روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

Based on a True Story

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۷ ق.ظ

گفتم برای استراحتتون وسط اینهمه کار و دغدغه روزانه، یه کارگاه فیلمنامه نویسی (بدون استاد) بزارم، ببینم چقدر وبلاگ نویسی، توی خلاقیتمون تاثیر داشته :-)

این عکسها رو چند روز پیش، روی پشت بوم شکار کردم. یه داستانیه کوتاه براش بنویسید ببینیم کی ایدهٔ بهتری داره؟!



- این ترتیب عکسها، پیشنهاد خودمه، میتونید ترتیبشو عوض کنید. حتماً فهمیدید که کلاً سه تا بازیگرن :-) و در ضمن، هر ژانری میتونه باشه! 

- اگه کسی هم ادعای نویسندگی داره، دعوتش کنید، ببینیم یه فیلم کوتاه از توش در میاد؟ :-)

- خودمم فکر میکنم و مینویسم :-D

- برای دیدن عکس بزرگتر، کلیک کنید روش.


  • ۹۵/۰۴/۰۲
  • دکتر میم

نظرات (۱۴)

  • امیروحید کوچولو
  • سلام...

    الآن توی آن دوتایی ها‌ی دوتایِ پایین! اون بازیگره که با تک وایساده هس یا نه همون دوتایی‌ن که بالا بودن؟ (به نظرم سوال گیج کننده‌ایه دکتر! از پس‌ش بر بیایید!)
    پاسخ:
    ببین اون دوتا که تو عکس بالا یواشکی صحبت میکردن، یکیشون در رفت و یکیشون همونه که توی عکسای پایین سمته راسته.
    و اونی که توی عکس بالا داره از دور کشیک اون دوتا رو میده، همون سمت چپیه توی عکسای پایینه.
    گرفتی؟
  • امیروحید کوچولو
  • بعدن این که فیلم‌نامه یا داستان؟
    پاسخ:
    شما داستان بنویسید، اگه قابلیتشو داشت، تبدیلش میکنیم به فیلمنامه کوتاه :-)
    با ترتیب شما ، من اول فکرمیکردم این کبوتره که تنهاست پر زده و رفته روی بوم اونور ولی وقتی روی زمینه دقت کردم انگار یکی از دونفر پر زده اومده اینور پیش اینی که تنهاست .. درست دیدم؟؟
    پاسخ:
    آره، عکس اول دوتا پرنده باهمن، یکی تنها اونوره. اون تنهائه میاد تو عکس پایین سمت چپ و یکی از اون دوتاکلا میره، و یکیشون هم میاد پیش دومی عکسس پایین سمت راست.
    حالا مهم اتفاقات و مکالمات و حرفهای بینشونه که باید بنویسید دیگه. اینقدر ساده گفتم
    من ترتیب عکسارو برعکس میکنم ( البته با اجازه دوستان) و آخرفیلم این متن رو میزارم:
    دل نیست کبوتر که چو برخاست ، نشیند
    از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم
    پاسخ:
    اول فیلمو نگفته، میری تیتراژ آخر؟!
  • بنت الرضا
  • حوصله ی شرح قصه نیست....
    خب اونی که تکه یه دختر خیلی خوبه که اومده هوا خوری..بعد اون دو تا آبی ها داداشن که دارن ازون ور رد میشن..هیچ ارتباط هم بین این خانوم با اون آقا ها نیست.قصه رو عاشقانه هم نمیکنم..تموم شد رفت :دی
    میدونم خیلی قشنگ بود..حالا ببینم میتونید اسکار رو بگیرید یا نه؟! :دی
  • همطاف یلنیـــز
  • سلام سلام
    خوو من ترجیحا به عشق و عاشقی مرتبطش می کنم تا هوسبازی و روابط مثلثی و ...
    دو تا دوست مذکر از بی کسی و مجردی و ... درددل می کردند که یهو متوجه کبوتر بانو این سر بام می شوند و زرنگتره دل رو به دریا می زند و پر می کشد اینسو بلکه فرجی شود و بادابادا مبارک بادا ^_^
  • مــــــــ. یــ.مــ
  • آقا مدت زمانش نامحدود باشه :پی
    این تمرکز میخواد خیلی :)
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • و گفته اند یکی از کفتران که از قضا پیر بودی و نوکی مصنوعی به دهان داشتی به پیش مشاور باجه شماره یک رفتی و روبروی کبوتر فرزانه شماره یک نشستی 
    و از وی همی پرسید که: "ای وی مرا گوی تا چگونه در چنین سنی که پیری بر من چیره گشته گندم های خشک و سخت را خورم؟" 
    و شیخ چنین پاسخ بداد" که رو و گندم ها را به موش آسیابان بسپار تا آن را براید آرد کند و سپس آن را با آب حوض مخلوط همی نما و خور!" 
    کبوتر پیر چون این شنید گل از گلش بشکفت و نوک مصنوعی خود را به زیر بال زده و پرواز همی کرد و برفت. 
    پس از رفتن وی بلندگوی سالن چنین صدا بداد: "شماره 142 به جایگاه فرزانه شماره یک"
    و چنین بودی که جوانکی از جای جست و در کنار کبوتر فرزانه فرود همی آمد و چنین بگفت: "ای فرزانه مرا گوی تا با چنین وام ازدواجی چگونه زن گیرم؟! در حالی که کاری نیز نداشتمی و تنها دار و ندارم مدرکی بودی کاغذی که بر آن نوشته اند فاقد هرگونه ارزشی است؟"
    کبوتر فرزانه شماره یک چون این شنید چنین پاسخ بداد"که ای جوان بدان که آن مدرکت را سود بسیار باشد! رو و آن را بر سر کوزه سر بازار گذار و از کوزه آنقدر آب خور که بترکی! که آن تو را از هر زن و فرزندی به! "
     جوانک چون این بشنید پرهای خویش دریده روی به بازار آورده و در بازار نعره ها بزد! و به کبوتر نعره زن مشهور همی شد و از این روی اصغرآقایی وی را استخدام همی کرد تا بر در دکان وی نشیند و هر روز نعره زند که "سبزی قرمه سبزی خوردن سبزی آش!"

    ما از این داستان نتیجه می گیریم مشاوره کاری پسندیده است! حتی اگر مشاورش آنقدرها هم مشاور نباشد!


  • نیمچه مهندس ...
  • دکتر فیلم نامه سخته.حوصله ی جزئیاتش نیست.من داستانشو میگم.
    اون دو تا کبوتر عکس 1 در شرف جدایی بودند و اون یکی دوستشه(هم جنس نه جنس مخالف) و منتظره حرفاشونو بزنن و برن.بعد که حرفاشون تموم میشه اون دوتا دوست میرن برای کشف دنیاهای جدید
    سلام دکتر.
    در تصویر شماره ی 2، اون کبوتری که داره از دور نگاه می کنه، همون کبوتریِ که در تصویر شماره یِ 3 سر جاش ایستاده و پشتش به دوربینِ، یا اونیِ که داره میره سمت کبوتری که سر جاش ایستاده؟
    پاسخ:
    همونیه که توی تصویر ۳ عقب تره و سمت چپ تصویره :-)
  • شبگیر ‌‌
  • آقای دکتر من توی وبلاگم نوشتم به اسم خداحافظی تلخ  بی زحمت لطف کنید نگاهش کنید نظر بدید. 
    پری بد قضاوت کرده بود...
    اولش از یه شک شروع شد!
    ولی تکبر و غرورش اجازه نداد و زود تصمیم گرفت....
    چند دقیقه ای که از رفتن نوک قلمی (!) گذشت چرخی به بالش داد و جلوی پای گل باقالی (!) فرود اومد و با عصبانیت رژه رفت و  بی مقدمه شروع کرد به اینکه: تو لیاقت داشتن منو نداری لونه ی ما کجا و شما کجا؟!!! برو با همون برادر زاده ی (!) نوک قلمی بپر و به افقت برس....!
    چشمای گل باقالی پر از اشک شد و آروم گفت : نوک قلمی توی راه لونه تونه تا با مامان پریت در مورد رضایتم حرف بزنه ولی راست میگی شما کجا و ما کجا!!!!

    وااااای خدا چه اراجیفی سر هم کردم ؛))))) !!!!
    پاسخ:
    :-))))
    پا پری بد قضاوت کرده بود!

    (پا) تایپ نشده بود!!! ؛)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی