روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

بایزید سیاه و سفید

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ق.ظ


اون نگاتیو ۳۶ تایی سیاه و سفید، تجربه خیلی خوبی بود. از اینکه کلی از نگاتیوها رو با حماقتم سوزوندم، کلی درمورد عکاسی با نگاتیوهای خاص سیاه و سفید یاد گرفتم.

چند هفته پیش برای n اُمین بار رفته بودم بسطام، مقبره بایزید بسطامی، این عکس دوستداشتنی که از پرواز کبوترها در حیاط مجموعه گرفتم رو راحت میتونم بزرگ چاپش بکنم و بنویسم سال ۱۳۳۱ ! :-)

اگه درمورد بایزید چیزی نخوندین یا نشنیدین (که خیلی بعیده) بگم که به «سلطان العارفین» مشهوره و از عرفای بزرگ قرن دوم یا سوم هجریه که عطار نیشابوری هم در کتاب «تذکرة الاولیا» که درمورد ۹۷ نفر از اولیا و عرفاست، در مدح بایزید نوشته.

اما نکته مهم! 

بنا به روایات، امام صادق (ع) یکی از فرزندانش (یا نوه) رو برای شاگردی، پیش بایزید میفرسته و این فرزند «محمد بن جعفر صادق» میره و بعد از سالها اونجا از دنیا میره و حالا اون مجموعه تاریخی بنام امامزاده محمد معروف تره و بایزید خیلی مهجور واقع شده. در معماری عالی و گرم مجموعه، مقبره و مزار و ضریحی برای امامزاده محمد ساخته شده، اما بایزید در اطاقک کوچکی در حیاط دفن شده (این عکس از دور، اطاقک گوشه حیاط معلومه ، و این عکس داخل اتاقک)

و حالا به گفته مسئول گردشگری شهر، سالی حدود ۱۰۰۰ نفر از هندوستان، پاکستان، افغانستان و... برای زیارت بایزید میان. بایزیدی که به گفته بزرگان، اونقدر خوب و بزرگواره که میشه از خدا بخاطر زیارتش حاجت گرفت.

البته در دوره ای از زندگی بایزید، متهم به صوفی گری و ادعای خدایی شد و بایزید تکفیر شد (متهم به کفر) ، که این تفکر در بین شیعه بیشتر ماندگار شد که بعدها هرچه این اتهام رد شد، ولی هنوز اکثر مردم ما به زیارت امامزاده محمد میروند تا بایزید بسطامی! 

زندگی و شخصیت بایزید، ماجرای عجیبیه! بخوانید

«نقل است که او را گفتند قومی می گویند که: کلید بهشت کلمه لااله الاالله است. گفت: بلی کلید بی دندانه در نگشاید و دندانه ی این کلید چهار چیز است: زبانی از دروغ و غیبت دور، دلی از مکر و خیانت صافی، شکمی از حرام و شبهت خالی و عملی از هوی و بدعت پاک»


  • ۹۵/۰۳/۲۴
  • دکتر میم

نظرات (۱۱)

  • آقاگل ‌‌‌‌
  • یکی از حکایاتی که از بایزید همیشه در یادم هست. داستان اجازه گرفتن از مادرش هست که در تذکره الاولیا غطار آمده:

    نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد، چون به سورة لقمان رسید، و به این آیت رسید ان اشکرلی و لوالدیک خدای می‌گوید مرا خدمت کن و شکر گوی، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی. استاد معنی این آیت می‌گفت. بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد. لوح بنهاد و گفت: استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم. استاد دستوری داد. بایزید به خانه آمد. مادر گفت: یا طیفور به چه آمدی؟ مگر هدیه ای آورده اند، یا عذری افتادست؟
    گفت: نه که به آیتی رسیدم که حق می‌فرماید، ما را به خدمت خویش و خدمت تو. من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد. این آیت بر جان من آمده است. یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم، و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم.
    مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم. برو و خدا را باش.
    پاسخ:
    پس بایزید از بسطام بیرون رفت و سی سال در شام و شامات می‌گشت و ریاضت می‌کشید.
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • در مورد عکس با نگاتیو، یک استاد عکاسی داشتیم علاقه خاصی به عکاسی با نگاتیو داشت. چون کیفیت عکسش ده ها برابر از دوربین های دیجیتال فعلی بهتره.
    .
    رفتن بالای سر قبر عرفا حس و حال خاصی داره. امیدوارم قسمت بشه و ما نیز سری به بسطام بزنیم.
    پاسخ:
    آره، البته به عکاس و نوع دوربین هم بستگی داره. 
    منم اینا رو هنوز اسکن نکردم، از روو عکس، عکس گرفتم.
    ایشالا
    ایول استهاده کردیم. بسی . راستی سلام :)
    پاسخ:
    سلام
    ممنون
  • مهدیه عباسیان
  • من هم عاشق درخت خوشگل وسط حیات امام زاده ام و هم عاشق این که توی نمازخونه اش بشینم و با خودم خلوت کنم... خیلی حس خوبی داره اینجا...
    پاسخ:
    فضاش فوق العاده گرم و دوستداشتنی با حس خوبه
    رو عکس پرواز کبوترا نمیتونی بنویسی 1331 چون پروژکتورا توش معلومه( آیکون آره من زرنگم و خیلی بلدم و ماشالله و این حرفها)
    می دونی این جور مطالب خوراک کیه؟ پدر من! فردا صبح که بهش بگم تا یک ماه می تونه در مورد این عارف بزرگ تحقیق کنه:)

    پاسخ:
    حالا ببین ، من نمایشگاه که زدم، مینویسم ۱۳۳۱ ، ببین کی میاد گیر میده! 
    توام اگه اینقدر باحالی، بدون که پروژکتور بوده، قابش فرق میکرده و لامپش. لامپ و نورش هم نمیبینی که. باهوشه بی رقیب :-))
    موضوع رو بده بابات، صفا میکنه.
    چه عکسای خوبی، عکس سیاه و سفید میبینم هم حس میکنم حره ای تره و هم یجوریاگه مثل این پست به تاریخ مرتبط باشه حس میکنم منو میبره به اون دوردورا :))

    پاسخ:
    :-)
  • نیمچه مهندس
  • پستو که خوندم یاد ایرج بسطامی افتادم و اون آهنگ گل پونه های معروفش.عاشقشم البته اگه قرار نباشه 15 دقیقه باشه:|قدیما آهنگا چه طولانی بودن.
    بایزید رو از کتابای ادبیات دبیرستان میشناسم ولی هیچ وقت فکر تکفیر و اینا راجع بهش نداشتم و ندارم.کلا به نظرم آدم باحالی بود.مثل منصور حلاج
    پاسخ:
    منصور حلاج هم همچین زندگی دوگانه ای داشته
    عجب عکسایی :)
    ممنون بابت اطلاعاتی که میدین.من الان خیلی تشویق شدم برم تذکره الاولیا رو بخونم چون از اون حکایت کامنت اول خیلی خوشم اومد.
    جمله ای که از بایزید نوشتین هم عالی بود.معلومه که از اون آدماییه که من ازش خیلی خوشم میاد،دوس دارم بیشتر بشناسمش.
    من کلا از آدمایی که زندگی دوگانه دارن خوشم میاد.معلومه یه چالش بزرگ تو زندگیشون بوده.مثلا همین منصور،حتی اگه واقعا ادعای خدایی داشته بازم من دوستش دارم.برام خیلی ارزش داره  که کسی خودش فکر کنه و به نتیجه ای برسه هر چند نتیجه ای مثل ادعای خدایی باشه
    البته این که میگن ادعای خدایی داشته رو به عنوان کفر گویی قبول ندارم.منم گاهی می فهمم که خودم خدام ولی منظورم یه چیز دیگه ست که بلد نیستم توضیح بدم.ولی ادعای خدایی کردن نیست.خدا رو به گونه ای دیگه دیدنه.


    پاسخ:
    ببین میدونی... بایزید میگفت اونقدر توی عرفان بالا رفته که بی پرده با خدا صحبت میکنه! نه این صحبت های مثل ما، .. اینکه خدا از دریچه وجود بایزید، روی زمینه!
    اونقدر که بزرگان عرفان میگفتن: «بایزید در میان ما چون جبریل است در میان ملایکه»
    البته همین الان هم بین علما و محققان خیلی درمورد اعتقادات و منش و رفتار بایزید، اختلافه. اما من اونقدری که در موردش پرسیدم و تحقیق کرده بودم (در جوانی) ، وجه مثبت و عرفان صحیح بایزید، معتبر تره. همه اشتباهات و حرفها هم، بخاطر سؤ برداشتها از حرفای عرفانیش بوده! الان این جمله رو بخون، عین متن تذکرةالاولیا ی عطاره در مورد بایزید. ببین چقدر همین الان ازش برداشتهای مختلف میکنن؟
    «نقلست که بایزید گفت مردی در راه حج پیشم آمد گفت: کجا میروی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درم. گفت: بیا بمن ده که صاحب عیالم و هفت بار گِرد من درگَرد که حج تو اینست. گفت: چنان کردم و باز گشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم. آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من. و گفت: کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت»
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • در ادامه هم داستان بایزید و مادرش که آب خواست.
    هک بایزدید رفت سر چشمه تا آب بیاره و وقتی اومد مادر خواب بود. بایزدید کوزه به دست ایستاد تا مادر بیدار شود.
    و زمانی که مادرش بیدار شد از او پرسید که چرا بیدار موندی؟ 
    گفت ترسیدم تو بیدار بشی و من حاضر نباشم!

    چقدر نقل قول آخرشُ دوست داشتم.
  • گمـــــــشده :)
  • این پست هم خیلی عالی بود

    عکس هاش هم بی نظیر بودن

    نمی دونم چطور اون موقع نخوندمش

    پاسخ:
    :-)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی