روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۱۰۹ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

۱۲۷ ساعت

۰۴
ارديبهشت

۱۲۷ ساعته که پای چپم توی گچه. ۱۲۷ ساعت دیوانه وار و سخت. مثل پیرمرد عبوس و لجوجی که به گچ پا به چشم دشمن خونیش و مانع کارهاش نگاه میکنه، باهاش لج کردم. لج کردم و به زندگیم ادامه میدم، اونم به اذیت کردنم ادامه میده!

با پایی که از پایین مچ تا بالای بالای ران (ینی دیگه جا نداشت!) بصورت صاف توی گچه و نمیشه حتی با عصا راه رفت (چون به زمین گیر میکنه) و نمیشه سوار موتور و ماشین شد، همه جا میرم و همه کار کردم. از لجش روزها بیشتر از قبل پیگیر کارام میشم. اداره رفتم، بانک رفتم، راه رفتم، تشییع جنازه بهشت زهرا رفتم، تابلو عکسامو چاپ کردمو به دیوار چسبوندم. ده روش مختلف برای دستشویی رفتن و نماز خوندن کشف کردم، در حالی که نمیشه حتی روی هیچ صندلی ای نشست! حتی من لعنتی والیبال بازی کردم... تا ساعت ۱۲ هرشب، دشمن خونی با خارش و بدقلقی و اذیت به سراغم میاد! بی خوابی و عرق و فشار گچ!

تنها کاری که نکردم، استخر رفتن بوده! میشینم و به این ۱۲۷ ساعت فکر میکنم،،، به لج بازی های روزانه، به شبهای درگیری، به درگیری های لجوجانه، به قتلش فکر میکنم، به سوراخ کردنش، به باز کردنش، به قطع کردنش! با چاقوی تیز سوئیسی، میشه قطعش کرد... 

حیف که درون این دشمن لعنتی، پای عزیزتر از جانم هست که باید منو ببره تا کوه و جنگل و دشت و کویر و دریا ... تا ورزش و کار و سفر و... تا ته زندگی. بخاطر همین عزیزه که ۱۲۷ ساعت دیگه باید بجنگم.

۱۲۷ ساعت دیگه از همین الان.


+ جهت مسابقه عکاسی، نمرات یه داورو گرفتم، داور دوم در سفر قول دادن که تا فردا امتیازات رو اعلام بکنن ⁦:-)⁩


  • دکتر میم

دومین

۲۷
اسفند

حدود ۳۰ سال از من بزرگتره، بازنشسته نیروی هوایی ارتش و سالها در ایتالیا دوره دیده و خدمت کرده. الان مدیر داخلی منظم و سختگیر و قوی ِ یکی از شرکتهاییه که پاره وقت میرم. رابطه خیلی دوستانه ای باهم داریم، به من میگه «ممد» و این کلمه رو هم با صلابت خاصی میگه. گاهی ساعتها باهم حرف میزنیم.

چند وقت پیش پدرش فوت کرد. مثل همه ما، عاشق پدرش بود. چند روز پیش که نشستیم و حرف زدیم، گفت و گفت... از همه قبل و بعد از فوت پدر... خندید ،، گریه کرد... اشک منو هم در آورد :-(

...

با گریه گفت: « ممد، خیلی سخته ممد. من که پسر ِ بزرگ خانواده ام، نمیتونم، تو که پسر کوچیکه بودی، چطوری تونستی؟! میدونم چی کشیدی... ولی حالا که دوسال گذشته، بگو ببینم چطوریه؟! »

گفتم : « راستش آقا، داغ داغ، عین روز اول، فقط خوبیش اینه که دیگه بقیه نمیبینن»

سرشو انداخت پایین... گفت آره،، نمیبینن. 

گفتم همه فکر میکنن یه مدت کوتاه که گذشت، دیگه داغدارها یادشون میره، انگار نه انگار که کسی فوت کرده و بوده، بی دلتنگی و غم....!! چون خودشون نکشیدن، درک نمیکنن. ... ولی کی میدونه ما خواهر و برادرا روزی نیست که به یاد بابا و داداش نباشیم؟ پنجشنبه ای نبوده که به همدیگه نگیم و یکیمون خیرات نده براشون. مامان من دوازده ساله که مداوم میره سر قبر داداش بزرگه، عین روز اول! بابا که تازه دوساله... ⁦:-(⁩

همینه آقا... اون دلتنگیه و ناراحتیه میمونه باما... فقط نشونش نمیدیم، بقیه نمیفهمن. خوبیش همینه...


+ فردا دومین سالگرد باباست... و من هنوز اون ترسه باهامه. ایشالا روح همه درگذشتگان و ما زنده ها در آرامش باشه. درکنار دعا، هر کاری میتونین، مادی و معنوی، برای کمک به اطرافیان و دوستان و کم درآمدها و مریضها و فقرا و کودکان و... بکنید. اثرش بیشتر از فاتحه خوندنه.


++ ببخشید شب عید، از ناراحتی نوشتم، فردا حتماً سال ۹۵ رو خنده دار جمعش میکنم ⁦;-)⁩


  • دکتر میم

ملغمه

۲۱
بهمن

۱. دوچرخه ای دارم، که خیلی زیاد هم ازش استفاده میکنم. بزنم به تخته، مثل پلنگه. چیزی که همیشه توجه میکنم اینه که مردم ما برعکس موتور سوارها، خوشبختانه احترام زیادی برای دوچرخه و دوچرخه سوار قائلن!

چند روز پیش بردمش برای سرویس، صد و ده تومن خرجش شد! والا خرج ماشین ها اینقدر نمیشه که این شد! ⁦:-|⁩


۲. «خوب بد جلف» عالی بود، یکی از استانداردترین کمدی هایی که دیدم.

این فیلم از هفته بعد سراسر کشور اکران میشه ⁦:-)⁩

«مادری» هم که یکسال انتظارشو میکشیدیم. همون فیلمی که پارسال که یزد بودیم، داشتن اونجا میساختن. که هانیه توسلی رو توی کوچه پس کوچه های خلوت یزد دیدیمش. یه فیلم عاشقانه خوب و ساده و بی حاشیه و تمیز و آرووم ⁦:-)⁩ 

شیش ماه پیش توی بیمارستان شریعتی داشتن یه فیلم میساختن. رفتیم جلو دیدیم همایون اسعدیانه. امشب فهمیدم داشتن فیلم «یک روز بخصوص» رو میساختن. یه کپی از ایده های اصغر فرهادی. با کلی بازیگر. قهرمانی که در دوراهی بحران اخلاقی گیر میکنه ⁦:-\⁩ توی سالن میخواستم یه کاری بکنم. دوستم نذاشت. گفت آخه چجوری فرار کنیم؟!

«کارگر ساده نیازمندیم» رو نرفتم. بلیتو دادم دوستان برن. حوصله مون نکشید دیگه. اختتامیه خنده دار امسال شروع شده. از فردا بشینیم باز فیلم خارجی ببینیم. شمام از شر این پست های جشنواره مسخره من راحت میشین.


۳. خدا پدر اینستا لایو رو در بعضی موارد بیامرزه!


۴. ۲۲ بهمن مبارک...


+++ بعد نوشت:: چطور ممکنه، بهترین فیلم یه جشنواره، توی هیچ رشته اصلی دیگه ای سیمرغ نگیره؟! پس به واسطه چی بهترین فیلم شد؟! 

(توضیح: «ماجرای نیمروز»ی که به گفته همه باید حداقل هفت سیمرغ میگرفت، بهترین فیلم شد و فقط سیمرغ طراحی صحنه و لباس رو گرفت!!)


  • دکتر میم

اینکه توی یک هفته گذشته، من چی کشیدم از دست این مسئولین احمق جشنواره فیلم فجر و چقدر حرص خوردم و چقدر اعصابم خرد شد، بماند.

اونقدر مفصل و مزخرفه که حتی دوباره بهش فکر میکنم، دیوونه میشم! منی که سال به سال اینقدر اعصابم خرد نمیشه و اصلا حرص نمیخورم ، این هفته از دست این حیوانات طویله ای، به اندازه سهمیه دوسالم، قاطی کردم!

بعد از اینکه فهمیدن که میخوام بیام جشنواره رو روی سر حیدری (دبیر جشنواره) خراب کنم، باهام تماس گرفتن که بیا مصالحه کنیم و این حرفا...:-))

خلاصه بگم دیروز از ساعت ۱۲ ظهر پردیس ملت بودیم. اگه استوری های اینستامو دیدین، حتماً درجریانین،، بعد از ۷ ساعت مذاکره مداوم و چهار بار آشوب درست کردن و یکبار بهم زدن نشست خبری یکی از مسئولین و  زخمی کردن مجموعاً ۸ نفر از مسئولین (دو مسئول بالارده و شش نفر رده متوسط... به رده پایینا که اصلا نگاه هم نمیکردم. جوابشونم نمیدادم :-D ) بالاخره یه کم دلم آروم شد و ساعت ۷ شب به یه توافقاتی رسیدیم.

وسطای ماجرا هم خبرنگار صدا و سیما کشیدم کنار، گفت بیا صحبت کن، گزارش بگیرم.

بهش گفتم چی بگم؟

گفت همونایی که اونجا میگفتی، دوباره بگو. ولی با آرامش بگو :-))

.

نمیشه با نوشتن، خوب توضیح داد، اما ... :-\ برای مایی که امید داریم گاهی کم کم یه چیزایی درست بشه، اما باز این اتفاقها و این مسئولین رو میبینیم، سخته. این مملکت واقعاً همه چیزش به همه چیزش میاد! سال ۲۰۱۷ باید میدیدین با چه وضع کثافتی کار میکردن!! 

خلاصه دیشب بعد از یه جنگ ۷-۸ ساعته و با شعار «انا فتحنا لک فتحاً مبینا» و موفقیت، برگشتم خونه :-)


+ ایشالا جشنواره امسال رو حدود ۲۴ تا فیلمشو میبینم. سعی میکنم طی جشنواره از یازدهم تا ۲۱ بهمن که روزی دو یا سه فیلم میبینم، تقریباً یک روز درمیون براتون از فیلما و جشنواره امسال بنویسم. اگه لازم شد کفشی پرت کنم، حتماً کاری میکنم که از اخبار یا برنامه هفت ببینین :-)

و اینکه فیلما رو قاعدتاً اسپویل نمیکنم. لو نمیدم. درخواست تعریف داستان ندین :-)


  • دکتر میم

تصمیم دارم بزودی، اوایل دهه فجر، نفوذ کنم به یه مجموعه. و با ظاهر خبرنگار برم سر نشست خبری، و وقتی دبیر محترم جشنواره داره صحبت میکنه، جلوی کلی دوربین و خبرنگار ، یه چیزی پرت کنم محکم توی سر دبیر محترم.

دو روز اخیر بین پرتاب کفش یا آجر، مردد بودم. نهایتاً با مشورت همسر، تصمیم به کفش شد. اونم دوتا. که یکیش حتماً بخوره. که دلم آروم بشه :-)

آره،، کفش نماد بهتری برای اعتراضه. اگه پاشنه ش خوب باشه، درد جالبی هم داره.


+ تاریخ و محلش رو نمیگم که لو نرم و قبلش دستگیر نشم. هرچند دیگه بعد از عمری، کارمو بلدم. فقط بعدش که گرفتنم، هشتگ #سیو_دکتر یادتون نره ;-)

SaveDr#

  • دکتر میم

+ سفرهای خارجی ای که پروازتون دوتیکه ست و توی یه کشور بین راهی که توقف دارین، ممکنه شما حق خروج از سالن فرودگاه رو نداشته باشین.

یادتون باشه اگه دستشویی ها خراب بود ، هر دری که باز بود ازش بیرون نرید و هر بالکن لعنتی ای که گیر آوردین سیگار لعنتیتون رو روشن نکنین. ممکنه اونجا خارج از محدوده باشه، و سیگار کشیدن جرم باشه و اونجا ایران نباشه و شما بازداشت بشین و بخاطر حماقت شما، دوستاتون ۱۲ ساعت علاف بشن و پروازتون بره!! و شما و اکیپتون از خیلی چیزا عقب بیوفتن و خیلی داستان بشه و در مقصد نهایی یه دل سیر ازشون (از دوستان خوبتون) کتک بخورین و همه هزینه های متضرره هم بره توی.. حساب شما. این ممکنه خاطره خنده داری به نظر بیاد، اما از بزرگترین بدشانسی های روزگاره. 


+ اینکه شما سالها در آرزوی دیدن آیدین آغداشلو باشین، بعد ایشون کلاً از ایران برن فرنگ! بعد از سالها یه روزی شما یه سفر کاری برین یزد، توی کافه خانه هنر، روی یه تخت بشینید و چایی و کیک یزدی بخورین و چهار پنج روز بعد از برگشتنتون بفهمید و ببینید که آیدین آغداشلو از فرنگ برگشته و برای یه همایش رفته یزد و توی کافه خانه هنر یزد، روی همون تخت نشسته و احتمالاً چایی و کیک یزدی خورده.

ای لعنت به این شانس


+ یه زمانی، ویندوز فقط ایکس پی بود و نرم افزارهای آفیس قدیمی، ذخیره سازی اتوماتیک نداشت! و گرازهایی مثل ما دانشجوها عادت به تند تند سیو کردن نداشتیم. پاورپوینتی که ۱۲ ساعت براش زحمت کشیده شده و ساعت ۳ صبح باشه و قراره یه نفر ساعت ۸ صبح ارائه ش بده. یهو یکی از گرازها شست پاش میخوره توی دکمه پاور و ... 

عکس العمل بعدش میتونه این باشه که در آرامش و سکوت مطلق و بدون اعتقاد به بدشانسی پاشید برید توو شهر بچرخین و کباب بخورین، ساعت ۵ هم کله پاچه و ساعت ۷ برگردید خونه تا ظهر دسته جمعی بخوابین و به زندگی ادامه بدین. 


+ یا اینکه پنجاه خط کامنت تخصصی بنویسین توی یه وبلاگ، کامنته ثبت نشه! بپره! و دیگه برنگرده :-((


  • دکتر میم

دومین باری که رفتم زندان، برعکس بار اول خیلی اعصابم خرد بود. همون اتاق قبلی بودم. سگ بودم. جواب کسیو نمیدادم. غروب، علی آقا، که از دفعه قبل میشناختمش، اومد نشست پیشم و گفت چه خبر؟ جواب سربالا دادم و... 

فلاسک آورد و یه لیوان چایی ریخت برام و گفت بخور، بعد جواب بده. یه نگاه کردم و باز هیچی نگفتم. صداشو بلند کرد و گفت «بهت میگم بخور، چایی ویژه ست، اینا اینجا گیر هرکسی نمیاد» !

 با بی حوصلگی چایی رو خوردم... بعدش دیگه اعصاب خراب و سگ نبودم! :-)) 

چایی ش خیلی ویژه بود :-)


+ امروز به چایی ویژه احتیاج داشتم. داش علی کجایی؟ رفیقم کجایی؟


  • دکتر میم

اصل اول

۲۳
آذر

اصرار داشت و انتظار داشت چیزی رو که خودم توی ده سال فهمیدم و پیدا کردم، بارها خرابش کردم و دوباره چیدم، توی یه روز بهش بفهمونم. نه که دلم نخواد،، نمیتونم. من نمیتونم جزئیات اصول اخلاقی و فکری ای که بنا کردم، رو توضیح بدم. بلد نیستم، سوادشو ندارم، معلم خوبی نیستم، راهنمای خوبی نیستم،، اصلا الان که فکر میکنم، میبینم دلم نمیخواد!

و اخلاق عنی دارم که سخت به اصولم پایبندم. سفت و سخت! و کوتاه نمیام،، نمیتونم،، دلم نمیاد،، بخودم اجازه نمیدم. و این موضوع خیلی پیچیده ست و رفتارم در قبال تعهدم و افکارم، منطق احمقانه خودمو داره! ... و این منطق احمقانه چی بشه که باز تغییر بکنه!

...

(بمناسبت تولد پیامبر (ص) )


مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند و آب وضویش را به تبرک برمی داشتند با شمس برخورد و با تکبر در او نگریست.

شمس گفت سؤالی دارم. مولوی گفت بپرس.

شمس گفت بگو بدانم  محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟

مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گویی؟

شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که:خدایا خودت را به من بشناسان. ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد.

مولوی درماند.

شمس روی برتافت و رفت.

مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید.

شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی؟

پاسخ این است که محمد(ص) دریانوش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد ولی جام حلاج ظرفیت نداشت. تا اندکی در آن ریختند  مست شد و به عربده کشی افتاد.


آن که را اسرار حق آموختند...  مُهرکردند و دهانش دوختند.


از: پله پله تا ملاقات خدا


  • دکتر میم

حواس

۲۰
آذر

گفتم: حاج آقا شک بین ۱ و ۵ حکمش چیه؟!

- : شک بین ۱ با هر چیزی باطله... 

یهو با تعجب سرشو بالا آورد، چشماشو تنگ کرد و پرسید: ۱ و چند؟!

- : پنج

- : چطور اینکارو کردی؟!

- : والا نماز عصر رو شروع کردم... رکعت اول شک کردم که نماز قبلی رو تموم کرده بودم و نماز عصر رو شروع کردم، یا اینکه بلند شدم و ادامه همون اولی رو خوندم!! :-)

همینطوری نگام کرد... قفل.

فهمیدم که آروم آروم باید برم... یه نگاه به سقف کردم و چرخیدم و رفتم...

  • دکتر میم

برای شرکت در نمایشگاه پژوهش و فناوری و برگزاری یک کارگاه «فناوری تولید در کسب و کار» دعوت شدم، دور از تهران، در یکی از شهرستانها.

امروز توی نمایشگاه، بعد از کلی فعالیت و ملاقات با کلی آدم آشنا که اکثرشون رو تلفنی یا اینترنتی میشناختم و خیلی خوب و لذت بخش بود، بعدازظهر کارگاه مربوط به من برگزار شد. مهندس د. کلی تاکید کرد که چرت و پرت نگیا، استاندار هم توی سالنه، رئیس کل پارک علم و فناوری و دکتر مهندسها و... دو سه کیلو عناوین دیگه توی سالن هستن، حواستو جمع کن، جون من آبروداری کن :-| 

از جزئیات که بگذریم، کارگاه تموم شد، طی اون من سعی کردم زیاد نخندم، فقط یکم اشکم اومد :-)) امیر وسطاش از سالن رفت بیرون.

مهندس د. رو فقط یکی دوبار دیدم که ته سالن، انگشتشو افقی، روی گردنش میکشید. والا نفهمیدم یعنی چی! 

اما کلاً جوّ شادی بود :-D بعد از کارگاه، میپرسیدن که فردا هم هستی یا نه؟ گفتم والا میخواستم برم کوه، اما لیدرمون ایناهاش، اینجاست، میگه باید بمونیم نمایشگاه! 

یهو مهندس د. اومد جلو و خانومی که همراش بود رو معرفی کرد: «خانوم دکتر ن. پژوهشگر ِکارآفرینی و مدیریت کسب و کار» لطف کردن و هفته پیش از امریکا تشریف آوردن.

من: سلام خانوم دکتر، خوبین شما؟ چقدر چهره تون آشناست!

خانوم دکتر (با خنده) : سلام آقای دکتر میم. باید از اول کارگاه میفهمیدم، اما دیرتر یادم افتاد... از دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی همدیگرو میشناسیم. من فرزانگان بودم، سال ۸۲ شما نبودین که سوالای پایان ترم کامپیوتر رو دزدیدین و به همه دادین؟!!! :-|


  • دکتر میم