روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

اصل اول

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۱ ب.ظ

اصرار داشت و انتظار داشت چیزی رو که خودم توی ده سال فهمیدم و پیدا کردم، بارها خرابش کردم و دوباره چیدم، توی یه روز بهش بفهمونم. نه که دلم نخواد،، نمیتونم. من نمیتونم جزئیات اصول اخلاقی و فکری ای که بنا کردم، رو توضیح بدم. بلد نیستم، سوادشو ندارم، معلم خوبی نیستم، راهنمای خوبی نیستم،، اصلا الان که فکر میکنم، میبینم دلم نمیخواد!

و اخلاق عنی دارم که سخت به اصولم پایبندم. سفت و سخت! و کوتاه نمیام،، نمیتونم،، دلم نمیاد،، بخودم اجازه نمیدم. و این موضوع خیلی پیچیده ست و رفتارم در قبال تعهدم و افکارم، منطق احمقانه خودمو داره! ... و این منطق احمقانه چی بشه که باز تغییر بکنه!

...

(بمناسبت تولد پیامبر (ص) )


مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند و آب وضویش را به تبرک برمی داشتند با شمس برخورد و با تکبر در او نگریست.

شمس گفت سؤالی دارم. مولوی گفت بپرس.

شمس گفت بگو بدانم  محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟

مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گویی؟

شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که:خدایا خودت را به من بشناسان. ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد.

مولوی درماند.

شمس روی برتافت و رفت.

مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید.

شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی؟

پاسخ این است که محمد(ص) دریانوش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد ولی جام حلاج ظرفیت نداشت. تا اندکی در آن ریختند  مست شد و به عربده کشی افتاد.


آن که را اسرار حق آموختند...  مُهرکردند و دهانش دوختند.


از: پله پله تا ملاقات خدا


  • ۹۵/۰۹/۲۳
  • دکتر میم

نظرات (۹)

«الّلهمّ صلّ علی محمّد وآل محمد»
پاسخ:
و عجل فرجهم
  • گمـــــــشده :)
  • اصل مزخرفیه در کل ولی قابل درکه

    :دی

    چون بعضی چیزا رو آدم خودش باید تجربه کنه

    حالا با من که نبودین؟

    خخخخخ

    پاسخ:
    باز خداروشکر درک کردی :-)
    نه، چرا با شما؟ ما با شما غارنوردا همذات پنداریم 😀
  • نویسنده ....
  • چه باحااال بود این حکایته:)
    دست شما درد نکنه دکتر:)
    پاسخ:
    😉
  • زهرا یگانه
  • اصلاً یکی از اصول اینکه که آدم اصل ِ شخصی ش رو به کسی آموزش نده! فروشی نیست که. حالا در طول عمر به یکی دو نفری که باید منتقلش کنی فرق می کنه. اصلاً هم عن نیست، منطقیه.

    انصافاً مولوی اول ِ کار تو باغ نبوده ها. :D
    پاسخ:
    بالاخره حتما انتقال که پیدا میکنه 
    :-)
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • صدای فرهاد توی گوشم پیچید به یکباره. :))
    والا پیام دار محمد...
    تبریک میگم  بنده هم.

    پاسخ:
    :-)
  • ستاره عبدالمیری
  • خیلی حکایت اموزنده ای بود ممنون دکتر
    پاسخ:
    خواهش میکنم :-)
  • هولدن کالفیلد
  • آدمه و اصولش اصلا!
    من اصلا درک نمیکنم وقتی به یکی میگم اصولم نمیذاره فلان کار رو کنم، چرا میگه بابا کوتاه بیا :|
    پاسخ:
    خب شاید از اصول اون نفر اینه که تو کوتاه بیای :-!
    تولد پیامبر ..پارسال چقدر اون روز خوشبخت بودم 
    چه حکایت خوبی بود ..حلاج دوست داشتنی 
    پاسخ:
    ایشالا خوشبختیهاتون برمیگرده و پایدار میشه
  • رها مشق سکوت
  • یه سری چیزها رو آدم تا خودش تجربه نکنه، نمیتونه نه درک کنه، نه بشه اصول زندگیش.
    من فکر میکنم همه اتفاق های بزرگ تو زندگی آدمها، همون لحظه ای میفته که پاش رو از اصول زندگیش، فقط یکم فراتر میذاره و همون یکم ها براش اونقدر عادی میشه که یه روز به خودش میاد و میبینه همه ی اصولش رو زیرپاش گذاشته

    چه حکایت تاثیرگذاری بود
    پاسخ:
    دقیقاً 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی