روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۸/۱۴
    عن
پربیننده ترین مطالب

در این یکی دو ماه که بلاگفا هم نبود و من هم اوج درهم پیچیدگیه کاری رو تجربه میکردم, برای فرار از افکار پلید, بیشتر فیلم دیدم.

از اقبال خوبمون, فیلمهای خوب زیادی هم دیدیم. هم سینما, هم در منزل. گفتم درمورد بعضیاش بنویسم که اگه تونستین, ببینین.


- قصه ها:رخشان بنی اعتماد

رفتیم سینما قدس, ساعت ۳ بعدازظهر!! البته بیشتر بخاطر دیدن یکی از دوستان :-)

کارگردان ظاهرا یه شب بیکار بوده, چندتا فیلم موج نو فرانسوی هم دیده بوده, یهو گفته منم از اینکارا بکنم! در عرض دو ساعت , هرچی بدبختی و فلاکت و ناامیدی و سیاهی بوده جمع کرده روی کاغذ, شده فیلمنامه! با این ایده که کاراکترهای اصلی فیلم های گذشته ش رو همه رو توی یه فیلم جمع بکنه و نشون بده که چقدر بدبخت شدن و در این جامعه زن ستیز, فلاکت زده زندگی میکنن و همه ش تقصیر یه مشت مرد معتاد و هیز و عوضی و کثافته! به قول جواد طوسی(منتقد) در این فیلم همه سرنوشتها مشخص شده,, هیچ امیدی نیست, هیچ خدایی نیست! هیچ مرد خوب و با منطقی نیست! و...

خلاصه اینکه قصه بی سر و ته و ول شده فیلم اعصابمو خرد کرد. تنها چیزی که بود, فیلمسازیه تمیز و تیزبین و ریز بین خانوم بنی اعتماد و بازی همیشه عالی و لذت بخش پیمان معادی, بار بقیه بازیگران بد دیگه رو به دوش میکشید.

نکته ۱: اونروز ظهر, پختن ناهار و شستن ظرف ها پای من بود , حالا منو آورده بودن فیلم فمینیستی ببینم :-)

نکته ۲: این سینما ، چس فیلاش (پاپ کورن) مونده و بدمزه بود. از همه جا بهتر, چس فیل پنیری های سینما سپیده ست D:


- The Hobbit : پیتر جکسون

اگه سری کتاب و فیلم های ارباب حلقه ها و هابیت رو دنبال میکنین, قاعدتا این فیلمو دیدین. آخرین قسمت از کل این مجموعه, که به نظر من به قدرت قسمت های قبل نبود اما عالی بود. فقط سعی کنین فیلمو با تصویر بزرگ و صدای عالی ببینید.


- در دنیای تو ساعت چند است: صفی یزدانیان

رفتیم پردیس کوروش. واقعا یکی از کم نقص ترین و عالی ترین فیلم های ایرانی بود. یه عاشقانه ی آروم و موزیکال و قشنگ, بدون کوچکترین سکانس یا دیالوگ اضافی. با بازی عالی لیلا حاتمی و علی مصفا.

چیزی از فیلم نمیگم که حتما ببینین. فقط سینمایی برین با صدای عالی.


- The Duchess:ساول دیب

اروپایی ها و امریکاییها معمولا تبحر خاصی در ساختن فیلم های بیوگرافی و ‘مبتنی بر داستان واقعی‘ دارن. من عاشق اینطور فیلمام.

این فیلم خوب, سرگذشت یکی از دوک و دوشس های انگلیسی قرن ۱۸ بود که پیچ و خم عشقی فیلم دیگه روی اعصاب میرفت!

البته شاید چون من از بازیگرش (کیرا نایتلی) زیاد خوشم نمیاد! (میدونم الان فحش میدین بهم, , خب بازیگر خوبیه ولی زیاد ازش خوشم نمیاد دیگه! )


- Camp x ray : پیتر ستلر

فیلم هالیوودی بسیار خوبی بود که با یک ماجرای عاطفی در یک زندان, خیلی خوب میتونه پای فیلم نگهت داره.

ماجرای هشت سال بازداشت چند زندانی مسلمان در زندان گوانتانامو. با بازی کریستین استوارت و پیمان معادی.

اگه از فیلم هم خوشتون نیاد, بازی پیمان معادی, اونقدر عالی و جذابه, که خودش فیلمو یه تنه جمع میکنه. با یادآوریه صحنه هاش, هنوز گاهی میخندیم :-)


ادامه دارد...

  • دکتر میم

رمضان

۲۸
خرداد

شوخی شوخی ماه رمضون شدااا ! چه یهویی!

من سالهاست که کل رمضان رو روزه میگیرم ولی یه چند سالیه که خیلی طولانی و سخت شده.

البته من یه خوبی که دارم خوش خوراکم و تحمل گرسنگی زیادو دارم , ولی خب تشنگی یه بحث دیگه ست! :-)

اما بالاخره ما دکترا راههای زیادی بلدیم که آب بدنمون خیلی کم نشه :-) اینجا هم که جاش نیست توضیح بدم, برین سرچ کنید, راههای زیادی پیدا میشه.


اما سه نکته:

- فلسفه روزه, سادگی ها و پیچیدگی های زیادی داره. اما سلامتی در اسلام درجه بسیار بالاتری نسبت به روزه داره! یعنی یکی از دلیلای روزه, سلامت بودنه, نه آسیب دیدن!

ساده اینکه, اگه میتونی, حتما بگیر. اگه ضرری برات داره, نگیر.


- اکثر روزها وقت برای کارها , کم میاد. واقعا گاهی دوست دارم روزها ۳۰ ساعت بودن! نه اینکه همش کار باشه. ما هر هفته سینما میریم, تقریبا هرشب فیلم میبینیم. تفریح زیاد داریم. همه اینها جزو برنامه زندگیه دیگه :-) الان توی ماه رمضون یه چیز خوب اینه که صبحانه و ناهار در کار نیست! وقت خالی خیلی بیشتره. حس روزای ۳۰ ساعته رو داره!


- چند سال پیش, شرکتی که کار میکردم, یه شرکت بزرگ پزشکی بود, خیابون شریعتی, سر ظفر. اونجا حدود ۸۰ نفر بودیم. یادمه کلا ۴ نفر روزه میگرفتیم. همه رک و راست آب و غذاشونو میخوردن.

من دوتا همکار ارمنی داشتم. کل روز باهم بودیم. چه توی شرکت, چه بیمارستان. این دو تا ارمنی, بخاطر من کل ماه رمضون رو ناهار نمی آوردن و جلوی من چیزی نمیخوردن, تا ساعت ۵ که برن خونه و ناهار! و این همیشه توی ذهن من مونده, رفتار ارمنی هایی بدون هیچ ادعای دینداری , , و برعکس, آدمهایی با خرمن خرمن ادعای شعور و فرهنگ و کلاس و سواد...!

سه سال میشه که از اون شرکت رفتم, اما ارمنی ها هنوز از بهترین دوستام هستند 


  • ۴ نظر
  • ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۵
  • دکتر میم

معلم

۲۴
خرداد

این متنو بیشتر از یک ماه پیش برای روز معلم نوشته بودم که بلاگفا سوخت! اما گفتم حداقل روزنوشت من نسوزه:


- اول دبیرستان:

تنفر من از زبان انگلیسی, در دوران راهنمایی بخاطر معلمی بود که من به هیج وجه باهاش نمیساختم! همیشه اول کلاس یه کاری میکردم که منو بندازه بیرون و برم فوتبال!

اما از دبیرستان همه چیز عوض شد. معلم زبان و یک افق جدید :-)

من نمیتونم انرژی نامحدود این معلم, برای یاد دادن و انتقال بهترین اطلاعات به دانش آموزان رو توصیف بکنم! همه چیز اونقدر عالی بود که نمره های ۱۲ ، ۱۳ و با التماس و ترس دوره راهنمایی تبدیل شده بود به ۱۹ و ۲۰ دوره دبیرستان و براحتی!

استاد, اونقدر برای ما انرژی و علاقه صرف میکرد که ما رومون نمیشد وقت و انرژی نزاریم! شاید اوایل با اکراه بود, اما تبدیل شد به یک فرهنگ! ... و من بودم که زبان انگلیسیه کنکور ریاضی رو ۹۶% زدم.

- دانشگاه , ترم دوم :

از این ترم, استادی به دانشکده اومده بود, با ۷۰ سال سن و سالها بود که در امریکا , فرانسه و استرالیا تدریس میکرد و ظاهرا برای پروژه ای ۵، ۶ ساله به ایران اومده بود و وقتی هم گذاشته بود برای تدریس.

اوایل بسختی فارسی صحبت میکرد, اولین درسی که باهاش داشتیم, ترم دوم, ساعت ۸ تا ۱۰ صبح بود. منی که به قول بچه ها در کل دوران لیسانس, خورشید ۸ صبح دانشگاه رو ندیده بودم, مرتب سر این کلاس حاضر بودم :-)

استاد فوق العاده پرانرژی و پرانتظاری بود. تجربه سالها تدریس در اروپا و امریکا, براش این توهم رو ساخته بود که ما هم هر روز بعد از کلاسش, میریم توی کتابخونه یا سایت دانشگاه و سرچ میزنیم و درمورد مطالب درسی اون روز تحقیق و بحث میکنیم!! خبر نداشت از اوضاع ما و آب هندونه و سنجد و... ! :-)

اما استاد اونقدر روی روش های تدریس خاصش پافشاری کرد و انرژی گذاشت که ما هم کم کم به توهم استاد رنگ واقعیت دادیم و حداقل برای من شده بود یک نوع فرهنگ خاص! البته بماند که از سال دوم, استاد لطف خاصی به من داشت و به قول همسر, که میگفت "تو اگه سر کلاس بری یا نری, امتحان بدی یا ندی, استاد نمره اول کلاسو بهت میده" :-) اما حداقل ‘من درس نخون‘  , تبدیل شدم به ‘من محقق درس نخون‘

و این استاد, یکی از اتفاقات خوب زندگی من بود.


- سالهای حوالی سوم راهنمایی تا سال سوم دانشگاه :

شاید بزرگترین و مهمترین اتفاق زندگی من, آشنایی , شاگردی و زندگی با معلمی بود که بی شک, درصد زیادی از من, ساخته ی اوست! زنی کامل, اسپانیایی تبار, استاد روانشناسی و روانکاوی دانشگاه بارسلون , که من بهش ‘خاله ساریتا‘ میگفتم.

صحبت در مورد تاثیرات این معلم, و آموخته ها و درس ها و اتفاقات, اونقدر زیاده که اینجا جا نمیشه! اما حتما کم کم مینویسم چیزهایی رو سالها فقط برای خودم نگه داشتم.

دنیا, این معلم بزرگ رو سال ۲۰۰۸ از دست داد :-(


نهایت:

معلم, شمشیر دولبه ست. حتی خطرناک تر از کتاب! (البته شاگرد بی مغز هم همینطور)

معلمی که بی توجه انتخاب بشه , خطرناک تر از کتابیه که بی تحقیق و درک و علم, خونده میشه و تاثیراتشون, مسیرهای اصلی زندگی رو جابجا میکنه!

همانقدر که معلم خوب, شما رو به عرش میرسونه, معلم بد, شاید کمی دیر, اما شما رو نابود خواهد کرد! (معلم بد, بی علم و منطق نیست. اتفاقا درست نشون دادن مسیر غلط, تبحر و تخصص بیشتری میطلبه)

شاید یک کتاب خطرناک, نتونه شما رو به نوشته هاش قانع بکنه و جواب شما رو بده, اما معلم خطرناک, قطعا شما رو به ذهنیات خودش قانع میکنه!

اما در کل, دست معلم خوب رو باید بوسید. بی شک, آخرین زورهای نردبان لق و تق و فرهنگ نابود شده ی ما برای ایستادن, بخاطر تلاشهای معدود معلمان خوبیست که هنوز هستند...

  • ۵ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۴۴
  • دکتر میم

اصرار و انکار

۰۷
خرداد

گاهی رازی داری که کسی نمیداند و ناگهان کسی میفهمد!

نمی خواهی کسی بداند و پنهان هم میکنی!

اما چه اصراری دارند بعضی ها برای اینکه به آنها اثبات بکنی, چیزی را که آنرا انکار میکرده ای!!!!

والا بخدا !

  • ۲ نظر
  • ۰۷ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۵۴
  • دکتر میم

انتقال

۰۱
خرداد

سلام

اونقدر این بلاگفا (و البته اون شرکت کانادایی لعنه ا... علیه) اذیتمون کردن که طاقت نیاوردم و اومدم اینجا.

دوست داشتم برم پرشین بلاگ. اما... 

اولا این آدرس قدیم : boregot.blogfa.com

دیگه اینکه به محض اینکه کلی نوشته و حرف داشتم, بلاگفا به مشکل برخورد,, حالا اونقدر درگیرم که به زور وقت میکنم یه روزنامه بخونم!

حالا سعی میکنم کم کم شروع کنم


  • ۰۱ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۲
  • دکتر میم

پنج

۱۵
ارديبهشت

(منتقل شده از بلاگفا)

۱ . اونقدر انرژی مثبت از دعاهای شما و لطفتون رسید که ظاهرا بچه بهتر شده. با اینکه عادت ندارم تا نتیجه قطعی مریض ها, خبری به کسی بدم, اما دراین مورد خودم هم بی طاقتم! بچه رو از سه روز پیش, به کمای دارویی بردن.
از دیروز دوز داروهاشو کم کردن, حالا دستاشو تکون داده و خندیده :-) ایشالا کامل خوب بشه, به همتون شیرینی میدم 
 
۲ . الان واقعا ذهنم درگیره و به کارای روزمره هم نمیرسم. اما قطعا پست بعدی رو درمورد معلم (و استاد) خواهم نوشت. با عرض تبریک روز معلم و عذرخواهی بابت تاخیر.
 
۳ . نمایشگاه کتاب شروع شد و ما باز به اردیبهشت رسیدیم و باز طبق معمول, از نون شب میزنیم بخاطر خرید کتاب (الکی مثلا ما از شاگردای ابولحسن خرقانی هستیم  )
نمایشگاه رو از دست ندید, حتی اگه شده, برید بچرخید و کتابارو ببینید و اونایی رو که دوست دارید, یادداشت کنید تا بعدا بخرید (یا از دوستان به زور هدیه بگیرید)
 
۴ . یه خاطره یادم اومد: سال ۸۷ با یه اکیپ از بچه های دانشگاه رفتیم نمایشگاه. صبح ساعت ۶ که رسیدیم نمایشگاه, دو روز کامل بود که نخوابیده بودم. برای اولین بار, اونجا و در همون حالت بیهوشی , آیبک رو دیدم! این برخورد اول از اون نظر برام جالب بود که میگن همیشه اولین برخورد و اولین ظاهر , خیلی در ذهن میمونه و قسمت بزرگی از طرز فکر رو درموردت درست میکنه.... تصویر من از آیبک, سایه ی دختری بود که با چشمان خواب آلود و پر از اشکم بصورت یه شبح تار دیدم. نه حرفی که زدیم یادمه , نه صدا و تصویر... . و آیبک هم احتمالا تصویر یه زامبی متحرک با چشمانی خواب و قرمز و پر از اشک دیده!
نکته قابل ذکر:شب, در مسیر برگشت به دانشگاه, راننده خوابش برد و من به زور پشت فرمون مینی بوس نشستم. حدود ۲۰۰ کیلومتر!! خودم که پر از خواب بودم!
 
۵ . اعتراف میکنم من یک نژادپرست فئودال هستم! پس در مورد بعضی مسایل اجتماعی فعلا نظری نمیدم تا مفصل در این مورد صحبت کنیم 

  • ۰ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۶
  • دکتر میم

روزهای همیشگی دعا

۱۰
ارديبهشت
(منتقل شده از بلاگفا)

چرا گاهی نوزاد های پاک, درد و رنجی میکشند که کفاره ی هیچ گناهی نیست؟!!
یعنی ممکنه برای تاوان کسی دیگه, نوزادی به درد بیافته؟!
میدونم حکمت خدا , سخت پیچیده و درسته. سالها و بارها به عینه دیدم,, و دور یا نزدیک, دلیل ها را فهمیده ام... اما درک بعضی چیزها , سخت و عجیبه... و همیشه, شاید هایی به ذهن آدم می آد که نفرت انگیزه...
 
یکی از دوقلوهای ۵ ماهه ی خواهرم اتفاق بدی براش افتاده و بیمارستانه
اصلا حال خوبی نداریم همه ی ما 
خدایا , نگاه  
  • ۰ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۵
  • دکتر میم

سفر سوخته

۰۳
ارديبهشت

(منتقل شده از بلاگفا)


۱. خیابون میرزای شیرازی, حدفاصل بین مطهری و شهید بهشتی, خیابون عجیبیه! سه تا باند داره, دوتای دو طرف, ماشینا به سمت بالا میرن, و باند وسط رو به پایین!
این خیابون, اون شعر و قانون قدیمی برای رد شدن از خیابون که میگفت: "... اول به چپ نگاه کن ,, بعدش به راست نگاه کن,, اگر ماشین نیومد, از خیابون گذر کن" رو نقض میکنه!
اینجا اگه از غرب خیابون بخوای بری اونطرف برعکس تمام خیابونای ایران و اکثر خیابونای دنیا باید بگی: "اول به راست نگاه کن,, بعدش به چپ نگاه کن,, اگر هنوز زنده بودی,, باز به راست نگاه کن,, از خیابون گذر کن" !
حدود دو ساله که گاهی به عنوان مشاور در یه شرکت در همین قسمت از این خیابون میرم. با اینهمه رفت و آمد, نمیشه خلاف عادت معمول عمل کرد! خداروشکر هنوز زنده ام 
 
۲. به یه عروسی دعوت شده بودم, افغانستان. اطراف کابل. اوایل خردادماه. خوشحال از رفتن به یک عروسی جالب بودم, که چند روز پیش دوست افغانیه دامادم زنگ زد و گفت چون شوهرعمه ش فوت کرده, عروسی یکسال عقب افتاد!!!
یک سااال !! 
بهش میگم آخه چرا یکسال؟ خب ۴۰ روز یا دوماه صبر کنین, بعدشم شوهر عمه ست دیگه! تازه کار خیر رو که نباید عقب انداخت! چرا یکسال؟
میگه اینجا رسم روی یکساله!
گفتم اینطوری که شما به کل خاندان احترام میزارین, تا یکسال احتمالا چند نفر دیگه هم فوت بشن!
میگه آره , پسر عموم چهارساله که عقده و در انتظار ازدواج!
داشتم فکر میکردم اینجا هم از این رسم و رسومات بد, کم نداریم! این فقط یکیشه.
درسته که احترام به خانواده متوفی خوبه, اما تاخیر در کار خیر به هر دلیلی, بده,, بد! چه به خاطر فوت عزیزان, چه به خاطر یه عطسه ساده!
حالا خلاصه تا یکسال سر نماز, برای همه عزیزان دوست و برادر افغانی دعا میکنم که همه سرزنده و خوب و خوش و سلامت باشن 
 
+ ظاهرا بدلیل انجام برخی امور در اینترنت کشور عزیزمون توسط مسؤولان فهیم و بسیار محترم, اینترنت فقط کمی مشکل داره و نصف اینترنت بدون فیلترشکن باز نمیشه!! یکیش هم وبلاگهای بلاگفا ! خسته نباشن.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۳
  • دکتر میم

من لعنتی...

۰۱
ارديبهشت

(منتقل شده از بلاگفا)

میگن آخرین چیزی در انسان میمیره, امیده!
نمیدونم چرا بعضی وقتا درگیر مسائلی میشیم که میدونیم تهش هیچی نیست! اما باز یه جوری پیگیریم که انگار اصلی ترین هدف زندگیمونه! جالبتر اینکه میدونیم به هیچ نتیجه ای هم نمیرسه, اما باز مث اسب میوفتیم دنبالش!
 
من اسب, بطور احمقانه ای پیگیر یه جوک مسخره شدم که میدونستم هیچ نتیجه ای نداره!
از این امید مضر خودم اعصابم خورده! از این پشتکار بیهوده!
اه... من لعنتی...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۲۲
  • دکتر میم

شناخت

۲۴
فروردين

(منتقل شده از بلاگفا)

تشخیص دادن ذات و شخصیت واقعی آدم ها, کار یه روز و دو روز نیست. با چت کردن و چک کردن پیج فیسبوک و اینستاگرام و لاین و دیدن متن ها و عکساش چیزی بدست نمیاد.
آدم ها خیلی راحت میتونن اون چیزی رو که نیستن و بهش اعتقاد ندارن و عمل نمیکنن, به نمایش بزارن و بگن و نشون بدن!
کار پیچیده ای نیست و احتیاج به انسان دغل کاری نیس. خیلی ها (شاید هم ناخودآگاه) به این سمت کشیده میشن! و معمولا تا وقتی که از نزدیک دیده نشن و اختلاطی صورت نگیره و مدتی از آشنایی نگذره, شناخته نمیشن! البته گاهی بعضی ها خیلی زود شناخته میشن, و بعضی ها هیچ وقت!
.
بارها مجبور شدم با بعضی ها طوری رفتار کنم که ضربه ای بخورن تا این موضوع رو بفهمن, و به خود بیان که: "عزیز من,, آدمها اونطوری نیستن که از دور دیده میشن! و تصور شما از دور و نزدیک بودن خیلی متفاوته! عکس و چت و لاین و وایبر و کافی شاپ رفتن و (حتی خونه رفتن و...) و شنیدن خاطرات و ... , معمولا نزدیکی محسوب نمیشه! "
.
ساده بگم, به بعضی ها برای فهمیدن, باید رید!

  • ۱ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۲۱
  • دکتر میم