روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

پربیننده ترین مطالب

آوُستا

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۱ ب.ظ

* اگه کامل شرح سفر رو بخونید، قطعاً فیلمها و عکسهای ضعیف و کم منو قبول میکنید. زیاد نتونستم دوربین دست بگیرم. سررد بود! 


حدود ۴۰۰ کیلومتر دورتر از تهران، از کله پزی «بهمن سگ پز» که بیرون اومدیم، آیدین گفت دکتر ماه صفر، ماه سنگینیه، صدقه دادی؟ گفتم آره، اما خدا حواسش به ما هست...

کارامونو کردیم، به خاطر ارادتم به بایزید، رفتیم سمت بسطام. آیدین اولین باری بود که میومد، زیاد هم کوه و جنگل نرفته بود، بردمش برای آرامش قبل از طوفان. طوفانی که خودمم فکرشو نمیکردم :-)

ساعت هفت صبح رسیدیم، از شانس ما یکی از محققان تاریخی مجموعه اونجا بود و کلی برامون چیزای جدید توضیح داد (احتیاج به یه پست جدا داره) ... استوری ای که اونجا گذاشتم

از بایزید:

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درَم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.

و چون کار او بلند شد (این خبر در شهر پیچید) سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بد ای. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا!که بدش من باشم.


بچه ها با دوتا ماشین رسیدن. ۵ نفری که تقریباً همشون طبیعت گرد حرفه ای بودن. سوار شدیم و راه افتادیم، به قصد آبشار. از بسطام و از جاده جنگل توسکستان حدود بیست کیلومتر رفتیم و وارد بیراهه شدیم و بسمت کوهستان رفتیم، بعد از کلی بحث سر دوراهی ها و حدود یک ساعت چرخیدن، به منطقه اقبالیه رسیدیم که دیگه ماشین نمیرفت. پیاده شدیم و راه افتادیم، انتظار هوای سردتری داشتیم، اما هوا عالی بود. آسمون صاف و آبی با یه آفتاب دل انگیز پاییزی. حدود یک ساعت که رفتیم، به اولین آب رسیدیم، از گرمای این دو سه روز، خیلی از برفا آب شده بود اما دور رودخونه برف و یخ بود. مسیر کنار رودخونه رو گرفتیم و رفتیم. حدود دو ساعت رفتیم، پیچ در پیچ و از بین کوهها. ته دره. رودخونه رو گم کردیم! هرچی گشتیم پیدا نشد! قطعاً بهترین مسیر بسمت آبشار، مسیر اومدن آب بود. اما پیدا نشد! گفتیم خب از کدوم ور بریم؟ همه یه نگاه بهم کردیم، ممد به محسن گفت از کجا بریم؟

ما به ممد نگاه کردیم و گفتیم مگه تو نیومدی؟

گفت من که اینو نیومدم، محسن اومده.

محسن یه نگاه اوسگولانه به مسیر کرد و گفت ... ها؟

اون لحظه تلخ یادم نمیره، لحظه ای که فهمیدیم هیشکی تا حالا این مسیرو نیومده و بدون شک گم شدیم! ساعتها از ماشینها دور شده بودیم و حالا حتی نمیدونستیم از چه راهی تا اینجا اومدیم! :-|

گفتیم جی پی اس ؟ همه گفتن خب مسیرو فکر کر کردیم بلدیم، جی پی اس نزدیم که!

خندیدیم، خنده مخلوط با ترس. چیکار کنیم؟ 

من یه سوت نجات داشتم (سوت بلندی که توی کوه و جنگل همراه میبری که وقتی گم شدی، بزنی و اعلام بکنی که کجایی بجهت نجات) قرار شد دو دسته بشیم و بچرخیم و هرکی آب پیدا کرد، سوت بزنه، یکی با سوت، یکی با سوت دستی!

رفتیم و از شانس، بعد از نیم ساعت آب رو پیدا کردیم، اونطرف یکی از کوهها. دوباره بهم ملحق شدیم رفتیم. کم کم سردتر شد و برف و یخ بیشتر، کاپشن ها پوشیده شد.

همه توی ذهنمون به این فکر میکردیم : چطوری برگردیم؟

رودخونه دیگه کاملا روش یخ بسته بود و برف. صدای آب از زیرش میومد. من اونجا یه هیجان و آدرنالین با حجم بیشتر از حتی پرش از ارتفاع حس کردم :-) قسمتهای زیادی رو مجبور بودیم از روی رودخونه رد بشیم! از روی یخی که صدای ترَک خوردنشو گاهی زیر پامون حس میکردیم :-)) (فیلم آخر پست)

خطی رد میشدیم، استرسش خیلی بالا بود، قشنگ بوی شکستن یخ و افتادن توی رودخونه میومد، بعضی جاها یخ سوراخ بود و ما رد شدن آب رو با شدت میدیدیم. سر رد شدن از یخها اونقدر میخندیدیم که وزنمون بیشتر هم میشد :-))

کم کم کلاه ها و دستکش ها و لباسهای اضافی رو پوشیدیم. دماسنج منفی پانزده رو نشون میداد.

آیدین تا مرز گریه رفته بود، اما پا به پامون میومد. بعداً میگفت فقط از روی ترس میومدم :-)

حدود ساعت ۲ و بالاخره بعد از چهار و نیم ساعت پیاده روی از پای ماشین، اولین آبشارو دیدیم. و بعدش دومی و اصلی. فوق العاده بود. آب از بالای کوه به چند قسمت تقسیم میشد و یخ زده بود.

گفتیم بشینیم چایی و ناهار بخوریم بعد بریم آبشارو از نزدیک ببینیم. آقا مهدی یکی از سران حزب اصلاحات همراهمون بود، سر ناهار هم کلی بحث سیاسی-طبیعی کردیم تا گرمتر بشیم، اما موندن همان و سردتر شدن همان. سرما کم کم داشت توی جونمون میرفت، دماسنج منفی هجده رو نشون میداد! به ممد گفتم زمستون سال ۸۴ پایین چشمه هفت رنگ و پل شهید هاشمی یادته؟ منفی سی و چهار یادته؟ دیگه منفی هجده واسه ما بازیه!

گفت آره، اما اولاً اونجا ماشین بود، و اون دما، دمای کولاک بود و دوماً اینکه اونجا گم نشده بودیم! :-|

باز یادمون افتاد که گم شدیم!

رفتیم پای آبشار، برای اینکه از یه قسمت سخت کنار کوه رد بشم و برم زیر آبشار، کاپشنم رو در آوردم. آیدین در بدر دنبال خورشید و آفتابی میگشت که نبود! (پانورامای کامل از بالای آبشار)

گفته بودم که هر قله یا مسیر سختی رو که فتح میکنم، یه سنگ یادگاری برمیدارم؟ برداشتم.

عکس و فیلمامون که تموم شد، اومدیم حرکت بکنیم، محسن میگفت «میدونین این آبشارو بچه های هیئت کوهنوردی هم ندیده بودن؟! ازشون که میپرسیدم، خیلیا تا نیمه راه و کلبه اقبال اومدن! همه فقط شنیده بودن! میگفتن قدیما چند نفر اومده بودن! بریم حالا اسممونو ثبت کنیم»

گفتم تو دعا کن زنده برگردیم، من خودم خبرنگار میارم که باهات مصاحبه بکنه!

راه افتادیم. مسیر برگشت همیشه سختتره، خستگی، سررما، یخ، برف، خورشید در حال غروب!

اومدیم و اومدیم... اونقدر که دیگه هیچ نشونه ای از مسیر اومدنمون رو پیدا نکردیم! اونقدر پایین دره بودیم که خورشید و مسیر غروب هم مشخص نبود! باد سرد داشت بیشتر میشد. جی پی اس کارایی نداشت! باید میفهمیدیم ماشین کجاست؟! پاها و دستها جون نداشت. دو ساعت دیگه کامل تاریک میشد. تلفنهای ضروری امداد و نجات رو تست کردیم، اونم نشد!!

تنها راهی که به ذهنمون رسید این بود که یه نفر بره بالای کوه و قبل از تاریکی، اطراف رو ببینه. همیشه حسین توی سفرها از همه کوچکتر بود و کارای سخت رو مینداختم گردن اون. اما حسین که نبود. لذا قرعه کار بنام من ِ دیوانه زدند... رفتنم تا قله با اون حال و سرما، کمتر از یک ساعت طول کشید، قرار بود با سوت علامت بدم، چند تا قطعات ملودیک با هم تمرین کردیم و برای هرکدومش یه معنی گذاشتیم. قرار شد توی بدترین حالت اگه راهی نبود، اون بالا اگه آنتن موبایل اومد، به هلال احمر و امداد و نجات کوهستان زنگ بزنم!

رسیدم بالا، دستام داشت سیاه میشد. و نوک دماغم! اما از نمایی که دیدم، خوشحال شدم :) بچه ها پایین آتیش درست کرده بودن. ته مسیرو دیدم، یه راه نامطمئن هم پیدا کردم برای رسیدن به اونور دره و احتمالا نزدیک ماشینها. با سوت بهشون فهموندم که یه قسمتی رو بیان بالا منم برم پایینتر، از توی دامنه ادامه بدیم. اینکارو کردیم، وسطای دامنه، روی برفها رد پای کبک دیدیم. همزمان رد کبک میزدیم و میرفتیم، دیدیم اینطوری نمیشه، داره شب میشه، اگه ما کبک بخوایم، خودمون احتمالاً شبانه خوراک خرس و پلنگ میشیم :-)) (حیوانات منطقه: خرس، پلنگ، قوچ، کل)

سریعتر رفتیم. آخرین نور آفتاب که هنوز بود، از دور برق فلز ماشین ها رو دیدیم... نور امید بود :-) اما لامصب مثل سراب بود! یک ساعت طول کشید تا به ماشینها رسیدیم.

ساعت حدود ۷ ، تاریک، سرمازده، دست و پای لمس.

تا افتادیم توی ماشین، آیدین یه پتو کشید روی سرش و خوابش برد. دلم براش میسوخت. قرار بود فقط ببرمش آبشار یخی ببینه :-) یه کم که رفتیم، یهو بیدار شد و گفت «دایی، ارزششو داشت... راستی، راس گفتیا، خدا حواسش بهمون هست»


* فیلمهای تیکه تیکه ای رو که بدون هدف گرفتیم، همینطوری سرهم کردم. بدک نشد. کلاً یه تصویر از مسیر و آبشار میده. سعی میکنم از سفر بعدی مستندهای بهتری بسازم :) (دانلود با حجم 60 مگابایت)  (برای دانلود، کلیک راست روی لینک و Save link as بزنید)


  • ۹۵/۰۹/۱۲
  • دکتر میم

نظرات (۲۹)

همون بسطامی که داخل فیلم یلدا بود؟
پاسخ:
همون
  • نویسنده ....
  • وااای کله پاچه با نون بربری:)))
    عکس های آبشار بی نظیر بودن مخصوصا پانورامای کامل آبشار:)
    دلمون سفر خواست
    پاسخ:
    منم دلم خواست :-)
     متنو با صبر و حوصله چند بار تا آخر خوندم ، فیلمم دیدم 
    یخ آبشار تو فیلم قشنگ مشخص بود وقابل درک 
    تو دلم میگفتم خدایا آدم وسط گرما بره وسط اون دره از سرما یخ میزنه چه برسه تو او برف و یخ  و حتی روش راه برین 
    چطوری قندیل نبستین.. خدایا دمای -18 درجه ؛هشت ساعت تقریبی بیرون باشی
    دکتر یک دنیا سپاس بابت اشتراک فیلم و عکس ها: )
    آیدین چند سالش؟ فکر کنم کردارش در آمده ،دیگه توبه کنه با شما بیاد آبشار ببینه 
    وای وای نزدیک بود بی دکتر بشیم
    این سفر هیجان انگیز بودنو گذاشته جیب کوچیکش ،
    بحث مرگو زندگیه 
    پاسخ:
    ممنون که وقت گذاشتین :-)
    خدا حواسش به دکتر هست :-)
    من سرعت نتم فقط صبا خوبه همشونو صب‌میزنم باز شن:-D

    خوب هیجان بهتون وارد شده هااا:دی

    پاسخ:
    کلی آدرنالین و هیجان 
  • عاشق بارون ...
  • منکه اینجا خوندم کلی هیجان زده شدم. :دی واقعاً هم خدا حواسش بهتون بود! :دی اگه ماشین پیدا نمیشد!!!! وای خیلی ترسناکه با اون سرما! ولی واقعاً هم ارزشش رو داشت مخصوصاً که به خیر و خوشی تموم شد! :))) باز هم ممنون مثل همیشه. برای این سفرنامه ها و عکس ها و فیلم ها! من همیشه دلم میخواست آبشار یخ زده ببینم ولی نشده. :))
    پاسخ:
    ماشین پیدا نمیشد، شب میخوابیدیم، مشکلی نبود. یه نفرو واسه خرسه میذاشتیم کنار، بقیه مون کنار آتیش... :-)
  • گمـــــــشده :)
  • من هنوزم یاد اون پست سال 84 میفتم و اون جمله ای که بعد از فهمیدن دمای واقعی هوا فهمیدین یخ می زنم
    تجربه شده برام دیگه دنبال دمای واقعی هوا نباشم
    چون چیزی که توی ذهنه همیشه یه چیز بهتر بهم می ده
    ویدئوی آخر مشکل داشت. هر کاری کردم نتونستم ببینم
    پاسخ:
    دقیقاً همین،، آدم ندونه بهتره :-)
    ویدئو که مشکل نداره؟!
    عکسی که بالای کوه از غروب خورشید گرفتید به نظرم حتی از آبشار هم زیباتره.
    چقدر خوب که بعضی جاها همینقدر بکر موندن.
    باز هم از این ماجراجویی های تصویری برامون به اشتراک بذارید.ممنون.
    پاسخ:
    همیشه میزارم.
    ;-)
  • بانوی عاشق
  • وای خدی من
    خوش به حالتون دکتر
    عجب جایی رفتین ها
    خیلی زیبابود ممنون بابت پانورامای کامل از بالای آبشار خیلی لذت بردم
    از دیدن اون همه یخ یه لحظه یخ کردم

    پاسخ:
    خواهش میکنم :-)
  • نیمچه مهندس ...
  • منم آبشار یخ زده دیدم.منبع آب یه روستا که ترکیده بود از سرما و آبشار درست کرده بود :-)
    آخرین برف بازیه اساسیم واسه سه چهار سال پیش بود که یه آدم برفی ساختیم یک و نیم برابر خودمون.بقیه خوشی هاش همه مال دوران کودکیه.
    حالا آوستا یعنی چی؟
    پاسخ:
    به گفته کهنسالان، نام منطقۀ آوستا به دلیل قداستی که برای آب جاری در این منطقه قائل بوده اند برگرفته از اَوِستا است.
  • گمـــــــشده :)
  • من نتونستم دانلود کنم.
    تا ته هم دانلود شد ولی باز نکرد.
    ++اون حکایته هم قبلا تو پستی که در مورد بسطام نوشتین توی کامنتای همون پست در جواب دوستی نوشتین
    :دی
    خواستم اطلاعاتمو به رخ بکشم
    :)))
    پاسخ:
    اتفاقا خودم هی فکر میکردم چقدر این حکایت آشناست :-))
    + با یه برنامه دیگه باز کن، قطعاً مشکل از اونطرفه
  • ستاره باران
  • وای چقد ترسناک و هیجانی (:
    عکسا عالی بودن :)
    دلم سفر خواست ...

    پاسخ:
    دارم اینهمه زحمت میکشم مطلب گردشگری مینویسم که برین سفر دیگه :-)
    پاشین برین از روستاها و شهرهای اطراف خودتون شروع کنین
    خدا قوت دکتر! خیلی خوب و هیجانی بود.لذت بردم
    چرا بهمن "سگ پز" ؟!! داستان خاصی داره؟
    میتونم شدت سرمای هوا رو درک کنم و شوق و ذوقتون :) یه بارم بیایید "آبشار مارگون" ما رو ببنید،یخ زده و قندیل بسته با اون عظمتش :)
    من هنوز رابطه ی شلوار جین و کوهنوردی برام سواله ؟! :دی
    پاسخ:
    بهمن سگ پز خییلیی خوبه، داستان که داره، اخلاقای خاصی داره :-)) الان باز بگم بعضیا دیگه کله پاچه نمیخورن :-)) تو ام همش دنبال داستانی :-D
    مارگون رفتم .. خیلیی خوبه،، واقعا مارگون یخ میبنده؟ :-| واای
    شما که عکسامو دیدی، همیشه با شلوار جنگ میرم طبیعت. اما اینبار رکب خوردیم،، من از تهران فقط کوله رو برداشتم و با لباسام رفتم! بهم گفتن آبشاره نزدیکه! 
    من اگه بفهمم کی اول این حرفو زد! :-|
    خب گفتم شاید یه زمانی سگ پخته داده دست مردم :)))) عَخخ
    آره دیگه مارگونم یخ میبنده،عکساشو اگر سرچ کنید هست
    آره اون شلوار جنگیه رو دیدم،آخه تو عکس چای هم، دوستتون شلوار جین پوشیده بود دیگه باعث شد من به زبون بیارم:)) وگرنه من اصلا اهل اعتراض و انتقاد نیستم:دی

    پاسخ:
    نه کله پاچه  خوشمزه میده به مشتریا، با شرایط خاص :-))
    خب اون بنده خدا که دیگه اصلا فکر میکرد میخوام ببرمش پارک :-)))
     شما قطعا مرد خوشبختی هستید و البته خوش شانس که هم چین جاهایی رو تجربه کردین.
    و به خاطر سفر های بکر و زیادی که میرید.
    یاد فیلم revenant افتادم 
    موفق ، پیروز و فاتح مسیر های سخت تر باشی دکتر جان
    پاسخ:
    ممنونم :-)
    شما هم همینطور
    سلام
    خیلییی جالب بودا
    من این سفرهای اینطوری رو توی فیلمها دیدم :-)
    نسبت ایدین بانو رو هم با شما یکی دیگه حدس زده بودم :-\
    اون کامنتی هم که گفتن بیاید ابشارمارگونو ببینید یخ زده خیلی اشناست! وقتی یخ میزنه محشره!!!
    پاسخ:
    سلام، 
    آیدین بانو؟! این خط چهارم کامنتت رو ترجمه بکن
    دکتر من ازت ممنونم که جونتو به خطر میندازی که ما این هیجان رو تجربه کنیم :دی
    اون قسمتی که ممد و محسن مسیرو بلد نبودن و فضاسازی که کردین رو تصور کردم یه دل سیر خندیدم دم شما گرم :)))))))))
    پاسخ:
    :-))
    تازه اگه اون لحظه بودی، جزئیاتشو میدیدی که عالی بود،، دیشب تعریف میکردم، مرده بودیم از خنده :-)
  • عقب مانده ذهنی
  • دکتر میم . گوساله
    امیدوارم حالتان خوب باشد
    همونطور حضرتعالی ذکر فرمودید بنده از مریض های شما هستم که به لطف خریت حضرتعالی به یاد آوردم.
    مرحمت فرموده آدرس طویله مبارکتان را مرقوم فرمایید بیایم و از نسخه های شفا بخش تان بهره برم و شاید شما نیز :)

    برو در همان صفحه ی دوست الاغت و در همان کامنت عذرخواهی کن تا بیشتر از این از الفاظ کریمانه م بهره مند ت نکرده م.
    پاسخ:
    حال ما که خوبه،
    آره، من گوساله... اما تو آدمی که با آدرس بقیه کامنت میزاری؟ که مجبور باشم، پاکت بکنم؟ 
    جواب حیوون بی جربزه ای مث تو رو همه میدونن.
    خوش بگذرون ، این اطراف علف های مرغوبی داره. 

    خیلللللی خوووب بود... مرسی دکترجان :))

    پاسخ:
    خواهش میکنم :)
    وااای.. خدا رحم کرد.. تو اون سرما
    اگه شب می شد و می موندین.‌. ای وای خدا جون
    منفی هجده.. منفی سی و چهار ؟؟؟؟؟
    اصلا بهش فکر می کنم لرزم می گیره.
    خدا رو شکر که به خیر گذشت


    پلنگ :/

    پاسخ:
    خورشید خانوم، چقد جوّ دادی... :-)))
    اینطوری که تو گفتی منم دوباره یخ کردم :-)
  • دختر به شدت معمولی
  • وای چقدر هیجان انگیز و جلب :)

    خدا واقعا حواسش بهتون هست

    خوش بحالتون واقعا زندگی میکنیدا

    +عکسا عالی بود (:

    ++ دلم از این جور سفرا خواست


    پاسخ:
    ;-)
  • نیمچه مهندس ...
  • اون تیکه که از روی رودخونه رد شدید و جریان آب رو می‌دیدید و می شنیدید و یخ زیر پاتون صدا میداد منو به شدت یاد اون صحنه ی فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک انداخت که رفتن رو یخ دراز کشیدن.به همون قطر بود یا نه دکتر؟
    +دفعه پیش میخواستم این کامنتو بدم ها،یادم رفت:| 
    پاسخ:
    :-)))
    نمیدونم، چون رود خونه بود و آبش جریان داشت، جاهای مختلفش ضخامتش فرق داشت :-)
    من سکته زدم متن رو خوندم شماها چجوری زنده موندین:(((
    پاسخ:
    بسختی :-)
    همینقدر تعریف از برف و یخ و سفری که بازگشتش با خدا بود می تونه من رو بکشه چه برسه که بخوام شخصا برم تجربه کنم
    شما یه کم از ما فاصله بگیر دیگه داری خطرناک میشی
    پناه برخدا
    خدایا این دکتر ما رو به راه راست هدایت کن
    پاسخ:
    :-)) ما هزار کیلومتر فاصله داریم :-)
    ایشالا آبشار سپیدان دسته جمعی :-)
  • سوته دلان
  • همه عکسا خوب بود ولی اولی یه چیز دیگه بود!

    دهن مارو آب انداختین، خدا دهنتون رو آب بندازه! :)

    پاسخ:
    :-)
    هزار کیلومتر فاصله با شما کمه خب
    یا خدا
    من با مارگون صحبت کردم امسال قول داده یخ نزنه
    فعلا که اینجا هوا بهاریه ما هنوز شوفاژامون رو روشن نکردیم که هیچ در و پنجره هامونم بازه
    ان شالله که یخ نمیزنه
    پاسخ:
    شما با بهار صحبت بکن که جاشو عوض نکنه... من یخ نمیخوام، فقط شیراز ِ اردیبهشت :-)

    + حالا اگه مارگون یخ بزنه، شما سردت میشه؟ اگه یخ نزنه شما خیالت راحته که من نمیتونم مارگون یخزده ببینم؟؟ :-)) این بود آرمانهای کلاسها و کارگاههای روانشناسی شما؟ :-)
    نه شیراز فهمیده بهارش مشهوره تصمیم داره کل سال رو بهار باشه
    آقا شما مختاری هرجا میخوای بری ولی دسته جمعیت با ما نباشه
    شوهر من بو بکشه یکی میخواد بره مارگون یخزده ببینه دیگه نمیشه جلوش رو گرفت
    بی سر و صدا بیا برو آبشار یخ زده ببین بعد بیا برای ما تعریف کن

    پاسخ:
    پس شوهر دوست داره بره؟ :-)
    حله ، من دیگه کارم با شما تمومه :-)
    الان نمیدونم چی بگم!!!! ایدین اسم اقا هم هست؟ خودمم گیج شدم که :-\
    پاسخ:
    شما کجایی؟ آیدین اسم پسره دیگه!!!!!
    خب من ایدینو اسم دختر دیدم همیشه !!! :)
    پاسخ:
    مگه میشه؟! من زیاد دیدم اسم دختر و پسر، مشترکه، اما آیدین، اصلا
    خلاصه آیدین ما، پسره، نیم متر هم ریش داره :-))
  • پـامـ ـوک
  • واقعا هیجان انگیز بود. اگه پستای بالاتر رو نمی دیدم میگفتم گم شدین و پیدا نشدین :))
    از این آرامگاه بسطام خیلی بدم میاد همه سوال سختای کنکور مال این مجموعه بود و من همیشه قاطی می کردم. :))
    پاسخ:
    😁😁 یه بار برو ببینش، دیگه قاطی نمیکنی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی