روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۲۶ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

schedule

۲۶
تیر

من استاد برنامه ریزی توی خوابم :-))

ساعتو آلارم گذاشتم برای ساعت ۷ ،، یه چشممو باز کردم و گفتم خب ، وزارت بهداشت که باید ساعت ۹ برم، انبار شهرک صنعتی هم ۱۱ ، تا ۴_۵ عصر هم دفتر دکتر امینی.... پس ساعت ۸ پامیشم، بین راه کارای مالیات هم تلفنی میکنم...

و میخوابم... و حدودای ۸:۳۰ توی خواب، برنامه رو مرتب میکنم که خب وزارت بهداشت که تا کارمندها صبحونه بخورن و بشینن پشت میز میشه ۱۰ ،، تماسها هم که بین راه،، انبار هم امیر زودتر میره تا یه سری کارا رو بکنه، من میرسم....

نهایتاً ساعت ۹:۳۰ بیدار شدم و امیر رو فرستادم وزارت بهداشت، خودمم چون با تماس حل نشد، رفتم مالیات و انبار شهرک صنعتی رو کلاً پیچوندم و عصر رفتم منیریه شلوار کوه بخرم و شب رفتم پیش دکتر امینی... :-))

بعضی روزااا دیگه نمیییییشه! 


  • دکتر میم

۱. بنظرم رسانه ای که پول و نیرو نداره که سایت و اپلیکیشن طراحی کنه و خبرنگار استخدام بکنه، و فقط با یه پیج و کانال میخواد معروف بشه و درآمدزایی بکنه، مفت نمیارزه ، چون اخبار دوم همیشه بهش میرسه ،، و برای دیده شدن و جذب مخاطب ، یا مجبوره اخبارو دستکاری بکنه که جذابیتش بیشتر بشه، یا مجبوره خبر سازی بکنه! ... هرچند که اونایی که سایت و اپ و حتی شبکه هم دارن، دلیل بر معتبر بودنشون نیست.

یورگن هابرماس، نظریه پرداز آلمانی در کتاب The Theory of Communicative Action میگه : «احمق ترین و دهن گشادترین آدمها در رسانه و سیاست و اجتماع، همانهایی هستند که هیچ رسانه مخالفی را نمیبینند و نمیخوانند. نوعی "مدلسازی فکری" در رسانه هست که یعنی "مزخرف و پوچ جلوه دادن رسانه مخالف برای تحمیق عموم" در نتیجه، جمع کردن و گرایش طرفداران، به فقط یه نوع دیدگاه و القای حس اتلاف وقت برای خواندن و دیدن و شنیدن نظر مخالفان! همینکه بگویید آن روزنامه را نمیخوانم چون همیشه مزخرف و یکطرفه مینویسد، یعنی شما وارد یک پروسه حماقت فکری فاشیستی شده اید! تندروی شکل خاصی ندارد. در حقیقت باید آنقدر منعطف باشید که رسانه های مختلف، حتی در ظاهر بدترین و متوهم ترین آنها باید برای شما ایجاد سوال بکند. سوالات مختلف در گرایش های مختلف! و شمایید که چطور دنبال جواب سوالات بروید! انسانهایی که با سوالات حل نشده به زندگی پوچ خودشان ادامه میدهند، هیچوقت هیچ جای دنیا قرار نمیگیرند. و جوامع و مکاتب، به همین راحتی نابود میشوند یا پیشرفت میکنند،، با یک "مدلسازی فکری" هوشمندانه و همکاری یک گله احمق»


۲. من بدترین تصمیم زندگیمو که به خاطرش مسلماً تا آخر عمر خودمو نخواهم بخشید (و زخم روحی و جسمیش همیشه با من خواهد موند) درمورد رفتن به یه سفر ، گرفتم! نه به حرف کسی گوش کردم، نه به توصیه ها گوش کردم، نه شرایطو سنجیدم و نه پیش بینی و تحلیلی از جوانب و اتفاقات بعدی داشتم. کاملاً کور و مغرور. و باختم... و نتیجه ش یکسال سکوت و ده ها سال حسرت برام موند... 

«تصمیم گیری» شاید بنظر فرآیند راحتی بنظر برسه، اما برای تقریباً درست انجام دادنش، المانهای زیادی رو باید در نظر گرفت و المانهای زیادی هم نباید درنظر گرفت! مثلاً درمورد یه سفر، المانهایی مثل پول، مقصد، حرف مردم، خطرات، هزینه، همسفر، انتظارات، هدف، تاثیرات، و... وجود داره که باید همش بررسی بشه و البته بسته به شرایط بعضیا رو خیلی درنظر گرفت و بعضیاشو گذاشت کنار. اینجوری میشه که گاهی وقتا، بعد از تموم شدنش، میشینی و نگاه میکنی و با خودت میگی: می ارزید... 

یادمون بمونه، تاثیر ِ تصمیم گیری های کوچیک و بزرگ ما، بشدت روی روح و روان و جسم و زندگی روبرومون تاثیر داره! و اشتباه کردن در اون، تجربه خیلی خیلی گرونیه! 


  • دکتر میم

برای ماهایی که کل دوران ابتدایی توی کوچه و خونه و زمین خاکی، دوران راهنمایی توی کوچه و زمین های آسفالت یه ورزشگاه، و دبیرستان و دانشگاه و بعدش توی تیمهای حرفه ای و سالن ، فوتبال بازی میکردیم و تیکه تیکه میشدیم و زندگی میکردیم و باز فوتبال و باز صدمه و باز زندگی... حالا وقتی میگم بعد از عمل زانوم دیگه فوتبال نمیرم، ته دلم میدونم حرف مفته!! آره جلوی دکترم میترسم، جلوی فیزیوتراپم میگم که دیگه فقط میدوم و آروم کوه و طبیعت میرم و گاهی دوچرخه سواری و نهایتاً شنا و منچ :-) اما هم خودم میدونم و هم فیزیوتراپ محبوب و خونسرد و ترسناکم میدونه... من دارم نهایت سختترین فیزیوتراپی و روزی کلی ورزش دیگه رو برای زانوم که قراره کارای سختتری بکنه، انجام میدم... برای فوتبال! 

یاد کلییی حرفای آدمها توی این یه سال میوفتم... «آخه ارزششو داشت؟ ... ببین چه مصیبتی شد؟ ... درس بگیر ... آخه بخاطر یه فوتبال؟ اینهمه درد و علافی و هزینه و... »

من همیشه توی فکرم همین بود... فوتبال یه قسمت از زندگیمه. زندگی میکنم. زندگی یعنی همین... یعنی کوه ، یعنی طبیعت ، یعنی عکس، یعنی سفر ، یعنی فوتبال، یعنی محیط کار و کارا و تجربه های باحال... تاحالا هزار بار هم مصدوم و مجروح شدم... بازم پشیمون نیستم، اصن جزء لذات و تجربیات همین زندگیه ست. حتی شکست در کار و تجارت هم اگه باز ادامه بدیم، اونم جزء همون زندگی باحاله. بنظرم هرکسی برای چیزی که از نظرخودش زندگی-کردن ه ، هر صدمه ای ببینه بازم می ارزه... :-)

والا الان من زندگی میکنم ، یا اونایی که یه سال بهم غر زدن؟ :-) بیاین براتون از این همایشای انرژی بخش بذارم :-))


حالا شمام هرچقد دوس دارین بگین «بابا این یارو چقددد گااااوه» 

نظرتون دراین مورد اصلاً برام مهم نیس :-))


  • دکتر میم

دردانه

۰۴
اسفند

+ بعد از عمل که توی ریکاوری بودم، زن مسنی تخت کناریم بود. زن به پرستار میگفت «قبل از عمل، اونقدر ذکر گفتم، حین عمل که بیهوش شدم، همش انگار خواب اون اذکار و دعاها رو میدیدم... فکر کردم تموم شده و من مُردم و بچه هام نوار قرآن گذاشتن» :-)) و اونقدر اینو باحال تعریف میکرد،، همه بیهوشا از خنده بهوش اومدن.


+ عمل های پیوند یا ترمیم رباط ها، لیگامنت ها، عمل های سخت و دردناکیه. من که خودم خدای طاقت و دردم ، و به دکتر میگفتم «بابا این دردها واسه ما بازیه» :-)) .... اما دیروز ، یعنی فردای جراحی، خانوم فیزیوتراپ اومد توی اتاقم و گفت چون ورزش میکنی و پیوند رباطت چهار جهته بوده، دکتر اصرار داشت از امروز تمرینات سنگین فیزیوتراپی رو با هم شروع کنیم... و شروع کردیم! راستش، پنجره جدیدی از دنیای درررد به روم باز شد و صدای فریاااد های منو، داخل بیمارستان که هیچ، خیابونای اطراف هم شنیده بودن... و من خیلی چیزا رو فهمیدم! اینکه جلوی بزرگی مثل دکتر طهماسبی، این پیرمرد عصبانی، گوز گوز نکنم که «درد چیه و...» 


+ خداروشکر خوبم. مصمم در ساختن دوباره زانوم و بازگشت به دامان طبیعت (کعنهو یک گراز) دردها رو میگذرونم و کنار میام و بسختی تمرین میکنم :-) ممنون از پیامهای همگی :-)


+ این سه چهار روز نتونستم چیزی بنویسم و الان (تا آقاگل کله منو نکنده) باید اولین پست، «کرگدن های نازنین» باشه. اگه یادتون باشه قول چند تا پست رو داده بودم که یکیش هم درمورد مکاتب و ادیان و بعضی فرقه ها و یه سری حواشی بود. اتفاقا «دراویش» هم جزئی از اون بود. چند روز پیش که اون داستانها پیش اومد، گفتم کاش زودتر مینوشتم، اما خب، اون موضوع خیلی خیلی مهم، جالب و سنگینیه که احتیاج دارم خیلی از مستنداتم رو دوباره چک بکنم و مطالب رو مرتب بکنم، و البته دراویش، جزء کوچیکی از اون مطلب خواهد بود. ایشالا بعد از عید حتماً.


+ + نیلوفر شادمهری در کتاب "خاطرات سفیر" به خاطره اعتصاب راننده اتوبوس ها در فرانسه نوشته که:

«یه دفعه چشمم به یه اتوبوس افتاد که جلوی روی همه اومد و صاف وایساد توی ایستگاه. راننده، اتوبوس رو خاموش کرد و سوت زنان از اتوبوس پیاده شد. رفتم جلو، سلام کردم و گفتم: "عذر می خوام. امروز اتوبوس نیست" گفت: "نه، امروز اعتصابه"

دوست داشتم بدونم اعتصاب برای چیه؛ به خصوص که داشتم متضرر می شدم و ناخواسته در زنجیره نتایج اعتصاب دخیل شده بودم. گفتم: "ببخشید ... می شه بدونم برای چی راننده ها اعتصاب کردند؟" راننده اتوبوس یه نگاهی به من انداخت و گفت: "این یه موضوع ملّیه. به خارجیا ارتباطی نداره."

(ورپریده! از این حس ملی گرایی ات خیلی خوشم اومد بی تربیت!)

خب، دیگه چی باید می گفتم؟ هیچی! اما واقعا این حس دوگانه ای که توی پرانتز نوشتم سراغم اومد...»


بعضی از ماها چقدر دهن لق و بی جنبه ایم!

#یه_کم_غربی_باشیم

#برلین


  • دکتر میم

من...

بی شک...

مورد قهر خدا قرار گرفته ام...

که هر شب...

ساعت ۱۰ ...

خود را می آزارم...

نفرین بر من...

که هر شبانگاهان...

سریال «محکومین» شبکه یک را میبینم...


  • دکتر میم

+ فیلم «خفگی» رو توی جشنواره ندیده بودیم. دیشب رفتیم دیدیم. کل فیلم، توی برف و بوران و کولاک بود، سرررد، تاریک، ... این مسئول لعنتی سالن سینما هم کولر روشن کرده بود، آخر مهر،، ساعت ۱۱ شب، هی فیلم دیدیم، هی لرزیدیم توو سالن :-)) فیلم خوب بود، «جیرانی» وار ، مثل همیشه.


+ من تاکید زیادی دارم روی اینکه وقتی میخواید برید سینما و تئاتر، بچه با خودتون نبرید! جدیدا خیلی فیلمها اعلام میکنن که فیلم، برای چه سنی مناسبه! و بخاطر احترام به شعور مخاطب، جلوی درب سینما ازتون کارت ملی نمیخوان! این فهم و شعور پایین یه خانواده رو میرسونه که برمیدارن بچه ۴ - ۵ ساله رو میارن به تماشای فیلمی که به صراحت لیبل +۱۸ روش خورده! اونم چند تا خانواده و چند تا بچه. وقتی شب ادراری ها و ترس های شب و روز بچه بیچاره، به سرشون اومد... هرچند میدونم که بازم نمیفهمن!  (بحث درجه بندی سنی فیلمها و دلایلش باشه برای بعد)


+ فیلم «ائو» روی پرده سینماست. ببینید، از دست ندید.


+ اینهمه از کوه و دشت و بیابون و جنگل و سفرام براتون نوشتم و عکس گذاشتم،، امروز روز کوهنورد بود. یه کم دید منفی تون رو نسبت به کوه عوض کنین... آدم های محترمی باشین ، دهن منو باز نکنید :-)) نزارید اشاره کنم دو روز پیش ، روز جهانی تنبل بود. (همون حیوون خنگ و تنبل که سالی ۳۵ سانتیمتر حرکت میکنه)


+ ما به مسواک زدن ادامه دادیم. زندگی یعنی همین توافقات ِ میکروبی.


+ از فلسفه و تاریخ و علم موسیقی میگفت... از روانشناسی پیچیده موسیقی، از تاثیر نت ها و صداها در لحظه ها و زمانها بر روی مغز و هورمونها! از تاریخچهٔ آواهایی که یه دنیا علم و مفهوم پشتشه، اما ما به همون اندازه، آشفته و بی قاعده میشناسیمش و ازش استفاده میکنیم! ... و خیلی عجایب دیگه!

گفتم حتماً دوره بعدی مطالعه رو میام روی فلسفه موسیقی. حداقل الان میدونم یه «علاقمند به موسیقی و موزیک گوش کن ِ نادون» هستم.


+ نمیدونم «جیمز هتفیلد» از بچه های متالیکا ، وقتی آهنگ Nothing else matters رو مینوشت، چه موادی نابی مصرف کرده بود؟! از همون لعنتی میخوام.


  • دکتر میم

اولین ساعات پاییزو اینطوری شروع کردیم که بعد از نخوابیدن دیشب، برای استقبال از مهمون، ساعت ۴ صبح بسمت فرودگاه امام خمینی میرفتیم. با ماشین داداش. ساعت ۴ صبح وسط بیابونای اتوبان قم ، ماشین خراب شد. پیاده شدیم ، خیلیی سرد بود، سرما خوردیم، هر دو. و الان آب از تمام مجاریم آویزونه!

امروزم که خیلی کار داشتم و گفتم که مهمون مون بسختی نیوفته، رفتیم که بیاریمش خونه ، اما...

مسافر رسیده بود و درگیر تحویل ساک ها بود... ما هنوز وسط اتوبان خالی...

کارهام عقب میوفتاد، ماشین درست نشد و مجبور شدم جرثقیل بگیرم. درگیر پیدا کردن جرثقیل اونم ساعت ۵ صبح بودم که یه خبر کاری بد هم گرفتم :-/ از یه پمپ بنزین، یه جرثقیل گیر آوردم و همسر (از ورژن بی اعصاب) رو رسوندم فرودگاه که با مسافرمون برگرده، خودم با جرثقیل و ماشین، اومدم تهران. قرار بود بی هزینه بریم و بیایم. ولی ۶۰ تومن کرایه تاکسی به علاوه ۱۵۰ تومن جرثقیل خورد به پستمون! جدای از اینکه فکر میکردم اگه ایراد فنی ماشین، اساسی باشه، خرجش زیاده!

پاییز شروع شد ، به همین سختی و دردسر.

اما هرچی فکر کردم نمیتونستم این شروع پاییز دوستداشتنیم رو قبول کنم...

خندیدیم، همه چی رو شادمانه و سرماخورده (و کمی ابلهانه) به افق دایورت کردیم. عکس گرفتم، چت کردم، کارهامو ساعت ۶ صبح، پشت جرثقیل شروع کردم. مهمون رسید خونه ، منم رسیدم تهران، خداروشکر کردیم و صبحونه خوردیم و رفتم،، از ساعت ۸ تا ۹ تقریباً بطرز عجیبی کارا درست شد، کارایی که در حالت عادی ۴-۵ روز طول میکشید. دوتا خبر بشدت خوب هم گرفتم ، ماشین هم موردش حاد نبود :-)

پاییز شروع شد... به همین شیرینی


  • دکتر میم

برای یک دوست

۲۳
شهریور

وقتی بود که مثل خر تا کمر توی گِل گیر کرده بودم، از رفت و آمد خسته و از ترس و ناراحتی و کار، له شده بودم، اما کاری نمیکردم، مونده بودم، صبر میکردم، بیقرار اما آروم و لمس بودم. خاله ساریتا میدید و هیچی نمیگفت. روزها میرفتم لب رودخونه و ساعتها مینشستم و شب دیر میومدم. 

وقتی خواستم از پیشش برم گفت «وقتی بوی گند میاد، تو نفستو حبس میکنی. اما بالاخره بعدش باید نفس عمیق تری بکشی... حالا موقع اون نفس عمیق، مهمه که اون بوی گند رفته باشه، یا تو رفته باشی... یا هیچکدوم. پاشو بچه ، اینطوری دیدنت سخته»


  • دکتر میم

آدرنالین

۲۰
شهریور

درسته که گاهی آدم مجبور میشه و لازمه شغلهایی داشته باشه که زیاد دوستش نداره! اما نباید هیچوقت دربندش بشه و بمحض اینکه موقعیت مالی و فکریش بوجود بیاد باید بریم بسمت زندگی کردن. یعنی کاری که باهاش زندگی کنیم.

مثلاً گفته بودم برای من که حتی پولدار نیستم، و کارای زیادی که دوست دارم، انجام میدم، اما پول و درآمد ِ یه شغل، در مرحله دوم انتخابم قرار داره. خیلی از پیشنهادایی که بهم میشه بخاطر اینکه هیجانی برام نداره، رد میکنم. حتی کاری رو که تقریباً دوست دارم و انجام میدم رو براش هیجان درست میکنم.

تا حدود یک ماه و نیم پیش به عنوان مشاور به یه گروه جذاب در جنت آباد دعوت شدم. قرار به همون یک جلسه بود... اما اتفاقات اون جلسه و حرفهایی که زده شد، اونقدر برای همه جذاب بود که کار به جلسات دوم و سوم در هفته های بعدی و تعریف یه پروژه مشترک کشیده شد.

گروهی با مدیریت (ب) استاد جالب دانشگاه علم و صنعت، از سرپرستان تیم طراحی و راهبردی اسنپ، محقق آینده پژوهی و واقعیت مجازی، که وسط جلسه، بلند بلند فکر میکنه! :-)) 

و خانوم (الف) ، خوشفکر و ایده پرداز ِ عاشق گربه، و متخصص UX (تجربهٔ کاربر در محیط های مختلف) 

و آقای (ع) ، بشدت دهه هفتادی، دیوونه و پرانرژی

و جالب اینکه نگین، همه اینا رو میشناسه :-))

این جلساتی که بخاطر مشغلهٔ من، هفته ای یکبار بود، حالا بخاطر انرژی فوق العاده ای که بابت انجام این پروژهٔ بشدت هیجان انگیز بوجود اومد، تبدیل به دو روز در هفته شده. راستش اولین باریه که بجای اینکه من برای کارم هیجان ایجاد بکنم، پروژه داره برای من هیجان ایجاد میکنه!

و اینکه... من به این راحتیا هیجان زده نمیشم :-) و قطعاً بعد از به عمل اومدن پروژه و گسترشش، همه مردم دچار این هیجان و تجربه جدید خواهند شد.

خواستم بگم... اتفاقات فوق العاده ای در راهه :-)


  • دکتر میم

بینی و بینش

۱۷
شهریور

تمام سالهایی که بشدت سعی میکرد ناراحتی ها و غصه ها و نفرت ها و خشم ها و خاطرات تلخ ِ "از دست دادن ها" و "از دست رفتن ها" رو کنار بذاره و تمام اسناد و اثراتشو پاک بکنه (و موفق هم شد) ... اما هیچوقت دست به استخوان شکسته بالای دماغش نزد.

گفتم : چرا؟ عملش ساده ست.

گفت : یه چیزایی هست که هر روز وقتی خودتو توی آینه میبینی، باید یادت بیاد! باید ببینی، که فراموش نکنی. بعضی دردها لازمه همیشه همرات باشن.


  • ۸ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۱۷
  • دکتر میم