روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیالوگ سال

۳۱
ارديبهشت

[روز ، داخلی٬ سالن ناشران عمومی نمایشگاه کتاب]

 پسره موفرفری با عینک گرد با تیپ هنری و شبه هیپی ها بود ، اما دختره ساده بود. احتمالاً استتار کرده بود :-))

پسر (رو به یکی از فروشندگان غرفه) : شما چه کتابی پیشنها میکنی؟!

فروشنده: چه فضاهایی بیشتر دوست داری؟

پسر و دختر : فضاهای تاریک و خسته،، طنز تلخ و کثیف،، فلسفه طور،، داستان کِشنده...!

فروشنده:  :-|

(فروشنده با شک و خنده، چند کتاب میاورد.)

فروشنده: اینا رو ببینین، بدک نیست، اما نویسنده خاصی مدنظرتون نیست؟! مثلا کافکا یا بروخس یا..؟

پسر: آره، آره، از بروخس چی دارین؟

فروشنده: ۴ ، ۵ تا از بروخس داریم، چیو بیارم؟

پسر و دختر (با فکر) : نمیدونیم دیگه ،، هر چیو آوردی!


  • ۹ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۱۵
  • دکتر میم

نجات ۱

۲۹
ارديبهشت

خواهرزاده سه ساله م داشت توی خونه مامان اینا بازی میکرد و از این کنجد شور ها میخورد. من داشتم تلویزیون میدیدم و مامان سر نماز بود. یهو دیدم یه صدایی میاد و بچه ایستاده و رنگش پریده و داره بزور نفس میکشه و یه صداهایی میده! 

دویدم سمتش و بچه رو برگردوندم و یه ضربه شلاقی زدم پشت بچه. مامان هم نمازشو شکست و دوید توی هال.

مامان که اومد، بچه کف زمین داشت گریه میکرد و نفس میکشید.

جوری بچه رو زده بودم که تا یه هفته سمت من نمیومد و میرفت بغل مامانش و میگفت دایی منو زد :-))


خفگی بچه ها زیاد اتفاق میوفته. کلا بهترین راه رهایی از خفگی، سرفه کردنه. و اینکه شخص رو وادار کنین که سرفه بکنه. اگه شخص نمیتونه سرفه بکنه، یعنی مسیر تنفس کاملاً بسته شده که نمیتونه حجم هوای سرفه رو تامین بکنه.

پس باید پشت شخص ضربه زد. محل ضربه باید بالای کمر و بین دوکتف باشه

شخص رو رو به جلو خم بکنید و ضربه رو با کف دست و کمی مایل به بالا (بسمت سر) بزنید و بسته به سن شخص، شدت ضربه رو تعیین کنید. به کلمه ضربه توجه کنید، نگفتم ناز بکنید. بزنید! در هر صورت، شکستن کتف و کمر و دنده ها با ضربه شما، بهتر از خفگیه :-)

برای نوزادان هم بهترین راه اینه که روی دست و ساعد، درحالی نگهشون دارید که بدن نوزاد با یه شیب مثلا سی درجه روو به پایین باشه و با ضربه و فشار آروم با سه چهار انگشت به پشت کتف بچه ضربه بزنید.

اینطور مواقع خیلی مهمه که هول نکنید و ترس و عجله نداشته باشید. کسی درعرض سی ثانیه نمیمیره!

اگه خفگی برطرف نشد، پشت شخص بایستید و یک مشتتون رو روی شکم بالای ناف بزارید و با یه حرکت سریع به داخل و بالا حرکت بدید. این حرکت باعث تخلیه ریه بسمت بیرون و شوک به نای و حنجره میشه.

همین کار رو برای نوزادان با فشار دو سه انگشتی، بین جناغ سینه و چند بار انجام بدید.

در هرمرحله ای که هنوز نفس طبیعی نشده و بیهوشی رخ داد، سریع با اورژانس تماس بگیرید.

+ اگر جسم خارجی کمی بالا اومده و قابل رویته با دست اروم بکشیدش بیرون.

+ مهم: اگه تنها هستید و برای خودتون این اتفاق افتاد و حس کردید ممکنه با سرفه درست نشه، یا نتونید سرفه بکنید، باید به خودتون شوک وارد کنید! یا سرپا بایستید یا رو تخت یا یک پله برید و با پشت یا از بغل خودتون رو به زمین بندازید.

+ مهمتر: من سال ۸۵ دوره تخصصی نجات دیدم. یکی از روشهای پزشکی برای خفگی های اجسام خارجی، سوراخ کردنه پایین گلو و تنفس با یه لوله از پایین گردنه! که من تبحر خاصی توو این زمینه و همچنین ضربه های خاص پشت کتف دارم :-) پس اگه اطراف من هستید و خفگی براتون رخ داد، بهتره فرار کنید، چون مسلماً خفگی و مرگ بهتر از قطع نخاع شدن و زندگی گیاهی یا دیدن سوراخ شدن گلوتونه! :-)) ;-)


  • دکتر میم

عینک های تکنولوژیک جدیدی بنام eye-tracker وجود دارد که وظیفه آن، ثبت مسیر نگاه شما روی یک حافظه جانبی است، که امروزه استفاده های زیادی دارد.

مثلاً چند سال پیش مجموعه فروشگاهی Walmart (بزرگترین مجموعه فروشگاههای زنجیره ای خرده فروشی و هایپر مارکت در جهان) با پروژه ای پر سروصدا از این عینکها به این روش استفاده کرد که تعدادی مرد و زن و کودک با سنین مختلف و نیازهای فروشگاهی مختلف را با به چشم داشتن این عینکها وارد یکی از فروشگاه های خود کرد و حرکات و نگاه های آنان را ثبت کرد. اینکه هرکسی با توجه به سن و نیاز خود در یک فروشگاه بزرگ، به کجاها بیشتر نگاه میکند! یا اول به کجا نگاه میکند و به کدام سمت میرود! و وقتی یک بسته مواد غذایی را برمیدارد، اول به کجای بسته بندی نگاه میکند!

تحلیل نتایج این آزمایش جالب، باعث تحول بزرگی در مدیریت فروش و مدیریت چینش و قفسه بندی فروشگاهی و اینکه کدام جنس، کجا گذاشته شود، همچنین نوع بسته بندی و نوشته های روی آنها و نیز قراردادن محل تبلیغات اجناس در یک فروشگاه و محل علائم راهنمایی و... شد و تغییرات عمده ای نیز در ترکیب فروشگاههای «وال مارت» ایجاد شد.

سپس از همین عینک ها برای طراحی سیستم های امنیتی هم استفاده شد، اینطور که به چشم تعدادی سارق حرفه ای زده شد و به چندین ساختمان مهم و بانک برده شد و تحلیل شد که بیشترین توجه و نگاههای سارقین به کجاست؟!

پس از آن تحقیقات تکمیلی و آپدیت این ابزار و ابزارهای مشابه که ابزاری تعاملی بین بدن و اجسام و کامپیوتر است شدت یافت و نتایج مثبت آن دست و پاهای مصنوعی و متحرک برای افراد قطع عضو و داروهای خاص و هدفدار، محصولات کشاورزی بیولوژیک و... است... و نتایج منفی آن ابزارهای جنگی جدید و بدون آتش... و نمونه جدید آن، ویروس نسل کش زیکا !

کوچولوی خطرناکی که بعد از سالها زندگی در خفا، حالا با یک تغییر ژنتیکی و با قابلیت حمله به مادران باردار و ایجاد نقص مغزی در نوزادان (تکمیل نشدن مغز و کوچک شدن سر) شیوع پیدا کرده! زیکا در آمریکای جنوبی و بشدت در برزیل و سپس در امریکای شمالی، اروپا و آسیای شرقی دیده شده. این ویروس از طریق خون، مخصوصا از طریق پشه منتقل میشود.

و حالا...

شاخه ای از علوم ترکیبی جدید که به تحلیل و بررسی و تغییر رفتار مولکولها در سطح دارویی، ژنتیک، کشاورزی و حتی اعضای بدن انسان میپردازد، و دربرگیرنده ۳۳ حوزه تخصصی علوم شامل علوم پزشکی، شیمی آلی و نرم افزار کامپیوتراست، بیوتکنولوژی نام دارد.

قابل توجه دانش آموزان تجربی و ریاضی و دانشجویان رشته های مرتبط اینکه رشته بیوتکنولوژی در ایران در مقاطع مختلف ارائه میشود و بهترین مورد آن برای دانش آموزان، دکترای پیوسته بیوتکنولوژی دانشگاه تهران است که از رتبه های زیر ۵۰۰ کنکور و بعد از مصاحبه تخصصی، دانشجو جذب میکند. (تا پارسال اینطور بود)

و همچنین افراد درسخوانی که به هر روشی قصد خروج از ایران رو دارن، این رشته، بشدت قابلیت خروج از ایران و اقامت در کشورهای اروپایی و امریکا با بهترین شرایط را دارد!


  • ۸ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۹
  • دکتر میم

تا ابد و یک روز بعد

۲۵
ارديبهشت

دیشب سینما رفتم. ابد و یک روز فیلم خوبی بود.

نفهمیدم منظور اونایی که اعتراض کردن و گفتن سیاه نماییه، منظورشون چی بود؟! یعنی واقعاً نمیدونن همچین چیزایی هست؟ یعنی خونه های سمت پاسگاه نعمت آباد و صالح آباد و خیلی جاهای دیگه رو ندیدن؟! واقعاً تا حالا داخل زندگیه یه معتاد نبودن؟! زندگی سخت و بدبختی نکشیدن؟! 

حتما نبودن و نکشیدن و ندیدن دیگه! یا اعتقاد دارن اینا هستش دیگه، چرا باید روش انگشت گذاشت؟!

درسته منم اعتقاد دارم بعضی چیزا اونقدر توی جامعه هست و زیاده که لزومی نداره دوباره بزرگنمایی بشه و روش مانور داده بشه، اما در این مورد جدای از نشون دادن نوع زندگی و بودن با یک معتاد و ساقی مواد در خانواده، قدرت کارگردان فیلم در نمایش عالیه روابط بی پرده افراد خانواده بود. و اینبار نگذریم از بازی های خوب بازیگران.

و اینکه این نوع زندگی سمیه و خیلیها مثل سمیه به حکم ابد و یک روز، تا یک روز پس از مرگ ادامه خواهد داشت...


+ ده سال پیش، جشنوار تئاتر دانشجویی، گروه تئاتر ما با گروه تئاتر دانشگاه سوره با نوید محمد زاده، رقیب بودیم. این عکس یادگاری رو از اردوی بین جشنواره اون سال پیدا کردم :-) 


  • دکتر میم

یک شب عجیب...

۲۳
ارديبهشت

همین الان توی سالن بیمارستان نشستم. چون آخر هفته ها اتاق عمل ها خلوته، الان برای تست دستگاه و محلول های جدید، آخر شب میرم بیمارستان. تازه لباس عوض کرده بودم و وارد سالن عمل شده بودم که یهو سر و صدا شد. برگشتم دیدم چند تا از پرستارا بدو رفتن بیرون. چی شده؟! یه مورد خفگی آوردن CPR (اتاق احیا) ، کسی نیست. رفتم که برم سر کارم، یهو یکی اومد جلوی سالن داد زد : دکتر میم بیاااااا !!!

از داد زدنش استرس گرفتم و تیز رفتم بیرون. رفتم CPR دیدم یه بچه روی تخته و همه دور و برش. توی راهرو چند نفر جیغ و داد و گریه میکردن.

ایستادم یه گوشه، خانم دکتر با فریاد گفت بیا دستگاه ها رو آماده کن. گفتم آخه کار من نیست! برگشت و داد زد بیاااا کسی نیست!

بدون فکر رفتم جلو. در رو بستن. پسر بچه ده ساله، قند یا شکلات راه تنفسشو بسته بود و ده دقیقه بود که رفته بود! بیهوش! یا کما یا...! تا چند دقیقه پیش حرکت و خس خس داشته، اما الان که آورده بودنش، دیگه نه!

خیلی صحنه ها و شرایط بدتر رو دیده بودم، ولی الان واقعا دست و پام میلرزید، از سر و صدای بیرون اتاق و استرس همه دکترها و پرستارای داخل که با سرعت و ترس کار میکردن و پسر بچه ناز روی تخت!

هیچ علائم حیاتی ای نبود. ۷ ساله، بور و چشم روشن بود. و خوشگل.

نمیدونستم دارم چیکار میکنم؟! چرا؟ من،، استاد بی استرسی،، داشتم میمردم. چند دقیقه بعد اما آرومتر شدم، صدای بیرون نمیومد. شاید دیگه نمیشنیدم! همه با سرعت کار میکردن.

بعد از ده دقیقه ای که به اندازه ده ساعت گذشت، بچه برگشت! زندگی برگشت. زندگی ای که خیلی دور شده بود و در صورت برگشت هم هر لحظه امکان سکته مغزی بود! اما خداروشکر خوب و سالم برگشت! تموم که شد، همه ایستادن، عقب عقب رفتم و چسبیدم به پنجره. لال و زرد بودم.

خانم دکتری که برای من یکی از اسطوره های قدرت و خونسردی توی پزشکی بود و کارهای خارق العاده ای توو اون بیمارستان ازش دیده بودم، ایستاد، دستکش هاشو درآورد، سرش رو گرفت و به دیوار تکیه داد و نشست، یهو زد زیر گریه! از خوشحالی و استرس یا ناراحتی!

آروم رفتم بیرون، پاهام مال خودم نبود. رفتم توی سالن عمل و نشستم. خودمو جمع کردم که نیوفتم! نمی افتادم. همه کم کم اومدن. کارگر خدمات آب آورد برای همه.

پرستار میگفت خانم دکتر از این ناراحت بوده که چرا یه نفر توی خونه این بچه، کوچکترین عکس العمل بعد از خفگی رو بلد نبوده! ظاهراً خانواده به اشتباه انگشت توی حلق بچه کرده بودن و مادهٔ گیر کرده، بیشتر پایین رفته بوده و مسیر بیشتری رو بسته بوده! که اگه چند دقیقه یا ثانیه دیرتر میرسیدن...

حال هیچ کاری رو نداشتم. حس مبهم خوشحالی و ناراحتیه عجیبی بود. خانم دکتر داشت رد میشد، با چشمای قرمز، گفت دکتر خسته نباشی، ممنون.

میخواستم بگم خواهش میکنم، وظیفه ام بود، میخواستم بگم تو دیگه کی هستی.... ولی فقط یه صدای نالهٔ تاییدوار ازم بیرون اومد. بلند شدم و به سوپروایزر گفتم من فردا میام و رفتم.

داغون، لباس عوض کردم و نشستم توی راهرو. نمیتونم راه برم. زنگ زدم پیمان بیاد دنبالم.

هنوز نشستم... شب عجیبی بود...


+ بعد نوشت: بزودی لای پست هام سعی میکنم درمورد چیزای ساده ای از احیا و نجات و عکس العمل های لحظه ای که میتونه خودتون یا کسی رو گاهی نجات بده، بنویسم. حتماً

  • دکتر میم

سلفی در حال سقوط

۲۲
ارديبهشت

نه اینکه بدترین ِ بدترین آدمها باشیم، اما بدون شک جزو بدها، اونم از اون ته جدولی ها هستیم. ما ایرانی ها در هر زمینه ای (با هر جزئیاتی) که به اخلاق مربوط میشود، مردود میشویم.

هرچی توی تاریخ عقب تر بری، میفهمی که این مرز ِ مبهم بی اخلاقی و سراشیبی ِ سقوط، از حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ سال پیش پایه گذاری شده، و از حدود ۱۰۰ سال پیش با شیب و شتاب زیاد به سمت دره پیش رفته. الان هم سالهاست که پرتاپ شدیم و آزادانه سقوط میکنیم به دره ای که انتها نداره و خودمون (با روشهای جدید بی اخلاقی) ، روز به روز حجم و عمقش رو زیادتر میکنیم، طوری که از سرعت سقوطمون هم جلو زده!

سه نکته:

۱. تاریخ چند کشور دیگه در مناطق مختلف در زمینه سقوط یا ارتقا هم چک کرده بودم. واقعاً تغییر اخلاقیات، به همین زمان طولانی و تلاش سخت نیاز داره! عجیب اینکه ما ایرانیها واقعاً تبحری داریم در سقوط!

۲. بعضی مواد مخدر (مخصوصاً علفی ها) باعث شدت گرفتن فاز و روحیه همون لحظه تون میشن، یعنی اگه خوب باشی، در همون راستا و اگه بد باشی در همون مسیر به روحیه ت رنگ و لعاب لحظه ای و مجازی میدن. فکر میکنم در زمینه اخلاق ما، شبکه های اجتماعی، یکی از مخدرهای شدت دهنده این سقوطه!

۳. بعید میدونم بشه تغییری اساسی ایجاد کرد (حداقل در زمان کوتاه مثلا ۲۰۰، ۳۰۰ سال !! ) اما از ریاکاری و چشم و همچشمی و تظاهر و خودنماییه ایرانیها، میشه سؤ استفاده های خوب زیادی کرد! مسلماً براتون آشناست: ... من کتاب میخونم، من به همه کمک میکنم، من بین خطوط میرانم، من سینما میروم، من با شعر، تاریخ، فلسفه و منطق آشنا هستم، کودکان کار؟؟ وای وای! قطع درختا و آلودگی محیط زیست؟! نه .. نه!! کمپین بزنیم، ... من بیشعور نیستم، من گوه زیادی نمی خورم، من به بیماریهای خاص کمک میکنم، من خون اهدا میکنم، من کارت اهدا اعضا دارم، من به افکار و عقاید بقیه احترام میگذارم، من .. من... من هرکاری که باعث خوب دیده شدن در نظر بقیه باشد را انجام میدهم!


+ و همین هم خوبه. از این زمینه های ریاکاری برای خود و دیگران فراهم کنیم ;-) 


  • ۳ نظر
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۲۸
  • دکتر میم

شب بود. بخاطر ترافیک قبل از میدون انقلاب، و نخوردن به چراغ قرمز جمهوری، از میدون پاستور، پیچیدم سمت راست. از جلوی در ریاست جمهوری اومدم بپیچم سمت بالا ... یهو دیدمش! 

خودش بود؟! "نیکولو ماکیاولی" , پشت در ریاست جمهوری! اینجا چیکار میکرد؟! 

پیاده شدم و آروم رفتم سمتش...

- نیکولو ... نیکولو

- بله؟!

- خودتی نیکولو؟

- پ ن پ ، پاپ ژان پل دومم! 

سرمو بلند کردم و مات و مبهوت به اطراف نگاه میکردم، ولی همونجا بود، جلوی در ساختمون پاستور! 

یهو با بی حوصلگی گفت: اوسگوله خنگ، فکر کردی مثلاً فیلم «نیمه شب در پاریس» ه ؟! نه بابا همینجاست، سال ۹۵ !

- خب تو اینجا چه غلطی میکنی این موقع شب؟

- از صبح اومدم اینجا واسه استخدامی! حتی راه نمیدن برم دوتا سوال بپرسم!

- آخه بی عقل، به من میگی اوسگوله خنگ؟! فکر کردی خونه خاله ست؟ همینطوری سرتو بندازی پایین و بری توو؟! حالا چرا اینجا؟!

یهو شونه شو تکیه داد به درخت و ناله کرد و در ِ دلش رو باز کرد و حرف زد و حرف زد...

از بدنامی بعد از مرگش و اینکه همه چی بنام اون تموم شده و از کتابش «شهریار» گفت و اینکه اکثر کشورها چقدر از اون کتاب استفاده کردن، اما به روی خودشون نمیارن و هنوز به نیکولو فحش میدن. از اینکه دو سه قرن بعدش میره امریکا و میبینه همون داستانه! اسپانیا ، فرانسه، افریقا، شرق آسیا....

باز جدی شد و با چشمای گرد گفت: تا اینکه شیش ماه پیش، شنیدم اینجا یه سیستمی هستش که میگن حتی دست منو از پشت... 

جلوی دهنشو گرفتم و کشوندمش اونور...

- هیسسسس.... چقدر تو خری! اینا رو باید اینجا بلند بلند بگی؟! 

- چیه مگه؟! من که تازه کتابش هم نوشتم. اینا کتاب ننوشتن ، نه؟!

- واسه همین اومدی؟

- آره دیگه، اومدم شاگردی. گفتم شاید یه کتاب جدید هم بنویسم!

یهو چشماشو تنگ کرد و گفت: تازه میگن یه ساختمون دیگه هم هستش همین اطراف... اونم اسمش...

دستمو بلند کردم و چنان زدم توو دهنش که با سر و صورت چسبید به زمین!

- عوضی چرا میزنی؟!

- من عوضی ام؟! اوین میدونی کجاست؟!

- نه!

(پیاده راه افتادیم سمت ولیعصر)

- پس دهنتو ببند، تا با تیر نزدنت، پاشو بریم. ایتالیاییه بی مغز، از توو قبر پاشده اومده اینجا، سرشو عین گ...

- من که قبر ندارم، آقای ایرانیه...

- اگه به ما فحش بدی، میزنما...! خیلی ام ما ایرانیا خوبیم! بعدشم تو قبر نداری؟! خودم اومد بالا سر قبرت، فلورانس، کنار قبر اون مجسمه سازه ! کی بود همش مجسمه های لخت میساخت؟! مرتیکه بی فرهنگ! آها میکل آنژ!

- همین دیگه ، شنیده بودم به اخبار و تاریخ و کتابها و فیلمها و سریالهای فِیک و تحریفی، عادت کردین! سی سال بعد از دفنم، یه مشت حیوون کشیدنم بیرون، سوزوندنم و خاکسترمم... (اشک گوشه چشماش جمع شد) ... خداروشکر زیاد توی تاریخ نیومده! در هر صورت تو یه گراز خنگی... 

تا اومدم بزنمش، پرید و سوار  BRT شد... دیگه لای جمعیت بدون درگیری رفتیم تا تجریش. پیاده شدیم، گفتم حالا چی؟

گفت شنیدم بالای دربند، قلیونای خوبی داره! :-) 


  • ۵ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۷
  • دکتر میم

دوستان کتاب نخوان بسیار زیادی دارم. در حدی که در یکی از گروه های دوستی نزدیکم، گاهی که کتاب دستم یا توی کیفم میبینن، بشوخی میگن: " اِهه،، تو ام از این اوسگولایی که کتاب میخونی؟ :-)  ببین ملت پولاشونو خرج چه آشغالهایی میکنن :-)) "

و همه میخندیم.

از ۴، ۵ ماه پیش یکی از دوستان نزدیکم در همین گروه، که در عمرش نهایتا دو کتاب درسی خونده، با حرفهام و گیر دادن هام، گوشه چشم و علاقه ای به کتاب خوندن نشون داد.

براش کتاب «سه شنبه ها با موری» از «میچ آلبوم» رو بردم. من این کتاب رو به چند نفر هدیه داده بودم. 

یک هفته بعد، خونده بود و کتاب دیگه ای خواست! ازش درمورد کتاب پرسیدم و مطمئن شدم که واقعاً خونده :-))

کتاب «پنج نفری که در بهشت ملاقات میکنید» رو هم تموم کرد و الان داره «بادبادک باز» رو میخونه! :-) 


کتابخون کردن یک دوست در هر سال یا حتی یک نفر در تمام عمر میتواند بسیار شیرین باشد. با اینکه شاید خودش آدم بزرگی نشود اما کتاب خواندن، مسلماً زندگیش را تغییر خواهد داد و حتما فرزندی از خانواده اش کتابخوان خواهد شد و امیدوارم به نسل بعدش منتقل شود و حتماً من هم در این شیرینی سهیم ام.


مردمانی که کتاب نمی خوانند، باید تاریخ را دوباره تجربه کنند!


  • دکتر میم

جهنم شهر آفتاب

۱۶
ارديبهشت

مدیریت نمایشگاه کتاب در روز شلوغ پنجشنبه، در یک کلام افتضاح بود! هیچ چیز سر جاش نبود. از ترافیک شدید اتوبانهای منتهی به نمایشگاه، تا پارکینگ پرت نمایشگاه که سه کیلومتر فاصله داشت تا نمایشگاه! از بهم ریختگی نظم اتوبوسها و ون هایی که وظیفه بردن مردم از پارکینگ به نمایشگاه رو داشتن، تا سرویس های بهداشتی و نمازخانه کوچک و کم تعداد برای این جمعیت زیاد! و از غذا فروشیهایی که نصفشون ساعت ۱ غذا تموم کردن و بقیشون با صفهای یک کیلومتری، تا مهمترین چیز! دستگاههای کارتخوان ِ غرفه ها که همه قطع بودن!! و بیچاره کسانی که یکروزه از شهرستان اومده بودن و به امید کارت ها و بن کتابها بودن و هیچکدوم کار نمیکرد!! و پولی که اکثراً توی کارت ها به فنا رفت و نه میشد کتاب خرید، نه نقدش کرد، نه پولشو از دستگاه گرفت!!

بقول فرهاد اصلانی توی فیلم دوران عاشقی، ما فکر میکنیم خیلی چیزا روی حساب و کتابه! ولی توی ایران نیست!

شهرداری ای که مثلاً داعیه مدیریت یک شهر بزرگ و پرجمعیت را دارد، از عهده یک نمایشگاه لعنتی در اون فضای بزرگ...


+ لعنت به شهرداری و بانک شهر و آسان پرداخت پرشین...


  • دکتر میم


این نوشته، درصد کمی خطر لو رفتن گوشه هایی از فضای یک فیلم را دارد.

امروز «اژدها وارد میشود» فیلم پر سر و صدای «مانی حقیقی» را دیدم. راستش غیرمنتظره نبود. از ساخته های قبلی ِ بد و بی هدف مانی حقیقی، انتظار فیلم فوق العاده ای رو نداشتم! 

مانی حقیقی اصلاً کارگردان خوبی نیست. حداقل هنوز درحال تجربه کردن و تست کردن است. فقط من نمیفهمم چرا اینقدر اصرار دارد هر سال یک ژانری را آن هم به سطحی ترین نحو ممکن تجربه کند و حتما هم فیلم به جشنواره های مختلف خارجی برود و هیچ جایزه ای هم نبرد! 

فیلم «اژدها وارد میشود» که بقول کارگردان، براساس یک داستان واقعیست، یک فیلم شبه روشنفکرانه، نیمه فانتزی، نیمه سورئال و بی قصه است. همه چیز در این فیلم نصفه و نیمه رها میشود و به هیچ جایی نمیرسد. البته پر از نماد و موزیک های خاص با صدای بلند و صحنه های عجیب و غریب! 

راستش قبل از دیدن فیلم، با آدم های زیادی که فیلم رو دیده بودند، صحبت کردم. تعداد کسانی که از فیلم خوششون اومده بود، کم نبود! و اما در جواب اینکه «چیه فیلم خوب بود؟ » ، جواب میگرفتم، خوب بود دیگه! خاص بود! صحنه هاش جالب بود!

قبلاً گفته بودم، بعضیها دوست دارند چیزهای خاص را بپسندند. این فیلم هیچ چیز خاصی نداشت! فقط بعضی بینندگانی که زیاد فیلم نمیبینند و گاهی سالی یکبار فیلم سالوادور یا اخراجی ها یا ... میبینند، این نوع روایت ها برایشان خاص و حاوی جذابیت های گول زننده است.

و مطمئنا فیلم، خیلی ها را با صحنه های طبیعی زیبای جزیره قشم، هیجانزده میکند. همانطور که فیلم بزرگی مثل Revenant هم دست به دامان طبیعت آلاسکا میشود! درصورتی که این نمیتواند نقطه قوت فیلمی باشد که وظیفه اش قصه گفتن است! وگرنه فیلمهای مستند پر است از صحنه های فوق العاده از طبیعت و حیات وحش، با فیلمبرداری فوق العاده!

اما مانی حقیقی، چند سال پیش چند نوار صوتی و چند کاغذ و خاطره از چند نفر پیدا میکند و به یک داستان اسرارآمیز و نصفه و نیمه و ناتمام میرسد و تصمیم میگیرد فیلمش را بسازد! ماجرایی که گفته میشود در سال ۱۳۴۳ در قشم اتفاق افتاده و بنظر من هیچ اعتبار خاصی ندارد. با پرداخت هایی که ناشیانه روی قصه انجام شده، با روایت ضعیف و همان مشکل همیشگیه نقص روایتگر داستان، این فیلم ساخته شده.

جالب اینکه به علت نشان دادن واقعی بودن داستان (یا شاید کمبود قصه) وسط فیلم، مانی حقیقی، رو به بینندگان مینشیند و تعریف میکند که چطور شد تصمیم گرفتیم این فیلم را بسازیم و بعد، مصاحبه هایی مستند با افراد واقعی مثل سعید حجاریان، صادق زیباکلام و... که البته هیچکدام راهگشای گره کور داستان نیستند.

راستی تا یادم نرفته، از بازی افتضاح احسان گودرزی در نقش کیوان حداد، نگذریم!

واینکه قصه ناتمام و بی نتیجه میماند! یعنی تحقیقات تیم کارگردانی به جایی نمیرسد! همین! و تو فیلمی را میبینی مثلاً با این مضمون: «یه روز سه نفر میرن جنگل، یهو یه صدایی میاد، ... ، هیچی دیگه خوش گذشت!! » 

بعد از فیلم، تمام سعی خودم را کردم که خوشبینانه به خودم بقبولانم که این دوساعت، بیهوده نبود و آقای حقیقی میخواست این وسط، چیزی را بگوید! ... نفت، سیاست، تکرار چنگ زدن باورهای تاریخی، یا...

اما نه، حقیقت ناامیدکننده اینکه در این فیلم، نه تنها اژدها، بلکه مرغ هم وارد نخواهد شد!


با احترام به دوستداران فیلم

دکتر م.


پ.ن. : فیلم را اگر توانستید، ببینید. تجربهٔ هرچند ضعیف و نیمه کاره، اما جدیدیست. درحدی نیست که از وقت گذاشتن خیلی پشیمان شوید.


  • دکتر میم