روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۳ مطلب با موضوع «همسر» ثبت شده است

تایم ِ ولن

۲۵
بهمن

کارش در رابطه با فروش محصولات ولنتاینه. یه ماهه هر بار بهش زنگ میزنم، یا زنگ میزنه، میگه من تا ولنتاین سرم خیلی شلوغه، بزار بعدش...

بهش میگم ای بابا، پس کیه ولنتاین؟ که خلاص شیم؟ 

میگه هفته آخر بهمن، تو نمیدونی؟ چرا چیزی نخریدی؟! 

میگم بابا توو خونه ما هر روز ولنتاینه، برو از خدا بترس.

[تلفن را قطع میکند و یکی از پستهای عاشقانه را بجای کادو و خرس، فوروارد میکند...]


  • دکتر میم

آینده

۰۳
آذر

گفت آینده زندگیمونو چطوری تصور میکنی؟!

گفتم یه کلبه چوبی وسط یه جنگل ، کنار یه برکه، که یه میز و صندلی چوبی هم بیرون کلبه ست، بعدازظهر ها میشینیم و چایی میخوریم و سازدهنی میزنم و گله گوزنهای جنگل میان اونجا بهمون سر میزنن، بهشون غذا میدیم...

(لبخند میزند...)

بعد، هر از چند گاهی که یه گوزن تکی میاد بهمون سر میزنه، میگیریم کبابش میکنیم و میخوریم، جوری که بقیه گوزنها نفهمن...

(لبخند روی لبش خشک میشود...)


  • دکتر میم


  • دکتر میم

اگه مسیحی بودم، امروز در به در کلیسا میگشتم تا برم پیش پدر روحانی و اعتراف کنم! :-( اگه هندو بودم، نمیدونم ، با چار تا مغز بادوم میرفتم وسط بیابون ۳ ماه روی میخ داغ مینشستم تا بخاطر قدرنشناسی تنبیه بشم. الانم احتمالاً باید منتظر شب قدر یا روز عرفه بمونم تا شاید نظر لطف خدا شامل بشه و ما رو ببخشه!!

دیشب از سر بیحوصلگی و بیحالی و استیصال فیلم گذاشتم. پیشنهاد من بود. (خدا منو ببخشه) تازه حق الناس هم کردم، همسر هم نشوندم پای فیلم. یک و نیم ساعت از وقتمون!! نشستیم فیلم ایرانی «متولد ۶۵» رو دیدم! شرم دارم که اسم این فیلمو آوردم، اما فکر کنم باید برم از کارگردان «مهمونی کامی» و «کیمیا» و «آبی» و هرفیلم مزخرف دیگه ای که توو عمرم دیدم و ازشون بد گفتم، حلالیت بطلبم :-(

بدتر ازهمه اینکه بعد از دیدنش رفتم دیدم آیبک پست گذاشته! و چه فیلم و چه کتابی! (راستش من بهرام بیضایی رو خیلی خیلی دوست دارم و دولت آبادی رو هم، هر کتابیش رو میرم از سر گردنه، اصلشو میخرم و میخونم) 

حس کردم باید برم به صورت ناشناس برای آیبک کامنت بزارم و مسخره کنم، تا دلم خنک شه :-)) رفتم، کردم... لعنت به حسادت، لعنت به هوای نفس D:

 فک کنم اگه دیشب، بجای فیلم دیدن، با همسر دعوا و کتک کاری میکردیم و کل مدت به هم فحش میدادیم، سودش بیشتر بود... تخلیه انرژی، سوختن کالری، یاد گرفتن چار تا فحش جدید... بهتر بود.


  • دکتر میم

اولین ساعات پاییزو اینطوری شروع کردیم که بعد از نخوابیدن دیشب، برای استقبال از مهمون، ساعت ۴ صبح بسمت فرودگاه امام خمینی میرفتیم. با ماشین داداش. ساعت ۴ صبح وسط بیابونای اتوبان قم ، ماشین خراب شد. پیاده شدیم ، خیلیی سرد بود، سرما خوردیم، هر دو. و الان آب از تمام مجاریم آویزونه!

امروزم که خیلی کار داشتم و گفتم که مهمون مون بسختی نیوفته، رفتیم که بیاریمش خونه ، اما...

مسافر رسیده بود و درگیر تحویل ساک ها بود... ما هنوز وسط اتوبان خالی...

کارهام عقب میوفتاد، ماشین درست نشد و مجبور شدم جرثقیل بگیرم. درگیر پیدا کردن جرثقیل اونم ساعت ۵ صبح بودم که یه خبر کاری بد هم گرفتم :-/ از یه پمپ بنزین، یه جرثقیل گیر آوردم و همسر (از ورژن بی اعصاب) رو رسوندم فرودگاه که با مسافرمون برگرده، خودم با جرثقیل و ماشین، اومدم تهران. قرار بود بی هزینه بریم و بیایم. ولی ۶۰ تومن کرایه تاکسی به علاوه ۱۵۰ تومن جرثقیل خورد به پستمون! جدای از اینکه فکر میکردم اگه ایراد فنی ماشین، اساسی باشه، خرجش زیاده!

پاییز شروع شد ، به همین سختی و دردسر.

اما هرچی فکر کردم نمیتونستم این شروع پاییز دوستداشتنیم رو قبول کنم...

خندیدیم، همه چی رو شادمانه و سرماخورده (و کمی ابلهانه) به افق دایورت کردیم. عکس گرفتم، چت کردم، کارهامو ساعت ۶ صبح، پشت جرثقیل شروع کردم. مهمون رسید خونه ، منم رسیدم تهران، خداروشکر کردیم و صبحونه خوردیم و رفتم،، از ساعت ۸ تا ۹ تقریباً بطرز عجیبی کارا درست شد، کارایی که در حالت عادی ۴-۵ روز طول میکشید. دوتا خبر بشدت خوب هم گرفتم ، ماشین هم موردش حاد نبود :-)

پاییز شروع شد... به همین شیرینی


  • دکتر میم

The best award goes to

۱۲
شهریور

جایزه بهترین پدر دنیا ... میرسد به...

بابای دوستم که از چکهای پسرش برداشته و ۱۵۰ میلیون چک داده به شهرداری، حالا برگشت خورده و شهرداری حکم جلب گرفته!

باباش هم به دوستم گفته، اشکال نداره، تو حالا برو توو (زندان) ،، من یه ماهه ردیفش میکنم و چک رو پاس میکنم که بیای بیرون :-))


جایزه بهترین خواهرزاده چهارساله ... میرسد به 

خواهرزاده چهار سالم (ریحانه) زنگ زده بهم و میگه رفتم یه دوربین خریدم که باهات بیام کوه بریم عکس بگیریم :-)) بهش میگم از کدوم دوربینا؟ میگه از اونایی که اون دورها رو میبینی. تازه عکسم میگیره، فقط من بلد نیستم D:

میندازمش توی کوله و میبرمش :-)


جایزه بهترین همراه و همسر ... میرسد به ...

همسر عزیز، که همیشه فیلم ترسناک میبینه و نمیترسه. چند شب پیش فیلم گذاشتیم، بهش گفتم :

- ترسناکه ها...

- اگه ترسناکه ، من نبینم، میترسم!

- من هستم بابا، خیالت راحت...

- چون تو هستی، میگم نبینم دیگه... :-|


و جایزه یکی از بهترین سوتی های سال ... میرسد به...

خودم، که دیشب اومدم دیدم یه نفر ماشینشو دوبل پارک کرده کنار ماشینم! کل ساختمونا و مغازه های اطرافو تخلیه کردیم و شهر رو بهم ریختیم تا اینکه بالاخره با کلی غرغر صاحب ماشین خلافکارو پیدا کردیم،،، ولی وقتی اومد ماشینشو جابجا بکنه،،، 

دیدم ماشین کناریش مال من نیست ... و ماشین پشت سریش مال منه... که مسیرش هم آزاد بود :-)))


  • دکتر میم

+ بعد از مسابقه عکاسی، جایزه های بن کتاب نفرهای اول تا سوم رو که دادیم. تابلوی آقای مرادی هم رسید دستش. گفتم بعضیا نگن «اینا همش کار خودشونه و...» و «من_اینها_رو_میشناسم» و «همش وعده و وعیده و...» :-) خلاصه فقط مونده بود جایزه غذاها!


+ دیروز (پنجشنبه) ساعت ۱۲ ظهر با نارخاتون قرار داشتیم برای جایزه مسابقه عکاسی. من و همسر بودیم، توی این گرمای وحشتناک، نارخاتون رو سرقرار دیدیم و رفتیم بسمت نیاوران.. جای همه دوستان خالی، رستوران مرشد، از خوبای غذا سنتی. اینم عکس ارسالی از نارخاتون با عنوان «الوعده وفا»

درضمن، هوا خیلی خوب بود، نارخاتون و همسر اصلاً غر نزدن، پشت سر منم اصلاً حرف نزدن. خونه ها و ماشینای بالاشهر هم اصلاً خوب نیست. خیابونا و محله هاشون همه کجه. بدرد نمیخوره. استقلال هم تیم خوبیه :-) 

نگین خانوم ، نوبت شمام میشه :-)


+ امروز صبح (جمعه) قرار بود زود بیدار بشم و برم همایش صبح خلاق (CreativeMornings) ... توضیحشو توی سایتش بخونید، چون من میخوام یه چیز دیگه تعریف کنم ⁦:-D⁩ رفتم، تنها بودم. و قطعاً هیچکسی رو نمیشناختم و همه اون جمع حاضر برام غریبه بودن. زود رسیدم. منزل موقوفه دکتر افشار (که الان کانون زبان پارسی هستش) جای خیلی خوشگلی بود. توی حیاط ِ باغ مانندش چرخیدم عکس گرفتم و... تا شلوغ تر شد و صبحونه! اسپانسر خوراکی این برنامه دوتا مجموعه بودن که یه سری لقمه های نیمه رنگارنگ و چای و قهوه آماده کرده بودن. هرکی بهتون گفت من سه چهاربار ظرفمو پر از صبحونه ها کردم، توجه نکنین :-))

نشسته بودم وسط باغچه ها، در حال خوردن... یهو یکی گفت دکتر... دکتر...!

سرمو آوردم بالا، دیدم یکی دوربین بدست داره از دور عکس میگیره ازم! بعدشم پیچید و رفت! من همینطور توی فکر که این کی بود که میشناختم؟! یهو یه آقای دیگه اومد و گفت سلام، شما وبلاگ نویسی؟!!!

- : ... هومم؟! ... آره... دکتر میم هستم. شما؟!

- : خوبی دکتر؟ من آقای بنفشم ... (و اشاره به دو نفر پشت سرش) ، بچه های رادیوبلاگیها !! ⁦:-D⁩


  • دکتر میم

در پی فراخوان بازی «مساحت زیست» به دعوت نارخاتون ، و اینکه عکس و توضیحات وسایلی رو بزاریم که خیلی بهشون وابسته ایم و همش باید دم دستمون باشن و تقرباً زندگیمونن.

همه کسایی که بهم نزدیکن و میشناسنم، میدونن که من (خداروشکر) تقریباً به هییچی اونقدر وابسته نیستم که نتونم همون لحظه بزارمش کنار، یا اگه کسی خواست، بدم بهش و تموم!

حالا درسته که به بعضی درخواست ها هم با فحش یا به صورت فیزیکی جواب میدم :-)) ولی خب خیلی ساله دارم سعی میکنم که غلام ِ همت ِ آن باشم که زیر چرخ کبود... 


اما خب...

منو اگه باهاش هرجایی ول کنی (ترجیحاً کلبه توی جنگل کنار برکه) دست خالی، احتمالاً صدسال باهم حرف داشته باشیم و حوصله مون سر نره. شایدم یه ون خریدیم و بریم بچرخیم همه جا. خلاصه خوب میگذره! ... الانم ۲ ،، ۳ روزی میشه که به دلایل کاری، هم من سفر بودم و هم ایشون. الان از ۴ صبح گذشته ، همچنان بیدار نشستم و میشینم تا ساعت حدود ۶ صبح که برسه تهران و باهم بریم کله پزی :-) 

همسر رو گفتم... تمام مساحت زیست ِ من



  • دکتر میم

حلیم

۲۲
خرداد

اولین باری که با همسر میخواستیم حلیم بخوریم، من در حالی هاج و واج بهش نگاه میکردم که چطوری میشه کسی حلیم رو با نمک بخوره؟!!! همسر هم داشت جیغ میزد که آخه چجوری تو حلیم رو با شکر میخوری؟!!  ⁦:-!

+ سالهاست که با همین اختلافات داریم با هم زندگی میکنیم :-))

++ همچنان معتقده که بالاخره یه روز خوب میشم :-


  • دکتر میم

طبقه ششم پردیس چارسو نشستیم با همسر، همین الان ساعت ۱۱ شب.

منتظر اعلام فیلم «خانه ای در خیابان چهل و یکم» که بریم و ببینیم.

میپرسه کی بازی میکنه؟

میگم مهناز افشار و علی مصفا و...

میگه علی مصفا رو دوست دارم.

میگم منم دوست دارم.

میگه:: یادته اوایل آشناییمون (که قراری برای ازدواج نبود) میگفتی اگه لیلا حاتمی و علی مصفا طلاق بگیرن، میرم با لیلا ازدواج میکنم! 

میگم:: آره، الانم همینو میگم :-))


خداروشکر طبقه ششم، نرده های بلندی داره :-)

در مسیر افق، فرار کردم که چُس فیل و آب معدنی بخرم.


  • دکتر میم