روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

پربیننده ترین مطالب

نزدیک به صد نفر بودیم، داشتیم تماشا میکردیم... گل دوم رو که زد، زیاد خوشحالی نکردم... خیلی آروم به سبک ورزشگاه با خودم شروع کردم خوندن... « وااویلااا ،،، وااویلااا ،،، بزن ۴ تا دیگه ... »

(به همین سبک)


امیر گفت «چی میگی؟ باشه حتما هم چار تا دیگه میزنین»

گفتم «من اگه سر پل صراط یقه تک تک اونایی که از دیوار سفارت عربستان بالا رفتن رو نگرفتم.... همین چند تا بازی اگه توو آزادی بود، یه دونه از این سعودی ها زیر سه گل از این پرسپولیس نمیخوردن! »

ههععییی


  • دکتر میم


  • دکتر میم

اگه مسیحی بودم، امروز در به در کلیسا میگشتم تا برم پیش پدر روحانی و اعتراف کنم! :-( اگه هندو بودم، نمیدونم ، با چار تا مغز بادوم میرفتم وسط بیابون ۳ ماه روی میخ داغ مینشستم تا بخاطر قدرنشناسی تنبیه بشم. الانم احتمالاً باید منتظر شب قدر یا روز عرفه بمونم تا شاید نظر لطف خدا شامل بشه و ما رو ببخشه!!

دیشب از سر بیحوصلگی و بیحالی و استیصال فیلم گذاشتم. پیشنهاد من بود. (خدا منو ببخشه) تازه حق الناس هم کردم، همسر هم نشوندم پای فیلم. یک و نیم ساعت از وقتمون!! نشستیم فیلم ایرانی «متولد ۶۵» رو دیدم! شرم دارم که اسم این فیلمو آوردم، اما فکر کنم باید برم از کارگردان «مهمونی کامی» و «کیمیا» و «آبی» و هرفیلم مزخرف دیگه ای که توو عمرم دیدم و ازشون بد گفتم، حلالیت بطلبم :-(

بدتر ازهمه اینکه بعد از دیدنش رفتم دیدم آیبک پست گذاشته! و چه فیلم و چه کتابی! (راستش من بهرام بیضایی رو خیلی خیلی دوست دارم و دولت آبادی رو هم، هر کتابیش رو میرم از سر گردنه، اصلشو میخرم و میخونم) 

حس کردم باید برم به صورت ناشناس برای آیبک کامنت بزارم و مسخره کنم، تا دلم خنک شه :-)) رفتم، کردم... لعنت به حسادت، لعنت به هوای نفس D:

 فک کنم اگه دیشب، بجای فیلم دیدن، با همسر دعوا و کتک کاری میکردیم و کل مدت به هم فحش میدادیم، سودش بیشتر بود... تخلیه انرژی، سوختن کالری، یاد گرفتن چار تا فحش جدید... بهتر بود.


  • دکتر میم

(بدون هیچ اسپویل)


فیلم خوب «What Happened to Monday» محصول سال ۲۰۱۷ ، حتماً برای همه شما که اهل فکر هستین، پر از چالش و فکر و تصمیم گیری خواهد بود. و بنظرم در رده فیلم «لابستر» پر از تصویرسازی و بروز احساسات مختلف بود. و همونقدر بدون تعارف.

فیلم در آینده نزدیکی شروع میشه. لحظه اول، فیلم کاملاً شما رو به دنیای زمان فیلم میبره و از دقیقه اول ، چالش ها شروع میشه...

راز، پنهان کاری، اعتماد، خانواده، کار گروهی، وابستگی، دومینو، انگشت دست، خانواده ، باز هم اعتماد، کارگروهی، خانواده! ... و اون فلش بک معرکه آخر فیلم...

پیشنهاد میکنم حتما خیلی زود فیلم رو ببینید و همینجا درموردش نظر بدین. در مورد احساس های سخت و خالص فیلم زیاد چیزی نمیگم تا ببینید و فکر کنید. بنابراین کامنتها ممکنه شامل اسپویل باشه.


+ اگه احتمالاً اواسط فیلم حدس زدید که برای دوشنبه چه اتفاقی افتاده، فکر نکنید که خیلی تیز هستین :-) ... «تامی ویرکولا» کارگردان فیلم نوشته بود: «معمای فیلم را در نزدیکی مخاطب گذاشتم تا در شک و تردید، آنرا حدس بزند و با دیدن موقعیت های بعدی، احساساتش ملموس تر باشد»

لینک مستقیم دانلود


++ در ایران فیلم «خانه دختر» امروز بعد از سه سال توقیف، با سانسور، در سینماها اکران شد. ندیدم، نظری هم ندارم. اما چند روز دیگه فیلم عالی «ائو» ، که از پدیده های جشنواره فجر پارسال بود در گروه هنر و تجربه اکران میشه و نمیشه از دستش داد. حتی دوبار ، سه بار!


  • دکتر میم

+ در طول هفته خیلی زیاد موتوری میگیرم و با موتور بجای تاکسی، مسیرها رو میرم. خطرناکتره، ولی توی تهران با موتوری میشه ساعتهای زیادی از وقتتو دوباره بخری.

پریشب توی اولین سرما و بارون مهر، دم غروب، برای یه مسیر طولانی نشستم پشت موتور. راننده گفت ببخشید موتور تلق جلو نداره، باد میزنه یخ میکنی! بهش گفتم اصن میخواستم با موتور برم، یکم بلرزم، حال کنم :-)


+ خداروشکر ایستگاه صلواتی هیئت بغل خونه، تا اربعین برقراره. وقتی با همسر از بیرون میرسیم خونه، میریم دوتا چایی میگیریم و میاریم بالا میخوریم، تا اینکه کتری خودمون برپا بشه :-) فقط همه نوحه ها و روضه هاشو حفظ شدیم. باید فلش ببرم براش.


+ با دوست ِ دامپزشک عزیز و همکارم که امریکاست، حرف میزدم. میگفت «اینجا (توی لس انجلس) بچه ها یه هیئت زدن برای ماه رمضون، کنارش یه «بار» بزرگ بود، صدای موزیکشون کاملاً وسط هیئت بود! قبل از شب قدر رفتیم پیش رییس بار و بهش درمورد مراسم شب قدر گفتیم و ازش خواهش کردیم یه فکری باهم بکنیم... رییس هر سه شب کاملاً موزیک زنده و غیرزنده رو قطع کرده بود! ما هم عید فطر با کلی گل و شیرینی و سوغاتی ایرانی رفتیم سراغش. بعد رییس با خوشحالی بهمون گفت شما آدمای محترمی هستین، هرچقدر میخواید مشروب بخورین مجانی :-))) 

بعد از توضیح درمورد مراسم ها و رسم و رسومات ، کم کم بهش فهموندیم که یه محرم هم در راهه و... بالاخره هوا رو داشته باش.

بنده خدا از دو ماه پیش هر هفته مارو میدید، میگفت اون مراسم خاص کی شروع میشه؟! میخواست رعایت مارو بکنه! :-| »


+ کلاً عکاسی سخته، عکاسی طبیعت سخت تر ، باز دوربین و سه پایه بردن سر قله کوه سخت تر! مسیری که همه کیلو کیلو از وزن کوله هاشون کم میکنن، من باید دوربین و سه پایه سنگین هم ببرم با خودم! اما هفته پیش فهمیدم عکاسی وسط دسته های عزاداری از همه سختتره :-/ اونقدر زنجیر توی سر و کله و دوربینم خورد و علم کوبوندن بهم و نزدیک بود منقل ذغال و اسفند هم رو بریزن روم! ... دیگه منم خراب رفاقتم دیگه، از هر هیئتی گفتن، رفتم. ولی هیئت های خوبی دیدم، خیلی... و هم چیزهای شرم آوری دیدم، خیلی بیشتر! 


+ گرگان ِ پاییزی ببینیم؟! مثل این؟ یا این؟ ... آخر ِ همین آبان!؟ نمیدونم والا 


  • دکتر میم

اولین ساعات پاییزو اینطوری شروع کردیم که بعد از نخوابیدن دیشب، برای استقبال از مهمون، ساعت ۴ صبح بسمت فرودگاه امام خمینی میرفتیم. با ماشین داداش. ساعت ۴ صبح وسط بیابونای اتوبان قم ، ماشین خراب شد. پیاده شدیم ، خیلیی سرد بود، سرما خوردیم، هر دو. و الان آب از تمام مجاریم آویزونه!

امروزم که خیلی کار داشتم و گفتم که مهمون مون بسختی نیوفته، رفتیم که بیاریمش خونه ، اما...

مسافر رسیده بود و درگیر تحویل ساک ها بود... ما هنوز وسط اتوبان خالی...

کارهام عقب میوفتاد، ماشین درست نشد و مجبور شدم جرثقیل بگیرم. درگیر پیدا کردن جرثقیل اونم ساعت ۵ صبح بودم که یه خبر کاری بد هم گرفتم :-/ از یه پمپ بنزین، یه جرثقیل گیر آوردم و همسر (از ورژن بی اعصاب) رو رسوندم فرودگاه که با مسافرمون برگرده، خودم با جرثقیل و ماشین، اومدم تهران. قرار بود بی هزینه بریم و بیایم. ولی ۶۰ تومن کرایه تاکسی به علاوه ۱۵۰ تومن جرثقیل خورد به پستمون! جدای از اینکه فکر میکردم اگه ایراد فنی ماشین، اساسی باشه، خرجش زیاده!

پاییز شروع شد ، به همین سختی و دردسر.

اما هرچی فکر کردم نمیتونستم این شروع پاییز دوستداشتنیم رو قبول کنم...

خندیدیم، همه چی رو شادمانه و سرماخورده (و کمی ابلهانه) به افق دایورت کردیم. عکس گرفتم، چت کردم، کارهامو ساعت ۶ صبح، پشت جرثقیل شروع کردم. مهمون رسید خونه ، منم رسیدم تهران، خداروشکر کردیم و صبحونه خوردیم و رفتم،، از ساعت ۸ تا ۹ تقریباً بطرز عجیبی کارا درست شد، کارایی که در حالت عادی ۴-۵ روز طول میکشید. دوتا خبر بشدت خوب هم گرفتم ، ماشین هم موردش حاد نبود :-)

پاییز شروع شد... به همین شیرینی


  • دکتر میم

و آینده

۲۷
شهریور

+ پیام دادن که، چطوری وقت میکنی اینهمه کارا رو انجام بدی و سفر بری و تاحالا اینهمه چیزو تجربه کردی؟!

میخواستم برنامه یه هفته زندگیمو اینجا بنویسم، پشیمون شدم. خلاصه ش اینه که با خواب و کار و سفر و فیلم و ورزش و... داریم زندگی میکنم :-) خوش میگذره.


+ دوستان نزدیک تر میدونن که این روزا کم پیدام. بشدت دارم کارامو میکنم که ایشالا مهر ماه عمل کنم و برم برای سه هفته استراحت مطلق... و بعدش ۴ تا ۵ ماه ریکاوری! شایدم اصلا پامو از زانو قطع کردم و فروختم، بجاش هم یه چوب بذارم و یه چشمم هم بفروشم و چشم بند بزارم و برم مثل ناخدا سیلور، دزد دریایی بشم :-)) کسی طوطی نداره بذارم روو شونه م؟ 


+ چندتا بار دارو یخچالی برامون اومده،، یکی از کارگرای انبار زنگ زده که، «دکتر سرم درد میکنه، توی اینا قرص سردرد هم پیدا میشه؟!»

قبل از اینکه خودشو بکشه، پشت تلفن بلایی سرش آوردم که سردرد یادش رفت :-|


+ داشت از مشکلات خدمتش میگفت... بعد پرسید، «آقا مواد مخدر آشنا نداری؟» 

وی سرش توو موبایل بود، گفت «آره، دارم، چی میخوای؟!!!!» 

گفت « بابا، میگم خدمت سربازی افتادم ستاد کل مواد مخدر فاتب ... میگم اونجا آشنا نداری؟ » :-))

وی سرشو از موبایل بیرون نیاورد و به کارش در مسیر خط افق ادامه داد...


+ میخوام قبل از هر پست دیگه ای، قول هایی که داده بودم رو بنویسم.

بعد از اون پست دارو، قول یه پست در مورد مخدرها دادم. 

یه پست درمورد فیلمهای ایرانی ،،، و بعد یه مجموعه پست درمورد ادیان و فرقه ها ، که این لعنتی طولانی ترین و گرونترین دوره های مطالعه م بوده و هست. دوتا کتابی که مجبور شدم این اواخر بخرم، نایاب بود و گرون برام تموم شد، با کلی هزینه مادی و معنوی! در حد تعداد زیادی از کتابهای کتابخونم :-/


+ راستی از آخرین اهدای خون تون چند ماه میگذره؟! پاشین.


  • دکتر میم

برای یک دوست

۲۳
شهریور

وقتی بود که مثل خر تا کمر توی گِل گیر کرده بودم، از رفت و آمد خسته و از ترس و ناراحتی و کار، له شده بودم، اما کاری نمیکردم، مونده بودم، صبر میکردم، بیقرار اما آروم و لمس بودم. خاله ساریتا میدید و هیچی نمیگفت. روزها میرفتم لب رودخونه و ساعتها مینشستم و شب دیر میومدم. 

وقتی خواستم از پیشش برم گفت «وقتی بوی گند میاد، تو نفستو حبس میکنی. اما بالاخره بعدش باید نفس عمیق تری بکشی... حالا موقع اون نفس عمیق، مهمه که اون بوی گند رفته باشه، یا تو رفته باشی... یا هیچکدوم. پاشو بچه ، اینطوری دیدنت سخته»


  • دکتر میم

آدرنالین

۲۰
شهریور

درسته که گاهی آدم مجبور میشه و لازمه شغلهایی داشته باشه که زیاد دوستش نداره! اما نباید هیچوقت دربندش بشه و بمحض اینکه موقعیت مالی و فکریش بوجود بیاد باید بریم بسمت زندگی کردن. یعنی کاری که باهاش زندگی کنیم.

مثلاً گفته بودم برای من که حتی پولدار نیستم، و کارای زیادی که دوست دارم، انجام میدم، اما پول و درآمد ِ یه شغل، در مرحله دوم انتخابم قرار داره. خیلی از پیشنهادایی که بهم میشه بخاطر اینکه هیجانی برام نداره، رد میکنم. حتی کاری رو که تقریباً دوست دارم و انجام میدم رو براش هیجان درست میکنم.

تا حدود یک ماه و نیم پیش به عنوان مشاور به یه گروه جذاب در جنت آباد دعوت شدم. قرار به همون یک جلسه بود... اما اتفاقات اون جلسه و حرفهایی که زده شد، اونقدر برای همه جذاب بود که کار به جلسات دوم و سوم در هفته های بعدی و تعریف یه پروژه مشترک کشیده شد.

گروهی با مدیریت (ب) استاد جالب دانشگاه علم و صنعت، از سرپرستان تیم طراحی و راهبردی اسنپ، محقق آینده پژوهی و واقعیت مجازی، که وسط جلسه، بلند بلند فکر میکنه! :-)) 

و خانوم (الف) ، خوشفکر و ایده پرداز ِ عاشق گربه، و متخصص UX (تجربهٔ کاربر در محیط های مختلف) 

و آقای (ع) ، بشدت دهه هفتادی، دیوونه و پرانرژی

و جالب اینکه نگین، همه اینا رو میشناسه :-))

این جلساتی که بخاطر مشغلهٔ من، هفته ای یکبار بود، حالا بخاطر انرژی فوق العاده ای که بابت انجام این پروژهٔ بشدت هیجان انگیز بوجود اومد، تبدیل به دو روز در هفته شده. راستش اولین باریه که بجای اینکه من برای کارم هیجان ایجاد بکنم، پروژه داره برای من هیجان ایجاد میکنه!

و اینکه... من به این راحتیا هیجان زده نمیشم :-) و قطعاً بعد از به عمل اومدن پروژه و گسترشش، همه مردم دچار این هیجان و تجربه جدید خواهند شد.

خواستم بگم... اتفاقات فوق العاده ای در راهه :-)


  • دکتر میم

بینی و بینش

۱۷
شهریور

تمام سالهایی که بشدت سعی میکرد ناراحتی ها و غصه ها و نفرت ها و خشم ها و خاطرات تلخ ِ "از دست دادن ها" و "از دست رفتن ها" رو کنار بذاره و تمام اسناد و اثراتشو پاک بکنه (و موفق هم شد) ... اما هیچوقت دست به استخوان شکسته بالای دماغش نزد.

گفتم : چرا؟ عملش ساده ست.

گفت : یه چیزایی هست که هر روز وقتی خودتو توی آینه میبینی، باید یادت بیاد! باید ببینی، که فراموش نکنی. بعضی دردها لازمه همیشه همرات باشن.


  • ۸ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۱۷
  • دکتر میم