روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

پربیننده ترین مطالب

۳۶ مطلب با موضوع «عکس هایم» ثبت شده است

گردشگری ۳

۲۶
آذر

گردشگری بدون لیدر در ایران (قسمت دوم) :


هزینه سفر:

الان نشستم توی قطار بسمت یزد. سفرم کاریه، اما چون سفرهای کاریه من شبیه تفریحیه، همسر هم داره میاد :-))

اما ادامه بحثمون... برای ماها، قشر ضعیفتر جامعه که یه کم باید حساب و کتاب جیبمونو داشته باشیم، هزینه سفر خیلی مهمه و اینکه پولها دقیقا در جاهایی خرج بشن که با ارزش ترن.

دو نکته خیلی مهم هست که سفرها رو از نظر هزینه خیلی سبک و سنگین میکنه،، یکی روش نقل و انتقال به مقصد و برگشت به مبدا. دوم هم محل اسکان. 


حمل و نقل: 

مسلماً همیشه ماشین بردن، کار عاقلانه ای نیست! اولاً ممکنه اصلاً ماشین نداشته باشیم. ممکنه راه طولانی و خسته کننده باشه و در راه هم قصد بازدید از جایی رو نداشته باشیم. (بعضی راهها واقعا ارزش ماشین بردن و سیر و سیاحت بین راه رو داره) ، گاهی ماشین، توی مقصد فقط یه دردسره! و بی استفاده!

خب من خودم مورد اولم. ماشین ندارم. اما بعضی سفرها رو حتما با دوستان، با ماشین میریم، نوبتی پشت فرمون میشینیم که خسته نشیم. مثلاً توی سفر پارسال کاشان و قمصر و نیاسر و ابیانه و نطنز، من ۱۴ ساعت نشستم و محمود ۲ ساعت! :-!

برای سفر، مسیرها رو چک بکنید. روشهای سفر رو چک بکنید. از سایت رجا میشه تمام خطوط ریلی و قطارها و موجودی بلیط رو چک کرد و بلیط خرید. سایت payaneh.ir دربرگیرنده اکثر مسیرها و خطوطی اتوبوسی کشور و همینطور سایتهای مربوط به اتوبوسهای رویال و سیروسفر.

چندبار که سفر برید، دستتون میاد که چه المان هایی رو درنظر بگیرید. گاهی با قطار عالیه، گاهی قطار کلافه تون میکنه،، گاهی اتوبوس بهترین گزینه ست، گاهی بدترین. و اینکه همیشه هواپیما گرونترین گزینه نیست! همیشه و مخصوصاً زمانهای خلوت، سایت alibaba.ir رو چک بکنید. تقریباً کاملترین و بهترین سایت خرید بلیط هواپیمای داخلیه. اینکه چه قطار و اتوبوس و هواپیمایی رو هم انتخاب کنید، خودش داستانیه. اما خودتون تست میکنید و باهاشون آشنا میشید.

راه دیگه هم هیچهایکه (سفر مجانی،، اینکه کوله رو بندازید روی دوشتون و برید سر جاده و با هرماشینی که مرامی شما رو ببره، تیکه تیکه مسیرو برید! این روش درسفرهای تنهایی و توی ایران اصلا توصیه نمیشه)

اگه زمان کمی برای سفر دارید، گزینه های سریعتر رو انتخاب کنید، اگه وقتتون آزاده، میتونید بررسی کنید ترکیبی از کمترین هزینه، راحت بودن و خوشحال بودن رو. قطار همیشه برای من، ترکیبی از همین هاست.

یه نکته هم اینکه، اگه پرواز خوب و بموقع و ارزون پیدا کردید و میخواستید یک طرف رو با هواپیما برید، حتما برای مسیر برگشت اینکارو بکنید. حداقل خستگی سفر توی بدنتون نمیمونه.


اسکان:

تجربه میگه، هدف از بعضی سفرها، دقیقا لذت بردن از محل اسکانه. و بعضی سفرها، کیفیت محل اسکان، آخرین رتبه رو داره.

خب برای اسکان، راههای زیادی هست، که بستگی داره چقدر از مقصد شناخت دارید! ممکنه اگه اهلش باشید، با چادر مسافرتی برید سفر. اگه مثل ما آدمای راحت سفری هستین و حتماً لازم نیست هتل پنج ستاره رو از قبل رزرو کنید، ممکنه هر اتفاق جذابی بیوفته براتون! :-) لازم نیست بگم که مثلاً ممکنه توی یه سفر با همسر، مجبور بشید توی یه اتاق زیرزمینیه پر از سوسک بخوابید! و یا توی یه سفر، هزینه یه اسکان لوکس معادل ۹۰ درصد از کل هزینه سفرتون بشه!

(قطار رسید یزد،، بقیه ش بعداً)

الان که اینجا نشستم، و جای همگی خالی،، این نکته رو باز بگم، شما بعضی سفرها رو میرید که فقط از محل اسکانتون لذت ببرید! مثال ملموسش یه ویلای زیبا لب دریا یا جنگل، که بالکنش مشرف به ساحل دریا یا دره جنگلیه. شاید اکثر مدت این نوع سفر، شما توی محل اسکان باشید. اما بعضی سفرها، از محل اسکان فقط ۴ ساعت در شبانه روز و برای خوابیدن استفاده میشه. هدف سفر شما بیرون از محل اسکانه و شما کلاً بیرون هستید. اینجا میشه به ارزونترین محل اسکان فکر کرد که آپشنها و هزینه های اضافی رو نداشته باشه!

حالا جدای از سایتهای زیادی که میتونید هتلهای ایرانی رو بررسی و مقایسه کنید، میتونید از روش کوچ سرفینگ (اسکان رایگان دوستانه) یا از محل اسکان دوستانتون توی اون شهر، یا همین دوستان وبلاگی استفاده کنید :-))

کم رویی رو کنار بزارید. خیلی هم خوبه. مسلماً برای یک یا چند روز مهمون بودن، البته درصورت امکان و با هماهنگی، مزاحمت خاصی ایجاد نمیشه. مثلا خونه ما توی تهران همیشه پاتوق و محل اسکان دوستان بوده و هست :-)


هزینه های دیگر:

من علاقه زیادی به این قسمت از هزینه ها دارم :-) من دوست دارم تا جایی که امکانش باشه هزینه های دوقسمت قبل رو کم بکنم و به این قسمت اضافه بکنم. البته گاهی هم نه. این قسمت میتونه شامل خورد و خوراک ، گشتهای داخل شهری و بازدیدها، هزینه تفریحات خاص و... باشه. حتی خرید کردن. مثلاً گروهی که میرن شمال و لب ساحل چادر میزنن، هزینه رفت و آمد و اسکانشون ممکنه ۱۰۰ تومن هم نشه، اما حدود ۵۰۰ تومن خرج جت اسکی و قایق تفریحی یا اسب سورای و... بکنن! و یا مثلا با پنجاه تومن هزینه رفت و آمد و اسکان برن سفر، اما هفتصد تومن برن غذاهای مختلف رو بخورن!! کاملاً سلیقه ای. البته همه چیز به جاش. ارزون و خوب سفر کردن هم هنره.


  • دکتر میم

آوُستا

۱۲
آذر

* اگه کامل شرح سفر رو بخونید، قطعاً فیلمها و عکسهای ضعیف و کم منو قبول میکنید. زیاد نتونستم دوربین دست بگیرم. سررد بود! 


حدود ۴۰۰ کیلومتر دورتر از تهران، از کله پزی «بهمن سگ پز» که بیرون اومدیم، آیدین گفت دکتر ماه صفر، ماه سنگینیه، صدقه دادی؟ گفتم آره، اما خدا حواسش به ما هست...

کارامونو کردیم، به خاطر ارادتم به بایزید، رفتیم سمت بسطام. آیدین اولین باری بود که میومد، زیاد هم کوه و جنگل نرفته بود، بردمش برای آرامش قبل از طوفان. طوفانی که خودمم فکرشو نمیکردم :-)

ساعت هفت صبح رسیدیم، از شانس ما یکی از محققان تاریخی مجموعه اونجا بود و کلی برامون چیزای جدید توضیح داد (احتیاج به یه پست جدا داره) ... استوری ای که اونجا گذاشتم

از بایزید:

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درَم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.

و چون کار او بلند شد (این خبر در شهر پیچید) سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بد ای. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا!که بدش من باشم.


بچه ها با دوتا ماشین رسیدن. ۵ نفری که تقریباً همشون طبیعت گرد حرفه ای بودن. سوار شدیم و راه افتادیم، به قصد آبشار. از بسطام و از جاده جنگل توسکستان حدود بیست کیلومتر رفتیم و وارد بیراهه شدیم و بسمت کوهستان رفتیم، بعد از کلی بحث سر دوراهی ها و حدود یک ساعت چرخیدن، به منطقه اقبالیه رسیدیم که دیگه ماشین نمیرفت. پیاده شدیم و راه افتادیم، انتظار هوای سردتری داشتیم، اما هوا عالی بود. آسمون صاف و آبی با یه آفتاب دل انگیز پاییزی. حدود یک ساعت که رفتیم، به اولین آب رسیدیم، از گرمای این دو سه روز، خیلی از برفا آب شده بود اما دور رودخونه برف و یخ بود. مسیر کنار رودخونه رو گرفتیم و رفتیم. حدود دو ساعت رفتیم، پیچ در پیچ و از بین کوهها. ته دره. رودخونه رو گم کردیم! هرچی گشتیم پیدا نشد! قطعاً بهترین مسیر بسمت آبشار، مسیر اومدن آب بود. اما پیدا نشد! گفتیم خب از کدوم ور بریم؟ همه یه نگاه بهم کردیم، ممد به محسن گفت از کجا بریم؟

ما به ممد نگاه کردیم و گفتیم مگه تو نیومدی؟

گفت من که اینو نیومدم، محسن اومده.

محسن یه نگاه اوسگولانه به مسیر کرد و گفت ... ها؟

اون لحظه تلخ یادم نمیره، لحظه ای که فهمیدیم هیشکی تا حالا این مسیرو نیومده و بدون شک گم شدیم! ساعتها از ماشینها دور شده بودیم و حالا حتی نمیدونستیم از چه راهی تا اینجا اومدیم! :-|

گفتیم جی پی اس ؟ همه گفتن خب مسیرو فکر کر کردیم بلدیم، جی پی اس نزدیم که!

خندیدیم، خنده مخلوط با ترس. چیکار کنیم؟ 

من یه سوت نجات داشتم (سوت بلندی که توی کوه و جنگل همراه میبری که وقتی گم شدی، بزنی و اعلام بکنی که کجایی بجهت نجات) قرار شد دو دسته بشیم و بچرخیم و هرکی آب پیدا کرد، سوت بزنه، یکی با سوت، یکی با سوت دستی!

رفتیم و از شانس، بعد از نیم ساعت آب رو پیدا کردیم، اونطرف یکی از کوهها. دوباره بهم ملحق شدیم رفتیم. کم کم سردتر شد و برف و یخ بیشتر، کاپشن ها پوشیده شد.

همه توی ذهنمون به این فکر میکردیم : چطوری برگردیم؟

رودخونه دیگه کاملا روش یخ بسته بود و برف. صدای آب از زیرش میومد. من اونجا یه هیجان و آدرنالین با حجم بیشتر از حتی پرش از ارتفاع حس کردم :-) قسمتهای زیادی رو مجبور بودیم از روی رودخونه رد بشیم! از روی یخی که صدای ترَک خوردنشو گاهی زیر پامون حس میکردیم :-)) (فیلم آخر پست)

خطی رد میشدیم، استرسش خیلی بالا بود، قشنگ بوی شکستن یخ و افتادن توی رودخونه میومد، بعضی جاها یخ سوراخ بود و ما رد شدن آب رو با شدت میدیدیم. سر رد شدن از یخها اونقدر میخندیدیم که وزنمون بیشتر هم میشد :-))

کم کم کلاه ها و دستکش ها و لباسهای اضافی رو پوشیدیم. دماسنج منفی پانزده رو نشون میداد.

آیدین تا مرز گریه رفته بود، اما پا به پامون میومد. بعداً میگفت فقط از روی ترس میومدم :-)

حدود ساعت ۲ و بالاخره بعد از چهار و نیم ساعت پیاده روی از پای ماشین، اولین آبشارو دیدیم. و بعدش دومی و اصلی. فوق العاده بود. آب از بالای کوه به چند قسمت تقسیم میشد و یخ زده بود.

گفتیم بشینیم چایی و ناهار بخوریم بعد بریم آبشارو از نزدیک ببینیم. آقا مهدی یکی از سران حزب اصلاحات همراهمون بود، سر ناهار هم کلی بحث سیاسی-طبیعی کردیم تا گرمتر بشیم، اما موندن همان و سردتر شدن همان. سرما کم کم داشت توی جونمون میرفت، دماسنج منفی هجده رو نشون میداد! به ممد گفتم زمستون سال ۸۴ پایین چشمه هفت رنگ و پل شهید هاشمی یادته؟ منفی سی و چهار یادته؟ دیگه منفی هجده واسه ما بازیه!

گفت آره، اما اولاً اونجا ماشین بود، و اون دما، دمای کولاک بود و دوماً اینکه اونجا گم نشده بودیم! :-|

باز یادمون افتاد که گم شدیم!

رفتیم پای آبشار، برای اینکه از یه قسمت سخت کنار کوه رد بشم و برم زیر آبشار، کاپشنم رو در آوردم. آیدین در بدر دنبال خورشید و آفتابی میگشت که نبود! (پانورامای کامل از بالای آبشار)

گفته بودم که هر قله یا مسیر سختی رو که فتح میکنم، یه سنگ یادگاری برمیدارم؟ برداشتم.

عکس و فیلمامون که تموم شد، اومدیم حرکت بکنیم، محسن میگفت «میدونین این آبشارو بچه های هیئت کوهنوردی هم ندیده بودن؟! ازشون که میپرسیدم، خیلیا تا نیمه راه و کلبه اقبال اومدن! همه فقط شنیده بودن! میگفتن قدیما چند نفر اومده بودن! بریم حالا اسممونو ثبت کنیم»

گفتم تو دعا کن زنده برگردیم، من خودم خبرنگار میارم که باهات مصاحبه بکنه!

راه افتادیم. مسیر برگشت همیشه سختتره، خستگی، سررما، یخ، برف، خورشید در حال غروب!

اومدیم و اومدیم... اونقدر که دیگه هیچ نشونه ای از مسیر اومدنمون رو پیدا نکردیم! اونقدر پایین دره بودیم که خورشید و مسیر غروب هم مشخص نبود! باد سرد داشت بیشتر میشد. جی پی اس کارایی نداشت! باید میفهمیدیم ماشین کجاست؟! پاها و دستها جون نداشت. دو ساعت دیگه کامل تاریک میشد. تلفنهای ضروری امداد و نجات رو تست کردیم، اونم نشد!!

تنها راهی که به ذهنمون رسید این بود که یه نفر بره بالای کوه و قبل از تاریکی، اطراف رو ببینه. همیشه حسین توی سفرها از همه کوچکتر بود و کارای سخت رو مینداختم گردن اون. اما حسین که نبود. لذا قرعه کار بنام من ِ دیوانه زدند... رفتنم تا قله با اون حال و سرما، کمتر از یک ساعت طول کشید، قرار بود با سوت علامت بدم، چند تا قطعات ملودیک با هم تمرین کردیم و برای هرکدومش یه معنی گذاشتیم. قرار شد توی بدترین حالت اگه راهی نبود، اون بالا اگه آنتن موبایل اومد، به هلال احمر و امداد و نجات کوهستان زنگ بزنم!

رسیدم بالا، دستام داشت سیاه میشد. و نوک دماغم! اما از نمایی که دیدم، خوشحال شدم :) بچه ها پایین آتیش درست کرده بودن. ته مسیرو دیدم، یه راه نامطمئن هم پیدا کردم برای رسیدن به اونور دره و احتمالا نزدیک ماشینها. با سوت بهشون فهموندم که یه قسمتی رو بیان بالا منم برم پایینتر، از توی دامنه ادامه بدیم. اینکارو کردیم، وسطای دامنه، روی برفها رد پای کبک دیدیم. همزمان رد کبک میزدیم و میرفتیم، دیدیم اینطوری نمیشه، داره شب میشه، اگه ما کبک بخوایم، خودمون احتمالاً شبانه خوراک خرس و پلنگ میشیم :-)) (حیوانات منطقه: خرس، پلنگ، قوچ، کل)

سریعتر رفتیم. آخرین نور آفتاب که هنوز بود، از دور برق فلز ماشین ها رو دیدیم... نور امید بود :-) اما لامصب مثل سراب بود! یک ساعت طول کشید تا به ماشینها رسیدیم.

ساعت حدود ۷ ، تاریک، سرمازده، دست و پای لمس.

تا افتادیم توی ماشین، آیدین یه پتو کشید روی سرش و خوابش برد. دلم براش میسوخت. قرار بود فقط ببرمش آبشار یخی ببینه :-) یه کم که رفتیم، یهو بیدار شد و گفت «دایی، ارزششو داشت... راستی، راس گفتیا، خدا حواسش بهمون هست»


* فیلمهای تیکه تیکه ای رو که بدون هدف گرفتیم، همینطوری سرهم کردم. بدک نشد. کلاً یه تصویر از مسیر و آبشار میده. سعی میکنم از سفر بعدی مستندهای بهتری بسازم :) (دانلود با حجم 60 مگابایت)  (برای دانلود، کلیک راست روی لینک و Save link as بزنید)


  • دکتر میم

تیک

۰۹
آذر

امروز، سه شنبه ساعت ۶.۳۰ صبح که با آیدین، از کله پزی «بهمن سگ پز» زدیم بیرون، نمیدونستیم قراره کجا بریم و چی بشه!

حتی ساعت ۷ صبح که به دیدار سلطان العارفین رفتیم و...

و حتی وقتی هفت نفری به قصد رسیدن به آبشار یخی، کیلومترها دور شدیم و بیراهه رفتیم تا جایی که سرررد بود و برررف بود و یخ بود و آب و درّه... هنوز نمیدونستیم!

تا بعد از سه ساعت پیاده روی و کوهنوردی سخت همه باهم فهمیدیم... 

فهمیدیم که هممون فکر میکردیم که یه نفرمون حتما این مسیر رو بلده و قبلاً اومده! اما در واقع همه همین فکر رو میکردن! و ما بدون تعارف گم شده بودیم!

راه سخت و بدون علامت و پر از دوراهی و سررررد بسمت آبشار یخی رو هیچکس بلد نبود! اینم وقتی فهمیدیم، که دیگه حتی ماشینها هم گم کرده بودیم! در جایی که نه راهی که اومدیم مشخص بود، نه آنتن موبایل، نه هیچی... و مطمئناً پای بنی بشرهای معدودی در تاریخ به اونجا رسیده بود! اونم در منفی بیست درجه!

سلام بچه ها، امروز یکی از مهمترین و سختترین گزینه ها از لیست آرزوهای سفر کردن من،، تیک خورد :-) من یک نجات یافته از کوهستان پر از برف و یخ هستم و کسی که در عین گم شدن، بالاخره آبشار یخی رو دید، بعد تلاششو برای پیدا شدن و زنده موندن شروع کرد :-)




  • دکتر میم

سوپر مون

۲۴
آبان

هفتاد ساله منتظر امشب بودم. امشب ۱۴ نوامبر، ۲۴ آبان ۹۵ ، قرار بود پدیده نزدیک ترین فاصله ماه تا زمین رخ بده، بزرگترین و روشن ترین ماه، بعد از هفتاد سال! به این اتفاق میگن SuperMoon

یادمه اوایل جنگ هند و پاکستان بود سال ۱۹۴۷ ، رفتیم از این پدیده عکس بگیریم، پاکستانیا خودشونو منفجر کردن، نگاتیومون سوخت :-| بعدشم درگیری شد، ... هیچی دیگه :-)

خلاصه که از پریشب شروع کردم به رصد ماه. والا دل ما هم به همین چیزا خوشه دیگه، سرگرمی نداریم که. 

جای  دوستانی که لذت ساعت ۱۷:۲۲ تا ۱۸ امشبو درک نکردن، واقعاً خالی! با وجود هوای کثیف و لجن تهران لعنتی، از ساعت ۱۷ روی پشت بوم های شهر میچرخیدم تا ساعت ۲۲

لحظه اول بالا اومدن ماه اونقدر عالی و فوق العاده و زیبا بود که به جای عکس، مدت زیادی ایستادم و نگاه کردم و نگاه کردم و لذت بردم و لذت بردم. عجیب بود، بزرگ و روشن! میشد با دست بگیریش! ماه بود! ماه

تقدیم بشما


  • دکتر میم

آن روز صبح...

۰۸
آبان

دیروز ساعت پنج صبح که زدم بیرون، هوا تاریک بود. تنهای تنها ، روستای کویری "مصر"

بقول اشکان همیشه میگفت «تو خوبیت اینه واسه برنامه های سفرت با هیشکی کاری نداری، هرکی بیاد، میری،، هرکی نیاد هم میری»

گروهی اومده بودیم کویر، اما دیشبش تا ساعت ۲ که خوابیدیم، ده نفر گفتن ما هم میایم، اما کی خواب صبحو ول میکنه؟ :-|

تنها توی تاریکی رفتم و از روستا دور شدم، تنها و ساکت. شنزار، سکوت محض. آرامشش فوق العاده بود، رفتم بسمت شرق که طلوع رو بگیرم. ۴۵ دقیقه رفتم. تا خورشید زد. به کیفیت غروبش نبود، اما عالی بود. نشستم و عکس گرفتم و چرخیدم و نگاه کردم. چند دقیقه بعد صدای زنگوله شنیدم! گله شتر! رفتم سمت صدا تا پیداشون کردم. حدود سی تا شتر با پیرمرد ساربان که سوار خر بود. با شترهاش صحبت میکرد، بعضیاشون اسم داشتن. عکس که میگرفتم، پیرمرد گرا میداد که از کدوم ور عکس بگیرم که بهتر بشه. کلی باهم صحبت کردیم، از روستاهای اطراف، از آب، از کویر، از شترها، از صدا و مفهوم آوای زنگوله شترها، از سیلاب شدید زمان انقلاب که خیلی خونه ها رو خراب کرده بود و از مردمی که هنوز توی طبیعت آشغال میریختن...

ساعت ۷ بود، باید برمیگشت سمت روستا، گفت فیلم هم میگیری از این سکوت؟

گفتم آره،

گفت بیا شترها رو جمع کنیم، از یه مسیر خطی ردشون کنیم، فیلم بگیر.

من سوار خر شدم و از یک طرف، خودش هم سوار یه شتر از طرف دیگه، جمعشون کردیم. برناممون عالی اجرا شد :)

رک و راست میگم، وقتی از اون صحنه فیلم میگرفتم و گوش میدادم، اونقدر حس و حال اون زمان و اون لحظه فوق العاده بود که حس کردم هیچی دیگه از خدا نمیخوام و اگه همین الان از این دنیا برم، هیچ حسرتی ندارم :-)

برگشتیم سمت روستا... اینبار اون سوار بر خر خودش و من سوار بر شتر...

شاید گوشه کوچیکی از این تصوّر عالی رو بتونین ببینین و بفهمین...

با دیدن این ویدئو...


  • دکتر میم

خاک پیرزن

۲۴
مهر

نشسته ام همین کنج. دقیقاً همین الان، ساعت ۱۲ شب، بامداد جمعه که دارم این پست رو مینویسم. و پیشنهاد میکنم حتما تمام عکس های کم حجم و آرامش بخش این سفر رو کامل ببینید. روی این تراس، کنار همین شومینه هیزمی که اگه دقت بکنی، لیوان چای ام هم میبینی که آماده خوردنه. هوا برای من به جهت بیرون خوابیدن عالیه. ۵ درجه بالای صفر. برای روستایی جنگلی و فوق العاده سنتی، در ارتفاع ۲۰۰۰ متری، در این فصل سال، دمای عجیبیه. همین کنج رختخواب پهن کردم و دارم مینویسم. آنتن ایرانسل (و بالطبع، اینترنت) ندارم و چقدر خوب :-) و اندک آنتن همراه اولی موجوده در حد زنگ زدن و پیامک و کار راه افتادن. صدای جیرجیرک میاد و گاهی پارس کردن سگی از دور.

دیروز اومدم گرگان و امروز ظهر (پنجشنبه) برای عکاسی و بررسی میزان رنگی شدن جنگل های پاییزی، اومدم اینجا،، از این مسیر ( عکس 1 ، عکس 2 ، عکس 3 ، عکس 4 ) هرچند اصلاً قرار نبود بیام اینجا،، اشتباهی پیش اومد و بجای یک مسیر دیگه، به اینجا رسیدیم. روستای «خاک پیرزن» ... «خونه قدیمی پیرزن» رو که دیدم، عاشقش شدم! موندگار شدیم،، خوابیدیم که فردا صبح قبل از طلوع بیدار بشیم و مسیر جنگل رو از روی کوه بریم تا... نمیدونم کجا! طبق معمول جاهایی که اولین بار میرم، مسیرهایی رو که از قبل نقشه خونی کردم، تست میکنم. 

مسیر روستای «خاک پیرزن» در استان گلستان، از مسیر جاده فرعی و زیبای علی آباد به سمت «زرین گل» ٬ قابل دسترسیه.

هوا اونقدر هنوز سرد نشده،، بخاطر همینه که هنوز سبزی ِ جنگل به رنگهای قرمز و زرد و نارنجی غلبه داره.

ظاهراً دوتا سگ از راه دور عاشق هم شدن! من بدبخت که روی تراس خوابیدم باید تا صبح صدای دلدادگی و پارس ها و ابراز عشق هاشون رو بشنوم! یکیشون بالای روستاست، اون یکی اون پایین ها! 

بخوابم... ساعت ها روی ۵ صبح کوک شده. من توی این فکرم که مسلماً آبان و آذر، باز هم خواهم اومد اینجا...

...

بیدار شدیم ، ساعت ۵:۱۵

اولش فکر میکردم مسیری که میخوایم تا «قلقل چشمه» بریم زیاد سخت نباشه. زیاد هم سخت نبود، اما آسون هم نبود! (روستا از بالاتر)

فکر کنین با سه تا خانوم محترم و بسیار غرغروو و البته خیلی خوش سفر و خنده دار :-)) من چطور این راه رو رفتم! با همسر و دو دوستی که آخرین لحظه به این سفر اضافه شدن. ۶ ساعت مسیر پیاده روی رفت و برگشت.

بعد از کمتر از یک ساعت سربالایی از کوه و جنگل، طلوع عالی آفتاب رو دیدیم. (عکس ۱ ، عکس ۲ ، عکس ۳ ) یکی از وعده هایی که بواسطه ش این گروه رو تا بالا کشوندم، صبحونه نیمرو و چایی ذغالی بود. دنبال آب میگشتیم، نبود،، از چوپانی که درمسیر دیدیم، مسیر چشمه رو پرسیدیم. قرار شد تا چشمه بریم و همونجا برای صبحونه اتراق کنیم. بالای کوه، بعد از گذر از یک دشت زیبا، وارد منطقه بیراهه شدیم و گشتیم  (عکس ۱ ، عکس ۲ ، عکس ۳ ، عکس ۴ ، عکس ۵) تا چشمه رو پیدا کردیم.

جای همگی خالی، نشستیم و صبحونه خوردیم و «هَموک» خودمو برای اولین بار بستیم و روش خوابیدیم (از این نعنو پارچه ای ها )

و بعدش پایین چشمه، آبشار خیلی کوچیکی پیدا کردیم کلی برگ زرد و نارنجی قرمز ریخته بود روش و فوق العاده بود. عکس و فیلم که گرفتیم، برگشتیم. جایی که بودیم، یکی از جنگل های پشت «قلعه موران» بود. (که درموردش نوشته بودم) اما اینبار وقت و امکانش نبود که بریم تا دشت قلعه موران. 

طبق معمول، راه برگشت، گرمتر، خسته کننده تر و پر از غرغر تر بود :-))

باز به وعده ناهاری که براشون بپزم، برگشتیم :-) 

چایی و ناهار و سیب زمینی ذغالی هم که همیشه هست، زدیم و جمع و جور کردیم و برگشتیم. در راه هم تمشک و خرمالو جنگلی پیدا کردیم... چون توی مسیر اومدنی، جریمه شدیم، طبق قانون مارگزیده...  تمام مسیر رو دقیقاً طبق تابلوهای رانندگی و حتی سرعت کمتر اومدیم. باشد که باز حضرت ِ کوه و جنگل بطلبد ما و شما را :-)

(پیشنهاد ویژه من بشما دیدن این دو کلیپ محصول کار جمعی گروه :-) هرکدوم حدوداً ۲۳ مگابایت : کلیپ موزیکال ۱ ، کلیپ موزیکال ۲)

  • دکتر میم

همه جمع شدیم و رئیس ده دقیقه نرمش داد و بدنها رو گرم کردیم و راه افتادیم، تاریک بود، همه با هِدلامپ جلوی پامون رو میدیدیم و میرفتیم. قرار شد هر یک ساعت، حدود پنج دقیقه استراحت بکنیم. بخاطر اولین صعود دو خانم همراهمون و همچنین عقرب و قرقی که غرغر میکردن که ما چند وقته تمرین نداشتیم، آرومتر میرفتیم :-)

لیدر جلو میرفت، (به نفر اول خط تیم کوهنوردی، «سرقدم» میگن) پشت سرش دختر، آقا و خانم دامپزشک، قرقی و قهرمان و عقرب. بعد من بودم، حسین پشت سرم بود و نفر آخر هم رئیس.

  • دکتر میم

راستش نمیخواستم سبلان رو مفصل بنویسم، اما چند تا از دوستان خواستن طبق قول نوشتن تجربیات سفر، کامل بنویسم که شاید کسی استفاده بکنه. دیگه ببخشید از طولانی بودنش، اما فکر کنم حداقل از دیدن عکسها خیلی راضی بشید :-)

  • دکتر میم

تابستانه

۱۲
مرداد

به دعوت ِ فرهنگی ِ هولدن، برای بهتر گذروندن نیمه دوم تابستون ، پیشنهادات بنده بشرح ذیل اعلام میگردد:


کتاب:

- من همیشه و به هر علت و دلیلی، همهٔ کتابهای فوئنتس رو (به علت تعصب) توصیه میکنم :-)

- کسایی که به تاریخ علاقه دارن یا دوست دارن علاقمند بشن و از این ناله میکنن که کتابهای تاریخی خشک و حوصله سر بره، با این مجموعه ۶ جلدیه سبک و قشنگ و پر از کارتون و عکس، میتونن با کتابهای «تری دیری» با لذت وارد این سبک مطالعه بشن.

- رمان روس و قهار «مرشد و مارگریتا» از میخائیل بولگاکف.

- رمان «پیرمرد صدساله ... » که هنوز نخوندم ، اما خییلیی تعریفشو شنیدم.

- زندگینامه و دیدگاههای «اریک برن» در تحلیل رفتار متقابل.

- در نهایت ، بهترین توصیه ایرانی، تعلق میگیرد به: «زوال کلنل» از محمود دولت آبادی، که البته در ایران مجوز چاپ نگرفت و جایزه سال ادبی آلمان رو گرفت و البته اینجا هم غیرقانونیش پیدا میشه.


فیلم:

از سینما نگذرید، دیدن فیلم حتی تنهایی توی سینما، زمین تا آسمون با دیدن توی خونه فرق داره.

تهرانیها میتونن از سینماتِک کوروش یا پردیس چارسو برای دیدن فیلمهای روز دنیا روی پرده حتی سه بعدی و با صدای دالبی لذت ببرن.

اما برای تماشای خونگی میشه از انیمیشنها، زوتوپیا (Zootopia) ، درجستجوی دوری (Finding Dory) و پاندای کونگفوکار ۳ رو دید.

درمورد فیلم، بجز فیلمای خوبی که دوستان در پستهای مشابه نوشتن،فیلم Talk to her شاهکار «پدرو آلمادوار» رو حتماً ببینید و همچنین  Frida از «جولی تیمور»

راستی، مستند Part of me قسمتی از زندگی «کیتی پری» هم دیدنیه.

به علاوه همه فیلمهایی که در لیست پست وزین «آن مرد با لیست فیلم آمد» با فونت بولد نوشتم :-)


و پیشنهاد اصلی : تفریح، سفر، گردش

مسلماً در ابتدا تفریح و گردش های درون شهری، که مسلماً خیلیها ، خیلی از جاهای خوب شهرشون رو ندیدن، یا نمیدونن که وجود داره!

در تهران میشه از «عمارت مسعودیه» و «خانه موزه مقدم» و «موزه زمان» و قسمت جنگلی پارک جمشیدیه بسمت کلکچال گفت.

از تله کابین توچال و کاخ گلستان و پیاده روی در محله توپخونه، ناصر خسرو، پامنار و بهارستان با کلی خونه فوق العاده و موزه و جای باحال. 

در تهران، شهرداری، تورهای یک روزه و ارزون خوبی میزاره.

در شهرستانها یه سر به اداره میراث فرهنگی بزنید و کاتالوگ بگیرید. به هیئت کوهنوردی هم میتونید سر بزنید، حتماً جاهایی بهتون معرفی میشه که نمیدونستید و رفتن به اونجاها هم سخت نباشه.

گردش های حومه شهر هم اگه ماشین دارید که یه کم حوصله و سرچ میخواد. اگه ماشین ندارید، مخ یه دوست ماشین دار رو بزنید :-) هرچند الان دیگه تورهای یک روزه حومه شهر هم توی هر شهری پیدا میشه.


همین دیگه... برید صفا کنید :) ادامه تابستون خوبی داشته باشید.

+ خانوم ها، مریم ، نسیم، و آیبک (البته بعد از اینکه وقت کردی و عکس پروفایلتو عوض کردی) و آقا سید مصطفی لطفاً اگه وقت داشتید، از این سری پیشنهادات بدید.


  • دکتر میم

بر قلهٔ توچال

۰۹
مرداد

+ تمام عکسهای کمی که در این سفر گرفتم، به علت سختی مسیر و حرکت تند، عکس های عجله ای و بدون کادر خوب و اتومات گرفتم. اونم فقط برای ثبت این مسیر زیبا. درضمن تا جایی که شد حجم عکسها رو کم کردم برای خسارت کمتر به دوستان اینترنت حجمی :) دیگه ببخشید دیگه :-)

من در طی دو سه سال قبل پیمایش های سخت و طولانی داشتم، اما کوهنوردیه سخت نه! مشکل من، نفس و کوه نبود،، مشکل زانوم بود. برای سفر به قله های بلند با تیم کوهنوردی، دوتا چیز لازمه...

  • دکتر میم