روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

فکر روشن

۳۱
مرداد

اما موسى کاظم (ع) : "با زنانتان با مهربانى برخورد کنید، اما گاهى نشان دادن خشونت لازم است. کتک زدن، زن را مطیع مرد میکند"

بحارالانوار ، ج ٣٦ ، ص ١٩٢

.

روزى چند تا از این پیام ها یا ایمیل ها یا عکسها براتون میاد؟ چیزایى که مضمونش ناراحت کننده، تحریک کننده ( تحریک  سیاسى یا اجتماعى یا اعتقادى ) و هیجان آوره؟

اخبار اختلاس هاى این و اون، رفتار ماموران انتظامى در بعضى جاها ، حرف هاى بعضاً مزخرفى که گاهى از یک مسئول پخش میشه، عکس کسى در شرایط خاصى، حدیث هاى نامربوط مثل همینى که نوشتم!

حالا عکس العمل شما چیه؟ واقعاً ... لازم نیست بگیم؛ فکر کنیم! معمولا سریع و بطور فله اى پخش میشه (پخشش میکنیم)

خب مطمئنا همیشه اخبار راست و دروغ، قاطیه! اما ما چقدر فکر میکنیم؟ چقدر تحقیق میکنیم؟ چقدر تلاش میکنیم براى اینکه شاید آبرویى به ناحق (حتى به حق) ریخته نشه! 

شاید اعتقاد یه نفر با پیامهایى که پخش میشه، خدشه دار بشه! و آیا میدونیم، تاثیر و تغییرى که ما روى افراد، باعثش میشیم، مسئول بخشى از عواقبش روى اون شخص هم هستیم؟!

.

سوال اینکه... 

شبیه اون حدیثى که اول نوشتم، حالا با موضوعات مختلف، حتماً تاحالا بدستتون رسیده.

مسلماً اون حدیث، جعلیه! اما از هر هزار نفرى که بدستشون میرسه و اکثراً پخشش میکنن که "... آآآى ببینین اسلام چى میگه؟!..." ، چند نفرشون میرن تحقیق کنن ببینن اصلاً همچین چیزى توى بحارالانوار نوشته شده یا نه؟! راحت ترین راهش یه سرچ ساده توى اینترنته! ...... اما نمیکنیم!

اینجا چه اتفاقى می افته؟! آبروها چى میشه؟! فهم و شعور ما مدعیان فرهنگ و شعور و روشنفکرى چى میشه؟! ما کجاییم؟

.

+ به این فکر کنید و بگید : حالا اگه رفتین و دیدین همچین حدیثى واقعاً توى بحارالانوار نوشته شده چى؟! اینجا قدم آخرتونه؟ یا قدم دیگه اى هم درکاره؟!

  • دکتر میم

از آن صبحِ سردِ روز بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد.

پنج ماه از آن ترس بزرگ...

و منِ قوى، گاهى در تنهایى ام اشک میریزم از ضعف و ترس و دلتنگى...

همین ساعت ها بود... اولین ساعتِ سختِ آن صبح روز بیست و هشتم، سخت ترین وظیفه عمرم، به نام من خورد و محوّل شد... منِ لعنتى... خبر دادن به مادر :-( 

سخت و تلخ

ضعف و ترس

پنج ماه است که رمق کارى ندارم هنوز ... و به بادى، پشت خالى ام میلرزد.


از آن صبحِ سردِ تلخِ بیست و هشتم، پنج ماه میگذرد...


  • دکتر میم

عکس

۲۶
مرداد

چندتا از عکسایى که هفته پیش گرفتم رو گذاشتم.

براى عکاسى، سه ساعت، براى غروب و سه ساعت براى طلوع وقت گذاشتم و مدتى هم براى بازى با اردک ها :-) اینجا سواحل سرخرود، حدوداً ده کیلومترى بابلسره.

متاسفانه توى سواحل مازندران بخاطر رطوبت بالاى هوا نمیشه از خورشید روى خط افق عکس گرفت. اما جزیره هاى جنوب ایران در فصل زمستان واسه اینکار عالیه! و اگه پول بیشتر دارین، سواحل منتهاالیه غرب اروپا در فصل زمستان!

الکى مثلاً من همش اون طرفام... حالا یه بارم رفتم از شمال خودمون عکس گرفتم :-D 


عکس ١

عکس ٢

عکس ٣

عکس ٤

عکس ٥

  • دکتر میم

استمبولى

۲۲
مرداد

گاهى همسر کاراش زیاد میشه، یا مدت زیادى بیرونه و منم نیستم و نمیرسم توی آشپزى کمک بکنم، (من خیلى آشپزى دوست دارم و آشپزى میکنم اما کلاً آشپزیه خونه با همسره) ، با خستگى، تا میرسه خونه، سریع یه استامبولى (استمبولى ، استانبولى) ردیف میکنه و باهم میخوریم.

اون استمبولى ها همیشه عالى میشن! و همسر همیشه اصرار داره و به من میگه "ببخشید ، تو زیاد استمبولى دوست ندارى" 

و من هرچى با لذت میخورم و تعریف میکنم ، میگه تو اینطورى میگى که من ناراحت نشم!

اون هنوز نمیدونه همین استمبولى هایى که میپزه و من با عشق و لذت، تمام قطعات سیب زمینى داخلش رو تک تک نمک میزنم (و اون یه ساعت به کارم میخنده) ،  با ته دیگ هاى خوشمزه و با همراهیه ماست، از بهترین غذاهاییه که تاحالا خوردم. حتى از قورمه سبزى بالاتر! شاید حتى درحد دیزى!!! :-) 

و همسر نمیدونه که من اینهمه غذاهایى که میپزم، هیچوقت استمبولى نمیپزم! چون میترسم اون اتفاق خوب همیشگى که در اوج خستگیه همسر میافته، مزه ش عوض بشه و من خرابش کنم!

از همین تریبون دست همسر رو میبوسم، شما هم اگه دارین، برین ببوسین، یا اگه مادرتون زنده ست، برین دست مادر رو یکبار دیگه ببوسین.

یه وقت هم خر نشین برین دست دوست دخترتون رو ببوسین!! :-) 

  • دکتر میم

نخ

۲۲
مرداد

من زیاد خواب میبینم و معمولا خوب یادم میمونه، اما زیاد درگیر تعبیرش نمیشم و کلاً هیچوقت، بد به دلم راه نمیدم :-)

اما چند روز پیش خواب عجیبى دیدم که خیلى درگیرم کرد. با کسى درموردش حرفى نزدم. اما طاقت نیاوردم و به یه دوست قدیمى که در زمینه علوم غریبه دستى داره زنگ زدم و گفتم.

چند سوال ازم پرسید و چند ساعتى وقت خواست و بعد تماس گرفت. گفت خوبه، کمى توضیح داد و گفت "فکر میکنم سه روز دیگه تعبیر بشه!"

و دیروز روز سوم بود و دقیقاً اتفاق افتاد...!


نکته : بعضى از چیزهایى که ما به عنوان خرافات میشناسیم، واقعا خرافات نیست و علوم خاصى داره ، و برعکس، بعضى از چیزهایى که ما به عنوان علوم معتبر و ثبت شده اى میشناسیم و قبول داریم، خرافاتى بیش نیست!

تا حالا چقدر درمورد این مقبولیات، تحقیق کردین؟ و با چه سطحى از اعتبار؟

درمورد خواب و تعبیر خواب و نظر خودتون هم بنویسید لطفاً. ممنون.


+ خداروشکر، سفر شمال، بینهایت عالى از آب دراومد. هم از نظر عکاسى، هم تفریحى! چند روز دیگه چند تا از محصولات عکاسیمو میزارم :-) 


++ میخواستم یه متن خطاب به یه دوست که اینجا رو احتمالاً میخونه، بنویسم، اما پشیمون شدم. یعنى نوشتم، اما پست نکردم! ... عجبا که هنوز دلیل روانیشو توى خودم پیدا نکردم! آخه آدم که هرچى به ذهنش میرسه، یا میفهمه، نباید سریع بنویسه که!

  • دکتر میم

کمپوت گلابى

۱۵
مرداد

امروز که دقیقا وسط تابستونه، فکر کنم از این ٤٥ روز، حدود ٣٠ روزشو تهران نبودیم.

به هیچ کارى درست و حسابى نرسیدم! کلى از کارام مونده، باز میگن بریم شمال، دریا!

میگم نمیام ، کار دارم، شما برین. 

میگن "نه. فلانى و فلانى و فلانى گفتن اگه تو نیاى، ما هم نمیایم! اینطورى هم کلاً سفر خراب میشه"

...

من موندم با این همه محبوبیت، چرا رییس جمهور نشدم؟! واللا

حالا پسفردا اگه چک ها برگشت خورد و بى پولى برما دچار شد، یادشون باشه بخاطر همین شمال اومدن و هزینه هاى محبوبیته ها :-D 

اونوقت ببین یکى از همینایى که الان میگن بیا شمال، موقع برگشت چک، آیا میگن بیا فعلاً اینو داشته باشته باش تا کارِت راه بیوفته؟! ها؟ میگن؟

.

و درحالیکه اوضاع مالى، همچنان واقعا عجیبه و مبهمه، مثل دیوونه هاى بى خیال، با توکل به خدا، میرم شنا و عکاسى :-)

  • دکتر میم

امان از زبان

۱۰
مرداد

سال ۱۹٥۴ ، یک جلسه گروه درمانی آزمایشی (و البته بی رحمانه) که در یک کلینیک روانپزشکى آزمایشگاهى در فرانسه انجام شد, متشنج شده و منجر به کشته شدن یک روانشناس و سه بیمار و مجروح شدن تعدادی بیمار و پرستار و همینطور خودکشى یک بیمار شد که تمام مدت این جلسه، فیلمبردارى شده بود. نکته قابل توجه اینکه تمامى بیماران شرکت کننده، خطرناک نبوده و به قول معروف، بیماران روانى آرام بودند!

دادگاه عالى فرانسه هیچگاه نتوانست نظرى قطعى در اینباره و درمورد مقصران بدهد، که همین امر شایعاتى در مورد هدفمند بودن این آزمایشات و دست داشتن مقامات نظامى در آن زمان بوجود آورد. گفته میشود، سه نسخه از این فیلم وجود داشت که بعد از دوبار اکران (بدون صدا) در دو مرکز دانشگاهى اروپا، توسط دادگاه معدوم شد و تنها یک نسخهٔ باقیمانده در گنجینه سرّى ارتش فرانسه نگهدارى میشود!

مصداق ضرب المثلى که میگوید "بشنو ولى باور نکن" را من حدود ١٠ سال پیش درک کردم. وقتى که به لطف خاله ساریتا، کپى بدون صداى این جلسه گروه درمانى بسیار عجیب را دیدم! فیلمى که برچسب معدوم شده در تاریخ خورده بود!

خاله سال ١٩٦١ در یکى از آن دو اکران فیلم حضور داشته و چند سال بعد، فیلم را از یکى از همکاران فرانسوى اش گرفته بود. (معامله کرده بود)

هنوز هم درمورد حرف ها، بحث ها و سوالات و جواب هایى که در آن جلسه و جلسات سرّى دیگر در آن کلینیک، رد و بدل شده بود، گمانه زنى هاى زیادى میشود و بالطبع آزمایشات منتشر نشده بسیارى در طول تاریخ وجود داشته و دارد...


اما سوال؛ چطور میتوان با حرف و زبان، حتى انسان سالمى را در ساعتى، از آرامش به سقف جنون رساند؟!

اطراف من و شما حتما دیده اید کسانى را که بدون ذره اى درس خواندن روانشناسانه و بدون اندکى دانستن و تحلیل تاثیر کلمات، چنان انسانهاى سالم اطراف خود را به جنون میکشند، که جنازه فروید و دوستان، در گور میلرزد!

  • دکتر میم

آخر ِ چالش

۰۷
مرداد

راستش قرار به برگزارى این چالش به چند دلیل بود ، 

اول گفتن ناگفته ها

دوم شنیدن و خوندن نظرات دوستان در مورد هر خاطره

سوم خوندن تجربه هاى مشابه

اینو بگم که در قسمت لوب پشت مغز، بالاى مخچه، قسمتى از مغز وجود داره که طبق یافته هاى جدید کنترل هاى احساسى و وجدان رو به عهده داره. گفتن و شنیدن خاطرات ناگفته و مقایسه خاطرات مشترک با دیگران و دیدن عکس العملها، بشدت این قسمت رو تحریک میکنه و فرد رو در مواجهه هاى بعدى با اتفاقات مشابه، بسیار کارآمد تر!

اما به قول یکى از دوستان ، اونایى که توى وبلاگ خودشون نوشتن، کم و بیش به این نتیجه رسیدن، ولى دوستانى که اینجا کامنت گذاشتن، کمتر نتیجه گرفتن.

بخاطر همین فعلا دوتا کار میکنیم، یکى لینک اونایى که توى وبلاگ خودشون نوشتن رو میزارم، حتما برید بخونید و نظرتون رو بنویسید. حرفاى جالب و خوندنى زیادى زده شده.

و اینکه درمورد کامنتهاى ناشناس، نظرسنجى میزاریم، که حرفاتونو در مورد هر کدوم بنویسید.

(اگه لینک وبلاگى رو ننوشتم، بگید تا بنویسم)


 - من و خدا دوستیم (فاطیما)

- میکروب آزاد

- آفتاب (پیسکول) (به درخواست خودش حذف شد)

- مشق سکوت (رها)

- حاجى (مططفى).

جدید: -- بعد از خواندن بسوزان (یه مرد جدى)

جدید : -- نون والقلم (ریحان)

جدید : Vanilla Avenue (یادداشتهاى خانم پروانه)

جدید : آلمى

جدیدتر : دخترى با موهاى خرمایى

جدیدتر : من نوشت هاى سارا

جدیدتر : تاج بى بى

جدیدتر : راحنا

جدیدتر: ماهان

جدیدتر: فا نو

جدیدتر :  خانومى ...

جدیدترین : نسیم


کامنت ها:

١. ناشناس (کامنت اول مطلب چالش)

٢. ناشناس (کامنت دوم مطلب چالش)

٣. ناشناس (کامنت سوم و چهارم مطلب چالش)

٤. یه مادر ( کامنت پنجم مطلب چالش)

٥. Tornado (کامنت هشتم مطلب چالش)

٦. رضوان (کامنت نهم مطلب چالش)

٧. گلى (کامنت دهم مطلب چالش)

٨. تقاص (کامنت هشتم مطلب ستاره)

٩. جدید: ف (کامنت شانزدهم مطلب چالش)

١٠. جدید ناشناس (کامنت هجدهم مطلب چالش)


(خواهشاً نظرات مرتبط)

اما نکته بسیار مهم خودم درمورد خاطره گلى (شماره ٧)  و نظرات بعد از اون:

بعد از خاطره خیلى مهم گلى گفته شد که الان به بچه ها آموزش هایى درمورد خطرات تجاوز جنسى و داد و فریاد راه انداختن و گفتن به بزرگترها داده میشه.

همه اینها عالى و قبول، اما یه اصل خیلى مهم در روانشناسى کودک میگه که : "بچه ها هم گاهى دروغ میگن! "

و این خیلى مهمه که توى این دور و زمونه که اکثر کودکان در معرض مستقیم ماهواره و اینترنت و شبکه هاى اجتماعى و محتواى اونها هستن، ممکنه تخیلاتى جنسى بسازند و بگن!

دنیاى کودکان، سادگیه پیچیده اى داره که درکش راحت نیست.

یعنى مخصوصا اونایى که کودک دارند، همونقدرى که کودک و روحیاتش براتون مهمه،، نباید حرفهاى کودکان رو بى مهابا و بسرعت قبول کنند و زیرکانه و مهربانانه از کودک توضیحاتى بخوان که بعداً در برخورد و تهمت زدن به دیگران شرمنده نشن! گاهى اتفاقات ناشى از دروغ کودکان بسیار بد و غیرقابل تصوره!

هرچى توضیح بدم، فکر نکنم به اندازه دیدن فیلم دانمارکى و فوق العاده Jagten (اسم انگلیسیش The Hunt ) گویا باشه. سعى کنید حتما این فیلمو ببینید. لینکشو پیدا میکنم...


ب.ن : لینکشو یافتم : لینک 1

  • دکتر میم

سرنوشت!

۰۴
مرداد

شنیده ها حاکى از اینه که...

اونجایى که ختنه م کرده بودن، الان شده کافى نت! :-D 

  • ۹ نظر
  • ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۶
  • دکتر میم

چالش و پَرش

۰۲
مرداد

١. از همه اونایى که به موضوع چالش، واکنش نشون دادن و نوشتن و خوندن و نظر دادن ممنون. چند نفر گفتن تا چند روز آینده بازم مینویسن. پس جمع بندى و لینک همه خاطراتو میزارم براى چند روز دیگه.


٢. جاى همگى خالى، این هفته بالاخره رفتم گرگان و پریدم :-) 

پرواز

لذت پرواز با پاراگلایدر رو نمیشه تصور کرد. چیزى که توى ذهنم بود با واقعیتش زمین تا آسمون فرق میکرد!

تعریفش خیلى زیاده، اما همینو بگم که بمب آدرنالین بود :-D 

٥٥ دقیقه پرواز و پرش از ارتفاع ٢٩٠٠ مترى، خیلى خوب بود،، میفهمین؟ خیلى! 

مخصوصا لحظه ای که میپری و زیر پات کیلومترها خالی میشه!

از نوک قله کوه پریدیم کنار دریا فرود اومدیم.

.

این چند تا عکس هم ببینین براى درک بهتر اون فضا

عکس ١

عکس ٢

عکس ٣

عکس ٤


  • دکتر میم