روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

پربیننده ترین مطالب

۶۰ مطلب با موضوع «چیزهایی هست که نمیدانی» ثبت شده است


اگه مرد ِ جنگ و مبارزه باشى، همیشه دشمن ِ قوى داشتن، یا رقیب قوى و باهوش داشتن، بهت انگیزه میده و باعث پیشرفتت میشه. انگیزه براى شکست دادنش، دستت رو به چیزهایى میرسونه، به جاهایى میرى، تجربه هایى کسب میکنى که شاید درحالت عادى، سالها طول میکشید، یا هیچوقت!

مخصوصا اگه این جنگ، سالهاى سال طول بکشه. اصلاً این دشمن ِ سطح بالا، یه جور دوست ِ غیرعادى محسوب میشه!

گاهى تو جلو میوفتى ، گاهى اون؛ گاهى تو یه لحظه دلت براش میسوزه، گاهى اون براى تو. گاهى تو میخواى بکشیش، گاهى اون تو رو! 

و درهر صورت، هر دو بشدت درحال پیشرفتین.

اما هرچى باشه دشمنه، جنگه ... و تو باید تا آخرش وایستى وگرنه هر دوطرف رو نابود میکنى.

 

یاد رونالدو و مسى افتادم!

یاد امریکا و روسیه،

یاد megamind و  metromind ،

یاد خودم و کارن،


انیمیشن Megamind رو دیدین؟

شخصیت منفى داستان، یک ابرقهرمان بدجنسه که تمام مدت با یک سوپرقهرمان مثبت و خوب، درحال کل کل و جنگه که به اهداف شیطانیش برسه. بالاخره یه روز، اون بدجنسه موفق میشه که قهرمان خوب رو شکست بده و از میدون به در بکنه.

اما یهو به خودش میاد و میبینه که این همه مدت، فقط به امید رقابت با اون دشمنش بوده که فعالیت میکرده و پیشرفت میکرده و زنده بوده! حالا که رقیب و دشمنى در حد خودش نداره، دیگه هیچ هیجان و انگیزه اى نداره...


دشمن فوق العاده ام، کارِن

که بارها براى هوش سرشار و استعداد کثیفش، ایستاده کف زدم.

و او بارها برایم ایستاده کف زده،

دوست نفرت انگیزم، که بخاطرش همه جا رفتم،

که بخاطرم همه جا آمد،

که بارها امیدهایم را کشت،

که بارها امیدهایش را کشتم،

که یک روز دلم برایش سوخت و اشک ریختم، 

که یک روز دلش برایم سوخت و دیدم که اشک ریخت...


مردى که هیچگاه او را نمیبخشم... چند روزیست، از این دنیا رفت... در ٥٥ سالگى...  و من اصلاً حالم خوب نیست و بشدت بدحالم.



اداى احترام به کارن، به دشمن همیشگى ام


  • دکتر میم

پاندورا

۱۴
مهر

صندوق پاندورا، به روایت افسانه‌های یونانی جعبه‌ای بود با محتوای تمامی بلا ها و شوربختی‌های ناشناخته بشریت از جمله کار، بیماری، مرگ و غیره.

پاندورا (اولین زن جهان) که بخاطر دزدیده شدن آتش توسط  پرومته (همسر آینده پاندورا) بخشی ازجریمه‌های بشریت محسوب می‌شد، صندوقى از زئوس دریافت کرد تا به انسانها هدیه دهد و سفارش کند که هرگز آنرا نگشایند. ولی پاندورا پس از ازدواج، خود صندوق را گشود و بلا ها و شوربختی‌ها از داخل آن سرریز و بر روی زمین پراکنده شدند. زمینی که تا آن زمان هیچگونه مشکل و بدبختی نمی‌شناخت. تنها امیــد در صندوق باقی‌ماند تا تسلای بشر باشد.

.

"فوئنتس" در کتاب "پوست انداختن" از اعتقاد سخت مردمان آمریکاى جنوبى به این صندوق میگوید: "براى هر زوجى (زن و شوهر) یک صندوق پاندورا وجود دارد که رازها و ناگفتنى هایى از زندگى مشترک، درون آن است که نباید هیچگاه باز شود. (مخصوصاً در حضور دیگران)

تسلّا و امید به زندگى، در باز نشدن صندوق است...

پاندورا، در صورتی که باز شود، معجزه اش از بین می رود."


  • دکتر میم

اولین بارى که که براى اجراى تئاتر روى سن رفتم، ٦ سالم بود.

بعد از کلى تمرین و اجرا جلوى ١٠ ، ٢٠ نفر اونم همسن و سال، وقت اجراى اصلى شد. توى یکى از سالن هاى بزرگ و اصلى شهر!

شانسى که آوردم، لباسهاى نمایش براى اجراى اول کامل آماده نشد و من با همون شلوار جین تیره که پام بود و بقیه لباسهاى بالاتنه رفتم روى سن.

آخه یه بچه ٦ ساله چه درکى از مواجه شدن با سیصد تا آدم بزرگ که صاف و ساکت نشستن و زل زدن بهش داره؟!

اجرا دو نفره بود، من و زنم، اسم واقعیش اکرم بود :-)  الانم هیچ خبرى ازش ندارم :-) من اول میرفتم روى سن و بعد از کمى اجرا، زنم میومد و...

به محضى که رفتم روى سن و جمعیت رو دیدم، اولش لال شدم و قفل جمعیت ...

... و بعدش، ... گلاب به روتون همه اضطراب و استرسم رو ول کردم و... شاشیدم :-D 

به لطف همون آماده نشدن لباساى اصلى، خیس شدن شلوارم زیاد تابلو نشد، اما حجم استرس اونقدر بود که سن نمایش خیس شد. کارگردان از پشت پرده خودشو کشت تا من به حرف اومدم و نمایش راه افتاد و ...

خلاصه ده شب اجراى موفقیت آمیز با کلى ماجرا داشتیم و اونشب بابام که همون اول فرق رنگ شلوار پسرشو فهمیده بود، تیز رفت و از خونه یه شلوار برام آورد تا من با وقار و شخصیت برم خونه :-D 


... و این بود ماجراى ورود من به عرصه تئاتر و سینما ، و اینکه باخودم فکر کردم که احتمالا نویسندگى و کارگردانى، بهتر از بازیه، اما ... :-) 

ایشالا بعداً بازم از خاطرات و تجربیات مهیج ام میگم :-D 

  • دکتر میم

هشت سال...

۳۱
شهریور

از آن هشت سال چقدر باخبرى؟ از دومین جنگ بزرگ قرن بیستم.

همانقدر که در کتاب و درس و مدرسه و تلویزیون گفته اند؟!


پیشنهاد کتاب : "دفاع و سیاست" به کوشش علیرضا هاشمى

پیشنهاد فیلم : "ملکه" از محمدعلى باشه آهنگر


  • ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۴۵
  • دکتر میم

مراد !

۲۹
شهریور

سه چهار روز پیش، وزارت بهداشت بودم،

خانم دکتر ... از مدیران سازمان غذا و دارو، تعریف میکرد که چند سال پیش که دولت و نظام در بحبوحه و تجزیه و تحلیل این مسئله بود که بالاخره فرزند کمتر یا بیشتر؟! ، با اعتراض و شکایت یک شخص از یک مجموعه فروشگاهى بزرگ محصولات بهداشتى در شرق تهران، با تحقیق و بررسى وزارت بهداشت و مسئولان قضایى مشخص شد که جناب فروشنده که اعتقاد راسخى به تولید مثل و ازدیاد نسل داشته، در اقدامى حیرت انگیز با سوزن هاى بسیار نازک، بسته هاى کاندوم را از روى بسته بندى، سوراخ میکرده!!!

خب قاعدتاً چون بسته بندى ها از جنس لاتکسه، چیزى مشخص نمیشده و احتمالا باردارى هاى ناخواسته اى هم بوجود آمده!

.

خانم دکتر میگفت الان محصولات جنس خوب، اکثراً مواد اسپرم کش دارن که اگه سوراخ یا پارگى هم پیش بیاد، جلوگیرى بکنن.

.

همه اینا به کنار، روى صحبتم با امثال آقاى فروشنده ست: 

دهن سرویس، یعنى تحمیل عقاید... آخه تا این حد؟!!

  • دکتر میم

دومین بارى که قسمتى از جنگ و عوارضش رو درک میکردم سال ٨٥ بود که دانشجو بودم و با  دوستى کرمانى رفتیم کرمان و از آنجا زاهدان و زابل، و بعد با خریت تمام، افغانستان.

بحبوحه جنگ آمریکا و طالبان بود و بسیار ناامن. به همین دلایل ناامنى و جنگ، مسیر زیادى در خاک افغانستان رو باید پیاده میرفتیم. در مسیر آبادى میرآباد، از یک شهر و چند روستا رد شدیم و هر جایى، ساعتى نشستیم.

بوى جنگ و ترس رو راحت در همه جا میشد حس کرد. خرابى ها و کشته ها و گاهى بزرگ شدن آدمها و گاهى بى تفاوت شدن ها رو میشد دید.

پیرمردى که جنگ شوروى هم بخاطر داشت از مقایسه دو جنگ میگفت و دغدغه هاى مذهبى طالبان و دغدغه هاى دروغ آمریکا مثلا براى امنیت افغانها. میگفت بدبخت تر از ما در جهان نیست که هم از خودى میخوریم، هم از امریکا. تعدادى از اقوامش را در هرات از دست داده بود و تعدادى از دوستانش نیز که به طالبان پیوسته بودند. نزدیک به گریه کردن بود که جوانى اضافه شد به طرفدارى از امریکا و خدمات ارزنده اش.

پیرمرد شاکى شد و از چیزهایى که در خشت خام میدید، میگفت. از زخم هایى که جوان از جنگ ٩ ساله شوروى درک نکرده بود. جوان از عقب نشینى طالبان میگفت و از خدمات شهرسازى امریکا.

بی نتیجه گذشتیم و به میرآباد رسیدیم. روستایى که با خدمات ارزنده امریکایى ها تبدیل به شهرى با جاده هاى آسفالت و آب لوله کشی شده بود. اما مردمانش سرشار از نفرت از امریکا و القاعده و طالبان و جنگ. 

مردى که بعداً بخاطر سوالم از او درمورد جنگ و به گریه درآوردنش، سخت پشیمان شدم، از بمباران امریکا میگفت و دو پسربچه ١٠ و ١٢ ساله اش که در مدرسه کشته شده بودند و حتى جنازهٔ یکیشان که نهایتاً هم پیدا نشده بود! دیگرى را هم با دست خود دفن کرده بود.

و امریکایى که بخاطر جبران، خدماتى در آن روستا انجام داده بود ... و طالبانى که بجاى جبران، به پایش هم تیر زده بود و حالا سالها آن مرد از کار افتاده شده بود.

گریه میکرد و میگفت : "جنگ، هیچ روى خوبی ندارد! هیچ آدم خوبى ندارد، و هیچ نتیجه خوبى."

از برج ها دوقلوى امریکا میگفت که نه تابحال دیده و نه میداند چیست و نه حتى عکسش...

من هنوز حرف جنگ که پیش مى آید... :-( 

...

سال ٩٣ و ٩٤ دو کارگر جوان افغانى دارم. احمد و گل ممد، که عروسى احمد، اردیبهشت سال ٩٥ است و گل ممد در رفت و آمد بین ایران و افغانستان و دیدار خانواده. نیروى کار معمولا خوب و ارزان که سرازیر شدنشان به ایران سر از جنگ شوروى مى آورد. روزها و مدتهاى زیادى باهم به صحبت درمورد جنگ و کشورها و اتفاقات مختلف حرف میزدیم.

قرار بود ٧ مهر براى نمایشگاه تجهیزات پزشکى با گل ممد برم کابل. بمبگذارى هاى هاى پشت سرهم در کابل در ماه اخیر با صدها کشته، هم نمایشگاه رو به تعویق انداخت، هم ویزاى افغانستان رو. و گل ممد خیلى ناراحت بود و میگفت روى خوش و آرامش براى ما یک سال هم دوام نمى آورد! :-( 


حالا هم سوریه و عراق و لبنان و یمن... و خون هاى مردمان عادى و زنان و کودکان بى خبر از روابط سیاسى و اقتصادى و آوارگى ها و سو استفاده ها و...


جنگ، هزینهٔ تلخى دارد... براى همه مردم جهان


  • ۸ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۵
  • دکتر میم

فکر روشن

۳۱
مرداد

اما موسى کاظم (ع) : "با زنانتان با مهربانى برخورد کنید، اما گاهى نشان دادن خشونت لازم است. کتک زدن، زن را مطیع مرد میکند"

بحارالانوار ، ج ٣٦ ، ص ١٩٢

.

روزى چند تا از این پیام ها یا ایمیل ها یا عکسها براتون میاد؟ چیزایى که مضمونش ناراحت کننده، تحریک کننده ( تحریک  سیاسى یا اجتماعى یا اعتقادى ) و هیجان آوره؟

اخبار اختلاس هاى این و اون، رفتار ماموران انتظامى در بعضى جاها ، حرف هاى بعضاً مزخرفى که گاهى از یک مسئول پخش میشه، عکس کسى در شرایط خاصى، حدیث هاى نامربوط مثل همینى که نوشتم!

حالا عکس العمل شما چیه؟ واقعاً ... لازم نیست بگیم؛ فکر کنیم! معمولا سریع و بطور فله اى پخش میشه (پخشش میکنیم)

خب مطمئنا همیشه اخبار راست و دروغ، قاطیه! اما ما چقدر فکر میکنیم؟ چقدر تحقیق میکنیم؟ چقدر تلاش میکنیم براى اینکه شاید آبرویى به ناحق (حتى به حق) ریخته نشه! 

شاید اعتقاد یه نفر با پیامهایى که پخش میشه، خدشه دار بشه! و آیا میدونیم، تاثیر و تغییرى که ما روى افراد، باعثش میشیم، مسئول بخشى از عواقبش روى اون شخص هم هستیم؟!

.

سوال اینکه... 

شبیه اون حدیثى که اول نوشتم، حالا با موضوعات مختلف، حتماً تاحالا بدستتون رسیده.

مسلماً اون حدیث، جعلیه! اما از هر هزار نفرى که بدستشون میرسه و اکثراً پخشش میکنن که "... آآآى ببینین اسلام چى میگه؟!..." ، چند نفرشون میرن تحقیق کنن ببینن اصلاً همچین چیزى توى بحارالانوار نوشته شده یا نه؟! راحت ترین راهش یه سرچ ساده توى اینترنته! ...... اما نمیکنیم!

اینجا چه اتفاقى می افته؟! آبروها چى میشه؟! فهم و شعور ما مدعیان فرهنگ و شعور و روشنفکرى چى میشه؟! ما کجاییم؟

.

+ به این فکر کنید و بگید : حالا اگه رفتین و دیدین همچین حدیثى واقعاً توى بحارالانوار نوشته شده چى؟! اینجا قدم آخرتونه؟ یا قدم دیگه اى هم درکاره؟!

  • دکتر میم

امان از زبان

۱۰
مرداد

سال ۱۹٥۴ ، یک جلسه گروه درمانی آزمایشی (و البته بی رحمانه) که در یک کلینیک روانپزشکى آزمایشگاهى در فرانسه انجام شد, متشنج شده و منجر به کشته شدن یک روانشناس و سه بیمار و مجروح شدن تعدادی بیمار و پرستار و همینطور خودکشى یک بیمار شد که تمام مدت این جلسه، فیلمبردارى شده بود. نکته قابل توجه اینکه تمامى بیماران شرکت کننده، خطرناک نبوده و به قول معروف، بیماران روانى آرام بودند!

دادگاه عالى فرانسه هیچگاه نتوانست نظرى قطعى در اینباره و درمورد مقصران بدهد، که همین امر شایعاتى در مورد هدفمند بودن این آزمایشات و دست داشتن مقامات نظامى در آن زمان بوجود آورد. گفته میشود، سه نسخه از این فیلم وجود داشت که بعد از دوبار اکران (بدون صدا) در دو مرکز دانشگاهى اروپا، توسط دادگاه معدوم شد و تنها یک نسخهٔ باقیمانده در گنجینه سرّى ارتش فرانسه نگهدارى میشود!

مصداق ضرب المثلى که میگوید "بشنو ولى باور نکن" را من حدود ١٠ سال پیش درک کردم. وقتى که به لطف خاله ساریتا، کپى بدون صداى این جلسه گروه درمانى بسیار عجیب را دیدم! فیلمى که برچسب معدوم شده در تاریخ خورده بود!

خاله سال ١٩٦١ در یکى از آن دو اکران فیلم حضور داشته و چند سال بعد، فیلم را از یکى از همکاران فرانسوى اش گرفته بود. (معامله کرده بود)

هنوز هم درمورد حرف ها، بحث ها و سوالات و جواب هایى که در آن جلسه و جلسات سرّى دیگر در آن کلینیک، رد و بدل شده بود، گمانه زنى هاى زیادى میشود و بالطبع آزمایشات منتشر نشده بسیارى در طول تاریخ وجود داشته و دارد...


اما سوال؛ چطور میتوان با حرف و زبان، حتى انسان سالمى را در ساعتى، از آرامش به سقف جنون رساند؟!

اطراف من و شما حتما دیده اید کسانى را که بدون ذره اى درس خواندن روانشناسانه و بدون اندکى دانستن و تحلیل تاثیر کلمات، چنان انسانهاى سالم اطراف خود را به جنون میکشند، که جنازه فروید و دوستان، در گور میلرزد!

  • دکتر میم

آخر ِ چالش

۰۷
مرداد

راستش قرار به برگزارى این چالش به چند دلیل بود ، 

اول گفتن ناگفته ها

دوم شنیدن و خوندن نظرات دوستان در مورد هر خاطره

سوم خوندن تجربه هاى مشابه

اینو بگم که در قسمت لوب پشت مغز، بالاى مخچه، قسمتى از مغز وجود داره که طبق یافته هاى جدید کنترل هاى احساسى و وجدان رو به عهده داره. گفتن و شنیدن خاطرات ناگفته و مقایسه خاطرات مشترک با دیگران و دیدن عکس العملها، بشدت این قسمت رو تحریک میکنه و فرد رو در مواجهه هاى بعدى با اتفاقات مشابه، بسیار کارآمد تر!

اما به قول یکى از دوستان ، اونایى که توى وبلاگ خودشون نوشتن، کم و بیش به این نتیجه رسیدن، ولى دوستانى که اینجا کامنت گذاشتن، کمتر نتیجه گرفتن.

بخاطر همین فعلا دوتا کار میکنیم، یکى لینک اونایى که توى وبلاگ خودشون نوشتن رو میزارم، حتما برید بخونید و نظرتون رو بنویسید. حرفاى جالب و خوندنى زیادى زده شده.

و اینکه درمورد کامنتهاى ناشناس، نظرسنجى میزاریم، که حرفاتونو در مورد هر کدوم بنویسید.

(اگه لینک وبلاگى رو ننوشتم، بگید تا بنویسم)


 - من و خدا دوستیم (فاطیما)

- میکروب آزاد

- آفتاب (پیسکول) (به درخواست خودش حذف شد)

- مشق سکوت (رها)

- حاجى (مططفى).

جدید: -- بعد از خواندن بسوزان (یه مرد جدى)

جدید : -- نون والقلم (ریحان)

جدید : Vanilla Avenue (یادداشتهاى خانم پروانه)

جدید : آلمى

جدیدتر : دخترى با موهاى خرمایى

جدیدتر : من نوشت هاى سارا

جدیدتر : تاج بى بى

جدیدتر : راحنا

جدیدتر: ماهان

جدیدتر: فا نو

جدیدتر :  خانومى ...

جدیدترین : نسیم


کامنت ها:

١. ناشناس (کامنت اول مطلب چالش)

٢. ناشناس (کامنت دوم مطلب چالش)

٣. ناشناس (کامنت سوم و چهارم مطلب چالش)

٤. یه مادر ( کامنت پنجم مطلب چالش)

٥. Tornado (کامنت هشتم مطلب چالش)

٦. رضوان (کامنت نهم مطلب چالش)

٧. گلى (کامنت دهم مطلب چالش)

٨. تقاص (کامنت هشتم مطلب ستاره)

٩. جدید: ف (کامنت شانزدهم مطلب چالش)

١٠. جدید ناشناس (کامنت هجدهم مطلب چالش)


(خواهشاً نظرات مرتبط)

اما نکته بسیار مهم خودم درمورد خاطره گلى (شماره ٧)  و نظرات بعد از اون:

بعد از خاطره خیلى مهم گلى گفته شد که الان به بچه ها آموزش هایى درمورد خطرات تجاوز جنسى و داد و فریاد راه انداختن و گفتن به بزرگترها داده میشه.

همه اینها عالى و قبول، اما یه اصل خیلى مهم در روانشناسى کودک میگه که : "بچه ها هم گاهى دروغ میگن! "

و این خیلى مهمه که توى این دور و زمونه که اکثر کودکان در معرض مستقیم ماهواره و اینترنت و شبکه هاى اجتماعى و محتواى اونها هستن، ممکنه تخیلاتى جنسى بسازند و بگن!

دنیاى کودکان، سادگیه پیچیده اى داره که درکش راحت نیست.

یعنى مخصوصا اونایى که کودک دارند، همونقدرى که کودک و روحیاتش براتون مهمه،، نباید حرفهاى کودکان رو بى مهابا و بسرعت قبول کنند و زیرکانه و مهربانانه از کودک توضیحاتى بخوان که بعداً در برخورد و تهمت زدن به دیگران شرمنده نشن! گاهى اتفاقات ناشى از دروغ کودکان بسیار بد و غیرقابل تصوره!

هرچى توضیح بدم، فکر نکنم به اندازه دیدن فیلم دانمارکى و فوق العاده Jagten (اسم انگلیسیش The Hunt ) گویا باشه. سعى کنید حتما این فیلمو ببینید. لینکشو پیدا میکنم...


ب.ن : لینکشو یافتم : لینک 1

  • دکتر میم

ستاره

۰۱
مرداد

چالش

.

خاطره مشترک من و دوستم که هیچ کس نفهمید و هیچ وقت گفته نشد.

من به خاطر علاقه اى که به فیلم و تئاتر داشتم، در دانشگاه اکثر اوقات توى کانون فیلم و عکس بودم، رابطه زیادى هم با بچه هاى تئاتر داشتم. (چند تا فیلم کوتاه هم ساختیم و نمایشنامه تئاتر هم مینوشم)

اون زمان، کانونهاى فرهنگى دانشگاهها شامل هفت کانون فیلم وعکس ، تئاتر ، موسیقی ، گردشگرى ، ادبیات ، هلال احمر و کانون نشریات بود. سال ٨٦ ابتدا دبیر کانون فیلم و بعدش دبیر کل کانونها شدم.

اواسط سال یکى از بچه ها اومد و گفت، میخوایم یه نشریه بزنیم و ...

هم مجوز میخواست و هم یه مطلب که براشون بنویسم.

من شروع کردم به نوشتن تا اینکه اولین شمارش چاپ بشه، بعدا بره براى مجوز و...

از قضا همون زمان اوایل دوره احمدى نژاد بود، و دوره تعطیلی "انجمن اسلامی" های اصلاح طلب و شلوغی و تحصن و...

نشریه منتشر شد و بدون نام پخش شد و با اینکه ربطی به شلوغی ها نداشت، سر و صداى زیادى کرد.

چند روز بعد، با همین دوستم که نشریه پخش کرده بود، بیرون بودیم، من رفتم از اونور خیابون چیزی بخرم، داشتم برمیگشتم که یهو دو نفر لباس شخصی، اومدن و دوستمو با دستبند و خیلی آروم، کردن توی ماشین و بردنش!

منو ندیدن! نمیدونم دیدن یا نه، اما من مات بودم و اونا رفتن!

من وسط خیابون کپ کرده بودم. زدم توی فرعی و دویدم و فرااار.

شب دوستم زنگ زد ، دیدم یه جوری داره حرف میزنه و با علامت و اشاره و... خلاصه نصف شب رفتم و پیداش کردم و دیدمش.

گفت ماموراى وزارت اطلاعات بودن! بردنش و دو ساعت سین جین کردن و بعدشم بردنش دادگسترى، و بازپرس هم گفته مسئول نشر هم باید بیاد!

فرداش هنوز ما داشتیم فکر میکردیم که چه کنیم،، که مامورین محترم، اومدن سراغ من و خیلى محترمانه منو بردن. با ماشینی که هیچی از بیرون دیده نمیشد و با چشم بسته!

جزییات جالب و عجیب این ماجرا خیلی زیاده، خلاصه میگم که من هم به اتهام دبیرکل و ناظر کانون نشریات، دوستمو همراهی کردم و رفتیم دادگاه. و تصمیم گرفتیم هیچ اسم کس دیگه اى رو نیاریم.

جالب بود! به خاطر یک نشریه طنز، هر دو نفر، دو اتهام خوردیم و باهم به دو دادگاه مختلف رفتیم.اول،  تهییج افکار عمومی و اغتشاش. دوم ، اقدام علیه امنیت ملى!!!!

دادگاه اول به شش ماه حبس، و در دادگاه دوم به سی ضربه شلاق محکوم شدیم.

قاضی اولی، بهتر بود و توضیح داد که راهی نداشته (البته راست نمیگفت) و راهنمایی کرد که چطور اعتراض کنیم و...

خلاصه روی حبس اعتراض کردیم و ارجاع شد دادگاه استان.

اما قاضی دوم! عجیب احمق و عوضى بود!

اینو بگم من اصلا آدم کینه اى نیستم و بدى هاى آدما رو معمولا رد میکنم و میسپرم به خدا و کلید اسرار و... :-) اما حرفهایی که قاضی دوم به ما زد و حکمی که داد، هیچ وقت از ذهن من بیرون نخواهد رفت! و ما هم با عصبانیت و قطعیت، بدون اعتراض، حکم رو بردیم اجرای احکام و شلاق خوردیم! در ماه رمضان و با زبون روزه!

شلاقی که شاید اون روز با دوستم و سربازهای دادگستری که کلی کمکمون کردن و افسر نگهبانی که شلاق میزد و جداً انسان خوبی بود، شاید اون روز خندیدیم و دردشو با شوخى و خنده گذروندیم، اما درد فکریش بسیار زیاد بود!

و اینکه من اون قاضی دوم رو نتونستم به خدا و کلید اسرار، واگذار بکنم! و به خودم واگذار کردم. به خشم خودم. و الان سالها میگذره و من در اون شهر نیستم اما کاملاً خبر از احوال قاضى محترم و لحظاتشو دارم و منتظرم تا کمی سرم خلوت بشه و وقتش بشه، شاید باهم صحبتی بکنیم!

اما حکم حبس،

حکمی که همه قاضی ها و وکیل ها که باهاشون مشورت کردیم، گفتن هیچ کاریش نمیشه کرد، خودم بدون وکیل، در یک حرکت انتحارى شش ماهه، و البته لطف خدا و درک و فهم بسیار بالاى قاضی استان (دادگاه تجدید نظر) موفق به باطل کردنش شدم و تبرئه شدیم.

و اما شدیم دانشجوی ستاره دار! البته این دومین ستاره من بود، و من در دوران دانشجویی بعدا مفتخر به دریافت یک ستاره دیگه شدم و به قول بچه ها سرگرد شدم :-D ستاره هایی که نهایتا نتونست منو از دانشگاه اخراج بکنه (بالاخره دبیر کل بودم دیگه) ، اما مشکلات زیادی ایجاد کرد.

.

نکته: شش ماه بعد ، من به دلیلی که هیچ ربطى به دانشگاه و موارد سیاسی و این داستان نداشت، به زندان رفتم! در دو مقطع زمانى ، اما به یک اتهام.

یکبار دو روز بازداشتگاه و هفت روز زندان. بار دوم هم دو روز بازداشتگاه و سه روز زندان. و بعدش با سند آزاد شدم و بعد هم تبرئه شدم و ... همین.

روزهاى فوق العاده جالب و پر از تجربه ای بود که بعدا حتما تعریف میکنم.

  • دکتر میم