روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۲۳ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

دردانه

۰۴
اسفند

+ بعد از عمل که توی ریکاوری بودم، زن مسنی تخت کناریم بود. زن به پرستار میگفت «قبل از عمل، اونقدر ذکر گفتم، حین عمل که بیهوش شدم، همش انگار خواب اون اذکار و دعاها رو میدیدم... فکر کردم تموم شده و من مُردم و بچه هام نوار قرآن گذاشتن» :-)) و اونقدر اینو باحال تعریف میکرد،، همه بیهوشا از خنده بهوش اومدن.


+ عمل های پیوند یا ترمیم رباط ها، لیگامنت ها، عمل های سخت و دردناکیه. من که خودم خدای طاقت و دردم ، و به دکتر میگفتم «بابا این دردها واسه ما بازیه» :-)) .... اما دیروز ، یعنی فردای جراحی، خانوم فیزیوتراپ اومد توی اتاقم و گفت چون ورزش میکنی و پیوند رباطت چهار جهته بوده، دکتر اصرار داشت از امروز تمرینات سنگین فیزیوتراپی رو با هم شروع کنیم... و شروع کردیم! راستش، پنجره جدیدی از دنیای درررد به روم باز شد و صدای فریاااد های منو، داخل بیمارستان که هیچ، خیابونای اطراف هم شنیده بودن... و من خیلی چیزا رو فهمیدم! اینکه جلوی بزرگی مثل دکتر طهماسبی، این پیرمرد عصبانی، گوز گوز نکنم که «درد چیه و...» 


+ خداروشکر خوبم. مصمم در ساختن دوباره زانوم و بازگشت به دامان طبیعت (کعنهو یک گراز) دردها رو میگذرونم و کنار میام و بسختی تمرین میکنم :-) ممنون از پیامهای همگی :-)


+ این سه چهار روز نتونستم چیزی بنویسم و الان (تا آقاگل کله منو نکنده) باید اولین پست، «کرگدن های نازنین» باشه. اگه یادتون باشه قول چند تا پست رو داده بودم که یکیش هم درمورد مکاتب و ادیان و بعضی فرقه ها و یه سری حواشی بود. اتفاقا «دراویش» هم جزئی از اون بود. چند روز پیش که اون داستانها پیش اومد، گفتم کاش زودتر مینوشتم، اما خب، اون موضوع خیلی خیلی مهم، جالب و سنگینیه که احتیاج دارم خیلی از مستنداتم رو دوباره چک بکنم و مطالب رو مرتب بکنم، و البته دراویش، جزء کوچیکی از اون مطلب خواهد بود. ایشالا بعد از عید حتماً.


+ + نیلوفر شادمهری در کتاب "خاطرات سفیر" به خاطره اعتصاب راننده اتوبوس ها در فرانسه نوشته که:

«یه دفعه چشمم به یه اتوبوس افتاد که جلوی روی همه اومد و صاف وایساد توی ایستگاه. راننده، اتوبوس رو خاموش کرد و سوت زنان از اتوبوس پیاده شد. رفتم جلو، سلام کردم و گفتم: "عذر می خوام. امروز اتوبوس نیست" گفت: "نه، امروز اعتصابه"

دوست داشتم بدونم اعتصاب برای چیه؛ به خصوص که داشتم متضرر می شدم و ناخواسته در زنجیره نتایج اعتصاب دخیل شده بودم. گفتم: "ببخشید ... می شه بدونم برای چی راننده ها اعتصاب کردند؟" راننده اتوبوس یه نگاهی به من انداخت و گفت: "این یه موضوع ملّیه. به خارجیا ارتباطی نداره."

(ورپریده! از این حس ملی گرایی ات خیلی خوشم اومد بی تربیت!)

خب، دیگه چی باید می گفتم؟ هیچی! اما واقعا این حس دوگانه ای که توی پرانتز نوشتم سراغم اومد...»


بعضی از ماها چقدر دهن لق و بی جنبه ایم!

#یه_کم_غربی_باشیم

#برلین


  • دکتر میم

من...

بی شک...

مورد قهر خدا قرار گرفته ام...

که هر شب...

ساعت ۱۰ ...

خود را می آزارم...

نفرین بر من...

که هر شبانگاهان...

سریال «محکومین» شبکه یک را میبینم...


  • دکتر میم

+ فیلم «خفگی» رو توی جشنواره ندیده بودیم. دیشب رفتیم دیدیم. کل فیلم، توی برف و بوران و کولاک بود، سرررد، تاریک، ... این مسئول لعنتی سالن سینما هم کولر روشن کرده بود، آخر مهر،، ساعت ۱۱ شب، هی فیلم دیدیم، هی لرزیدیم توو سالن :-)) فیلم خوب بود، «جیرانی» وار ، مثل همیشه.


+ من تاکید زیادی دارم روی اینکه وقتی میخواید برید سینما و تئاتر، بچه با خودتون نبرید! جدیدا خیلی فیلمها اعلام میکنن که فیلم، برای چه سنی مناسبه! و بخاطر احترام به شعور مخاطب، جلوی درب سینما ازتون کارت ملی نمیخوان! این فهم و شعور پایین یه خانواده رو میرسونه که برمیدارن بچه ۴ - ۵ ساله رو میارن به تماشای فیلمی که به صراحت لیبل +۱۸ روش خورده! اونم چند تا خانواده و چند تا بچه. وقتی شب ادراری ها و ترس های شب و روز بچه بیچاره، به سرشون اومد... هرچند میدونم که بازم نمیفهمن!  (بحث درجه بندی سنی فیلمها و دلایلش باشه برای بعد)


+ فیلم «ائو» روی پرده سینماست. ببینید، از دست ندید.


+ اینهمه از کوه و دشت و بیابون و جنگل و سفرام براتون نوشتم و عکس گذاشتم،، امروز روز کوهنورد بود. یه کم دید منفی تون رو نسبت به کوه عوض کنین... آدم های محترمی باشین ، دهن منو باز نکنید :-)) نزارید اشاره کنم دو روز پیش ، روز جهانی تنبل بود. (همون حیوون خنگ و تنبل که سالی ۳۵ سانتیمتر حرکت میکنه)


+ ما به مسواک زدن ادامه دادیم. زندگی یعنی همین توافقات ِ میکروبی.


+ از فلسفه و تاریخ و علم موسیقی میگفت... از روانشناسی پیچیده موسیقی، از تاثیر نت ها و صداها در لحظه ها و زمانها بر روی مغز و هورمونها! از تاریخچهٔ آواهایی که یه دنیا علم و مفهوم پشتشه، اما ما به همون اندازه، آشفته و بی قاعده میشناسیمش و ازش استفاده میکنیم! ... و خیلی عجایب دیگه!

گفتم حتماً دوره بعدی مطالعه رو میام روی فلسفه موسیقی. حداقل الان میدونم یه «علاقمند به موسیقی و موزیک گوش کن ِ نادون» هستم.


+ نمیدونم «جیمز هتفیلد» از بچه های متالیکا ، وقتی آهنگ Nothing else matters رو مینوشت، چه موادی نابی مصرف کرده بود؟! از همون لعنتی میخوام.


  • دکتر میم

اولین ساعات پاییزو اینطوری شروع کردیم که بعد از نخوابیدن دیشب، برای استقبال از مهمون، ساعت ۴ صبح بسمت فرودگاه امام خمینی میرفتیم. با ماشین داداش. ساعت ۴ صبح وسط بیابونای اتوبان قم ، ماشین خراب شد. پیاده شدیم ، خیلیی سرد بود، سرما خوردیم، هر دو. و الان آب از تمام مجاریم آویزونه!

امروزم که خیلی کار داشتم و گفتم که مهمون مون بسختی نیوفته، رفتیم که بیاریمش خونه ، اما...

مسافر رسیده بود و درگیر تحویل ساک ها بود... ما هنوز وسط اتوبان خالی...

کارهام عقب میوفتاد، ماشین درست نشد و مجبور شدم جرثقیل بگیرم. درگیر پیدا کردن جرثقیل اونم ساعت ۵ صبح بودم که یه خبر کاری بد هم گرفتم :-/ از یه پمپ بنزین، یه جرثقیل گیر آوردم و همسر (از ورژن بی اعصاب) رو رسوندم فرودگاه که با مسافرمون برگرده، خودم با جرثقیل و ماشین، اومدم تهران. قرار بود بی هزینه بریم و بیایم. ولی ۶۰ تومن کرایه تاکسی به علاوه ۱۵۰ تومن جرثقیل خورد به پستمون! جدای از اینکه فکر میکردم اگه ایراد فنی ماشین، اساسی باشه، خرجش زیاده!

پاییز شروع شد ، به همین سختی و دردسر.

اما هرچی فکر کردم نمیتونستم این شروع پاییز دوستداشتنیم رو قبول کنم...

خندیدیم، همه چی رو شادمانه و سرماخورده (و کمی ابلهانه) به افق دایورت کردیم. عکس گرفتم، چت کردم، کارهامو ساعت ۶ صبح، پشت جرثقیل شروع کردم. مهمون رسید خونه ، منم رسیدم تهران، خداروشکر کردیم و صبحونه خوردیم و رفتم،، از ساعت ۸ تا ۹ تقریباً بطرز عجیبی کارا درست شد، کارایی که در حالت عادی ۴-۵ روز طول میکشید. دوتا خبر بشدت خوب هم گرفتم ، ماشین هم موردش حاد نبود :-)

پاییز شروع شد... به همین شیرینی


  • دکتر میم

برای یک دوست

۲۳
شهریور

وقتی بود که مثل خر تا کمر توی گِل گیر کرده بودم، از رفت و آمد خسته و از ترس و ناراحتی و کار، له شده بودم، اما کاری نمیکردم، مونده بودم، صبر میکردم، بیقرار اما آروم و لمس بودم. خاله ساریتا میدید و هیچی نمیگفت. روزها میرفتم لب رودخونه و ساعتها مینشستم و شب دیر میومدم. 

وقتی خواستم از پیشش برم گفت «وقتی بوی گند میاد، تو نفستو حبس میکنی. اما بالاخره بعدش باید نفس عمیق تری بکشی... حالا موقع اون نفس عمیق، مهمه که اون بوی گند رفته باشه، یا تو رفته باشی... یا هیچکدوم. پاشو بچه ، اینطوری دیدنت سخته»


  • دکتر میم

آدرنالین

۲۰
شهریور

درسته که گاهی آدم مجبور میشه و لازمه شغلهایی داشته باشه که زیاد دوستش نداره! اما نباید هیچوقت دربندش بشه و بمحض اینکه موقعیت مالی و فکریش بوجود بیاد باید بریم بسمت زندگی کردن. یعنی کاری که باهاش زندگی کنیم.

مثلاً گفته بودم برای من که حتی پولدار نیستم، و کارای زیادی که دوست دارم، انجام میدم، اما پول و درآمد ِ یه شغل، در مرحله دوم انتخابم قرار داره. خیلی از پیشنهادایی که بهم میشه بخاطر اینکه هیجانی برام نداره، رد میکنم. حتی کاری رو که تقریباً دوست دارم و انجام میدم رو براش هیجان درست میکنم.

تا حدود یک ماه و نیم پیش به عنوان مشاور به یه گروه جذاب در جنت آباد دعوت شدم. قرار به همون یک جلسه بود... اما اتفاقات اون جلسه و حرفهایی که زده شد، اونقدر برای همه جذاب بود که کار به جلسات دوم و سوم در هفته های بعدی و تعریف یه پروژه مشترک کشیده شد.

گروهی با مدیریت (ب) استاد جالب دانشگاه علم و صنعت، از سرپرستان تیم طراحی و راهبردی اسنپ، محقق آینده پژوهی و واقعیت مجازی، که وسط جلسه، بلند بلند فکر میکنه! :-)) 

و خانوم (الف) ، خوشفکر و ایده پرداز ِ عاشق گربه، و متخصص UX (تجربهٔ کاربر در محیط های مختلف) 

و آقای (ع) ، بشدت دهه هفتادی، دیوونه و پرانرژی

و جالب اینکه نگین، همه اینا رو میشناسه :-))

این جلساتی که بخاطر مشغلهٔ من، هفته ای یکبار بود، حالا بخاطر انرژی فوق العاده ای که بابت انجام این پروژهٔ بشدت هیجان انگیز بوجود اومد، تبدیل به دو روز در هفته شده. راستش اولین باریه که بجای اینکه من برای کارم هیجان ایجاد بکنم، پروژه داره برای من هیجان ایجاد میکنه!

و اینکه... من به این راحتیا هیجان زده نمیشم :-) و قطعاً بعد از به عمل اومدن پروژه و گسترشش، همه مردم دچار این هیجان و تجربه جدید خواهند شد.

خواستم بگم... اتفاقات فوق العاده ای در راهه :-)


  • دکتر میم

بینی و بینش

۱۷
شهریور

تمام سالهایی که بشدت سعی میکرد ناراحتی ها و غصه ها و نفرت ها و خشم ها و خاطرات تلخ ِ "از دست دادن ها" و "از دست رفتن ها" رو کنار بذاره و تمام اسناد و اثراتشو پاک بکنه (و موفق هم شد) ... اما هیچوقت دست به استخوان شکسته بالای دماغش نزد.

گفتم : چرا؟ عملش ساده ست.

گفت : یه چیزایی هست که هر روز وقتی خودتو توی آینه میبینی، باید یادت بیاد! باید ببینی، که فراموش نکنی. بعضی دردها لازمه همیشه همرات باشن.


  • ۸ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۱۷
  • دکتر میم

The best award goes to

۱۲
شهریور

جایزه بهترین پدر دنیا ... میرسد به...

بابای دوستم که از چکهای پسرش برداشته و ۱۵۰ میلیون چک داده به شهرداری، حالا برگشت خورده و شهرداری حکم جلب گرفته!

باباش هم به دوستم گفته، اشکال نداره، تو حالا برو توو (زندان) ،، من یه ماهه ردیفش میکنم و چک رو پاس میکنم که بیای بیرون :-))


جایزه بهترین خواهرزاده چهارساله ... میرسد به 

خواهرزاده چهار سالم (ریحانه) زنگ زده بهم و میگه رفتم یه دوربین خریدم که باهات بیام کوه بریم عکس بگیریم :-)) بهش میگم از کدوم دوربینا؟ میگه از اونایی که اون دورها رو میبینی. تازه عکسم میگیره، فقط من بلد نیستم D:

میندازمش توی کوله و میبرمش :-)


جایزه بهترین همراه و همسر ... میرسد به ...

همسر عزیز، که همیشه فیلم ترسناک میبینه و نمیترسه. چند شب پیش فیلم گذاشتیم، بهش گفتم :

- ترسناکه ها...

- اگه ترسناکه ، من نبینم، میترسم!

- من هستم بابا، خیالت راحت...

- چون تو هستی، میگم نبینم دیگه... :-|


و جایزه یکی از بهترین سوتی های سال ... میرسد به...

خودم، که دیشب اومدم دیدم یه نفر ماشینشو دوبل پارک کرده کنار ماشینم! کل ساختمونا و مغازه های اطرافو تخلیه کردیم و شهر رو بهم ریختیم تا اینکه بالاخره با کلی غرغر صاحب ماشین خلافکارو پیدا کردیم،،، ولی وقتی اومد ماشینشو جابجا بکنه،،، 

دیدم ماشین کناریش مال من نیست ... و ماشین پشت سریش مال منه... که مسیرش هم آزاد بود :-)))


  • دکتر میم

خاکشیر

۰۳
مرداد

مثل وقتی که توی استخر خلوت، به پشت روی آب خوابیدی و آروم داری میری و لذت میبری .... یهو روی آسمون بالای سرت، پیرمرد چاقی رو میبینی که با چشم بسته، شیرجه زده...!

+ پیرمرد چشم ما بود ⁦:-\⁩


  • دکتر میم

زانوتراپی

۲۲
تیر

+ به زبون ساده ، «مینیسک» نوعی رباط با بافت غضروفی در زانوئه که وظیفه محکم نگه داشتن زانو رو داره و در ضربه ها و چرخش ها وظیفه ضربه گیر و ضد شوک رو داره.


+ مینیسک ممکنه توی ورزشهای حرکتی سنگین، یا ضربه های شدید بعد از در رفتگی زانو، پاره بشه و احتیاج به عمل داشته باشه.


+ با مینیسک پاره، هم میتونید ورزش کنید ، هم کوهنوردی برید و هم حرکات دیگه.


+ بالا رفتن از کوه یا سربالایی برای زانو خوبه ، باعث جمع شدن مینیسک پاره میشه.


+ عمل مینیسک، عمل ساده اما (جدیداً) پرهزینه ایه که الان در ایران به روش آرتروسکوپی انجام میشه و بعد از عمل موفق، زانو و مینیسک بطور کامل درمان میشه. مثل روز اول.


+ اکثر موارد بالا مزخرفاتی بیش نیست. مزخرفاتی که یه آدم مینیسک پاره، برای توجیه فعالیت های قبل از عملش میاره! :-)


+ من آدمی هستم که بالاخره پارگی مینیسکش تایید شده و باید طی یه ماه آینده عمل بکنه. اما جز اینکه توو این مدت چند تا مسیرو رفته، بازم قبل از عمل میخواد دوتا قله دیگه رو بره!


+ دنبال یه جفت زانوی تر و تمیز و سالم هستم. این چند روز به چند تا از سردخونه بیمارستانها سر زدم، دنبال یه جفت زانوی سالم زیر ۲۵ سال ام که رنگ پوستش هم بهم بخوره. خانوم دکتر بهم قول داده یه جفت زانوی خوب و سالم از سرخونه برام جور کنه. اتفاقاً جسد، شیرازی هم هست، قطعاً زانوهاش کم کارکرده... خدابیامرز همش دراز کشیده بوده :-)) رنگ پوستشم میرم لب دریا درستش میکنم ⁦:-D⁩


  • دکتر میم