روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

اوایل سال ٨٣ یکى از بهترین توفیق هاى اجبارى اى که پیش اومد، این بود که باید در حدود سه ماه زمانى که داشتم، حدود ٢٠٠ فیلم خارجى نایاب و کمتر دیده شده رو میدیدم و براى یکى از دوستان مجموعه دار فیلم، یک دسته بندى خاص موضوعى مینوشتم.

حتى پیشنهاد پول و حقوق هم براى اینکار وجود داشت! کارى که من حاضر بودم پول هم بابتش بدم! اما بجاى پول و حقوق، تصمیم گرفتم بعداً از بقیه مجموعه استفاده بکنم :-) 

توجه کنید که سال ٨٣ هنوز نه گوگل با قدرت امروزیش کار میکرد و نه imdb وجود داشت و نه نقد و بررسى و تحلیلى که از اینترنت بشه درمورد فیلمهاى نایاب پیدا کرد و نه اینترنت پرسرعتى که بشه ازش فیلم دانلود کرد!

خلاصه بعد از سه ماه رویایى و تماشاى اونهمه فیلم ناب، انگولکى هم به مجموعه بزرگ زدم و چند سرى دلخواه هم دیدم و کپى برداشتم.

روزهاى دانشگاه هم در سالن کوچیکى که براى تمرین تئاتر در اختیار داشتیم، ویدئو پروژکتورى گذاشته بودیم و هفته اى دو سه بار فیلم میذاشتیم و ... بارها بخاطرش کمیته انظباطى رفتیم :-D 

از سال ٨٤ تا ٨٦ هم تقریبا اکثر روزها، با جمعى سه چهارنفره، از بعدازظهر تا شب میرفتیم سالن کوچیک حوزه هنرى خیابون سمیه، و روزى دو تا فیلم اکران میشد براى اعضا، کامل و بدون سانسور! روى پرده کوچیک و صداى دالبى! ... دقیقا تا روزى که مسئولین دولت جدید (دکتر بزرگ) پى بردن که چه اتفاقات وحشتناک و غیرفرهنگى اى داره توى اون سالن میوفته و اونجا رو پلمپ کردن! ... و ما اهالى هنر رو آواره کردن!

میتونم بگم بهترین دوره هاى فیلم بازیم، این سه مرحله از زندگى بود! که البته سرى فیلمهاى دیده شده در حوزه هنرى و دانشگاه، کاملا دسته بندى شده و مرتب بود. گاهى بر اساس موضوع، گاهى براساس ژانر و گاهى تمام فیلمهاى یک کارگردان.

البته اون سالها چیزهاى زیادى هم از ٣،،٤ ساعت توى صف سینما ایستادن زیر بارون و برف شدید توى بهمن ماه، سر جشنواره هاى فجر یادمه... که گاهى بعد از ٤ ساعت (واقعا ٤ ساعت) صف ایستادن توى سرما، بلیط گیرمون نمیومد! و البته گاهى بلیط هاى ویژه و پارتى دارى داشتیم و راحت :-) 


اما حالا ... به لطف اینترنت هاى پرسرعت و هاردهاى حجم بالا، به مجموعه هاى بزرگترى دسترسى دارم و به جز فیلمهایى که سینما میریم و میبینیم، توى خونمون میشینم و مرتب، ندیده هاى ارزش دار رو میبینیم.

خداروشکر... میگذره :-) 


+ زیاد نوشتم! اینا رو نوشتم که آخرش بگم سعى میکنم در همین یکى دو پست آینده یه لیست نسبتا کوتاه و خوب و دسته بندى شده، از بعضى فیلمهاى خوب بنویسم که اگه از فیلمى که دیدین و خوشتون اومده، پیشنهادات مشابه رو داشته باشین.

  • دکتر میم

خاله ساریتا میگفت در مواد زیادى ظاهرِ اعتقادات و باورهاى افراد کاملا عامى و بدون مطالعه، با آدمهایى که خیلى زیاد مطالعه و تحقیق میکنن و دنبال حقیقت هستند، به هم شبیهه. اما در عمق مفهوم، درکشون از موضوع با هم فرق میکنه. و این وسط، باور افراد متوسط فرق میکنه!

مثال بارزش در مورد جادو و علوم غریبه ست. افراد عامى معمولاً جادو و طلسم رو به سبک خودشون باور دارن، افراد متوسط با مطالعات میانى این علوم و جادو رو رد میکنن و خرافات میدونن. و به باور افرادى که مطالعات بیشتر و دقیق ترى دارن و دنبال منابع و ادله بهترى رفتن، این علوم وجود داره و قابل استفاده ست، اما نوع درکشون با گروه اول فرق میکنه.

نمیخوام پیچیده بگم و بحث فلسفه دین و تاریخ و مراسم هاى آیینى و اهمیتشون در هر دینى رو وسط بکشم ، اما در مورد محرم و عاشورا و وقایع ١٤٠٠ سال پیش، عقاید و اعتقادات هر کسى برام محترمه، ولى وقتى کسى دنبال اشاعه عقاید و افکار پوچیه که پایه و اساسش مطالعات اینترنتى و سطحیه، بهم برمیخوره...

من صددرصد موافقم که سواستفاده هاى بسیار زیادى از هر دین و اعتقاد و آیینى میشه اما...

در دنیاى من، آدمهایى که افکار جمع شده از اینترنت و سطح به اصطلاح روشنفکر جامعه (نه روشنفکر واقعى) و بدون تحقیق و مطالعه درست و بدون سوال کردنِ خودشون رو با قیافه اى حق به جانب پخش میکنن و از پوچیه عزادارى و چراییه بزرگ کردن گروه کوچکى که ١٤٠٠ سال پیش بدون فکر، براى سپاهى عظیم شاخ و شونه کشیدن و کشته شدن و ساهپوش کردن جامعه و نمادها و... میگن، در تاریک ترین و پایین ترین قسمت قرار دارن!


براى اهالى کتاب، یک نوع مطالعه وجود داره بنام مطالعه زمانى یا مناسبتى. الان هم بهترین فرصت براى خوندن تاریخ و فلسفه محرم و قیام عاشوراست.

و معرفى کتاب:

لُهوف (سید ابن طاووس) : دقیق ترین و معتبرترین (و مستند ترین) تعریف از واقعه عاشورا و اتفاقات بعد از آن (ترجمه)

حماسه حسینى (استاد مطهرى) : بررسى واقعه، تاریخ و تحریفات عاشورا 

حسین وارث آدم (دکتر شریعتى) : فلسفه عاشورا و آزادى

امام حسین(ع) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت (علامه جعفرى) : کتابى سنگین و عالى در مورد فلسفه حق و باطل و مفاهیم حقوق بشر و جبر و اختیار و چرایى عاشورا 


+ کتابها و مقالات زیادى هم ضد امام حسین و ضد عاشورا توى اینترنت پیدا میشه که عموماً بر اساس همون انحرافات و خرافات گفته شده، نوشته شدن و البته اگه تونستید، مطالعه و مقایسه کنید که از نظر سطح تحقیقات و ادله، چقدر باهم تفاوت دارند. انحرافاتى که اکثرمون باور داریم و اگه کتابهاى استاد مطهرى و دکتر شریعتى رو بخونید، میفهمید که واقعا بعضى چیزهایى که حتى در کتابهاى درسى یا تلویزیون خوندیم و شنیدیم، درست نبوده!


کامنت هاى همه قابل احترام و بروى چشم. اما در بخش کامنت ها انتظار بحث از من نداشته باشید. خاج از دایرهٔ وبلاگه.

  • دکتر میم

بازى

۲۴
مهر


یک پیشنهاد ذهنى پیچیده وجود داره، براى کسانى که علاقه به تمرینات درگیرانهٔ مغزى دارن.

بازى "حکم" با ورق (پاسور) رو باید کاملا بلد باشید. (در این مورد فقط حکم، چون محاسبات کمترى داره)

حالا خودتون تنها با خودتون باید حکم چهارنفره بازى بکنین!

نکته اینکه باید یاد بگیرید که در عین اینکه برگه هاى هر چهارنفر رو میدونید، به خودتون بقبولونید که نمیدونید دست هر نفر چه برگه هائیه! و اینکه طورى با یارتون بازى کنید که برگه هاشو نمیدونید اما باید باهاش همکارى کنید و ضد دونفر دیگه (درعین اینکه میدونید چى دست حریفتونه ولى خودتون رو به نادونى بزنید)

این تمرین کثیف و سخت، که بعد از مدت زیادى تازه کمى براتون آسونتر میشه (البته اگه درست بازى کنید) به شدت روى قسمت هاى جدید و دست نخورده مغز و قدرت تحلیل و تصمیم گیرى مغزتون در شرایط سخت، اثر مثبت میزاره.

البته اگه ورق باز هستید، تاثیر زیادى روى بازى و ورق شمارى و قدرت بازیتون میزاره :-) 


+++ اون سگ حامله که براى درمانش پیگیرى کرده بودم، هفته پیش زایمان کرد :-)  مادر و بچه سالمن ... احساس سبکى :-D 


  • دکتر میم

براى کارى رفته بودیم دفتر حاجى

سرم شدیداً گرم کار خودم بود...

حاج آقا از اون قاضى هایى بود که اصلا تمایل به صدور حکم اعدام نداشت! از طریق دوستم سهراب، توى جلسات دربند باهاش آشنا شده بودم.

مرد بسیار خوبى بود، سهراب به شوخى ازش پرسید "حالا حاجى چرا حکم اعدام اینقدر کم میدى؟ جمعیت زیاده بابا... اعدام بکن بره دیگه..."

حاجى بعد از کلى تفسیر و توجیه (که من اونقدر گرمِ کار خودم بودم، توجه نمیکردم) با احساسات زیاد گفت: "آخه صحبت از خون و جونه انسانه! خون با چى پاک میشه...؟"

بعد رو کرد به من و گفت: "ها؟ دکتر، خون با چى پاک میشه؟"

خیلى محکم و جدى بهش گفتم: "فقط با آب سرد!!!  با آب گرم، لخته میشه حاجى،، فقط سرد..."

:-) 
  • دکتر میم

قبول کرده بودم که یاد بگیرم، تکلیف انجام بدم، و در قبال اشتباهات و کوتاهى ها در اون زمینه، تنبیه بشم. حرف از تنبیه که میشد، میگفتم ما دوران مدرسه رو توى اون وضع گذروندیم! چقدر کتک میخوردیم! خط کش و شلنگ و ...

خبر نداشتم اولش از تنبیه هاى عجیب و سخت خاله! فرق تنبیه بدنى و روحى رو نمیدونستم. تنبیه هایى که در نهایت به نفع روح بود...

پرحرف نبودم، اما همیشه براى کم حرف زدن، راهنمایى میشدم. یکبار، ١٤ روز حرف نزدم! براى تنبیه. براى فهمیدن و یاد گرفتنِ کم حرف زدن، کم زر زدن ، کم گوه خورى کردن!

...و واقعاً حرف نزدم! فضا طورى بود که حتى در خلوت، از حرف زدن میترسیدم! ترس از خیانت و دروغ به خاله. ترس از "از دست دادن ها و یاد نگرفتن ها"

چقدر خوب و آدم بودم اون موقع ها! و چه تنبیه هایى گذروندم از سر! چه شیرین و سخت.

حالا به خودم میگم گاهى، "آخه به تو چه که فلانى اینو گفت و اینکارو کرد... تو خودتو درست بکن و درست بمون"

و چقدر الان خودم رو یادم میره گاهى... و باز گوهِ زیادى میخورم! اونقدر که حتى معده ام درد میگیرد! معده لعنتى...


+ منتظرم

  • دکتر میم

پاندورا

۱۴
مهر

صندوق پاندورا، به روایت افسانه‌های یونانی جعبه‌ای بود با محتوای تمامی بلا ها و شوربختی‌های ناشناخته بشریت از جمله کار، بیماری، مرگ و غیره.

پاندورا (اولین زن جهان) که بخاطر دزدیده شدن آتش توسط  پرومته (همسر آینده پاندورا) بخشی ازجریمه‌های بشریت محسوب می‌شد، صندوقى از زئوس دریافت کرد تا به انسانها هدیه دهد و سفارش کند که هرگز آنرا نگشایند. ولی پاندورا پس از ازدواج، خود صندوق را گشود و بلا ها و شوربختی‌ها از داخل آن سرریز و بر روی زمین پراکنده شدند. زمینی که تا آن زمان هیچگونه مشکل و بدبختی نمی‌شناخت. تنها امیــد در صندوق باقی‌ماند تا تسلای بشر باشد.

.

"فوئنتس" در کتاب "پوست انداختن" از اعتقاد سخت مردمان آمریکاى جنوبى به این صندوق میگوید: "براى هر زوجى (زن و شوهر) یک صندوق پاندورا وجود دارد که رازها و ناگفتنى هایى از زندگى مشترک، درون آن است که نباید هیچگاه باز شود. (مخصوصاً در حضور دیگران)

تسلّا و امید به زندگى، در باز نشدن صندوق است...

پاندورا، در صورتی که باز شود، معجزه اش از بین می رود."


  • دکتر میم

دوست صمیمى و هنرمندى دارم، یه معرق کار حرفه اى و فوق العاده ست. از اونایى که تابلوهاشو مبالغ بالا میخرن! اما بخاطر تمایل نداشتنش به فروش تابلوهاش، اوضاع مالى متوسطى داره. (البته الان شرایطیه که نباید بفروشه، بعدا درموردش مینویسم)

با دو سه تا از رفقا ، چند ساله که بهش قول داده بودیم یه بار اربعین، ببریمش کربلا. حالا امسال احتمال این سفر، بسیار زیاد شده.

این دوست فوق العاده و سنگین وزن، از هر دوپا معلوله و روى ویلچر میشینه. با اینحال اونقدر دوست داشتنیه که در اکثر سفرهاى دور و نزدیک این اکیپ رفقا، همراهمونه.

مشکل اینجاست که این جمع، هروقت جمع میشیم، اونقدر موج شادى و خنده و ... هست، که بعدش تا یه هفته کلیه درد و گردن درد میگیریم از خنده :-D 

...و حالا این جمع و اربعین و کربلا...! خدایا توبه!


  • دکتر میم

طبق قولی که دادم، چندتا عکس از سفر فوق العاده به گلستان - علی آباد - بالاچلی - زرین گل - افراتخته - گرگ زن

اسم آلبوم هم گذاشتم "گوشه هایی از بهشت" D:


- دو خواهش : اول اینکه دزدهای عزیز وبلاگی، عکسها رو بدون واترمارک گذاشتم برای بهتر دیدن دوستان. بنابراین جایی بنام خودتون استفاده نکنید لطفا، چون کپی رایت هایی هست که آبروتونو خواهد برد.

دوم اینکه دوستان عزیز، با اینکه عکسهای آماتوری من فقط گوشه کوچیکی از یکی از بهشت های زمینی رو نشون میده، با اینحال با بهترین حالت و بزرگ ترین حالت، عکسها رو ببینید.


1. پیش در آمد سفر ، ارتفاعات روستای بالاچلی (BalaCheli) ، ماشینمون


2. شب در ارتفاعات روستای خالی از سکنه افراتخته ، من و ستاره ها


3. ارتفاعات روستای افراتخته ، ساعت 5 صبح ، شروع حرکت پیاده


4. در مسیر ، جاده پاییزی


5. در مسیر ، جاده های رنگی


6. در مسیر ، پاییز


7. در مسیر ، استراحت و صبحانه (جای همگی خالی ، دمنوش بهلیمو و زعفران جنگلی و زرشک جنگلی زدیم)


8. پانوراما از پایین بهشت ، ارتفاعات گرگ زن 


9. جعبه های مدادرنگی ، ارتفاعات گرگ زن


10. دو درخت در بهشت ، ارتفاعات گرگ زن


11. بهشت پاییزی ، ارتفاعات گرگ زن


12. من و مونوپاد ، ماورا


  • دکتر میم

با تعجب گفت: کجا میرین؟!

رو نقشه بهش نشون دادم و گفتم: اینجا

- : راه بلد دارین؟

- : آره ، منم

- : چند بار این مسیرا رو اومدى؟

- : اینجاها رو هیچى!!

- : ااا،، خیلى خطرناکه، گم نشین! از خیلى پایین تر از اینجاها دیگه اصلاً آدم رد نمیشه!

- : میدونم، مشکلى نیست ، من مسیریابم.

- : دیشب کجا بودین؟

- : بالاى روستا، اول مسیر مالرو ، چادر زدیم.

- : حتما بدون ِ بپا !

- : ببین آب از سرمون گذشته بود، خسته بودیم، میفهمى؟ خسته! میدونم، سرد بود و اینجاها گرگ داره، ولى دیشب بعد از ٨ ساعت حرکت با ماشین و پیاده روى زیاد، نتونستیم حتى آتیش روشن کنیم! بیهوش شدیم و دوباره ٤ صبح حرکت کردیم.

- : باشه، خیلى خرین، موفق باشین

- : چاکرم ، ممنون :-) 


من سالهاى زیادى از زندگیمو به دلایل تفریحى و غیرتفریحى، توى سفر بودم. خیلى خیلى جاها رو دیدم. زیبایى هاى عجیب دریا و کویر و کوه و جنگل و بیابون هاى زیادى رو دیدم. 

اما فکر نمیکردم این سفر دو روزه به استان گلستان، همین بیخ گوشمون، و رفتن به نقاطى که از روى نقشه و مسیریابى درآورده بودیم، به بهشت ختم بشه! 

روستاى مرتفع "افراتخته" در ارتفاع ١٤٠٠ مترى از سطح دریا تقریبا آخر دنیا بود و اول ماورا...

با کلى داستان، به روستاى سرد و تقریبا خالى از سکنه رسیدیم. ساعت ٩ شب.... و دیالوگ هاى اول پست...

صبح، بعد از حدود ٣ ساعت پیاده روى در مسیر سخت و زیبا، در ارتفاع ٢٧٠٠ مترى، به دروازه بهشت رسیدیم. هرچقدر دوربین و لنز داشتیم گذاشتیم کنار و مات و مبهوت، فقط نگاه میکردیم!

بعد از یه ربع بهت و سکوت، یکى گفت: مگه میشه؟ مگه داریم؟


محلى هاى پایین روستا به منطقه اى که رسیدیم و ازش رد شدیم، "گرگ زن" میگفتن. مرز جنگلهاى گلستان، مراتع سبز بالاترین ارتفاعات رشته کوه البرز و شروع کوهستان هاى سنگى و بیابانى استان سمنان! ترکیب دره و جنگل و مرتع و صخره و چمن و خاک! بدون شک ، یکى از سه بهشت روى زمین!

زیبایى هایى که به هیچ روشى قابل عکاسى نبود، فقط چشم...

الان در راه تهرانم.

عکس هاى ناگویا و ناقصم ، بزودى...

راستى من اگه برم بهشت، حتماً بهشت من پاییزیه :-) 


پ.ن. ١ : هرکسى پایه رفتن و دیدن از بعضى جاها باشه، هرطور بتونم کمک و راهنمایى میکنم. من که رستگار شدم :-) 

پ.ن. ٢ : ماجراى باخت کاسپاروف به یک شطرنج باز آماتور بخاطر "شک" رو شنیدین؟!

  • دکتر میم

راى

۱۱
مهر

مثلا نمیشد خندوانه ٤ تا داور متخصص داشته باشه، مثل من؟! :-) 

آره آره، میدونم نظر جمع بهتره، اما نه همیشه! اونم توى ایران!! معذرت میخوام اما متاسفانه اینجا با یه اس ام اس (الان دیگه با یه متن یا عکس توى شبکه هاى اجتماعى) مردم نظرات و آراءشون رو انتخاب میکنن (اصلا من از همه بدتر)

قصد و حوصلهٔ روو کردن اصول روانشناسى رو ندارم، خیلى دوستانه میگم :-) مثلا الان چرا باید توى مسابقه خندوانه، جواد رضویان از الیکا عبدالرزاقى ببره؟! من هردوشونو دوست دارم، حتى شاید جواد رضویان رو بیشتر! اما الیکا عبدالرزاقى بدون شک اجراى بهتر، قوى تر، شیک تر و باکمالات ترى رو داشت (براى این صفت "باکمالات" کلى فکر کردم) و به همین دلیل من به ایشون راى دادم با اینکه تقریبا میدونم جواد رضویان میره بالا!


و اما سوال اینکه: چرا ما گاهاً بدون فکر و تحقیق و صرفاً طبق اطلاعات قدیمى و آپدیت نشده، تصمیم میگیریم، نظر میدیم، از همه مهمتر، راى میدیم؟! آدمها معمولاً تغییرات زیادى میکنن، خصوصاً صاحبان منسب.

پ.ن. : زیاد سیاسیش نمیکنم اما اینم بگم که چند ماه دیگه انتخابات مجلسه. حواستون به آرا باشه. افرادى رو که ما در مجموع میفرستیم توى مجلس، با تصمیماتشون، تغییرات بزرگى میتونن ایجاد بکنن. شاید خوب و شاید احمقانه!


  • دکتر میم