روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب با موضوع «هنر» ثبت شده است



نمیخواستم امروز برم، اما رفتم. اصلاً هیچوقت به این مراسم ها نمیرم، نه تشییع جنازه، نه استقبال، نه بدرقه... اما امروز رفتم. نه بخاطر ژست روشنفکری و نه بخاطر دیدن و عکس گرفتن با بازیگران و سلبریتی ها. نمیدونم، من نه فیلمسازم، نه بازیگر. نه منتقدم و نه ادعای شناخت سینمای هنری و نه طبع شاعرانه دارم! اتفاقاً از خیلی فیلمهای کیارستمی هم همچین خوشم نمیاد!

شاید بخاطر اینهمه دعوا و بیانیه ای که هربار سر ِ مرگ ِ یک بزرگ، یا جایزه گرفتنه بزرگی دیگر در جشنواره ای معتبر بین بعضی اهالی و پرچمدار فرهنگ و هنر پیش میاد، رفتم... رفتم که ببینم رویشان میشود وسط مراسم هم توی سر هم بکوبند؟! خب معلوم بود که نمیکوبند.

البته ساعت ۱۰ وزارت بهداشت کار داشتم، اصلاً شاید بخاطر این قبلش از سر بیکاری...

صبح زود رسیدم. هنوز خلوت تر از نهایت ماجرا بود. تابوت که رسید، شلوغ شد. آرام و شلوغ. غصه ام گرفت :-( 

همه چیز منظم و دقیق، طبق زمان برنامه بود. پرستویی مجری بود، پیام صوتی آیدین آغداشلو از امریکا پخش شد، کیمیایی از شدت غصه صحبت نکرد، اصغر فرهادی خوب صحبت کرد، سیف الله صمدیان موقع صحبت، گریه کرد...

در حاشیه، از صدقه سر ِ رئیس،، جواد طوسی دوستداشتنی و بعد نیوشا توکلیان که دیروز به ایران آمده بود را دیدم و صحبتی کردیم.

پسر کیارستمی و هیئت برگزاری مراسم، از چند روز قبل، از مردم خواسته بودند که همه لباس زیبا بپوشند، بدون موبایل و دوربین بیایند و بدون تلاش برای عکس و سلفی و... همه فقط برای آخرین دیدار بیایند.

آخر مراسم، بسمت بیرون رفتم، خیابان بسته شده بود. طبق معمول همیشگی، همه لباس زیبا پوشیده بودند و طبق روال همیشگی، همه با موبایل و دوربین، بشدت مشغول پوشش مراسم بودند!!

بسمت بولوار کشاورز رفتم.

دیشب، تصمیم نداشتم که برم، اما صبح به سرم زد و رفتم. زیباترین لباسم را پوشیده بودم. بدون موبایل، بدون دوربین. به آخرین دیدار رفتم، شاید چون فقط کیارستمی را کمی بیشتر دوست داشتم...



  • دکتر میم

ر مثل رئیس

۱۵
تیر

+ قبل نوشت

+ سال ۸۵ : جمال، رئیس انجمن سینمای جوان شهر بود، دانشجو بودیم، زیاد سر ِ فیلم دیدن باهم مراوده داشتیم. زنگ زد و با هیجان گفت: «نزدیک شهرن، نیم ساعت دیگه میرسه دفتر انجمن سینما، بدویین بیاین»

حسام سر کلاس بود. رفتم و از کلاس کشیدمش بیرون و باهم سریع رفتیم سمت تاکسی های بیرون دانشگاه... گفت «حالا واسه چی بی سر و صدا اومده اینجا؟!» ، گفتم «نمیدونم، جمال گفت برای گرفتن چند تا فیلم و عکس از کوهستان»

رسیدیم، هنوز نرسیده بود. مثل بچه هایی که دلشورانه انتظار دیدن قهرمانی را میکشند، لب پله نشستم و پایم را میلرزاندم...


+ یکسال قبل تر، سال ۸۴ : اولین باری بود که میدیدم همه (حتی خودم) ، بلیط خریده اند و برای دیدن یک آدم آمده اند! نه برای فیلمی که او ساخته و قرار است پخش بشود! تازه آنهم مستند! من هم که از نصف فیلمهایش خوشم نمیامد، اما خودش...مگر میشود مجذوبش نشد؟!

گرانقیمت ترین بلیط جشنواره «سینما حقیقت» ، آن سالها پنج هزار تومان بود و دربرابر بلیط های سه هزاریه فیلمهای سینمایی، خیلی زیاد بود،، آن هم برای یک مستند! همهٔ حدود هزار نفری که در سالن اصلی سینما فلسطین بودیم، حتی بعضی مستندهای ده دقیقه ایه جشنواره را هم تحمل نکرده بودیم، حالا برای دیدن آقای اسطوره که از فرانسه رسیده بود و قرار بود بعد از مستندش، خودش هم صحبت بکند، انتظار میکشیدیم.

به من با اینکه بلیط داشتم، مثل صدها نفر دیگر، صندلی نرسیده بود. یک ساعت و نیم، نشسته کف سالن یا ایستاده، مستند را تماشا کردم. «آ.ب.ث.افریقا» ... و همه منتظر بودیم. بزور رفتم جلوتر، یه کنج خوب پیدا کردم.

آمد... با همان لبخند محو و همان عینک دودی همیشگی، بعد از چند دقیقه تشویق، با خنده و آرام شروع کرد:

«سلام، عباس کیارستمی هستم، کارگردان ِ...»

دوباره سالن از تشویق منفجر شد.


+ «فرانسیس فورد کاپولا» ی بزرگ، مجله سینمایی ای دارد که کیارستمی هرماه یک ستون آنرا مینوشت. بمناسبت تولد رییس (کیارستمی) ، از رابرت دنیرو خواسته بودند خاطری ای درباره اش بگوید.

دنیرو نوشته بود وقتی فهمیدم رییس تصمیم به ساخت فیلم «کپی برابر اصل» دارد و دنبال بازیگر میگردد، بسرعت خودم را از نیویورک به پاریس ، دفتر رئیس رساندم. با خنده به رئیس گفتم بالاخره نوبت من شد. کیارستمی خندید و گفت ازت تست میگیرم. و تست یک ساعته سختی هم گرفت! آخر سر رئیس به من گفت «رابرت، من معتقدم اگه یک نفر توی دنیا باشه که بتونه هرچیزی، هر نقشی، هر احساسی رو با بازیش در فیلم، به بیننده انتقال بده، اون یک نفر فقط تویی! اما متاسفانه من میخوام برای بازیگر مرد این فیلم از یه نابازیگر استفاده کنم»

دنیرو نوشت «کمی نگاهش کردم، با لبخند بهم گفت از نیویورک تا پاریس برای همین اومدی؟ گفتم قطعاً! .. رییس گفت پس امیدوارم قبل از مرگم، یه فیلم با هم بسازیم»

دنیرو نوشت، خوشحال پاریس را ترک کردم...


رئیس امروز رفت... و قطعاً نه دنیرو دیگر میتواند فیلمی برای رئیس بازی کند، نه دیگر رئیس دست به دوربین شود یا در بزرگترین اپرای فرانسه رهبری کند یا... 

از همه بدتر، ما (ایرانیها) او را از دست دادیم، بدون استفاده زیاد و مفیدی :-( مثل خیلی اساتید زنده و طرد شده!

امشب خیلی ناراحت بودم و عصبی :'(

اما بقول فراستی، امیدوارم قبل از رفتنش لبخند زده باشد و با آرامش کات داده باشد. روحش شاد.


+ راستی ، جمال اول قصه، کسی که اولین بار رئیس را رو در رو به ما نشان داد، سه سال بعد در مسیر محل فیلمبرداری یکی از فیلمهایش تصادف کرد و به رحمت خدا رفت ، در ۲۶ سالگی :'( 

روحشان شاد


  • دکتر میم

گفتم برای استراحتتون وسط اینهمه کار و دغدغه روزانه، یه کارگاه فیلمنامه نویسی (بدون استاد) بزارم، ببینم چقدر وبلاگ نویسی، توی خلاقیتمون تاثیر داشته :-)

این عکسها رو چند روز پیش، روی پشت بوم شکار کردم. یه داستانیه کوتاه براش بنویسید ببینیم کی ایدهٔ بهتری داره؟!



- این ترتیب عکسها، پیشنهاد خودمه، میتونید ترتیبشو عوض کنید. حتماً فهمیدید که کلاً سه تا بازیگرن :-) و در ضمن، هر ژانری میتونه باشه! 

- اگه کسی هم ادعای نویسندگی داره، دعوتش کنید، ببینیم یه فیلم کوتاه از توش در میاد؟ :-)

- خودمم فکر میکنم و مینویسم :-D

- برای دیدن عکس بزرگتر، کلیک کنید روش.


  • دکتر میم

-- این پست، هیچ خطری برای لو رفتن قصه فیلم ندارد.

این اسپیلبرگ یهودیه لعنتی که اصلا دوستش ندارم، خیلی فیلمای فوق العاده ای میسازه! اونقدر خوب که هربار که میخوام با یه پیش داوریه نژادپرستانه فیلماشو ببینم و قصد میکنم که خوشم نیاد، نمیشه! و خیلی خوشم میاد! :-D

دوره کنیم، «نجات سرباز رایان» ، «لیست شیندلر» ، «لینکولن» ، «مونیخ» ، «ترمینال» ، «اگه میتونی منو بگیر» و... از کدومش ممکنه خوشتون نیاد؟!!!

دیشب به مناسبت بزرگداشت سربازان کشته شده در جنگ امریکایی (Memorial day) روز سی ام May , فیلم «پل جاسوس ها» (Bridge of Spies) از اسپیلبرگ ۲۰۱۵ رو دیدم. ماجرا مربوط به سال ۱۹۶۰ و دوران جنگ سرد و ساختن دیوار برلین و معامله ای بین امریکا و شوروی ست.

امریکاییهای متبحر در ساخت فیلمهای بر اساس داستان واقعی، با بازی دوست داشتنیه تام هنکس، فیلمنامه بی نقص دوبرادر دیوانه سینمای جهان، جوئل و ایتان کوهن، و کارگردانی عالی یهودیه عوضی، اسپیلبرگ، یک فیلم خوب و بشدت راضی کننده رو براتون نمایش میدن که به جز جنگ، که بطن ماجراست، روابط عاشقانه، کمدی و دراماتیک زیادی رو با دقت و جزئیات خاص نمایش میدن... و این دیالوگ ماندگار فیلم: "!?would it help"

فیلم ۱۳۵ دقیقه ای اسپیلبرگ هیچ چیز اضافه ای ندارد، حوصله سر نمیبرد و بسرعت ماجرا را پیش میبرد. دقت در جزئیات و ریزه کاریهای زیبای فیلم، هرچند قصه ای ناراحت کننده داشته باشد، در پایان لذت دلنشینی برایتان خواهد داشت. یاد رخشان بنی اعتماد افتادم! کسی که هرچقدر از خودش خوشتان بیاید یا نیاید، فیلمهایی بشدت تمیز و با دقت و جزئیات خوب و راضی کننده میسازد.


+ میدونم خیلی ها سراغ ژانر مورد علاقه من (جنگ) نمیرن و زیاد علاقه ای ندارن. اما بزودی پستی مینویسم و پیشنهاداتی میدم که قطعاً نمیتونید رد بکنید! :-) فیلمهایی که موضوعات زیادی را به بهترین شکل ممکن در قالب تاریخ جنگ، به رُختان میکشند.


  • دکتر میم

راستش فیلم قهوه و سیگار، اصلاً فیلم خوبی نیست!

درحقیقت یکی از بدترین فیلم های عمرم بود! 

سالها پیش که دانشجو بودیم، با یکی از دوستان رفتیم برای دیدن این فیلم، به عنوان یه فیلم پیشنهاد شده خوب! بعد از دوساعت و نیم و دیدن اپیزودها ، همش منتظر بودم ببینم آخرش چی میشه و ربط اپیزودها چیه و بالاخره کجا قراره این مزخرفات بهم برسن! اما...

تیتراژ پایانی فیلم که اومد، من مات و مبهوت به پرده نگاه میکردم! هی حسام میگفت تموم شد، پاشو بریم! من میگفتم نه، امکان نداره، این حتما از اوناست که بعد از تیتراژ ادامه داره و...

اما نداشت! ادامه نداشت! تا ته تیتراژو دیدم و نشستم! اما هیچی...(قیافه مو مجسم کنید که مات نشسته بودم توی سالن خالی حوزه هنری و مسئول سالن ایستاده بود و میگفت پاشو برو بیرون) 

از این سه ساعت زمانی که گذاشته بودم و از این انتظاری که از جیم جارموش بعد از دیدن فیلم عالی Ghost Dog ازش داشتم!

جالب اینکه گاهی نقدهای طرفدارانه از فیلم میشنیدم و با تمام قدرت، هرچی از دهنم درمیومد به طرفداراش میگفتم!

از اون طرفدارای موفرفری با عینک های گرد و لباسهای رنگی رنگی که هر فیلمی که نمیفهمن، میگن عالی بوده و صدتا نکته از توش درمیارن که اصلاً مدنظر نبوده! 

یا کسایی که فیلمو تحت تاثیر حرف و تعریفات چهارتا بیسواد مثل من میبینن و بااینکه فیلم بدی دیدن، میگن واای آره، چه فیلم خوبی و... از این حرفا!

این رفتار، نه فقط در مورد فیلم، بلکه در مورد همه مسائل برقراره. از فیلم و کتاب و هنر گرفته تا مسائل سیاسی و طرفداری های کورکورانه و... 

فانو هم با هماهنگی من اون پست رو نوشت و اعتماد خواننده هاشو به چالش کشید و منو نفروخت :-)) بهش اعتماد داشته باشین، اون یه فریب خوردهٔ باوفاست :-D 

بابت معرفی این فیلم بد از همه عذر میخوام.

بابت همه گیگ های از دست رفتهٔ اونایی که دانلودش کردن و وقت برای دیدنش گذاشتن، عذر میخوام.

دیگه اینکارو نمیکنم ;-) 

با این دید به قضیه نگاه کنید که دیدن فیلم بد هم جزئی از زندگیه. و تحت تاثیر حرف من و این و اون، قضاوت نکنید.


  • دکتر میم

طبق قولى که داده بودم...

این پست ترکیبى از سلیقه شخصى، تجربیات سالیان دراز، نمرات سایت هایى مثل IMDB و RottenTomatoes و رتبه هاى بین المللى و همچنین بحث با همسر درمورد نوع و دسته بندى فیلمها، مى باشد. ضمناً لزومی ندارد که این فیلمها بهترین فیلمهایی که دیده ام، باشند. صرفاً مجموعه ای از فیلمهای خوبند. درضمن از نظرات شما بشدت استقبال میگردد.


+ اول یه توضیح کوتاه بگم ، اینکه معتبرترین و البته عمومى ترین سایتهاى بررسى و نقد فیلم در دنیا یکى سایت imdb است که به هر فیلم نمره اى از یک تا ده میده. این نمره بر اساس میانگین نمراتیه که کل کاربران سایت از سراسر دنیا به اون فیلم میدن. میشه گفت معمولا فیلمهایى با نمره ٦.٥ به بالا با تعداد تقریبا 5000 راى به بالا، داراى محبوبیت نسبى بین عموم مردمه و بیننده پسنده.

دومى سایت Rotten Tomatoes (یا گوجه هاى گندیده) است که به هر فیلم درصدى از ١ تا ١٠٠ اختصاص میده. و ترکیبى از دو نمره گروه عمومى "گوجه فرنگى ها" (مردم) و نمره ده نفر منتقد خود سایته. به فیلمى که درصد بالاى ٦٠ داشته باشد، "گوجه فرنگى رسیده" و فیلمى با درصد زیر ٦٠ "گوجه فرنگى گندیده" میگن. منظور از نام این سایت، گوجه فرنگى هاى گندیده ایه که در اکران یا فرش قرمز بعضى فیلمها ، بخاطر بد بودن به سمت عوامل آنها پرتاب میشه!

سایت metacritic هم از ترکیبى از نمره منتقدین و عموم کاربران،  به عنوان meta score میده که درصدى از ١ تا ١٠٠ میشه.

حالا شما هر فیلمى رو اگه اسمش رو توى گوگل بزنید، معمولا این سه تا نمره از این سه سایت رو اعلام میکنه.


+ اما دسته بندى زیر، مجموعه اى از فیلمهاى خارجی خیلی خوب و خوبیه که خودم هم دیدم و احتمالاً تعداد زیادیشون، بیننده پسندن. اینو بگم که عمراً این دسته بندی رو جایی پیدا کنید! اگه فکر کردید براساس ژانر دسته بندی شده و طبق لیست IMDB هستش، بگم که کور خوندین D: واقعاً برای این لیست، ساعتهای زیادی زحمت کشیدم. (اعتراف بکنم در این لیست، فیلمهایی هست که من چندین بار و تعداد معدودی هم بالای 10 بار دیدم! اکثر این لیست جزو فوق العاده ترین فیلمهای زندگیتون خواهند شد و چیزهای زیادی یاد خواهید گرفت)

به نظر من از سال 1980 به بعد اونقدر تغییر و تحولات بزرگی در سینما بوجود اومد که نمیشه فیلمهای کلاسیک و جدید رو از یه نظرهایی باهم مقایسه کرد. بخاطر همین، اینجا زیاد به سمت فیلمهاى خاص یا کلاسیک نرفتم. بعضی فیلمها هم که توی این لیست نیستن، واقعا عالی و دیدنی و خاصن. از فیلمسازهایی که بعضیاشون مکتب ساز بودن، بعضیاشون روانی و مریض بودن D: بعضیاشون هم اونقدر مزخرف میساختن که از جهت "از اونور بوم افتادن" دیدنشون لذت داره :)) در هرصورت اصلاً قابل جا دادن، توی این لیست نبودن. ایشالا اونا رو بعداً سر فرصت میگم. و البته فیلمهای ایرانی رو حتماً.

حالااینجا تقریبا اگه از یه فیلم در یک گروه خوشتون اومده باشه، احتمالا از بقیه ش هم خوشتون بیاد (نظر محترم منه ) . چون دارم ذهنى مینویسم، اگه فیلم خوبى هم بود که یادم رفت، یادآورى بکنید که اضافه بکنم.


+ راهنمایی 1 : فیلمهای قرمز رنگ، یک سری فیلم هستند که باید کل مجموعه رو ببینید مثل ارباب حلقه ها 1 و 2 و 3

+ راهنمایی 2 : اون فیلمایی که بولد شدن (BOLD) بنظر من اولویت بیشتری برای دیدن، دارند و کمی بهترن. گرچه همشون خوبن.


  • دکتر میم


ده روزى میشه که دست به سه تار نزدم و خیلى ناراحتم :-( 

بیشتر از یک ساله که بخاطر ساز، همه ناخن هامو از ته میگیرم، بجز انگشت اشاره سمت راست.

دو تا از پرده هاى سه تار باز شده، یه سیمش هم باید عوض بشه. وقت نمیکنم برم بهارستان درستش بکنم. حتى همین جا، میدون انقلاب...

منى که سالها انواع موسیقى گوش میدادم و با خودم میخوندم و دور و برم پُر از دوستان نوازنده سازهاى مختلف بود، تنبلى کردم که اینقدر دیر سراغ این حس و حال پرورش نیافته ام رفتم! با اینکه خیلى درگیر کارهاى مختلف بودم، ولى خب بالاخره با چک و لگد به جون این استعدادِ نداشته م افتادم.

 اول میخواستم تمبک شروع کنم. با اصرار یکى از دوستان سه تار زن، شروع کردم به سه تار که بعد از راه افتادن تار و سه تار، سر و صداى تمبک رو تجربه کنم. اما فعلا در گیر و دار عشق و عاشقى سه تار ، سخت گرفتار شدم :-)

امروز رسیدم تهران، دیدم گرد و خاک ملایمى روش نشسته! ده روز.... همه ناخن هام بلند شده!

فردا همشونو میگیرم، بجز اون یکى. مثل وقتى دخترا یهو موهاى بلندشونو کوتاه میکنن! :-)  فردا سه تارو درست میکنم.

قدیم فکر میکردم بخاطر مشغله زیاد و درگیرى فکرى و ... به ساز زدن نمیرسم! بخاطر همین سمتش نرفتم. الان دهها برابر اون موقع ها درگیرى و کار دارم! 

اما فهمیدم ساعتهاى ساز زدن، از روز، کم نمیشه! روزهاى با ساز، ٢٥ ساعته ست...


تصویر : سه تارم


  • دکتر میم

دوست صمیمى و هنرمندى دارم، یه معرق کار حرفه اى و فوق العاده ست. از اونایى که تابلوهاشو مبالغ بالا میخرن! اما بخاطر تمایل نداشتنش به فروش تابلوهاش، اوضاع مالى متوسطى داره. (البته الان شرایطیه که نباید بفروشه، بعدا درموردش مینویسم)

با دو سه تا از رفقا ، چند ساله که بهش قول داده بودیم یه بار اربعین، ببریمش کربلا. حالا امسال احتمال این سفر، بسیار زیاد شده.

این دوست فوق العاده و سنگین وزن، از هر دوپا معلوله و روى ویلچر میشینه. با اینحال اونقدر دوست داشتنیه که در اکثر سفرهاى دور و نزدیک این اکیپ رفقا، همراهمونه.

مشکل اینجاست که این جمع، هروقت جمع میشیم، اونقدر موج شادى و خنده و ... هست، که بعدش تا یه هفته کلیه درد و گردن درد میگیریم از خنده :-D 

...و حالا این جمع و اربعین و کربلا...! خدایا توبه!


  • دکتر میم

اولین بارى که که براى اجراى تئاتر روى سن رفتم، ٦ سالم بود.

بعد از کلى تمرین و اجرا جلوى ١٠ ، ٢٠ نفر اونم همسن و سال، وقت اجراى اصلى شد. توى یکى از سالن هاى بزرگ و اصلى شهر!

شانسى که آوردم، لباسهاى نمایش براى اجراى اول کامل آماده نشد و من با همون شلوار جین تیره که پام بود و بقیه لباسهاى بالاتنه رفتم روى سن.

آخه یه بچه ٦ ساله چه درکى از مواجه شدن با سیصد تا آدم بزرگ که صاف و ساکت نشستن و زل زدن بهش داره؟!

اجرا دو نفره بود، من و زنم، اسم واقعیش اکرم بود :-)  الانم هیچ خبرى ازش ندارم :-) من اول میرفتم روى سن و بعد از کمى اجرا، زنم میومد و...

به محضى که رفتم روى سن و جمعیت رو دیدم، اولش لال شدم و قفل جمعیت ...

... و بعدش، ... گلاب به روتون همه اضطراب و استرسم رو ول کردم و... شاشیدم :-D 

به لطف همون آماده نشدن لباساى اصلى، خیس شدن شلوارم زیاد تابلو نشد، اما حجم استرس اونقدر بود که سن نمایش خیس شد. کارگردان از پشت پرده خودشو کشت تا من به حرف اومدم و نمایش راه افتاد و ...

خلاصه ده شب اجراى موفقیت آمیز با کلى ماجرا داشتیم و اونشب بابام که همون اول فرق رنگ شلوار پسرشو فهمیده بود، تیز رفت و از خونه یه شلوار برام آورد تا من با وقار و شخصیت برم خونه :-D 


... و این بود ماجراى ورود من به عرصه تئاتر و سینما ، و اینکه باخودم فکر کردم که احتمالا نویسندگى و کارگردانى، بهتر از بازیه، اما ... :-) 

ایشالا بعداً بازم از خاطرات و تجربیات مهیج ام میگم :-D 

  • دکتر میم

من عباس کیارستمی (فیلمساز) رو دیدم, می شناسم و دوستش دارم. اما آیدین آغداشلو (نقاش) رو هیچ وقت ندیدم و احتمالا دیگه نخواهم دید. و مسلما من از نقاشی بسیار کمتر سردر میارم تا فیلم.

اما از آیدین آغداشلو خیلی خیلی شنیدم و خوندم و نقاشی ها و شاگرداشو دیدم. و کلا خیلی بیشتر از کیارستمی دوستش دارم.

اما این دو نفر,

آغداشلو و کیارستمی (که الان هر دو در هنر جهان, سری در سر ها دارن) در مدرسه قلهک با هم همکلاسی بوده اند! آیدین, شر و اراذل و اوباش, و عباس ساکت و مرتب و درسخون. و آیدین میگفت آن زمان از عباس متنفر بودم!

تا اینکه آیدین به علت بیماری نادری, یکسال در منزل بستری میشود. در این یکسال حدود یازده ماه فقط کتاب میخواند. از رمان و زندگینامه ها , تا تاریخ و فلسفه و هنر و.... 

به قول عباس کیارستمی, وقتی آیدین به مدرسه برگشت, یه آدم دیگه شده بود! کاملا متفاوت!

خبرنگاری میگفت پارسال, رفته بودیم منزل آیدین آغداشلو, کیارستمی هم بود.

آیدین میگفت: " اونقدر آدم بزرگ میشناسم که با تمام علم و آگاهیشون , یک لحظه , با یک فکر , یک حرف, یک کتاب, لیز خوردند و وارد دنیای دیگری از اعتقادات شدند! من اونقدرا بزرگ نیستم, اما همان بیماری لعنتی در کودکی منو گمراه کرد و از لذت ولگردی و اراذل و اوباشی, به ورطه ی علم و فرهنگ و هنر افتادم! " :-)


.

آغداشلو, پارسال برای مدتی از ایران رفت. 

خدا این ۷۵ ساله های بزرگ ایران رو حفظ بکنه.

  • دکتر میم