روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

من به عنوان کسی که دوران مجردی و متاهلی رو تجربه کرده و دوستان مجرد و متاهل زیادی دارم و متاهل های راضی یا ناراضی و مجردهایی که سخت دنبال زن یا شوهرند و بعضی مجردها که بی توجه به این امر، گذران زندگی میکنند، خدمتتون عرض کنم که...

ازدواج قطعاً گذر حساس و مهمی از زندگیه، اما دختر یا پسری که بدون توجه و ترس از بالا رفتن سنش، «ازدواج کردن» رو از صدر اهدافش خارج کرده باشه، قطعاً به موفقیت های دلخواهش میرسه.


+ حالا در این بین، اگه ازدواج موفقی هم براش اتفاق بیافته، میتونه به شدت و سرعت موفقیتش اضافه بکنه... و بالعکس.

نتیجهٔ این چندخط خطبه اینکه، ازدواج، فقط یک عامل تاثیرگذار مثبت یا منفی در روال زندگیه. نه اصل وجودی زندگی!


  • دکتر میم

- امید سال ۸۷ از ایران رفت امریکا. بورسیه شد دانشگاه لوس آنجلس و الان دکتراش تموم شده. گاهی میاد و میره. صحبت که میکردیم، از همه چی راضی بود. اما میگفت اونجا نمیمونم. نمیدونم چرا. نپرسیدم اما میگفت میام ایران، شاید برم و برگردم. پیشنهادهای کار پاره وقت هم داشت که بره و بیاد.

- فرنوش یه عمر دنبال رفتن بود، همه چیش هم به رفتنیا میخورد، اما نرفت! البته رفت سوئد و شیش ماه بعد برگشت! فقط گفت نتونستم! بنظر من اونقدر دختر فعال و سرزنده ای بود که اینجا هم میتونست همه کار بکنه و موفق باشه! برای رفتن و اقامت، خیلی کارا هم کرد، اما شرایطش نشد که نشد! افسرده شده و قرص و روانپزشک و... هیچی!

- برعکسش محمود (یار غارم) قصد رفتن داشت و بخاطرش خیلی منظم، برنامه ریزی کرد و تلاش زیاد. از کلاس فرانسه برای آزمون TCF و کِبِک، تا دوره های پیشرفته جوشکاری صنعتی برای امتیاز بالاش برای مهاجرت به کانادا. جوشکار متخصص ماهری شد و استخدام شد، با حقوق فوق العاده عالی! ضمن اینکه الان فرانسه هم تدریس میکنه و دیگه نمیخواد بره. بهم گفت به پات میمونم که کافه بزنیم :-)

- وحید و مینو هم از دوستایی بودن که برخلاف فشار اطرافیاشون، با بدبختی و پناهندگی و کمپ و سختی و.. رفتن آلمان. اما خداروشکر الان شرایطشون عالیه و خیلی خیلی راضی ان و...


+ دور و بر همتون حتماً پر از آدمهاییه که میخوان برن یا میخواستن برن یا رفتن. بعضیا خوبن و بعضیا نه! حتی شاید خودتون قصدتون رفتن باشه. خیلیا گاهی با من مشورت میکنن (به عنوان یه آدم دنیا دیده) :-D من همیشه هیچ تاکیدی نمیکنم. چون سخت معتقدم زندگی توی هرشرایطی و هر جایی فقط به خوده خوده آدم بستگی داره! هیچ جای دنیا حلوا پخش نمیکنن اما آدم غرغرو اگه شهروند سوئیس هم بشه، ماهی ۳ هزار دلار هم یارانه بگیره، بازم راه برای غرزدن و ناله کردن و گشتن دنبال جای بهتر میگرده! یکی هم مثل من اگه شهروند اجباری سودان و مالی و قبایل مائو مائو هم بشه، دنبال راه خوشی روزمره و تفریح و استفاده از زندگی میگرده و پیشرفت توی شرایطی که داره و میتونه ایجاد بکنه! (هندونه زیر بغل خودم :-D )

پس نمیشه به کسی توصیه کرد برو یا نرو چون خوبه یا بد. من دیدم کسایی که رفتن و خوشحالن و خوشبخت و موفق و یا موندن و بدبخت و بیچاره و در هر دومورد، برعکس!

به هر کی میخواد بره یا نره، باس گفت اول خودتو یه ورانداز بکن!

... مسعود، دوست قدیمیم، سه سالی میشه که رفته چین، دکترا میخونه و میره و میاد. خیلی کشورهای شرق رو رفته و اصلاً راضی نیست! و از اون غرغروهای حرفه ایه. توی یکی از گروههای تلگرام هر شب هستیم. داره هفته دیگه میاد. چند تا قطعه برای کارمون که اینجا نیست و عجله ای لازم داریم، فرستادم به آدرسش که بیاره ایران. داشت غر میزد که شرایط این کمونیستهای چینی از ایران بدتره و... بهش گفتم اون موقعی که تو یه ذره فوتون توی نور خورشید بودی داشتی از آسمون میومدی که غذای بابات بشی، وسط راه یهو هوا ابری شد و تو منعکس شدی سمت ایران،، قرار بود انگور شراب بیل گیتس باشی، اومدی شدی خرمای افطار حاج رضا :-)


  • دکتر میم

داشتم به یه دوست برنامه نویس، قسمت مدیریت وبلاگ بیان رو نشون میدادم. توی قسمت «آمارها و گزارش ها» --> «ترافیک ورودی» یه قسمتی داره بنام «عبارات جستجو شده» . یعنی کاربرایی که اومدن توی وبلاگ شما، چه کلماتی رو توی موتورهای جستجو مثل گوگل، جستجو کردن که نتیجه، وبلاگ شما اومده و اونا هم لطف کردن و تشریف آوردن به وبلاگ شما! 

خودمم تا حالا توی این قسمت نرفته بودم!

فقط میخوام به یه برش از این قسمت وبلاگ من توجه کنین:


- جناب گوگل عزیز و محترم، آخه کسی که دنبال «داستان رابطه با پیرمردای باحال» میگرده، باید بفرستی اینجا؟! استغفرا... ! :-|

- بچه ها ، ما اینجا دعای «به خاک سیاه نشستن» داشتیم؟! آخه توی گوگل دنبال دعای به خاک سیاه نشستن میگردی؟! حالا کدوم بدبختیو میخوای با دعات به خاک سیاه بشونی؟! شما زحمت نکش واسه دعا. با این همتی که داری، حتماً تا حالا خاندانش هم سوزوندی! :-)

- دکر یحو دکر ....؟!  (چرا یاد نانسی عجرم افتادم؟؟!!)

- تقاص کارات؟؟!!! من تقاص کارای تو ام؟! دیگه کسی که توی گوگل دنبال تقاص کاراش بگرده، دنبال تقاص بدتری باید باشه؟ تقاص بدتر از اینکه گوگل تورو فرستاده سراغ من؟! :-))


نتایج:

+ من دکتر نیستم، فالگیر و رمال و کف بینم. البته قدیما فال قهوه هم میگرفتم :-)

+ دکر یحو دکر  (مهمترین نتیجه)

+ گوگل ، برادر من، خدا لعنتت کنه

+ تقاص کار همتون، خوندن وبلاگ منه. البته تقاص کارای خوبتون :-) تقاص نه، پاداش.

+ همین الان برام SMS اومده که شنبه صبح باید برم پلیس فتا، در مورد داستان رابطه با پیرمردای باحال توضیح بدم!

+ نتیجه اعتماد به گوگل = وبلاگ دکتر میم

+ بازم تاکید میکنم: دکر یحو دکر :-)

(توضیح اینکه، رفتم ترجمه کردم، ظاهراً به زبون پشتو، معنیش میشه قوانین چنگ زدن) 

- برای کف بینی، گرفتن دعا و فال و انداختن رمل و اسطرلاب لطفاً خصوصی پیغام بزارین، به ترتیب نوبت میدم. پارتی بازی هم نداریم.


  • دکتر میم

بمب

۲۶
خرداد

بعد از دوسال بدبختی و جون کندن (بمعنای کامل) و شب نخوابیدن و بی پولی کشیدن و تلاش و تلاش، برای موفقیت توی محصول جدیدمون، به یه مشکل عجیب فنی خورده بودیم :-|

دوهفته شدیداً درگیر و توی خودم بودم! هیچ راهی جواب نمیداد! حس آدمی که به ۳, ۴ متریه پرتگاه رسیده و لبه موفقیت اونطرف پرتگاه دیده میشه اما شک داشتم بایستم و دست به عصا بشم یا این ۳, ۴ متر رو با قدرت بدوم و محکم بپرم! یا میوفتم پایین، یا میرسم اونطرف.

پریروز توی شهرک صنعتی چهاردانگه، مرز بین این تصمیم بود! 

طبق فکر و دل و اخلاقم، دویدم و مثل دیوونه ها با تمام قدرت پریدم

وقتی که بعد از منفجر کردن یه قوطی کوچیک گاز، تست ِ کارمون درست شد و من کف کارگاه نشسته بودم و بلند بلند میخندیدم، فهمیدم که لبهٔ اونطرف رو گرفتم :-))

دیروز و امروز از بمب انرژیه این اتفاق استفاده کردم و دوتا از کارای خیلی مهم رو انجام دادم،، هر دوش بشدت جواب داد!

نکته : روزی که خیلی خیلی خوبی، مهمترین کارهای نکرده رو انجام بده،، حتماً جواب میده :-)


  • دکتر میم

بچه ها متاسفانه دیروز به یه گِی کلاب توی امریکا حمله کردن و حدود ۵۰ نفر کشته شدن.

یه زلزله توی ویتنام ،، دوتا تصادف توی اتوبان یادگار امام مسیر جنوب به شمال!

همه اینا تقصیر پارس آنلاینه که سرور های اینترنت رو هِی خاموش و روشن میکنه! هیچ توضیحی ام نمیده!

نه داعش مقصره، نه ایران خودرو و سایپا، نه شرکت بیان و نه من!

فقط پارس آنلاین! همش پارس آنلاین!


  • ۸ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۸
  • دکتر میم


اون نگاتیو ۳۶ تایی سیاه و سفید، تجربه خیلی خوبی بود. از اینکه کلی از نگاتیوها رو با حماقتم سوزوندم، کلی درمورد عکاسی با نگاتیوهای خاص سیاه و سفید یاد گرفتم.

چند هفته پیش برای n اُمین بار رفته بودم بسطام، مقبره بایزید بسطامی، این عکس دوستداشتنی که از پرواز کبوترها در حیاط مجموعه گرفتم رو راحت میتونم بزرگ چاپش بکنم و بنویسم سال ۱۳۳۱ ! :-)

اگه درمورد بایزید چیزی نخوندین یا نشنیدین (که خیلی بعیده) بگم که به «سلطان العارفین» مشهوره و از عرفای بزرگ قرن دوم یا سوم هجریه که عطار نیشابوری هم در کتاب «تذکرة الاولیا» که درمورد ۹۷ نفر از اولیا و عرفاست، در مدح بایزید نوشته.

اما نکته مهم! 

بنا به روایات، امام صادق (ع) یکی از فرزندانش (یا نوه) رو برای شاگردی، پیش بایزید میفرسته و این فرزند «محمد بن جعفر صادق» میره و بعد از سالها اونجا از دنیا میره و حالا اون مجموعه تاریخی بنام امامزاده محمد معروف تره و بایزید خیلی مهجور واقع شده. در معماری عالی و گرم مجموعه، مقبره و مزار و ضریحی برای امامزاده محمد ساخته شده، اما بایزید در اطاقک کوچکی در حیاط دفن شده (این عکس از دور، اطاقک گوشه حیاط معلومه ، و این عکس داخل اتاقک)

و حالا به گفته مسئول گردشگری شهر، سالی حدود ۱۰۰۰ نفر از هندوستان، پاکستان، افغانستان و... برای زیارت بایزید میان. بایزیدی که به گفته بزرگان، اونقدر خوب و بزرگواره که میشه از خدا بخاطر زیارتش حاجت گرفت.

البته در دوره ای از زندگی بایزید، متهم به صوفی گری و ادعای خدایی شد و بایزید تکفیر شد (متهم به کفر) ، که این تفکر در بین شیعه بیشتر ماندگار شد که بعدها هرچه این اتهام رد شد، ولی هنوز اکثر مردم ما به زیارت امامزاده محمد میروند تا بایزید بسطامی! 

زندگی و شخصیت بایزید، ماجرای عجیبیه! بخوانید

«نقل است که او را گفتند قومی می گویند که: کلید بهشت کلمه لااله الاالله است. گفت: بلی کلید بی دندانه در نگشاید و دندانه ی این کلید چهار چیز است: زبانی از دروغ و غیبت دور، دلی از مکر و خیانت صافی، شکمی از حرام و شبهت خالی و عملی از هوی و بدعت پاک»


  • دکتر میم

علایق رسمی

۲۳
خرداد

یک سالی میشه یکی از این مدل های معروف اینستا (پسر) رو میشناسم. دوستم که نیست، سلام و علیکی داریم و گاهی با ما سالن میاد برای فوتبال.

انصافا خوش قیافه ست و ۱۴۰ ، ۱۵۰ هزارتایی هم فالوور داره. خبر داشتم پارسال نامزد کرده بود و جشنی گرفته بود و عکسهای مشترک توی پیجش میذاشت و... همچنان دخترها توی پیجش خودکشی میکردن براش!

هفته پیش اومد توی جمع و گفت نامزد (عقد) کرده و جشن و...!!!

وقتی که رفت، پرسیدم مگه شیش ماه پیش نامزد نکرد؟!

گفتن دوماه بعد از نامزدیش عاشق دوست دیگه ای میشه و... طلاق میده و آشنا هم داره و طبق ضوابط، اسم از شناسنامه ش پاک میشه و ... بعدی!

حالا همه عکسهای دختر قبلی از پیج پاک شده و هر روز عکس های مشترک جدید میاد.

بچه ها گفتن آخه آدمی که ماها (دوستای پسرش) ازش دوری میکنن به خاطر اخلاق گوهش، برای هر برنامه و سفر و جشنی، میپیچوننش، انتظار داری دختر رو چند ماه بتونه نگه داره؟

گفتم «دوستمون چه علاقه ای هم به عقد رسمی داره!»  ظاهراً این مورد سومه!!


  • دکتر میم

شکارچی

۲۱
خرداد

+ امشب، با یه اکیپ ۱۳ نفری دوستان، از سالن سینما اومدیم بیرون. «بارکد» فیلم کمدی سطح متوسط رو به بالا و قابل قبولی بود. با اینکه گافهای زیادی داشت اما اگه به چشم یه نیمه فانتزی ببینیدش، خوبه. با تکرارهای کمیک گاهی خوب. فیلمهای «مصطفی کیایی» با یه شیب ملایم داره رو به بالا حرکت میکنه و خوبیش اینه که میدونی همیشه میشه فیلماشو دید و نسبتاً راضی بود. با اینکه من از «خط ویژه» بیشتر راضی بودم اما این فیلم، قصه و بازی های جالبی داره، و کوچکترین اشارهٔ من به فیلم، قصه رو لو میده... پس با این خبر هیجان انگیز، برین فیلمو ببینین :-)


+ داستان این بود که از این ۱۳ نفری که اکثراً روزه نمیگرفتن، فقط سه نفرمون میدونستیم قراره همه بریم خون بدیم :-)) به وحید گفته بودم. وحید که خودش توی میکروب شناسی انتقال خون کار میکنه، با حراست هماهنگ کرده بود که تا با ماشینا رفتیم توی حیاط انتقال خون، درها رو ببندن. آخرین دقایق کاری، وارد شدیم و درها رو بستن. بچه اومدن پایین و گفتن واسه چی اومدیم اینجا؟! یهو ماموره حراست اومد گفت همتون باید خون بدین. 

اگه میشد فیلم ضبط شده دوربینهای مداربسته اون لحظه رو گیر بیارم، حتماً پربازدیدترین فیلم ماه میشد :-))

مثل این بود که واسه چند تا زامبی و ومپایر، دلالی کرده بودم و خون تازه براشون آورده بودم و شکارها هم تازه فهمیده بودن چه خبره :-) منم که اونقدر خندیده بودم، فشارم افتاده بود و نمیتونستم روو پام بایستم، چه برسه به خون دادن! :-))

خلاصه که بعد از اینکه فهمیدن توی چه دامی افتادن، آروم شدن و رفتیم پیش دکتر. یکی به دکتر میگفت «دکتر الان ما ترسیدیم، خون ما پر از استرس و سمّه :-D » . دکتر میگفت «اتفاقاً الان خون شما پر از خنده و شادیه. بهترین خون واسه ماست»

 بیچاره دکترا و پرستارهای آخر شب هم اونقدر خندیدن، همه دستامون رو با سوزن کبود کردن! از همه به جز یه نفر، خون گرفتن و بجای یه آبمیوه، دوتا بهمون دادن :-)

خدا کنه، خنده های ما ، کمی هم مریض ها و همراهانشون رو بخندونه.


+ خداروشکر زنده و سالمیم. انشاا... همه مریض ها هرچه زودتر بهبودی کامل.


  • دکتر میم

بدون خطر لو رفتن فیلم


امروز چهارشنبه، موفق شدیم اولین اکران فیلم «ایستاده در غبار» از محمدحسین مهدویان رو ببینیم. مستند داستانی ای که اونقدر خوب بود که داوران رو قانع کرده بود از بخش هنر و تجربه، بیاد توی بخش اصلی مسابقه جشنواره فجر نمایش داده بشه و سیمرغ بهترین فیلم و چند سیمرغ دیگه رو بگیره!

با اینکه من زیاد به سیمرغ ها اهمیتی نمیدم، اما بخاطر ساخته قبلی مهدویان «آخرین روزهای زمستان» که بارها از تلویزیون بشکل مستند سریالی پخش شد، مصمم بودم که در اولین اکران بدیدن فیلم برم!

فیلم که شروع شد، از حالت مستندگونه فیلم و نریشن هایی که آدمهای واقعی روی فیلم میگفتن، حدس زدم خیلیا که دنبال دیدن فیلم داستانی و گیشه ای باشن، خوششون نیاد! اما داستان چیز دیگه ای بود.

فیلمبرداری ۱۶ میلیمتری با نگاتیوهای قدیمی در اون شرایط سخت آب و هوایی، غیرقابل باور بود! درست کردن اون جوّ، با اون همه بازیگر و بازسازیه تصاویر واقعی، با داستانی که اونقدر واقعی و غیرقابل تغییر و مستندگونه بود، از نظر من بسیار پرکشش و خوب در اومده بود.

مخصوصاً شخصیت پردازی واقعی و غیراغراقانه حاج احمد متوسلیان با همه جنبه های یک آدمی که گاه اشتباه میکند، گاه بسختی عصبانی میشود و رفتارهای شاید نابجا میکند و تاکید بر روابط درست نظامی! همیشه حرف فرمانده ات را بی بروبرگرد گوش بده!

راستش من جرئت هزینه کرد و اکران اون فیلم با ریسک استقبال عموم رو نداشتم. 

مهدویان، در مقابل تمام فیلمسازان ژانر جنگ، کار خاصی کرده بود و اکثریت را راضی از سالن به بیرون فرستاد. واقعاً باید ایستاده، تحسینش کرد!


+ اگه زنده باشم، فردا «بارکد» رو خواهم دید.
  • دکتر میم

خون، کمه!

۱۸
خرداد

+ دوستان عزیز ، همیشه درطی روزهای سال، بازه هایی وجود داره که منابع فراورده های خونی بیمارستانها بسیار پایین میاد.

+ تاریخ مصرف ِ خون و فرآورده های خونی مثل پلاکت و پلاسما و... که شدیداً مورد نیاز بیماران خونی و سرطانیه، خیلی کوتاهه و خون و فرآورده های خونی، به روز مصرف میشه.

+ یکی از اون زمانهای قحطی منابع، ماه رمضانه.

کسانی که میتونن، حتماً برن خون اهدا بکنن. ضرورته.

+ هرچند نفری هم میتونین، با خودتون ببرین. عکس گذاشتن در حال اهدای خون توی اینستا هم توی این مورد خوبه. ریاکاری و نمایش دادن هم خوبه. توی وبلاگها نوشتن و لینک دادن به این پست هم همینطور.

  • دکتر میم