده تر» ها رو توی موپیکس ⁦:-D⁩


  • دکتر میم

ارتفاعیّات

۳۰
بهمن

دیگه وقتی چایی ته لیوان یخ بست، فهمیدیم که خییلیی سرده! قبلش درگیر عکاسی بودم، سرما رو نفهمیده بودم!

دیروز، نزدیکای قله کلکچال، از درد زانوهای عملی م، با حاج مهدی لب یه دره یه پناه پیدا کردیم و نشستیم. توی باد شدید و بوران، چک میکردیم که ابرها از کدوم ور بیشتر حرکت میکنن که عکس تایم لپس بگیریم؟ که یهو باد زد و کیف ِ سه پایه دوربین رو برد ته دره! اول حاج مهدی گیر داد که بره بیارش! اما بعد که کیف رفت اینجا، دیگه فقط خندیدیم ⁦:-)⁩)

نتیجه کارمون شد این. 

از اتفاقات بالا و پایین رفتن که بگذریم، خداروشکر بالاخره زنده رسیدیم پایین. هرچند خیلی سخت و با کلی درد لگن، اونقدر که زمین خوردیم ⁦:-)⁩)

+ یادتونه پست آخر سبلان، دو پاراگراف مهم آخرشو؟! حاج مهدی دقیقا یه همنورد خوبه که مصداق اون دو پاراگرافه. که اگه دیروز نبود که با درد زانوی خرابم کنار بیاد و کمک بکنه، نه به بالا میرسیدم، نه زنده به پایین میرسیدم!

 یه بار هم به یه دوستی میگفتم کوهنوردی ظاهرش سخت و بی فایده ست! اینکه کلی راه با سختی و آسیب، بری بالا و بعد بیای پایین و... هیچی به هیچی؟!!

اما یه سوال! جدای از همه لذت ها یادگرفتن های دوران کوهنوردی، فکر میکنین این صحنه هایی رو که یه کوهنورد توی زندگیش با چشم میبینه، چند درصد مردم میتونن میبینن؟! مثلا این طلوع ، یا این آرامش قبل از سرما!

بازم میگم، این سفرها، این دوستان، این صحنه ها و تجربه ها، خوده خوده خوده خوشبختیه. 


  • دکتر میم

+ از نکات اصلی و خیلی مهم و هرچند خنده دار کارگاه کارآفرینی ِ اون روز، که در موردش اونجا صحبت کردم، این بود که توی هرزمینه و تخصصی که هستید و دنبال کارآفرینی، تولید محصول جدید و همچنین گرفتن تسهیلات و امتیاز هستید، یه موضوع مهم رو درنظر بگیرید و روی اون تمرکز کنید: اساس اصلی برنامه و بودجه سال بعد مملکت، که برای سال ۹۶ اینه،، آب و فاضلاب، محیط زیست و راه‌آهن.

البته یه چیز خیلی خیلی مهم دیگه هم وجود داره که تاثیر زیادی روی خیلی چیزا داره: اسم سال ۹۶ که سر ساعت تحویل، رهبر اعلام میکنه!


+ مدتی بود بچه ها میگفتن یه پیج اینستا راه بنداز و عکس هاتو با توضیحات انگلیسی و فارسی بنویس، که هم دیگه کلاً عکس های طبیعتت رو اونجا بزار، هم ممکنه چهارتا گردشگر داخلی و خارجی علاقمند بشن و برن اونجا و یه تاثیری برای گردشگری داشته باشه. شایدم کسی خواست توی سفرهامون باهام بیاد! خلاصه که چند وقتیه با غلبه بر تنبلی با استعانت از سنجد، پیج وزین mopix101 رو توی اینستاگرام راه انداختم و از عکسهای قدیمی شروع کردم تا برسم به عکسهای جدیدتر. اگه دوست داشتین فالو کنین و درجریان باشین.

دوستان هم لطف کردن و چند جا مطرحش کردن که تعداد پیروانش بیشتر بشه ⁦:-)⁩


+ شرکت کاله یه سایت راه انداخته بنام خانه پنیر (cheesehouse) که پنیرهای خیلی خوشمزه و خارجی طور رو معرفی کرده و میفروشه و فعلاً توی تهران ارسال رایگان راه انداخته. راستش غرض از مطرح کردنش این بود که کلی پنیر مجانی برام فرستاده که باهاش غذاهای خوشگل و خوشمزه درست کنم و عکس بگیرم و بزارم توی پیجم و بگم که کاله همچین داستانی رو داره... آره، تبلیغ بود ⁦:-)⁩


  • دکتر میم

پایبندی

۲۸
دی

این عکسمو یادتونه؟ یه سال و نیم پیش که با پاراگلایدر پریدم و اینو گرفتم،، 


پرواز


حالا دیروز ناسا این عکسو به تقلید از عکس من گذاشته بود!



حالا درسته که زیر پای من سه کیلومتر خالیه و زیر پای آقای ناسا ۴۰۰ کیلومتر. اما به جهت قوانین کپی رایت ازشون شکایت کردم و درخواست غرامت.

اولش زیر بار نمیرفتن. اما با رای دادگاه لاهه قرار شد هرچی من بگم بشه.

اول گفتم به برجام پایبند باشین و تحریم های ISA رو نقض کنین،

یه نگاه احمق طور بهم کردن و هیچی نگفتن. خودم پشیمون شدم و یه کم پایین اومدم، گفتم اون دو میلیارد دلار دارایی های ایران...

نه؟

خب باشه، قرارداد بوئینگ....

ها؟

خب تحریم های تجاری و دارو... یا یه سفر مجانی به ماه؟!

...

...

خلاصه قرار شد بجاش من برم روو پشت بوم، دو تا عکس از بالا ازم بگیرن :-)

دیگه رضایت دادم دیگه. همینکه به اشتباهشون پی بردن، کافی بود.


+ حاشیه مهمتر از متن: اعلام زمان و نحوه خرید بلیت جشنواره فیلم فجر


  • دکتر میم

با قطار رفتیم یزد، جایی که برای اسکان گشتم و پیدا کرده بودم، یه هتل سنتی خیلی کوچیک توی محله قدیم و بافت سنتی یزد بود. البته بیشتر شبیه هاستل بود تا هتل. خیلی خوشگل و جمع و جور، طبقه بالا چهار تا اتاق دونفره داشت با یه بالکن ناز و دنج، که به پشت بوم ها و بادگیرهای قشنگ دید داشت و مینشستیم و چایی و غذا میخوردیم. با یه آشپزخونه مشترک با همه وسایل که در اختیار افراد بود و کلی از هزینه ها بابت خورد و خوراک، کم میکرد. اتاق ها خیلی تمیز و ساده بود با تلویزیون و یخچال کوچیک و یه حموم و دستشویی فرنگی!! حالا روز دوم، من با این حالم باید هی میرفتم پایین، دستشویی ایرانی :-)

سقف اتاق، گنبدی بود و یک طرف اتاق، بالا سر تخت ها، در یک حرکت عالی، سقفش شیشه ای بود! برای اینکه بتونی شبها روی تخت دراز بکشی و اتاق رو تاریک بکنی و ماه و ستاره ها رو تماشا بکنی!! :-D فکر کنین من این عکسو نیمه شب درحالی که روی تخت خوابیدم، از بالای سرم گرفتم :-)

دو شبی که اونجا بودیم، یه اتاق که ما بودیم، اتاق بغلی یه زوج اسپانیایی خیلی خنده دار و باحال حدود ۴۰ ساله اهل والنسیا بودن و یه اتاق هم یه زوج کره ای خیلی خوشگل و مقید به آداب آسیای شرقی. اسم شهرشون هم یادم رفت، شما فرض کنین چنگ شنگ :-)) یه اتاق هم خالی بود.

کره ای ها هردوشون موهاشون رو حالت آبشاری از بالای سرشون بسته بودن و علاقه زیادی به نیمرو و سبزیجات داشتن، اسپانیایی ها هم خلاصه میشدن توی سیب زمینی آب پز و سیگار و حرف و حرف و حرف...

صبحونه هامون مشترک بود و به پای هتل، خیار و گوجه و پنیر و تخم مرغ و مربا و کره. چایی و آبجوش همیشه به راه بود. ما صبح که چایی میخوردیم، اسپانیایی از در میومد و هنوز سلام و احوالپرسی و خنده ش تموم نشده بود، سیگارو روشن میکرد تا آقاش بیاد و یه سیگارهم با آقا بکشن و بعد صبحونه. کره ای ها هم در هر صورت صبح و ظهر و شب، نیمرو جزء برنامه غذاییشون بود. ما ناهارها بیرون بودیم و شام رو خونه، با همسایه ها میپختیم.

بخاطر اینکه سفر قبلی همه جا رفتیم و عکس گذاشتم، ایندفعه بیشتر وقتمونو توی کافه خانه هنر و مسجد جامع فوق العاده یزد گذروندیم.

کافه خانه هنر، یه خونه قدیمی سنتیه که چند تا جوون باسلیقه دکور خوبی زدن و رو پشت بومش کافه ست، با انواع نوشیدنی و غذاهای سنتی. این فیلم رو یه بار که اونجا ناهار کشک بادمجون با ماست و خیار خوردیم و موزیک زندوکیلی درحال پخش بود براتون گرفتم. (این فیلم که باید با صدا ببینید، به حجم 8 مگ)

(برای دانلود، کلیک راست روی لینک و save target as یا save link as )

اما مسجد جامع...

اول اینکه اون عکس توریست خارجیه که پارسال گذاشتم، داشت ریلکسیشن میکرد، یادتونه؟! حالا این منم، همونجا، از دونما :-) هیچکس نبود اون موقع اما دو دقیقه نتونستم ریلکس باشم، بس که خندیدیم و کلیپ ساختیم :-))

اما،، آخرین روزی که پارسال مسجد جامع بودم، فهمیدم قسمت شبستان مسجد، معماری پر رمز و رازی داره (مثل خیلی از معماری های خاص اسلامی که نشانه هایی با ترکیب چند ضلعیها (شش ضلعی ها) و حروف ابجد دارن) نمونه دیگه ش هم مجموعه تاریخیه بایزید بسطامیه که قرار شد بعدا بنویسم.

در سقف راهروی ورودی شبستان، یه کاشیکاری فوق العاده منظم و عالی میبینید که در نگاه اول یه سری نقش های منظم و یه شکل دیده میشه. اما طراح، روی این سقف بزرگ، حدیث کاملی از پیامبر رو در آورده که نوشته :

«ان الله تعالی تسعه و تسعین مائة الا واحدا من احصاها دخل الجنة :: همانا برای خداوند متعال ۹۹ اسم است، کسی که حفظ کند یا بشمارد آنرا داخل بهشت میگردد» ... و بعد تمام ۹۹ اسم رو آورده: الله، الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، ....


راستش پدرم دراومد که ایندفعه روز اول نشستم زیر سقف و خوندمش. و روز دوم با یه حرکت آنارشیستی و گردن شکنانه، رفتم زیر سقف و ۶۴ تا عکس گرفتم که بتونم کلشو با کیفیت کنار هم بچینم و نقش کامل سقف رو روی یه عکس بیارم و احتمالاً بعداً براتون میزارم و برای خودمم چاپ کنم :-)

روز دوم، بعد از یک ساعت عکاسی از زیر سقف و رو به بالا که رسماً گردنم نابود شد، نزدیک اذان شد و یه فیلم کامل ۵ دقیقه ای و خوب، از صحن و شبستان همراه با اذان ظهر براتون گرفتم.

- فیلم زیبای مسجد جامع کبیر یزد که اینم حتما با صدا ، به حجم 58 مگ


چند عکس از مسجد ( عکس 1 ،، عکس 2 ،، عکس 3 ،، عکس 4 ،، عکس 5 ،، عکس 6 ،، عکس 7 )


شب دوم میخواستم برای کره ای ها و اسپانیایی ها شام درست کنم که از بعدازظهر، شدیداً تب کردم! از اونجایی که همیشه حد و حدود مریضیمو میدونم و بقول همسر فقط وقتی بدونم خوب نمیشم و روو به موت میشم، تازه به فکر دکتر میوفتم، اولش گفتم بینم چی میشه، تا اونجایی که دیدم چشمام میسوزه و تخم مرغ توو دستم آبپز میشه، پاشدیم و رفتیم بیمارستان و آمپول و...

آخر شب برگشتیم. داشتم میمردم، همسر کته ماست پخت و خوردیم و بیهوش شدم. خداروشکر صبح خوب شده بودم و فقط خارجیها از دستپخت من بی نصیب موندن :-|

یکشنبه که روز غیرتعطیل بود، قرار کاریم بود. یزد خالی شده بود. کارها هم به بهترین نحو گذشت و اتاق عالی هتل رو تحویل دادیم و برگشتیم.

طبق پست قبل، برای برگشت، بلیط هواپیمای ارزونی پیدا کرده بودم و رفتیم فرودگاه. برعکس پارسال که موقع برگشت یک ساعت توی گیت سپاه تا ۹ تا سوراخمو گشتن، اینبار بدون مشکل و سریع مثل دکترها از گیت رد شدم و رفتیم :-))

خوش گذشت،، خیلی. گفته بودم، با همسفر خوب، همیشه خوش میگذره.


  • دکتر میم