روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

همگام با شهدا

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ق.ظ

من ۵ سال ابتدایی رو توی مدرسه شاهد درس خوندم. اول دهه هفتاد، کودکان شهید خیلی زیاد بودن و تنها کسایی که توی دو کلاس اول (الف) و اول (ب) بچه شهید یا جانباز یا آزاده نبودیم، من و رضا بودیم.

دوران ما، دوران کتک و چوب و شلنگ و خطکش و فَلَک کردن بود. من مطمئنم که اون دوران، بچه شر و شوری نبودم، ولی خب بجز دو سه نفر که خیلی خیلی آروم بودن، بقیه هممون در یه حد اذیت و آزار داشتیم. اما...

من برای بچه های شهید، خیلی احترام قائلم (البته الان قائلم ،، نه اون دوران :-D ) اما مدیر و ناظم های مدرسه ما استراتژی خاصی برای تنبیه کردن بچه ها داشتن!

- حالت اول، اگه بچه های شهید یا جانباز یا آزاده (یعنی همه بجز من و رضا) اذیت میکردن یا لازم التنبیه میشدن، چون گناه داشتن و بابا نداشتن، کاریشون نداشتن، نهایتا دوتا داد میزدن سرشون.

- حالت دوم، اگه من و رضا کاری میکردیم، به اندازه حقمون کتک میخوردیم. چوب یا شلنگ. البته دوبار هم فَلَک شدم! (احیاناً کسی نیست که ندونه فلک چیه؟) ما هم پُر روو و پوست کلفت شده بودیم و گریه نمیکردیم و مدیر یا ناظم هم بیشتر ما رو میزد!

- حالت سوم که در اون پنج سال، معمولا روزی یکبار رخ میداد، این بود که گروهی مرکب از بچه های شهید و ما، در مدرسه باعث جنجالی میشدیم و قاعدتاً باز هم اونا گناه دارن و ما نداریم! اما جالب این بود که همه تنبیه های اونا هم به تنبیه های من و رضا اضافه میشد و به جای همه، ما رو میزدن! مثل اینکه ۵ نفر میرن ساندویچی و چهارتاشون فرار میکنن، پول هر پنج تا رو از اون یه نفر میگیرن!

اما استدلال من این بود که «چرا اینا رو نمیزنین؟ اینا که توی خونه هم از باباشون کتک نمیخورن! اینجا هم نخورن؟!» :-))


- یادش بخیر. عجب دوره خاصی بود! این عکس برای حدود ۲۴ سال پیشه. اول ابتدایی. اگه گفتین من کدومم؟! :-)


  • ۹۵/۰۴/۲۶
  • دکتر میم

نظرات (۲۱)

استدلالتون واقعا استدلال بودها. :)

به نظرم اونی که شلوار روشن پاشه و خیس هم شده. البته یکی دیگه هم مد نظرم هست ولی چون سختِ توضیح بدم کدوم منظورمِ بیخیالش میشم :))
پاسخ:
:-)
زمستون بود، رفته بودیم برف بازی... نه اون که زیپش هم بازه؟؟!! نه :-))) اون سلمانه، بچه شهید،، تا سالها بعد با هم دوست بودیم، تا اینکه بابای دومشو کشت، رفت زندان :-|
  • گمـــــــشده :)
  • معلومه معلماتون خوراکشون کتک بوده
    اون جمله یکی مونده به آخر خیلی باحال بود
    :))
    پاسخ:
    والا :-)
    فک کنم اونی ک بافت یا پلیور سبز پوشیده
    پاسخ:
    نه. 
    اون دوتایی که سبز و خاکستری پوشیدن و جلو ایستادن، سلمان و احمدن، جفت بچه شهید.
    من دقیقاً بین اون دوتام، سرم بین اون دوتاست :-)))
    حدس من اون آبی پوشیده ردیف جلو یا اون که دهنش بازه  و ایستاده.

    تو وبلاگ قبلیم یک بار عکس بچگی هامو گذاشتم یکی بعدا به روم آورد که چقدر زشتی :/
    پاسخ:
    اووون ! نه بابا! خوشگلتر بودم :-) کامنت قبلی گفتم کدومم

    نه بابا، بچگیام خوشگل بودم من :-) اولین عکس اینستامو دیدی؟ خوشگل نبود؟! :-D عکس از چند سالگیم بزارم؟
    25 سال پیش؟ چند سالته مگه دکتر؟!
    پاسخ:
    تند تند نوشتم ، حواسم نبود! ۲۴ سال پیش،،
     به یاری خدا روی ۳۱ ام دیگه
    اونوقت شما دونفر به خانواده هاتون از این اتفاقات نمی گفتید؟ اگر میگفتید اونها نمی تونستن پیگیری کنن؟

    نمیدونم چرا اینطوری فکر کردم ولی این کاپشن سفید-آبیه که بلوز زرد پوشیده؟ :)) ردیف اول. 
    پاسخ:
    نمیگفتیم؟! مگه الانه؟! اون موقع اینا عرف بود! چیو بگیم؟! همه داداشامم همینطور بود. همه میدونستن. البته داداشام مدرسه شاهد نبودن. ولی کتک توی مدرسه  اون زمان مث نون  شب بود. البته ناکارمون نمیکردن
    درحد تنبیه شدن میزدن
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • دهه فجر هم بوده گویا دکتر درسته؟
    یک حسی میگه شما یا اون کاپشن آبی نیمکت اولی یا اونی که جلوتر از همه ایستاده و دهنش بازه و یک مداد دستشه. دیگه بالاخره باید نشونه ای از درس خون بودنتون باشه!
    .
    منم یکبار سر جدول ضرب فلک شدم!
    شلنگ و چوب خوردن که دیگه هیچ!
    پاسخ:
    آآآره :-)))
    دهه فجر
  • نفس نقره ای
  • چقدررر عکس خوبه! منم مدرسه شاهد بودم و چون زن عموم معاون بود همیشه بیشتر از بقیه تنبیه میشدم! البته تنبیهامون این مدلی نبود :|
    پاسخ:
    :-)
  • 【 اسماعیل 】
  • چرا همتون خیسه شلواراتون دکتر ؟؟؟

    یادش بخیر فلک منم شدم چند باری
    پاسخ:
    بشدت در حال برف بازی بودیم :-)))
    آخی این کوچولوها همشون بچه شهیدن؟الان درک و شعورم یه ذره بیشتر شد!!!
    احتمالا کتکا رو اون آقاهه، اولی از راست میزده! 
    این تبعیض رپی روحیه تون تاثیر نمیذاشت دکتر؟
    جواب رو گفتین که! ولی من بین همین که گفتین و اون پیرهن آبیه که یقه ش سفیده شک داشتم
    پاسخ:
    آفففففرین ، خودش بود :-) مدیر
    روحیه؟ نمیدونم! خیلی باهم دوست بودیم، بچه بودیم، قدرت تحلیل که نداشتیم. شاید تاثیر گذاشته!
    اینجوری شدم دیگه :-))
    :))) کله ! فقط کله دیده میشه !! (من زرنگما فهمیدم :) )))


    خب همین کارهارو میکنن تو ذهن بچه تخم تنفر میکارن بدبین میشن به شهدا و خانواده هاشون حالا شما تاثیر نگرفتید  اما تاثیر داره !
    پاسخ:
    :-)))
    وای چقد عسلی بودین!!!!
    کاش با این سنم اون موقع بودم همه رو بغل می کردم فشار میدادم♥♥
    پاسخ:
    :-)
    مام بچه شهید داشتیم
    یکیشون که باباش شیمیایی بود شهید شد
    سال اول دبستان کل سال گریه میکرد>____< 

    آخ آخ چه کچل شدین پس دکتر
    پاسخ:
    توی سر یا عقل میمونه، یا مو :-)))
    عنوان عنوان عنوان!!!
    پاسخ:
    نمیدونی چقدر شهدا اومدن به خوابم، گفتن تو بخاطر ما کتک خوردی، دمت گرم :-)
    من اگر ناظم یا مدیر بودم اون بچه که بین اون دوتا جلویی ایستاده فقط کله اش معلومه رو هیچ کاری هم نمیکرد روزی یه بار کتک میزدم
    قیافه اش شیطونه اصلا چشماش به خصوص ... معلومه هر شری به پا بشه تهش میرسه به اون
    من تو همون سن هم دلم برای بچه های شهدا میسوخت حاضر بودم به جاشون تنبیه بشم ولی هیچ وقت نشدم
    پاسخ:
    :-)))
    منه مظلوم، منه بیچاره، منه کتک خور
    از کامنت ها فهمیدم درست حدس زدم :)))
    پاسخ:
    جدی میگی؟ :-) بابا ایول
  • ایزابلا ایزابلایی
  • وای این عکس خیلی به نظرم عالی بود :) حال خوب کن اصن. بچه هارو ببین معلومه هرکدومشون یه دنیایی دارن. از کامنتا فهمیدم کدوم شمایین چه بامزه سرتون فقط پیداست. اون یکی معلمتون از سمت چپ که اول واستاده اون خیلی عالیه :) اصن میخواستم درباره همشون بنویسم هی اون عالیه این عالیه :)) ولی کلا میگم این عکس حال خوب کنه :))

    پ.ن: چه جملات تکراری نوشتم:))
    پاسخ:
    تقصیر من بود، باید معرفی میکردم.
    ایستاده از راست: مدیر ، معلم ، مدیر مالی ، معلم پرورشی
    بزرگمرد خوبه نشسته : بابای مدرسه

    چه کامنت حال خوب کنی :-);-)
    پس چقدر داغون شدی دکتر!
    عه من فکر می کردم هم سنیم یا کوچک تری
    پاسخ:
    خراابم کردی! 
    ایشالا تو ام داری دکتر میشی، ۴ سال دیگه میبینمت :-))
  • بلاگر کبیر ^_^
  • وای من اصلا باورم نمیشه فلک و این حرفها رو..
    اون موقع خانواده ها هیچ عکس العملی نشون نمیدادن در مقابل کتک خوردن بچه هاشون؟؟
    اصلا قیافه های اون مردای  تو عکس مثل قصاب هاست >_<
    دلم برای استدلالتون کباب شد ..
    چه کاری بود رفته بودید اونجا جای همه کتک میخوردید :(
    اون پسرایی که سرپا ایستادن سمت چپشون یکی سرشو چرخونده داره اونورو نگاه میکنه یکی بغل دستش گردنشو کشیده آورده تو عکس.. اون نیستی؟؟
    دیدن عکسای قدیمی رو دوست دارم :)
    همیشه عکسهای ابتدایی شوهرم رو نگاه میکنم میگم شبیه سیب زمینی بودی تند تند عکسا شو جمع میکنه ^_^
    پاسخ:
    خانواده ها؟! نه بابا! خب یه روال عادی بود اون موقع ها! البته ببین اونطوری نمیزدن که بلایی سر بچه بیاد. 
    قصاب :-))) البته بنده خداها خوب بودن :-)
    اون مدرسه، معلمای خیلی خوب و قوی ای داشت
    توی جواب کامنتا که گفتم کدومم
    :-))
  • بلاگر کبیر ^_^
  • الان جواب کامنتها رو خوندم دیدم حدسم غلط بود..
    آخه نه که مو بلند گیسو کمند بودید با الان فرق داشتید ^_^
    پاسخ:
    :-)))
    اتفاقا اون زمانها همه بچه ها باید همیشه سرهاشونو با ماشین کچل میکردن! کل سال! 
    الان نمیدونم چرا موهام بلنده توی این عکس، قاعدتا نباید اینطور باشه
    فکر کنم بخاطر دهه فجر گیر ندادن :-)
    خداروووو شاهد میگیرم میخواستم بگم اون که سرش پیداست بین پلیور خاکستری و سبزه!!!
    بعد گفتمقبل از اینکه بگم ،بیام ببینم خودتون گفتین یا نه تا مصداق این که معما چو حل گشت آسان شود نشم!!!
    بیشتر دنبال دو تا دوست بودم که رابطشون بیشتر از بقیه توی عکس پیدا باشه چشمم خورد به شما اون پسر بچه ایی که نیم رخش توی عکسِ، حس زدم که اون که داره به دوربین نگاه میکنه و تقریبا وسطِ شمایین اون پسر بچه هم رضا...
    کلا حدس و حسم این بود.
    جالب بود که شناختمتون اونم بدون هیچ شناختی!!!
    پاسخ:
    اون موقع همون سه تای جلو بیشتر باهم بودیم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی