روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

علیرضا فغانی، داور ایرانی، بعلت اشتباه و ضعف در داوری فوتبال، در حالی در لیگ ایران از قضاوت محرومه که الان تا یک ساعت دیگه فینال جام باشگاههای جهان بین بارسلونا و ریورپلاته رو قضاوت خواهد کرد! اونم بعلت امتیاز بالای داوریش و کیفیت کار بین المللی!!

مشکل از کجاست؟!


  • دکتر میم

برررف

۲۶
آذر

همین امروز بود، یازده سال پیش. روز تولد یکى از بچه ها. کولاک شدیدى بود. سه نفرى، دقیقاً پنج ساعت بود روى پل سنگى روى رودخونه توى برف گیر کرده بودیم درگیر درآوردن ماشین. دستام یخ زده بود، دونه هاى برف وقتى توى اون باد، به صورت میخورد، میسوختیم. با پیکان وانت بودیم، یه ساعتى میشد که هى میرفتیم پایین پل، از کنار رودخونه سنگهاى بزرگ میاوردیم بالا و میریختیم پشت وانت، تا سنگین بشه و رد بشیم. برخلاف الان، اون موقع اونجا هنوز بیراهه بود و شاید روزى یک یا دو ماشین رد میشد، و اون روز، مطمئناً هیچى! اونقدر اوضاع خراب بود که به بچه ها میگفتم اگه اینجا مُردم، بگین اسم این پل رو اسم منو بزارن :-)

اوایل بعدازظهر بود که تونستیم رد بشیم و خسته و یخزده به وسط یه دره پر از برف رسیدیم که بخاطر بادى که میپیچید، سرما رو وحشتناک تر میکرد.

افتادیم یه گوشه و آتیش روشن کردیم و تنها کنسرو لوبیایى که داشتیم، گذاشتیم رو آتیش. در کنسرو باز بود و یکى از بچه ها میخواست یه استکان بنزینى که داشتیم رو بریزه رو آتیش، اونقدر دستاش از سرما میلرزید، بنزین رو ریخت توى کنسرو لوبیا و کل قوطى کنسرو آتیش گرفت !! ما هم یه دقیقه صبر کردیم که مثلاً بنزین ها بپره! :-) 

هنوز طعم بنزینى که مخلوط با لوبیا بود، زیر زبونمه :-D 

داشت غروب میشد و باید زودتر جایى امن تر براى موندن یا راهى براى رسیدن به یک شهر پیدا میکردیم که رئیس گفت برو GPS رو بیار تا ارتفاع و دما رو ببینم ... کاش نمیدیدم! شاید کمتر حس سرما میکردم. منفى ٣٤ درجه!! همونجا بود که مُردم :-) انگشتامون دیگه باز نمیشد و زانوها خشک... که گفتیم... برف بازى نکردیم هنوز... :-D 

انگار همین دیروز بود. یازده سال پیش.


دلم شدیداً برف گردى میخواد. دلم دى ماه میخواد... و از الان براى سه ماه دیگه که این خوشى ها تموم میشه، غصه میخورم. :-( 

راستى اون پل، به جز دوتا تیرآهنى که زیرش گذاشتن، تقریباً همون شکلیه و بدون اسم. فقط یه تابلو زدن اول پل: "ابتداى حوزه استحفاظى استان گلستان"


  • دکتر میم

برام پیغام اومده:

"تجمع خودجوش ملت مسلمان در حمایت از شیعیان مظلوم نیجریه

فردا مورخ٩٤/٩/٢٤ ساعت١٤

مقابل سفارت نیجریه ، به آدرس:الهیه خیابان چناران سروستان شمالی"

!!!

خب این اگه خودجوشه، پس شما چى میگى؟! بالاخره خودمون باید بجوشیم یا شما دارین میجوشونینش؟!


+ راستى گفتم خودجوش، یادم افتاد امشب، نود داره... :-) 

  • دکتر میم

سالها از لیسانس همسر میگذشت و من هر سال میگفتم ارشد امتحان بده، براى کار و سرگرمى خوبه و همسر علیرغم میل باطنى که دوست داشت، اونقدرا درس نمیخوند. تا پارسال که قرار شد بخونه و پارسه و بعدش کنکور و... حالا سه ماهى میشه که تربیت مدرس قبول شده. کامپیوتر-امنیت

تربیت مدرس هم که ظاهراً داعیه رتبه برتر پژوهش و... داره، پدر دانشجوها رو در میاره و هر روز تحقیق و سمینار و پروژه.

جداى از اینکه الان خیلى کمتر میرسیم فیلم ببینیم و غذا پختن ها و ظرف شستن هاى من بیشتر شده (البته هنوز بار ِ کارهاى خونه و خستگیها، به دوش همسره) ، منم دارم در حد یه ارشد کامپیوتر میشم :-) 

ریا نباشه، اما حالا این علم اجبارى، مزیتش اینه که بعد از دوره ارشد، منم میشم دکتر مهندس :-D


  • دکتر میم

Side Effects

۲۰
آذر

حدود یه ماه پیش این پستو نوشتم، بعد به دلایلى منصرف شدم و صبر کردم تا داستان تموم بشه.

دوست و همکارم (دکتر دامپزشکى که تعریفشو کرده بودم) و البته الان سالهاست که کارش داروهاى انسانیه، بخاطر تست و ورود یه داروى زیرمجموعه مغز و اعصاب، چند ماهیه که امریکاست.

براى یه جور آزمایش دو نمونه قرص مشابه داخلى و گزارش ردکردن اونا، شرایط خاص خونى احتیاج بود، که از قضا منم شاملش شدم! (شامل دکتر در امریکا هم شد و اونم شرکت کرد)  :-))

آزمایش خون دادم و ده روز نمونه اول رو خوردم! نوعى آرام بخش و خواب آور عالى. واقعا هم حرف نداشت :-) 

آزمایش بعدى رو دادم و نوع دوم رو شروع کردم!

یکى از پزشکاى ناظر آزمایش، هشدار داده بود که بعد از خوردن، دسترسى به گوشى و نت رو قطع کنم و زود بخوابم، چون امکان توهم هاى کوچیک و حواس پرتى داشت و احتمال سوتى هاى فراوان!

شب اول به خیر گذشت و خوب خوابیدم.

شب بعد که دومى رو خوردم... خدا لعنت کنه شرکت سازنده رو! :-D 

ساعت ١١ شب با یکى از دوستان (خانم) کارى داشتم، رفتم تلگرام، آنلاین نبود، براش پیغام گذاشتم و گفتم که تا ١٢ بیدارم.

ساعت حدود ١١.٢٠ شب ، قرص رو خوردم و یه کم نشستم که برم بخوابم. نت لعنتى هنوز وصل بود و تبلت، روشن. حس کردم که یه اتفاقایى برام داره مى افته که یهو این دوست ساعت ١٢ شب آنلاین شد و جواب داد و....

دیگه من نه از جواب دادنش چیزى یادمه و نه از اتفاقاى بعدش! :-)))

صبح ساعت ٨ سرحال و توپ، از خونه زدم بیرون. ساعت ٩ یکى از دوستان زنگ زد که کجایى؟ ترافیک گیر کردى؟؟!!!!!

گفتم چى میگى؟!!!! 

گفت مگه نگفتى بیا بلوار کشاورز که .....

یهو دوزاریم افتاد که وااااى ، از دیشب ِ لعنتى و اینکه چیکارا کردم، هیچى یادم نمیاد!

پرسیدم ساعت چند؟ گفت ساعت ١ شب !!!!

یعنى من حداقل تا یک، گوشى بدست بودم؟!!

.... خلاصه اینکه بعد از پرس و جو فهمیدم با یکى دیگه هم براى ساعت ٩ صبح، طرفاى آریاشهر قرار گذاشتم!!

رفتم دیدم آرشیو تلگرامم هم خالى! پاک کرده بودم!

خدا خدا میکردم با اون خانم محترمى که دیشب چت کرده بودم، چیز ضایعى نگفته باشم! :-D 

ظهر بود که ازش درمورد چت دیشب پرسیدم. همه متن چت ها رو با بزرگوارى برام فرستاد (تا دلیلشو نگفتم، نفرستاد! همچین دوستان خوبى) :-D 

همه چى سالم بود، خداروشکر. تجربه این شرایطو داشتم، که گاهى آدم هرچى تو فکرش هست و نیست رو بدون سنجش میگه و مینویسه. اما اینبار به اونجاها کشیده نشد و اونقدرها وخیم نشد. :-) 


پیش نکته : اون تست بخوبى تموم شد :-) 

نکته ١ : چهار شب دیگه از اون داروى ایرانى لعنتى استفاده کردم!

نکته ٢ : روزهاى بعد هم بازخوردهایى از اونشب گرفتم که نمى دونستم!

نکته ٣ : با اینکه عوارض جانبى در هر شخصى ممکنه با هر شخص دیگه اى کاملاً تفاوت بکنه، اما همیشه براى خوردن داروها، چیزى بیشتر از عوارض جانبى نوشته شده در توضیحات رو درنظر بگیرید.


  • دکتر میم

سرخوشى

۱۷
آذر

قدیم ندیما یه دوربین آنالوگ قدیمى داشتیم، چند سالى با ورود به عرصه دیجیتال، خبرى ازش نبود. چند وقت پیش از خونه بابا اینا پیداش کردم. از اونجایى که عکاسى با دوربین آنالوگ و فیلم ٣٦ تایى و نگاتیو، یه دنیاى دیگه اى داره، رفتم ناصرخسرو و یه فیلم نگاتیو ٣٦ تایى سیاه و سفید خریدم که عکاسیه آنالوگ سیاه و سفید بکنم :-) 

همینجا به اونایى که توى دلشون یا علناً میگن: "اینو باش چه دل خوشى داره و ... ما فکر چى هستیم و این فکر چیه و... از این حرفا " بگم که آره، اولاً من دلِ خوشى دارم :-)  بعدشم اگه الان شما جاى من بودین، احتمالاً تا حالا سى و هشت بار خودکشى یا سکته ناقص کرده بودین (دور از جون) البته قبول که هرکسى مشکلات خودشو داره ولى...

اصلاً لطف این عشق و حال ها ، انجامش وسط همین مشکلاته :-) 

سینما رفتن و کافه رفتن در اوج شلوغى و کار،، سفر تفریحى در عین بى پولى،، سرخوشى در فشار...


  • دکتر میم

سفر عراق امسال چند منظوره بود. میخواستم درمورد سفر، کامل بنویسم، اما یک درصد از این سفر هم نمیتونم با قدرت بسیار ضعیفى که در نوشتن دارم، توصیف بکنم. برعکس، قدرت مکالمه ام بدک نیست. بهتر تعریف میکنم، تا نوشتن :-)

پس کلاً بیخیالش شدم، اما باز گفتم دست خالى هم دیگه زشته. همراه با عکسام، چند مورد که بهتر و قابل تامله هم میگم ، که بازم زیاد شد و البته جالب :-)

(زحمت زیادی برای این پست کشیدم. وقت بزارید و کامل بخونید و ببینید، نه مثل اینایی که فیلم رو هی جلو میبرن و... :) )

(باز هم توصیه میکنم عکسها مخصوصا عکسهاى غروب کربلا رو در صفحه بزرگ ببینید. نظر شما در مورد اون عکسام، جزو مهمترین نظراته ، مهمتر از اینستا و سایتهاى دیگه)


+ جدای از بحث زیارتی، عراق کشور بسیار جالبیه. بار دومم بود، اما اولین اربعین و با این وضعیت! میدونستیم سفر تقریباً سخت و پردردسر اما بدون شک، شیرینى خواهد بود. با یه کوله و کیسه خواب، رفتیم چزابه. توى مسیر تهران تا چزابه هم دورادور از راهنمایى و آمارها و لطف بیش از حد خاتون بهره بردیم.

( مرز چزابه )


+ همه سفرها، مخصوصاً اگه کمى غیر عادى باشه، خیلى مهمه که همسفرا، همه باهم پایه و جفت و جور باشن. غر نزنن، بدغذا نباشن، سطح توقعاتشون نزدیک بهم باشه و... خلاصه که "میان ماه من تا ماه اونها،، تفاوت از زمین تا آسمون نباشه" 

خداروشکر چهار نفرى که بودیم، اکیپ کامل و کم توقع و خنده دارى بودیم و قبلاً باهم سختى زیاد کشیده بودیم و البته همگى غذاخور حرفه اى :-) 

+ از مرز تا نجف، پشت وانت و اتوبوس، با چند اهوازیه خوب، رفتیم. شهر، غلغله بود.

نجف شهر عجیب و غمگینیه، مثل مدینه. برعکس، کربلا شهر پرانرژى و روحیه بخشیه! مثل مکه. نمیدونم، شاید غربت نجف و کوفه بخاطر اتفاق ها و خیانت ها و بدى مردمان قدیمشه!

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ صبح، از نجف، پیاده، با سیل جمعیت، بسمت کربلا حرکت کردیم. از داخل شهر نجف تا داخل شهر کربلا، حدود ٨٥ کیلومتر، ممتد و بدون کوچکترین فاصله اى دیوار به دیوار، موکب (حسینیه، چادر، خیمه، هیئت) هایى زده بودن براى جاى خواب و پذیرایى رایگان و بى وقفه از زائران.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 )


+ پذیرایى موکب ها که اکثراً عراقى بودند، فوق العاده، بسیار متنوع، و کاملاً خالص و بى منت بود و طعنه هایى بود که ایرانى ها با دیدن این پذیرایى مفصل به خود میگفتند. خوب بود حداقل خودمونو در این زمینه ها خوب میشناسیم! 

در شهر و در راه، وقعاً چیزى کم نبود. از موکب هاى کوچک و معمولى با پتوهاى ساده یا کم پتو گرفته، تا خیمه ها و خوابگاه هاى بزرگ و تمیز و شیک با بوى عطر و ضدعفونى روزانه و... ، از مراکز خدمات درمانى و داروخانه رایگان تا ایستگاههاى مشت مال و ماساژ،، از فلافل هاى فوق العاده خوشمزه و نون و پنیر و چایى و خرما بود، تا کباب ترکى و جوجه کباب و ماهى کبابى و انواع خورشت ها و مرغ بریان و...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 -- عکس 16 )


+ سه روز و نیم در راه بین نجف تا کربلا بودیم. این مسیر، یکى بهترین مسیرهاى پیاده روى نسبتاً طولانى عمرم بود. 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 -- عکس 9 -- عکس 10 -- عکس 11 -- عکس 12 -- عکس 13 -- عکس 14 -- عکس 15 )


+ میگفتند، از مردمان ٥٠ کشور، زائر اومده. من تبعه هاى کشورهاى مختلفى رو دیدم. به جز عربى ها،، از انگلیس، کانادا، ایتالیا، اوکراین، سوئد، تایوان، کنیا و ترکمنستان رو با پرچم هاشون دیدم. با "تینو" ى سوئدى نشستم و چایى خوردیم و صحبتى کردیم و آدرس و شماره تلفنى هم رد و بدل شد.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 )


+ بیاد (سن پطرزبورگ) دنبال سرباز آمریکایى گشتم و سعى کردم برخوردم متمدنانه باشه :-)  ولى نبود! ولى بجاش یه عکس براش گرفتم... ( این خودمم :-)  )


+ کل مسیر روى ستون هاى چراغ برق (عمود) شماره هایى نصب شده بود، از شماره ١ که ابتداى نجف بود، تا شماره ١٤٥٢ که ٨٣ کیلومتر دورتر، روبروى حرم حضرت عباس (ع) در کربلا بود.

( عمود اول نجف -- بین راه -- عمود 1000 -- عمود مخصوص خودم ! -- اواخر راه -- عمود 1452 روبروی حرم حضرت عباس (ع) )


+ سرویس هاى بهداشتى ظاهراً میگفتن از پارسال بهتره. اکثراً زیرمجموعهٔ صحرایى ها حساب میشدند. اما صددرصد براى ما قابل قبول و خوب. تعدادى با شلنگ و تعدادى با آفتابه یا بى آفتابه. تمیز تر و گاهى کثیف تر. ما هم که عادت به هر روز یا یک روز در میون دوش گرفتن داریم، اما ابتداى اینطور سفرها، باید سبک سفرت رو بر اساس فواصل دوش گرفتن بیشتر با شرایط سختتر بچینى. نزدیکاى عمود ٦٥٠ ، یه حموم نسبتاً خوب پیدا کردیم و زنده شدیم. خوب بود.


+ روز سوم ، در پنج کیلومتریه کربلا، غروب عجیبى رو تجربه کردم. همه خسته و خاکى، غروب غم انگیز و زیبا.

و دماى هوا و نوع باد و نوع زمین و کمى رطوبت هوا و خط افق عالى ... و من فقط ٥ دقیقه وقت داشتم براى تنظیم لنز و دوربین و عکاسى، تا اتمام غروب. این دقایق، حرف نداشت :-) 

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ یکى از بچه ها میگفت ما چقدر توى فضاى مجازى و واقعى، به این عربها بد و بیراه میگفتیم! اما این عراقى ها واقعاً فرق میکنن! از لباس پوشیدنشون تا سبک زندگیشون خیلى به ما نزدیکتره. فقط میمونه مهمون نوازى و پذیراییشون که هزار برابر از ما سر ترن. میگفت من دیگه هرجا عراقى ببینم، هرکارى از دستم بر بیاد، براش میکنم :-D  البته آدمى که در هر ساعت از مسیر، ٥ تا ساندویچ فلافل، نیم کیلو خرما و ارده، ١٢ تا چایى و نسکافه و قهوه عربى، نصف مرغ بریان، دو تا کباب ترکى و دهها آب معدنى مجانى بخوره، بایدم این حرفا رو بزنه :-D اما واقعاً تنها چیزی که شدیداً در این مسیر حس میشد، پذیرایی و خدمت از ته قلب بود.


+ یک نیمه شبى میرفتیم، بین راه، با چند جوان هم سن و سال عراقى به صحبت نشستیم. نقطه زبانى مشترکمون، من بودم و عبدا... از طرف اونا که انگلیسى با هم حرف میزدیم و من به اکیپمون میگفتم و عبدا... هم به عربى به دوستاش. (مثلاً من انگلیسیم خیلى خوبه)

عبدا... از نیروهاى مردمى داوطلب و چریک جنگى بود. تحت امر فرمانده هاى ایرانى و عراقى، زیرمجموعه سردار سلیمانى کار میکرد. درمورد گروهى بنام "الحشد الشعبى" ازم پرسید و من نمیدونستم چیه. برام نوشت و قرار شد که برگردم ایران و سرچ بکنم و به دوستام معرفیش بکنم که بدونن چیه. میگفت چند سال پیش که داعش قدرت میگیره و حمله میکنه، آیت ا... سیستانى (مرجع بزرگ عراق) در عراق فتوا میده که هر کى میتونه، بره جنگ با داعش. مردمى که داوطلبانه خودشونو معرفى میکنن، گروهى رو تشکیل میدن به نام "الحشد الشعبى" که الان شامل ١٥ هزار نفره!!! این گروه توسط فرمانده هاى زیرمجموعه سردار سلیمانى و فرمانده هاى عراقى، آموزش کامل میبینن و توى بعضى عملیات ها هم شرکت میکنن و بالطبع شهداى زیادى هم داشتن. خود عبدا... در عملیات تکریت زخمى شده بوده. طبق وظیفه، این گروه مبارز ِ داوطلب رو معرفى کردم. خدا حفظشون کنه...


+ روز قبل از اربعین، وارد کربلا شدیم و شلوغى بود و جمعیت.

... و اولین نما از حرم حضرت عباس...

روى ورود به حرم ها حسابى نکرده بودم، اما با زحمت و شانس وارد شدیم و زیارت و نمازى...

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 )


+ قبلاً که گفته بودم، دوست خوبم که بخاطر معلولیت و ویلچر ، از راه دیگه و زودتر رسیده بود رو پیدا کردم و ...


+ بین الحرمین بسیار شلوغ بود و جایى بود که کاروانها و دسته هاى عزادارى اى که وارد کربلا میشدند از اینجا رد شده و وارد حرم ها میشدند.

( عکس 1 -- عکس 2 -- عکس 3 -- عکس 4 -- عکس 5 -- عکس 6 -- عکس 7 -- عکس 8 )


+ فردا، روز اربعین، بعد از مراسم هاى ظهر بسمت خروجى شهر رفتیم. گفتند گاراژها و ترمینال هاى شهر بسته ست و باید برین اونجا (!!) تا به جایى برسید که سوارتون میکنن و میبرن گاراژ حلّه. از حلّه براى هر مرز، ماشین هست. حالا اونجا کجا بود؟! سیل جمعیتى بود که بسمت اونجا در حرکت بودند و کامیونها و اتوبوس هاى پر از آدمى که از اونجا در جهت مخالف ما میومدند و ما همچنان پیاده بسمت اونجا میرفتیم که برسیم اولِ اونجا که سوار میکنن!

بعد از ١٣ کیلومتر (طبق GPS) پیاده روى توی جمعیت، یه لحظه کامیونى دیدیم که جا داشت و کوله رو پرت کردیم بالا و خودمونو کشیدیم پشت کامیون. 

پشت همین کامیون -- این

ولى نفهمیدیم اینجا همونجا بود یا نه! خلاصه که کف کامیون رفتیم حلّه.


+ ٦٠ کیلومتر بعد، جایى که پیاده شدیم که بیشتر شبیه صحراى محشر بود و میلیاردها نفر هرکسى به سمتى میرفت! پرسیدم مگه اینا چى پرسیدن که هرکسى یه طرفى میره؟! گفتند فعلا مستقیم برید. کمى پیاده، کمى هم با آویزون شدن از میله هاى کنار یه اتوبوس، رسیدیم به ترمینال و خلاصه سوار یه ون شدیم با صندلى :-) 


+ بسمت چزابه حرکت کردیم و بارون شدید بود و جاده هاى خراب. در راه دوبار توى گل گیر کردیم و یه بار مجبور شدیم ماشینو به زور از توى گل در بیاریم و... رسیدیم.


+ مرز خلوت بود و سریع رد شدیم و ماشینمونو پیدا کردیم و علیرغم خستگى، سریع حرکت کردیم سمت تهران.


+++ در سکوت و خستگى شبانهٔ ماشینى که در عراق بسمت مرز میومدیم ، یاد آخر فیلم "در دنیاى تو ساعت چند است" افتادم و دیالوگ على مصفا...

ارزششو داشت...


  • دکتر میم

+ سلام. جاى همگى خالى، رفتیم و برگشتیم، ایشالا همه برن و برگردن. سفرش از هر نظر عالى بود. چند سالى بود از "این نوع سفر کردن ها" نرفته بودم. حتما مینویسم و عکس ها رو آماده میکنم براى پست بعدى.

 + هفته اى که گذشت، ٢٥ نوامبر، روز جهانى "مبارزه با خشونت علیه زنان" بود. من درگیر سفر بودم و نتونستم اون روز بنویسم... و الان که برگشتم، پست خاصى در این مورد ندیدم که کسى نوشته باشه!! (حواستون کجاست پس؟! )

من شاید به قیافه ام نخوره، :-)  اما به دلایلى که براى خودم دارم، این موضوع همیشه برام مهم و قابل عکس العمل شدید بوده.

وقتش گذشته، اما لازمه که بگم، نکتهٔ مهم این روز جهانى، اینه که "خشونت" ، فقط "کتک زدن" و "داد و بیداد کردن" نیست.

گرفتن یه حق، خشونته. بى اهمیتى، خشونته. نادیده گرفتن، خشونته. مسخره کردن و مسخره فکر کردن، خشونته. و...


این مطلب ناقص منو با نظر و عقیدتون یا یه خاطره، کامل کنین، ممنون.


  • دکتر میم

پاییز براى من همیشه فصل دوست داشتنى و اتفاقاى خوب بوده... اما امسال همه چیز برعکسه! بهم ریختگى و اتفاقاى بد و عجیب، پشت سر هم!

با خودم گفتم براى خراب نشدن پاییزم، این یک ماه باقیمانده رو باید شدید وقت بزارم و اکثر بهم ریختگى ها و اتفاقاى بد رو به نفع خودم تغییر بدم، حداقل خاطرات خوب پاییز خراب نشه!

خودمو کمى جمع جور کردم، سعى کردم به اتفاقاى خوبى که الان دارم فکر بکنم. چیزایى که بتونه با این سختى هاى بزرگ مقابله بکنه! بعد از کلى فکر و تلاش...

دو تا اتفاق خوب! اول اینکه این روزا ، بارسلونا بشدت روو اومده و بازیاشو با قدرت میبره :-)  دوم اینکه چند روزه که وقتى هندزفرى مچاله شده م رو از توى کیف در میارم، بدون گره خوردن و پیچ و تاب، سریع باز میشه!! :-) خیلى خوب و عجیب!


فعلاً دل به اینا خوش کردم تا بقیه کارا رو ردیف بکنم.


+ براى سفرى که گفته بودم، دیگه همه چى جور شد و ایشاا... داریم میریم کربلا. حدوداً ده ، دوازده روزى نیستم. امیدوارم آرامش این سفر، بره توى روح و مغزم.

اگه زنده برگشتم، میبینمتون :-)

به یاد همگى هستم. دوربینمو میبرم و براتون عکس میگیرم :-) 

  • دکتر میم


اگه مرد ِ جنگ و مبارزه باشى، همیشه دشمن ِ قوى داشتن، یا رقیب قوى و باهوش داشتن، بهت انگیزه میده و باعث پیشرفتت میشه. انگیزه براى شکست دادنش، دستت رو به چیزهایى میرسونه، به جاهایى میرى، تجربه هایى کسب میکنى که شاید درحالت عادى، سالها طول میکشید، یا هیچوقت!

مخصوصا اگه این جنگ، سالهاى سال طول بکشه. اصلاً این دشمن ِ سطح بالا، یه جور دوست ِ غیرعادى محسوب میشه!

گاهى تو جلو میوفتى ، گاهى اون؛ گاهى تو یه لحظه دلت براش میسوزه، گاهى اون براى تو. گاهى تو میخواى بکشیش، گاهى اون تو رو! 

و درهر صورت، هر دو بشدت درحال پیشرفتین.

اما هرچى باشه دشمنه، جنگه ... و تو باید تا آخرش وایستى وگرنه هر دوطرف رو نابود میکنى.

 

یاد رونالدو و مسى افتادم!

یاد امریکا و روسیه،

یاد megamind و  metromind ،

یاد خودم و کارن،


انیمیشن Megamind رو دیدین؟

شخصیت منفى داستان، یک ابرقهرمان بدجنسه که تمام مدت با یک سوپرقهرمان مثبت و خوب، درحال کل کل و جنگه که به اهداف شیطانیش برسه. بالاخره یه روز، اون بدجنسه موفق میشه که قهرمان خوب رو شکست بده و از میدون به در بکنه.

اما یهو به خودش میاد و میبینه که این همه مدت، فقط به امید رقابت با اون دشمنش بوده که فعالیت میکرده و پیشرفت میکرده و زنده بوده! حالا که رقیب و دشمنى در حد خودش نداره، دیگه هیچ هیجان و انگیزه اى نداره...


دشمن فوق العاده ام، کارِن

که بارها براى هوش سرشار و استعداد کثیفش، ایستاده کف زدم.

و او بارها برایم ایستاده کف زده،

دوست نفرت انگیزم، که بخاطرش همه جا رفتم،

که بخاطرم همه جا آمد،

که بارها امیدهایم را کشت،

که بارها امیدهایش را کشتم،

که یک روز دلم برایش سوخت و اشک ریختم، 

که یک روز دلش برایم سوخت و دیدم که اشک ریخت...


مردى که هیچگاه او را نمیبخشم... چند روزیست، از این دنیا رفت... در ٥٥ سالگى...  و من اصلاً حالم خوب نیست و بشدت بدحالم.



اداى احترام به کارن، به دشمن همیشگى ام


  • دکتر میم