روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

پربیننده ترین مطالب

یک شب عجیب...

پنجشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ

همین الان توی سالن بیمارستان نشستم. چون آخر هفته ها اتاق عمل ها خلوته، الان برای تست دستگاه و محلول های جدید، آخر شب میرم بیمارستان. تازه لباس عوض کرده بودم و وارد سالن عمل شده بودم که یهو سر و صدا شد. برگشتم دیدم چند تا از پرستارا بدو رفتن بیرون. چی شده؟! یه مورد خفگی آوردن CPR (اتاق احیا) ، کسی نیست. رفتم که برم سر کارم، یهو یکی اومد جلوی سالن داد زد : دکتر میم بیاااااا !!!

از داد زدنش استرس گرفتم و تیز رفتم بیرون. رفتم CPR دیدم یه بچه روی تخته و همه دور و برش. توی راهرو چند نفر جیغ و داد و گریه میکردن.

ایستادم یه گوشه، خانم دکتر با فریاد گفت بیا دستگاه ها رو آماده کن. گفتم آخه کار من نیست! برگشت و داد زد بیاااا کسی نیست!

بدون فکر رفتم جلو. در رو بستن. پسر بچه ده ساله، قند یا شکلات راه تنفسشو بسته بود و ده دقیقه بود که رفته بود! بیهوش! یا کما یا...! تا چند دقیقه پیش حرکت و خس خس داشته، اما الان که آورده بودنش، دیگه نه!

خیلی صحنه ها و شرایط بدتر رو دیده بودم، ولی الان واقعا دست و پام میلرزید، از سر و صدای بیرون اتاق و استرس همه دکترها و پرستارای داخل که با سرعت و ترس کار میکردن و پسر بچه ناز روی تخت!

هیچ علائم حیاتی ای نبود. ۷ ساله، بور و چشم روشن بود. و خوشگل.

نمیدونستم دارم چیکار میکنم؟! چرا؟ من،، استاد بی استرسی،، داشتم میمردم. چند دقیقه بعد اما آرومتر شدم، صدای بیرون نمیومد. شاید دیگه نمیشنیدم! همه با سرعت کار میکردن.

بعد از ده دقیقه ای که به اندازه ده ساعت گذشت، بچه برگشت! زندگی برگشت. زندگی ای که خیلی دور شده بود و در صورت برگشت هم هر لحظه امکان سکته مغزی بود! اما خداروشکر خوب و سالم برگشت! تموم که شد، همه ایستادن، عقب عقب رفتم و چسبیدم به پنجره. لال و زرد بودم.

خانم دکتری که برای من یکی از اسطوره های قدرت و خونسردی توی پزشکی بود و کارهای خارق العاده ای توو اون بیمارستان ازش دیده بودم، ایستاد، دستکش هاشو درآورد، سرش رو گرفت و به دیوار تکیه داد و نشست، یهو زد زیر گریه! از خوشحالی و استرس یا ناراحتی!

آروم رفتم بیرون، پاهام مال خودم نبود. رفتم توی سالن عمل و نشستم. خودمو جمع کردم که نیوفتم! نمی افتادم. همه کم کم اومدن. کارگر خدمات آب آورد برای همه.

پرستار میگفت خانم دکتر از این ناراحت بوده که چرا یه نفر توی خونه این بچه، کوچکترین عکس العمل بعد از خفگی رو بلد نبوده! ظاهراً خانواده به اشتباه انگشت توی حلق بچه کرده بودن و مادهٔ گیر کرده، بیشتر پایین رفته بوده و مسیر بیشتری رو بسته بوده! که اگه چند دقیقه یا ثانیه دیرتر میرسیدن...

حال هیچ کاری رو نداشتم. حس مبهم خوشحالی و ناراحتیه عجیبی بود. خانم دکتر داشت رد میشد، با چشمای قرمز، گفت دکتر خسته نباشی، ممنون.

میخواستم بگم خواهش میکنم، وظیفه ام بود، میخواستم بگم تو دیگه کی هستی.... ولی فقط یه صدای نالهٔ تاییدوار ازم بیرون اومد. بلند شدم و به سوپروایزر گفتم من فردا میام و رفتم.

داغون، لباس عوض کردم و نشستم توی راهرو. نمیتونم راه برم. زنگ زدم پیمان بیاد دنبالم.

هنوز نشستم... شب عجیبی بود...


+ بعد نوشت: بزودی لای پست هام سعی میکنم درمورد چیزای ساده ای از احیا و نجات و عکس العمل های لحظه ای که میتونه خودتون یا کسی رو گاهی نجات بده، بنویسم. حتماً

  • ۹۵/۰۲/۲۳
  • دکتر میم

نظرات (۲۱)

وااای :(( چقدر سخت ... خدا رحم کرد :(( یه بچه هفت ساله بخاطر یه قند[یا آبنبات] :(( خیلی دردناکه ...
جوری تعریف کردید که به تن منم لرزه افتاد.
ان شاالله همیشه خدا به دستاتون شفابخشی بده.
پاسخ:
من کاره ای نبودم واقعا
اصلا اشک تو چشام جمع شد...
وای مخصوصا خانوم دکتره:)

  • آقاگل ‌‌‌‌
  • دکتر اغراق نیست اگه بگم تن و بدنم لرزید.
    و هر خطی که میخوندم برا سلامتی اون پسرک خوشگل هفت ساله مون دعا می کردم.
    خداروشکر 
    خداروشکر که برگشت.
    دست شما و خانم دکتر و همه گیتون درد نکنه.

    خدارو شکر که برگشت

    بیمارستان محیط جالبیه،شادی و غمش درهمه
  • عاشق بارون ...
  • وای خسته نباشید! خوشحالم آخرش به خیر گذشت! :)
    هیچوقت دلم نمی خواسته پزشک بشم. هیچوقت!

  • هولدن کالفیلد
  • :|
    اوه شت! :|
    خدا رحم کرد ها
    خدا خیرتون بده
    باعث شد حداقل در حد یه جستجوی اینترنتی هم که شده درمورد عکس العمل مناسب هنگام خفگی مطالعه کنم
    پاسخ:
    خوب کردی، یه (بعد نوشت) توی پست اضافه کردم. حتما این کارو میکنم
    اوخ اوخ

    من یه بار تجربه کردم . تو مهمونی بودم یه تیکه از اسباب بازیُ قورت دادم گیر کرد نرف تو!!!

    (5 یا 6 سالگی)

    خدا رو شکر دکتر بود تو اون مهمونی:)

    شکممو گرفت محکم فشار داد ، پرید بیرون !

    خفگی خیلی بده.خیلی بد.هنوزم از آب میترسم که برم توش و خفه شم...
    مانور هایملیخ خیلی ساده ست و موثر...حداقل کسایی که اینجارو میخونن هم یاد بگیرن خوبه...
    تو CPR مرز مرگ و زندگی کاملا قابل لمسه...اینکه یه نفر هی میره و میاد حسش عجیبه...
    خسته نباشی دکتر...مرسی
    پاسخ:
    دیگه بعد از اتفاق دیشب، حتما درمورد این آموزش ها مینویسم. چهار نفر هم یاد بگیرن، به دو نفر دیگه یاد بدن، شاید یه لحظه بدردشون خورد
    وای چقدر استرس، اگه من بودم قبل همه پس می افتادم. خداروشکر پایان خوشی داشت...
    من تو یه برنامه تلویزیونی نحوه کمک به بچه ای که چیزی تو گلوش گیر کرده رو دیده بودم ولی عملی هیچوقت انجام ندادم اصلا نمی دونم ممکنه جواب بده یا نه
    اما چند وقت پیش که طبق معمول همیشه هومان رو نشونده بودم رو کابینت کنار گاز تا کنار خودم باشه و با هم آشپزی کنیم بهش گفتم یه لحظه بشین تا بیام و شاید چند لحظه طول کشید تا تو ظرفشویی یه دونه فقط یه دونه پرتقال آب گرفتم که بریزم تو ناهارش یه دفعه دیدم جیغش رفت هوا برگشتم دیدم همینطور مواد قرمز داره از دهنش میریزه بیرون شوکه شدم اول فکر کردم خونه بعد یادم اومدم رو کابینت بتادین داشتم دویدم دیدم دهنش پر از قرص ژلوفنه
    و جیغ میزد و گریه میکرد قبل از هر کاری برش گردوندم و اون شیوه رو پیاده کردم و هرچی تو دهنش بود خالی کردم ژلوفن لیزه تو گلو گیر نمیکنه ولی اگر بره پایین خطرناکه برای همین وقتی دیدم چیزی تو گلوش نیست انگشتمو کردم تو حلقش تا بالا بیاره
    بازم چیزی نبود با آب و شیر سعی کردم دهنش رو بشورم و بعد زنگ زدم اورژانس اورژانسیه گفت اگر قورت نداده باشه چیزی نمیشه ولی اگر فکر میکنی قورت داده برسونش به اولین درمانگاه نزدیکت
    گفتم از کجا بفهمم قورت داده
    گفت گیج میشه و چشماش از حالت طبیعی خارج میشه
    هومان غیر از مزه بدی که تو دهنش ایجاد شده بود و زبونش رو هی در می آورد مشکل دیگه ای نداشت با اینحال سریع حاضر شدم
    بعد دیدم قبراق و سرحال برای خودش می دوه اینور اونور
    به خیر گذشت
    ولی من فکر کنم یه سکته زدم و حقم بود چون همون روز صبح ژلوفن خورده بودم و بسته اش رو گذاشته بودم رو کابینت هیچوقت نمیذارم همیشه تو جعبه داروها تو بالاترین طبقه کابینت میذارم
    تا شب هنوز بدنم می لرزید و حالم جا نمی اومد
    بالاخره اعتراف کردم سخت بود

    دونستن نکات امدادی خونگی برای همه لازمه به نظرم

    پاسخ:
    واقعا لازمه! 
    لرزیدم ...
  • ایزابلا ایزابلایی
  • چه لحظات نفس گیری. چه شغل سختیه پزشکی و چقد بی رحم زندگی.
    شما پزشک هستید؟؟
    پاسخ:
    نخیر، اما در حوزه پزشکی کار میکنم.
    پست خیلی جالبی بود. خیلی خوب میشه اگه مطالبی درمورد احیا و نجات بگذارید.
    پاسخ:
    حتما مینویسم
  • ام اسی خوشبخت
  • از اول پست فقط دلم میخواست که این بچه ناز برگشته باشه، نمیتونم تصور کنم تو اون لحظه چیکار میشه کرد، تصمیم خیلی خوبی در مورد آموزش گرفتید ممنون :)
    من تجربه بسیار بدی در این مورد دارم، دوستم برای چند لحظه نمیتونست نفس بکشه و من فقط خودمو نفرین میکردم که چرا بلد نیستم کاری براش بکنم. این یک مورد رو فهمیدم باید چیکار کنم اما خیلی دوست دارم کمک های اولیه یاد بگیرم.
    پاسخ:
    ;-) 
  • بلاگر کبیر ^_^
  • وای گلو درد گرفتم از بغض >_<
    خدا رو شکر اتفاق ناگواری نیفتاد و خاطره ی تلخی برات درست نشد..
    این دوره ها رو تو هلال احمر میشه دید؟؟

    پاسخ:
    آره حلال اهمر همشو داره
    اشکمو دراوردی 
    پاسخ:
    :-
    قبلنا یه عادتی داشتم وقتی که یه اتفاقی مثل خفگی یا بریدگی دست و ... توی خونمون اتفاق میوفتاد یه جا میخکوب میشدم و گوشمو میگرفتم!!!! 
    عادت مسخره ای بود ؛)!
    کم کم که بزرگتر شدم و توی دل اتفاقا افتادم دیدم اگه من کاری نکنم کسی نیست که به جای من دست به کار بشه...
    ترکش کردم، البته چیزی نبود که دست خودم باشه واکنش غیر ارادیی بود که داشتم!
    کلاس کمک های اولیه رفتم و ...
    ....
    دل میخواد دیدن چنین لحظه هایی
    و چقدر آدم باید مسلط باشه به خودش همیشه از اونایی که جز جیغ و داد و گریه کار دیگه ایی نمیتونن بکنن بدم میومد!!! طبیعیه که آدم باید ناراحت باشه ولی نباید نا امید شد و از تلاش دست بر داشت حتی تا آخرین لحظه...
    کار مقدسی دارید، امیدوارم آخر تمام اتفاقایی که براتون میوفته شیرین باشه، هیچوقت نمیشه جلوی مقدرّات خدا رو گرفت و کاری کرد که آخر این اتفاقا احیا باشه!!!! شیرین ازین نظر که راضی باشید از خودتون که تلاشتون رو کردید تا آخرین لحظه... توکل به خدا
    پاسخ:
    آره درسته
    ممنون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی