روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

چالش

چهارشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۸ ق.ظ

پیشگفتار:

در درمان بعضی اختلالات روانی, ‘گروه درمانی‘ معمولا به عنوان یک روش کمکی استفاده می شود.

یک یا چند روانشناس به همراه گروهی از بیماران گرد هم آمده و موضوعی را مطرح میکنند و هر کسی درمورد آن موضوع, یا خاطره ی خود از آن موضوع, یا تحلیل خود در آن مورد را بازگو میکند. در این گروه درمانی ها, ممکن است همه بیماران از یک نوع بیماری و یا از بیماریهای مختلفی رنج ببرند. اما اتفاقی که در این بین می افتد, شنیدن حرفهای هم جنس و ملموس برای بعضی بیماران, و یا گفتن بعضی نگفته ها و حس دیگران درمورد یک موضوعی که شاید در ذهن و فکر بیماری دیگر باشد, گاهی اثرات و عکس العمل های خاصی روی بیماران دارد.

البته کنترل نشدن این جلسات از نظر نوع بیماران انتخابی و موضوع بحث, ممکن است بسیار خطرناک باشد. (در این مورد، داستان خاصی هست که بعدا میگم)

در این بین, روانشناسان نیز با بررسی حرف ها , عکس العمل ها, تغییرات رفتاری و... بیمارانشان را تحلیل کرده و گاهی تغییری در روش درمان ایجاد میکنند.


گفتار :

اما.. گروه درمانی, همیشه احتیاج به روانشناس و روانی ندارد! گاهی با عده ای از افراد عادی با رویکردهای مختلف هم برگزار شده و نتایج جالب توجهی هم بدست می آید.

تجربه هایی که در این بین, نصیب افراد گروه میشود, گاهی بی نظیر است. هم براى گوینده ها، هم شنونده ها. تجربیاتى هست که بعضیا دارن و منتشر نکردن چون گاهی فکر کردن شاید بد باشه، یا از عکس العملها و قضاوت ها میترسن، یا... 

اما در این گروه درمانی ها تجربه های مشترک و عکس العمل های مشترک پیدا میشه. نتایجش معمولا خیلی جالب و بحث برانگیزه! :-) 

"فیلمى میدیدم. نقش اول زن، یه رازى رو بعد از مدتها به دوستش گفت، بعد با گریه نفس راحتی کشید و گفت: الان دیگه میدونم بار دونستن این راز، روی دوشه دو نفره، و این خیلى حس بهتریه! "

اینم یه مزیتیه واسه خودش!


چالش :

از همین تریبون, همه کسانی که اینجا رو میخونن و بخصوص دوستان وبلاگی, به علاوه دوستان وبلاگیه اونها، یعنى لینک دوستان من، و لینک دوستان دوستان من (اطلاع رسانی به عهده خودشون) رو دعوت میکنم به یک چالش گروه درمانی!

از همه میخوام فقط یکی یا دوتا از خاطراتی که هیچکس نمیدونه و تاحالا برای هیچکسی تعریف نکردن رو توی وبلاگ خودشون بنویسن. (بی وبلاگها, کامنت بزارن). لزومی نداره که یک راز باشه! ممکنه هم باشه! ممکنه دو سه نفر هم بدونن اما جزو خاطرات و اتفاقات منتشر نشده باشه! یا تجربه شخصی ، یا ...

من بعد از عیدفطر، منتشر میکنم. شما هم خاطرات و افکار رو جمع و جور بکنید، از بعد از عید فطر یه پست بزارید. بعضیا کلا بیخیالن، خوبه. اما به بعضیا هم تجربه ی یه بار بیخیالی رو پیشنهاد میدم.

ترجیح اینه که توی وبلاگ خودتون بنویسید، اگه نشد، همینجا کامنت ناشناس بزارید.


پ.ن. : منتظر لبیک هاتون هستم. نیام آبروتونو ببرما ،، بنویسید. مرسی.

  • ۹۴/۰۴/۲۴
  • دکتر میم

نظرات (۲۴)

کلی فکر کردم که از کجا شروع کنم و چی رو بگم. قبلا برای یکی دوتا از راز هایی که داشتم با دوستای نزدیکم حرف زدم و واقعا تاثیر سبک شدن این بار رو دیدم. اما یه چند موردی هست که هیچوقت نشد و نتونستم با کسی درمیونش بذارم.یکیش اینه که خیلی آزارم میده.
من چند سال قبل وارد یه رابطه ی مسخره و پر از حماقت شدم. ارتباط با یه مرد متاهل ، ارتباطی که عمر کوتاهی داشت. مرد بی نهایت  خوش قیافه و جذابی که از زندگیش با همسرش می نالید ، مثل همه ی این دسته از مردا. رابطه ی مسخره ای که شروع شد و صرفا برای من کنجکاویش بود .کنجکاوی که دلیل شروع و ادامه ش بود و حس عذاب وجدانی که تمومش کردم.
وقتی بعد از چند دیدار اولین بار رفتم خونه ش ، و من رو با ذوق و شوق سمت اتاق خوابشون برد یادمه بهش گفتم منو سمت تختخواب زنت نبر. حداقل اونقدر آدم باش. مرورش هم عذابم میده ، فقط همینو بگم بعلت بار سنگین عصبی که اون چن ساعت رو دوشم بود بی هوا از خونه ش زدم بیرون و همون منجر به دعوایی بد و قطع شدن اون رابطه شد. 
من عذاب میکشم از این اتفاق ، من همیشه مخالف این دسته از رابطه ها بودم.من اون قدیسه ای که اطرافیان فکر میکنن ، نیستم. من عذاب میکشم. 
من نوجوان بودم رفته بودیم مهمونى
گوشواره یکى از مهمونا روى میز بود و من یواشکى برداشتم. اون روز همه جا رو همه فامیل زیر و رو کردند اما هیچى.
منم از ترس اون گوشواره رو انداختم توى توالت !
تا همین لحظه هم به هیچکس چیزى نگفته بودم
الان بعضى وقتا فکر میکنم چرا برداشتم؟ خب چرا نفروختم :-
چقدر به اون خانم ضرر زدم؟ ها؟
نمیدونم چرا نتونستم حتى همینا رو تو وبلاگم بنویسم
تو دوران دانشگاه یه پسری بیشتر از بقیه به من نزدیک شد یه کتاب بهم هدیه داد و اولش یه متن تقریبا عاشقانه در مورد روزگار وصل و این چیزا نوشت.. همیشه از من جزوه میگرفت و سعی کرد پایان نامه اش رو شبیه من برداره شماره خونه اش رو هم به من داده بود تقریبا 17 سال پیش موبایل نبود منم تا اون موقع با هیچ پسری در این حد هم حتی نزدیک نشده بودم برای همین تو رویای جوونیم فکر میکردم این الان چقدر خاطر منو میخواد به دوست صمیمیم که تو دانشگاه ما نبود در موردش گفتم... به مامانمم گفته بودم ... یه روز که دوستم در نبود من رفته بود خونهء ما مامانم شمارهء پسره رو که از وسایل من برداشته بود داده بود به دوستم و دوتایی با هم تصمیم گرفتن دوستم به پسره زنگ بزنه و دوستم به اون زنگ زده بود و گفته بود اگر این دوست منو میخوای باید ازش خواستگاری کنی دوست من آدم معلوم الحالی نیست که بخوای بازیچه قرارش بدی اهل دوست پسر و این چیزا هم نیست ... مامانم و دوستم چیزی به من نگفتن ولی اون پسر آبروی منو تو دانشگاه برد و به بقیه گفت این از دوستش خواسته به من زنگ بزنن تا ازش خواستگاری کنم....
این یکی از بزرگترین زجرهایی بود که تو زندگیم کشیدم
احساس حقارتش هنوز هم هست
در مورد این خاطرهء بالا که نوشتم اضافه کنم که من کلی تحقیق کردم تا فهمیدم کار کدوم دوستم بوده  ... بعد که بهش گفتم خودش اعتراف کرد و گفت که به چه شکل شماره اش رو گیر آورده و با مامانم به این نتیجه رسیدن که باید این کار رو بکنن و چی ها به اون پسر گفته و خیلی هم به خودش و مامان حق میداد
هنوزم وقتی یاد اون پسر می افتم حالم بد میشه از اون هم متنفر بودم
و از تمام کسانی که اون این داستان رو بهشون گفته بود خجالت میکشیدم و همیشه فکر میکردم کل بچه های دانشکدهء ما موضوع رو میدنن و احتمالا هم می دونستنن
اعتماد به نفسم خورد شده بود

وقتی ده دوازده سالم بود عاشق پیرمردا بودم ازون پیرمردای لپ سرخ و موسر سفید که باحال بودن به شوخی همیشه به مامانم میگفتم اگه خواستین منو شوهر بدین به یکی از پیرمردا بدین اونموقه همه بم میخندیدن بعد از گذشت سال ها که بچه دارو نوه دار بودم تو جمعشون این خاطره رو تعریف کردم یه نوه ی پسر شیطون دارم که این خاطره تو ذهنش مونده بودیه روز با همین نوه ام رفتیم خیابون برا خرید کنار خیابون یه پیرمرد لپ سرخ با یه قفس پرنده نشیته بود و فال میگرفت نوم دستمو کشید طرف پیرمرده که بیا برامون فال بگیره حالا وایسادیم کنار پیرمرده میبینم نوم با ابرو هی اشاره میکنه میگه عزیز این ازون پیرمرداس که میگفتی پیرمرده هم هاج و واج به ما نگاه میکرد منم از خجالت قرمز شده بودم هی میزدم بش که کوتاه بیاد اونم هی میخندید گفتم الانه که حیثیتمو به باد بدهبا عجله فالی از پیرمرده گرفتیمو اومدیم این ور به نوه ام غرغر کردم که چرا این کارو کردی الان پیرمرده خیال برش میداره همش میخندید میگفت مگه چیه !این ازون پیرمرداس که خوشت میومد!!!فالو باز کرد نوشته بود به آرزوت میرسی و دیداری تازه میکنی میگه عزیز دیدی به آرزوت رسیدیاین ازون پیرمردا بود!تازه رفتیم خونه واسه مامانو باباشم تعریف میکردو میخندید!!
  • میکروب آزاد
  • در رابطه با خاطره گوشواره:

    چطور میشه این اشتباهو جبران کرد؟
    این خسارتو
    پاسخ:
    مغزتو درگیر کرد؟
    آره والا، چطورى؟!
  • میکروب آزاد
  • احساس کردم کارای مشابهی انجام دادم

    نمیشه که بری پیش اون شخص و اعتراف کنی 
    حتی اگه اون پول رو یه جوری بهش برگردونی که متوجه نشه، شاید از اون لحاظ حلالت نکنه
    یه شجاعت میخواد
    شجاعت خیلی بزرگ

    خب اعتراف اول: 
    والدین من به من اجازه نمیدادن یخمک بخرم, چون غیر بهداشتی و مضره!
    ولی بچه که بودم چند بار یخمک خریدم
    و اون یخمک هایی که خریده بودم رو بدین صورت خریدم:
    یواشکی بدون اجازه از مدرسه رفتم بیرون و به دوستم گفتم دم در وایسه که مدیر و ناظم نفهمن!!!

    اعتراف دوم: این یکی دیگه خیلی زشته واقعا عذر میخوام!
    من همیشه انشاهام 20 میگرفتم و گاهی 20+2 
    ینی انقدر خوب مینوشتم
    همیشه هم دانش آموز نمونه و با اخلاق انتخاب میشدم و بهم جایزه میدادن سر صف
    خلاصه از 7 سالگی تاکنون کمتر از 20 نگرفتم برای انشا, به جز یه مورد!
    توضیحِ اون یه مورد: یه بار که اول یا دوم راهنمایی بودم رفتم پای تخته و انشام رو خوندم و خانم ب. 19 داد یا کمتر! یادم نیست, منم ناراحت شدم و همونجا جلوی چشم معلم و بچه ها برگه انشارو پاره کردم انداختم سطل آشغال!
    باور کنید بعد از این ماجرا بار ها عذرخواهی کردم ازش!
    اصلاً نمیدونم چرا این کارو کردم (خب چیه, هر آدمِ خوبی یه گذشته کثیفی داشته لابد! 
    ای بابا! امامزاده که نبودم)

    حس میکنم اقتضای سنم بوده, نوجوانی کلاً دوره بدی ه! مواظب فرزندان خود باشید!!!

    اعتراف سوم:
    هیچ وقت یادم نمیره یه بار آقای ا. معلم شیمی یک ساعت و چهل دقیقه در مورد مضرات تلفن همراه حرف زد و همگی داشتیم تاییدش میکردیم که موبایل چه قدر بده و فلان و بهمان! که یهو همون لحظه این امیدِ ما (داداشم) دلش بستنی میخواد و زنگ میزنه بهم که موقع برگشتن از مدرسه بستنی بخرم
    حالا ول کن نبود که! نه یه بار نه دوبار, همین جوری تا بیست دقیقه گوشیم رو ویبره بود و از ترس این آقا معلممون نمی تونستم به کیفم نزدیک شم. این آقا معلممون هم منتظر بود ببینه اون کیف صورتی مال کیه؟!
    خدا رو شکر کیف مذکور یک متر باهام فاصله داشت. بعضی از بچه های کلاس متوجه شدن صدای ویبره از کجاست! ولی خب نمیشد کاری کرد!

    اعتراف چهارم:
    یه بار با بچه ها قرار گذاشتیم برای یه امتحانی تقلب دسته جمعی کنیم (12 یا 13 سالگی)
    من یواشکی راپورت بچه هارو به معلممون دادم و اونم جای همه رو عوض کرد و ملت کلی ناراحت شدن!
    ولی نقشه ی من به اینجا ختم نشد!
    بعد از اینکه حس اعتماد معلم رو جلب کردم, معلممون رفت بیرون که چایی بخوره و ما تقلب کردیم!!!

    اعتراف1:پارسال که سال سوم بودم با چندتااز بچه های بدمدرسه دوست بودم  یه روز می خواستن بیرون  بعدش الکی به مامان هاشون گفتن تولد منه و اومدن خونه ما از خونه ما رفتن بیرون  منم به مامانم گفتم که میان باهاشون درس کار کنم


    اعتراف2: بزرگ ترین دروغی که گفتم نمره معدلم بود اونم به چند نفر الکی نمره ام رو بیشتر گفتم

    اعتراف 3:امسال بعد از عید معلم فیزیک امتحان گرفت نمره خوبی نگرفته بودم به مامانم گفتم نمره ام خوب نبوده اما نمره دقیق رو بهش نگفتم (کل بچه های کلاس همین کارو کردن

    اعتراف 4:برزگ ترین شیطنت دروان تحصیلم این بود که امتحان هارو کنسل میکردیم یعنی به معلم فیزیک میگفتیم شیمی امتحان داریم

    به معلم شیمی میگفتیم ریاضی امتحان داریم

    به معلم ریاضی میگفتیم فیزیک امتحان داریم

    کلا همه  امتحان هارو کنسل میکردیم بعدشم میرفتیم تو حیاط مدرسه والیبال بازی میکردیم

    اعتراف5:اتاق معاون پرورشی کلا دست من ودوستم زهرا بود وقتی تازه مرتضی پاشایی فوت شده بود یکی از دوستام که خیلی پاشایی دوست داشت براش کل اهنگ ها پاشایی رو با کامپیتور معاون پرورشی  دانلود کردیم (خود معاون پرورشی در جریان بود اخه خودشم میخواست ولی مدیر مدرسه نمیدونست) کل حجم نت مدرسه رو تمام کردیم البته زهرا فلیم هم دانلود میکرد  من از نت مدرسه فقط یه بار برای یه تحقیق استفاده کردم

    تو وبلاگ خودم نمی تونم بنویسمش !
    یه عمویی داشتم ( دارم ) خیلی خوش مشرب و بگو بخند بود . کل بچه های فامیل عاشقش بودن . همیشه دور و‌برش پر بچه بود و قصه و شعر و اینا میگف براشون .
    من هفت هشت ساله بودم شاید اون بیست و دو سه سال
    یه بار زمستون بود .. من رو صدا کرد و نشوند رو پاهاش . یه پتو هم روی پاهامون انداخت . همینطور که یعنی قصه میگفت برام دستش زیر پتو روتن من ....!چنان ترسیده بودم که نفسم در نمی اومد !
    وارد جزییات نمیشم . قضیه برای بیست وچند سال پیش هست.
    هیچ وقت به کسی چیزی نگفتم ولی دیگه هرگز کنارش ننشستم . الان تومور مغزی گرفته و من با کمال بدجنسی اصلا ناراحت نشدم وقتی شنیدم!
    الان خودم یه بچه دارم . ولی به هیچ کس اطمینان ندارم که بچه م رو تنها بذارم باهاش. 
    و ضمنا همیشه فکر میکنم اگه مادرم حواسش به من بیشتر بود ...اگه با من صمیمی بود ..‌ اگه ...
    مادرم شاغل بود و وقت زیادی برای ما نداشت
    این واقعا یه راز که من نه به کسی گفتم و نه بعد از این همه سال میتونم به کسی بگم . 
    و هنوز گاهی وقتا حس چندش اون لحظه رو حس میکنم و یاکابوسش رو میبینم .
    با بچه هاتون دوست باشید و به هیچ کس هیچ کس هیچ کس اعتماد بی جا نکنید !


    پاسخ:
    :-  !!
    ممنون از بیان خاطره و احساس بعدش!
    به گلی
    میدونی یکی از بزرگترین ضربه های روحی که آدم تو بچگی میخوره همین آزار جنسی هست که شما خوردی و شما چقدر قدرتمندی که تونستی با خوردن چنین ضربه ای به طور نرمال زندگی کنی ازدواج کنی و بچه دار بشی میدونی خیلی ها دیگه حتی فکر ازدواج هم نمیکنن
    معمولا هم تو بچگی خیلی از این آسیب ها توسط افراد خانوادهء بچه بهش زده میشه ... دختر و پسر هم نداره و بعدش چه دوران وحشتناکی رو یه بچه میگذرونه به خصوص اگر بزرگترش رو هم در جریان نذاره
    خیلی از بچه ها تو بزرگسالی اصلا نمی تونن نرمال زندگی کنن و به کارهای خلاف کشیده میشن...
    تو خیلی قدرتمندی

    نسیم جان 
    ممنون از قوت قلبت .
    من بواسطه ی شاغل بودن مادرم . بسیار تنها بودم ! و خیلی زود مجبور شدم از خواهرکوچیکترم هم مراقبت کنم . یه جورایی تنها کسی که داشتم خودم بودم ! با مادرم صمیمیت خاصی نداشتم . چون اون هم مشکلات خودش رو داشت و انقدر گرفتار بود که من توشون گم بودم !
    هنوز هم از نود درصد مشکلات زندگی من بی خبره ! نه اون و نه هیچ کس دیگه ! من مجبور شدم خودم خودم رو مواظبت کنم . آسون نبود و نیست . اصلا!

    من قدرتمند نبودم . فقط تنها بودم ! دستی برای کمک نبود ! اون اتفاق و یکی دو اتفاق تقریبا مشابه بعدش از آدمهای دیگه .... منو متوجه کرد که اگر به خودم کمک نکنم کارم تمومه !

    فاصله گرفتم از کل آدمها ... و سعی کردم خودم رو مراقبت کنم ... و شاید بزرگترین خوبی اخلاق من این بود که شرایط سخت رو راحت میپذیرم
    .... اشک ریختم و سعی کردم .... من قدرتمند نبودم .... فقط تنها بودم ....ولی این تنهایی همونقدر که نابودم کرد ... به من انگیزه هم داد ... انگیزه ی من شد برای بلند شدن ......


    گلی جان می فهمم
    به بچه های الان یاد میدن به محض اینکه دستی به بدنتون خورد و لمستون کرد اونقدر داد و بیداد راه بندازین و آبروی طرف رو ببرین تا دیگه جرات نکنه بهتون نزدیک بشه ای کاش تو هم اینو بلد بودی

    تو هنوزم به مراقبت احتیاج داری شاید بیشتر از قبل پس بازم خیلی از خودت مراقبت کن اگر شد یه درمان حرفه ای روانکاوی بگیری هم خیلی خوبه

    اینا رو نوشتم تا بدونی اگر خدای نکرده مشکلی تو زندگیت پیش اومد خیلی وقتا میتونه مرتبط باشه به همون اتفاقات ناجور بچگی نوشتم تا بگم برای هیچ مشکلی هرگز خودت رو سرزنش نکن

    خیلی برات غصه خوردم
    مواظب خودت باش مثل همیشه ... بیشتر از همیشه ... به خودت رسیدگی کن و خیلی به وجود نازنینت ارزش بده

    درست میگین نسیم جان
    بهترین راه همینه که بچه های الان بلد هستن .
    روانکاو نرفتم ولی تا تونستم مطالعه کردم در مورد افرادی مثل خودم و‌راه هایی که کمک میکنه به بهتر شدنم .
    ممنون از همدردی و غمخواری ت .


    جناب دکتر شرمنده که از وبلاگ شما استفاده شخصی شد . باور بفرمایید اگر امکانش رو داشتم به وبلاگ خودم منتقل میکردم . ولی متاسفانه شناخته شدن تواین موارد حداقل تو جامعه ی ما سرشکستگی حساب میشه و تبعاتی داره  از توان الان من خارجه .
    باز هم معذرت . و مرسی برای شنیدن از این حرف چندین ساله . ممنون

    پاسخ:
    خواهش میکنم. این پست رو نوشتم که جاش اینجا باشه دیگه :-) 
    این قضیه ی منم شبیه به قضیه ی گلیِ ولی نه توسط فامیل هامون. توسط یه پسری که تازه اومده بودن از بروجرد محله ی ما تا کار ساخت خونشون تموم بشه، حدودِ 5 سال پیش.
    به کسی نگفتم.. کلا زیاد جالب نبود دوباره بهش فکر کنم.
    داستانی که گلی عزیز تعریف کرد برای من هم اتفاق افتاده..

    پنجم دبستان که بودم داییم تازه دبیرستانش رو تموم کرده بود و چون ریاضی من ضعیف بود گاهی میومد خونه ی ما تا با من تمرین کنه.
    یه روزی من و داییم داشتیم توی اتاق من تمرین حل می کردیم و مامانم داشت ناهار آماده می کرد, اون زمانا خونه ی ما دو طبقه بود و آشپزخونه طبقه ی پایین و اتاق من طبقه ی بالا بود.
    بعد من همینطور که روی دفترم خوابیده بودم و داشتم تلاش می کردم مساله رو حل کنم یهو حس کردم یه چیزی از پشت داره وارد شلوارم میشه... اما از اونجایی که بچه ی گاگولی بودم نفهمیدم چیه و چیزی نگفتم. البته قضیه به همین ختم نشد, بعد ها ک بزرگتر شدم هم گاهی یه دستمالیایی می کرد, که بعد ازدواج کرد و مساله رفع شد..
    من هم سعی کردم فراموش کنم و ببخشمش اما گاهی اوقات توی ذهنم میاد... هیچوقت به کسی چیزی نگفتم, اون زمانا انقدر با مادرم رفیق نبودم که بهش بگم, بعدم حس کردم دیگه نیازی نیست آبروش رو ببرم.

    اما دلم می خواد به آقایونی که بر اثر فشار یا هرچیز دیگه ای اینکارو می کنن بگم که, یه لحظه, فقط یه لحظه فک کنید که خودتون بچه دارید و یه نفر با بچه ی خودتون اینکارو بکنه..
  • هولدن کالفیلد
  • اسمش "چالش" نبود شرکت میکردم :|

    نمیدونم از کجا شروع کنم ، خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به این نتیجه رسیدم که از این اشتباه بزرگ بنویسم ...

    روزهای سختی بود ، تو که شوهرم بودی حرفم رو نمیفهمیدی و در جواب من که میگفتم چرا زن گرفتی میگفتی اشتباه کردم، ناراحتی برو خونه بابات و من به این فکر میکردم که حالا باید چیکار کنم ؟

    زنت بودم ولی بهم توجهی نمیکردی ، باهام غریبه بودی . غر زدن ها و ایراد گرفتن هات اعصابمو خورد کرده بود. تحت هر شرایطی از خانواده ت و رفتار های اشتباهشون طرفداری میکردی و دائم میگفتی اگه ناراحتی مهریه ت رو ببخش و برو. مگه چقدر میشد مهریه م که اینجوری رفتار میکردی ؟ 114 تا سکه بود ...

    میگفتی بفهم اولویت آخری. اول پدرو مادرم بعد خواهر ها و برادرهام بعد هم اگه حال داشتم تو . 

    قبلا هیچوقت دوست پسر نداشتم و توقع داشتم تمام نبودن های زندگیم رو تو برام پر کنی نه اینکه باهام جوری رفتار کنی که حس کنم یه آدم اضافی ام که هر وقت خودت دلت خواست بیای کنارم ...

    میگفتی من زشتم!  روابط خصوصی ای نداشتیم مسافرت و گردش دوتایی هم نداشتیم ، هر جا میرفتیم مامان و بابات رو دنبال خودمون میبردیم اگه هم نمیبردیم کلی گله میکردن که چرا بدون ما رفتین ؟ تو هم که میگفتی اگه اونا رو نبریم خودمونم نمیریم . من بودم و ادا و اطوار های مامانت که از هیچ فرصتی برای تیکه انداختن و زخم زبون زدن به من نمیگذشت . انگار نه انگار که من جای نوه ش بودم ...

    انگار نه انگار که ما سنتی ازدواج کرده بودیم و خواهرت منو برات پیدا کرده بود و من ازت سر بودم .

    تصمیم گرفتم که وبلاگ داشته باشم ، تا بتونم در مورد مسائلی که داره داغونم میکنه بنویسم ...

    اولش یه غریبه بود که با زنی که بهش محرم بود مشکل داشتُ بعضی وقتا ازم کمک میخواست . بهش مشکوک بودم ، مشکوک بودم چون میتونست یکی دیگه رو برای درد دل و مشورت انتخاب کنه . از من کوچیکتر بود . هیچ حس بدی نسبت بهش نداشتم ...

    این وسط ها خیلی اتفاق ها افتاد . اولش در همین حد بود که وقتی مشکل داشتمُ مشکل داشت برای هم کامنت میزاشتیم ، بعد شد هر روز ، بعد از صبح تا شب !

    یه روز بعد از مدت ها اومدُ گفت دلش گرفته ، گفت لاین داری؟ گفتم آره گفت آی دی بده ادت کنم گفتم آی دی ندارم گفت منو اد کن ، شماره ش رو هم داد .قبول کردم ! به همین راحتی . گفتم نمیخوام عکست رو ببینم پس عکس نزار ، پست هامو هم نبین گفت باشه . پس اددش کردم . راستش میترسیدم مثل دفعه قبل اینقدر حالش بد باشه که بازم بخواد خودکشی کنه ...

    اونروز امتحان داشتم ، یه درسی که استاد از اول ترم سعی داشت بهمون بفهمونه که هیچکس قابل اعتماد نیست ، چقدر هم که من فهمیدم !

    اون روز بهش گفتم که توی تصورات من اون یه آدمِ معمولیه با چشمای قهوه ای تیره و موهای مشکی ، اونم گفت درسته ...

    تقریبا هر روز حرف میزدیم ، برای من که شوهرم هیچوقت برام همصحبت نبود و به حرف هام گوش نمیداد وجود غریبه خیلی خوب بود . هر روز باهاش چت میکردم .از اتفاقایی که افتاده بود میگفتم ، از مشکلات زندگیم میگفتم از اینکه از آینده این زندگی میترسم میگفتم ...

    همیشه دوست داشت بدونه من چه شکلی امُ هیچ وقت دوست نداشتم بدونم اون چه شکلیه .تقریبا مطمئن بودم که فکر میکنه من چشمُ ابرو مشکی ام . یه روز ازش پرسیدم تا حالا دوست دختر چشم رنگی داشتی ؟ گفت نه . گفتم به نظرت چشم رنگی ها خوشگلن ؟ گفت آره خیلی خوشگلن همه دوستشون دارن ...

    یه شب مثل همیشه تنها بودمُ مثل همیشه دلش گرفته بود . گفتم میخوای عکسمو ببینی ؟ گفت آره . منم یکی از پست هامو که به روی اون بسته بودمُ باز کردم ... اولش گفت خیلی با تصوراتم فرق داری بعدش گفت خیلی خوشگلی . خب در واقع تا اون موقع همه به من قبولونده بودن که من به شدت زشتم . بعد اونم عکسشو گذاشت که من ببینم . هیچوقت به آدم ها نگاه نمیکنم در نتیجه اصلا عکسشو نگاه نکردم و فقط بهش گفتم تو هم خوشگلی ...

    تا اون شب ما به همدیگه میگفتیم شما ولی بعد از اون دیگه واسه هم  " تو " بودیم . من خودم بهش گفتم که بهم نگه شما ...

    همیشه درک میکرد که من چی میگم ، بر خلاف تو که شوهرم بودی هیچوقت مسخره م نمیکرد ، باهام دعوا نداشت ، سرم غر نمیزد ...

    همیشه دلم که میگرفت بهش پی ام میدادم، هیچوقت نمیگفت کار دارم ، اگه هم کار داشت ازم عذرخواهی میکرد .

    غریبه کم کم تنها مونسم شده بود . تو راضی بودی از اینکه من باهات حرف نمیزنمُ چیزی ازت نمیخوام .منم راضی بودم از اینکه تو دیگه مسخره م نمیکنیُ سوژه خنده ت نیستم ...

    یادمه یه روز میخواستم برم دکتر ، تو توی خونه خواب بودیُ من داشتم میدویدم که برم دکتر ، برم سرکار ، بیام خونه ، به تو برسم . غریبه کاملا پیگیر بود که من برم دکتر . حتی بهم sms داد که دکتر چی گفت ولی تو انگار نه انگار ..

    رفته بودم سونوگرافی ، تنهای تنها . وقتی به غریبه گفتم دکترش مَرده و من معذبم کلی دلیل آورد که کاریت ندارهُ مشکلی نیست ، بعد از اینکه از مطب برگشتم غریبه بهم گفت که اگه زن اون بره پیش دکتر مرد حتما دعواش میکنه .منم گفتم تو هم دعوام میکنی ولی خب چیکار میکردم ؟ بهش گفتم چرا قبل از اینکه برم چیزی نگفتی ؟ گفت اگه میگفتم نمیرفتی خب .گفتم به تو نمیگم که دکتر مرد بود ولی غریبه گفت از روی مهر دکتر میفهمی . تو رو چی فرض کرده بود ؟ حتی به خودت زحمت ندادی که نگاهتو از مانیتور بگیریُ به جواب سونوگرافی نگاه کنی ...

    بر خلاف تو که صد بار باید یه چیز رو برات تعریف میکردم آخرش هم یادت میرفت اون هیچوقت چیزی نمیپرسید و یادش نمیرفت . هر وقت کارم اشتباه بود بدون اینکه بخواد منو بکوبه بهم میگفت . نود درصد مواقعی که بهم میگفت کارم اشتباه بوده میومدم و ازت معذرت میخواستم .

    بهش گفته بودم حس میکنم دوستم نداری ، گفته بودم که به شدت سردی و من به شدت گرمم . گفته بودم که وقتی دستت رو میگیرم دستمو پس میزنیُ میگی دوست ندارم . گفته بودم شب ها پتوم رو بغل میکنمُ میخوابم ...

    توی اون روزِ لعنتی من نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که جفتمون داغ کرده بودیم . بهش گفتم کاش مال من بودی! اونم گفت اگه مال تو بودم چیکار میکردی؟ و من گفتم ...

    این شد اولین خریت . بعدش اینقدر از خودم و از تو و اون متنفر شدم که دی اکتیو کردم . نتونستم طاقت بیارم . دوباره اددش کردم . چند روز بعد اون ازم خواست  چت کنیم . قبول کردم . بعد گفت بهتره دیگه با هم حرف نزنیم گفتم باشه . بازم دی اکتیو ...

    شب قبل از ولنتاین دوباره شروع کردی به بد رفتاری و دل شکستن . واسش کامنت گذاشتم ، گفتم میشه اددم کنی ؟ انگار که منتظرم بود . ادد کردُ حرف زدیم . حالم خوب شد .

    روز ولنتاین اون رفته بود واسه دوستش کادو بخره و من داشتم برای تو کیک میپختم . گفت زنگ بزنم صداتو بشنوم؟ گفتم حرف زدنم لوسه . در حد دو دقیقه حرف زدیم یا بهتره بگم حرف زد . من فقط میگفتم خب . برخلاف تو اصلا از حرف زدن و نوع گویش من ایراد نگرفت ...

    اون کادوش رو خرید و من کیکمو پختم . تو اومدی و طبق معمول ایراد گرفتن هات شروع شد که این چیه که پختی؟ دلم شکست ، بیشتر از اینکه حتی یه چیز کوچیک هم برام نخریدی از این دلم گرفت که این غر زدنت دیگه چیه ؟

    میخواستم ازت جدا بشم ، خودت نمیدونستی ولی غریبه میدونست . تمام اموالت رو هم میتونستم ازت بگیرم . یبار هم بهم پیشنهاد داد که ازت جدا شدم باهاش ازدواج کنم .بهش گفتم نه تو اگه تنها مرد روی زمین هم باشی من نه باهات ازدواج میکنم نه هیچ چیز دیگه ای ، تو فقط یه دوست معمولی ای برام.

    توی آخرین باری که چت کردیم بهم پیشنهاد داد باهام سکس کنه . من گفتم نه .

    گفت یا قبول کن یا بلاک کن . اینقدر تنهایی هام رو پر کرده بود که نمیتونستم بلاکش کنم ! نتونستم بلاکش کنم ...

    این پیشنهاد رو مدام تکرار میکرد و من همیشه جوابم یه چیز بود ، نه .

    چقدر گریه کردم وقتی بهم این پیشنهاد رو داد ...

    گفت اینکه با هم حرف میزنیم گناهه ، خیانته . بعدم بلاک!

    تو توی تمام این مدت خواب بودی، شب ها ساعت 11 میخوابیدی تا صبح ساعت 10 ! همیشه هم که خسته بودی ...

    من دو روز تمام گریه کردم تا حالم خوب شد . وایبرمو دی اکتیو کردم . توی لاین هم میدونستم بلاکم . هر روز میرفتم سر کار و میومدم ، تا دوباره خودش برگشت ، گفت حالت چطوره ؟ میخواستم بهش بگم به تو ربطی نداره ولی فقط گفتم ممنون .

    گفتم بلاک میکنی باز ؟ گفت آره . گفتم واست مهم نباشه که حال من چطوره شماره ت رو هم پاک میکنم که مطمئن باشی دیگه بهت پی ام نمیدم . شمارش رو هم پاک کردم ...

    توی لاینم یه کاور گذاشته بودم که با خط خودم نوشته بودم . بازم پی ام داد : من دلتو شکستم ؟ از 5/5 صبح تا 3 بعد از ظهر داشتم به این فکر میکردم که چی جوابشو بدم . آخرش گفتم واست مهمه؟ گفت آره خب . منم گفتم آره تو دلمو شکستی حالا که خیالت راحت شد برو .

    یکی دو بار بعد از این من پی ام دادم یه بار دلش گرفته بود یبارم بی محلی کرد ...

    خداحافظی کردم، حلالیت خواستم ، دی اکتیو کردم ، شمارش رو پاک کردم ...

    من پشیمونم از این کارهایی که کردم .

    پاسخ:
    ممنون که نوشتى ، اما چرا خطاب به من نوشتى؟ :-) 
    توضیح : ایشون همسر من نیستا :-
    .
    نظر شخصیمو در مورد خاطره ت فردا، همینجا مینویسم
    من از نویسندهء کامنت 18 می پرسم چرا شما از شوهرت جدا نمیشی؟
    شما که میگی میتونی همهءداریش رو هم ازش بگیری چرا مهریه ات رو ازش نمیگیری و جدا نمیشی؟
    یا اگه خودت به اندازهء کافی استقلال مالی داری چرا مهریه ات رو نمی بخشی و جدا نمیشی؟

    ببین این داستانی که نوشتی برای خیلی از زنهایی که از شوهرشون به اندازه کافی مهر نمی بینن پیش میاد همه مدلش هم هست و اونقدر زیاده که عادی شده اصلا

    من به شخصه قبل از اینکه به خیانت علیه شوهر فکر کنم به خیانتی که خانم هایی مثل شما به خودتون میکنین و حاضر میشین با مردهای اینچنینی که دارین ازش به عنوان شوهر نام می برین زندگی کنین فکر میکنم

    چرا خودت رو لایق بهترین زندگی بیشترین عشق و لذت بخش ترین لحظات کنار همسرت نمی دونی


    قبل از هرکاری باید اقدام به طلاق می کردی شما
    بیشتر از اینکه پشیمون باشی از این کارهایی که که در نتیجهء خالی بودن قلبت کردی باید پشیمون باشی از اینکه با اون مرد ازدواج کردی پشیمون باشی از اینکه باهاش ادامه دادی
    پشیمون باشی از اینکه اجازهء تحقیر بهش دادی
    مردی که به زنش میگه زشت
    مردی که میگه مهرت رو ببخش و برو
    زندگی کردن نداره که...

    اونو خلاص کن بذار بره با یه زن خوشگل ازدواج کنه و از زندگیش لذت ببره

    تو لایق بهترین زندگی هستی و تا خودت نخوای هم کسی نمیاره دو دستی تقدیت کنه
    خیلی از خاطره هارو خوندم..
    ولی به غیر از کامنت های این پست بقیه اش یطوری بود که انگار تاریخ انقضاش گذشته حالا میشه راحت تعریفش کرد.. 
    اون چیزایی که هنوز  زنده اس و خودمون عذاب میده نمی تونیم با خیال راحت تعریف کنیم...


    سلام

    احساس میکنم اینو باید اینجا بگم چون تا بحال برای کسی نگفتم

    در مورد ازار جنسی که درکودکی پیش میاد من وقتی بچه بودم مثلا هفت یا هشت ساله یه پسرعمو داشتم که پنج سال ازم بزرگتر بود.من دقیقا جزئیات رو یادم نمیاد اما یادمه که به من دست زد.و حتی یکبار که من خونشون بودم از من خواست که بهش اجازه بدم به من دست بزنه و من این اجازه رو ندادم اما همیشه پیش خودم فکر میکنم وقتی خوابم برده حتمن اون کاری کرده.مسئله اینه که من شاید خیلی سال پیش از این موضوع ناراحت بودم اما یادم نمیاد که من خیلی ازار دیده باشم.ولی تو ذهنم مونده.شاید چون هر دو ما بچه بودیم  و من چیزی حس نکردم الان احساس خیلی بدی ندارم.نمیدونم.

    این اولین باره که من راجب این موضوع حرف زدم.



    عجب اعتراف نامه ای شده  اینجا ...
    .من که شجاعت نوشتن ندارم ...
    پاسخ:
    خوبه باز شجاعت گفتنه اینو داشتى :-) 
    من تمام کامنتارو خوندم ...
    دوست ندارم خاطره ای بگم.
    نمی دونم شما روانشناس هستی یا هر چیز دیگه ای
    اما میخوام بگم
    اگر تمام روانشناسای ما مثل دکتر شاهین فرهنگ به جای مشاوره دادن، تمامی اصول رو می گفتن شاید اوضاع جامعه ما الان این نبود.
    من نه مزدور ایشونم نه فامیل و شاگردو...
    فقط سخنرانی های ایشون رو گوش کردم و دیدم که چقدر چیزهایی بوده که اگر آدما می دونستن اینجوری رفتار نمی کردن... چیزهای ساده ...
    و ایشون اجازه دادند که سی دی هاشون به قیمتی نازل به فروش بره و حتی برای دانلود در اینترنت هم وجود داره که ایشون رضایتشونو اعلام کردن...
    برای همین دارم این صحبتو می کنم.
    در همین راستا این ماجرا رو خدمتتون عرض کنم
    چند روز پیش موردی بود که شرایط خیلی بدی داشتم و احساس کردم حتما باید مشاوره کنم به اولین جایی که به ذهنم رسید زنگ زدم و وقت گرفتم
    رفتم پیش یک مشاور که برای 45 دقیقه 40 هزار تومن ازم پول گرفت و چی شد؟
    دقیقا همون انتظاری که داشتم اتفاق افتاد، حرف های تکراری که همه الان بلدن رو گفت
    بدون اینکه مجال بده من صحبتهام کامل بشه و بدون راهکار.
    اونقدر پشت سر هم حرف زد که در چشم بر هم زدنی وقت تموم شد.
    و لابه لای صحبت گفت این مورد شما نیاز به مشاوره ودرمان داره!!!و من گفتم از لحاظ مالی در مضیقه ام و ایشون حتی به خودش زحمت نداد 2 تا کتاب به من معرفی کنه که برم بخونم. (والبته شک دارم که نیاز به "درمان" و "مشاوره با ایشون" داشته باشه...بگذریم)
    آقا شما که می بینی این آدم نمیتونه دوباره بیاد با شما مشاوره کنه، حداقل چارتا کتاب چارتا سخنرانی بهش معرفی کن ...
    و میدونیدچی میشد اگر من همین آدم بودم بدون گوش دادن سخنرانی های متعدد و خوندن کتابهای خوب؟؟؟
    با اون مشاوره افسرده شدن من حتمی بود.
    به اسم نشون دادن واقعیت، سیاه نمایی کرد و گیریم نه؛ سیاه نمایی هم نبود، واقعیت بود، اما آیا نباید برای مواجهه با واقعیت به من کمی روحیه میداد؟؟؟؟؟
    راستش باید مردم ما بدونن هرکس گرون تر میفروشه حتما مالش بهتر نیست، و هرکس ارزون میده حتما مالش بنجول نیست...
    این بیشتر درد و دل بود...
    ممنون از تحمل شما.
    ضمنا "خانواده موفق"آقای فرهنگ خیلی مفیده به نظر من.
    اگر پاسخی هم باشه من حتما توجه می کنم.
    خدا پشت و پناهتون.
    پاسخ:
    ممنون از اینهمه وقتى که گذاشتى
    مرسى
    لعنت به ازار جنسی کودکی.هر انحراف و مشکلبی داشتم بخاطر این بوده.من حدود ۱۵سالم بود.البته کودکم نبودم ل انگار.عموم جوون بود.ازش خوشم میومد.دوست داشتم باهاش حرف بزنم بگم بخندم.این حسیه که به ی دوختر نوجوون دست میده و درستشم اینه که با کسایی که بهش محذم حستن حل شه.منم اهل دوست پسرو اینا نبودم.زیاد با عموم حرف میزدم میرفتم پیشش و اینا . اون فکر کرده بود من منظورب دارم مثل خودش فکرم کثیفه.مدام رفتارای زننده داشت.من نمیفهمیدم اول.بغلم می کرد بوسم می کرد.خب منم دوس داشتم عموم دوسم داشته باشه.اما یه روز که خونه تنها بودم اومد خونمون و اومد تو و یهو بغلم کردو... خیلی سخت از دستش فرار کردم.وقتی فهمید من منظور نداشتم بیخیال شد.ی ساعت دیگه اومد گفت چش بوده جریان چیه.نشست بهم گقت فکر میکرده من اینو ازش میخام.گفت لباسایی که میپوشم خیلی بده.برام جالب بود.میگفت حتی با یه لباس استین کوتای منم حالش عوض میشده باورتون میشه؟ بعد از اونم چندبار دیگه این تقاضارو کرد. بعد ک زن گرفت بیخیال شد.از اون ب بعد من بیشتر مواظب رفتار و لباسام با ادما بودم!ولی وقتی یاد رفتاراش قبل اون روز میوفتم میبینم چ وحشتناک بوده و من چه ساده لودم که منظورشو نفهمیدم.البته من قبلا هم دچار رفتارای جنسی در د تنهاییام بودم.از خیلی بچگی.هیچوقت نمیفهمیوم چرا از وقتی که به یاد دارم از دستمالی کردن خودم خوشم میومدهتا اینکه دختر عمم سر ی بحثی گلت یکی از پسرای فامیل وقتی مت خیلی بچه بودم منو دستمالی میکره و اون بادشه هرچند اونم بچه بوده.خدا بهم رحم کرده بود با این پیش زمینه دم به تله عمو ندادم.اینو نوشتم تا بدونید ازار جنسی بچه ها خیلی مسیله مهم و گسترده ای هست.به نظر من بیشترش هم مقصر مادران.مادر باید تو خونه مشغول تربیت بچش باشه و کنارش باشه.یا حداقل اگه سرکار میره خیلی برای بچش انرژی بذاره و مواظبش باشه.همونطوری ک اسلام گفته.دردمون اینه که اسلامی زندگی نمیکنیم.از اون پسری ا که این کارو میکنه تا مادر این بچه.بعد اون ماجرا نن تو یه گرداب خرابکاری جنسی رفتم چ که فاجعه بود.البته مجازیش.علتشم واقعا همین ازارها بود.ازار جنسی کودکان خیلی مسئله مهم و شایعی هست.مواظب بچه هاتون باشید از همون بچچگی تا وقتی بزرگ شدن نگید چرا میره دنبال سایت سکس
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی