روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۹ مطلب با موضوع «همسر» ثبت شده است

اولین ساعات پاییزو اینطوری شروع کردیم که بعد از نخوابیدن دیشب، برای استقبال از مهمون، ساعت ۴ صبح بسمت فرودگاه امام خمینی میرفتیم. با ماشین داداش. ساعت ۴ صبح وسط بیابونای اتوبان قم ، ماشین خراب شد. پیاده شدیم ، خیلیی سرد بود، سرما خوردیم، هر دو. و الان آب از تمام مجاریم آویزونه!

امروزم که خیلی کار داشتم و گفتم که مهمون مون بسختی نیوفته، رفتیم که بیاریمش خونه ، اما...

مسافر رسیده بود و درگیر تحویل ساک ها بود... ما هنوز وسط اتوبان خالی...

کارهام عقب میوفتاد، ماشین درست نشد و مجبور شدم جرثقیل بگیرم. درگیر پیدا کردن جرثقیل اونم ساعت ۵ صبح بودم که یه خبر کاری بد هم گرفتم :-/ از یه پمپ بنزین، یه جرثقیل گیر آوردم و همسر (از ورژن بی اعصاب) رو رسوندم فرودگاه که با مسافرمون برگرده، خودم با جرثقیل و ماشین، اومدم تهران. قرار بود بی هزینه بریم و بیایم. ولی ۶۰ تومن کرایه تاکسی به علاوه ۱۵۰ تومن جرثقیل خورد به پستمون! جدای از اینکه فکر میکردم اگه ایراد فنی ماشین، اساسی باشه، خرجش زیاده!

پاییز شروع شد ، به همین سختی و دردسر.

اما هرچی فکر کردم نمیتونستم این شروع پاییز دوستداشتنیم رو قبول کنم...

خندیدیم، همه چی رو شادمانه و سرماخورده (و کمی ابلهانه) به افق دایورت کردیم. عکس گرفتم، چت کردم، کارهامو ساعت ۶ صبح، پشت جرثقیل شروع کردم. مهمون رسید خونه ، منم رسیدم تهران، خداروشکر کردیم و صبحونه خوردیم و رفتم،، از ساعت ۸ تا ۹ تقریباً بطرز عجیبی کارا درست شد، کارایی که در حالت عادی ۴-۵ روز طول میکشید. دوتا خبر بشدت خوب هم گرفتم ، ماشین هم موردش حاد نبود :-)

پاییز شروع شد... به همین شیرینی


  • دکتر میم

The best award goes to

۱۲
شهریور

جایزه بهترین پدر دنیا ... میرسد به...

بابای دوستم که از چکهای پسرش برداشته و ۱۵۰ میلیون چک داده به شهرداری، حالا برگشت خورده و شهرداری حکم جلب گرفته!

باباش هم به دوستم گفته، اشکال نداره، تو حالا برو توو (زندان) ،، من یه ماهه ردیفش میکنم و چک رو پاس میکنم که بیای بیرون :-))


جایزه بهترین خواهرزاده چهارساله ... میرسد به 

خواهرزاده چهار سالم (ریحانه) زنگ زده بهم و میگه رفتم یه دوربین خریدم که باهات بیام کوه بریم عکس بگیریم :-)) بهش میگم از کدوم دوربینا؟ میگه از اونایی که اون دورها رو میبینی. تازه عکسم میگیره، فقط من بلد نیستم D:

میندازمش توی کوله و میبرمش :-)


جایزه بهترین همراه و همسر ... میرسد به ...

همسر عزیز، که همیشه فیلم ترسناک میبینه و نمیترسه. چند شب پیش فیلم گذاشتیم، بهش گفتم :

- ترسناکه ها...

- اگه ترسناکه ، من نبینم، میترسم!

- من هستم بابا، خیالت راحت...

- چون تو هستی، میگم نبینم دیگه... :-|


و جایزه یکی از بهترین سوتی های سال ... میرسد به...

خودم، که دیشب اومدم دیدم یه نفر ماشینشو دوبل پارک کرده کنار ماشینم! کل ساختمونا و مغازه های اطرافو تخلیه کردیم و شهر رو بهم ریختیم تا اینکه بالاخره با کلی غرغر صاحب ماشین خلافکارو پیدا کردیم،،، ولی وقتی اومد ماشینشو جابجا بکنه،،، 

دیدم ماشین کناریش مال من نیست ... و ماشین پشت سریش مال منه... که مسیرش هم آزاد بود :-)))


  • دکتر میم

+ بعد از مسابقه عکاسی، جایزه های بن کتاب نفرهای اول تا سوم رو که دادیم. تابلوی آقای مرادی هم رسید دستش. گفتم بعضیا نگن «اینا همش کار خودشونه و...» و «من_اینها_رو_میشناسم» و «همش وعده و وعیده و...» :-) خلاصه فقط مونده بود جایزه غذاها!


+ دیروز (پنجشنبه) ساعت ۱۲ ظهر با نارخاتون قرار داشتیم برای جایزه مسابقه عکاسی. من و همسر بودیم، توی این گرمای وحشتناک، نارخاتون رو سرقرار دیدیم و رفتیم بسمت نیاوران.. جای همه دوستان خالی، رستوران مرشد، از خوبای غذا سنتی. اینم عکس ارسالی از نارخاتون با عنوان «الوعده وفا»

درضمن، هوا خیلی خوب بود، نارخاتون و همسر اصلاً غر نزدن، پشت سر منم اصلاً حرف نزدن. خونه ها و ماشینای بالاشهر هم اصلاً خوب نیست. خیابونا و محله هاشون همه کجه. بدرد نمیخوره. استقلال هم تیم خوبیه :-) 

نگین خانوم ، نوبت شمام میشه :-)


+ امروز صبح (جمعه) قرار بود زود بیدار بشم و برم همایش صبح خلاق (CreativeMornings) ... توضیحشو توی سایتش بخونید، چون من میخوام یه چیز دیگه تعریف کنم ⁦:-D⁩ رفتم، تنها بودم. و قطعاً هیچکسی رو نمیشناختم و همه اون جمع حاضر برام غریبه بودن. زود رسیدم. منزل موقوفه دکتر افشار (که الان کانون زبان پارسی هستش) جای خیلی خوشگلی بود. توی حیاط ِ باغ مانندش چرخیدم عکس گرفتم و... تا شلوغ تر شد و صبحونه! اسپانسر خوراکی این برنامه دوتا مجموعه بودن که یه سری لقمه های نیمه رنگارنگ و چای و قهوه آماده کرده بودن. هرکی بهتون گفت من سه چهاربار ظرفمو پر از صبحونه ها کردم، توجه نکنین :-))

نشسته بودم وسط باغچه ها، در حال خوردن... یهو یکی گفت دکتر... دکتر...!

سرمو آوردم بالا، دیدم یکی دوربین بدست داره از دور عکس میگیره ازم! بعدشم پیچید و رفت! من همینطور توی فکر که این کی بود که میشناختم؟! یهو یه آقای دیگه اومد و گفت سلام، شما وبلاگ نویسی؟!!!

- : ... هومم؟! ... آره... دکتر میم هستم. شما؟!

- : خوبی دکتر؟ من آقای بنفشم ... (و اشاره به دو نفر پشت سرش) ، بچه های رادیوبلاگیها !! ⁦:-D⁩


  • دکتر میم

در پی فراخوان بازی «مساحت زیست» به دعوت نارخاتون ، و اینکه عکس و توضیحات وسایلی رو بزاریم که خیلی بهشون وابسته ایم و همش باید دم دستمون باشن و تقرباً زندگیمونن.

همه کسایی که بهم نزدیکن و میشناسنم، میدونن که من (خداروشکر) تقریباً به هییچی اونقدر وابسته نیستم که نتونم همون لحظه بزارمش کنار، یا اگه کسی خواست، بدم بهش و تموم!

حالا درسته که به بعضی درخواست ها هم با فحش یا به صورت فیزیکی جواب میدم :-)) ولی خب خیلی ساله دارم سعی میکنم که غلام ِ همت ِ آن باشم که زیر چرخ کبود... 


اما خب...

منو اگه باهاش هرجایی ول کنی (ترجیحاً کلبه توی جنگل کنار برکه) دست خالی، احتمالاً صدسال باهم حرف داشته باشیم و حوصله مون سر نره. شایدم یه ون خریدیم و بریم بچرخیم همه جا. خلاصه خوب میگذره! ... الانم ۲ ،، ۳ روزی میشه که به دلایل کاری، هم من سفر بودم و هم ایشون. الان از ۴ صبح گذشته ، همچنان بیدار نشستم و میشینم تا ساعت حدود ۶ صبح که برسه تهران و باهم بریم کله پزی :-) 

همسر رو گفتم... تمام مساحت زیست ِ من



  • دکتر میم

حلیم

۲۲
خرداد

اولین باری که با همسر میخواستیم حلیم بخوریم، من در حالی هاج و واج بهش نگاه میکردم که چطوری میشه کسی حلیم رو با نمک بخوره؟!!! همسر هم داشت جیغ میزد که آخه چجوری تو حلیم رو با شکر میخوری؟!!  ⁦:-!

+ سالهاست که با همین اختلافات داریم با هم زندگی میکنیم :-))

++ همچنان معتقده که بالاخره یه روز خوب میشم :-


  • دکتر میم

طبقه ششم پردیس چارسو نشستیم با همسر، همین الان ساعت ۱۱ شب.

منتظر اعلام فیلم «خانه ای در خیابان چهل و یکم» که بریم و ببینیم.

میپرسه کی بازی میکنه؟

میگم مهناز افشار و علی مصفا و...

میگه علی مصفا رو دوست دارم.

میگم منم دوست دارم.

میگه:: یادته اوایل آشناییمون (که قراری برای ازدواج نبود) میگفتی اگه لیلا حاتمی و علی مصفا طلاق بگیرن، میرم با لیلا ازدواج میکنم! 

میگم:: آره، الانم همینو میگم :-))


خداروشکر طبقه ششم، نرده های بلندی داره :-)

در مسیر افق، فرار کردم که چُس فیل و آب معدنی بخرم.


  • دکتر میم

با قطار رفتیم یزد، جایی که برای اسکان گشتم و پیدا کرده بودم، یه هتل سنتی خیلی کوچیک توی محله قدیم و بافت سنتی یزد بود. البته بیشتر شبیه هاستل بود تا هتل. خیلی خوشگل و جمع و جور، طبقه بالا چهار تا اتاق دونفره داشت با یه بالکن ناز و دنج، که به پشت بوم ها و بادگیرهای قشنگ دید داشت و مینشستیم و چایی و غذا میخوردیم. با یه آشپزخونه مشترک با همه وسایل که در اختیار افراد بود و کلی از هزینه ها بابت خورد و خوراک، کم میکرد. اتاق ها خیلی تمیز و ساده بود با تلویزیون و یخچال کوچیک و یه حموم و دستشویی فرنگی!! حالا روز دوم، من با این حالم باید هی میرفتم پایین، دستشویی ایرانی :-)

سقف اتاق، گنبدی بود و یک طرف اتاق، بالا سر تخت ها، در یک حرکت عالی، سقفش شیشه ای بود! برای اینکه بتونی شبها روی تخت دراز بکشی و اتاق رو تاریک بکنی و ماه و ستاره ها رو تماشا بکنی!! :-D فکر کنین من این عکسو نیمه شب درحالی که روی تخت خوابیدم، از بالای سرم گرفتم :-)

دو شبی که اونجا بودیم، یه اتاق که ما بودیم، اتاق بغلی یه زوج اسپانیایی خیلی خنده دار و باحال حدود ۴۰ ساله اهل والنسیا بودن و یه اتاق هم یه زوج کره ای خیلی خوشگل و مقید به آداب آسیای شرقی. اسم شهرشون هم یادم رفت، شما فرض کنین چنگ شنگ :-)) یه اتاق هم خالی بود.

کره ای ها هردوشون موهاشون رو حالت آبشاری از بالای سرشون بسته بودن و علاقه زیادی به نیمرو و سبزیجات داشتن، اسپانیایی ها هم خلاصه میشدن توی سیب زمینی آب پز و سیگار و حرف و حرف و حرف...

صبحونه هامون مشترک بود و به پای هتل، خیار و گوجه و پنیر و تخم مرغ و مربا و کره. چایی و آبجوش همیشه به راه بود. ما صبح که چایی میخوردیم، اسپانیایی از در میومد و هنوز سلام و احوالپرسی و خنده ش تموم نشده بود، سیگارو روشن میکرد تا آقاش بیاد و یه سیگارهم با آقا بکشن و بعد صبحونه. کره ای ها هم در هر صورت صبح و ظهر و شب، نیمرو جزء برنامه غذاییشون بود. ما ناهارها بیرون بودیم و شام رو خونه، با همسایه ها میپختیم.

بخاطر اینکه سفر قبلی همه جا رفتیم و عکس گذاشتم، ایندفعه بیشتر وقتمونو توی کافه خانه هنر و مسجد جامع فوق العاده یزد گذروندیم.

کافه خانه هنر، یه خونه قدیمی سنتیه که چند تا جوون باسلیقه دکور خوبی زدن و رو پشت بومش کافه ست، با انواع نوشیدنی و غذاهای سنتی. این فیلم رو یه بار که اونجا ناهار کشک بادمجون با ماست و خیار خوردیم و موزیک زندوکیلی درحال پخش بود براتون گرفتم. (این فیلم که باید با صدا ببینید، به حجم 8 مگ)

(برای دانلود، کلیک راست روی لینک و save target as یا save link as )

اما مسجد جامع...

اول اینکه اون عکس توریست خارجیه که پارسال گذاشتم، داشت ریلکسیشن میکرد، یادتونه؟! حالا این منم، همونجا، از دونما :-) هیچکس نبود اون موقع اما دو دقیقه نتونستم ریلکس باشم، بس که خندیدیم و کلیپ ساختیم :-))

اما،، آخرین روزی که پارسال مسجد جامع بودم، فهمیدم قسمت شبستان مسجد، معماری پر رمز و رازی داره (مثل خیلی از معماری های خاص اسلامی که نشانه هایی با ترکیب چند ضلعیها (شش ضلعی ها) و حروف ابجد دارن) نمونه دیگه ش هم مجموعه تاریخیه بایزید بسطامیه که قرار شد بعدا بنویسم.

در سقف راهروی ورودی شبستان، یه کاشیکاری فوق العاده منظم و عالی میبینید که در نگاه اول یه سری نقش های منظم و یه شکل دیده میشه. اما طراح، روی این سقف بزرگ، حدیث کاملی از پیامبر رو در آورده که نوشته :

«ان الله تعالی تسعه و تسعین مائة الا واحدا من احصاها دخل الجنة :: همانا برای خداوند متعال ۹۹ اسم است، کسی که حفظ کند یا بشمارد آنرا داخل بهشت میگردد» ... و بعد تمام ۹۹ اسم رو آورده: الله، الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، ....


راستش پدرم دراومد که ایندفعه روز اول نشستم زیر سقف و خوندمش. و روز دوم با یه حرکت آنارشیستی و گردن شکنانه، رفتم زیر سقف و ۶۴ تا عکس گرفتم که بتونم کلشو با کیفیت کنار هم بچینم و نقش کامل سقف رو روی یه عکس بیارم و احتمالاً بعداً براتون میزارم و برای خودمم چاپ کنم :-)

روز دوم، بعد از یک ساعت عکاسی از زیر سقف و رو به بالا که رسماً گردنم نابود شد، نزدیک اذان شد و یه فیلم کامل ۵ دقیقه ای و خوب، از صحن و شبستان همراه با اذان ظهر براتون گرفتم.

- فیلم زیبای مسجد جامع کبیر یزد که اینم حتما با صدا ، به حجم 58 مگ


چند عکس از مسجد ( عکس 1 ،، عکس 2 ،، عکس 3 ،، عکس 4 ،، عکس 5 ،، عکس 6 ،، عکس 7 )


شب دوم میخواستم برای کره ای ها و اسپانیایی ها شام درست کنم که از بعدازظهر، شدیداً تب کردم! از اونجایی که همیشه حد و حدود مریضیمو میدونم و بقول همسر فقط وقتی بدونم خوب نمیشم و روو به موت میشم، تازه به فکر دکتر میوفتم، اولش گفتم بینم چی میشه، تا اونجایی که دیدم چشمام میسوزه و تخم مرغ توو دستم آبپز میشه، پاشدیم و رفتیم بیمارستان و آمپول و...

آخر شب برگشتیم. داشتم میمردم، همسر کته ماست پخت و خوردیم و بیهوش شدم. خداروشکر صبح خوب شده بودم و فقط خارجیها از دستپخت من بی نصیب موندن :-|

یکشنبه که روز غیرتعطیل بود، قرار کاریم بود. یزد خالی شده بود. کارها هم به بهترین نحو گذشت و اتاق عالی هتل رو تحویل دادیم و برگشتیم.

طبق پست قبل، برای برگشت، بلیط هواپیمای ارزونی پیدا کرده بودم و رفتیم فرودگاه. برعکس پارسال که موقع برگشت یک ساعت توی گیت سپاه تا ۹ تا سوراخمو گشتن، اینبار بدون مشکل و سریع مثل دکترها از گیت رد شدم و رفتیم :-))

خوش گذشت،، خیلی. گفته بودم، با همسفر خوب، همیشه خوش میگذره.


  • دکتر میم

آدمی که بعد از دوروز ِخسته کننده و سنگین، شب جمعه ساعت ۳:۳۰ نصف شب بخوابه و صبح ساعت ۶:۳۰ صبح توی دمای منفی هشت درجه پاشه بره کله پاچه بخره، فقط برای اینکه همسرش هوس کرده... این آدم میتونه خشونتی علیه همسرش داشته باشه آیا؟!

البته خودشم هوس کرده بودااا :-))


  • دکتر میم

ارزش

۲۵
شهریور

درک وضعیت الان مالی من یه کم پیچیده ست...

همینطوریش بخاطر تولید محصول جدید و مخارج زیاد کار، زیرصفر بودم، خونه هم عوض کردیم و... دارم به صفر کلوین نزدیک میشم :-)

برای خونه جدید کلی کار کوچیک بود که میشد همشو به کارگر بسپرم و هزینه شو بدم...

- نصب پرده ها ۱۷۰ تومن

- لوله کشی اضافی و نصب ماشین لباسشویی ۵۰ تومن

- کابل کشی و برقکاری کولر ۵۰ تومن

- پیدا کردن و وصل خط تلفن ۳۰ تومن

- دریل کاری و نصب سخت کتاب خونه عزیز و قفسه های انباری ۷۰ تومن

- باربری های جزئی به غیر از اثاث کشی اصلی، ۱۰۰ تومن

- نصب و راه اندازیه گاز و پکیج و کارای اضافیش ۵۰ تومن

- درست کردن کمدها و طبقه های اضافی و... ۵۰ تومن

... و کلی کار جزئی آسون و سخت دیگه...


همشو خودم خیلی خوب انجام دادم و بجای دو روز کار موازی، یه هفته طول کشید و کلی غرغر شنیدم :-)

اما با پولش تونستم چیزی رو که دوست داشتم، برای تولد همسر بخرم :-D

ارزششو داشت... :-)


  • دکتر میم

سفرواره

۱۷
شهریور

+ بعد از پنج سال، دیشب آخرین شبی بود که توی این خونه خوابیدیم. امروز رفتیم خونه جدید. حس غریبیه...


+ برای سال بعد دوتا برنامه گذاشتیم، یکی قله آرارات ، ترکیه.

یکی هم یکی از آخرین آرزوهام توی طبیعت ایران، تنگه رغز، داراب، استان فارس :-) 

گفتن برای برنامه ای که برای رغز داریم و خیلی حال بده، باید سقوط با طناب یاد بگیری و تمرین کنی. داشتیم قرار میزاشتیم از مهر بریم یکی از پایگاههای آتشنشانی کرج واسه آموزش و تمرین. حسین گفت تو اگه نیومدی هم نیومدی! بهش میگم چرا؟! میگه «آخه تو دیوونه ای... میپری، دیگه طناب میخوای چیکار؟!!» :-| (البته نگفت دیوونه، یه چیز دیگه گفت)

اینا رو به همسر میگم،، میگه الان نمیخوای ازم اجازه بگیری؟ میگم الان گرفتم دیگه! بنده خدا یه کم به دوربین خیره شد و کارشو ادامه داد! :-))


+ توی فکرم که اواخر مهر، اوایل آبان، یه تور پاییزگردی گرگان بزارم.... (بهشت که یادتونه؟!) ... باشد که بعضیا ناکام از دنیا نرن :-) ... البته اگه بشه


+ اگه میخواید برید کویر، چه با تور ، چه خودتون، نیمه دوم شهریور بهترین موقعشه.


  • دکتر میم