روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۸ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

۹۶-۹۷

۱۴
اسفند

+ گفتم چون شاید امسال دیگه نرسم چیزی بنویسم، یه پست مجموعه ای از فیلم و کتاب و طبیعت و گردش بذارم و برم :-)


+ دوستان، اگر درخت نمیکارید، لااقل آزاده باشید... برای بار هزارم،، بخدا خاکستر ِ داغ ِ آتیشی که خاموش نمیکنید و میرید هم میتونه جنگل آتیش بده. به خودتون نگاه نکنید که نمیتونین با یه خروار هیزم و علف و نفت و بنزین، آتیش درست کنید. اون میتونه. 


+ درخت کاج و سرو ، جز ضرر به خاک و بافت گیاهی اطرافش و گند زدن به منطقه، هیییچ سودی نداره. برای همه تکرار کنید تا جا بیوفته. درخت کاج و سرو نکاریم! نهال ِ چنار ، سپیدار ، بید‌مجنون ، سنجد و درختان میوه بکاریم


+ والا کتاب خاصی ندارم که معرفی کنم. چون خودم مدتهاست که درگیر دوتا کتاب قدیمی ام، خبری از دنیای نشر ندارم تا نمایشگاه کتاب :-)

آها ، کتاب «خاطرات کاملاً واقعی یک سرخپوست پاره وقت» ، به قلم «شرمن الکسی» ، اینو من سال پیش از یه دوست، پیشنهاد گرفتم و اونقدر خوشم اومد که طی این یه سال، چند تا خریدم و کادو دادم، به خیلیا هم پیشنهاد دادم. نشر افق.


+ اما فیلم،، اول اینکه خب از فیلمهای خوب ِ تقریبا همه‌پسند ِ امسال، که خوبن و اکثراً نامزد اسکار، یه سریاش کیفیت خوبش اومده: 

Shape of water - Phantom thread - three billboards outside Ebbing Missuri - The big sick - Darkest hour - Call me by your name

دوم اینکه قصه یه مینی سریال معمایی جنایی بنام «موزاییک» پارسال بصورت یه اپ موبایل بصورت اینتراکتیو بیرون اومد و کاربرهای زیادی پیدا کرد. اینتراکتیو یعنی مثلا تعاملی! در این مورد، مثلا کاربران میتونستن بین اسناد و مدارک پلیس برای این پرونده و تماسها و ایمیلها، جستجو بکنن و خودشون تحقیق بکنن و پرونده رو جلو ببرن! حالا بعدا توضیح میدم. 

اما یه ماه پیش، «سودربرگ» کارگردان خوب و خفن و خلاق، این مینی سریال شش قسمتی رو ساخت و شبکه HBO پخشش کرد. کلاً شش قسمت. و برای علاقمندان به معماهای پلیسی جنایی، فوق العاده جذابه. همه مسیر فیلم خودتونو جای کاراگاه میبینین و هی تحقیق میکنید و نظر میدین :-)) خیلی باحاله. ما چهارقسمتشو دیدیم. سریال Mosaic


+ حقیقتش، من سالهاست که ایام عید ، سفر تفریحی-گردشی نمیرم. بخاطر شلوغی شهرها و جاده ها و... کلاً جنگه! و فقط میریم گرگان و بعدش دهاتمون (یا برعکس) . که اونم یه سفر تک جاده و کوتاه. و تقریبا از این خونه به اون خونه. بعدش هم همون طبیعت اطرافمون رو میچرخم. سبک و ارزون. امسال هم که با این پا کمتر.

بخاطر همین مثل قبل که گفتم، بنظرم عید ارزش سفر نداره. فقط نهایتا جایی که توی مقصد ، محل اسکان و تفریح و استراحت داری... ایشالا بعد از عید بیشتر درمورد گردشگری صحبت میکنیم. پس... مراقب جاده ها باشید. آروم و خوب و مثل آدم برونید. اگه راننده تون بد رانندگی کرد، بجای نصیحت، یه پس گردنی بزنین به حساب من :-)) صدقه بدید. خوش بگذرونید و سلامت باشید. عیدتون هم مبارک ;-)


  • دکتر میم

+ با اتوبوس به بخش خیریه بیمارستان میرفتم و همانطوری هم برمیگشتم. بچه های توی اتوبوس به من خیره میشدند و از مادرهاشان میپرسیدند: «اون آقاهه چشه مامان؟ چه بلایی سر صورتش آورده؟» ، و مادرشان هم ساکتشان میکرد ، هییییششششش

آن هیییششششش از هر توهینی بدتر بود. بعد هم میگذاشتند آن دخترهای حرامزاده پدرسوخته و پسرهای کوچک حرامزاده پدرسوخته از پشت صندلی هاشان نگاهم کنند. من هم به بیرون زل میزدم. کاری هم نداشتم بکنم. دکترهای لعنتی هم که نتوانستند هیچ مرض دیگری تشخیص بدهند، اسمش راگذاشتند آکنه وولگاریس.


+ آنجا بود که فهمیدم بیمارستانها محل کلاهبرداری اند. دکترها در آنجا مثل پادشاهانند و مریض ها اندازه گه هم ارزش ندارند. اصلا بیمارستانها را درست کرده اند تا دکترهای پرمدعا با لباس های سفید آهاردار به همه ریاست کنند: « دکتر، دکتر، . خواهش میکنم از این طرف، بی خیال عذاب سرطان، بیخیال زجر زندگی. ما که مثل اون احمق های بیچاره نیستیم، ما هیچوقت نمیمیریم. آب هویجمون رو مینوشیم و وقتی حالمون بد شد، آزمایش میدیم، به ما دارو تزریق میکنن، هر آرامبخشی که لازم باشه... چیک، چیک ، چیک، زندگی به کاممونه، چه موجودات فوق العاده ای هستیم ما! »


+ دوباره آن دکترهای عوضی جمع شده بودند. دورهمی مردهایی که خانه هاشان بزرگ بود و وقت داشتند بخندند و کتاب بخوانند و به تئاتر بروند و نقاشی بخرند و فراموش کنند چطور فکر کنند، چطوری چیزی را احساس کنند.

- حالت چطوره؟

- عالیه 

- سوزن ها درد ندارن؟

- برو به جهنم

- چی گفتی؟

- گفتم برو به جهنم

- اون یه پسر بچه ست، چقدر ناراحته؟! فقط میخواستم بگم تحملت خوبه، خیلی پوست کلفتی.

- گم شو

- نمیتونی اینطوری باهام حرف بزنی

- گم شو عوضی، گم شو

- باید بیشتر از اینا طاقت بیاری، فکر کن اگه کور بودی چی میشد؟

- اونوقت مجبور نبودم به صورت لعنتی تو نگاه کنم.


+++ فرازهایی از نوشته های عالی «بوکوفسکی» در کتاب «اعترافات مردی چنان دیوانه که با حیوانات میزیست» ، یکی از بزرگترین شاعران و نویسندگان معاصر امریکا.



  • دکتر میم

- بازی وبلاگی؟! آخه این چه بازیه ایه؟! 

بهش میگم نمیشد مثلاً بجای عکس گرفتن از دستنوشته های اول کتابها، از برچسب یا مُهر کتابخونه ، روی کتابامون عکس میگرفتیم؟! 

آخه اینطوری هم من راحتتر بودم، هم فرهنگ برداشتن کتاب از کتابخونه ها رواج پیدا میکرد. ضریب کتابخونی در جامعه بالا میرفت و... (شوخی کردم، به مُهرها توجه کنین... بدونین که از کجاها کتاب برداشتین ⁦:-D⁩ )


- با عرض معذرت، نتونستم نوشته های کتابها رو بزارم. نمیتونم. هرچند که اونایی که خطاب به من بوده، کم بود. خب بالاخره صاحب قبلی خیلی از کتابها کسی دیگه بوده ⁦:-D⁩

بگذریم... فقط همین دونفر... اولی بخاطر لذت اون دقایقی که با مرد دوستداشتنی، بعد از نوشتن یادگاری اول کتاباش، ایستادیم و درمورد فوتبال با هم حرف زدیم.

دومی از قابل احترام ترین و عالی ترین زنان اهالی هنر-ادبیات...


- بازم دمش گرم، بخاطر دعوت هولدن و این بازی ِ لعنتی، دو ساعتی نشستم جلوی کتابخونه و به دستنوشته ها و خاطرات زیاااد، نگاه کردم. همچنین به مُهر کتابخونه ها.


  • دکتر میم

لنج

۱۲
خرداد

+ معمولا چند تا کتاب رو همزمان باهم میخونم و جلو میبرم. همه کتابها مربوط به یه موضوعی میشه که توی اون بازه از زندگی دارم روش قفل میکنم و معمولا خیلی کند پیش میره. چون با هر ابهامی، دنبال جواب نوشتاری یا آدمی که جواب بده میگردم. اما همیشه، در کنارش، یه دونه رمان هم میخونم و پیش میبرم. این قسمت از مطالعه، مثل لذت تماشای کتابای عکسدار، توی بچگیه :-) چند وقتی میشه که کتاب «زوربای یونانی» رو با ترجمه «محمد قاضی» گیر آوردم. اونقدر فضای داستانشو دوست دارم که دلم نمیاد، تموم بشه. از روش فیلم خوبی هم ساخته شده، که اونم بعدش میبینم.


+ میدونستین این فیلم «مادر قلب اتمی» که داره اینقدر تبلیغ الکی میکنه که مردم حس کنن خیلی فیلم خوبیه، در واقع در ادامه همون فیلم افتضاح «مهمونی کامی» ه؟!!!!! همون کارگردان اومده اینو ساخته، و فیلم با پایان «مهمونی کامی» شروع میشه! گفتم یهو گول نخورین و پول سینما الکی ندین! پستای قبل که فیلمای جدید روی پرده رو گفتم. این هفته و هفته بعد هم از فیلمایی که جدید اکران میشه ، 

«زیر سقف دودی» رو توی پستای جشنواره نوشته بودم! افتضاح، مزخرف، پیس اِ شت.

«رگ خواب» ، فوق العاده، عاشقانه، عالی. 

«ساعت پنج عصر» ، اولین فیلم سینمایی که مهران مدیری ساخته، عید فطر اکران میشه، باید بشینیم ببینیم چطوره!


+ این سریال «نفس» که بعد از افطار میده.... استغفرا... 

پسره سال ۱۳۵۴ یه ادکلن کوکوشنل مدل ۲۰۱۲ به دختره کادو داد! کارگردان هم اصرار داشت بگه اینا از خانواده های لاکچری قبل از انقلاب بودن و به هم ادکلن اورجینال کادو میدادن. درسته که برند کوکوشنل بیشتر از صد ساله که فعاله، اما اون لوگوی روی جعبه ادکلن، که به اصرار کارگردان، هی زوم میکرد روش، فقط ۱۵ ساله که طراحی و ثبت شده! 

الان که با خود کوکو صحبت میکردم، میگفت: «سه دیقِکتو ایتقه اٙنسانسی» :-))


+ جشنواره فیلم کن ۲۰۱۷ هم تموم شد. احتمالاً بعد از ماه رمضون یه پست درمورد جشنواره کن بنویسم. پرحاشیه و پشت پرده ای! اصلا بخاطر همین پشت پرده هاست که الان نمینویسم! زشته :-))  تازه امسال چون خودم نرفتم جشنواره کن، (نه که هرسال اونجام...) یه خبرنگار اختصاصی اونجا داشتم. 


+ معلومه خوبم؟! ⁦:-D⁩ اوهوم،،، بالاخره ازش خبردار شدم،، فکر و دلم آروم شد یه کم،، زنگ زد،، نگرانی هامونو پشت همه مزخرف گفتنها و بلند بلند خندیدنامون قایم کردیم... سرما خورده بود... آخرم بهش نگفتم روزی هزار تومن براش صدقه میدم ... تا وقتی ببینمش، ده برابرشو ازش شیرینی میگیرم ⁦:-D⁩


+ پسر داییم از اتریش این عکسو فرستاد! کلی صفا کردیم. عکس برای سال ۱۳۷۳ یعنی ۲۳ سال پیش، سیزده بدر، تیم فوتبال :-) 
اونایی که توی اون عکس قبلی پیدام کرده بودن، اینجا هم میتونن بفهمن کدومم! ⁦:-D⁩
ههععیییی،،،، ما از همین زمینای خاکی شروع کردیم 

  • دکتر میم

داشتم راز تلخی رو درمورد کتاب های ممنوعه که دستفروشهای انقلاب میفروشن، بهش میگفتم ... که گفت: «گراز عوضی، چرا گفتی؟ میزاشتی با حماقت خودم حال میکردم. الان دیگه نمیتونم مثل قبل با خیال راحت کتاب بخونم»


#آگاهی و #سختی


  • دکتر میم

ثروت کاغذی

۲۸
شهریور

بدلایلی دوست نداشم توی این بازی شرکت کنم، اما شرکت کردم، راستش عکس کتابخونمم تاحالا هیچ جا نذاشته بودم و بجز چند تا از دوستام کسی ندیده بود. مهم هم نیست. خودم به دقت، سانسورهامو اعمال کردم :-))

این کتابخونه رو خودمون (من و همسر) طرحشو زدیم و ساختیم و نصب کردیم و حالا هم جا کم آوردیم و باید سه چهارتا دیگه باکس بسازیم تا بقیه کتابهای توی کارتن مونده و خونه مامان اینا و جانشده رو جا بدیم.

اینم نتیجه سالها کتاب خریدن و کتاب دزدیدن و دهها کتابی که اینجا نیست ، چون ازمون دزدیدن یا خودمون دادیم رفته...

خبر دارین که: «اهدا الکتابُ افضلُ الکرامات و دزدی الکتاب، حلالٌ کعنّهو شیر مادر » 

هرچند که همسر با بخش اول این حدیث شدیداً مخالفه :-))



اینم محتوای هر قسمت :

یک  دو  سه  چهار  پنج  شیش  هفت  هشت  نه  ده  یازده  دوازده  سیزده


  • دکتر میم

کتاب کِشی

۱۲
شهریور

توی اسباب کشی، کتابها سنگین ترین جعبه ها هستن...

سنگین تر و بددست تر از یخچال و مبلها حتی!

دیشب که کتابخونه رو جمع میکردم، فکر میکردم که pdf هم بد نیستا :-)

اما بوی کاغذ که به دماغم خورد و مست شدم، گفتم لعنت به pdf ! کتاب رو باید دست گرفت و ورق زد و بوووو کرد...

۵۰۰ جلد کتاب رو بسته بندی کردم،، نتیجه ۱۵ سال کتاب جمع کردن رو...


+ امشب تا نیمه شب خونه تمیز میکنیم، فردا صبح دو ساعت دیرتر میرم شرکت. به خودم دوساعت مرخصی دادم... با حقوق :-D


  • دکتر میم

در زمینه سریال دیدن، مازوخیستم. همسر هم تاکید زیادی روی این اخلاقم داره :-)

میشینم با دقت سریال معمای شاه میبینم و از اول تا آخر حرص میخورم و به محمدرضا ورزی و تیم خسرو معتضد فحش میدم. بعدش میشینم برنامه زنده نقد و بررسی تاریخی بعد از سریال هم میبینم... (این برنامه، گاهی مرهمه درده)

و همینطور تا هفته بعد انتظار میکشم که قسمت بعدی پخش بشه و بازم حرص بخورم و فحش بدم به این گند سینمایی و تاریخی!


+ نمایشگاه کتاب که بود، رفتم غرفه مرکز اسناد. دونفر وسط غرفه نشسته بودن و یه اتاق هم ته غرفه بود و جلسه بود. بهشون گفتم «آقا... دیشب توی برنامه نقد سریال معمای شاه، آقای امینی رو آورده بودن که یه کتاب خودشو آورده بود، که توش از مستندات مرکز اسناد استفاده کرده بود،، اما اسم کتابو نمیگفت! اونقدر هم این کتاب لعنتی رو تکون تکون میداد، من نفهمیدم چی بود. اعصابمو بهم ریخت! حالا اون کتابو میخوام. اسمشو نمیدونم، فقط میدونم شما منتشر کردین.»

دو تایی یه نگاه بهم کردن و زدن زیر خنده! یکیشون هی میگفت «پس امینی اعصاب همه رو بهم ریخت؟ :-) کتابو هی تکون میداد!؟» :-))

اون یکی بلند شد و رفت در اتاق ته غرفه رو باز کرد و بلند گفت: «آقای امینی، تشریف میارید؟!!!!! ، اینجا یه نفر ازتون شاکیه میگه توی برنامه دیشب چقد کتابو تکون دادی، نفهمیدیم چیه و اعصابمون خراب شد!»

خودش بود! از شانس من امینی توی اتاق بود! :-|  اولش میخواستم فرار کنم... نشد :-) ... 

راستش این ۲۰ دقیقه ای که بعد از کلی خندیدن و تیکه انداختنامون باهم صحبت کردیم، به همه اون نمایشگاه لعنتی می ارزید.

کتاب رو برام آورد... «اعدام انقلابی رزم آرا» از داوود امینی


  • دکتر میم

تابستانه

۱۲
مرداد

به دعوت ِ فرهنگی ِ هولدن، برای بهتر گذروندن نیمه دوم تابستون ، پیشنهادات بنده بشرح ذیل اعلام میگردد:


کتاب:

- من همیشه و به هر علت و دلیلی، همهٔ کتابهای فوئنتس رو (به علت تعصب) توصیه میکنم :-)

- کسایی که به تاریخ علاقه دارن یا دوست دارن علاقمند بشن و از این ناله میکنن که کتابهای تاریخی خشک و حوصله سر بره، با این مجموعه ۶ جلدیه سبک و قشنگ و پر از کارتون و عکس، میتونن با کتابهای «تری دیری» با لذت وارد این سبک مطالعه بشن.

- رمان روس و قهار «مرشد و مارگریتا» از میخائیل بولگاکف.

- رمان «پیرمرد صدساله ... » که هنوز نخوندم ، اما خییلیی تعریفشو شنیدم.

- زندگینامه و دیدگاههای «اریک برن» در تحلیل رفتار متقابل.

- در نهایت ، بهترین توصیه ایرانی، تعلق میگیرد به: «زوال کلنل» از محمود دولت آبادی، که البته در ایران مجوز چاپ نگرفت و جایزه سال ادبی آلمان رو گرفت و البته اینجا هم غیرقانونیش پیدا میشه.


فیلم:

از سینما نگذرید، دیدن فیلم حتی تنهایی توی سینما، زمین تا آسمون با دیدن توی خونه فرق داره.

تهرانیها میتونن از سینماتِک کوروش یا پردیس چارسو برای دیدن فیلمهای روز دنیا روی پرده حتی سه بعدی و با صدای دالبی لذت ببرن.

اما برای تماشای خونگی میشه از انیمیشنها، زوتوپیا (Zootopia) ، درجستجوی دوری (Finding Dory) و پاندای کونگفوکار ۳ رو دید.

درمورد فیلم، بجز فیلمای خوبی که دوستان در پستهای مشابه نوشتن،فیلم Talk to her شاهکار «پدرو آلمادوار» رو حتماً ببینید و همچنین  Frida از «جولی تیمور»

راستی، مستند Part of me قسمتی از زندگی «کیتی پری» هم دیدنیه.

به علاوه همه فیلمهایی که در لیست پست وزین «آن مرد با لیست فیلم آمد» با فونت بولد نوشتم :-)


و پیشنهاد اصلی : تفریح، سفر، گردش

مسلماً در ابتدا تفریح و گردش های درون شهری، که مسلماً خیلیها ، خیلی از جاهای خوب شهرشون رو ندیدن، یا نمیدونن که وجود داره!

در تهران میشه از «عمارت مسعودیه» و «خانه موزه مقدم» و «موزه زمان» و قسمت جنگلی پارک جمشیدیه بسمت کلکچال گفت.

از تله کابین توچال و کاخ گلستان و پیاده روی در محله توپخونه، ناصر خسرو، پامنار و بهارستان با کلی خونه فوق العاده و موزه و جای باحال. 

در تهران، شهرداری، تورهای یک روزه و ارزون خوبی میزاره.

در شهرستانها یه سر به اداره میراث فرهنگی بزنید و کاتالوگ بگیرید. به هیئت کوهنوردی هم میتونید سر بزنید، حتماً جاهایی بهتون معرفی میشه که نمیدونستید و رفتن به اونجاها هم سخت نباشه.

گردش های حومه شهر هم اگه ماشین دارید که یه کم حوصله و سرچ میخواد. اگه ماشین ندارید، مخ یه دوست ماشین دار رو بزنید :-) هرچند الان دیگه تورهای یک روزه حومه شهر هم توی هر شهری پیدا میشه.


همین دیگه... برید صفا کنید :) ادامه تابستون خوبی داشته باشید.

+ خانوم ها، مریم ، نسیم، و آیبک (البته بعد از اینکه وقت کردی و عکس پروفایلتو عوض کردی) و آقا سید مصطفی لطفاً اگه وقت داشتید، از این سری پیشنهادات بدید.


  • دکتر میم

خواب خوش

۱۱
تیر

+ پارسال، دقیقا همچین روزهایی بود که داشتم میرفتم قشم و ناله میکردم از گرما و در حال خوندن کتاب «دوزخ» اثر «دن براون» بودم. کل مدتی که میخوندمش، به اطرافیان میگفتم بجای شخصیت اول کتاب، آدمی شبیه «تام هنکس» توی ذهنمه! (نمیدونم چرا! شاید تاثیر فیلم راز داوینچی بود)

حالا «ران هاوارد» کارگردان خوب امریکای جنایتکار، داره فیلم «دوزخ» (inferno) رو با اقتباس از این کتاب، میسازه. جالب اینکه نقش اولش تام هنکسه :-))

گفتم زودتر بگم، فیلمهای خوب اقتباسی رو بهتره اول کتابشو خونده باشین. فیلم بیشتر میچسبه :-) الان تا قبل از اکران فیلمش، ۴ ماه برای خوندن کتاب فرصت دارین.


+ از سری خواب های عجیب اینکه، کل دیشب داشتم خواب محسن رضایی رو میدیدم!!! با چند نفر دیگه چند جا رفتیم، اونم همش بود!!

پریشب هم خواب گاندی رو دیدم! با همون قیافه معروف و خوب دوران پیری. با همون یه تیکه ردایی که دور تن لختش میپیچه، لب پله یه خونه قدیمی نشسته بودیم و حرف میزدیم. 

چه فرصت نابی بود، حرف زدن با گاندی... :-)


+ میخواستم مطلب خیلی مهمی درمورد فکر کردن و تحقیق و موضع گرفتن، بنویسم. مطلب و مثال و خاطرات، زیاد و پراکنده بود. ترجیح میدم با تیتر (فکر کن) و در چندین قسمت، مرتب تر بنویسم.


+ ب.ن. : عضو گروهی از عکاسان حوزه هنری ام. هر هفته چالشی داریم ، و چالش این هفته، راهپیمایی روز قدس بود. بعد از ده پونزده سال، با هر سختی ای بود رفتم. بماند که چقدر گرم بود و چقدر پلیس بهم گیر داد، اما سه تا عکس منتشر کردم توی اینستا و اینهمه عکس العمل عمومی و خصوصی؟! ممنون :-|

  • دکتر میم