روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

شناخت

۲۴
فروردين

(منتقل شده از بلاگفا)

تشخیص دادن ذات و شخصیت واقعی آدم ها, کار یه روز و دو روز نیست. با چت کردن و چک کردن پیج فیسبوک و اینستاگرام و لاین و دیدن متن ها و عکساش چیزی بدست نمیاد.
آدم ها خیلی راحت میتونن اون چیزی رو که نیستن و بهش اعتقاد ندارن و عمل نمیکنن, به نمایش بزارن و بگن و نشون بدن!
کار پیچیده ای نیست و احتیاج به انسان دغل کاری نیس. خیلی ها (شاید هم ناخودآگاه) به این سمت کشیده میشن! و معمولا تا وقتی که از نزدیک دیده نشن و اختلاطی صورت نگیره و مدتی از آشنایی نگذره, شناخته نمیشن! البته گاهی بعضی ها خیلی زود شناخته میشن, و بعضی ها هیچ وقت!
.
بارها مجبور شدم با بعضی ها طوری رفتار کنم که ضربه ای بخورن تا این موضوع رو بفهمن, و به خود بیان که: "عزیز من,, آدمها اونطوری نیستن که از دور دیده میشن! و تصور شما از دور و نزدیک بودن خیلی متفاوته! عکس و چت و لاین و وایبر و کافی شاپ رفتن و (حتی خونه رفتن و...) و شنیدن خاطرات و ... , معمولا نزدیکی محسوب نمیشه! "
.
ساده بگم, به بعضی ها برای فهمیدن, باید رید!

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۲۱
  • دکتر میم

(منتقل شده از بلاگفا)



امروز صبح حدود ساعت هفت, داشتم پیاده راه میرفتم و سخت به فکر کارهام و حساب و کتاب بودم که, این بچه مدرسه ای ها رو میدیدم که با چه شر و شوری میرفتن مدرسه, سر و صدا میکردن, شلوغ میکردن, دعوا میکردن!!! چه حوصله ای دارن؟!! والا ما هم مدرسه رفتیم. زمان ما اونقدرا هم آش دهن سوزی نبود که اینطوری حال کنیم و سر و صدا! مخصوصا صبح ساعت ۷ !!
یهو بهشون حسودیم شد, یعنی یه مشت اوسگول روزگارن! هیچ دغدغه ای ندارن! نه کار , نه زندگی, نه بدهی و چک و نه هیچ چیز دیگه!
کاری ندارم که نسل اینا چطوریه و چه فرقی با ما دارن و ارزشهاشون چیه و حتما ما خیلی بهتر از اینا بودیم,, اما شدیدا هوس کردم که دو تا پس گردنی تپل بهشون بزنم تا آدم بشن! 
این فکر لذت بخش مردم آزاری, (البته تربیت کودکان بخاطر حسودی خودم) , سخت داشت وسوسه م میکرد که دیدم دو سه تا بچه ۱۲ ، ۱۳ ساله, گوشه خیابون باهم گلاویز شدن و دارن دعوا میکنن. پیچیدم سمتشون و یه داد کشیدم سرشون و گفتم : بیاین اینجا ببینم.
بیچاره ها ترسیدن و ایستادن... گفتم مال کدوم مدرسه این؟!
گفتن ... 
گفتم واسه چی دعوا میکنین؟ الان زنگ میزنم دفتر مدرسه که آدمتون کنن! 
یکیشون تند تند شروع کرد به توضیح دادن که تقصیر اون نبوده! میگفت آقا بخدا این هی با کیفش اذیتمون میکنه و...
دلم سوخت,,, اما دو تا پس گردنی آروم پس کله جفتشون زدم, گفتم برین دیگه دعوا نکنین,, دارم پشت سرتون میاماااا !
گفتن چشم آقا و راه افتادن 
 
نتایج اخلاقی:
۱ . این نسل, کم کتک خوردن!
۲ . امروز من از دعوای دو نفر جلوگیری کردم و صلح و دوستی برقرار کردم! 
۳ . حسود نیستم, فقط گاهی حس میکنم روشهای نوین تربیتی خودمو کم کم باید تو جامعه گسترش بدم.
۴ . بهترین سن کودکان و نوجوانان برای کتک خوردن , ۹ تا ۱۶ ساله!
۵ . هوا خیلی گرم شده, کولر ها رو راه بندازید.

  • ۱ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۸
  • دکتر میم

سه فیلم

۱۰
فروردين

(منتقل شده از بلاگفا)


(توجه: این متن, خطری برای لو رفتن قصه فیلم ندارد)
 
یادش بخیر یه زمانی هنوز جشنواره فیلم فجر, بلیط فروشی اینترنتی نداشت و ما هم کلی وقت و انرژی و حوصله داشتیم, توی سرمای سگ کش، زیر برف و بارون با بچه ها میرفتیم ۴،،۵ ساعت توی صف واسه خرید بلیط!! (واقعا ۴،،۵ ساعت) !  از اونجایی که امسال اصلا وقت نشد حتی از کنار سینماهای جشنواره هم رد بشیم, من و همسر سعی میکنیم فیلمای بهتر رو به ترتیب بریم سینما. اما کدوم فیلم بهتر؟؟! من نمیدونم این هیئت داوران جشنواره آخر روی چه حسابی رای میدادن؟!
و اما ...

فیلم اول : رخ دیوانه (ابوالحسن داوودی)
پریشب وقتی از سالن سینما بیرون می اومدیم, داشتم دیوونه میشدم از اینکه چرا سیمرغ بهترین فیلم رو دادن به این؟! یعنی واقعا در سال گذشته هیچ فیلمی بهترین از این ساخته نشده بود؟! مدام فیلم رو مرور میکردم و غر میزدم و حرص میخوردم و همسر, به حرص خوردن هایم, هرهر میخندید!
همه چیز تقریبا خوب بود, شخصیت ها , بازی ها , فیلمبرداری و تدوین ,.... اما اصلا مشخصات بهترین فیلم رو نداشت! یک فیلم کاملا گیشه ای , با داستان نیمه جذاب و قصه ای که سعی داره مدام به شما رودست بزنه , با کلی داستان انحرافیه اضافی و اندکی سوتی داستانی.
نمیخوام چیزی از قصه فیلم بگم که اونایی که فیلمو ندیدن, برن ببینن. چون هر فیلمی حداقل ارزش یه بار دیدنو داره. و این فیلم حتما.
اما مگه توی این چند سال اخیر, بارها نشد که هیئت داوران محترم جشنواره, فیلمی رو شایسته دریافت سیمرغ نمی دونستن؟! اینبار چرا؟ آخه کجای دنیا جایزه ی بهترین فیلم رو به یه فیلم گیشه ای سرگرم کننده میدن؟ مثالش فیلم فوق العاده Before i go to sleep که هم بافت فیلمنامه و هم بازیهاش و بازیگراش عالی بودن , اما حتی در جشنواره ها کاندیدای خاصی هم نشد! چون جایزه رو به فیلمی میدن که یه کاری برای صنعت و هنر سینما انجام داده باشه!
ولش, الان کم کم به فحش دادن میرسم. اما حتما فیلمو ببینین!
 
فیلم دوم : Whiplash , فیلمی از Damien Chazelle
همین اول بگم من اصلا فرنگی پرست نیستم! خیلی از فیلم های ایرانی رو سراغ دارم که از بهترین فیلم های خارجی هم بهترن.
پریشب, بعد از تحمل فشار بعد از "رخ دیوانه" و برای آرامش, قرار شد همون شب توی خونه, فیلم از پیش انتخاب شده Whiplash رو ببینیم. می دونستم فیلم خوبیه, اما خیلی خوشم اومد. شاید کمی هم تعصب داشتم, یکی به خاطر اینکه از فیلم های موزیکال و در مورد موزیک خوشم میاد. دیگه اینکه ماجرای فیلم, تجربه شخصی کارگردان در گروه موسیقی مدرسه پرینستون بوده و خاطراتشو به شکلی عالی و با کمی تصرف, ساخته. قصه فیلم رک و راست و پیام فیلم واضح و عالی و با قدرت زیاد به بیننده منتقل میشه.
جوانی در مدرسه موسیقی درس میخونه که نوازنده درامه و شدیدا تمرین میکنه تا به فرد بزرگی در موسیقی تبدیل بشه. داستان فیلم در مورد روابط بین این دانشجو و استادشه که رهبر گروه موسیقی مدرسه ست.
روحیه ام عوض شد :-)
 
فیلم سوم : ماهی و گربه (شهرام مکری)
من شهرام مکری رو از قبل میشناسم. قبل از اینکه وارد سینمای حرفه ای بشه, زمان دانشجویی, جشنواره های فیلم و عکس دانشجویی و فیلم کوتاه و...
طبق انتظار, همیشه فیلم های متفاوت و عجیبی میسازه. سه , چهار سال پیش که اولین فیلم بلندش "اشکان و انگشتر متبرک و..." رو ساخت و کلی هم سر و صدا کرد و نظرهای مثبت رو خودش جلب کرد, رفتم فیلمو دیدم. خیلی خیلی خوب و راضی کننده بود.
اما دیشب موفق شدیم با همسر و یک دوست همیشگی, به آخرین اکران های "ماهی و گربه" برسیم. پردیس سینمایی کوروش. (بالاخره رفتم کوروش. سالن های سینمای عالی, با صندلی های خوب و چینش عالی و صدای دالبی دیجیتال)
و اما فیلم با یک قصه کوتاه و مستند و با یک فیلمبرداری تسلسل وار و پیچیده بخوبی مخاطب رو شیفته خودش میکرد و در حقیقت گول میزد. کارگردان اونقدر درگیر مهندسی صحنه و دقیق بودن اتفاق ها شده بود که یادش رفته بود که فیلم مثلا قراره ما رو بترسونه! نه چیزی از ژانر ترس داشت و نه بازیگران شخصیت خاصی داشتند. بازی ها در کل افتضاح بود و قصه کاملا ول شده بود (برعکس فیلم قبلی اش)
بعد از فیلم, همه داشتن درمورد اینکه توی صحنه های فیلم کدوم بازیگر کجا بوده, حرف میزدن!
در کل فیلم خوبی نبود و اصلا انتظارشو نداشتم (با اینکه سبک خاصی بود)
نکته: من از اول فیلم مصمم بودم که وسط فیلم یه جایی بلند جیغ بزنم!  اما نشد! جیغ زدنی درکار نبود. کمی خاص بود و کاملا حوصله سر بر.

  • ۰ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۵
  • دکتر میم

خاک سرد

۰۶
فروردين

(منتقل شده از بلاگفا)

توی فصل سوم سریال "شرلوک" (۲۰۱۳) ، سر عروسی دکتر واتسون , از شرلوک میخوان که بیاد و به عنوان ساقدوش درباره دوست و همخونه ش, دکتر واتسون, صحبت بکنه.
شرلوک, یه خاطره از یکی از پرونده های جنایی که داشتن تعریف میکنه , که لحظاتی بعد از وقوع یک قتل باهم سر صحنه جنایت میرسند: 
"مقتول افتاده بود روی زمین و به شدت ازش خون میرفت. از ناحیه نخاع ضربه وارد شده بود و من به سرعت به دنبال سرنخ می گشتم. ناگهان دیدم دکتر واتسون به جای کمک به من در بررسی صحنه, با انرژی تمام داره جلوی خونریزی مقتول رو میگیره و میگه :"هنوز زنده س" !!!  ،،، من بی توجه به اون و اون بی توجه به من, کارمون رو میکردیم.... اما اون روز, من در ذهن و دلم تلنگر شدیدی خوردم! وقتی که من داشتم با بدبینانه ترین حالت, دنبال قاتل میگشتم,, واتسون  داشت جان یک انسان (مقتول) را نجات میداد!! "
... و در آخر دکتر واتسون جان آن انسان را نجات داد , یعنی در واقع قتلی رخ نداد!
 
..
 
بعد از دوران بچگی, و از وقتی که مثلا اندکی سن و عقل و شعور پیدا کردیم, همیشه قهرمان زندگی من, بابام بود.
الان اصلا نمیخوام درباره اون زمان و روابطمون و طرز تربیت و ... اینا بگم, اما شاید, بزرگ بودن بابا ها رو خیلیا الان نفهمن یا شاید بابای اونا به نظرشون جوری بوده که قهرمان نبوده و نیست! اما زندگی من طوری گذشت که بابا, برام بزرگترین و قوی ترین و مهم ترین مرد بود!
یادمه حدود ۱۰ ،، ۱۲ سال پیش برای اجرای یک تست عجیب روانشناسی که احتیاج به سوالات پیش زمینه داشت تا روال تست بر اساس اونا آماده بشه (بعدا مفصل درموردش میگم) , ازم پرسیدن "بزرگترین ترس زندگیت چیه؟!!"
ما با اینکه بچه های مستقل و متکی به خودمون بار اومدیم, اما جواب این سوال رو با اطمینان میدونستم. "بزرگترین ترس زندگیم, نبودن بابامه"
 
..
 
از حدود ۲۰ روز پیش, بابا حالش بد شد و بردیمش بیمارستان. چند روز بعد حالش بدتر شد.
من فکر می کردم آدم قوی و با تجربه ای هستم. اما درک لحظه ای رو که دکتر میارت یه گوشه و میگه "اوضاع خیلی خرابه اما به مامانت نگو" ... 
من این گونه لحظه ها تجربه کرده بودم, اما پیچیدگی این بار, در مورد بابا رو درک نکرده بودم. به شدت سعی می کردم امیدوار باشم. حتی تصورش هم سخت بود, اما در تک تک لحظاتی که همه , حتی پزشک ها , "شرلوک" وار و ناامیدانه از علمی حرف میزدن که نتیجه اش برای من خیلی گران تموم میشد, من سعی میکردم "دکتر واتسون" باشم!
فهمیدم این لحظات بخش های مهمی از زندگی هرکسیه که شاید بارها بهش بر بخوره!
مثل واتسون, همون شب امیدوارانه ترین حرکتی که میتونستم رو انجام دادم.
اما..
بزرگترین ترس زندگی من ۹ روز پیش اتفاق افتاد!
بابا , صبح پنجشنبه ۲۸ اسفند , رفت...

  • ۴ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۲
  • دکتر میم