روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۳۹ مطلب با موضوع «عکس هایم» ثبت شده است

سفر عراق امسال چند منظوره بود. میخواستم درمورد سفر، کامل بنویسم، اما یک درصد از این سفر هم نمیتونم با قدرت بسیار ضعیفى که در نوشتن دارم، توصیف بکنم. برعکس، قدرت مکالمه ام بدک نیست. بهتر تعریف میکنم، تا نوشتن :-)

پس کلاً بیخیالش شدم، اما باز گفتم دست خالى هم دیگه زشته. همراه با عکسام، چند مورد که بهتر و قابل تامله هم میگم ، که بازم زیاد شد و البته جالب :-)

(زحمت زیادی برای این پست کشیدم. وقت بزارید و کامل بخونید و ببینید، نه مثل اینایی که فیلم رو هی جلو میبرن و... :) )

(باز هم توصیه میکنم عکسها مخصوصا عکسهاى غروب کربلا رو در صفحه بزرگ ببینید. نظر شما در مورد اون عکسام، جزو مهمترین نظراته ، مهمتر از اینستا و سایتهاى دیگه)


+ جدای از بحث زیارتی، عراق کشور بسیار جالبیه. بار دومم بود، اما اولین اربعین و با این وضعیت! میدونستیم سفر تقریباً سخت و پردردسر اما بدون شک، شیرینى خواهد بود. با یه کوله و کیسه خواب، رفتیم چزابه. توى مسیر تهران تا چزابه هم دورادور از راهنمایى و آمارها و لطف بیش از حد خاتون بهره بردیم.

( مرز چزابه )


+ همه سفرها، مخصوصاً اگه کمى غیر عادى باشه، خیلى مهمه که همسفرا، همه باهم پایه و جفت و جور باشن. غر نزنن، بدغذا نباشن، سطح توقعاتشون نزدیک بهم باشه و... خلاصه که "میان ماه من تا ماه اونها،، تفاوت از زمین تا آسمون نباشه" 

خداروشکر چهار نفرى که بودیم، اکیپ کامل و کم توقع و خنده دارى بودیم و قبلاً باهم سختى زیاد کشیده بودیم و البته همگى غذاخور حرفه اى :-) 

+ از مرز تا نجف، پشت وانت و اتوبوس، با چند اهوازیه خوب، رفتیم. شهر، غلغله بود.

نجف شهر عجیب و غمگینیه، مثل مدینه. برعکس، کربلا شهر پرانرژى و روحیه بخشیه! مثل مکه. نمیدونم، شاید غربت نجف و کوفه بخاطر اتفاق ها و خیانت ها و بدى مردمان قدیمشه!

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ صبح، از نجف، پیاده، با سیل جمعیت، بسمت کربلا حرکت کردیم. از داخل شهر نجف تا داخل شهر کربلا، حدود ٨٥ کیلومتر، ممتد و بدون کوچکترین فاصله اى دیوار به دیوار، موکب (حسینیه، چادر، خیمه، هیئت) هایى زده بودن براى جاى خواب و پذیرایى رایگان و بى وقفه از زائران.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 )


+ پذیرایى موکب ها که اکثراً عراقى بودند، فوق العاده، بسیار متنوع، و کاملاً خالص و بى منت بود و طعنه هایى بود که ایرانى ها با دیدن این پذیرایى مفصل به خود میگفتند. خوب بود حداقل خودمونو در این زمینه ها خوب میشناسیم! 

در شهر و در راه، وقعاً چیزى کم نبود. از موکب هاى کوچک و معمولى با پتوهاى ساده یا کم پتو گرفته، تا خیمه ها و خوابگاه هاى بزرگ و تمیز و شیک با بوى عطر و ضدعفونى روزانه و... ، از مراکز خدمات درمانى و داروخانه رایگان تا ایستگاههاى مشت مال و ماساژ،، از فلافل هاى فوق العاده خوشمزه و نون و پنیر و چایى و خرما بود، تا کباب ترکى و جوجه کباب و ماهى کبابى و انواع خورشت ها و مرغ بریان و...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 -- عکس 16 )


+ سه روز و نیم در راه بین نجف تا کربلا بودیم. این مسیر، یکى بهترین مسیرهاى پیاده روى نسبتاً طولانى عمرم بود. 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 )


+ میگفتند، از مردمان ٥٠ کشور، زائر اومده. من تبعه هاى کشورهاى مختلفى رو دیدم. به جز عربى ها،، از انگلیس، کانادا، ایتالیا، اوکراین، سوئد، تایوان، کنیا و ترکمنستان رو با پرچم هاشون دیدم. با "تینو" ى سوئدى نشستم و چایى خوردیم و صحبتى کردیم و آدرس و شماره تلفنى هم رد و بدل شد.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ بیاد (سن پطرزبورگ) دنبال سرباز آمریکایى گشتم و سعى کردم برخوردم متمدنانه باشه :-)  ولى نبود! ولى بجاش یه عکس براش گرفتم... ( این خودمم :-)  )


+ کل مسیر روى ستون هاى چراغ برق (عمود) شماره هایى نصب شده بود، از شماره ١ که ابتداى نجف بود، تا شماره ١٤٥٢ که ٨٣ کیلومتر دورتر، روبروى حرم حضرت عباس (ع) در کربلا بود.

( عمود اول نجف -- بین راه -- عمود 1000 -- عمود مخصوص خودم ! -- اواخر راه -- عمود 1452 روبروی حرم حضرت عباس (ع) )


+ سرویس هاى بهداشتى ظاهراً میگفتن از پارسال بهتره. اکثراً زیرمجموعهٔ صحرایى ها حساب میشدند. اما صددرصد براى ما قابل قبول و خوب. تعدادى با شلنگ و تعدادى با آفتابه یا بى آفتابه. تمیز تر و گاهى کثیف تر. ما هم که عادت به هر روز یا یک روز در میون دوش گرفتن داریم، اما ابتداى اینطور سفرها، باید سبک سفرت رو بر اساس فواصل دوش گرفتن بیشتر با شرایط سختتر بچینى. نزدیکاى عمود ٦٥٠ ، یه حموم نسبتاً خوب پیدا کردیم و زنده شدیم. خوب بود.


+ روز سوم ، در پنج کیلومتریه کربلا، غروب عجیبى رو تجربه کردم. همه خسته و خاکى، غروب غم انگیز و زیبا.

و دماى هوا و نوع باد و نوع زمین و کمى رطوبت هوا و خط افق عالى ... و من فقط ٥ دقیقه وقت داشتم براى تنظیم لنز و دوربین و عکاسى، تا اتمام غروب. این دقایق، حرف نداشت :-) 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ یکى از بچه ها میگفت ما چقدر توى فضاى مجازى و واقعى، به این عربها بد و بیراه میگفتیم! اما این عراقى ها واقعاً فرق میکنن! از لباس پوشیدنشون تا سبک زندگیشون خیلى به ما نزدیکتره. فقط میمونه مهمون نوازى و پذیراییشون که هزار برابر از ما سر ترن. میگفت من دیگه هرجا عراقى ببینم، هرکارى از دستم بر بیاد، براش میکنم :-D  البته آدمى که در هر ساعت از مسیر، ٥ تا ساندویچ فلافل، نیم کیلو خرما و ارده، ١٢ تا چایى و نسکافه و قهوه عربى، نصف مرغ بریان، دو تا کباب ترکى و دهها آب معدنى مجانى بخوره، بایدم این حرفا رو بزنه :-D اما واقعاً تنها چیزی که شدیداً در این مسیر حس میشد، پذیرایی و خدمت از ته قلب بود.


+ یک نیمه شبى میرفتیم، بین راه، با چند جوان هم سن و سال عراقى به صحبت نشستیم. نقطه زبانى مشترکمون، من بودم و عبدا... از طرف اونا که انگلیسى با هم حرف میزدیم و من به اکیپمون میگفتم و عبدا... هم به عربى به دوستاش. (مثلاً من انگلیسیم خیلى خوبه)

عبدا... از نیروهاى مردمى داوطلب و چریک جنگى بود. تحت امر فرمانده هاى ایرانى و عراقى، زیرمجموعه سردار سلیمانى کار میکرد. درمورد گروهى بنام "الحشد الشعبى" ازم پرسید و من نمیدونستم چیه. برام نوشت و قرار شد که برگردم ایران و سرچ بکنم و به دوستام معرفیش بکنم که بدونن چیه. میگفت چند سال پیش که داعش قدرت میگیره و حمله میکنه، آیت ا... سیستانى (مرجع بزرگ عراق) در عراق فتوا میده که هر کى میتونه، بره جنگ با داعش. مردمى که داوطلبانه خودشونو معرفى میکنن، گروهى رو تشکیل میدن به نام "الحشد الشعبى" که الان شامل ١٥ هزار نفره!!! این گروه توسط فرمانده هاى زیرمجموعه سردار سلیمانى و فرمانده هاى عراقى، آموزش کامل میبینن و توى بعضى عملیات ها هم شرکت میکنن و بالطبع شهداى زیادى هم داشتن. خود عبدا... در عملیات تکریت زخمى شده بوده. طبق وظیفه، این گروه مبارز ِ داوطلب رو معرفى کردم. خدا حفظشون کنه...


+ روز قبل از اربعین، وارد کربلا شدیم و شلوغى بود و جمعیت.

... و اولین نما از حرم حضرت عباس...

روى ورود به حرم ها حسابى نکرده بودم، اما با زحمت و شانس وارد شدیم و زیارت و نمازى...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ قبلاً که گفته بودم، دوست خوبم که بخاطر معلولیت و ویلچر ، از راه دیگه و زودتر رسیده بود رو پیدا کردم و ...


+ بین الحرمین بسیار شلوغ بود و جایى بود که کاروانها و دسته هاى عزادارى اى که وارد کربلا میشدند از اینجا رد شده و وارد حرم ها میشدند.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 )


+ فردا، روز اربعین، بعد از مراسم هاى ظهر بسمت خروجى شهر رفتیم. گفتند گاراژها و ترمینال هاى شهر بسته ست و باید برین اونجا (!!) تا به جایى برسید که سوارتون میکنن و میبرن گاراژ حلّه. از حلّه براى هر مرز، ماشین هست. حالا اونجا کجا بود؟! سیل جمعیتى بود که بسمت اونجا در حرکت بودند و کامیونها و اتوبوس هاى پر از آدمى که از اونجا در جهت مخالف ما میومدند و ما همچنان پیاده بسمت اونجا میرفتیم که برسیم اولِ اونجا که سوار میکنن!

بعد از ١٣ کیلومتر (طبق GPS) پیاده روى توی جمعیت، یه لحظه کامیونى دیدیم که جا داشت و کوله رو پرت کردیم بالا و خودمونو کشیدیم پشت کامیون. 

پشت همین کامیون -- این

ولى نفهمیدیم اینجا همونجا بود یا نه! خلاصه که کف کامیون رفتیم حلّه.


+ ٦٠ کیلومتر بعد، جایى که پیاده شدیم که بیشتر شبیه صحراى محشر بود و میلیاردها نفر هرکسى به سمتى میرفت! پرسیدم مگه اینا چى پرسیدن که هرکسى یه طرفى میره؟! گفتند فعلا مستقیم برید. کمى پیاده، کمى هم با آویزون شدن از میله هاى کنار یه اتوبوس، رسیدیم به ترمینال و خلاصه سوار یه ون شدیم با صندلى :-) 


+ بسمت چزابه حرکت کردیم و بارون شدید بود و جاده هاى خراب. در راه دوبار توى گل گیر کردیم و یه بار مجبور شدیم ماشینو به زور از توى گل در بیاریم و... رسیدیم.


+ مرز خلوت بود و سریع رد شدیم و ماشینمونو پیدا کردیم و علیرغم خستگى، سریع حرکت کردیم سمت تهران.


+++ در سکوت و خستگى شبانهٔ ماشینى که در عراق بسمت مرز میومدیم ، یاد آخر فیلم "در دنیاى تو ساعت چند است" افتادم و دیالوگ على مصفا...

ارزششو داشت...


  • دکتر میم


ده روزى میشه که دست به سه تار نزدم و خیلى ناراحتم :-( 

بیشتر از یک ساله که بخاطر ساز، همه ناخن هامو از ته میگیرم، بجز انگشت اشاره سمت راست.

دو تا از پرده هاى سه تار باز شده، یه سیمش هم باید عوض بشه. وقت نمیکنم برم بهارستان درستش بکنم. حتى همین جا، میدون انقلاب...

منى که سالها انواع موسیقى گوش میدادم و با خودم میخوندم و دور و برم پُر از دوستان نوازنده سازهاى مختلف بود، تنبلى کردم که اینقدر دیر سراغ این حس و حال پرورش نیافته ام رفتم! با اینکه خیلى درگیر کارهاى مختلف بودم، ولى خب بالاخره با چک و لگد به جون این استعدادِ نداشته م افتادم.

 اول میخواستم تمبک شروع کنم. با اصرار یکى از دوستان سه تار زن، شروع کردم به سه تار که بعد از راه افتادن تار و سه تار، سر و صداى تمبک رو تجربه کنم. اما فعلا در گیر و دار عشق و عاشقى سه تار ، سخت گرفتار شدم :-)

امروز رسیدم تهران، دیدم گرد و خاک ملایمى روش نشسته! ده روز.... همه ناخن هام بلند شده!

فردا همشونو میگیرم، بجز اون یکى. مثل وقتى دخترا یهو موهاى بلندشونو کوتاه میکنن! :-)  فردا سه تارو درست میکنم.

قدیم فکر میکردم بخاطر مشغله زیاد و درگیرى فکرى و ... به ساز زدن نمیرسم! بخاطر همین سمتش نرفتم. الان دهها برابر اون موقع ها درگیرى و کار دارم! 

اما فهمیدم ساعتهاى ساز زدن، از روز، کم نمیشه! روزهاى با ساز، ٢٥ ساعته ست...


تصویر : سه تارم


  • دکتر میم

طبق قولی که دادم، چندتا عکس از سفر فوق العاده به گلستان - علی آباد - بالاچلی - زرین گل - افراتخته - گرگ زن

اسم آلبوم هم گذاشتم "گوشه هایی از بهشت" D:


- دو خواهش : اول اینکه دزدهای عزیز وبلاگی، عکسها رو بدون واترمارک گذاشتم برای بهتر دیدن دوستان. بنابراین جایی بنام خودتون استفاده نکنید لطفا، چون کپی رایت هایی هست که آبروتونو خواهد برد.

دوم اینکه دوستان عزیز، با اینکه عکسهای آماتوری من فقط گوشه کوچیکی از یکی از بهشت های زمینی رو نشون میده، با اینحال با بهترین حالت و بزرگ ترین حالت، عکسها رو ببینید.


1. پیش در آمد سفر ، ارتفاعات روستای بالاچلی (BalaCheli) ، ماشینمون


2. شب در ارتفاعات روستای خالی از سکنه افراتخته ، من و ستاره ها


3. ارتفاعات روستای افراتخته ، ساعت 5 صبح ، شروع حرکت پیاده


4. در مسیر ، جاده پاییزی


5. در مسیر ، جاده های رنگی


6. در مسیر ، پاییز


7. در مسیر ، استراحت و صبحانه (جای همگی خالی ، دمنوش بهلیمو و زعفران جنگلی و زرشک جنگلی زدیم)


8. پانوراما از پایین بهشت ، ارتفاعات گرگ زن 


9. جعبه های مدادرنگی ، ارتفاعات گرگ زن


10. دو درخت در بهشت ، ارتفاعات گرگ زن


11. بهشت پاییزی ، ارتفاعات گرگ زن


12. من و مونوپاد ، ماورا


  • دکتر میم

با تعجب گفت: کجا میرین؟!

رو نقشه بهش نشون دادم و گفتم: اینجا

- : راه بلد دارین؟

- : آره ، منم

- : چند بار این مسیرا رو اومدى؟

- : اینجاها رو هیچى!!

- : ااا،، خیلى خطرناکه، گم نشین! از خیلى پایین تر از اینجاها دیگه اصلاً آدم رد نمیشه!

- : میدونم، مشکلى نیست ، من مسیریابم.

- : دیشب کجا بودین؟

- : بالاى روستا، اول مسیر مالرو ، چادر زدیم.

- : حتما بدون ِ بپا !

- : ببین آب از سرمون گذشته بود، خسته بودیم، میفهمى؟ خسته! میدونم، سرد بود و اینجاها گرگ داره، ولى دیشب بعد از ٨ ساعت حرکت با ماشین و پیاده روى زیاد، نتونستیم حتى آتیش روشن کنیم! بیهوش شدیم و دوباره ٤ صبح حرکت کردیم.

- : باشه، خیلى خرین، موفق باشین

- : چاکرم ، ممنون :-) 


من سالهاى زیادى از زندگیمو به دلایل تفریحى و غیرتفریحى، توى سفر بودم. خیلى خیلى جاها رو دیدم. زیبایى هاى عجیب دریا و کویر و کوه و جنگل و بیابون هاى زیادى رو دیدم. 

اما فکر نمیکردم این سفر دو روزه به استان گلستان، همین بیخ گوشمون، و رفتن به نقاطى که از روى نقشه و مسیریابى درآورده بودیم، به بهشت ختم بشه! 

روستاى مرتفع "افراتخته" در ارتفاع ١٤٠٠ مترى از سطح دریا تقریبا آخر دنیا بود و اول ماورا...

با کلى داستان، به روستاى سرد و تقریبا خالى از سکنه رسیدیم. ساعت ٩ شب.... و دیالوگ هاى اول پست...

صبح، بعد از حدود ٣ ساعت پیاده روى در مسیر سخت و زیبا، در ارتفاع ٢٧٠٠ مترى، به دروازه بهشت رسیدیم. هرچقدر دوربین و لنز داشتیم گذاشتیم کنار و مات و مبهوت، فقط نگاه میکردیم!

بعد از یه ربع بهت و سکوت، یکى گفت: مگه میشه؟ مگه داریم؟


محلى هاى پایین روستا به منطقه اى که رسیدیم و ازش رد شدیم، "گرگ زن" میگفتن. مرز جنگلهاى گلستان، مراتع سبز بالاترین ارتفاعات رشته کوه البرز و شروع کوهستان هاى سنگى و بیابانى استان سمنان! ترکیب دره و جنگل و مرتع و صخره و چمن و خاک! بدون شک ، یکى از سه بهشت روى زمین!

زیبایى هایى که به هیچ روشى قابل عکاسى نبود، فقط چشم...

الان در راه تهرانم.

عکس هاى ناگویا و ناقصم ، بزودى...

راستى من اگه برم بهشت، حتماً بهشت من پاییزیه :-) 


پ.ن. ١ : هرکسى پایه رفتن و دیدن از بعضى جاها باشه، هرطور بتونم کمک و راهنمایى میکنم. من که رستگار شدم :-) 

پ.ن. ٢ : ماجراى باخت کاسپاروف به یک شطرنج باز آماتور بخاطر "شک" رو شنیدین؟!

  • دکتر میم

دو سه ماهه که یک احمق دوست داشتنى، گیر داده بود که بیا یه مسیر کوهستانى-جنگلى رو که قبلاً باهم پیداش کرده بودیم، بریم براى تفریح و اکتشاف و عکاسى. منم خیلى درگیر کار بودم و به دلایلى، زیاد علاقه نشون نمیدادم... الکى مثلا از آرزوهاام نبود که اون مسیرو برم! :-D خلاصه قسمت شد و ٤ شنبه داریم میریم و دونفرى.

مسیر بکر و صعب العبور که بسیار کم پاى آدمیزاد بهش رسیده و احتمالا شب هاى سردى هم در پیشه. 

الان رفتم انبارى براى برداشتن کوله و وسایل، که با زیر و رو کردن انبار، یه جعبه دربسته پیدا کردم و کشیدمش بیرون!

میدونستم که آخرین و مهمترین وسایل و بازمانده هاى دوران کودکیم توشه، ولى دقیقا یادم نبود چیا!

بازش کردم و دوساعتى مثل دیوونه ها داشتم میدیدم و بازى میکردم و عشق میکردم.

همینطورى از یه چیزاى نسبتاً مجاز، عکس گرفتم که براتون بزارم، البته قاعدتاً بچه هاى دهه ٦٠ درک بهترى دارن و مسلماً بیشتر پسرا :-) 


عکس یک

عکس دو 

عکس سه


ب.ن : اون میکروسکوپ رو دیدین؟ کاملا معلومه که از بچگى دکتر و محقق بودم. :-D  اون مال برادر بزرگم بوده که حدودا از سال ٥٩ داشته و بعدا به من ارث رسید. اگه بدونید چیا رو میگرفتم و میذاشتم زیر میکرویسکوپ!!  :-D 



  • دکتر میم

اینجا سویا (Seville) , شهر جنوبی اسپانیاست. و این رودخانه گوادالکیبیر, از وسط شهر میگذرد. رودخانه ای با سالها تنش فرهنگی!

صدها سال است که مردمان اینطرف رودخانه به آنطرفی ها میگویند " Las personas especiales " یعنی مردمان خاص! و همچنین بالعکس... آنطرفی ها به اینطرفی ها نیز ... و این خاص بودن که به هم نسبت میدهند, اصلا لقب خوبی نیست!

دوستی میگفت من سالها, اینطرفی بودم و سالها, هیچ خاص بودنی در رفتار مردمان آنطرف و اینطرف ندیدم! 

البته چرا,, دید بعضی مردم نسبت به طرف مقابل واقعا خاص بود! کورکورانه و خاص!


نوشتن از مسائل اجتماعى و نظر دادن در موردش کار من نیست.

خاله ساریتا میگفت رفتارشناسى اجتماعى در نهایت به نتایج غمگینى منتهى میشه که روز به روز و سال به سال، سقوط اخلاق و انسانیت رو نشون میده و وظیفه ما به جز تاسف، فقط درست کردن خودمون و در نهایت نمایش واقعیه اون به چند نفر اطرافیانمونه!


از این نظر، خداروشکر که خاله الان نیست که از دیدن اوضاع رفتار شبکه هاى اجتماعى و بقول آیبک بروز وحشیانه خوى ترسناک انسانهاى به ظاهر متمدن، دق بکنه!

به نظر ، تکنولوژى و انسانیت رابطه عکس دارن! یا تکنولوژى وسیله اى شده براى حفارى انسانیت.

  • دکتر میم

عکس

۲۶
مرداد

چندتا از عکسایى که هفته پیش گرفتم رو گذاشتم.

براى عکاسى، سه ساعت، براى غروب و سه ساعت براى طلوع وقت گذاشتم و مدتى هم براى بازى با اردک ها :-) اینجا سواحل سرخرود، حدوداً ده کیلومترى بابلسره.

متاسفانه توى سواحل مازندران بخاطر رطوبت بالاى هوا نمیشه از خورشید روى خط افق عکس گرفت. اما جزیره هاى جنوب ایران در فصل زمستان واسه اینکار عالیه! و اگه پول بیشتر دارین، سواحل منتهاالیه غرب اروپا در فصل زمستان!

الکى مثلاً من همش اون طرفام... حالا یه بارم رفتم از شمال خودمون عکس گرفتم :-D 


عکس ١

عکس ٢

عکس ٣

عکس ٤

عکس ٥

  • دکتر میم

چالش و پَرش

۰۲
مرداد

١. از همه اونایى که به موضوع چالش، واکنش نشون دادن و نوشتن و خوندن و نظر دادن ممنون. چند نفر گفتن تا چند روز آینده بازم مینویسن. پس جمع بندى و لینک همه خاطراتو میزارم براى چند روز دیگه.


٢. جاى همگى خالى، این هفته بالاخره رفتم گرگان و پریدم :-) 

پرواز

لذت پرواز با پاراگلایدر رو نمیشه تصور کرد. چیزى که توى ذهنم بود با واقعیتش زمین تا آسمون فرق میکرد!

تعریفش خیلى زیاده، اما همینو بگم که بمب آدرنالین بود :-D 

٥٥ دقیقه پرواز و پرش از ارتفاع ٢٩٠٠ مترى، خیلى خوب بود،، میفهمین؟ خیلى! 

مخصوصا لحظه ای که میپری و زیر پات کیلومترها خالی میشه!

از نوک قله کوه پریدیم کنار دریا فرود اومدیم.

.

این چند تا عکس هم ببینین براى درک بهتر اون فضا

عکس ١

عکس ٢

عکس ٣

عکس ٤


  • دکتر میم

زمستون پارسال در مسابقه عکاسی جهانی نشنال جئوگرافیک, با عنوان 'Winter Magic' شرکت کردم. بعد از کلی بازجویی و داوری , حدودا بعد از عید امسال, ۱۰۰ عکس برتر رو اعلام کردن و یه جایزه ناقابل دادند.

از قضا (ریا نباشه) عکسم رتبه ۲۴ ام شد و علاوه بر رتبه هنری در نشنال جئوگرافیک , صد دلار ناقابل هم واریز شد در اکانت نشنال, که هروقت خواستیم, برداریم. (رتبه اول تا سوم , هزار دلار, هفتصد دلار و پانصد دلار,, تا رتبه پنجاه, صد دلار و... )

ما گفتیم اینا خارجین, شعور و فرهنگ دارن. حالا درسته که به ما ایرانیای محترم نمی رسن اما بازم یه بویی از فرهنگ و ادب بردن! مث بعضیا نیستن که به زور از آدم صدقه بگیرن!! یا مثلا کمی روی قبض آب و گاز بکشن بابت کمک به ... ! ولش!

آقا ما ، هی این دست اون دست کردیم و فاز پولدارا رو گرفتیم که حالا باشه, بعدا انتقال میدیم به حساب سوییسمون و... این حرفا! 

دیروز برام از نشنال جئوگرافیک ایمیل اومده بود و کلی تشکر , بخاطر سه تا کمک مالی که کردم!! 

اولی بابت کمک به سوتغذیه کودکان شاخ افریقا (نمی دونم , شایدم ناف افریقا! آخه دیگه چشام سیاهی رفت) با همکاری فائو و نشنال.

دومی برای کمک به پروژه درمان و حفظ عاج فیل های شرق آسیا !!!

از همه جالبتر سومیش بابت کمک به حفظ بقای نسل یه حیوون سردسیری که من نه اسمشو میدونستم , نه حتی تاحالا دیده بودمش!! خب حالا فرضا بازم نبینمش و اصلا ندونم که همچین موجودی وجود داشته!! آخه من چرا پولشو بدم؟!

یعنی اینا نمیفهمن چراغی که به خانه رواست, به فیل هندی و اون جونور در حال انقراض, حرام است! حداقل همشو میدادی به همون بچه های بی غذا!

آخه کمیته امداد هم اگه کمک بخواد, قبلش یه پیامک تاییدیه میگیره!

خلاصه رفتم توی اکانت دیدم بعله, خودشون گوش ما رو بریدن و یه کم از پوله کم شده! سریع دست بکار شدم که بلکه ارز آوری به مملکتم بکنم و بقیه اش اینجا خرج بشه!

هیچی دیگه... حالا یه پول چایی تهش مونده, اونم اگه کسی فقیری, نیازمندی, چیزی میشناسه, بگه توی این ماه رمضونی یه ثواب داخلی هم (علاوه بر ثواب های بین المللی) بکنیم :-)

حالا جدی جدی, همه ی اینا واقعی بودا!! به نظرتون برم دادگاه لاهه شکایت بکنم؟! یا به ثوابش بسنده کنم؟! D:


پ.ن : راستی,, اینم لینک عکسم که تو مسابقه شرکت کرد و باعث کلی بقای نسل روی کره زمین شد.

  • دکتر میم