روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۶۹ مطلب با موضوع «چیزهایی هست که نمیدانی» ثبت شده است

بازگشت

۱۸
اسفند

همه چیز دوباره از اینجا شروع شد! از این موزیک کلیپ فوق العاده زیبا و تفکر برانگیز آسیایی. همهٔ چیزی که دارم سعی میکنم بصورت یک پست ِ بعدی ِ ساده و روان بنویسم.


+ ساختار این نوع موزیک مربوط به بیش از ۲۵ هزارسال پیش است و اجرا توسط طرفداران حال حاضر در آسیای مرکزی. این کلیپ، پر از اِلِمان و نماد است. بارها ببینید. 


  • ۶ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۵۳
  • دکتر میم

اول : چهار سال پیش با قطار میرفتم گرگان. توی کوپه ، روبروم یه افغانی نشسته بود. یه کتاب نقد و بررسی اشعار خاقانی میخوند! ... سر صحبت باز شد. سال آخر دکترای ادبیات فارسی بود. تسلط خوبی به تاریخ داشت. منم که همیشه اونقدر سوال و درگیری تاریخی دارم، که هر کسی از هر ملیتی پیدا کنم، سوالای مربوط به کشورشو بپرسم :-)  

صحبت به «احمد شاه مسعود» رسید. بهش از دغدغه م از احمد شاه گفتم. از کسی که توی ایران ، به «شیر درّه پنجشیر» معروفه و براش بزرگداشت گرفته میشه و کتابها در وصفش چاپ میشه و بشدت مورد حمایت ایرانه... و از این گفتم که چند سال قبل رفته بودم افغانستان و چه چیزایی دیده و شنیده بودم! ... و این ذهنیات و دیده ها و شنیده ها، اصلاً همخونی نداشت. 

یه سری تکون داد و گفت: "تو که نظام خودتونو بهتر باید بشناسی! «احمد شاه مسعود» بزرگترین شیعه کش افغانستان بود!! حالا درسته که مخالف طالبان هم بود، اما ما هیچوقت نفهمیدیم این همه لطف ایران بهش دلیلش چی بود و چه سودی برای کی داشت...؟!! "


دوم : امروز شصتمین سالگرد نواب صفویه. میشه دهها مدل زندگینامه و دهها مدل اظهار نظر مختلف و مخالف، در مورد نواب، خوند و شنید!

مثلاً میدونستید دکتر فاطمی (وزیر امور خارجه دولت مصدق) که بقول مصدق، پیشنهاد دهنده و شروع کننده طرح ملی شدن صنعت نفت بوده، بدست گروه فدائیان اسلام (نواب و یارانش) ترور میشه؟! و حالا در تهران یک میدان مهم و خیابون اصلی به نام دکتر فاطمی، و یک اتوبان بزرگ به نام نواب صفویه!

خب؟ جدای از این سوال اول که کی به کیه؟ یه چیز دیگه هم میشه فهمید... واسه این، خیابون،، واسه اون، اتوبان؟ 


سوم : بعداً از یک افغانی مطلع، درباره مورد (اول) پرسیدم. تقریباً متقاعد شدم که حرف دکتر افغانی توی قطار، درست بود!


چهارم : تاریخ رو از منابع و اشخاص معتبر و نامعتبر بخونید و بشنوید و مقایسه کنید.


پنجم : امیدوارم هرچقدر که مورد اول و دوم به هم مربوط بود، نظرات شما بی ربط به بعضی چیزا باشه. میدونید که، اینجا جاش نیست :-) 

  • دکتر میم

در پی اون پست، انتظار ندارین تک تک اعضای صورت رو با نقاشی و تصویر بیارم و بگم ربط این به اون چی میشه؟!!

مسلماً تجربهٔ ۱۰ ساله رو نمیشه در یه پست نوشت! و همینطور حرفایی که میزدیم رو در یه صفحه نوشت!

اصلاً بنای اون کتاب، تعریف بعضی رابطه های علمی روی تولد و شکل گیری مغز و در نهایت تاثیرش روی شکل گیری صورت بود. و در نهایت به این میرسی که تعالی این موضوع، همش تجربه ست. اصلش اینه که اونقدر با آدمهای مختلف برخورد و نشست و برخاست داشته باشی، که قیافه ها و حالت چهره های مشابه رو باهم مقایسه بکنی.

هیچوقت نظر قطعی ای درمورد اخلاق و رفتار کسی نمیشه داد اما بدون شک شاخصه هایی در صورت ها وجود داره که از مقایسه اونها میتونید به نتایج خوبی برسید. 

انتظار رمالی و کف بینی که نداشته باشید :-) 

درمورد ماه تولد، هرچی در مورد فال ماه تولد و سنگ و حیوان اون ماه شنیدین، فراموش کنید. بهترین برداشت از ماه تولد ، ماه های قمری و تطبیقش با  روزهای ماه رومی در اون ساله. که بر اساس گردش ماه تعیین میشه. این بخش که مربوط به نجوم بیولوژیکی میشه و من یه سری دست نوشته از اون زمانها دارم، اگه عمری بود، یه چیزایی از توش در میارم و مینویسم. اما حتماً میدونید تاثیر ماه بر روی زمین و حالت مایعات رو؟ یکی از این تاثیرات مهم، گردش خون انسانه (در شب جفت گیری، در روال تکمیل جنین و روز تولد)

در مورد مشخصات ظاهری، بطور کلی، رنگ و حالت چشم ها مهمترین چیزه. لبها، پیشونی، چونه ، جنس موها، حالت بینی، نوع تنفس (که خیلی به اندازه سوراخ بینی بستگی داره) و نوع حرف زدن (حالت فیزیکی حرف زدن، نه چیزی که میگه) هرکدوم یه چیزی میگه. اگه میخواید از الان این تجربه رو شروع کنید، در برخورد با آدمها، این گزینه ها و حالتش رو ذخیره کنید و همینطور شخصیت طرف رو. و مسلما منظورم یکی دو برخورد نیست. برخوردهای طولانی و دوستانه میتونه در درازمدت یه بُعد کلی از یه نفر به شما بده.

حالا از این داستان مفصل، بیشتر زوم کنم روی چشم روشن ها و البته مردان!

در چین باستان گفته میشد چشم روشن ها ضعیف ترین نوع بشر در تصمیم گیری هستند! بخاطر همین، پست ها و منسب های مهم کشوری، به اونها داده نمیشد. البته فارابی (در کتاب «اغراض ما بعدالطبیعه ارسطو» )  توضیح میده که این ضعف به دلیل تکمیل نشدن قسمتی از مغزه که در مقایسه ها و تحلیل و تصمیم گیری در مسائل منطقی و احساسی نقش داره. ساده ش یعنی اینکه، چشم روشن ها، به نسبت بقیه، زودتر گول میخورن، زودتر و با تحلیل کمتری تصمیم میگیرن (در نتیجه بیشتر اشتباه میکنن) و کمتر به عقل رجوع میکنن. چون اون قسمت خاص رو ندارن!

قابل توجه اینکه، در چهره شناسیه چین باستان، مهمترین چیز بعد از چشم، نوع و جنس موهای سر و صورته. اما در مورد چشم روشن ها ، صدها برابر هر چیز دیگری، مدل لبهاست!! اونقدر مهم و جالب که اگه موارد مشابهی پیدا بکنید، دقیقاً تشابه ها رو درک میکنید.

متاسفانه نمیشه جزئیاتی رو روی عکس گفت. خودمم گیج میشم که اونقدر زیاده.

دیگه اینکه بینی، معمولا سوراخهای بزرگتر، تاثیرهای بهتری دارند. هرچی تنگتر و کوچکتر، بدتر!

...

و اینکه همه اینها به تجربه ست. اینکه با آدمهای مختلف سر و کله بزنید و چهره ها و جزئیاتشو بدونید. این علم، سالهاست که روز به روز در حال تکمیل شدن مخصوصاً در مراکز تحقیقات ژنتیک و روانشناسی وابسته به سازمانهای قضایی، جرم شناسی، سازمانهای جاسوسی و... ست. حتی در ایران.

من بخاطر سفر و کار و روحیه م ، گروهه های دوستی بسیار زیادی در سن ها و ژانرهای مختلف دارم. برخوردها و مناسباتم با آدمها بسیار زیاده و همین موضوع دوران خوبی رو برام درست کرده و کمک زیادی بهم کرده :-) 

نکته اینکه این تحلیل، در مورد بنیانهای شخصیتی، اخلاقی و فکریه. نه موارد ظاهری! چیزهایی که شاید بتونی مدتی پنهانشون بکنی یا یه طور دیگه نشون بدی، اما نمیتونی تغییرشون بدی!


پ. ن. یک: از روی ظاهر آدمها میشه چیزهایی درموردشون فهمید ، اما نمیشه اونا رو بهشون گفت :-) منظورمو میفهمین که.

پ.ن. دو: من واقعا معذرت میخوام از این نوع اطلاعات دادن. درسته که نویسنده خوبی نیستم، اما حق بدین، خلاصه کردن این همه مدت، اینهمه کتاب و اینهمه حرف و جر و بحث، چطوری توی یه پست بیاد؟ همینه دیگه. اگه سوال خاصی به ذهنتون رسید، سعی میکنم به بهترین حالت جواب بدم.

درهرصورت من از مردان چشم روشن متنفرم و این تنفر شخصی و سلیقه ای نیست و الان هم دو دوست صمیمی چشم روشن دارم و حتماً سعی میکنم حداقل روزی یکبار به گوششون برسونم که: ازتون متنفرم


  • دکتر میم

肖像

۱۴
دی

سالها پیش دوستی داشتم چینی، از شاگردان بسیار قوی خاله ساریتا و فوق العاده مسلط به مکاتب و علوم خاص شرق آسیا. اسمش اونقدر طولانی و سخت بود که بهش میگفتم سینا :-) 

از اون آدمهایی که شاید در زندگی یکبار یا اگه خوش شانس باشی دوبار بهشون بر بخوری و باید روی هوا بقاپیشون. پایه ٔ فوق العاده ٔ سفرهای سخت، بیداریهای طولانی، جر و بحث، کارهای خلاف و هر کار باهمی!

نقاشی میکشید، به سبک قهوه خانه ای ایرانی!! بهش میگفتم تو که تا حالا نه ایران اومدی، نه به این سبکها مسلطی، پس چی توی مغزت میگذره که اینا رو میکشی؟! (البته من هیچی از نقاشی سر در نمیارم و هیچ استعدادی حتی در حد کودکستان هم ندارم)

دو ساعت برام توضیح میداد و تفاوت سبک ها رو میگفت و... آخرشم بهش میگفتم خب... دیگه چه خبر؟! :-) 


+ میدونست من از مرد های چشم روشن متنفرم :-)) یه بار یه کتاب قدیمی و یه میلیون ساله، از بومیان چینی (از اونایی که یه سال بدون آب و غذا روی میخ میشینن و بعد میان یه کتابی مینویسن) برام آورد و خودش برام خوند و توضیح داد. ترجمه اسم کتاب تقریباً همچین چیزی بود «فیزیک چهره و نجوم بیولوژیکی» . بسیار ثقیل و پیچیده در مورد تاثیر پدر و مادر، سال و ماه تولد (بر اساس قرار گیری صور فلکی) و عوامل مختلف بر روی چهره افراد و حالتش و رفتارهاشون. جوری برام توضیح داد که انگار معادلات لاپلاس رو برای یه بُز نر توضیح میدی. و اینگونه بود که من یه چیزایی متوجه شدم :-) 

از همون روز رفتیم تو کار بررسی آدمها و قیافه ها و رفتارها :-D  خیلی خوب بود و پر دستاورد.

چند وقت بعد فهمیدم فارابی هم روی این چیزها کار کرده بوده.

+ تحلیل و تفسیر چشم روشن ها هم از همون دوران و ادامه بررسی های خودم در پست های بعدی براتون مینویسم :-) 


  • دکتر میم

به بهونه آلودگی شدید همیشگیه هوا مخصوصاً این روزا، گفتم در مورد آلودگی هایی که کمتر دیده میشن بگم. آلودگی هایی که طی سالهایی که در زمینه ضدعفونی سطح بالا کار میکنم، از نزدیک دیدم.

+ آلودگی های غذایی پنهانی وجود داره که درموردش خیلی کم صحبت میشه. اونقدر تعدادش زیاده که مثالهایی که دیدم رو میگم.

- در صنعت برداشت و آماده سازی زعفران، در کارگاههای بسته بندی، قسمتهایی از گوشت گاو خشک شده بعد از ساییده شدن و ریز شدن، دقیقاً شبیه زعفران میشه و بدون درنظر گرفتن وجدان، براحتی با زعفران مخلوط و بسته بندی میشه! این رشته ها بعد از مخلوط شدن، اونقدر شبیه زعفران و یکدست میشن که برای متخصصان این صنعت هم قابل تشخیص نیست!

یه درصد فکر نکنید که بریم زعفران مارک خوب بخریم ، خوبه و... از این حرفا! همه همین کارو میکنن! همه!

- قسمت عمده سهامی تمامی کارخانجات روغن نباتی، از بدو تاسیس، متعلق به دولت بوده و روغن های تمامی کارخانجات (تمامی) به یک شیوه و با یک کیفیت ساخته میشوند که بسیار بد و در محیطی که هیچ نظارتی بر ضدعفونی بودن و تمیزی محیط کارخونه نیست، ساخته میشن! تفاوت بسته بندی ها و مارک ها، فقط یک تکنیک بازاریابیه و تفاوت کم طعم ها، بخاطر طعم اسانسنهای اضافه شده ست.

- اما در این جمع محصولات کارخونه ای، پیدا میشن شرکت هایی که محصولاتی بسیار با کیفیت و خوب حتی باوجود سوسیس و کالباس بودنشون و اینکه اینقدر ازشون بد گفته میشه، تولید میکنن. یادمه یه بار که برای بازدید خط تولید شرکت آندره و نصب دستگاه و محلول ضدعفونی رفته بودم، تمام ذهنیتم در باره کثیف بودن و نامرغوب بودن بعضی محصولات، عوض شد. آندره کارخونه فوق العاده ای داره و محصولاتی با کیفیت و قیمت فوق العاده.


-- : تنها راه گذر از این محصولات، استفاده از محصولات غیرکارخونه ای و طبیعیه.


+ اما بیمارستان! هیچ میدونستید در ایران در کمترین حالت، سالی ۶۰۰ هزار نفر مبتلا به عفونت های بیمارستانی میشن و  ۵۰ هزار نفر بخاطر عفونت های بیمارستانی فوت میکنن؟! نه بخاطر بیماری خودشون!! که اکثراً گفته نمیشه.

اصلاً تعداد کمی نیست!

یعنی من با یک بیماری وارد بیمارستان میشم و احتمالاً درمان میشم، اما با یک یا چند بیماریه دیگه از بیمارستان خارج میشم!

من سالهاست که کارم در زمینه ضدعفونی بیمارستانی مخصوصا محیط های پرخطر ، اتاق های عمل، اتاق های مراقبت های ویژه و اتاق های استریلیزاسیون (CSR) بیمارستانه.

وزارت بهداشت یک روال استاندارد ضدعفونی داره که باید انجام بشه، اما این سالها که دلار گرون شده و این کار، هزینه بالایی داره، اکثر بیمارستانهای دولتی و خصوصی و اونایی که از نظر مالی ضعیف ترن، خوب انجامش نمیدن!

(نکته تلخ و خنده دار: من در یه بیمارستان یکی از شهرستانها دیدم که تکنسین اتاق عمل نبود و یک نگهبان حراست بیمارستان اومد توی اتاق عمل برای کمک! کسی که قاعدتاً به هیچ روال اتاق عمل آشنا نیست! البته ظاهراً زیاد اینکارو کرده بود که دیگه دکتری شده بود برای خودش :-)  )

نکته غیرتبلیغاتی: الان ما بعد از دوسال کار و زحمت، نمونه ای بسیار خفن، از یه محلول شیمیایی و دستگاه ضدعفونی سطح بالا و با صرفه اقتصادی خوب برای بیمارستانها و خطوط تولید صنایع غذایی ساختیم و الان درگیر بازاریابی و کارای نهاییه تست و آزمایشاتشیم. ایشالا از بعد از عید پخش میشه و با خیال راحتتری میتونید به امن بودن این محیط ها اعتماد کنید :-D 


+ این روزها سیب زیاد بخورید، آب سیب طبیعی زیاد بخورید و دمنوشهای گیاهی

ایشالا هیچ وقت، گذر هیچکس به بیمارستان و دادگستری نیوفته!

  • دکتر میم

زندان ۳

۰۵
دی

با یه بغض سنگین از در ِ زندان اومدم بیرون. چون بعدازظهر دیروز کارای وثیقه تموم شده بود، به کسی نگفتم بیاد جز ایمان. بار دوم بود که زندان میرفتم و آزاد میشدم. روبوسی کردیم و چون دید حوصله ندارم و توی خودمم، چیزی نپرسید. داشتم میترکیدم. رسیدیم خونه و پیاده شدم. فقط پرسید شب میای بیرون؟ سری تکون دادم و رفتم. یاد آخرین صحنه و آخرین حرفم توی زندان افتادم. درو باز کردم و افتادم روی مبل. نتونستم... بغضم ترکید و سرمو گرفتم و زار زار گریه کردم...

(هشت ماه قبل)

بعد از کلاس کامپیوتر توی کتابخونه زندان، نشستیم به حرف زدن. نیم ساعتی اون گوشه نشسته بود. وزن و هیکلش چهار برابر من بود و دو برابر سنم، سن داشت. روزای قبل دیده بودمش. میگفتن از گنده های موادمخدر خاور میانه ست! خیلی کم حرف میزد. خلوت تر که شد، رفت پیش رامین و یه کم حرف زد و کم کم اومد جلو.

برای دخترش لپ تاپ میخواست و مشورت میخواست. یه کم براش توضیح دادم و گفتم چقدر میخوای هزینه بکنی؟ یه سَری خاروند و گفت متوسط دیگه،، حدود ۵ تومن! (سال ۸۷ ، حدود ۵ تومن، لپ تاپ متوسط!! )

سال ۸۶ با ۶۰ کیلو (توجه کنید ۶۰ کیلو!! ) شیشه توی یه ماشین مزدا میگیرنش (جرم شیشه بسیار سنگینه و بالای ۳۰ گرم، اعدام داره! ) 

بسرعت حکم اعدام براش میبرن و بعد از یک ماه انفرادی بدون ملاقاتی، میبرنش روی سکوی اعدام. 

میگفت: روی سرم کیسه کشیدن و حکم رو خوندن و بعد از روال پیش از اعدام، زیر پامو زدن!

آویزون شدم و با یه تکون، یه آن حس کردم هنوز پام روی یه چیزی هست! تعادلم رو حفظ کردم و ثابت شدم و وقتی که فهمیدم هنوز زنده ام، همونجا شاشیدم...! آوردنم پایین و یه حکم خوندن برام که حکم اعدام، تبدیل شده به اعدام وحشت و حبس ابد (اعدام وحشت، به برگزاری مراسم اعدامی میگن که بدون خبر محکوم، طوری زیر یک پا رو میزنن که محکوم بترسه و متنبه بشه و بعد بهش میگن که حکمت تبدیل شده به حبس ابد! )

میگفت یک ماه لال بودم و حرف نمیزدم از شوک اعدام! بعد از رفتن توی بند و ملاقاتی ها فهمیدم که همکارام یه قاضی از دیوان عالی کشور رو خریدن با ۵۰۰ میلیون و این تغییر حکم انجام شده. حالا هم کسی رو دیدیم که ابد رو تبدیل به ۲۵ سال بکنه.

و حالا مطمئن بود که با تخفیف ها و عفوهایی که در انتظاره، پنج سال دیگه آزاده! (همچین قاضی ها و محکوم هایی هم داریم)


واحد پول داخل زندان، سیگار بود! همراه داشتن پول توی زندان جرم نبود، اما رایج نبود. بوفه زندان، حکم بانک رو داشت. پولهات رو تحویل بوفه میدادی و هر مایحتاجی میخواستی، از حسابت کم میشد. معاملات سبک داخل زندان، با سیگار انجام میشد و معاملات سنگین تر با حضور در بوفه و تایید دو طرف معامله.

به بعضیها نباید روو میداد. کاری برای دونفر انجام دادم به ازای سه پاکت سیگار!

دو پاکت رو در معاملات روزمره روزهای بعد خرج کردم و پاکت آخر روز آخر، به رامین دادم و... آزاد شدم.


+ هشت ماه بعد در یک شرایط غیرقابل انتظار در حالیکه فوق‌العاده بی اعصاب و قاطی بودم برای بار دوم، وارد زندان شدم. از مزایاش این بود که خیلیا رو میشناختم و از همون اول، تخت داشتم. اما از خود ِ زندان ناراحت نبودم. ناراحت از اتفاقات قبل، رفتم و رو تخت دراز کشیدم.

رامین اومد و چایی آورد برام و گفت بیا بریم تو حیاط. هیچی نگفتم و چایی رو خوردم و خوابیدم. اتفاقات بار دوم زندان، اونقدر تلخ و بد بود که حتی بیاد آوردنش الان اذیتم میکنه.

هنوز قفل بودم. همه قفل بودن. تازه در مورد جوّ سنگین زندان پرسیدم، گفتن پسفردا میخوان حاج رضا رو اعدام بکنن!!

- اعدام؟ مگه قبلش خبرشو میگن؟!

- مامورای آشنا خبر آوردن! 

بدتر شدم. جرئت حرف زدن با حاجی رو نداشتم.

علیرضا یه فلاسک چایی ویژه آورد (چایی با تریاک :-D  ) نفری یه استکان خوردیم و رفتیم تو هپروت! (کلاً همون یه بار بود)

ساعت ۶ صبح با سر و صدا بیدار شدم. گیج و منگ دیدم همه دارن گریه میکنن! چی شده؟ حاج رضا داشت با همه روبوسی میکرد و دوتا مامور و یه افسر درجه دار جلوی اتاق ایستاده بودن و گریه میکردن! همه زندان جمع شده بودن جلوی اتاق ما... و حاج رضا رو بردن.

یادآوریه سکوت سنگین و مرگبار ِ بند، بعد از رفتنش هنوز تنم رو میلرزونه. 

دو ساعت بعد اسممو از بلندگو اعلام کردن که وسایلمو جمع کنم و برم. هیچی نداشتم. رفتم. داشتم فرمها رو پر میکردم که دیدم حاج رضا یه گوشه نشسته که ببرنش انفرادیه قبل از اعدام. قرآن میخوند. آروم رفتم جلو و با بغض گفتم حاجی چی میشه؟ خندید و گفت: توکل به خدا...


با یه بغض سنگین از در ِ زندان اومدم بیرون...


  • دکتر میم

زندان ۲

۰۴
دی

+ ۲۲ ساله بود، در دوازده سالگی، سر فوتبال و توی یک بازی معمولی دوستشو هل داده بود و سرش خورده بود به تیر دروازه و مرده بود! بعد از ۶ سال موندن توی کانون اصلاح و تربیت و انتظار برای اعدام، حالا ۴ سال هم اینجا بود و دوبار قهرمان کشتی مسابقات زندان کشور شده بود. اخلاقاً اونقدر پسر خوبی بود که قاضی ها هم به بهانه های مختلف، ابلاغ حکم رو به تعویق مینداختن و گروه های مختلف از دوست و آشنا گرفته تا بزرگان شهر و مسئولان دادگستری، برای راضی کردن خانواده مقتول تلاش میکردن. حاج رضا (وکیل بند) میگفت در اینطور موارد که دادگستری تشخیص میده که شهروند، برای جامعه بیخطره، حداکثر تلاششو میکنه که اعدامی صورت نگیره و حالا شش ماهی بود که خانواده مقتول راضی شده بودن به گرفتن حدود ۲۰۰ میلیون و گذشتن از حق اعدام! خانواده پسر هیچی نداشتن، مادرش چندسال پیش دق کرده بود و... :-( 

از همون اول همه شروع کرده بودن پول جمع کردن برای پسر و تعدادی از زندانی های پولدار هم مبلغ زیادی گذاشته بودن (دو زندانی بودن که گفته میشد آدمای زیادی با جرائم مالی ساده مثل دیه های کم ، مهریه، چک و بدهی رو آزاد کرده بودند)

نزدیکای آزادیش بود و همه خوشحال. هشت ماه بعد، بار دوم که رفتم زندان، آزاد شده بود.


+ حاج رضا (وکیل بند) بزرگ زندان بود. محکوم به اعدام.

 ۷ سال پیش به اتهام قتل در یک دعوای دسته جمعی! مرد جاافتاده و فوق العاده خوب و آرومی بود (شاید هم طی این سالها اینطوری شده بود)

چند بار تا مرز تبدیل حکم به ۲۰ سال رفته بود، اما خانواده مقتول با زور و پارتی ای که ظاهراً داشتن، فشار زیادی میاوردن و پیگیر اعدام بودن.

از روز اولی که رفتم، صدام زد و اتهام و میزان وثیقه و نوع دادگاهمو پرسید، هوامو داشت. بهم میگفت مهندس!

تا دعوا یا حرف و بحثی میشد توی بند میگفت از مهندس یاد بگیرین، نصف سن شماست، اما ک.. خودشو جمع میکنه، حواسش به همه چی هم هست. منو اول کشید کنار و در مورد سیگاری یا موادی بودنم پرسید و هشدار داد. اتاق ما (من توی اتاق حاج رضا بودم) ۲۰ نفری بود و تنها اتاقی بود که تلویزیون و دی وی دی پلیر داشت. کیف سی دی ها و کنترلشو به منم میداد و میگفت هر وقت حوصله ت سر رفت یا فیلمی چیزی خواستی، بگو بگم بیارن برات. 

اما مگه حوصله سر میرفت؟ فیلم ندیدیم، معمولاً  روی موزیک بود.


+ بعدازظهرها معمولاً همه توی حیاط بودن. یه بار والیبال بازی کردم باهاشون. یه کل کل قدیمی بین مالی ها و موادی ها بود :-)

موادی ها، لزوماً معتاد نبودن. اکثراً از قاچاقچی ها و بعضاً پولدار. مالی ها هم کم پول نبودند. مهران یه شب، مفصل از کلاهبرداری چند صد میلیونیش از شرکتهای بیمه و راه و روش هاش و گیر افتادنش و اینکه اسناد دادگاه برای محکومیت قطعیش کافی نبود، تعریف کرد. تبریزی بود و یه سال میشد که اینجا بود و میگفت اگه قطعی اعتراف کنم، دهنم سرویسه!

به من میگفت اگه هکر سراغ داری، بیا چند تا کار خوب سراغ دارم! :-D 

من طبق روال همیشگیم، کم حرفی پیشه میکردم :-) 


زندان هم مثل بیرون بود، همه جور آدمی داشت، مهربون، قالتاق، دزد و کلاهبردار (که هنوز در زندان دزدی میکردند) ، آدم نصیحت کن، شر، محترم... اما نمیشد قضاوت کرد. شاید قضاوت هایم درونی بود، بی حرف، برای خودم.... مثل الان.


ادامه دارد...

  • دکتر میم

زندان ۱

۰۳
دی

قبلا (در بلاگفا لعنت ا...) خیلی کوتاه، از زندان گفته بودم. و قول داده بودم که یه بار کامل تر بگم :-) اگه بخوام کامل بگم که یه کتاب میشه :-)  اما خلاصه شو، توی چند قسمت تعریف میکنم.

سال ۸۶ و ۸۷ دوبار بخاطر یه اتهام مالی (زیرمجموعه گمرکی) رفتم زندان!

(توضیحش مفصله، اما انگ نچسبونید، تبرئه شدم :-D ) 

اولین بار که رفتم، تجربه یه محیط و جدید و جالب بود! بند و سلول و بازیها و آمارها و اتفاقات و وکیل بند و... 

خلاصه چون وثیقه ۲۰۰ میلیونی میخواستن و روال کارشناسی و سند گذاشتن طول میکشید، حدود یه هفته اون تو بودم. البته با اینکه آدمای زیادی دنبال کارام بودن، خیالشون راحت بود که احتمالاً توی زندان از پس ِ خودم بر میام بخاطر همین عجله ای در کار نبود! :-D 

زندان چند تا بند داشت و هر بند، کلی اتاق، توی هر اتاق ۲۰ نفر بودن با ۱۵ تا تخت. حدود ۴، ۵ نفر هم کف خواب بودن تا وقتی یه نفر آزاد بشه یا اعدام بشه تا اون کف خوابها به ترتیب ورود، جایگزین تخت خوابها بشن!

ما تو بند قتل و مالی بودیم، بند مواد و سیاسی و... هم جدا بود. هر بند هم یه «وکیل بند» داشت که معمولاً یکی از قدیمی ترین و بزرگترین زندانی ها بود. یه چیز تو مایه های مبصر کلاس.

به لطف وثیقه سنگینی که اون زمان داشتم و مثلاً تحصیلکرده بودم، بعد از شب اول یه تخت برام جور کردن :-)

هر روز هم دوبار، یکی ۷ صبح، یکی هم ۷ شب، آمار بود. همه رو میریختن تو حیاط و با شمارش، میاوردن داخل. بقیه روز، در اختیار خودمون بودیم مگر اینکه بازپرس بیاد زندان، یا اینکه ببرنت دادگاه.

روز اول به سیر و سیاحت در سالنهای زندان و کتابخونه و ورزشگاه و آشنایی با هم اتاقیا و... گذروندم،

روز دوم رفتم کتابخونه دنبال کتاب... کتاب حجیم «عشق سالهای وبا» از گارسیا مارکز رو برداشتم و شروع کردم. اومدم توی اتاق، حاج رضا کتابو دید و گفت مگه چند سال میمونی که اینو برداشتی؟ :-) گفتم خدا رو چه دیدی؟ از دل قاضی که خبر نداری!

خلاصه کتابو شروع کردم و روزی ۵، ۶ ساعت میخوندم. البته روز بعد گفتم بچه ها چندتا از کتابامو بیارن داخل (که آخرم اهدا کردم به کتابخونه زندان. یکیشم «خاطره دلبرکان غمگین من» کتاب ممنوعه گارسیا مارکز بود که بالاخره بدرد زندانیا میخورد دیگه :-D ) 

اما بعدش، بیشتر روز به صحبت کردن با زندانیا میگذشت که واقعاً خوب و تلخ بود.

بعضی روزا توی زندان کلاس آموزشی میذاشتن که شرکت توی کلاس، دلخواه بود. قرار شد روز سوم و چهارم من کلاس کامپیوتر برگزار کنم!!

کلاس ها، خیلی خوب و شلوغ بود. بعد از کلاس ها هم توی کتابخونه مینشستیم و ساعتها با زندانی های بندهای مختلف صحبت میکردیم. اکثر انتقال تجربه های عمومی توی همین نشست ها و تجربیات تخصصی در نشست هایی شبانه صورت میگرفت (کمسیون های تخصصی) :-) 

از روش های کلاهبرداری و دزدی گرفته تا اتفاقات درون گروهیه باندهای مواد مخدر و قوانین حقوقی جرم ها و نحوه بازپرسی ها و دادگاه ها و...

البته از همه دردناکتر، درد دل ها و رای های خاص دادگاه ها و  اتفاقات خانوادگیه در پی اون بود. (در پی این پستم، به قول اون استاد حقوق، میگفت من همیشه به شاگردان قاضیم میگم خیلی حواستون باشه، برای یک روز زندان رفتن هر نفر چه اتفاقات و پیامدهایی توی خانواده اون شخص و جامعه پیش میاد! )


ادامه دارد...


  • دکتر میم

Side Effects

۲۰
آذر

حدود یه ماه پیش این پستو نوشتم، بعد به دلایلى منصرف شدم و صبر کردم تا داستان تموم بشه.

دوست و همکارم (دکتر دامپزشکى که تعریفشو کرده بودم) و البته الان سالهاست که کارش داروهاى انسانیه، بخاطر تست و ورود یه داروى زیرمجموعه مغز و اعصاب، چند ماهیه که امریکاست.

براى یه جور آزمایش دو نمونه قرص مشابه داخلى و گزارش ردکردن اونا، شرایط خاص خونى احتیاج بود، که از قضا منم شاملش شدم! (شامل دکتر در امریکا هم شد و اونم شرکت کرد)  :-))

آزمایش خون دادم و ده روز نمونه اول رو خوردم! نوعى آرام بخش و خواب آور عالى. واقعا هم حرف نداشت :-) 

آزمایش بعدى رو دادم و نوع دوم رو شروع کردم!

یکى از پزشکاى ناظر آزمایش، هشدار داده بود که بعد از خوردن، دسترسى به گوشى و نت رو قطع کنم و زود بخوابم، چون امکان توهم هاى کوچیک و حواس پرتى داشت و احتمال سوتى هاى فراوان!

شب اول به خیر گذشت و خوب خوابیدم.

شب بعد که دومى رو خوردم... خدا لعنت کنه شرکت سازنده رو! :-D 

ساعت ١١ شب با یکى از دوستان (خانم) کارى داشتم، رفتم تلگرام، آنلاین نبود، براش پیغام گذاشتم و گفتم که تا ١٢ بیدارم.

ساعت حدود ١١.٢٠ شب ، قرص رو خوردم و یه کم نشستم که برم بخوابم. نت لعنتى هنوز وصل بود و تبلت، روشن. حس کردم که یه اتفاقایى برام داره مى افته که یهو این دوست ساعت ١٢ شب آنلاین شد و جواب داد و....

دیگه من نه از جواب دادنش چیزى یادمه و نه از اتفاقاى بعدش! :-)))

صبح ساعت ٨ سرحال و توپ، از خونه زدم بیرون. ساعت ٩ یکى از دوستان زنگ زد که کجایى؟ ترافیک گیر کردى؟؟!!!!!

گفتم چى میگى؟!!!! 

گفت مگه نگفتى بیا بلوار کشاورز که .....

یهو دوزاریم افتاد که وااااى ، از دیشب ِ لعنتى و اینکه چیکارا کردم، هیچى یادم نمیاد!

پرسیدم ساعت چند؟ گفت ساعت ١ شب !!!!

یعنى من حداقل تا یک، گوشى بدست بودم؟!!

.... خلاصه اینکه بعد از پرس و جو فهمیدم با یکى دیگه هم براى ساعت ٩ صبح، طرفاى آریاشهر قرار گذاشتم!!

رفتم دیدم آرشیو تلگرامم هم خالى! پاک کرده بودم!

خدا خدا میکردم با اون خانم محترمى که دیشب چت کرده بودم، چیز ضایعى نگفته باشم! :-D 

ظهر بود که ازش درمورد چت دیشب پرسیدم. همه متن چت ها رو با بزرگوارى برام فرستاد (تا دلیلشو نگفتم، نفرستاد! همچین دوستان خوبى) :-D 

همه چى سالم بود، خداروشکر. تجربه این شرایطو داشتم، که گاهى آدم هرچى تو فکرش هست و نیست رو بدون سنجش میگه و مینویسه. اما اینبار به اونجاها کشیده نشد و اونقدرها وخیم نشد. :-) 


پیش نکته : اون تست بخوبى تموم شد :-) 

نکته ١ : چهار شب دیگه از اون داروى ایرانى لعنتى استفاده کردم!

نکته ٢ : روزهاى بعد هم بازخوردهایى از اونشب گرفتم که نمى دونستم!

نکته ٣ : با اینکه عوارض جانبى در هر شخصى ممکنه با هر شخص دیگه اى کاملاً تفاوت بکنه، اما همیشه براى خوردن داروها، چیزى بیشتر از عوارض جانبى نوشته شده در توضیحات رو درنظر بگیرید.


  • دکتر میم


اگه مرد ِ جنگ و مبارزه باشى، همیشه دشمن ِ قوى داشتن، یا رقیب قوى و باهوش داشتن، بهت انگیزه میده و باعث پیشرفتت میشه. انگیزه براى شکست دادنش، دستت رو به چیزهایى میرسونه، به جاهایى میرى، تجربه هایى کسب میکنى که شاید درحالت عادى، سالها طول میکشید، یا هیچوقت!

مخصوصا اگه این جنگ، سالهاى سال طول بکشه. اصلاً این دشمن ِ سطح بالا، یه جور دوست ِ غیرعادى محسوب میشه!

گاهى تو جلو میوفتى ، گاهى اون؛ گاهى تو یه لحظه دلت براش میسوزه، گاهى اون براى تو. گاهى تو میخواى بکشیش، گاهى اون تو رو! 

و درهر صورت، هر دو بشدت درحال پیشرفتین.

اما هرچى باشه دشمنه، جنگه ... و تو باید تا آخرش وایستى وگرنه هر دوطرف رو نابود میکنى.

 

یاد رونالدو و مسى افتادم!

یاد امریکا و روسیه،

یاد megamind و  metromind ،

یاد خودم و کارن،


انیمیشن Megamind رو دیدین؟

شخصیت منفى داستان، یک ابرقهرمان بدجنسه که تمام مدت با یک سوپرقهرمان مثبت و خوب، درحال کل کل و جنگه که به اهداف شیطانیش برسه. بالاخره یه روز، اون بدجنسه موفق میشه که قهرمان خوب رو شکست بده و از میدون به در بکنه.

اما یهو به خودش میاد و میبینه که این همه مدت، فقط به امید رقابت با اون دشمنش بوده که فعالیت میکرده و پیشرفت میکرده و زنده بوده! حالا که رقیب و دشمنى در حد خودش نداره، دیگه هیچ هیجان و انگیزه اى نداره...


دشمن فوق العاده ام، کارِن

که بارها براى هوش سرشار و استعداد کثیفش، ایستاده کف زدم.

و او بارها برایم ایستاده کف زده،

دوست نفرت انگیزم، که بخاطرش همه جا رفتم،

که بخاطرم همه جا آمد،

که بارها امیدهایم را کشت،

که بارها امیدهایش را کشتم،

که یک روز دلم برایش سوخت و اشک ریختم، 

که یک روز دلش برایم سوخت و دیدم که اشک ریخت...


مردى که هیچگاه او را نمیبخشم... چند روزیست، از این دنیا رفت... در ٥٥ سالگى...  و من اصلاً حالم خوب نیست و بشدت بدحالم.



اداى احترام به کارن، به دشمن همیشگى ام


  • دکتر میم