روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

پایبندی

۲۸
دی

این عکسمو یادتونه؟ یه سال و نیم پیش که با پاراگلایدر پریدم و اینو گرفتم،، 


پرواز


حالا دیروز ناسا این عکسو به تقلید از عکس من گذاشته بود!



حالا درسته که زیر پای من سه کیلومتر خالیه و زیر پای آقای ناسا ۴۰۰ کیلومتر. اما به جهت قوانین کپی رایت ازشون شکایت کردم و درخواست غرامت.

اولش زیر بار نمیرفتن. اما با رای دادگاه لاهه قرار شد هرچی من بگم بشه.

اول گفتم به برجام پایبند باشین و تحریم های ISA رو نقض کنین،

یه نگاه احمق طور بهم کردن و هیچی نگفتن. خودم پشیمون شدم و یه کم پایین اومدم، گفتم اون دو میلیارد دلار دارایی های ایران...

نه؟

خب باشه، قرارداد بوئینگ....

ها؟

خب تحریم های تجاری و دارو... یا یه سفر مجانی به ماه؟!

...

...

خلاصه قرار شد بجاش من برم روو پشت بوم، دو تا عکس از بالا ازم بگیرن :-)

دیگه رضایت دادم دیگه. همینکه به اشتباهشون پی بردن، کافی بود.


+ حاشیه مهمتر از متن: اعلام زمان و نحوه خرید بلیت جشنواره فیلم فجر


  • دکتر میم

طبقه ششم پردیس چارسو نشستیم با همسر، همین الان ساعت ۱۱ شب.

منتظر اعلام فیلم «خانه ای در خیابان چهل و یکم» که بریم و ببینیم.

میپرسه کی بازی میکنه؟

میگم مهناز افشار و علی مصفا و...

میگه علی مصفا رو دوست دارم.

میگم منم دوست دارم.

میگه:: یادته اوایل آشناییمون (که قراری برای ازدواج نبود) میگفتی اگه لیلا حاتمی و علی مصفا طلاق بگیرن، میرم با لیلا ازدواج میکنم! 

میگم:: آره، الانم همینو میگم :-))


خداروشکر طبقه ششم، نرده های بلندی داره :-)

در مسیر افق، فرار کردم که چُس فیل و آب معدنی بخرم.


  • دکتر میم

مرد بزرگ

۲۱
دی

برای من، توی هر مجموعه ای، کتاب ارزشمندی، فیلم بزرگی یا تیم ورزشی ای ، همیشه یه مرد ِ بزرگ وجود داره.

مثلاً مجموعه هری پاتر، مرد ِ بزرگ ِ من «لرد ولدمورت» بود! هرچند که شخصیت منفی بود، اما جذاب و کاربلد بود، بزرگ بود.

یا بچه که بودیم کاتون فوتبالیستها میدیدیم، مرد بزرگ برای من «تارو» بود :-) خخوب یادمه اون کارتونو با استرس میدیدیم، اما وقتی توپ دست «تارو» بود، خیالم راحت بود :-) از اینکه «تارو» ماهره، توپ رو لو نمیده.

یا مثلاً رابرت دنیرو، کلاً مرد بزرگه. توی هر فیلم و نقشی که بازی کنه، در هر صورت مرد بزرگه! آدمی که کارشو بلده. بقول کیارستمی «تنها کسی که میتونه بیننده رو به هر نقش و شخصیت و اوضاعی قانع بکنه، دنیرو ئه»

مثل بابام، که تا وقتی بود، خیالم راحت بود...

امروز اونجا بودم، کاری ندارم هرگروهی چی شعار میداد،، کاری ندارم که رهبر توی ذکر نماز میت کدوم جمله ها رو گفت و نگفت،، توجه نکردم که یهو آخر نماز، اون گوشه سالن چیشد،، مهم نبود که لای جمعیت فوق العاده شلوغ، له شدم...

فقط رفتم برای تشییع یکی از مردهای بزرگ، از اونایی که تا وقتی که توی زمین بود، چه توپ دستش بود، چه نبود، خیالمون کمی راحت بود.

چه زمان جنگ، چه تنش های بین المللی، چه رام کردن عربستان سرکش...

گاهی از بودن و موندن بعضیا اونقدر خوب و خوشیم که یادمون میره مرد بزرگ، پیر شده بود! دلم گرفت از فوتش، و بیشتر گرفت از آدمهایی که دانسته و ندانسته، هرچی شنیدند و فکر نکردند و گفتند و هیاهو کردن.

خدا رحمت کند...


  • دکتر میم

اونقدر که توی ادارات مختلف، اذیت شدیم و بدبختی کشیدیم،، حالا وقتی توی یه اداره دولتی، خیلی مرتب و خوب و باحوصله جواب میدن و کارمون رو راه میندازن و مشکلات رو با بهترین و سریعترین حالت حل میکنن، آدم دوست داره، دستشونو بوس کنه. گرچه اونا وظیفشونه!


+ من، زخم خورده ای هستم که دیروز توی «سازمان ثبت شرکتها» بخاطر غلطی که خانوم معاون سازمان کرد، آشوبی به پا کردم که... !! 

اما امروز و روزهای قبل و قبل تر که میام «اداره مالیات شمال غرب تهران» ، شهرک غرب، هر بار لذت میبرم از این برخورد و آرامش و خوب کار کردن و کار راه انداختن و... دم همشون گرم.


هرچند که الان بابت آشوب دیروز باید برم سازمان بازرسی کل کشور... :-\


#آدم_باشیم #درست_کار_کنیم

#اگه_اخلاقمون_مثل_گاوه_بهتره_بریم_توی_گاوداری

#خدا_نکنه_من_گیر_بدم_به_یه_عوضی


  • دکتر میم

* این یک داستان قدیمی کمدی واقعیه. الان حال همه خوبه :-)


حسام زنگ زد که زود بیاین بیمارستان لقمان، ممد قرص خورده رفته توی کما!

زود رسیدیم، رفتیم پیش دکتر، دکتر گفت ضربه هم خورده؟ 

حسام: آره دکتر، سرش آروم به دیوار خورد! 

ما به حسام: مگه نگفتی قرص خورده؟ 

حسام (با مِن و مِن) : چرا ... یهو سرش گیج رفت و سرش خورد به دیوار.


دکتر که رفت،، حسام تعریف کرد که :

«تا رسیدم پیش ممد دیدم هم مشروب خورده، هم قرص! به هوش بود و داشت اوغ میزد، یه کم هم گیج بود ولی خوب بود. زنگ زدم به باباش، سریع اومد.

اومد جلو ممد، گفت ممد چه گوهی خوردی؟ من بهش گفتم قرص خورده، الان بهتره. 

یهو باباش دستو برد بالا و یه پس گردنی محکم زد، ممد افتاد رو زمین. هنوز به زمین نرسیده هم یه لگد ول کرد، خورد به سرش و ... یهو تشنج کرد و تا آوردیمش اینجا رفت توو کما! »


- یعنی الان بخاطر قرص رفته توو کما؟ یا لگد باباش؟ :-)))

- قرص چیه؟ اون لگد رو اگه به من میزد که درجا مرده بودم.


++ لازمه که بگم داداش کوچیکه ی ممد رو همتون میشناسین دیگه. نابغه بزرگ :-))


  • دکتر میم

چند وقتیه که کارم از طبقه هفتم سازمان غذا و دارو (محلولها و مواد اولیه) افتاده به طبقه پنجم (دارو) 

چیزی که اول شک کردم و بعد رفتم چارت سازمانی رو دیدم و مطمئن شدم، این بود که همه کارمندان و مسئولان این طبقه، قسمت دارو (مهمترین قسمت سازمان) همه خانوم هستن. از مدیر و معاون و کارمند دبیرخونه و واحد کپی گرفته... تا آبدارچی و خدمات!

سر و کله زدن با خانومهای کم سن و سال تر واقعاً سخت تره، اما خانوم دکترهای سن بالاتر و قدیمی عالی کار راه میندازن.

رفتم بالا پیش خانوم دکتر شریفی، گفتم دونفر از طبقه پنجمیا رو معرفی کن ، آشنامون کن که بشناسن.

هر اسمی که میگفت، میپرسیدم چند سالشه؟ 

یهو سرشو بالا آورد و گفت «دکتر جان، خواستگاری که نمیخوای بری؟ ها؟ برو پیششون، خودم زنگ میزنم»


  • دکتر میم

معرفت ۲

۱۱
دی

+ هماهنگ کردیم حتما همشون باشن تا برم پیششون برای تبریک سال نوی میلادی. به ریموند میگم «باز کارا رو خوابوندی؟ تو که عید ما تعطیلی، عید خودتون تعطیلی، محرم تعطیلی، جشن هالووین تعطیلی، عید غدیر و قربان هم تعطیلی، عید پاک هم که... »

میگه «من به همه انسانهای خوب با اخلاقهای خوب ارادت دارم و برای مراسمها، شهادت ها ، تولد های همشون تعطیل میکنم که از اوقات، بهره معنوی ببرم. :-) پیتر ولی بی اعتقاده. همش درحال کاره، کل سال، حتی روز کریسمس. والا، مرتیکه بی اعتقاد»

ریموند، نایری، سمیک، پیتر، آلکس، آروتین ،، این لعنتی های ارمنی، بدجور توی دلم هستن :-) سفرهای زیاد و دوران فوق العاده و تلخ و شیرین زیادی رو باهم گذروندیم.

سال نو به تمام عزیزان مبارک


+ ایرانی ان، نامه نوشتن به ترامپ، که تحریمهای ایرانیا رو بیشتر کن تا ما حال کنیم!! 

با اینکه ربطی نداره، اما نمیدونم چرا یاد آخر لیگ برتر فوتبال پارسال ایران افتادم؟! یه عده طرفدار یه تیمی بودن، بعدش یه تیم دیگه ای قهرمان شد! اما اون عده، اونقدر حال کردن که ریختن توو خیابون و جشن و ...! 


+ میخوام از فردا اعتصاب غذا کنم، ببینم بعد از ۷۹ روز که عید نوروز شد، یه نفر توی بلاگ یا اینستا، تُف کف دستم میندازه؟!


+ مهمان برنامه زنده شبکه سه هستن. همین الان. دو نفر ضد هم. هر دو آفتاب پرست. یکی زمانی دستبوس بود و حالا چماق بدست. دیگری هم زمانی جلوی خمینی بلند شد و فریاد زد «خمینی بت شکن،، بت بزرگو بشکن» ، حالا هم مثلاً پرچمدار اصلاحات و دغدغه دار مردم! (منظور از بت بزرگ، "شهید بهشتی" بوده که اون موقع شایعات بی اساس زیادی درموردشون بود)

شکی نیست هردو در تمام چهل سال گذشته، اطلاعات دقیق و کاملی از اوضاع و اشخاص داشتن، و تمام تصمیم گیری ها و مواضعشون با اشراف کامل بوده، نه از روی ناآگاهی! 

اما برای ما که خیلی بی اطلاعیم، آخه دهان باز کردن داره؟!


برنامه خنده دار و جالبیه. بجای قسمتهای تکراریه دورهمی


  • دکتر میم

+ سفرهای خارجی ای که پروازتون دوتیکه ست و توی یه کشور بین راهی که توقف دارین، ممکنه شما حق خروج از سالن فرودگاه رو نداشته باشین.

یادتون باشه اگه دستشویی ها خراب بود ، هر دری که باز بود ازش بیرون نرید و هر بالکن لعنتی ای که گیر آوردین سیگار لعنتیتون رو روشن نکنین. ممکنه اونجا خارج از محدوده باشه، و سیگار کشیدن جرم باشه و اونجا ایران نباشه و شما بازداشت بشین و بخاطر حماقت شما، دوستاتون ۱۲ ساعت علاف بشن و پروازتون بره!! و شما و اکیپتون از خیلی چیزا عقب بیوفتن و خیلی داستان بشه و در مقصد نهایی یه دل سیر ازشون (از دوستان خوبتون) کتک بخورین و همه هزینه های متضرره هم بره توی.. حساب شما. این ممکنه خاطره خنده داری به نظر بیاد، اما از بزرگترین بدشانسی های روزگاره. 


+ اینکه شما سالها در آرزوی دیدن آیدین آغداشلو باشین، بعد ایشون کلاً از ایران برن فرنگ! بعد از سالها یه روزی شما یه سفر کاری برین یزد، توی کافه خانه هنر، روی یه تخت بشینید و چایی و کیک یزدی بخورین و چهار پنج روز بعد از برگشتنتون بفهمید و ببینید که آیدین آغداشلو از فرنگ برگشته و برای یه همایش رفته یزد و توی کافه خانه هنر یزد، روی همون تخت نشسته و احتمالاً چایی و کیک یزدی خورده.

ای لعنت به این شانس


+ یه زمانی، ویندوز فقط ایکس پی بود و نرم افزارهای آفیس قدیمی، ذخیره سازی اتوماتیک نداشت! و گرازهایی مثل ما دانشجوها عادت به تند تند سیو کردن نداشتیم. پاورپوینتی که ۱۲ ساعت براش زحمت کشیده شده و ساعت ۳ صبح باشه و قراره یه نفر ساعت ۸ صبح ارائه ش بده. یهو یکی از گرازها شست پاش میخوره توی دکمه پاور و ... 

عکس العمل بعدش میتونه این باشه که در آرامش و سکوت مطلق و بدون اعتقاد به بدشانسی پاشید برید توو شهر بچرخین و کباب بخورین، ساعت ۵ هم کله پاچه و ساعت ۷ برگردید خونه تا ظهر دسته جمعی بخوابین و به زندگی ادامه بدین. 


+ یا اینکه پنجاه خط کامنت تخصصی بنویسین توی یه وبلاگ، کامنته ثبت نشه! بپره! و دیگه برنگرده :-((


  • دکتر میم

دومین باری که رفتم زندان، برعکس بار اول خیلی اعصابم خرد بود. همون اتاق قبلی بودم. سگ بودم. جواب کسیو نمیدادم. غروب، علی آقا، که از دفعه قبل میشناختمش، اومد نشست پیشم و گفت چه خبر؟ جواب سربالا دادم و... 

فلاسک آورد و یه لیوان چایی ریخت برام و گفت بخور، بعد جواب بده. یه نگاه کردم و باز هیچی نگفتم. صداشو بلند کرد و گفت «بهت میگم بخور، چایی ویژه ست، اینا اینجا گیر هرکسی نمیاد» !

 با بی حوصلگی چایی رو خوردم... بعدش دیگه اعصاب خراب و سگ نبودم! :-)) 

چایی ش خیلی ویژه بود :-)


+ امروز به چایی ویژه احتیاج داشتم. داش علی کجایی؟ رفیقم کجایی؟


  • دکتر میم

احتمالاً بچه که بودم، مامان رو زیاد به گریه انداختم! زیاد بودیم، شر و شلوغ بودیم، خرابکاری و اذیت زیاد داشتیم. اما از یه زمانی به بعد، تلاش زیادی برای خندوندن مامان و بابا کردیم. تا حدود یک سال و نه ماه پیش که آخرین بار مامان رو با یه خبر، گریه انداختم! ‌:-(

من چون بچه آخرم و خونمون هم به خونه مامان نزدیکه، اکثر کاراشو من انجام میدم. مامان میدونه که زیاد سفر میرم، از قدیم میدونست. خیلی سفرها رو فقط مامان میدونست. واسه همین بهش میگفتم بیا قسمت نگرانیتو نسبت خودم غیرفعال کنم :-) میخندید و میگفت نمیشه که! برو فقط برات دعا میکنم. مجرد که بودم، تا از در میرفتم بیرون، میگفت آیة الکرسی بخون. حالا هر سفری که میرم و میام، بعداً میشینم و براش تعریف میکنم و از اتفاقها و خطرهاش میگم و عکسها رو بهش نشون میدم. میگه مواظب باشیا! بهش میگم «من دیگه آیة الکرسی رفته توو خونم، هر روز که درب خونه رو میبینم، یاد دعا میوفتم و میخونم :-) تو ام که دعا میکنی، خدا هم بزرگه» 

میگه «خدا که بزرگه، تو ام عقل داشته باش» ... و همچنان ما نداریم :-)

خداروشکر مامان الان سرش با نوه ها گرمه، هرچند که دیوونه ش کردن، اما از بار تنهاییش کم میکنه.

چند هفته پیش، بخاطر اینکه اولین آدرس شرکتمون رو آدرس خونه مامان اینا داده بودیم، برای جمع کردن پرونده مالیات شرکت، باید یه اجاره نامه سوری مینوشتیم که مثلا خونه، دست شرکت ماست. بردمش محضر و اجاره نامه سوری نوشتیم. مامان گفت حالا توو این سرمای زمستون، نیای از خونه بندازیمون بیرون! :-) بهش گفتم حواستو جمع کن ماه به ماه میام اجاره ازتون میگیرم، اگه ندی شر راه میندازم و اثاث تونو میریزم توو کوچه :-) 

از ته دل خندید و گفت تو عین بابایی، فعلاً یه فکری بحال این شوفاژها و پکیج بکن، بعد بنداز بیرون :-)

الان اینجا نشسته، روبروم، توی مطب دندونپزشکیه دوستم، امروز وقت جراحی داره، میترسه، من میخندیدم. اونم با استرس میخنده. میگه پس تو کی میخوای بیای واسه دندونات؟ میگم من فعلاً پول ندارم. پولدار که شدم، همشو ایمپلنت میکنم. میگه زودتر بیا، دوستته دیگه. میگم دکتر شایان از من بیشتر پول میگیره :-) با حرص میگه شماها هم که بمن نمیگین این چقدر پول میگیره...

توی دلم میگم تو سالم بخند،، ما هم میخندیم، چه با دندون، چه بی دندون.


+ تقدیم به جولیک

برای همه، برای تلاش برای خندوندن مادرها


  • دکتر میم