روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۳۱ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

Antarctica

۲۳
آبان

یه کم به این عکس نگاه کنین ...



این عکس، نشون دهندهٔ کارت پستال هاییه که یه گروه تحقیقاتی که الان توی قطب جنوب ن، از اونجا ، برای ۱۵۵ نفر از جاهای مختلف دنیا فرستادن! بیشتر به عکس دقت کنید... یه دونه برای ایران :-)

واقعا توی این اوضاع و خستگی، چی میتونه هیجان انگیزتر از این باشه که بفهمی اون یدونه داره برای تو میاد؟؟! هاااا؟!  D:


+ واقعا تصمیممو برای سفر قطب جنوب جدی نگرفته بودین؟!


  • دکتر میم

حال

۰۳
مهر

بگید ببینم چه پست هایی رو قول داده بودم درموردش بنویسم؟

- مکمل های دارویی

- فیلم های ایرانی

- کسب و کار در این اوضاع آشوب

-... هوم؟ دیگه؟


اینا رو سعی میکنم پشت سر هم بنویسم ، یا پست صوتی بذارم... و ... اینجا رو ببندم! شایدم بعضیاشو نوشتم... و اینکه هنوز نمیدونم آرشیو و کل وبلاگ رو پاک کنم؟ یا بذارم بمونه؟ هوم؟ :-


کلاً نمیرما،، هستم ، غیبتم هم طولانی نیست ایشالا... فقط یه کم فکر و اسباب کشی و آپدیت  :-) امیدوارم ورژن جدید دکتر در جای بهتر ، مفید و مرتب و خوب باشه. 

  • دکتر میم

مراقبه

۲۴
شهریور

به یه «مراقبه» فکر میکنم...

مدتی چند روزه (حتی کوتاه) در سکوتی مطلق، جایی بدون هیچ آنتنی، که روی هیچ نقشه ای ثبت نشده... بدون هیچ تماسی، هر روز ۴ صبح بیدار بشم و شیر بز بدوشم و بخورم و شام رو ساعت ۵ غذای سبک بخورم و بشینم و در بیخبری مطلق، حرفی نزنم و فکری نکنم ... توی چشمه خودمو بشورم و شبها ستاره ها رو نگاه کنم... شاید بواسطه این پاکی و دوری از یاوه گویی، معرفت بیشتری رو تجربه کنم و آماده تر بشم...

همچین جایی رو دارم... بهش فکر میکنم

  • دکتر میم

سالهایی که شرکت قبل کار میکردم، صبح تا عصر، و عصر تا شب کارهای خودمون ، کارهای دیگه، خانواده، گردش و سفر ... شبها بیهوش میشدم، وسط فیلم خوابم میبرد، همسر میخندید، میگفت تو فیلم خراب کنی! ... همه کارهای خونه رو میکرد ، و خیلی کارهای بیرون ، کمک من... و همیشه میگفت چطور اینهمه کار میکنی؟ چطور میرسی؟ چطور میتونی؟

سالهای بعد که گذشت و خودم کار میکردم، کارم ده برابر شد و دغدغه هام بیشتر، و سفرها و خانواده و... 

از چند ماه پیش همسر سر کار میره، خیلی خسته میاد خونه، با اینکه کلی سعی میکنم کارهای خونه رو بکنم، اما نمیذاره، غذا میپزه، خرید میکنه، هنوز کمک من میکنه،، و باز میگه «هنوز نمیدونم تو چطور اینهمه کارها رو میکنی؟ چطور میتونی؟»

شبها بیهوش میشه... وسط فیلم خوابش میبره... میخندم و بهش میگم امام صادق (ع) میگه «اگه کسی رو بخاطر کاری مسخره کنی، نمیری تا خودت بهش دچار بشی...» :-))

و اون نمیدونه،، نمیدونه که همیشه من به این فکر میکنم که کار و زحمتش خییلیی بیشتر از منه! و اینکه چطور میتونه؟ چطور میرسه؟ چطور اینهمه برنامه ریزی میکنه برای درست کردن و غلبه بر این همه بهم ریختگی ِ من؟!

دعا میکنم برای سلامتی ۱۲۰ ساله اش ، در این مرز سی و یک و دو سالگی.


  • دکتر میم

ایمان

۱۹
شهریور

لحظه ای از امروز، دوباره موسای درونم را یافتم و بی واسطه و درمانده با خدا صحبت کردم! 

و بعد از این توکل و جواب عجیب و معاشقه لذت بخش...

احتمالا همان بنی اسراییلی خواهم شد که تا خرم از پل گذشت، به ثانیه ای امیدم را به سوراخهای جلو و عقب گوساله سامری ببندم و با صدای عوو عوو اش، گوساله را سجده کنم... شت


  • دکتر میم

schedule

۲۶
تیر

من استاد برنامه ریزی توی خوابم :-))

ساعتو آلارم گذاشتم برای ساعت ۷ ،، یه چشممو باز کردم و گفتم خب ، وزارت بهداشت که باید ساعت ۹ برم، انبار شهرک صنعتی هم ۱۱ ، تا ۴_۵ عصر هم دفتر دکتر امینی.... پس ساعت ۸ پامیشم، بین راه کارای مالیات هم تلفنی میکنم...

و میخوابم... و حدودای ۸:۳۰ توی خواب، برنامه رو مرتب میکنم که خب وزارت بهداشت که تا کارمندها صبحونه بخورن و بشینن پشت میز میشه ۱۰ ،، تماسها هم که بین راه،، انبار هم امیر زودتر میره تا یه سری کارا رو بکنه، من میرسم....

نهایتاً ساعت ۹:۳۰ بیدار شدم و امیر رو فرستادم وزارت بهداشت، خودمم چون با تماس حل نشد، رفتم مالیات و انبار شهرک صنعتی رو کلاً پیچوندم و عصر رفتم منیریه شلوار کوه بخرم و شب رفتم پیش دکتر امینی... :-))

بعضی روزااا دیگه نمیییییشه! 


  • دکتر میم

۱. بنظرم رسانه ای که پول و نیرو نداره که سایت و اپلیکیشن طراحی کنه و خبرنگار استخدام بکنه، و فقط با یه پیج و کانال میخواد معروف بشه و درآمدزایی بکنه، مفت نمیارزه ، چون اخبار دوم همیشه بهش میرسه ،، و برای دیده شدن و جذب مخاطب ، یا مجبوره اخبارو دستکاری بکنه که جذابیتش بیشتر بشه، یا مجبوره خبر سازی بکنه! ... هرچند که اونایی که سایت و اپ و حتی شبکه هم دارن، دلیل بر معتبر بودنشون نیست.

یورگن هابرماس، نظریه پرداز آلمانی در کتاب The Theory of Communicative Action میگه : «احمق ترین و دهن گشادترین آدمها در رسانه و سیاست و اجتماع، همانهایی هستند که هیچ رسانه مخالفی را نمیبینند و نمیخوانند. نوعی "مدلسازی فکری" در رسانه هست که یعنی "مزخرف و پوچ جلوه دادن رسانه مخالف برای تحمیق عموم" در نتیجه، جمع کردن و گرایش طرفداران، به فقط یه نوع دیدگاه و القای حس اتلاف وقت برای خواندن و دیدن و شنیدن نظر مخالفان! همینکه بگویید آن روزنامه را نمیخوانم چون همیشه مزخرف و یکطرفه مینویسد، یعنی شما وارد یک پروسه حماقت فکری فاشیستی شده اید! تندروی شکل خاصی ندارد. در حقیقت باید آنقدر منعطف باشید که رسانه های مختلف، حتی در ظاهر بدترین و متوهم ترین آنها باید برای شما ایجاد سوال بکند. سوالات مختلف در گرایش های مختلف! و شمایید که چطور دنبال جواب سوالات بروید! انسانهایی که با سوالات حل نشده به زندگی پوچ خودشان ادامه میدهند، هیچوقت هیچ جای دنیا قرار نمیگیرند. و جوامع و مکاتب، به همین راحتی نابود میشوند یا پیشرفت میکنند،، با یک "مدلسازی فکری" هوشمندانه و همکاری یک گله احمق»


۲. من بدترین تصمیم زندگیمو که به خاطرش مسلماً تا آخر عمر خودمو نخواهم بخشید (و زخم روحی و جسمیش همیشه با من خواهد موند) درمورد رفتن به یه سفر ، گرفتم! نه به حرف کسی گوش کردم، نه به توصیه ها گوش کردم، نه شرایطو سنجیدم و نه پیش بینی و تحلیلی از جوانب و اتفاقات بعدی داشتم. کاملاً کور و مغرور. و باختم... و نتیجه ش یکسال سکوت و ده ها سال حسرت برام موند... 

«تصمیم گیری» شاید بنظر فرآیند راحتی بنظر برسه، اما برای تقریباً درست انجام دادنش، المانهای زیادی رو باید در نظر گرفت و المانهای زیادی هم نباید درنظر گرفت! مثلاً درمورد یه سفر، المانهایی مثل پول، مقصد، حرف مردم، خطرات، هزینه، همسفر، انتظارات، هدف، تاثیرات، و... وجود داره که باید همش بررسی بشه و البته بسته به شرایط بعضیا رو خیلی درنظر گرفت و بعضیاشو گذاشت کنار. اینجوری میشه که گاهی وقتا، بعد از تموم شدنش، میشینی و نگاه میکنی و با خودت میگی: می ارزید... 

یادمون بمونه، تاثیر ِ تصمیم گیری های کوچیک و بزرگ ما، بشدت روی روح و روان و جسم و زندگی روبرومون تاثیر داره! و اشتباه کردن در اون، تجربه خیلی خیلی گرونیه! 


  • دکتر میم

برای ماهایی که کل دوران ابتدایی توی کوچه و خونه و زمین خاکی، دوران راهنمایی توی کوچه و زمین های آسفالت یه ورزشگاه، و دبیرستان و دانشگاه و بعدش توی تیمهای حرفه ای و سالن ، فوتبال بازی میکردیم و تیکه تیکه میشدیم و زندگی میکردیم و باز فوتبال و باز صدمه و باز زندگی... حالا وقتی میگم بعد از عمل زانوم دیگه فوتبال نمیرم، ته دلم میدونم حرف مفته!! آره جلوی دکترم میترسم، جلوی فیزیوتراپم میگم که دیگه فقط میدوم و آروم کوه و طبیعت میرم و گاهی دوچرخه سواری و نهایتاً شنا و منچ :-) اما هم خودم میدونم و هم فیزیوتراپ محبوب و خونسرد و ترسناکم میدونه... من دارم نهایت سختترین فیزیوتراپی و روزی کلی ورزش دیگه رو برای زانوم که قراره کارای سختتری بکنه، انجام میدم... برای فوتبال! 

یاد کلییی حرفای آدمها توی این یه سال میوفتم... «آخه ارزششو داشت؟ ... ببین چه مصیبتی شد؟ ... درس بگیر ... آخه بخاطر یه فوتبال؟ اینهمه درد و علافی و هزینه و... »

من همیشه توی فکرم همین بود... فوتبال یه قسمت از زندگیمه. زندگی میکنم. زندگی یعنی همین... یعنی کوه ، یعنی طبیعت ، یعنی عکس، یعنی سفر ، یعنی فوتبال، یعنی محیط کار و کارا و تجربه های باحال... تاحالا هزار بار هم مصدوم و مجروح شدم... بازم پشیمون نیستم، اصن جزء لذات و تجربیات همین زندگیه ست. حتی شکست در کار و تجارت هم اگه باز ادامه بدیم، اونم جزء همون زندگی باحاله. بنظرم هرکسی برای چیزی که از نظرخودش زندگی-کردن ه ، هر صدمه ای ببینه بازم می ارزه... :-)

والا الان من زندگی میکنم ، یا اونایی که یه سال بهم غر زدن؟ :-) بیاین براتون از این همایشای انرژی بخش بذارم :-))


حالا شمام هرچقد دوس دارین بگین «بابا این یارو چقددد گااااوه» 

نظرتون دراین مورد اصلاً برام مهم نیس :-))


  • دکتر میم

دردانه

۰۴
اسفند

+ بعد از عمل که توی ریکاوری بودم، زن مسنی تخت کناریم بود. زن به پرستار میگفت «قبل از عمل، اونقدر ذکر گفتم، حین عمل که بیهوش شدم، همش انگار خواب اون اذکار و دعاها رو میدیدم... فکر کردم تموم شده و من مُردم و بچه هام نوار قرآن گذاشتن» :-)) و اونقدر اینو باحال تعریف میکرد،، همه بیهوشا از خنده بهوش اومدن.


+ عمل های پیوند یا ترمیم رباط ها، لیگامنت ها، عمل های سخت و دردناکیه. من که خودم خدای طاقت و دردم ، و به دکتر میگفتم «بابا این دردها واسه ما بازیه» :-)) .... اما دیروز ، یعنی فردای جراحی، خانوم فیزیوتراپ اومد توی اتاقم و گفت چون ورزش میکنی و پیوند رباطت چهار جهته بوده، دکتر اصرار داشت از امروز تمرینات سنگین فیزیوتراپی رو با هم شروع کنیم... و شروع کردیم! راستش، پنجره جدیدی از دنیای درررد به روم باز شد و صدای فریاااد های منو، داخل بیمارستان که هیچ، خیابونای اطراف هم شنیده بودن... و من خیلی چیزا رو فهمیدم! اینکه جلوی بزرگی مثل دکتر طهماسبی، این پیرمرد عصبانی، گوز گوز نکنم که «درد چیه و...» 


+ خداروشکر خوبم. مصمم در ساختن دوباره زانوم و بازگشت به دامان طبیعت (کعنهو یک گراز) دردها رو میگذرونم و کنار میام و بسختی تمرین میکنم :-) ممنون از پیامهای همگی :-)


+ این سه چهار روز نتونستم چیزی بنویسم و الان (تا آقاگل کله منو نکنده) باید اولین پست، «کرگدن های نازنین» باشه. اگه یادتون باشه قول چند تا پست رو داده بودم که یکیش هم درمورد مکاتب و ادیان و بعضی فرقه ها و یه سری حواشی بود. اتفاقا «دراویش» هم جزئی از اون بود. چند روز پیش که اون داستانها پیش اومد، گفتم کاش زودتر مینوشتم، اما خب، اون موضوع خیلی خیلی مهم، جالب و سنگینیه که احتیاج دارم خیلی از مستنداتم رو دوباره چک بکنم و مطالب رو مرتب بکنم، و البته دراویش، جزء کوچیکی از اون مطلب خواهد بود. ایشالا بعد از عید حتماً.


+ + نیلوفر شادمهری در کتاب "خاطرات سفیر" به خاطره اعتصاب راننده اتوبوس ها در فرانسه نوشته که:

«یه دفعه چشمم به یه اتوبوس افتاد که جلوی روی همه اومد و صاف وایساد توی ایستگاه. راننده، اتوبوس رو خاموش کرد و سوت زنان از اتوبوس پیاده شد. رفتم جلو، سلام کردم و گفتم: "عذر می خوام. امروز اتوبوس نیست" گفت: "نه، امروز اعتصابه"

دوست داشتم بدونم اعتصاب برای چیه؛ به خصوص که داشتم متضرر می شدم و ناخواسته در زنجیره نتایج اعتصاب دخیل شده بودم. گفتم: "ببخشید ... می شه بدونم برای چی راننده ها اعتصاب کردند؟" راننده اتوبوس یه نگاهی به من انداخت و گفت: "این یه موضوع ملّیه. به خارجیا ارتباطی نداره."

(ورپریده! از این حس ملی گرایی ات خیلی خوشم اومد بی تربیت!)

خب، دیگه چی باید می گفتم؟ هیچی! اما واقعا این حس دوگانه ای که توی پرانتز نوشتم سراغم اومد...»


بعضی از ماها چقدر دهن لق و بی جنبه ایم!

#یه_کم_غربی_باشیم

#برلین


  • دکتر میم

من...

بی شک...

مورد قهر خدا قرار گرفته ام...

که هر شب...

ساعت ۱۰ ...

خود را می آزارم...

نفرین بر من...

که هر شبانگاهان...

سریال «محکومین» شبکه یک را میبینم...


  • دکتر میم