روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

پربیننده ترین مطالب

حمله به سبلان (قسمت اول)

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ

راستش نمیخواستم سبلان رو مفصل بنویسم، اما چند تا از دوستان خواستن طبق قول نوشتن تجربیات سفر، کامل بنویسم که شاید کسی استفاده بکنه. دیگه ببخشید از طولانی بودنش، اما فکر کنم حداقل از دیدن عکسها خیلی راضی بشید :-)

برنامه قله ۴۸۱۱ متری سبلان، ۱۰ نفره بود. من و پنج نفر از بچه های آتشنشانی یه اکیپ بودیم. یه اکیپ ۴ نفره هم جلوتر حرکت کرده بود که شامل یه زن و شوهر دامپزشک و یک پدر و دختر بودن و زیاد نمیشناختیمشون. قرار بود اردبیل بهم ملحق بشیم.

پدر ، مرد ۶۰ ساله ای بود که حدود ۲۰ بار سبلان رو از جوانی تا حالا فتح کرده بود تمام مسیرهای اصلی و فرعی و اسامی جاها و... همه چیز رو بلد بود. من اسمشو میزارم «لیدر» . دختر آقای لیدر هم حدوداً ۲۵ ، ۲۶ ساله و کوهنورد بود اما در دو تلاشش برای فتح سبلان، بدلیل سرما و ارتفاع زدگی نتونسته بود به قله برسه. اسمشو میزارم «دختر» . «آقا و خانوم دامپزشک جوان» هم کوهنوردی زیاد میکردن، آقا دومین تجربه سبلانش بود و خانوم، اولین بار.

بخاطر تجربه بالای لیدر در فتح سبلان، ما برنامه ریزی و تایمینگ خیلی خوبی برای کارهامون داشتیم. حرکت ما ساعت ۵ صبح از کرج بود. منم چون شب قبلش کرج عروسی دعوت بودیم، بعد از عروسی، کرج خوابیدم و صبح زود راه افتادیم. قرارمون ساعت ۴ بعدازظهر ، اردبیل بود. بخاطر همین با دلخوشی و تفریحی رفتیم.

عکس 1 ، عکس 2

از قزوین و رشت و آستارا گذشتیم و ساعت ۱۵ اردبیل بودیم. برای صعود باید از اردبیل بسمت «لاهرود» رفت.

از لاهرود که دیگه کاملاً سبلان از دور دیده میشد... در این عکس، عظمت و زیبایی سبلان رو ببینین. بسمت «شابیل» رفتیم. اینجا دیگه پای کوه بود. آخرین جایی که ماشینهای خودمونو باید پارک میکردیم و لباس جنگ میپوشیدیم.

از اینجا باید سوار لندرورهایی میشدیم که مثل تاکسی خطی کار میکردن و همه رو به کمپ «ساوالان» میبردن. نفری ۱۶ هزار تومن. بخاطر خاک و خل مسیر، همه کوله ها و وسایل رو توی گونی هایی ریختیم و دوتا لندرور گرفتیم از جاده پرشیب و فوق العاده خراب و سنگلاخ رفتیم بالا. توی این ماشین ها و این مسیر نیم ساعته، تقریباً هرچی خورده و نخورده بودیم هضم شد! البته اون روز چند کیلومتر مونده به کمپ، بخاطر آب شدن یخچالهای سبلان، سیل اومده بود و همون جادهٔ خراب رو نابود کرده بود! مجبود شدیم دوکیلومتر پیاده بریم.

اینجا کمپ ساوالان است. پناهگاه کوهنوردان سبلان قبل از صعود به قله. کمپی با ارتفاع ۳۷۰۰ متر که اولین زخم خورده های ارتفاع رو نشون میده. هوا فوق العاده بود و خنک. غروب ساوالان 1  ، غروب ساوالان 2

پنج تا چادرمون رو برپا کردیم (هر دونفر یه چادر) و استراحتی کردیم. اکیپ ما، به جز رئیس و حسین که همسفر قله توچال بودن، دو نیروی عملیاتی آتشنشانی و هر دو راننده، هم بودند. یکیشون متولد ۶۴ و قهرمان دو دوره المپیاد آتشنشانان بود من اسمشو «قهرمان» میزارم. نفر دوم هم متولد ۶۳ و استاد ماشین سنگین بود. خودش گفت اسممو بزار «قِرقی» . نفر آخر ، متولد آبان ماه ۶۳ (ماه عقرب) ، عضو سابق تیم ملی دو و میدانی و قهرمان آسیا و رئیس سازمان ورزش آتشنشانی. فوق العاده آروم و باشخصیت و بی آزاره، اما دوست داشت اسمش «عقرب» باشه.

بدلیل اینکه توی مسیر صعود نباید معده تون دفعیات سنگین داشته باشه، شب قبل رو باید غذای خیلی سبک و توی مسیر هم تنقلات و خشکبار بخورید. شب سوپ پختیم و خاموشی زدیم. هوا به منفی 4 درجه رسیده بود، اما من طبق قولی که داده بودم، قرار بود عنه عکسو در بیارم :-))

ساعت ۱۱ همه خوابیدن و من تنهایی بقصد عکاسی از آسمون زیبا و پرستاره رفتم توی دامنه بالای کمپ.

نشستم دوربینو کاشتم و شروع کردم، عکاسی از آسمون شب هر عکسش کمی طول میکشه. بعد از هر عکس تنظیماتو عوض میکردم و بعدی...

یهو دیدم از یه طرف صدا میاد. بلند شدم نور لامپ روی سرم رو انداختم، دیدم از فاصله ۱۰, ۲۰ متری، یه حجم بزرگ با دوتا چشم سبز براق داره نگام میکنه!

یه لحظه گفتم گرگه! بی معطلی دوربینو ول کردمو فرااار. رسیدم یه کم پایینتر، یه پیرمرده رو دیدم داشت ول میگشت، بهش گفتم اونجا گرگ اومد! گفتم نه بابا شغاله! 

یه کم اونورو نگاه کردیم، تا حجمشو دید، داد زد که گرگه!! 

یهو گمش کردیم. من گفتم میرم دوربینو بردارم، تو نگاه کن دوباره نیاد.

تیز پریدم و دوربینو برداشتم و زدم توی کیفش و اومدم سمت پیرمرد. بهش گفتم من میرم کمپ، مراقب خودت باش!

همینطور سرم روو به عقب بود، از دامنه میومدم پایین، یه سنگ بزرگ بود ، از روش بلند پریدم پایین! لحظه ای که پاهام اومد روو زمین، یه حجم دو متری خیلی بزرگ با چشمای سبز از پشت سنگ پیچید جلوم! تازه اونجا فهمیدم گرگ بزرگی که از ۲۰ متری دیده بودم، از سه متری بیشتر شبیه یه خرس قهوه ایه دو تُنیه!!

هر دو اونقدر شوکه شدیم، یک ثانیه صاف بهم نگاه کردیم و چنان «یا ابالفضل»ی گفتم که خرس بنده خدا همونجا اولین سکته ناقصو زد! یه لحظه دیدم دستاشو روو به آسمون بلند کرد و گفت خدایا این دیگه کیه؟! :-))
راستش توی همون یه ثانیه، هزار تا فکر اومد توو سرم. 
اینکه دیکاپریو چطور با خرس کشتی گرفت که زنده موند؟! اینکه از کدوم ور بچرخم که بسمت کمپ قل بخوریم؟ اینکه بچه ها میفهمن و میان کمک یا نه؟! خانواده و دوستان و ...
برگشتم و با قدرت فرار کردم، مغزم کار نمیکرد! دست و پام بشدت میلرزید! یه آن به کلهٔ خرم زد که عکس بگیرم!!! برگشتم، دیدم خرس هم از اونور فرار کرده! دوقدم برگشتم، یه نگاه به دست و پام کردم و یه نگاه به کمپی که هنوز ازش دورم! پیرمرد از بالا دیده بود! فشارش افتاده بود! نشست و داد زد خرس ... خرس! 
پشیمون شدم و برگشتم. همه ریختن بیرون. دوتا محیطبان سبلان توی کمپ بودن، تا افتادم زمین و گفتم خرس، سریع با چراغ قوه رفتن سمت مسیرش.
حسین که اول اومد، سایهٔ خرس رو پایین دامنه دیده بود.
حالا خرس رفته بود. ساعت حدود ۱ شب بود، جمع شدیم و محیطبانها اومدن. تعریف کردن که این یه ماده خرسه با دوتا توله. اینجا محدوده زندگی و تحت اختیار اونه. در حقیقت ما اومدیم و مزاحم زندگیشون شدیم. گفت به آدمها حمله نمیکنه. میدونه اینجا کمپه. گاهی که کم غذا میشه، تقریبا دوماه یه بار، اینورا پیداش میشه و میره سراغ سطل آشغالها :-(
خیلی خیلی دلم سوخت! تازه دیدیم که محیطبانهای بافکر، سطل آشغالهای بزرگی رو با ارتفاع کم و پهن ساخته بودن و اطراف کمپ گذاشته بودن برای خاله خرسه.
یکی از محیطبانها موبایلشو درآورد و نشون داد که داره به توله ها غذا میده. و گفت الان که خرس بزرگ اومده اینجا، پس باید توی محیط اطراف براش غذا بزاریم.
رک و راست بگم، هیچکدوم از اینها کمکی به بالا اومدن فشارم و سفت شدن دست و پام و ریختن ترسم نکرد! 
خوابیدیم. فقط یک ساعت و نیم! ساعت ۳ صبح بیدار شدیم و چادر ها رو جمع کردیم و همه وسایل رو توی یه چادر گذاشتیم.
باید کوله های کوچیکترمونو (کولهٔ حمله) برمیداشتیم و حمله میکردیم سمت قله.
آخرین عکسهای قبل از ملاقات با خاله خرسه به خاطر حضور پرابهت صاحبخونه و مهمون نوازیشون از ما مزاحم ها، به اوج خودش نرسید، اما لذت بخش بود، امیدوارم لذت ببرین. عکس 1  ،  عکس 2  ،  عکس 3   و  عکس 4
ساعت ۳:۳۰ صبح بسمت قله راه افتادیم...

  • ۹۵/۰۵/۲۵
  • دکتر میم

نظرات (۱۷)

  • آقاگل ‌‌‌‌
  • بنده خدا خاله خرسه چه جوری ترسیده بوده. گناه داشته که :)))
    پاسخ:
    من گناه نداشتم؟! :-| 
    هنوز فکرشو میکنم یجوری میشم! شکم گشنه دین و ایمون نداره که!
  • ام اسی خوشبخت
  • تماشای عکس ها بسیار لذت بخش بود :)
    پاسخ:
    خوشحالم :-);-)
    فوق العاده عالی نوشتین...چند جاییش و با صدای بلند خندیدم :)))

    عکس عظمت و زیبایی سبلان بی نظیره...

    خاله خرس گشنه :دی

    عکس ها بی نهایت زیبا بودن مرسی
    پاسخ:
    خواهش میکنم :-)
  • گمـــــــشده :)
  • خدای من عکساتون بی نظیر بود
    محشر عالی
    به خصوص اون اولیا و این اخریا
    اگه من بمیرم و این صحنه ها رو به چشم خودم نبینم تمام عمرم بر فناست

    پاسخ:
    ممنون، 
    ایشالا میبینین
  • نفس نقره ای
  • بمیرم آخه خرس باید بیاد سراغ سطل ها؟ :| 
    پاسخ:
    خیلی ناراحت کننده بود :-(
    از دست ما آدمها، الان بعضی آدمها هم میرن سراغ سطل آشغال ها! دیگه چه انتظاری هست که به حیوونا رحم بکنیم؟
    شما چه آدم دقیقی هستین که تاریخ تولد همراهانتون و میپرسین!!
    منم مثل شما از هر موقعیتی عکس میگیرم :| بیشترم بخاطر وبلاگمه!
    4 تا عکس آخر عاااالی بودن! اگه خاله خرسه نبود دیگه چی میشد!!!
    الآن حالتون خوبه؟؟ :))
    پاسخ:
    تاریخ تولدها رو اصلا نمیپرسم.  بعد از قله، بحثی بود، همه تاریخ ها رو گفتن 
    عکس هابسیارزیبابودن
    پاسخ:
    لطف دارید :-)
    در افسانه های قدیمی مردم اون مناطق، گرگ تنهایی در سبلان ساکنه، که به گرگ اجنبی کش معروفه. برخلاف گرگهای دیگه که شکم شکارشون رو می درن، ایشون خرخره رو میجوه و سرو از بدن جدا میکنه و قصدش فقط و فقط کشتن اجنبی هست و نه خوردنش! این مطلب رو رضا براهنی تو کتاب رازهای سرزمین من نوشته بود. و البته اجنبی غیر ایرانیانی بودند که به قصد غارت اومده بودند و گرگ سبلان با استشمام بوشون به دامنه میومده برای تعیین تکلیف 

    کوهنوردی بهترین عاادت دنیاست. گوارای جان :)
    پاسخ:
    چه جالب :-) نمیدونستم، ممنون.

    کلاً طبیعت گردی
    وای چه پست خوبی..عجب عکسایی :)))))
    پاسخ:
    ممنون :-D
    عکسا که فوق العاده بودن ؛ مخصوصاً اون عکسایِ شب و آسمونِ پرستاره‌اش خیلی عالی بود :)) 
    چه ترسی بهتون وارد شد واقعا :// تصورش هم خیلی ترس داره :/
    پاسخ:
    ممنون. 
    هنوزم یادم میوفته، میترسم
  • ایزابلا ایزابلایی
  • خیلی جالب بود، ممنون از اینکه تجربیاتتون رو مینویسین و عکس های قشنگ میذارید برامون.
    پاسخ:
    خواهش میکنم :-) امیدوارم به درد کسی بخوره
    تو تا نمیری بیخیال نمیشی؟
    تنها تو شب تو کوه برای عکس!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    شب قبل از صعود؟
    خب حقته دیگه بانوی سالخورده بیاد سراغت

    ما هم همینجا تو خونه زیر باد کولر از دیدن عکسها فیض می بریم و به این فکر میکنیم اگر عکاس این عکسها قالب تهی کرده بود الان این عکسها چقدر تاریخی میشد

    پاسخ:
    من اونقدر تنهایی «شب روی» کردم :-D
    اونجا هم گفتم نزدیکه کمپه دیگه :-))
    اگه خرسه منو میخورد، عکسامو دونه ای ۱۰ قیلیارد میخریدن :-))

  • © زهـــــرا خســـروی
  • فضاسازی میکردم با نوشته :)) عکسا فوق العاده:)
    پاسخ:
    :-) ممنون :-)
    بدم نمیشدها اونوقت خانمت میتونست اون خونهء رویایی تو رو بخره
    تو هم بعدش زنده از تو شکم خرسه در می اومدی حالا مثل شنگول و منگول
    عالی بود.هم نوشته هم عکسا:)
    این تجربه ها به آدم احساس خوشبختی میده نه؟روبرو شدن با خرس رو نمی گم البته،فتح سبلان،دیدن چنین مناظری،بودن با آدما،خیلی خوبه
    پاسخ:
    اینو واقعا میخواستم توی قسمت بعد بگم :-) بعضی تجربه ها واقعاً خوده خوشبختیه
    دکتر ؟ 
    دکتر ؟؟
     دیگه هر بار نگم من عاشق پست های البومیم ؟
    چون یه زمانی خودم تو کارش بودم ؟؟
    این طور پستا دهن منو میبنده فقط میشینم نگاه میکنم اصولا هم شبا !!  
    بعد مجسم میکنم انگار که اونجا بودم

    مرسی ازتون
    پاسخ:
    بله بله، میدونم :-)
    ممنون 
  • بلاگر کبیر ^_^
  • من سه بار اون قضیه ی خرس رو خوندم و غش غش خندیدم..
    وای خیلی باحال بود :)
    اصلا باورم نمیشه اینجوری میگید ترسیده بودید و این صحبت ها :)
    حالا واقعا اگه وقتی وایسادی از خرسه عکس بگیری میدیدی پشت سرته داره میاد دنبالت واقعا عکس میگرفتی؟؟؟
    من نمیدونم چرا بعضی فعلهام ناخودآگاه جمع بسته میشن بعضیا مفرد درمیان ^_^
    مثل این میمونه با لباس بی آستین روسری سر کنی :)

    عکس دو که قبل از مشرف شدن خدمت خاله خرسه گرفتید بی نظیره..
    سبحان الله:)
    پاسخ:
    اگه میومد سمتم که در نمیرفتم. وامیستادم و باهاش منطقی صحبت میکردم :-) فکر کنم حرف سرش میشد

    ممنون :-)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی