روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادت می آید زیر سرُم بودم و بی حرکت، تنها، شبانه بالای سرم آمدی و درگوشم چه زمزمه کردی؟ ... "آروم باش، راهی رو که تو داری میری، من بیست سال پیش رفتم...!" 

چرا نکشتیم؟ چرا خفه ام نکردی؟ تو که بدتر از این داشته هایم را کشته بودی! میدانستی که نفرت من ، تو را کجاها خواهد کشید! نمیدانستی ، نه؟! فکرش را هم نمیکردی دوسال بعد، در جایی که من میدانم و تو و امیر، از پشت در، که مستاصل بودی و اسیر، زمزمه کردم برایت که ... "کارن، تو باختی..."

تقاصش را بعداً پس دادم، بخاطر تو ِ لعنتی، سفرِ شرق را دست خالی برگشتم. با یادگار تلخی که آنجا دفن کردم و برگشتم. با ناامیدی برگشتم. برگشتم و تا ماهها حرف نزدم تا دوباره سرپا شدم. سرپا شدم و سراغت آمدم. سراغت آمدم و تو هم تقاص پس دادی. لعنت به تو کارن. لعنت به تو. تو هم سختی زیاد کشیدی... بگذریم.

حالا بعداز مرگت هم باز اسم تو آمده و اسم من. فکر اینجایش را هم کرده بودی، نه؟ مطمئنم. ولی حیف که نیستی که ببینی میخواهم چه بکنم. چه بر سرت بیاورم. بر سر مرده ات.


امروز برایت بغض کردم کارن، اشک ریختم. برای دشمنی مان. از سر ِ دلتنگی ... :-( 

در این مدت خودم را به هزار راه زده ام! به قول شاعر "گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود" ...

باش کارن، باش لعنتی، هوای ِ استرس درگیری با تو را دارم. مدتهاست کسی حریفم نمیشود. هیچکس استرسی به من نمیدهد...


اینهمه آدم! یعنی کسی نیست با من دشمنی کند؟؟


  • دکتر میم

یکی از روایتها میگه در ایران باستان، آغاز زمستان رو اول آبان درنظر میگرفتن و صدمین روز از آغاز زمستان مصادف با دهم بهمن، جشن سده برگزار میشده. چهل روز بعد از بلندترین شب سال. جشنی که در آن کوهی از هیزم از بیابان و کوهستان جمع آوری شده و بعد از جشن و مراسم های خاص و پایکوبی، آتش برافروخته میشده و.... از این کارا دیگه.

امسال بالاخره قسمت شده که از هشتم بهمن، برای جشن سده بریم یزد.

همسر، بمناسبت چهار پنج روز تعطیلات بین ترم، به عنوان تور تفریحی و عکاسی، قراره منو ببره یزد :-)  البته اگه همه واحد هاشو پاس بکنه، قراره یه پیپ خوشگل هم برام بخره بجای پیپ قدیم، که گم شد :-D


+ از نگاتیو ۳۶ تاییِ سیاه و سفید ِ دوربین آنالوگ، هنوز چند تایی مونده. میخوام همین هفته تمومش بکنم. فکر کنم بدک نشده.


  • دکتر میم

اول : چهار سال پیش با قطار میرفتم گرگان. توی کوپه ، روبروم یه افغانی نشسته بود. یه کتاب نقد و بررسی اشعار خاقانی میخوند! ... سر صحبت باز شد. سال آخر دکترای ادبیات فارسی بود. تسلط خوبی به تاریخ داشت. منم که همیشه اونقدر سوال و درگیری تاریخی دارم، که هر کسی از هر ملیتی پیدا کنم، سوالای مربوط به کشورشو بپرسم :-)  

صحبت به «احمد شاه مسعود» رسید. بهش از دغدغه م از احمد شاه گفتم. از کسی که توی ایران ، به «شیر درّه پنجشیر» معروفه و براش بزرگداشت گرفته میشه و کتابها در وصفش چاپ میشه و بشدت مورد حمایت ایرانه... و از این گفتم که چند سال قبل رفته بودم افغانستان و چه چیزایی دیده و شنیده بودم! ... و این ذهنیات و دیده ها و شنیده ها، اصلاً همخونی نداشت. 

یه سری تکون داد و گفت: "تو که نظام خودتونو بهتر باید بشناسی! «احمد شاه مسعود» بزرگترین شیعه کش افغانستان بود!! حالا درسته که مخالف طالبان هم بود، اما ما هیچوقت نفهمیدیم این همه لطف ایران بهش دلیلش چی بود و چه سودی برای کی داشت...؟!! "


دوم : امروز شصتمین سالگرد نواب صفویه. میشه دهها مدل زندگینامه و دهها مدل اظهار نظر مختلف و مخالف، در مورد نواب، خوند و شنید!

مثلاً میدونستید دکتر فاطمی (وزیر امور خارجه دولت مصدق) که بقول مصدق، پیشنهاد دهنده و شروع کننده طرح ملی شدن صنعت نفت بوده، بدست گروه فدائیان اسلام (نواب و یارانش) ترور میشه؟! و حالا در تهران یک میدان مهم و خیابون اصلی به نام دکتر فاطمی، و یک اتوبان بزرگ به نام نواب صفویه!

خب؟ جدای از این سوال اول که کی به کیه؟ یه چیز دیگه هم میشه فهمید... واسه این، خیابون،، واسه اون، اتوبان؟ 


سوم : بعداً از یک افغانی مطلع، درباره مورد (اول) پرسیدم. تقریباً متقاعد شدم که حرف دکتر افغانی توی قطار، درست بود!


چهارم : تاریخ رو از منابع و اشخاص معتبر و نامعتبر بخونید و بشنوید و مقایسه کنید.


پنجم : امیدوارم هرچقدر که مورد اول و دوم به هم مربوط بود، نظرات شما بی ربط به بعضی چیزا باشه. میدونید که، اینجا جاش نیست :-) 

  • دکتر میم

خرچنگ

۲۵
دی

"... یه روز که داشت گلف بازی میکرد، با خودش فکر کرد که، وانمود کردن به دوست داشتن کسی که دوستش نداری، از وانمود کردن به دوست نداشتن کسی که دوستش داری، سخت تره... پس تصمیم گرفت که..."

پریشب، دومین باری بود که بعد از دیدن یه فیلم، این حس بهم دست داد! یه نوع خیرگی و قفل شدن خاص! اولین بار، سال ۸۲، همین ساعتهای نیمه شب، تنهایی، فیلم No Man's Land رو میدیدم! درمورد جنگ بوسنی و صرب ها بود با موضوعی فوق العاده (اسم فیلم، به معنیه «سرزمین هیچکس» یک اصطلاح جنگیه، به خطی از جبهه جنگ گفته میشه که دقیقاً بین دو جبهه مخالفه و در تصرف هیچکس نیست) ... تا مدتها بعد از تموم شدن فیلم و تیتراژ، مات و مبهوت به صفحه تلویزیون نگاه میکردم و مثل اینایی که حشیش زدن، روی یه نقطه ای بین خودم و تلویزیون قفل بودم و فکر میکردم!

اما فیلم پریشب نه جنگی بود و نه ربطی به اون داشت. وسط امتحانات سنگین پایان ترم همسر، اونشب چهار ساعت تفریح داشتیم! دو ساعت بیرون و شام، دو ساعت فیلم. (شما نمیدونین این روزها، پیدا کردن چهار ساعت وقت خالی، مثل پیدا کردن اب زلال وسط بیابون برهوته) 

کل مدت فیلم به یاد فیلم Dogville بودم. اتفاقاً همسر هم همین حسو داشت!

فیلم، تلنگری بود به دنیای تأهل و تجرد. فیلم تحسین شده جشنواره کن ۲۰۱۵ ، برگزیده ویژه منتقدان، با داستانی عجیب و درگیرانه.

جالب اینکه چه متأهل هستید، چه مجرد، بعد از دیدن فیلم، براتون چالشی ایجاد میشه که خودتونو در شرایط فیلم و شخصیت هاش تصور کنید و ببینید چیکاره اید؟ 

حرف زدن درموردش هم طولانی میشه ، هم قصه رو لو میده...

بهتره از دستش ندید.

The Lobster

لینک دانلود


  • دکتر میم

از ۱۷ سالگی دیگه از بابا پول نگرفتم. البته قبلش هم پولی که میگرفتم، بابت کار کردنم توی گاراژ بابا بود. ابتدایی که بودم، اول توی دفتر بابا مشقامو مینوشتم،  بعد ظرف میشستم و واسه کارگرا ناهار و عصرونه میخریدم و آماده میکردم. گاهی دوتا پیچ و مهره هم بهم میدادن ببندم که دلم خوش باشه :-)

اولین حقوقم روزی ۱۰ تومن بود!! ده تا تک تومنی :-) راهنمایی که بودم دیگه کاربلد بودم. توی گاراژ ماشین تعمیر میکردم، جوشکاری بلد بودم. حقوقم هم بیشتر شده بود. یادم نیست چقدر ولی اونقدر بود که به همه ولخرجی ها و خریدهام میرسید. دبیرستانی که شدم، کمتر میرفتم گاراژ، هم کار ِکامپیوتر میکردم، هم درسها بیشتر بود و بابا زیاد نمیذاشت برم. مگر اینکه خارج از ساعت کاری که کارگرا نبودن، شب و نصف شب، کار ضروری ای پیش میومد، میرفتم کار رو انجام میدادم.

اول دبیرستان که بودم، یه روز رفتم و چندتا کتاب که چند وقت بود اسماشو نوشته بودم، خریدم. بازم کتاب میخواستم، اما دیگه هیچی پول نداشتم. غروب زمستون و خیلی سرد بود. یهو دیدم پول کرایه برگشت هم ندارم! کتابا رو زدم زیر بغلم و دستم کردم توی جیبم و پیاده راه افتادم. از یه طرف بخاطر کتابا خوشحال بودم، از یه طرف بخاطر گندی که توی تقسیم پولم زده بودم و الان یه قرون نداشتم، اعصابم خرد بود و حساب و کتاب میکردم.

رسیدم خونه، مامان گفت بابا زنگ زده، گفته تیز برو گاراژ. پول کرایه از مامان گرفتم و سریع رفتم.

دو نفر اومده بودن یکی از ماشینای توی گاراژ رو معامله بکنن، بابا گفت بیا تو خطت بهتره، قولنامه بنویس. نشستم توی دفتر و با فکر پر و جیب خالی، نوشتم.

تموم که شد، زدم بیرون ، آخرین کارگر گاراژ داشت جارو میزد و وسیله هاشو جمع میکرد... که مشتری ها رفتن و بابا اومد نفری ۱۵ هزار تومن به من و کارگرش داد!! ما هم هاج و واج. گفتم چیه؟! بابا گفت اینا معامله کردن، ۳۰ تومن دادن گفتن شیرینی و انعام بچه ها. الانم فقط شما اینجایین :-)

اون کارگره که یهو تو فضا غیب شد. منم که شاد و شنگول از این نیکبختی روزگار... :-) 


+ چند روز پیش، مشابه همین اتفاق البته با نسبت های امروزی افتاد. یاد اون روزا افتادم :-) 

+ ما تو بچگی هم که گاهی کار میکردیم، بازم کلی به درس و بازی و تفریح و شیطنتمون هم میرسیدیم. چرا بچه های الان اینطورین؟! ... همه هم یاد گرفتن دیگه. تا بهشون میگی تربیت پدر و مادر و فرهنگ سازی و شماها یه کاری بکنین... میگن "نه بابا مگه میشه؟! عصر دیجیتاله، از دست این موبایلا و...! "

+ یادتون باشه اگه امکانش رو دارین، به کارگرا انعام و شیرینی بدین. یادتون باشه بعضی جاها حقوق کارگرا بسیار پایینه و انعام ها کمک زیادی براشون محسوب میشه.

+ توی پیج اینستام چند ماه پیش دو تا عکس گذاشته بودم. که سال دوم دانشجویی، اولین فیلم کوتاهمون رو داشتیم میساختیم. اون عکس، توی همون گاراژه :-) 

  • دکتر میم

KillBill

۲۰
دی

اگر حتی فیلم اکشن دوست ندارید، دو فیلم زیبای KillBill 1 & 2 را دوباره ببینید. به عاشقانه های کثیفش می ارزد...

با پیش غذای موزیک زیبا و آرام فیلم (ماجرای کلی فیلم با شعر) ، با صدای "اوما تورمن" بازیگر نقش اول فیلم...

دانلود موزیک (حجم: ۱.۸ مگابایت)

  • دکتر میم

هیچ وقت کاری که ازش لذت نبرم، انجام ندادم، منظورم شغله. البته میدونم گاهی آدم مجبور به انجام کارایی میشه که تمایلی نداره، اما حداقل سعی کردم زودتر پیش بینی کنم که اون کارها رو نهایتاً درحاشیه انجام بدم.

دلیل ول کردن کار قبلیم، در بهترین شرایط هم به همین دلیل بود! رفتن سراغ یه شرایط بهتر و جذاب تر. مطمئناً نه از نظر مالی، بلکه از نظر روحی و دلی. بدون شک اگه روح و روانت بیشتر با کارت سازگار باشه، شرایط مالی خوب هم بعدش بوجود میاد.

همه اینها به کنار، همیشه به دو گروه آدمها غبطه میخوردم و دوست دارم حداقل به شرایط یکیش برسم.

یکی آشپزهایی هستند که خودشون رستوران بزرگی دارن و خودشون میچرخوننش. یکی هم عکاس های طبیعت که برای مجله یا سازمانی کار میکنن! سفر میکنن و عکاسی و عشق و حال، و پول هم میگیرن :-) درسته گاهی کارشون سخته، اما بالاخره عشق و حال میکنن. اصلاً اگه کار، سخت نباشه که حال نمیده...

+ یک پروژه عکاسی گرفتم، از شهرداری یک شهر تاریخی با طبیعت فوق العاده! قراره از اماکن تاریخی، طبیعت و حیاط وحش منطقه عکسبرداری بکنم. زمینی و هوایی. به همراه دوست پاراگلایدر سوارم. و پول هم بگیرم.

... و خیلی خوشحالم :-) 

ایشالا رستوران خودم هم بزودی... :-D  حتماً تشریف بیارین، خوشحال میشم.


  • دکتر میم

در پی اون پست، انتظار ندارین تک تک اعضای صورت رو با نقاشی و تصویر بیارم و بگم ربط این به اون چی میشه؟!!

مسلماً تجربهٔ ۱۰ ساله رو نمیشه در یه پست نوشت! و همینطور حرفایی که میزدیم رو در یه صفحه نوشت!

اصلاً بنای اون کتاب، تعریف بعضی رابطه های علمی روی تولد و شکل گیری مغز و در نهایت تاثیرش روی شکل گیری صورت بود. و در نهایت به این میرسی که تعالی این موضوع، همش تجربه ست. اصلش اینه که اونقدر با آدمهای مختلف برخورد و نشست و برخاست داشته باشی، که قیافه ها و حالت چهره های مشابه رو باهم مقایسه بکنی.

هیچوقت نظر قطعی ای درمورد اخلاق و رفتار کسی نمیشه داد اما بدون شک شاخصه هایی در صورت ها وجود داره که از مقایسه اونها میتونید به نتایج خوبی برسید. 

انتظار رمالی و کف بینی که نداشته باشید :-) 

درمورد ماه تولد، هرچی در مورد فال ماه تولد و سنگ و حیوان اون ماه شنیدین، فراموش کنید. بهترین برداشت از ماه تولد ، ماه های قمری و تطبیقش با  روزهای ماه رومی در اون ساله. که بر اساس گردش ماه تعیین میشه. این بخش که مربوط به نجوم بیولوژیکی میشه و من یه سری دست نوشته از اون زمانها دارم، اگه عمری بود، یه چیزایی از توش در میارم و مینویسم. اما حتماً میدونید تاثیر ماه بر روی زمین و حالت مایعات رو؟ یکی از این تاثیرات مهم، گردش خون انسانه (در شب جفت گیری، در روال تکمیل جنین و روز تولد)

در مورد مشخصات ظاهری، بطور کلی، رنگ و حالت چشم ها مهمترین چیزه. لبها، پیشونی، چونه ، جنس موها، حالت بینی، نوع تنفس (که خیلی به اندازه سوراخ بینی بستگی داره) و نوع حرف زدن (حالت فیزیکی حرف زدن، نه چیزی که میگه) هرکدوم یه چیزی میگه. اگه میخواید از الان این تجربه رو شروع کنید، در برخورد با آدمها، این گزینه ها و حالتش رو ذخیره کنید و همینطور شخصیت طرف رو. و مسلما منظورم یکی دو برخورد نیست. برخوردهای طولانی و دوستانه میتونه در درازمدت یه بُعد کلی از یه نفر به شما بده.

حالا از این داستان مفصل، بیشتر زوم کنم روی چشم روشن ها و البته مردان!

در چین باستان گفته میشد چشم روشن ها ضعیف ترین نوع بشر در تصمیم گیری هستند! بخاطر همین، پست ها و منسب های مهم کشوری، به اونها داده نمیشد. البته فارابی (در کتاب «اغراض ما بعدالطبیعه ارسطو» )  توضیح میده که این ضعف به دلیل تکمیل نشدن قسمتی از مغزه که در مقایسه ها و تحلیل و تصمیم گیری در مسائل منطقی و احساسی نقش داره. ساده ش یعنی اینکه، چشم روشن ها، به نسبت بقیه، زودتر گول میخورن، زودتر و با تحلیل کمتری تصمیم میگیرن (در نتیجه بیشتر اشتباه میکنن) و کمتر به عقل رجوع میکنن. چون اون قسمت خاص رو ندارن!

قابل توجه اینکه، در چهره شناسیه چین باستان، مهمترین چیز بعد از چشم، نوع و جنس موهای سر و صورته. اما در مورد چشم روشن ها ، صدها برابر هر چیز دیگری، مدل لبهاست!! اونقدر مهم و جالب که اگه موارد مشابهی پیدا بکنید، دقیقاً تشابه ها رو درک میکنید.

متاسفانه نمیشه جزئیاتی رو روی عکس گفت. خودمم گیج میشم که اونقدر زیاده.

دیگه اینکه بینی، معمولا سوراخهای بزرگتر، تاثیرهای بهتری دارند. هرچی تنگتر و کوچکتر، بدتر!

...

و اینکه همه اینها به تجربه ست. اینکه با آدمهای مختلف سر و کله بزنید و چهره ها و جزئیاتشو بدونید. این علم، سالهاست که روز به روز در حال تکمیل شدن مخصوصاً در مراکز تحقیقات ژنتیک و روانشناسی وابسته به سازمانهای قضایی، جرم شناسی، سازمانهای جاسوسی و... ست. حتی در ایران.

من بخاطر سفر و کار و روحیه م ، گروهه های دوستی بسیار زیادی در سن ها و ژانرهای مختلف دارم. برخوردها و مناسباتم با آدمها بسیار زیاده و همین موضوع دوران خوبی رو برام درست کرده و کمک زیادی بهم کرده :-) 

نکته اینکه این تحلیل، در مورد بنیانهای شخصیتی، اخلاقی و فکریه. نه موارد ظاهری! چیزهایی که شاید بتونی مدتی پنهانشون بکنی یا یه طور دیگه نشون بدی، اما نمیتونی تغییرشون بدی!


پ. ن. یک: از روی ظاهر آدمها میشه چیزهایی درموردشون فهمید ، اما نمیشه اونا رو بهشون گفت :-) منظورمو میفهمین که.

پ.ن. دو: من واقعا معذرت میخوام از این نوع اطلاعات دادن. درسته که نویسنده خوبی نیستم، اما حق بدین، خلاصه کردن این همه مدت، اینهمه کتاب و اینهمه حرف و جر و بحث، چطوری توی یه پست بیاد؟ همینه دیگه. اگه سوال خاصی به ذهنتون رسید، سعی میکنم به بهترین حالت جواب بدم.

درهرصورت من از مردان چشم روشن متنفرم و این تنفر شخصی و سلیقه ای نیست و الان هم دو دوست صمیمی چشم روشن دارم و حتماً سعی میکنم حداقل روزی یکبار به گوششون برسونم که: ازتون متنفرم


  • دکتر میم

با دهان باز جلوی تلویزیون نشسته بودم و مجله خبری بعد از اخبار ساعت ۱۹ را میدیدم.

جوانان مثلاً خبرنگار این بخش، با خوشحالی تمام، آیتمی ساخته بودند از تمام جوک ها و شوخی های خنده دار یا حتی زشت این روزها در شبکه های اجتماعی که درمورد کشورهای بحرین و جیبوتی و عربستان و... نوشته و گفته میشود!! در رسانه ملی!!

اما ای دوست عزیز شاغل در رسانه ملی؛ من هم در تلگرام و سایتها و... اینها را میبینم و میخندم. اما در خانه خودم، در گوشی همراه خودم و نهایتاً در جمع چند نفری دوستان. به شوخی هم که بخندم، اما وقتی پای صحبت که باشد، به وجود مرزها و حقوق و رنگ پوست همه مردم جهان و قبایل و حتی آدم خوارها احترام میگذارم! حالا درست است که ایران زمین زیادی دارد، نفت و گاز دارد، سیستم دفاعی قوی ای دارد، ۷۰ میلیون جمعیت دارد و... اما تو کجای این دنیا ایستاده ای که با وقاحت و بیشعوری تمام، در رسانه ملی و احتمالا بین المللی، از سفرای جیبوتی درخواست میکنی که ۲۴ ساعته باید کشور خود را از روی نقشه پیدا کنند؟

نکند تو همان احمقی هستی که به شهرستانی های خودمان به چشم عقب مانده و بی فرهنگ نگاه میکنی؟ یا به هر پولداری انگ حرام خواری میزنی؟! ها؟ یا همه کارهای غرب، از علمی و بشردوستانه تا سیاسی و نظامی را دسیسه و سیاه نمایی و تظاهر و زشت و محکوم میبینی و اعلام میکنی؟ برای شما رسانه ای ها که عادت شده، چه فرقی میکند، یکی به دوست بزن، دوتا به دشمن. پارتی پشت ماجرا و کسی که به تو فرصت اظهار نظر در رسانه ملی کشور را داده هم که بدتر از تو. نکند چند سال دیگر برای نمایندگی مجلس هم کاندیدا خواهی شد؟ با همین دید ، یا شدیدتر!

یک سوال! ما و تویی که صبح تا شب برای ابرقدرتهای جهان کُری میخوانیم. امریکا و روسیه ای که ده برابر ما زمین و دلار و منابع و سیستم نظامی و جمعیت دارند یا اروپایی که علم را قرنها از سواد ما جلوتر برده و مطمئناً تو هم برای یک سفر خارجی به آنجاها دلت پرپر میزند، ... آیا نسبت آنها به ما، کمتر از نسبت ما به  جیبوتی است؟! آیا آنها هم در رسانه ملیشان به تو فرصت میدهند که ۲۴ ساعته شعور و فرهنگت را در وجودت پیدا کنی؟ بعید میدانم اگر یکسال هم به تو وقت بدهند....! آنوقت داعیه ٔ حقوق بشر برمیداری که آآآی به مردمم توهین شد! ... ولی مسلماً مردمان سیاه جیبوتی یا سودان که بشر نیستند! آدمخوارهایی سیاه و بی فرهنگ و چرک و بی لباس هستند که چون ساختمان مجلس آنها را ما ساخته ایم، مادام العمر باید دست بوس ما با فرهنگ ها و نژاد برترها باشند و طبق نظر ما کشورشان را بچرخانند! درست گفتم؟ در رسانه ملی به همین ها هرهر میخندیدی، نه؟!

کاری با سیاست و روابط دیپلماتیک ندارم. اما حداقل تو حق نداری در رسانه ای که میلیونها جا بازتاب دارد و نماد کشور من است، حماقت خود را به نام همه مردم ایران، فریاد بزنی. بگذار حماقتِ من در خانه ام بماند و بزرگان کشور به این مسائل رسیدگی کنند.

ما مردمانی هستیم که هیچوقت تاریخ نمیدانیم و تاریخ نمیخوانیم و هیچ درسی هم از تاریخ نمیگیریم! به تکرارها هم عادت داریم. میدانم نگران کمبود سوژه نیستی! هنوز کلی سفارت باقیمانده و کلی کشور بدبخت و کوچک و بی فرهنگ!

راستی دوست من، نان حلال فقط از سرپا ایستادن و زحمت کشیدن نیست. گاهی حرف بیجا همه زندگیت را حرام میکند. تو که از دست رفته ای، اما من نگران نسل بعدیت هستم. نسل بعدیمان.

ای عزیز رسانه ای ، ما فرهنگ خود را سالهاست که دفن کرده ایم، تو دیگر با بیل حماقتت خاک روی تابوت نریز.


دکتر میم. 


پ.ن. : دوست داشتم اینها رو رودر رو بهشون بگم، ولی خب چه فایده؟ اما دستم بهشون میرسه، شایدم گفتم! ولی شدیداً منتظرم همین روزها دستم به آقای افشار (کارگردان کیمیا) و آقای ورزی (کارگردان عزیز معمای شاه)  برسه :-) 


  • دکتر میم

肖像

۱۴
دی

سالها پیش دوستی داشتم چینی، از شاگردان بسیار قوی خاله ساریتا و فوق العاده مسلط به مکاتب و علوم خاص شرق آسیا. اسمش اونقدر طولانی و سخت بود که بهش میگفتم سینا :-) 

از اون آدمهایی که شاید در زندگی یکبار یا اگه خوش شانس باشی دوبار بهشون بر بخوری و باید روی هوا بقاپیشون. پایه ٔ فوق العاده ٔ سفرهای سخت، بیداریهای طولانی، جر و بحث، کارهای خلاف و هر کار باهمی!

نقاشی میکشید، به سبک قهوه خانه ای ایرانی!! بهش میگفتم تو که تا حالا نه ایران اومدی، نه به این سبکها مسلطی، پس چی توی مغزت میگذره که اینا رو میکشی؟! (البته من هیچی از نقاشی سر در نمیارم و هیچ استعدادی حتی در حد کودکستان هم ندارم)

دو ساعت برام توضیح میداد و تفاوت سبک ها رو میگفت و... آخرشم بهش میگفتم خب... دیگه چه خبر؟! :-) 


+ میدونست من از مرد های چشم روشن متنفرم :-)) یه بار یه کتاب قدیمی و یه میلیون ساله، از بومیان چینی (از اونایی که یه سال بدون آب و غذا روی میخ میشینن و بعد میان یه کتابی مینویسن) برام آورد و خودش برام خوند و توضیح داد. ترجمه اسم کتاب تقریباً همچین چیزی بود «فیزیک چهره و نجوم بیولوژیکی» . بسیار ثقیل و پیچیده در مورد تاثیر پدر و مادر، سال و ماه تولد (بر اساس قرار گیری صور فلکی) و عوامل مختلف بر روی چهره افراد و حالتش و رفتارهاشون. جوری برام توضیح داد که انگار معادلات لاپلاس رو برای یه بُز نر توضیح میدی. و اینگونه بود که من یه چیزایی متوجه شدم :-) 

از همون روز رفتیم تو کار بررسی آدمها و قیافه ها و رفتارها :-D  خیلی خوب بود و پر دستاورد.

چند وقت بعد فهمیدم فارابی هم روی این چیزها کار کرده بوده.

+ تحلیل و تفسیر چشم روشن ها هم از همون دوران و ادامه بررسی های خودم در پست های بعدی براتون مینویسم :-) 


  • دکتر میم